تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان همه زنهای من (ادامه ی فصل چهارم)



آهو گردنش را با زاویه ملایمی برگرداند و زیر چشمی به آترین خیره شد که تنها توانست نمایی از چانه و لبخند او را ببیند .
-آشتی کن دیگه.
آهو زیر لب گفت: قهر مال بچه هاست.
-باریکلا به تو دختر پس یک بوسی،ماچی ،کیسی چیزی ما رو مهمون کن.
-چی؟
چی که گفت بیشتر شبیه جیغ بود تا هر کلمه معنی دار دیگری!
آترین اینبار هم بلند بلند خندید و گفت: ای بابا نشد که همش من دارم میام منت کشی و می بوسم تو هم یک قدمی بردار بابا به قران اگر دوست هم بودیم تو تا حالا باید یک حرکتی میکردی!
آهو گیج به نی نی خندان چشمان آترین خیره شده بود و با خودش فکر میکرد که فرصت طلب ترین مرد دنیا را شناخته .
آترین لبخندش را به زحمت جمع و جو رکرد و گفت: نه مثل اینکه تو هنو ز خجالت میکشی... ای بابا من با تو چی کار کنم؟ خودم باید یک کاری کنم که خجالتت بریزه!
آهو ترسیده گفت: چه جوری؟
آترین شوخ طبعانه خندید و گفت: حالا!
بعد خودش را به او نزدیک کرد و بازویش را محکم گرفت و قبل از اینکه آهو فرصت هر عکس العملی را داشته باشد پر مهر او را بوسید اما خودش را کنار نکشید صورتش را به همان نزدیکی نگه داشت و خنده کنان زیر گوشش گفت: حالا نوبت تویه!
آهو سرخ و شرمزده حتی در خود توان این را نمی دید که به چشمان او نگاه کند چه رسد به حرکت اضافه تری برای همین تپه تته کنان گفت: باشه همون وقتی که خواستی خجالتم رو بریزی.
آترین این بار به قهقه خندید و گفت: ای بلا...
آهو هم لبخندی زد و قبل از اینکه فکر دیگری به ذهن آترین برسد از ماشین پیاده شد .
آترین هم سر فرصت پیاده شد و با هم به سمت منزل پدرش رفتند در حینی که از پله های ورودی بالا می رفتند آترین زمزمه وار گفت: همین الان یک آرزو کن.
آهو سریع گفت: خدا کنه یک خبری از مامانم شده باشه.
آترین دلخور از آرزوی آهو گفت: نه یک آروزیی که من بتونم زودی برات برآورده کنم.
-مگه غول چراغ جادویی؟
آترین: تو چی کار داری؟ تو یک چیزیکه خیلی دلت میخواد رو بگو.
آهو اینبار فکری کرد و گفت: خب راستش من از بچگی آرزومه که یک روز یک بادبادک هوا کنم.
آترین با چهره ای متعجب گفت: یعنی تا حالا یک بار هم بادبادک هوا نکردی؟
آهو شانه هایش را مظلومانه بالا انداخت و جواب داد: نه نشد...
لبخند گرمی بر لبان آترین نشست ، همانطور که دستش را روی زنگ فشار میداد با مهربان ترین لحنی که در خود سراغ داشت گفت: پس فردا جمعه است ، هر هفته جمعه ها تو کوهستان پارک خورشید مسابقه بادبادک هوا کردنه تا جمعه با هم یک بادبادک درست میکنیم و جمعه هم میریم مسابقه قبول؟
آهو تحت تاثیر لحن آترین و نگاه گرمش لبخند زیبایی زد و با خوشحالی گفت: وای مرسی آترین.
لبخندی که اینبار بر لب آترین نشست صد درجه با لبخند چند دقیقه قبلش فرق داشت !
حالا او یک تائید از آهو گرفته بود و یک لبخند دو ست داشتنی به اضافه وای مرسی آترینی که برایش دنیاها ارزش داشت!!!

در قسمت بعد میخوانیم::
::: چطور آروم باشم.. همه عمر ساکت موندم.. حالا که تیغ برداشتی و میخوای جراحی کنی بذار منم حرف بزنم.. بذار این غده چرکین رو یک بار برای همیشه فشار بدم و دردش رو خفه کنم.. آره زندگی من خرابه.. از اساس داغونه.. تقصیر خودم بود وقتی بهم گفتین نازی تیکه ما نیست گوش نکردم.. وقتی گفتین زن زندگی نیست گوش نکردم.. آره خر شدم... عاشق شدم عاشق چشم و ابروش ... خوشگل بود.. خیلی هم خوشگل بود... کدوم پسریه که دنبال زیبایی نباشه... کدوم پسریه که وقتی بهش میگن این دختره بهتره چون عاقلتره ، چون فهیم تره بگه باشه حتی اگر اون دختر زشت باشه؟ تو خودت یک مردی حتی تو هم دنبال زیبایی بودی.. مامان قشنگ بود.. پس چطور از من میخواستی دور نازی رو خط بکشم ، نازی که خودت هم میگفتی خوشگله ... اشتباه کردم .. به حرفت گوش نکردم ... چوبش روهم خوردم اما حالا چی کار کنم... با دختری که اینقدر خوشگله که هیچ احیتاجی به من نداره.. اونقدر لوند که به سه سوت میتونه یکی بهتر از من رو برای خودش پیدا کنم! میگی چی کار کنم با زنی که دل به زندگیش نداره... که دیگه پای زندگی نیست.. رابط من و نازی فقط اون بچه است.. بچه ای که با اومدنش ما دیگه اون بهونه رو هم نداریم .. من رو بازخواست میکنی که چرا بچه دار شدیم ؟ دِ اگه اون بچه نبود که تا حالا صدبار از هم جدا شده بودیم... مگه اختلاف ما از حاملگی ناخواسته نازیه؟ ما از همون ماه اول مشکل داشتیم.. تو کجا بودی وقتی ما دعوای اولمون رو کردیم؟ تو کجا بودی وقتی نازی قهر کرد و من مثل دوره گردها یک هفته تموم دور خونشون گشتم تا رضایت داد برگرده؟ کجا بودی .. بگم ؟ تونس بودی.. مصر بودی... جیرفت بودی.. همدان بودی.. داشتی خاکها رو کنار میزدی و زیر خاکی در می آوری... داشتی یک مشت اسکلت در می آوردی یا به قول خودت تمدن.. زندگی .. آخه چه زندگی؟ زندگی های تازه جوونه زده کنارت بود و تو چسبیده بودی به چهار تا کاسه و کوزه تار عنکبوت بسته.. به تیر و تخته هایی پوسیده ... حالا بیا و تحویل بگیر این زندگی پسرته... زندگی پوسیده پسرت.. بیا از زیر خاک درش بیار ... مثل همون تمدن خاک خورده ای که همیشه دنبالش بودی پر تار عنکبوته ... پر از خاکه... بیا و از زیر اینهمه خاک نجاتم بده.. بیا پدری کن پدر!!!
حالا او یک تائید از آهو گرفته بود و یک لبخند دو ست داشتنی به اضافه وای مرسی آترینی که برایش دنیاها ارزش داشت!!!


***************************.
*********************************.
*********************************.
********************************.
فریدون با اینکه سوزشی خفیف در راه تنفسی اش احساس میکرد اما ماسک اکسیژن را از روی صورتش برداشت و بااتکا به دیوار از جا بلندشد .
چند لحظه قبل صدای زنگ خانه به گوش رسیده بود و حالااین صدای شوخ و سرزنده پسرش بود که با دیدن آرسام و آذر اینطور داد و هوار راه انداخته بود.
لبخند نیمه کاره ای روی لبهایش نشست اما قبل از اینکه طرحی از شادی یا لذت به خود بگیرد با احساس سوزشی که در سینه اش دست داد ، نا تمام ماند!
لحظه ای ایستاد و نگاهش را به دستگاه اکسیژن دوخت ، از نظر جسمی توان جدا شدن از این دستگاه که دم و بازدمش به آن متصل بود را نداشت اما مجبور بود.. اجباری خود خواسته ... شاید دیگر وقتی نبود ... فردایی نبود!
کسی نمیدانست اما فریدون نمیخواست و نمی توانست ریسک کند.
پس دوباره رویش را برگرداند و نگاه پر تمنایش را از دستگاه برداشت و به جایش از لای در نیمه باز به هال چشم دوخت ، به جایی که فرزندانش نشسته بودند و صدای خنده ها و شوخی هایشان لبخند را مهمان لبهای چروکیده اش میکرد.
نفس کوتاهی کشید و چند قدم جلو تر رفت، فاصله 10 قدمی میان اتاق خواب و هال را تا همین 5 ماه پیش به یک چشم به هم زدن طی میکرد ولی حالا ، انگار برای این چند قدم پایانی نبود!
نمیدانست اسم این پیش آمد را اثرات بیماری بگذارد بهتر است یا پیری زودرس؟!
مانده بود بین بد و بدتر کدام را انتخاب کند؟
مرگ یا باز هم ..... مرگ؟!
همیشه میدانست و شنیده بود مرگ حق است اما حالا که نوبت خودش رسیده بود حتی فکر کردن به این پدیده هم برایش ناگوار بود!
مرگ... یک ناشناخته و مثل همیشه به قول سقراط انسان از ناشناخته هاست که می ترسد!
ترسی که از لحظه تولد همراه همیشگی انسان است .
انگار همین دیروز بود که با دیدن پره های پنکه پشت دامن مادرش پنهان شده بود یا وقتی برای اولین بار زوزه جارو برقی را شنیده بود لب برچیده و آماده گریستن شده بود!
او همان نوزاد دیروز بود! ؟؟؟
همان نوزاد محتاج آغوش پر مهر مادر ...؟؟؟؟
ایستاد و نیم نگاهی به خودش در آینه انداخت.
باور کردنی نبود این پیر مرد سپید موی که حتی نمی توانست فاصله میان اتاق تا هال را طی کند همان پسرک خنده رو 56 سال قبل باشد ، همان که عصر به عصر دوچرخه اش را برمیداشت و با سعید و حمید و رضا در کوچه ها کورس میگذاشت و هر شب با زانوهای زخم شده و شلوارهای پاره ، پاورچین پاورچین وارد خانه میشد تا از دعواهای پدر در امان بماند.
او همان پسر بود... همان که روزی سرظهر در یک کوچه خالی دعوا کرده بود ... روزی دیگر در همان کوچه عاشق شده بود ... و روزها بعد در چند کوچه آنطرفتر پدر شده بود ...
آهی کشید و نگاه ماتش را از چهره پسر دیروزی و پیر مرد امروزی برداشت!
پیر شده بود... این را از قد کشیدن آرسام خیلی پیش تر ها باید می فهمید!
پیر شده بود ... خانم شدن آذر این را مدام به رخش میکشید و او ندیده بود!
پیرشده بود... داماد شدن آترین تائید دیگری بر مدعایش بود!
ندیده بود!
نشنیده بود!
صدای رفتن روزها را نشنیده و ندیده بود و حالا یکهو چشم باز کرده بود و میدید که پیر شده .. خیلی پیر...!!!
سختی کار اینجا بود ...پیر شده بود و بعد از پیری چیز دیگری در انتظارش نبود.
وقتی کودکی با خودت میگویی بزرگ میشوم...
بزرگتر که میشوی میگویی نوجوان میشوم... بعد جوان... بعد میان سال.. بعد...
همینطور جلو میروی... جلو و جلو و جلوتر تا نقطه پایان .. لحظه مرگ...!
از ابتدایی ترین لحظه تولد چشم میکشی که کی بزرگ میشوی ؟
غافل از اینکه داری ثانیه شماری لحظه مرگ خودت را میکنی!
مرگ خودت...
باز ترس .. و یک ناشناخته....

بالاخره به در رسید ، با دست لرزانش آن را باز کرد و قبل ا ز خارج شدنش برگشت ویک بار دیگر به دستگاه اکسیژن نگاه کرد، همین الان هم بدجوری به آن مایه حیات و خنک که هرلحظه می بایست در ریه هایش احساس کند نیاز داشت اما دیگر توانی برای بازگشت نداشت، همه نیرویش را برای طی کردن این 10 قدم گذاشته بود و حالا آمده بود ...
آمده بود ... راه برگشتنی نبود..!!!
و این پایان محتوم تک تک فرزاندن آدم بود... لبخند تلخی زد و نگاهش را از دستگاه برداشت اگر قرار بود پایان اینطور باشد پس بگذار زیبا تمام شود ، با شکوه و پر صلابت مثل یک پدر...!
در را پشت سرش بست ، راه برگشتن مسدود شد ، هر چه باقی ماند ، جلو بود ... آینده ... آینده ای که می دانست بیشتر از یک شب ادامه نمی یابد.
-سلام بچه ها.
آترین باشنیدن صدای کم جان پدرش دست از اذیت و آزار آرسام برداشت و صاف ایستاد و با لبخند مردانه ای به پدرش خیره شد: سلام به قوی ترین مرد ایران... چطوری فریدون محرابی فرزند کاظم؟
فریدون گرم خندید و به این فکر کرد که آترین کپی شده از جوانی خودش است مخصوصا وقتی اینطور صاف می ایستد و این لبخند ، همه چیز درست مشابه نمونه اصلی است.
آترین پسرش بود ، محبوب ترین پسرش.
دستانش را از هم باز کرد و آغوش گشود: بیا اینجا ببینم بابا.
آترین ناخودآگاه چند قدم جلو رفت و یک لحظه ایستاد، نگاه درخشان پدر ته قلبش را لرزاند ، ترسید آنهم از یک ناشناخته، ناشناخته ای که د ر عمق نگاه پدرش می درخشید و او از آن سر در نمی آورد!
-بیا دیگه بابا.
با تاکید فریدون آن یک قدم را هم طی کرد و خود را در آغوش پدر رها کرد،آغوشی که شاید به تعداد انگشتان دستش هم خاطره از حس کردنش را نداشت!
فریدون در حالی که جسم مردانه پسرش را در میان بازوان کم قوتش میفشرد با لحنی پدرانه توام با غرور زیر گوشش زمزمه کرد: مردی شدی واسه خودت .
آترین خندید و سرش را روی شانه پدرش گذاشت و بعد نفسش را با آهی طولانی بیرون داد، در ذهن بهم ریخته اش یک جمله نقش بست : کاش زودتر یادم می افتاد تو پدرمی...
چند لحظه هر دو به همان حال ماندند ، آهو ، آذر و آرسام هر سه غرق تماشای این منظره زیبا شده بودند تا اینکه بالاخره آرسام سرفه ای کرد و با خنده گفت: ای بابا یکی اینها رو از هم جدا کنه! مگه ما دل نداریم؟
فریدون خندید و با اکراه آترین را رها کرد و گفت: حسود نبودی آرسام.
-شماهم فرق نمی ذاشتین.
فریدون اینبار بلندتر خندید و با کمک دست آترین روی مبل کنارش نشست ، نگاه کوتاهی به آهو انداخت و پدرانه گفت: خوبی بابا؟
آهو زیرلب بله ای گفت و با نشستن فریدون او هم کنار آذر نشست.
آترین و آرسام هم کنار فریدون جای گرفتند .
فریدون تک سرفه ای کرد و رو به آذر گفت: بابا یک چایی میاری برامون؟
آذر چشمی گفت و بلندشد و فریدون ادامه داد: امشب شب قشنگیه... شبی که من بعد از 8 سال دوباره خانواده ام کنارم هستن... بعد از مرگ ماهرخ نشد که ما چهار نفر باهم باشیم...
نگاهش را به آهو دوخت و گفت: دلم میخواست امشب فقط بچه هام اینجا باشن برای همین از پسرها خواستم فقط خودشون بیان اما تو عزیزم ، تو هیج فرقی برام با آذر نداری ... تو هم برام مثل آترین و آرسام عزیزی.. البته بخاطر یک مسئله دیگه هم بود.
آهو جمع تر نشست و با لبخندی که اصلا دوستانه نبود تشکر کرد.
فریدون چند لحظه عمیق به او خیره شد بعد در حالی که نفس بلند میکشید تلخ خندید و گفت: از اونجایی که وقت چندانی ندارم و دلم نمیخواد دستم از گور بیرون باشه و از طرف دیگه این مدت یکماه رو به همتون فرصت دادم تا خودی نشون بدین حالا لازم میدونم که بعد از دیدن عملکرد یک ماهه شماها خودم دخالت کنم... درباره زندگی همتون.. اول از همه هم تو آرسام!
آرسام با شنیدن نامش صاف نشست و نیشخندی زد و گفت: داستان چیه؟
فریدون چایی که آذر مقابلش گرفته بود را با تانی برداشت و جواب داد: من حدود 1 ماهه که دارم هر روز با نازی صحبت میکنم ، پای درد و دلش نشستم .. به خواسته هاش گوش دادم و اون حرفهایی زده که تو باید میشنیدی نه من! اون حرفها مال تو بود نه من! من برای خودم متاسفم که نتونستم الگو یک مرد خوب ... یک شوهر خوب بودن رو به پسرهام یاد بدم!
آرسام با حالتی تدافعی روی مبل نیم خیز شد و گفت: شما یک طرفه به قاضی رفتین... نازی اوضاع رو اونجور که خودش دلش خواسته گفته!
فریدون: من اینجام که حرفهای تو رو هم بشنوم... البته فکر نمیکنم دیگه وقتی برای حرف زدن مونده باشه .. نمی دونم خبر داری که نازی درخواست طلاق داده یا نه؟ و طبق قانون اون می بایست تا تولد بچه صبر کنه! میدونی این وضعیت یعنی چی؟
آرسام کلافه رو برگرداند و عصبانی گفت: قرار بود این بین خودمون باشه !
فریدون: بین خودتون باشه که چی بشه؟ مگه زندگی بچه بازیه؟ امروز عاشق میشی و تب میکنی ، فردا فارغ میشی و لرز میکنی؟
آرسام نگاه رنجیده اش را بین آهو و آترین گرداند : ما با هم تفاهم نداریم... ادامه این زندگی به نفع هیچکدوممون نیست.
فریدون که حسابی عصبانی شده بود نفس بلندی کشید و به زحمت گفت: چرا اون موقعی که تصمیم گرفتی بچه دار بشی به این مساله فکرنکردی؟ ها؟ سرت رو ننداز پائین جواب من رو بده!!!!
آرسام حرفی نزد و فریدون این بار عصبانی تر داد زد: با توام ... از مردونگی ات چی مونده پسر ... سرت رو بلند کن و از کاری که کردی دفاع کن... تو پسر منی... پسرفریدون محرابی! من یادت دادم این بشی ها؟ حرف بزن.
آرسام سرش را آرام بلند کرد و با صدای لرزان آهسته گفت: ب.. بر.. براینکه.. براینکه دوستش داشتم.
فریدون: بلندتر بگو نمیشنوم.
-براینکه دوستش داشتم.
فریدون: بلندتر!!!
آرسام این بار تقریبا داد زد: براینکه دوستش داشتم!
فریدون تبسمی کرد و محکم گفت: آهان حالا شد! دوستش داشتی.. یا بهتر بگم دوستش داری... آره؟
آرسام سرش را به نشانه تائید تکان داد.
فریدون دوباره دستوری داد زد: آره؟
آرسام: ب.. بله ... دوستش دارم... هنوز هم اون رو .. هم زندگیم رو ... بچه ای که مال اون باشه روهم دوست دارم... بچه دار شدم چون بهش امید داشتم.. چون به زندگیم امید داشتم .. دلم نیمخواست از دست بدمش... گفتم اگه بچه دار بشه مجبور میشه بشینه سر زندگیش اما بدتر شد... اولش خواست سقط کنه بچه رو، فهمیدم و جلوش رو گرفتم ، دعوامون شد و گفت از من و این بچه متنفره گفت حتما بچه رو می ندازه ، تو خونه زندونی اش کردم که یک وقت حماقت نکنه، اونم زنگ زد پلیس و اون دعوای 6 ماه قبل پیش اومد، از همون موقع درخواست طلاق داد و رابطمون بکل از هم پاشید، بعدش پشیمون شدم ، از هر راهی وارد شدم تا باهاش آشتی کنم.. تا جبران کنم اما دیگه نرم نشد... دیگه نازی قبل نشد... تو چشماش کینه است.. نفرتِ .. اون از من و بچه من متنفره... میگی چی کار کنم؟؟ ها؟ توی پدر میگی من چی کار کنم؟؟ ناراحتی که این پسری که الان جلوته تربیت تویه...آره تربیت تویه.. تو پدری که هیچ وقت سر زندگیت نبودی... همیشه خدا به دشت و کوه و بیابون بودی.. همیشه ماموریت بودی... همیشه در حال حفاری و اکتشاف بودی... تو اصلا کی بودی که پدری کنی... شوهری کنی... کی بودی که ما یاد بگیریم چطور باید مرد باشیم.. چطور باید شوهر باشیم؟؟ حالا عروست شکایت پسرت رو بهت کرده... دردت اومده؟ حق داری.... حالا تو بگو من.. پسرت.. پاره تنت .. چی کار کنم؟ چی کار کنم که زندگیم از هم نپاشه.. که زنم ... عشقم ... جونم ازم رو برنگردونه... وقتی میرم کنارش رو ترش نکنه.. وقتی باهاش حرف میزنم به جای عزیزم و قربونت برم نگه حالم از صدات بهم میخوره... تو هر جمله اش صدتا طعنه و کینه نباشه؟ بگو چی کارکنم .. با زنی که از من و از بچه ای که من بهش دادم متنفره؟ چی کار کنم با عشقی که داره لحظه شماری میکنه تا زودتر بچه ام به دنیا بیاد و اون رو بذاره کف دستم و بره پی زندگیش؟ جواب بده ... بگو چی کار کنم .. مگه برای هیمن امشب ما رو جمع نکردی؟ تازه یادت افتاده بچه هات هر کدومشون چقدر مشکل دارن؟ تازه ما رو دیدی؟؟ دیره پدر من... خیلی دیر شده... زندگی من روی هواست... همونطور که زندگی آترین و آذر و این دختر معصوم روی هواست... دیر یادت افتاد که بیایی و به خرابه هایی که باید درست میکردی و وظیفه تو بود که درستشون کنی سر بزنی ... دیره .. دیر... حالا امشب جمعممون کردی که چی بشه؟ میخوای معجزه کنی؟ چوب جادویی ات رو تکون بدی و اجی مجی همه چی اوکی؟ آره؟

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 70-همه زن های من (جلد اول) , رمان ...... رمان ...... رمان , دنیای رمان , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان خوانها , رمان خانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52176

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا