تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان همه زنهای من (فصل چهارم)


آفتاب ظهر خودش را تا نیمه های اتاق پهن کرده بود و تیزی اش صورت آترین را می آزرد، مدام چهره در هم میکشید و نق نق کنان رو برمیگرداند و یا با کف دست سعی در دفع حرارت میکرد که البته کافی نبود.
در نهایت خورشید پیروز شد و او رضایت داد 11 ظهر لای چشمهان مبارکش را باز کند .
فضای اتاق به طرز وحشتناکی گرم بود و تمام بدنش در خیسی تب آلود عرق میسوخت.
بی فکر دستی کنارش کشید و از خالی بودن و سرمایش متعجب رو برگرداند .
خیال نبود ! واقعا کنارش خالی بود!!!
نه رومینایی بود و نه حتی آهویی! تنها مانده بود...!
چشمهایش ناخودآگاه گشوده تر شد و گردنش با زاویه کوتاهی بلند شد و دور و برش را از نظر گزراند ، در طول ماه گذشته هر صبح که بلند میشد منظره لبخند زیبای رومینا و لحن خوشش که او را دعوت به صبحانه میکرد مقدمه روزش بود اما سهم امروزش گرمای تند خورشید و پنجره نیمه باز و یک مگس مزاحم بود!
با تلخی برخاست و گوشی اش را از روی پا تختی برداشت و به ساعتش خیره شد یک پیام برایش از رومینا آمده بود نوشته بود صبحت بخیر عزیزم .
لبخندی برلبش نشست و پشتش را به آفتاب کرد و جواب داد: نبینم وقتی برگشتی لهجه گرفته باشی ها. صبح تو هم بخیر باشه.
به دقیقه نکشیده بود که رومینا جواب داده بود: منظورت چی چیس که لهجه نگرفته باشِم .
آترین خنده مستانه ای کرد و همانطور که تی شرتش را در می آورد جواب داد: تو یادگیری همه چی اینقدر با استعدادی؟
رومینا جواب داد: تا چی باشه؟
آترین کلافه از گرما غرغری کرد و جواب داد: رومی من برم یک دوش بگیرم بهت میزنگم . باشه؟
گوشی اش را روی میز گذاشت و منتظر جواب نشد هرچند که رومینا همان لحظه جواب داده بود : باشه برو به شرطی که آب یاد ما رو از خاطر مبارک نشوید!
درحالیکه به سمت حمام میرفت و در فکر یک دوش آب سرد بود به روزی که باید میگذراند فکر میکرد ، باید یک سر به دفتر میزد و بعد میرفت سر لوکیشن بعد هم کلی خرید و کار داشت کلا امروز از آن روزهای پر دردسری بود که اصلا با مذاقش سازگار نبود.
وقت سر خواراندن هم نداشت تلفن زدن دیگر جای خود داشت!
*************************************************
*************************************************.
*****************************************
**********************************************.

« لبخند زد به ساعت روی جلیقه اش»
« فرقی نداشت ساعت و روز و دقیقه اش »
« مو شانه کرد ، ریش تراشید ، عطر زد »
« این بار ، هیچ حرف ندارد سلیقه اش »
« بر صندلی نشست و کبریت زد به پیپ »
« دستی کشید روی تفنگ عتیقه اش »
« _ همراه این ، چقدر پدر قوچ و میش کشت ؟!»
« خود را ولی نه_ مثل زن بد سلیقه اش ... »
« در لولۀ تنفگ ، گلوله گذاشت، گفت: »
« آدم چه فرق دارد قلب و شقیقه اش؟! »
« شلیک! گمب ! . . . بعد گلی مخملی شکفت»
« بر دکمه های تنبل روی جلیقه اش .. »*1
ارشیا محو خواندن شعر بی اختیار یاد روزی افتاد که برای دیدن بازی آهو به مدرسه اش رفته بود انگار همین دیروز بود که او با همین ادبیاتِ شعر گونه روی سِن مدرسه بازی میکرد و او را به خنده انداخته بود .
از یاد آوری آن روز آه جگر سوزی کشید ، تنها یک روز بود که آهو را ندیده بود از دیروز عصر تا الان ولی به نظرش به دوری هفته ها و حتی شاید ماهها بود!
آهوی هنرمند و زیبایی که او یافته بود .. استعدادی که به هنرش ایمان داشت قربانی بازی های شغلی اش شده بود و او حالا مجبور بود فراموشش کند.
لحظه ای مکث کرد و اندیشید چه کسی مجبورش کرده ؟
اصلا چه بایدی در کار بود؟
بعد خودش سعی کرد جوابی پیدا کند!
-خب دیگه دلیلی ندارم تا ببینمش پس باید فراموشش کنم.
-چه پسر سربه راهی! به همین راحتی؟ موقعی که چشمت فرانک رو هم گرفته بود همینطوری بودی؟ یا زمان دانشجویی؟
-خب نه! من دیگه یک پسر خام و تازه به دوران رسیده نیستم!
-آهان که اینطور ! یعنی الان دیگه یک مرد جا افتاده و عاقلی آره؟
-نه به این شوری شور.. ولی دیگه خبری از اون حس های دوره جوونی نیست !
-باریک ا.. پدر روحانی شدی واسه من! میخوای ادای کشیش های کاتولیک رو در بیاری؟ جمع کن کاسه و کوزه ات رو ! تو یک مردی قبل از اینکه هر چی باشی و هر چی داشته باشی یک مردی میفهمی؟
ارشیا کلافه پوفی کشید و شقیقه هایش را در با انگشت ماساژ داد بعضی وقتها وجدانش جواب های اعصاب خورد کنی برایش میچید و او اصلا از این جور جوابها خوشش نمی آمد ترجیح میداد همیشه همانطور که خیال میکند خودش را ببیند !
یک مرد جا افتادۀ عاقل که از بی وفایی و پستی روزگار و صد البته یک دختر ضربه بدی خورده بود و در عوض تجربه بزرگی به دست آورده بود و آن تجربه این بود :: هیچ وقت محبت یک زن رو به قلبت راه نده زنها موجودات قابل پیش بینی نیستند !

کم کم داشت عصبی میشد اصلا دلش نمیخواست به یاد فرانک و گذشته شان بیفتد و حالا نبودِ آهو و جای خالی اش بدجوری داشت او را به یاد فرانک و همه چیزهایی که سعی کرده بود فراموش کند می انداخت.
از جا بلند شد و طول و عرض اتاق را با قدمهایش سانت کرد و سعی کرد مسیر ذهنش را به سوی چیز دیگری ببرد اما بی آنکه از عهده این کار بربیاید برش های مغزی اش لایه لایه به بازسازی خاطره روز آخر و صحنه بی وفایی که از فرانک دیده بود میپرداختند و تا آنجایی پیش رفتند که در نهایت آن صحنه، به وضوحی که روزی رخ داده بود در مقابل چشمانش جان گرفت.
23 تیر ماه ...هوا گرم و نفس گیر بود و ارشیا آن روز بعد از چندین ساعت کار طولانی به پاساژی رفته بود تا به مناسبت تولد فرانک گوشی که از مدتها قبل گفته بود میخواهد را برایش بخرد ، تا مدل را انتخاب کرد و تست کرد و تحویل گرفت بیست دقیقه ای وقتش گرفته شد اما از درون شاد بود و راضی که با این کار لبخند رضایت را برچهره زیبای فرانک عزیزش مینشاند.
هنوز از پاساژ خارج نشده بود که ناباورانه فرانک را در حالیکه بازو در بازوی پسر جوان دیگری داشت در نزدیکی در ورودی دید.
مردد جلو رفته و از پشت به آنها نزدیک شده بود و به صدای صحبت هایشان گوش داد.
پسر خنده کنان میگفت: برا تولدت برنامه ای دارین؟
فرانک: شهاب جونم شرمنده اتم مهمونی مون خانوادگی ولی فردا شب تو مهمونی خونه کامی کیک می آرم اگه دلت میخواد بهم کادو بدی بیا اونجا.
پسر: باریک بابا تو پارتی های خونه کامی هم می آی؟ اصلا به قیافه ات نمیخوره.
فرانک:ای بابا مگه من چمه! خب میخوام یکمی خودمو بتکونم این روزا از بس سیخ وایستادم و جلوی این ارشیا از هرچی خواستم زَدم مُردم... میخوام دوباره زندگی کنم.
ارشیا به آرامی و البته با درجه بالایی از ناباوری صدایش زده بود: فرانک؟
فرانک با دیدن او شوک زده تنها خیره مانده بود و هیچ کاری نتوانسته بود بکند.
ارشیا به سختی به خود مسلط شده بود و گفته بود: این آقا کیه همراهت؟
پسر که مثلا میخواست جلوی دوست دخترش خودی نشان دهد بادی به غبغب انداخته و غلدرمابانه جواب داده بود: شما رو سننه؟ اصلا تو خودت کی هستی بچه قرطی؟
و همین حرف کافی بود تا دعوای مردانه ای شکل بگیرد و کار به زد و خورد بکشد و بعد از آن روز تمام قول و قرارهای ازدواج و تاریخ عقد و مراسمشان خود به خود از بین رفت و هر کدام راه زندگی خودش را در پیش گرفت، ارشیا بعد از مدتی شد تهیه کننده ای مجرد وتنها در دنیایی پر از هیاهو و فرانک همان دختر راضی به خوشی های زودگذر با این تفاوت که برعکس ارشیا در میانه راهی پر انشعاب ایستاده بود و نمیدانست مقصدش به کدام سو است!
و حالا بعد از نزدیک به 2 سال ارشیا فکر میکرد شاید وقت آن رسیده باشد که او به کس دیگری بینشید کسی که رنگی از خیانت در وجودش نباشد موجود پاکی که هر چه هست نجابت و درستی باشد و چه کسی بهتر از آهو برای او مخصوصا با آن نگاه غریب با مخلوط رنگ بندی زیبا.
موجودی که در عین زیبایی و ظرافت به شدت ضعیف و محتاج به یاری جلوه میکرد.
و ارشیا دلش میخواست خودش آن کسی باشد که به این موجود زیبا یاری میرساند نه هیچ کس دیگر.
این قسمت ماجرا برایش از همه قسمتها جذابتر و جالبتر بود ... میخواست تک باشد ... تنها باشد ... تنها یاور... تنها مرد .. تنها کسی که به آن دختر و قلبش تعلق دارد...
چقدر محتاج این تک بودن بود، هم خودش.. هم غرورش... هم مردانگی اش!
در همین افکار بود که تقه ای به در خورد و لحظه ای بعد آترین گردن کشید و گفت: اجازه آقا معلم؟
ارشیا از فکر بیرون آمد و لبخندی زد : بَه سلام شازده پسر چطوری ؟
آترین خودش را کامل درون اتاق کشید و گفت: خوب... چه اخبارات ؟
-تو حالا فعلا به یک خبر قناعت کن تا به اخباراتش برسیم.
آترین خودش را روی صندلی انداخت و گفت: بنال ببینم خبرت رو.
تا ارشیا خواست دهان باز کند و حرف بزند آهنگ ملایم گوشی آترین به صدا در آمد و او دستش را جلوی صورت ارشیا گرفت : آی آی قربونت زبون به دهن بگیر ببینم کی؟
شماره منزل پدری اش بود و او هم خوشحال شده بود و هم به نوعی نگران.
دست و دلش نمیرفت تماس را برقرار کند .
اصلا از روی همین ترسش بود که از بعد از عروسی پایش را به خانه پدری نگذاشته بود نمی دانست چطور باید با فریدون برخورد کند دلش نمیخواست به یاد بیاورد که پدرش تا مرگ فاصله ای ندارد و حتی شاید همین تلفن نوید آن می بود...
شاید... شاید...
آب دهانش را به زحمت فرو داد و دکمه سبز رنگ را فشرد و با موجی از هراس گفت : بله؟
صدای آذر مثل همیشه تپنده و سرزنده در گوشش پیچید و موج هراس و اضطرابی که به جانش افتاده بود را از بین برد، نفس راحتی کشید و گفت: سلام آبجی خانم ما . چطوری فسقلی؟
آذر با لحنی تهدید کننده گفت: مگه دستم بهت نرسه بی معرفتِ از خدا بی خبر رفتی دیگه حاجی حاجی مکه پشت سرت رو هم نگاه نکردی! تو نباید پیش خودت بگی یه خواهری این ور شهر دارم یک بابایی؟ یک داداشی؟ آخه بی مروت تا ماه دیگه عمو میشی بی لیاقت....
آترین بلند خندید و گفت: آذر جان خواهرم؟ شمردی چند تا فحش به من ِ کمترین دادی؟
-نه نشمردم تو که شمردی بگو ببینم به حد کافی بوده یا نه؟
آترین: بوده بوده! تو مطمن باش . حالا که سوز دلت خالی شده دیگه خواهر خوب خودم بشو و بگو ببینم چه خبرا ؟ بابا خوبه تو خودت چطوری؟
آذر : از احوال پرسی های تو هم من خوبم هم بابا تا چشات در بیاد.
آترین این بار ملایم خندید و جواب داد: چرا دربیاد عزیزم چشمام کف پات .
آذر: ای زبون باز.
آترین : نوکرتم آبجی جونم... امر بفرمائید چی شده که تو یاد من افتادی .. نگو دلتنگی و این مصیبتها که باورم نمیشه تو خونواده ما هیچ وقت هیچکدوممون دلش واسه اون یکی تنگ نشده تا حالا.
آذر تلخ جواب داد: از بس بعد فوت مامان همه به هم نزدیک بودیم و به هم محبت کردیم.
آترین غرق فکر گفت: مامان.. یادش بخیر.
چند لحظه ای هر دو سکوت کردند با یادآوری خاطرات ماهرخ به یاد روزهای خوش با هم بودنشان افتادند .
بالاخره آذر زودتر به خودش آمد و گفت: بابا برات پیغام داشت . گفت که حتما امشب تو و آهو بیایین خونه ما فقط یک جوری رومینا نفهمه میتونین خودتون دو تا تنهایی بیایین؟
آترین فکر کرد خدا جد و آبادت رو بیامرزه رومینا چه موقعی رفتی و بعد جواب داد:آره مشکلی نیست رومینا رفته اصفهان، تو نمیدونی بابا چی کارمون داره؟
آذر: نه نمیدونم فقط میدونم که به آرسامم گفت تنها بیاد هر چی هست مربوط به خودمونه... پس یادت باشه شب زود بیایی ها بابا باید زود بخوابه .
آترین: باشه خانم دکتر.. حواسم هست .. راستی کلاغه گفته شام خونه شما دعوتیم آره.
آذر: جون به جونت کنن بنده شکمی.
آترین: از بُعد قشنگش نگاه کن عاشق دست پخت یک دونه خواهرمم.
آذر: زبون بازی آترین ِ زبون باز... کاری نداری من یه عالمه کا ر دارم آق داداش؟
آترین : نه قربانت شب می بینمت . خدافظت.
تماس را قطع کرد و به صفحه ای که عکسی از خودش و رومینا رویش بود خیره شد و زیر لب گفت: یعنی چی کارمون داره؟
خورشید داشت کم کم پشت کوه هایی پنها ن میشد که سر نوک تیزشان به زحمت از پشت ساختمان های چند طبقه دیده میشد !
ازابهت کوه های بلندی که در روزگارانی دور از ابتدایی ترین نقطه شهر خودنمایی میکردند حالا تنها نوک تیزی دیده میشد آنهم فقط از بالای پشت بام های بلندی مثل خانه آهو!
نسیم خنکی وزید و موهای آهو و ساناز را با خود در جهت حرکتش لغزاند ، آهو تبسم شیرینی بر لب آورد و زمزمه وار گفت: عاشق تماشای غروب خورشیدم .
ساناز همانطور که زانوهایش را بغل گرفته بود هومی کشید و جوابی نداد.
آهو آهسته از جا بلند شد ، نزدیک لبه پشت بام ایستاد و از آن بالا به شهری که زیر پایش نفس میکشید خیره شد .
از آن بالا بیشتر خیابانهای دور و بر خانه را می توانست ببیند ، مسیرهای طولانی که به مقصدهای متفاوتی منتهی میشدند انواع ماشینهایی که حالا پشت سر هم قطار شده بودند و ترافیک های سرسام آور هر روزه ی می ساختند. قطعا اگر الان آن پایئن میان دود و بوق و سر صدایشان بود دیوانه میشد اما الان، از این بالا در حالیکه فقط چراغ های ریزشان دیده میشد و تصویری شبیه به ماری پیچ در پیچ را ساخته بودند ، نه! حتی می توانست بگوید وای خدا جون چقدر قشنگ!
لبخندش با دیدن پشت بام کوتاه چند خانه جلوتر پهن تر شد.
پسری کم سن و سال روی پشت بام ایستاده بود و سیل کوبتران سفید و خاکستری رنگی دور سرش به صورت دایره وار چرخ میزدند ، پسر با پارچه ای که در دست داشت مدام بالای سرش آنها را چرخ میداد و حیوان های عاشق پریدن در همان جهت پرواز میکردند .
آهو با خودش گفت بیچاره ها چقدر قانعن!
سهم آنها تمام آسمان بود ، همه این آسمان آبی شهر نه فقط چند متر محدوده این بام! اما کبوتران راضی بودند ... از روی وفا یا عادت؟
آهو زمزمه کرد مثل یک زن خونه!
تا آخرین لحظه پای بند شوهرش .. زندگیش و بچه هاش می مونه و حتی یک ثانیه هم فکر نمیکنه که از روی محبتِ یا عادت؟
اون زن اصلا فکر نمیکنه که سهمش از زندگی چیه فقط دنبال اینکه لبخند رضایت زندگی رو به لب بقیه بنشونه مخصوصا شوهرش!
معامله منصفانه ای؟ از بین رفتن یک زندگی در برابر بخشیدن چند تا زندگی؟!
درست نمیتوانست جواب دهد چون مادرش پای این معامله نایستاده بود ... مادرش مادری نکرده بود و راه زندگی خودش را رفته بود و حالا او نمی دانست راه درست را مادرش رفته یا همه زنهایی که مانده بودند.
شاید باید گزینه سومی پیدا میکرد ...
یکی شبیه به ....!!!
هنوز نامی برای پر کردن جای خالی در ذهنش سراغ نداشت!
افکارش به طرز عذاب آوری برای ذهن نوجوانش سنگینی میکردند و او ترجیح میداد به چیز دیگری بیندشید برای همین مسیر نگاهش را از چرخ زدن کبوتران زیبا برداشت و به آن طرف تر خیره شد جایی که شهرداری یک محوطه سبز ساخته بود و چند تا تاب و سرسره و یک الاکلنگ گذاشته بودند و شده بود پارک محلی بچه های محل و پاتوق مادرانشان.
عصر به عصر مادرهای جوانشان دست بچه های کوچکشان را میگرفتند و می آمدند آنجا بساط تخمه ژاپنی و تخمه آفتاب گردانشان را با چای و نسکافه پهن میکردند و مینشستند از اول کوچه تا آخرش تک به تک و خانه به خانه از اهل بیتش میگفتند بعد که حرفهایشان تمام میشد، نمیشد که بی کار بمانند پس میزدند در فاز سیاست !
ا ز صادرت نفت و روابط ایران و آمریکا گرفته تا جنگ جهانی دوم و حتی شاید قبلتر !
بعضی وقتها که یکی، چیزی از این طرف و آن طرف شنیده بود و رنگ وبوی تازگی داشت میشد علامه دهر و همه چی تمام محل!!!
مادرها برای خودشان میتینگ میگرفتند و بعد از غیبتهای متدوال چندین و چند هزارساله زنانه و صحبت های سیاسی که رد خور نداشت می رسیدند به بحث شوهر داری و نحوه کوتاه کردن زبان چهل و چهار متری قوم شوهرعلی الخصوص مادر شوهر و عقرب زیر فرش یعنی خواهر مکرمه شوهر گرامیشان!
آخر آخرش اگر جایی بود به غذا و انواع دسر و طعم دهنده ها هم میپرداختند.
کلا دانشگاهی بود آن چند ساعت بازی بچه ها در آن نیمچه پارک!!!
معادله منصفانه ای هم بود بچه ها از صبح تا شب عز و جز میکردند تا عصر یکی دو ساعت اجازه بازی در پارک را داشته باشند و مادرها در مقابل با انبوه این همه اطلاعات مفید روبه رو میشدند !!!!
آهو نگاهش را از توده سیاهی که با سرهای رنگی رنگی از آن بالا دیده میشد برداشت و به آن طرفتر جایی که نقطه های کوچولو با سرعت از این وسیله بازی به سوی وسیله بازی دیگر می دویدند دوخت.
در خاطرات کودکی او هیچگاه چنین چیزی نبود.
=====
آهو نگاهش را از توده سیاهی که با سرهای رنگی رنگی از آن بالا دیده میشد برداشت و به آن طرفتر جایی که نقطه های کوچولو با سرعت از این وسیله بازی به سوی وسیله بازی دیگر می دویدند دوخت.
در خاطرات کودکی او هیچگاه چنین چیزی نبود.
نه اینکه اصلا نباشد !
گه گاه سعید او را به شهر بازی میبرد و چه لذت بخش بود ساعت های بودن با سعید اما او هیچ وقت طعم با مادر به پارک محلی رفتن را تجربه نکرده بود و مثل هر کسی که طعم چیزی را نچشیده باشد احساس میکرد در حسرت چه نعمت بزرگی سالیان سال سوخته.
آهی کشید و نگاهش را از پارک برداشت و به آسمان اسرار آمیز با مخلوط رنگهای زرد و صورتی و نارنجی اش خیره شد .
خورشید در افق پائین رفته بود و درخشش سرخش در حاشیه دنیا تبدیل به صورتی میشد.
آسمان هم به آرامی از نیلی به یک آبی سیر لطیف تغییر رنگ میداد .
و کم کم وقت آن میرسید که سایه ها از تاریکی بیرون بیایند و خودشان را روی زمین و اهلش پهن کنند ، روی پارک و درختان کاج نه چندان بلندش .. روی سرسره قرمز رنگ و تاب آبی با صندلی های صورتی که یک نقطه راه راه رویش داشت تاب بازی میکرد.
سایه ها به آرامی اما با عجله از تاریکی بیرون می آمدند و آهو با خودش فکر میکرد که شب را از روز بیشتر دوست دارد .
کم کم همه پارک در تصرف سایه ها قرار گرفت و بعد از چند لحظه یکهو چند تا چراغ با هم روشن شد و بعد روشنایی بود که سایه ها را به عقب می راند مثل یک نبرد .. یک جنگ بین سیاهی سایه ها و روشنی چراغها ... بین خواب و بیداری یا شاید زندگی و زنده بودن و خندیدن در مقابل غم ها ، تنهایی ها ، بی کسی ها ...
آهو هم دلش میخواست الان یکی پیدا میشد و یکهو یک عالمه چراغ در دلش روشن میکرد و او میتوانست بخندد ، جیغ بکشد ، بدود و بعد خودش را روی زمینی که از سایه ها پاک شده بیندازد و غلط بزند و باز بخندد و بعد به آن دستانی که برایش اینهمه چراغ روشن کرده تکیه کند... آرام آرام پلکهایش را ببند و با این اندیشه که چقدر دنیا زیباست به خواب برود.
کاش میشد ... کاش رویا نبود .. کاش میشد.
-زیاد داری فکر میکنی نکنه فیلسوف بشی؟
آهو از فکر بیرون آمد و نگاه خیره ای به ساناز انداخت کمی برایش سخت بود که افکارش را از آن حال و هوا بیرون بکشد.
ساناز دستش را مقابل صورت آهو تکان تکان داد و داد زد: الو الو بگوشم ... مگس رفته تو گوشم... صدام میاد؟
آهو پوزخندی زد و جواب داد:آره مسخره صدات میاد .
ساناز آهسته به لبه پشت بام نزدیک تر شد و از آن بالا به پائین خیره شد: اُاُاُاُ مای گاد این جا رو چقد بلنده .. جون میده واسه یک خودکشی تمییز!
آهو سریع برگشت و نگاه تندی حواله ساناز کرد،انگار که او میخواست همان لحظه خودش را پرت کند و آهو میتوانست تنها با یک نگاه مانعش بشود؟!!!
ساناز که اصلا در باغ نبود سبک دلانه خندید و ادامه داد: میگم بدخواه مدخواه هامون رو هم میتونیم از این بالا بفرستیم دیار باقی .. کی میخواد بفهمه؟ یک فیلمی بود هزار سال پیش میذاشت دختره خبرنگار بود هی دماغشو میکرد تو کارهای یک گروه خلافکار یادته؟ بعد پیرمردی که سر دسته گروه بود وهیچکی نمیشناختش دختره رو کشوند بالای یک ساختمون بلند و باهم و بعد از گل گفتن و گل شنیدن هاشون همچین تمییز پرتش کرد پائین .. دیده بودیش؟
آهو فکری کرد و زیر لب گفت: گمونم خانه پوشالی بود یا یک چیزی تو این مایه ها.
ساناز: آره منم پوشالی اش رو یادمه اما خانه اش رو مطمن نیستم ولی خدایی فیلم قشنگی بود اصلا هر چی فیلم قدیمی تر قشنگ تر .. هنوز هم هیچ فیلمی جای آن شرلی و زورو و رابین هود رو نمیگیره.. اونها هم خودشون فهمیدن برای همینکه هی برمیگردن از سر اینها رو میسازن.
آهو با همان لحن آهسته مغموم گفت: من عاشق آن شرلی بودم .
و بعد یاد خودش افتاد و اینکه الان چقدر شبیه آن دخترک لاغر مو قرمز تنها شده !
آن شرلی با موهای قرمز .. یا آهو با چشمان خردلی رنگ!!!
زهر خندی زد و نگاهش را منظره ای که او را به شدت به یاد تنهایی وسیعش می انداخت برداشت و رو به ساناز گفت: خب حالا برنامه چیه؟
ساناز به لبه پشت بام تکیه داد و گفت: جای فرید رو پیدا کردم الان فقط یک نقشه تپل میخوام تا باهاش به خاک سیاه بشونمش.
آهو کلافه گفت: تو که هنوز تو همین فکری من منظورم خونواده ات بود.
ساناز داد زد: من دیگه خونواده ای ندارم... مثل تو ... مثل خیلی ها... اونها من رو نمیخوان.
آهو با بغضی که هر لحظه بیشتر و بیشتر گلویش را خراش میداد جواب داد: اگر میبینی من الان خانواده ای ندارم از روی ناچاریه... من هیچ نقشی تو این تنهایی نداشتم ... میفهمی ..! برعکس تو من دست از پا خطا نکردم اما الان هیچکدومشون رو ندارم و مدام باید حواسم جمع باشم که مبادا یک اتفاقی بین من و مردی که محرممه بیفته! میتونی بفهمی که من تو چه شرایط دردناکی هستم؟ میتونی بفهمی این چه امتحان سختی واسه من؟
ساناز تلخ غرید: از بس خری .. پسره خودش دنبالته بعد تو عین ابله ها ازش فراری!
آهو روی زمین نشست و آهسته جواب داد: اون زن داره.
ساناز خندید: داشته باشه.. زنش میخواست حواسش رو جمع کنه .. میخواست ول نکنه بره... اینها همه هنر زنه!
آهو رو ترش کرد و گفت: خودت رو بذار جای رومینا ... من مدام همین رو به خودم میگم... اگه من جای اون بودم.. اگر این زندگی من بود...
ساناز: تو زیادی قضیه رو عاطفی میکنی...گور باباش.. تو وضیعتت بدتره یا اون؟ تو بیشتر به یک سایه بالای سر احیتاج داری یا اون؟ تو بیشتر مشکل داری یا اون؟
آهو پوزخند زد: عجب توجیهی! اینجوری که همه کارشون رو میتونن درست و قانونی جلوه بدن حتی اون فرید خان شما!
ساناز از میان دندان هایش غرید: اون بی شرف تقاص کارش رو میبینه!
آهو: پس اگر منم به این توصیه تو عمل کنم فردا روزی میاد که یکی میشینه و پشت سرم میگه من ِ بی شرف تقاص کارم رو میبینم ؟ ها؟ هرچی نباشه دنیا دار مکافاته.. از هر دست بدی از همون دست میگیری!
ساناز که معلوم بود از حرفهای آهو سر در نیاروده سرش را خواراند و گفت: ها... چقدر قضییه رو پیچوندی؟؟!!
آهو: بابام همیشه این حرفو میزد.
ساناز آهانی گفت و بعد از چند لحظه پرسید: راستی آهو چرا بابات فوت شد؟
آهو چانه اش را به زانویش تکیه داد و همانطور که به سوسوی چراغ های مجتمع مقابلش خیره میشد آرام پاسخ داد: مشکل ریوی داشت.
ساناز: سیگاری بود؟
آهو: نه... تو جنگ...
ساناز نگاه خیره اش را به آهو دوخت و حرفی نزد و آهو با چشمانی که از جوشش اشک می درخشیدند به روبه رو خیره شده بود و به همه گذشته
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 70-همه زن های من (جلد اول) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خانه , رمان خوانها , دنیای رمان - رمان همسر اجاره ای , رمان میرم جای من اینجا نیست , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52177

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا