تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان همه زنهای من (فصل سوم)


نگاهی به دور وبرش انداخت ، هنوز در اتاق خواب خانه آترین بود.. دستی روی روی تختی کشید و نفسش را با آهی طولانی بیرون داد ،هنوز سر درد داشت اما از هجم درد کاسته شده بود.
به آرامی با بدنی کوفته و دردناک از جا بلند شد و از اتاق خواب خارج شد، ساعت 5 عصر بود !
یعنی اینهمه مدت خوابیده بود؟!
خودش را روی مبلی انداخت وسعی کرد از میان افکار درهم و برهمی که باهم سراغش آمده بودند بفهمد صبح چه اتفاقی افتاده !
تصاویر گنگ و مقطعی در ذهنش بالا و پائین می رفت...
ساناز ... آترین .. ارشیا... راه پله!
بعد صدای گریه ساناز...
سوت خانم بندار و دختری که گفته بود علایی میخواد یکی از بچه ها رو اخراج کنه!
با یاد آوری اتفاقات این دو روز به ناگه از جا بلندشد که البته این کار باعث سرگیجه اش شد.
دسته اش را به دیوار گرفت که صدای رمینا را از پشت سر – آشپزخانه – شنید: چرا از جات بلند شدی تو ؟
رمینا دوید و زیر بغل آهو را گرفت و درحالیکه کمکش میکرد تا روی مبل بنشیند گفت: چطوری؟
آهو سر تکان داد : خوبم.. خوبم..
رمینا: خدا خیلی بهمون رحم کرد.. ممکن بود ضربه مغزی بشی!
آهو حرفی نزد، فکرش درگیر ساناز بود که از صبح در خانه تنها مانده بود!
باید هر طور شده خود را به طبقه پائین میرساند اما این جور که از شواهد برمی آمد فعلا نمی توانست.
-ما خیلی نگرانت بودیم... صبح رنگ به روت نمونده بود شکر خدا الان رنگ و روت باز شده.. آترین میگفت سرت گیج رفته افتادی.. حتما بخاطر این آت و آشغالهای بیرونه، ولی گفته باشم از این به بعد مگه من مرده باشم که بذارم غذای بیرون بخوری.. نهار ، شام، صبحانه ! میایی بالا پیش خودمون ... راستی امشب برنامه چیدم که با دوستهای آترین بریم شام بیرون.. میشانیسشون؟ روزبه و وحید و خانوم هاشون... دوستهای دانشگاه آترینن. روبه راهی میتونی بیایی؟
آهو سرش را به پشتی مبل تکیه داد و گفت: امشب؟ نه ! حالم خیلی سرجا نیست.
-با ما که بیایی حالت هم سرجاش میاد.. یعنی چی که هی می شینی تو این خونه زل میزنی به در و دیوار! میایی خوبشم میایی.
آهو کلافه شده بود ، دلش نمی خواست نه یک کلام حرف بزند و حتی کلامی بشوند ...
کاش رمینا ساکت میشد.
سرش هنوز درد میکرد اما درد اصلیش سردرگمی میان عواطف و احساساتش بود.
او هنوز 16 ساله بود.. یک دختر کم سن و سال که تا آن روز هیچ ارتباطی با هیچ جنس مخالفی به جز سعید نداشته بود و حالا یکهو چشم باز کرده بود و شوهری داشت و زنی که هوویش بود.
و این دو انسان که به زور به زندگیش تحمیل شده بودند هر روز و هر لحظه او را شگفت زده میکردند.
هنوز رفتار دیشب آترین را فراموش نکرده بود که طعم بوسه صبح را چشیده بود.
حتی میان آن همه درد هم طعم خوبی داشت.. حس خوبی داشت...
رمینا هنوز داشت حرف میزد و از روزبه که بگو بخند و شاد است میگفت و از وحید که پسری عاقل و سر به راه... از فرشته و از سحر که همسران وحید و روزبه هستند ، اما آهو هنوز در فکر طعم غریبی بود که صبح تجربه کرده بود.
نوازش های آترین.. بوسه آترین.. محبت آترین...
دوست داشتن آترین!!!
************...***************
****************.
************************...
***************************.

آترین داشت با رمینا حرف میزد و حال آهو را میپرسید که صدای داد و فریادی را از سالن دفتر فیلم سازی شنید.
همانطور که گوشی به دست از جا برمیخواست و به سمت در میرفت گفت: رمینا جان اینجا یک مشکلی پیش اومده من بعدا خودم بهت زنگ میزنم باشه عزیزم؟
-باشه راستی آترین ، من آهو رو هر جور شده راضی کردم که باهامون بیاد با آقا وحید و روزبه هماهنگ کردی؟
مردی که فریاد میزد صدایش را بلند تر کرده و داد زد: غلط کردی زنیکه سلیطه ، مگه دل بخواه خودته؟
آترین بی فکر تند و پشت سرهم گفت: باشه باشه..
و بعد تلفن را بی آن که قطع کند روی مبل انداخت و از اتاقش بیرون رفت.
در سالن دفتر مرد قد بلند و تنومندی پشت به آترین ایستاده و همچنان در حال داد و فریاد بود.
شقایق ترسان و لرزان پشت یکی از پرسنل دفتر که مرد جا افتاده و محترمی بود پناه گرفته بود و مثل پرنده ای اسیر دل میزد.
مرد دوباره صدایش را به سر ش انداخت: تا اون روی سگم رو در نیاوردی جمع کن خرت و پرت هات و راه بیفت.
آترین همچنان در بهت بود که همان موقع ارشیا خود را وسط انداخت: آرومتر آقای محترم.چه خبرتونه؟ اینجا محل کاره!
مرد که معلوم بود از هیچکس ترسی ندارد و سرش درد میکند برای دعوا به سمت ارشیا برگشت و سینه اش را جلو داد : محل کاره یا محل فسق و فجور؟
-خجالت بکشین.. شما دارین با این حرفها به خانوم خودتون هم توهین میکنین!
-اولا که خجالت رو شماها باید بکشین که زن مردم رو از راه به در میکنین ... دوما من خودم خوب میدونم با این سلیطه چه کار کنم که مثل آدم بتمرگه سر خونه و زندگیش!
ارشیا که کاملا واضح بود به سختی خودش را کنترل میکند تا حرف نامربوطی نزند نفسش را محکم بیرون داد و زیر لب لااله الا اللهی گفت .
-واسه من ادا و اطوار در نیار.. جنس خراب شما جماعت رو خوب میشناسم... جلو ملت خودتون رو عابد و زاهد نشون میدین و بعد... حالا اسمش شده هنرمند و این شِر و وِرا! قبلا یک اسم دیگه داشت اخوی... به سن شما قد نمیده!
ارشیا با لحن تحکم آمیزی صدایش را بلند کرد: بهتون اجازه نمیدم به فرهنگ این ملت توهین کنین... شما هیچ بویی از فرهنگ و اندیشه نبردین!
- تیارت و سینما و فرهنگ ! هه هه فکر کردین من خرم؟! نخیرم داداش، فقط اسمش رو قشنگ کردین و الا هنوز هم همون کثافت کاری ها رو میکنین.
اینبار آترین که دیگر تحمل حرفهای نامربوط مرد را نداشت جای ارشیا را گرفت و در حالیکه صدایش را در گلو کلفت میکرد داد زد: یا همین الان این غائله رو تموم میکنی یا زنگ میزنم پلیس بیان پدرت رو در بیارن !
-ما با شما صنمی نداریم.. اومدیم دنبال این ضعیفه ...
مرد به سمت شقایق برگشت و درحالیکه دستش را به نشانه تهدید برایش تکان میداد ادامه داد: یک پدری من از تو در بیارم زنیکه هرجایی که اون سرش ناپیدا... بذار پات برسه به خونه من میدونم و تو!
شقایق ترسان و نالان همچنان گریه میکرد و پشت مرد پناه گرفته بود.
-دِ مگه با تو نیستم .. راه بیفت تا اون روم رو بالا نیاوردی!
شقایق خود را عقب کشید و با نگاهی پر از بی اعتمادی نالید: نه.. نه ...
-مگه دست خودته پدر سوخته بی آبرو.. بهت دارم میگم بیا ببینم.
شقایق عقب تر رفت و دیوار را پشت سر خود حس کرد .
مرد که خشمش در آستانه انفجار بود جلو آمد و با حرکتی سریع مرد محافظ شقایق را که مردی مسن بود به کناری زد و بازوی شقایق را گرفت .
صدای گریه تزرع آمیز شقایق و جیغ چند زن از پرسنل دفتر همزمان بلند شد. شقایق با صدایی نامفهوم میان گریه های رقت انگیزش التماس میکرد و کمک میخواست.
آترین و ارشیا رگ غیرتشان بالا زده بود و میخواستند کاری بکنند اما به همان اندازه هم نمیدانستند با مداخله آنها در این دعوای خانوادگی چیزی خراب تر خواهد شد یا نه!
مرد ، شقایق را با خود کشان کشان به سمت در خروجی میبرد و در همان حال فریاد میزد: حالا واسه من میری سر کار؟ یک کاری نشونت بدم که حض کنی.. فکر کردی ! من هنوز اونقدر بی ناموس نشدم که بذارم زنم هرجایی و پیش هر کس و ناکسی کار کنه.. هنوز من رو نشناختی عفریته...
شال نازک شقایق روی شانه اش افتاده بود و موهای بلوند و زیبایش روی صورتش چسبیده بودند، صورتش از فشار گریه و ترس به کبودی میزد و صدایش چیزی جز ناله های رقت انگیز چیز دیگری نبود.
آترین خودش هم نفهمید چه شد اما در یک لحظه او و ارشیا هر دو به کمکش شتافته بودند و او را از دست مرد نجات دادند.
مرد مثل سگ هار فریاد میزد و انها را تهدید میکرد و به عالم و آدم فحش میداد.
و چه بسا اگر پلیس از راه نمیرسید کار به جاهای باریک میکشید و خون به پا میشد!
وقتی پلیس مرد را با خود برد تازه همه یاد شقایق بخت برگشته افتاده اند که در اتاق جعفری از حال رفته بود!

****************..**
************************
**************.....
*******..
**************.

آترین با فکری درهم و ذهنی مغشوش کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد.
رمینا لباس پوشیده روی مبل مقابل در وردی در انتظارش بود: سلام.. چی شده؟
آترین از لحن مضطرب رمینا رویش را برگرداند و به خودش در آینه کنار در وردی خیره شد، صورتش هنوز برافروخته بود و گوشه لبش در اثر گلاویز شدن با شوهر شقایق قاچ خورده بود و خونمرده شده بود.
دستی روی لبش کشید و همزمان آه کشید.
رمینا از جا برخواست وبه سمت او آمد: دستت رو بردار ببینم چی به روز خودت آوردی؟
آترین دستش را برداشت و رمینا مشغول ارزیابی شدت ضربه شد، ابروهایش را در هم فرو برد و چشمان مشکی خوش حالتش با بدبینی به لب های آترین دوخته شده بود و آترین بی توجه به دردی که داشت به تصویر خود در مردمک های لرزان رمینا خیره شده بود.
به تصویر خود در چهره زنی که دوستش میداشت.. رمینای آرام و مهربان او که هر وقت از در وارد میشد به استقبالش می آمد و به رویش آغوش میکشید.
نعمت بزرگی بود داشتن او ، پس چرا تازگی ها چشمانش به جز این نگاه مهربان در پی کس دیگری هم بود؟
ناسپاس بود یا هوس باز؟
فورا این افکار را از ذهنش بیرون کرد!
این فکر به ناسپاسی یا ان حس بدنام ربط نداشت.
او نسبت به آهو مسئول بود !
پدرش آهو را به او سپرده بود... پس می بایست مراقبش می بود و کماکان دوستش میداشت البته نه به اندازه رمینا !
اصلا مگر چه اشکالی داشت که او هم مثل رمینا جایی در زندگی او داشته باشد؟
خودش هم نمیدانست بالاخره کدام را انتخاب خواهد کرد؟
دوست داشتن یا حس مسئولیت را؟!
لئو با بی قراری به زن خیره شده بود و سر اندر پای او را برانداز میکرد ، رزا کارمایکل اولین زنی نبود که او به عنوان پیشکار مسئولیت رسیدگی به امورش را برعهده گرفته بود اما به قطع میتوان گفت که او حتما آخرین زنی می بود که لئو کار در کنارش را تجربه میکرد.
چون نه در سنی بود که به دنبال هیجان مشاغل متفاوت باشد و نه اینکه تمایلی به این کار داشت..
بهر حال رزا علاوه بر اینکه زیبایی و وجاهت قابل تاملی داشت ، تا به حال خوب جیب های این پیر مرد 65 ساله را پر کرده بود و لئو به هیچ وجه خیال نداشت موقعیت کار خوبش را به خطر بیندازد پس اولین شرط مطیع محض بودن در این شرایط بود !
رزا همانطور که به خودش در آینه مینگریست چرخی به دور خود زد و گفت: خب نظرت چیه لئو؟
لئو با متانتی که از سنش نشات میگرفت نوک انگشتانش را بهم چسباند و لبخند زد: مثل همیشه بی نظیر! شما بی شک غوغا خواهید کرد خانم.
رزا خنده ای از سر بی خیالی بر لب آورد: اوه لئو بیچاره من! تو هنوز یاد نگرفتی که من مثل زنهای بدبخت و دهن بینی که تا به حال باهاشون بودی نیستم؟! فکر میکنم دیگه وقتش رسیده که منو بشناسی هرتسشن( herzchen ) ؟*1
لئو سرش را به نشانه احترام پائین انداخت : البته من هیچوقت به خودم چنین جسارتی رو ندادم خانم کارمایکل.. و میخوام بدونین که شما حتی برای یک لحظه هم نمیتونین با اون زن ها رقابت کنید.
اینبار لبخند رزا با صدایی بلند در اتاق پخش شد که نشان از رضایتش داشت: باید اعتراف کنم که من هم هنوز شما رو به درستی نشناختم لئو نازنین.
لئو حرفی نزد و رزا با حرکاتی نرم که بیشتر شبیه به رقص بود به سمت صندلی اش رفت و روی آن لمید: خب من منتظرم .
لئو لبهایش را با زبان تر کرد و از میان اوراقی که در دستش بود کاغذی را بیرون کشید و با شروع به خواندن کرد: آت.. رین.. محر.. محرابی.. آه خدای من چه اسمی ! چطور تلفظ میشه!
-خودت رو ناراحت نکن هرتسشن ! این یک اسم باستانی در ایران محسوب میشه باید هم نتونی به خوبی تلفظش کنی... میدونی من دیوانۀ ایران و اسامی زیباش هستم.
لئو: بله متوجه ام.
رزا بیشتر در صندلی راحتش فرو رفت ، نگاهش به تصویر بزرگی از نمای پاسارگاد افتاد که درست پشت سر لئو قرار داشت.
نگاهش گویی کیلومترها سفر کرد و از مرزها و موانع رد شد ، و در نهایت روح جستجو گرش با احساسی عمیق از رضایت خود را در آن منطقه سراسر راز آلو یافت.
جائیکه روزگاری عشق رویایی اش را یافته بود!
لئو به خوبی متوجه تغییر حالت رئیسش شده بود و به هیچ وجه میل نداشت این فرصت استثنایی را از دست دهد.
این جز معدود دفعاتی بود که رزا کارمایکل بی هیچ نقاب و صورتکی در خود فرو رفته بود و با چهره ای معصوم و دخترانه به سمتی که لئو ایستاده بود خیره مانده بود. نگاهی آنقدر گویا که به لئو می فهماند زن محکمی که تا به حال شناخته و فکر میکرده بویی از احساسات زنانه نبرده روزگاری در چنگال عشقی غریب خود را تمام و کمال باخته!
اما این چیزها برای او اهمیت نداشت . بهرحال او آنقدرها خوشبخت نبود که قاپ رنیس جوان و زیبایش را بدزد اما حداقل میتوانست با دلی سیر به چهره رویایی او بنگرد و فقط خدا میدانست که او چطور در تب این خواسته می سوخت! چون هیچ وقت به خود اجازه نمیداد در مقابل رئیسش که دید بدی هم نسبت به مردان داشت به او به طور مستقیم خیره شود و یا دزدکی زیبایش را مشاهده کند!
اما حالا میتوانست به راحتی به چشمان سبزی که مخلوطی از سبز و زرد بود بنگرد و همینطور به موهای زیتونی رنگ زن که در نور آفتاب می درخشید !
واقعا او زن بی نظیری بود . بی جهت نبود که وقتی آقای کارمایکل فوت کرد زن جوانش ترجیح داد به جای کار در کارخانه شوهرش خانه نشین شود و کارها را از طریق مباشر و پیشکارش دنبال کند!
لئو خوب میدانست که زیبایی و موقعیت مالی رئیسش از او لقمه ای چرب و نرم برای فرصت طلبان پنهان شده در گوشه و کنار فراهم می آورد.
اما چیزی که او اصلا نمیتوانست بفهمد غم عمیقی بود که این چهره زیبا را احاطه کرده بود!
غمی که نه متعلق به امروز بود و نه رزوهای قبل!
حتی این غم ربطی به مرگ شوهرآلمانی اش ، چارلی کارمایکل هم نداشت!
و لئو نمیدانست و آرزو میکرد ای کاش روزی بتواند بفهمد چه چیزی اینچنین این زن را آزار میدهد!
رزا همچنان به عکس چشم دوخته بود و سعی داشت خود را از ورطه خاطرات بیرون کشد اما این کار به آسانی میسر نبود!
چند دقیقه ای طول کشید تا بالاخره رزا توانست خود را در پوششی سرد و آزار دهنده از دل خاطرات کهنه اش بیرون کشد .
روبه لئو کرد و به تلخی گفت: خب ؟ من منتظرم !
لئو لبخند معنی دار زد و از گوشه چشم به تصویری که نزدیک به 10 دقیقه رزا را درگیر خود کرده بود انداخت.
بعد درحالیکه سعی داشت لحن دوستانه ای به محتوای مکالمه اش بدهد گفت: همونطور که خواسته بودین عمل کردیم اما تا این لحظه هیچ نشانه ای مبنی بر اینکه اون مرد چیزی بدونه پیدا نکردیم. آیا شما هنوز میل دارین که این پسر جوان رو تحت مراقبت بگیریم؟
رزا پلکهایش را روی هم انداخت و در تاریکی که بیش از همیشه اسیرش شده بود اندیشید : با خودت رو راست باش ! تو خوب میدونی که دنبال چی هستی. پس چرا اونقدر شجاع نیستی تا خودت به دنبالش بری؟
نجوای آرام لئو باعث شد پلک هایش را از هم بگشاید: راستی آقای پدویک امروز براتون یک دعوت نامه فرستاده بودند و امیدوار بودند که اینبار دعوتشون رو رد نکنین.
رزا لبخند غمگینی بر لب آورد و زمزمه وار گفت: آه بیچاره ما زنها!
بعد سرش را بلند کرد و در نگاه آبی سیر لئو خیره شد و ادامه داد: نظر شما چیه لئو؟ من می بایست این دعوت رو قبول کنم؟
-خب قبول این مهمانی و حضور شما در کنار آقای پتویک می تونه تاثیر خوبی روی پیشرفت کارتون داشته باشه وصادقانه میگم ما الان به شدت احیتاج به سرمایه گذاران جدید داریم !
نگاه رزا در پرده ای از غم فرو رفت و چهره اش با دردی غریب تیره گشت و باز دوباره نالید: بیچاره ما زنها!
نفسش را با آهی طولانی بیرون داد، در حالیکه از روی صندلی راحتش برمیخواست و دوباره در مقابل آینه می ایستاد گفت: ولی من نظر دیگه ای دارم لئو .. من برای اولین بار میخوام این قانون نانوشته دنیا رو تغییر بدم! میخوام زنی باشم که به خودش حق انتخاب میده!
لئو با نهایت ادب پرسید: خب انتخاب شما چیه ؟
رزا از درون آینه به لئو چشم دوخت، لبهایش را روی هم فشرد و بار دیگر از خودش پرسید که آیا واقعا این را میخواهد؟
چهره مرد جوانی که عکسش را به آینه اش چسبانده بود به او خندید و نگاه شکلاتی رنگ آترین او را در تصمیمش یاری داد.
در جواب لبخند آترین خندید و به سمت لئو برگشت و خیلی ساده ، گویی که در باره نهار ظهرش حرف میزند ، گفت: من میخوام برگردم ایران لئو!
======.
پاورقی::
*1: herzchen : به زبان آلمانی به معنای ::: عزیز دلم.


***********.
************************.
***********************.
***************.
*************************.
******************.
-معرفی میکنم فرشته عزیزم هسمر آقا وحید و سحر جون نامزد روزبه!
روزبه سرش را بالا آورد و رو به رمینا گفت:دستت درد نکنه دیگه من آقا لازم نداشتم؟
رمینا خندید و به شوخی گفت: هر وقت دست سحر رو گرفتی و از این آلخون والاخونی در آوردیش لقب آقا بودن رو بهت میدیم روزبه جان!
روزبه دندان قروچه ای کرد و سرش را نزدیک گوش آترین برد و گفت: الان تو خیلی آقا شدی نه؟
آترین با نگاهی سردرگم به روزبه خیره شد و روزبه که گویی جانی دوباره گرفته بود سر بلند کرد و رو به رمینا ، فرشته ، سحر و آهو که گوشه ای از تخت کرایه ای را اشغال کرده بودند گفت: میگم رمینا خانم شما که برای هرچیزی یک جواب داری بگو ببینم مردهایی که دو تا دوتا زن دارن و همشون روهم بردن سر خونه و زندگیشون مفتخر به گرفتن چند تا آقا میشن؟
رمینا دهان باز کرد تا جواب دهد اما صدای سرفه آترین ساکتش کرد.
وحید چند ضربه محکم پشت آترین زد و روزبه خنده کنان گفت: گمون کنم یکی از آقاها پرید تو گلوش .. نگران نشین.
آترین به زور و با صدایی خفه نالید : لال بمیری روزبه.
و روزبه لبخند زنان آهسته جواب داد: فعلا شما به پا خفه نشی!
آن شب رمینا بنا بر عهدش همراه آهو و دوستان آترین برای شام بیرون رفته بودند و حالا این جمع جوان و سرزنده در حال مزه پراندن و شوخی هایی بودن که بنا به شرایط اصلا به مذاق آترین خوش نمی آمد!
آهو گوش گیر تر از همیشه گوشه ای از تخت کرایه ای در خود مچاله شده بود و تلاش دیگران برای به حرف آوردن او بی حاصل بود!
گویی این دختر تنها هر روز بیشتر و بیشتر در لاک تنهایی خود فرو میرفت و هر لحظه که میگذشت برای نجات او دیرمیشد!
آترین نگاه خیره اش را از آهو برداشت و به رمینا که با لبخندی گرم به او مینگریست دوخت.
در جواب همسرش لبخندی زد و رویش را به سمت وحید برگرداند و گفت: میگی چی کار کنم؟
وحید ته مانده چای اش را در لیوان چرخاند و گفت: من همون روز های اول شروع این ماجرا راهی که به نظرم میرسید رو گفتم!
-منم گفتم که چقد ر پیشنهادت احمقانه است! به رمینا گفتن من هیچی رو درست نمیکرد که هیچ بدترش هم میکرد.
وحید: تو از کجا میدونی مگه امتحان کرده بودی؟
آترین: فکر کنم اونقدری زنم رو بشناسم که احیتاج نباشه هر خزعبلی رو روش امتحان کنم.
وحید حرفی نزد و به ته مانده چای اش خیره شد.
آترین هم نفسش را محکم بیرون داد و سعی کرد از میان صدای زمزمه آرام زنها چیزی بشنود اما بی فایده بود!
-دختر خوبی به نظر میاد.
آترین رویش را برگرداند و متوجه وحید شد که به آهو خیره شده بود.
لبخند بی غرضی زد و گفت: آره.. تو این مدت تازه معنی حرفهای بابا رو فهمیدم .. وقتی بهم میگفت آهو رو توجیه کرده و بهم میگفت نباید از بابت اون نگران باشم من حرفش رو نمی فهمیدم و فکر میکردم همش یک نقشه است اما وقتی پاش رسید و دیدم در برابر رفتار وحشتناک من نه تنها کارم رو تلافی نمیکنه و در عوض با رمینا بهتر شده از خودم خجالت کشیدم.. مثلا من مردم اما اون از من خیلی مردتره!
وحید لبخند تلخی زد و زیر لب گفت: بعضی وقتها سرنوشت خیلی بی رحم میشه...
روزبه سرش را به آنها نزدیک کرد و آهسته گفت: به قول یک عالمی سیب سرخ همیشه نصیب شغال میشه!
آترین با نگاهی شرمنده به وحید و رزوبه چشم دوخت.
خودش هم میدانست آهو دختر فوق العاده ای است اما به هیچ وجه احتمال چنین قضاوت تندی در باره خود نمیداد!
هر چه که بود آنها دوستان او بودند نه آهو!
برگشت و به دخترک که دو زانو نشسته بود و خود را در پالتوی سورمه ای رنگش مچاله کرده بود خیره شد.
شال آبی سیری که به سر داشت عجیب به رنگ پریده صورتش می آمد و باعث مشخص تر شدن آن دو گوی زیبا زرد رنگ در چشمانش میشد.
آهوی او واقعا زیبا بود!
آهوی او...!
این اولین بار بود که آترین پیش خود اعترافی چنین هولناک میکرد...
باورش سخت بود ...
آهوی او...؟!!!
===========.
آهو ابدا احساس خوبی از بودن در کنار آن جمع نداشت، به نوعی درگیر دو جور احساس کاملا متفاوت شده بود.
از طرفی میخواست زودتر از مکانی که آترین در آن نفس میکشد دور شود و از طرفی دیگر میلی شدید به کشف احساس واقعی آترین نسبت به خودش حس میکرد.
و این شرایط گیج کننده، آزار دهنده ، و ناگوار بود!
حال وهوای دور و برش هم به گونه ای نبود تا بتواند احساس راحتی کند.
رمینا و سحر با هم گرم گرفته بودند ، فرشته مشغول پوست گرفتن میوه برای جمع بود.
وحید درگیر توضیح دادن مفاد قرارداد جدیدشان بودو آترین و روزبه شش دنگ حواسشان را به او داده بودند .
آهو حس میکرد مثل یک وصله ناجور میان بافت یکدست دوستی آنها قرار گرفته و بدجور تو ذوق میزند.
به همان حالتی که نشسته بود پاهایش را از تخت آویزان کرد و به فضای خالی و تاریک مقابلش خیره شد.
صدای وحید و خنده های آرام سحر را میشنید اما میلی به کنجکاوی نداشت.
بیشتر دوست داشت تنها باشد مخصوصا با غمی که در سینه اش سنگینی میکرد و خاطرات نه چندان دورش را با سعید –پدرش- برایش یادـوری میکرد.
آهسته پاهایش را روی زمین گذاشت و از روی تخت برخاست و خیلی بی هدف شروع به راه رفتن در همان فضای تاریک وخالی روبه رو کرد.
باران پائیزی به صورت نم نم میبارید و اصلا خیسی و سرما نداشت بااین حال حس خوبی رادر وجود او زنده میکرد.
حسی شبیه به زنده بودن.. زیستن.. بودن!
با ز هم جلوتر رفت تا به حوض کوچکی در محوطه رسید ،یک حوض کوچک که با سیمان ساخته شده بودو فواره زیبایی در میانش خودنمایی میکرد .
دورتا دورش هم با گلدانهایی از شمعدانی و محبوبه شب تزئین شده بود.
عطر محبوبه شبها در اثر برخرود قطرات باران شدیدتر به مشام میرسید و مست کننده بود.
لبه حوض نشست و نوک انگشتانش را در آب فرو برد و سرش را به سمت آسمان بلند کرد.
آسمان صاف بودو تنها چند لکه ابر در آن دیده میشد ، هرزگاهی قطره بارانی روی پیشانی و ا گونه اش میچکید که او را به خنده می انداخت.
حالا احساسی بهتر نسبت به قبل داشت.. حداقل دیگر خبری از نگاهای گرم آترین یا توجه های گاه و بی گاه روزبه نبودو او میتوانست راحت نفس بکشد!!
نگاهش همچنان به آسمان بود که دوباره به یاد سعید افتاد.
داشت 7 ماه میشد که او را از دست داده بود.
یعنی 7 ماه بود که او لقب یتیمی را به دوش میکشید؟!
ن
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 70-همه زن های من (جلد اول) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خانه , رمان خوانها , دنیای رمان - رمان همسر اجاره ای , رمان میرم جای من اینجا نیست , رمان ...... رمان ...... رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52179

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا