تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان همه زنهای من (ادامه ی فصل سوم)


همه عمرم ترس داشتم که مبادا روزی...»
«دل بی صاحب ما هم بشود ، خاطر خواه »
«که اگر عاشق شوم و در پی یاری باشم، وای از آن روز.. وای از آن روز...!!!»
«روزها از پی هم .. ماها وصل به هم»
«سال که آمد از پس سال دِگر »
«من بیچاره بدبختِ وا مانده دِگر »
«وای... وای.. .بگویم که چه شد؟ »
«دل ما هم آری ... »
«عاشق شد !!!! »
«عاشق جوان رعنا صفتی؟؟ »
«عاشق روی ماه صفتی؟؟؟ »
«نه ...نه...! »
«خیر جانم .. »
«عاشقی چیست؟ »
«کشک سابی چیست؟ »
«دل مارفت پی زلف طرف؟»
«خیر جانم ..»
«دل ما مست نگاهی شد»
«که به هر جا بودم او هم بود!»
«با من می دید.. »
«با من می زیست ..»
«باورت میشد؟ »
«عاشقی را میگویم جانم.. حواست هست؟»
«آری اکنون که ببینی منِ بدبخت در پیِ ساخت این مبتذلم.»
«ا ز دل تنگ من است»
«که دگر روزها ست ندیدم او را!»
«و دگر نیست نگاهی که به رویم خشک شود»
«و من سادهِ دلِ خام بچه هنوز »
«شَوَم سُرخ و سفید و همه رنگهای دِگر ...»
«آخ ... چه گویم ای جان ...»
«که دگر عاشقی هم دارد مراحل که نپرس»
«منتخب گشتن و ماندن درآن ..»
«که چه سخت است ماندن در آن ...»
«دل فرهاد داشتن هنر است»
«و از آن بالاتر شکری چون شیرین , یافتن»
«فرهادها هستند هنوز؟؟»
«حرف من اینست..»
«آخر مگر چیست این عشق که ببینی این روزها دم هر کوچه..»
«زیر بغل هر همسایه ...»
«خیر جانم ...»
«این عشق نیست ..»
«عشق آنست که تو به یک لحظه پر از احساس شوی»
« و پر از هستی .. .»
« که دگر از آنِ تو نیست، آن هستی »
« و تو از آن لحظه به یادش باشی.»
«نه به آن خاطرکه ربود از تو ، هر آنچه داشتی!»
«چون آموخت:»
«به تو، که چطور عاشق باشی!!! »*1
*1: (از بلغوریات خودمان بود حالش را ببرید ، ساره)

رویا سرش را خم کرد و با صدایی کلفت شده ناشی از سرفه گفت: نه مثل اینکه دوری خیلی داره بهت فشار میاره ؟
رومینا با شنیدن صدای رویا ناگهان از جا پرید و در حالیکه کاغذش را لوله میکرد گفت: نخوووون!
رویا: هه هه .. خوندیم رفت آباجی ... خوش به حال شوهر جانتان با این بانوی شاعره شان.
رومینا دلخور وناراضی دوباره در خود فرو رفت و زیر لب گفت: لوس بی مزه.
رویا خودش را به رومینا چسباند و گفت: یک چیزی بگم ؟
رومینا: بگو.
رویا: تو آترین رو خیلی دوست داری؟
رومینا مکثی کرد و در حینی که نگاهش را دوباره به کاغذش می دوخت آهسته گفت: اوهوم..
-این شعره رو هم برای اون گفتی؟
رومینا: اوهوم..
رویا:فکر میکنی اونم تو رو همینقدر دوست داشته باشه؟
رومینا: فکر کنم داشته باشه.
رویا: پس از من میشنوی هیچ وقت نذار این شعرتو بخونه.. چون همینکه بخونه از گرفتنت پشیمون میشه..!
ر ومینا سر بلند کرد و متعجب گفت : یعنی چی؟
رویا در حالیکه لبخندش را جمع و جور میکرد : واسه خودت میگما.. دلم نمیخواد زندگیت الکی از هم بپاشه شعرت خیلی چرت بود.
-حسود..
رویا غش غش خندید : نه جان ما الان احساس میکنی که تو ردیف نیما و سهراب قرارت دادن؟
رومینا سرش را روی پاهای دراز شده رویا گذاشت و در حالیکه آه بلند می کشید گفت: نه من یک سبک نوین وارد شعر فارسی کردم.
رویا: خوشم میاد از کمبود اعتماد به نفس رنج میبری.
رومینا دیگر حرفی نزد و نگاهش را به سقف خانه دوخت.
رویا هم آرام کاغذ خط خطی شده رومینا را برداشت و همانطور که هر سطر را از نظر میگذراند ریز ریز خندید.
شعر که تمام شد، نگاهش را به نیم رخ خواهرش دوخت و احساس کرد پشت این ظاهر خوش و مهربان غم نامحسوسی پنهان شده!
دستش را لای موهای بلند رومینا فرو برد و به آرامی گفت: به چی فکرمیکنی؟
رومینا با تاخیر جواب داد: آترین...
-خاک تو سر شوهر ذلیلت کنن! من که عمرا مدل تو شوهر داری کنم.
لحن رومینا به طرز آشکاری تلخ بود: بذار وارد زندگی خودت بشی.. اونوقت می بینی که گاهی مجبور میشی از من هم شوهر ذلیل تر بشی...!
رویا:تو از زندگیت راضیی؟
رومینا با تردید جواب داد:آترین پسر خوبیه.
رویا: فقط پسر خوبیه؟ پس چه جور شوهریه؟
رومینا خندید ، سرش را از روی پاهای رویا برداشت و نیم خیز شد.
نگاه موشکافانه ای به خواهرش انداخت و گفت: میخوای زیر زبون منو بکشی وروجک؟
رویا: اشکالی داره نگران زندگی خواهرم باشم؟
دوباره سرش را روی پای رویا گذاشت و در حالیکه نفس بلندی میکشید گفت: نه اشکالی نداره.. اما نگرانی بی موردیه.. آترین شوهر خوبی هم هست... فقط گاهی بی وفا میشه...
رویا: این مرض تو مردها اپیدمی.. غصه نخور.
رومینا: از صبح نکرده یک زنگ بزنه بهم .. یک اس بده.. دلم براش تنگ شده..
رویا: تو چرا ازش خبر نمیگیری؟
رومینا: میخوام ببینم خودش کی یادش می افته یک زنی هم این ور ایران داره...!
رویا حرفی نزد ، لحن رومینا تلخ و گزنده بود و او را به فکر میبرد.. حس ششمش حدس هایی میزد که اصلا به مذاقش خوش نمی آمد...!
برای اینکه فضای فکری خودش و حال و هوای رومینا را تغییر دهد گفت: خب حالا شام چی چی بخوریم؟
رومینا تبسمی کرد : بدجور هوس آش رشته کردما.
همان موقع زنگ در به صدا درآمد ، رویا و رومینا با هم به سمت ساعت برگشتند : یعنی کی میتونه باشه؟
جمله شان هنوز تمام نشده بود که رویا خیز برداشت و یک دسته از موهای رومینا را در چنگش گرفت و کشید.
رومینا مستانه خندید: تو هنوز از این اداهات دست برنداشتی؟
-نوچ!
رومینا همانطور که بلند میشد تا ببیند چه کسی پشت در است گفت: اینها همش خرافاته!
در را باز کرد و به پسر جوان و خوش سیمایی که پشت در ایستاده بود خیره شد، لبخندی که به عرض صورتش پهن شده بود جای خود را به تبسمی دوستانه داد و با تاخیر گفت: بفرمائین؟
پسر نگاه زیر چشمی به رومینا انداخت و با تپه تته گفت: سلام عرض شد همشیره .
رومینا به زور جلوی خنده اش را گرفت و سلام کرد .
پسر کاسه آش رشته ای که در دست داشت را به سمت رومینا گرفت و گفت: شما خواهر رویا خانمین؟
-بله... ممنونم.. خدا قبول کنه .. عجب آشی هم هست.
پسر: نذری نیست .. مامان آش پخته بود یک کاسه هم داد بیارم برای رویا خانم ..
رومینا: دستشون درد نکنه.. دست شماهم درد نکنه.. محبت کردین.
پسر: قابل دار نیست.. نوش جانتون.. به رویا خانم سلام برسونین..با اجازه تون.
رومینا زیر لب خدافظی کرد و بعد از رفتن پسر جوان با پا در را بست و همانطور که صورتش را در کاسه آش فرو میبرد و یک نفس عمیق میکشید گفت: به به ... عجب آشی... قربون خدا برم که همیشه حاجت شکم رو زود میده.
رویا: کی بود؟
رومینا: یک آقا پسر خوش برُ رو...
رویا لبخندی زد و زیر لب گفت: عماد...
رومینا: بلند تر بگو ما هم بشنویم...
رویا چهارزانو نشست و گفت: حرف زیادی موقوف بپر دو تا قاشق بیار که آشهای خانم رضایی آخرشن.
رومینا درحینی که قاشق می آورد بلند داد زد: رضایی فامیل مامانشه یا خودش؟
رویا پتویی دور خود پیچید و جواب داد: بمون تو خماریش... تا توباشی بگی این چیزها خرافاته!
رومینا وارد هال شد : هنوزم میگم .. فکر کردی که چی؟ از پا قدم منه ... حالا کلک راستش رو بگو ببینم چرا تا حالا حرفی از این پسر صاحب خونه ات نزده بودی؟
رویا قاشقش را درون کاسه هم زد: بخور بخور که از دستت میره.
رومینا موذیانه خندید و همانطور که نگاه معنی داری به رویا می انداخت زیر لب گفت: باشه نگو.. آخرش که من می فهمم.

*************..
****.
*************************.
********.
******************.

لای پنجره باز بود و آهو سوز نسبتا سردی روی بازوهایش احساس میکرد، آرام سرش را بلند کرد و به پنجره نیمه باز نگاه کرد و بعد با احتیاط اشیا اتاقی که برای بار دوم مهمانش شده بود.
اما اینبار برعکس دفعه قبل احساس شرمی همراه با عذاب داشت، دفعه قبل اگر در این اتاق و روی این تخت آرمیده بود رومینا در خانه اش بود ، دفعه قبل اگر طعم بوسه آترین را چشیده بود رومینا در قلب شوهرش بود!
اما اینبار چه؟
اعصابش کش آمده بود و بیم این را داشت که هر لحظه رومینا در اتاق را باز کند و او رادر حالیکه سرش روی سینه آترین نشسته ببیند..
احساس دزدی را میکرد که هر آن ممکن است صاحب خانه سر برسد و بعد...!
آه جگر سوزی کشید و این بار به جای ارزیابی اتاق به چهره خواب الود آترین خیره شد، به آن پیشانی بلند و موهای مجعد و حالت داری که یک بری روی پشانی اش ریخته بود، به آن پشت پلکهای بلند و بیبنی استخانی و کشیده، به این لبهای خوش فرم که چند ساعت قبل او را مهربانانه بوسیده بود!
بوسه ای که تا شب قبل از آن رومینا بود و امشب نصیب او شده بود!!!
از درون احساس دوگانه ای داشت، نیمی از وجودش با میلی سرکش و طغیان گر خواهان بیش از اینها بود و نیم دیگر با یادآوری طرح لبخند و نگاه معصومانه رومینا با بیزاری میخواست آترین را از خود دور کند.
در جدالی نا برابر میان احساسات و خواستن هایش گیر افتاده بود.
جدالی که هنوز برای او زود بود، خیلی خیلی زود بود!
چشمانش را روی هم فشرد و سعی کرد از میان اینهمه هیاهو راه درست را تشخیص دهد.
اما پیدا کردنش درست مثل پیدا کردن سوزنی در انبار کاه بود!
مگر او چند سال داشت؟
چقدر تجربه داشت؟
چند بار احساسی این چنین گرم و دلپذیر را تجربه کرده بود؟
چند بار شوهر کرده بود؟
چند تا هوو را از سر خودش باز کرده بود؟
لعنت به فریدون، لعنت به آترین.. لعنت به خودش.. لعنت به همه آن عقل های ناقصی که چنین سناریویی برای زندگیش نوشته بودند!
لعنت به این همه ضعف و زبونی اش.
لعنت .. لعنت.. لعنت..
سعی کرد بی آنکه تکان محسوسی بخور از جا برخیزد، آترین غرق در خواب بود،آهسته از روی تخت بلند شد و لبه آن نشست و به آسمان صاف شب خیره شد، ماه هنوز کامل نشده بود اما عجیب زیبا می نمود و با او و همه احساسات ضد و نقیضش همراهی میکرد.
نفسش را آه مانند بیرون داد ، وقتی از روی تخت بلند شد و به قصد خروج از خانه از اتاق بیرون رفت تصمیمش را گرفته بود.
آترین قبلا محدوده روابطشان را تعیین کرده بود.
یک برادر .. یک دوست یا هرچیزی که او بخواهد...!!!
به آرامی از راه پله پائین می آمد، در میان تکاپوی بی پایان ذهن کوچکش احساس خوبی داشت، یک جور رهایی از نفس... از تعلقات دست و پا گیر و زمینی... احساس خوبی بود .
و از نوع آسمان ، آبی .. وسیع .. پر شکوه.. سراسر مهربانی و بخشندگی .. شاید حالا گوشه ای از قلب کوچکش لیاقت خانه خدا شدن را پیدا کرده بود . درست مثل آن گستره بی انتها، آســـــــمان!
نفسی از سر اطمینان و آسودگی کشید و در حالیکه کلیدش را در قفل می چرخاند زیر لب گفت: خدایا دوستت دارم .. خدا خیلی دوستت دارم .. مراقبم باش کج نرم.
این تکه آخر را همیشه سعید می گفت... چه پدر خوبی بود سعید ، شاید طول پدریش کم بود اما چه عرض وسیعی داشت .
خدای مهربان را شکر که درست در لحظه پایانی همه اینها به یادش آمده بود .. سعید.. حرفهایش .. هشدارهایش .. اعتقاداتش ... محبتش .. زندگیش ... مادرش ...و از همه مهمتر خدایش!!!
با این افکار در را باز کرد ، با ورود به خانه بلافاصله متوجه غیر عادی بودن اوضاع شد ، صبح که از خانه بیرون می رفت لیوان قهوه روی میز نبود و آشپزخانه مثل شهر شام به رویش دهن کجی نمیکرد، ته دلش داشت کم کم میترسید که متوجه صدای تند و نسبتا بلندی از اتاق شد ، پاورچین پاورچین به سمت اتاق رفت و لای در را باز کرد.. حالا صدای موسیقی بلند تر بود و شبه ظریفی با حرکاتی متناسب با موسیقی خودش را تکان تکان می داد.

مستم و مستم...
آره !
جُردن رو بستن ...
آره!
تو فاز دَنسم..
آره!
ازم میترسن.
آره !
بالای بالام.
استایل لالا.
کوتا ه نمی آم.
من تو رو میخوام...
آره!
.
.
.
توجه تو جه بکنید همگی سپاس.
دیپلم یا که لیسانس.
آموزشگاه معلم اومدی.
همه چی بِراست و لاس وِ گاس.
بیارم برات.
دکتری بیارم برات؟
آخه من .
همه فن حریفم!
یک جوری..
عجیب و نجیبم.
یکمی..
ظریف مَریفم.
دانشجوئه؟
دانشگاه شریفم.
مستم و مستم...
آره !
جردن رو بستن ...
تو فاز دَنسم..
آره!
ازم میترسن.
آره !
بالای بالام.
استایل لالا.
کوتا ه نمی آم.
من تو رو میخوام...
آره!
-ساناز؟
ساناز بی توجه به او همچنان روی صندلی گردان نشسته بود و با چشمان بسته آهنگ را همراهی میکرد.
حالا که دلیل این به هم ریختگی را فهمیده بود جراتی پیدا کرده و جلو رفت و بازوی ساناز را محکم فشار داد: هی با تو ام ساناز؟
چشمهای ساناز باز شد و با دیدن آهو ، لبخند پَت و پهنی روی لبش نشست و با لحن بدی گفت: بوس و کنار خوش گذشت؟
آهو سرد شدن ناگهانی بدنش را به خوبی حس کرد: منظورت چیه؟
ساناز در حالیکه دوباره چشمانش را می بست گفت: مگه تا حالا پیش اون آقا خوشگله نبودی؟
نمیتوانست بفهمد ساناز قضیه آترین را چه طور فهمیده ، برای همین ناباورانه پرسید: تو.. تو آترین رو میشناسی؟
-اووووو.. چه اسمی هم داره.. قیافه اشم خیلی سوسولی ِ میبینم که شناگر قابلی بودی فقط تا حالا آب ندیده بودی.. شایدم دیدی جلو من مریم مقدس بازیت گل میکرد.
هر جمله ساناز خطی روی قلبش می انداخت و قلب آرام یافته اش را به طرز ناجوانمرادانه ای سنگین میکرد.
-م.. منظورت چیه؟ نکنه فکرکردی که من و آترین..
ساناز صدای موسیقی را بلند کرد و بی حوصله دستش را در هوا تکان داد و گفت: تو و اون جیگر طلا هر چی و هر کی هستین نوش جونتون به من ربط نداره.. حالا هم برو میخوام تو حال خودم باشم.
آهو که هنوز زیر سو تفاهم پیش آمده احساس له شدن میکرد با حرکت سریعی سیم دستگاه را از پریز بیرون کشید و عصبی و دست به کمر مقابل ساناز ایستاد.
ساناز عصبانی از روی صندلی خیز برداشت: اُُُاُاُاُاُُ ... چرا اینجوری میکنی.. افسار پاره کردی؟
آهو: به تو ربط نداره اینجا خونه منه.. اصلا بگو ببینم تو این دو سه روزه کدوم گوری غیبت زده بود؟ چرا یهو بی خبر رفتی؟ ها؟
ساناز بی حال خودش را دوباره روی صندلی رها کرد وگفت: چیه؟ ناراحتی برگشتم... مزاحم تور زدنت شدم؟
آهو: تور زدن؟؟!!!
ساناز: نترس من هیچ خطری واسه لقمه ات ندارم.. تازشم.. اگه دلت بخواد میتونم کلی بهت مشاوره بدم تا چه جوری تو سه سوت پسره خودش بیفته دنبالت ..هرچند این جوری هم که بوش میاد دیگه احتیاجی به من نداری کارتون به شب کاری کشیده... هه هه!
ساناز بلند خندید و ادامه داد: حالا که مجلس خودیه غریبه بینمون نیست راستش رو بگو مرد زن دار تور زدن چه جوریه؟
آهو با اعصاب کش امده و خشمی که بیش از حد خودش تحمل کرده بود سیلی محکمی به ساناز زد و در میان نفس های بریده بریده اش فریاد زد: خفه شو ... می فهمی خفه شو... فقط خفه شو...
ساناز پوز خندی زد و دستش را روی جای ضربه گذاشت و گفت: ماشاا... ضرب دست!
آهو جیغ خفه ای کشید و روی پاشنه پا چرخید و از اتاق بیرون رفت..
و ساناز بی خیال و بی توجه به همه آنچه رخ داده بود دوباره دستگاه را درست کرد و لحظه ای بعد باز صدای موسیقی میدان دار شد.
مستم و مستم...
آره !
جُردن رو بستن ...
تو فاز دَنسم..
آره!
ازم میترسن.
آره !
بالای بالام.
استایل لالا.
کوتا ه نمی آم.
من تو رو میخوام...
آره!


***********************
**************************
*************
********
*************.

صبح آهو با بدنی کوفته و اعصابی خراب از رخت خواب بلند شد، خمیازه کشان در حالیکه پتوی نازکی دور خودش میپیچید توی هال آمد و به ساعت نگاه کرد، از شانسش خواب مانده بود و اینجور که بویش می آمد مدرسه اش پریده بود.
بی حوصله خودش را روی مبل اندخت و خمیازه دیگری کشید ، پلکهایش داشت گرم میشد که صدای تلق و تلوق از آشپزخانه بلند شد ...

با خماری از میان پلکهایش به آشپزخانه نگاه گذرایی انداخت و ناباورانه ساناز را دید که داشت دور خود ش میچرخید و سور و سات صبحانه را به راه می انداخت.
برای یک هزارم ثانیه خوشحال شد و خواست صدایش بزند اما با یادآوری انچه شب گذشته رخ داده بود پشیمان شد و با دلخوری چشمانش را بست .
-آهای خوشگل خانم .. چشمات رو باز کن . دنیا رو نگاه کن.
آهو محل نداد و ساناز دوباره با لحنی سرخوشانه گفت: آهو باید ریختت رو ببینی گوشه دهنت سیفدک سفیدک میزنه.. اَه....دارم بالا میارم.. اُاُاُاُاُُ ...
آهو عصبی و تند گفت: پس بهتره بری تا بیشتر از این مستفیض نشدی.
ساناز لگدی به ساق پایش زد و گفت: پاشو ببینم دهنت بوی سگ مرده میده... پاشو دختره گنده.
آهو چشمانش را باز کرد و با حرکت سریعی پتو را به عقب پرت کرد و تازه میخواست تلافی آن ضربه را بکند که ساناز زود دستهایش را حایل صورتش کرد و گفت: ارواح خاک بابات نزن.. هنوز صورتم میسوزه لامصب.
دست نیمه بالا رفته آهو پایین افتاد .. مکثی کرد و بعد دوباره خودش را روی مبل رها کرد و با لحنی تهدید کننده گفت: برو پی کارت سانی.
-خیلی بد اخلاقی دخترم... آروم باش.. لبخند بزن ، نگاهت رو خمار کن ، بعد با ناز بگو برو.. راستی یک عزیزم هم آخر جمله ات اضافه کن اینجوری روی هر کیسی جواب میده. من بهت اطمینان میدم.
آهو از میان لبهای بهم چسبیده اش غرید: میشه دهنت رو ببندی .
ساناز: با اون آقا خوشگله هم هیمنطوری حرف میزنی ناکس؟
پلکهای افتاده اش با سرعتی که اصلا به چشم نیامد باز شد و نگاه سرخ و عصبی اش را که هنوز ردی از خشم دیشب در خود داشت را به او دوخت: ساناز یک بار بهت گفتم اون گاله رو ببند نذار اون روم بالا بیاد.
برعکس آهو که هر لحظه عصبی تر میشد چهره ساناز با هر جمله ای که بینشان رد و بدل میشد حالت طنز آلودی به خود میگرفت و لبخندی مضحک بر گوشه لبهایش بیش از قبل خود نمایی میکرد: خیل خب بابا میبندم .. پس توام پاشو بیا با هم یک چی کوفت کنیم دارم از گشنگی میمرم.
آهو تلخ گفت: سیرم.
-جون عمه ات... این بوی دهن منه که از گشنگی شبیه ...
چشم غره آهو ساکتش کرد .
-پاشو بیا دیگه .. ناسلامتی من و تو دوستیمااآ... آهو جونم ... یادته اون روز تو رستوران برات شعر خوندم ... پاشو دیگه والا دوباره برات شعر میخونماااا.. پاشو دیگه دردت به جونم.. پاشو گنده بک با اون ضرب دستت.. پاشو الهی ساناز پیش مرگت بشه.. پاشو که خفه مون کردی.
آهو زهر خندی زد و با کرختی از جا برخاست .
ساناز لبخندی زد و همانطور که پتو را از دورش باز میکرد گفت: چه دختر ماهی.. تو عروس بشی چی میشی مادر.
آهو باز چشم غره ای به او رفت و ساناز خندید: زودی بیایی ها منتظرتم.
ساناز به دو به سمت آشپزخانه رفت و آهو هم غرغر کنان پشت سرش راه افتاد، در حینی که ساناز مشغول ریختن چای بود او دست و صورتش را شست و با حوله پشت میز نشست ، ساناز لیوان چای را مقابلش گذاشت و آهو با خنده گفت: جای همه چی رو هم که خوب بلد شدی!
ساناز لیوان خودش را در دست گرفت و خنده کنان جوا ب داد: دیگه دیگه...
هر دو در سکوت مشغول خوردن شدند که بعد از چند دقیقه ساناز که گویی این سکوت بیش از اندازه برایش سنگین بود با دست به یک قاب عکس روی اپن اشاره کرد و گفت : آهو اینجا کجاست؟
آهو سر بلند کرد و با دیدن نمای پاسارگاد و قامت ایستاده پدرش در گوشه عکس لبخند زیبایی زد و از یاد آوری داستان آن عکس ناخود آگاه همزمان آه کشید.
ساناز لبخند زنان گفت: مثل این داستان های عشقی آه کشیدی چرا؟
آهو به زحمت نگاهش را از عکس گرفت و بی هدف شروع به هم زدن لیوان چای اش کرد و تلخ گفت: برای اینکه داستان عشقی بود.
ساناز خود را روی میز جلو کشید و هیجان زده گفت: جدی؟ مرگ من ؟ تورو خدا برام تعریف کن .. من کشته مرده داستان های عشقی ام.. از دیروز که برگشتم کل کتابخونه اتم زیر و رو کردم تو چرا یک دونه رمان هم نداری !
-برای اینکه اینقدر درام دور و برم هست که دیگه وقتی برای خوندن رمان پیدا نمیکنم!!
ساناز: عجب جمله ای !! بابا فیلسوف!
آهو پوز خندی زد و جرعه ای از چای اش را نوشید و جدی گفت: خب نمیخوای بگی این دو سه روز کجا رفته بودی؟
لبخندی که روی لب ساناز نشسته بود با این سوال محو شد ، او هم به تقلید از آهو تند تند شروع به هم زدن چای اش کرد و بعد از گذشت چند ثانیه ای تند گفت: رفته بودم دنبال اون نامرد.
آهو متعجب پرسید: کی؟ فرید؟
ساناز: آره.. میخوام ازش انتقام بگیرم.
آهو: احمق دیوونه .. چی پیش خودت فکرکردی؟ مگه تو از پسش بر میایی؟
ساناز: اینبار آره.. من دیگه اون دختر ساده و گاگول چند ماه قبل نیستم ... میفهمی حالا من .. من..
ادامه جمله اش میان لرزش صدایش گم شد ، آهو تحت شرایط پیش آمده از برج زهر مارش پایئن امده بود و مهربان تر به نظر میرسید آهسته دستش را روی انگشتان ساناز گذاشت و دوستانه گفت: ساناز خریت نکن چند بار باید از یک سوراخ گزیده بشی؟ عقلت رو به کار بنداز دختر ... برگرد پیش مامان و بابات..
ساناز با صدایی مرتعش و لرزان جواب داد: چی برای خودت میگی؟ اونها رام نمیدن ...
آهو: از کجا میدونی ؟ مگه امتحان کردی؟
ساناز: پری روز یک سر رفتم خونه فقط میخواستم حال مامانم رو بپرسم ... داداشم تا من رو دید تا سرکوچه دنبالم کرد .. هرچی از دهنش در اومد بهم گفت..
آهو در فکر فرو رفت و باناراحتی گفت: خب بهشون حق بده یکم سخته به این زودی فراموش کنن که تو چی کا رکردی.
ساناز شانه ای بالا انداخت و مغموم جواب داد: انتظاری ازشون ندارم.
آهو: چرا برنمیگردی خونه دایی ات؟
ساناز که از کش دار شدن بحث عصبانی شده بود لقمه اش را وسط سفره پرت کرد و تند گفت: ببین اگه اینجا مزاحمم یک کلام بگو برم رد کارم...
آهو: نه به قران مجید... به خدا دارم برای خودت میگم.
ساناز: هر وقت مزاحمت بودم بی رو دربایستی بگو شَرَم رو کم کنم ولی دیگه هیچ وقت... هیچ وقت هیچ وقت نگو برگردم تو اون خونه که از جهنم هم برام بدتره... نگاهای دایی و زن داییم یک طرف نیش زبونشون یک طرف دیگه .. اون پسر دایی همیشه خمار کثافتمم که دیگه هیچی...
آهو: من اصلا با بودن تو اینجا مشکلی ندارم تازه خیلی هم خوبه از تنهایی در اومدم باور کن برای خودت دنبال یک راه حل بودم اینکه تو سرت افتاده بری دنبال این پسره عوضی و به خیال خودت ازش انتقام بگیری خریت محضه... تو نیمفهمی داری چی کار میکنی .. ممکنه هر اتفاقی برات بیفته.
ساناز با طعنه خندید و گفت: دیگه بدتر از چیزی که شده ؟
-آره احمق بیشعور .. خیلی بدتر از اینها... خیلی .. تو خوابی نمی دونی تو جامعه چه خبره؟ نشنیدی تا حالا چه بلاهایی سر یک دختر آوردن؟ فکر کردی برای اون کاری داره با دوستاش بدبختت کنن و بعد تیکه تیکه ات کنن و بندازنت تو کیسه زباله؟
ساناز با لودگی خندید: اُاُاُ چه هیجان انگیز...!!!
آهو عصبی رویش را برگرداند و زیر لب گفت: احمق.
-آی خانم خانما خیلی داری بیش تر از کوپنت به من توهین میکنیا حواست هست؟
آهو تند به سمتش برگشت و گفت: برای اینکه لیاقتته! خودت نمیفهمی داری چه غلطی میکنی... اصلا حواست نیست داری شوخی شوخی پا تو چه بازی خطرناکی میذاری؟!
ساناز مکثی کرد بعد با طمانینه لقمه ای برای خودش درست کرد و به آهو خیره شد و با لحنی برنده گفت: باشه قبول! من نمیفمم.. من نمیبینم .. اما یک سوال! تو که
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 70-همه زن های من (جلد اول) , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان خوانها , دنیای رمان , رمان خانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52178

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا