تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان همه زنهای من (فصل پنجم)


فریدون مات به چهره سرخ شده و خیس عرق آرسام خیره شده بود... این مرد عصبی آرسام همیشه ساکت و مطیعی که می شناخت نبود.. این مرد جوان در آستانه پدر شدن را نمی شناخت.. پسرش نبود... پاره تنش نبود.. آرسام همیشه مهربانش نبود.. آرسامی که از همه بیشتر به ماهرخ شبیه بود ، نبود... بود؟ نبود؟!!
خسته سرش را پایین انداخت و به زحمت نفس بریده بریده اش را بیرون داد و آرام گفت: لطفا آروم باش آرسام.
آرسام: چطور آروم باشم.. همه عمر ساکت موندم.. حالا که تیغ برداشتی و میخوای جراحی کنی بذار منم حرف بزنم.. بذار این غده چرکین رو یک بار برای همیشه فشار بدم و دردش رو خفه کنم.. آره زندگی من خرابه.. از اساس داغونه.. تقصیر خودم بود وقتی بهم گفتین نازی تیکه ما نیست گوش نکردم.. وقتی گفتین زن زندگی نیست گوش نکردم.. آره خر شدم... عاشق شدم عاشق چشم و ابروش ... خوشگل بود.. خیلی هم خوشگل بود... کدوم پسریه که دنبال زیبایی نباشه... کدوم پسریه که وقتی بهش میگن این دختره بهتره چون عاقلتره ، چون فهیم تره بگه باشه حتی اگر اون دختر زشت باشه؟ تو خودت یک مردی حتی تو هم دنبال زیبایی بودی.. مامان قشنگ بود.. پس چطور از من میخواستی دور نازی رو خط بکشم ، نازی که خودت هم میگفتی خوشگله ... اشتباه کردم .. به حرفت گوش نکردم ... چوبش روهم خوردم اما حالا چی کار کنم... با دختری که اینقدر خوشگله که هیچ احیتاجی به من نداره.. اونقدر لوند که به سه سوت میتونه یکی بهتر از من رو برای خودش پیدا کنم! میگی چی کار کنم با زنی که دل به زندگیش نداره... که دیگه پای زندگی نیست.. رابط من و نازی فقط اون بچه است.. بچه ای که با اومدنش ما دیگه اون بهونه رو هم نداریم .. من رو بازخواست میکنی که چرا بچه دار شدیم ؟ دِ اگه اون بچه نبود که تا حالا صدبار از هم جدا شده بودیم... مگه اختلاف ما از حاملگی ناخواسته نازیه؟ ما از همون ماه اول مشکل داشتیم.. تو کجا بودی وقتی ما دعوای اولمون رو کردیم؟ تو کجا بودی وقتی نازی قهر کرد و من مثل دوره گردها یک هفته تموم دور خونشون گشتم تا رضایت داد برگرده؟ کجا بودی .. بگم ؟ تونس بودی.. مصر بودی... جیرفت بودی.. همدان بودی.. داشتی خاکها رو کنار میزدی و زیر خاکی در می آوری... داشتی یک مشت اسکلت در می آوردی یا به قول خودت تمدن.. زندگی .. آخه چه زندگی؟ زندگی های تازه جوونه زده کنارت بود و تو چسبیده بودی به چهار تا کاسه و کوزه تار عنکبوت بسته.. به تیر و تخته هایی پوسیده ... حالا بیا و تحویل بگیر این زندگی پسرته... زندگی پوسیده پسرت.. بیا از زیر خاک درش بیار ... مثل همون تمدن خاک خورده ای که همیشه دنبالش بودی پر تار عنکبوته ... پر از خاکه... بیا و از زیر اینهمه خاک نجاتم بده.. بیا پدری کن پدر!!!
حرفهایش که تمام شد یک لحظه هم صبر نکرد کیف کوچکش را از روی اپن برداشت و با عصبانیت از خانه بیرون رفت و در راهم محکم بهم کوبید.
آذر و آهو خشک شان زده بود و به همان حالت به فریدون که رنگ به چهره نداشت و به زحمت نفس میکشید خیره شده بودند . آترین زودتر از همه به خود آمده بود و به دنبال آرسام رفت.
با رفتن دو برادر جو سنگینی در خانه حکفرما شده بود و سکوت غریبی میانشان جولان میداد، آهو احساس میکرد که عرق پیشانی اش را پوشانده و از پشت گردن تا روی مهره های پشتش می لغزد... از شنیدن زندگی خصوصی آرسام عذاب وجدان داشت ، انگار دزدکی گوش ایستاده بود و چیزهایی که نمی بایست را شنیده بود ...
لحظه ای اندشید که باید کاری بکند ، اما حتی در خود توانایی برخواستن را هم نمی دید...
پس تنها به نشستن در آن حالت سخت و بهت زده ادامه داد و در دل خدا خدا میکرد که آترین موفق شود و بتواند آرسام را برگرداند .
حال فریدون اصلا خوب نبود... نفس هایش با تاخیر و کش دار بود ، رنگ صورتش به شدت پریده و عرق های درشتی روی پیشانی اش نشسته بود .. حالتی که آهو زیاد آن اواخر از پدرش دیده بود و این حالت بدجوری او را می ترساند.
همان لحظه صدای در بلند شد ، آذر به دو به سمت در رفت اما آترین تنها برگشته بود .
آترین با قدمهای کوتاه و سنگین وارد شد و آهسته گفت: رفته بود.
فریدون آه کوتاهی کشید و دستش به سمت سینه اش رفت.
آذر و آترین همزمان باهم جیغ زدند: بابا.
اما فریدون دستش را بالا آورد و به زحمت گفت: آهو... بهش بگو بیاد اینجا...
آترین عصبی رو به آذر گفت: زنگ بزن اورژانس...
فریدون دوباره و اینبار محکمآترین عصبی دور خودش چرخ میزد و نمی دانست باید چکار کند ، آذر به داخل اتاق دوید و از آنجا آترین را صدا زد تا به کمکش برود و آهو با بدنی مرتعش جلوی پاهای فریدون زانو زد و گفت: بله.
فریدون به زحمت خودش را خم کرد با نفس تنگی شدیدی لبهایش را از هم باز کرد و بریده بریده گفت: ما.. ما.. مادرت رو .. پیدا کردی؟
آهو اشکی که نمی دانست کی از چشمش سرازیر شده را پاک کرد و گفت: نه.
فریدون با همان حالت رقت بار ادامه داد: به آترین یک... یک بسته ... داده بودم ... تا بهت بده... اون تو همه چیز ... در .. در باره مادرت نوشته شده ... اسمش .. فامیلش... آدرس خونش...
آهو برگشت و پشت سرش را نگاه کرد ، آذر و آترین با کمک هم سعی میکردند دستگاه اکسیژن را به هال بیاورند.
صدای نخراشیده فریدون دوباره به گوش رسید: اسم .. اسم مادرت شیرینه!
آهو با سرعت غریبی گردنش را چرخاند و تکرار کرد: شیرین؟
-آره.. وقتی ... با پدرت ازدواج کرد .. اسمش ... رو تغییر داد ... یک چیزهایی ه...هست که ب .. باید بهت بگم .. حقته بدونی...
باید انتخاب کنی .. همونطور که سعید ... به مادرت حق انتخاب داد ... ولی بعدش جرات نکرد به تو هم ... این حق رو بده چون ... چون جونش به تو وصل بود و نمی تونست ... بدون تو یک لحظه هم دووم بیاره .. حالا ازت میخوام شجاع باشی آهو و...و این نامه رو بخونی... این نامه ای که مادرت برات فرستاده ... تنها نامه ای که برات فرستاد .
فریدون کاغذ کهنه و کاهی رنگی را به سمت آهو گرفت و با زبان لبهای رنگ پریده اش را خیس کرد: پ.. پدرت ... این نامه رو داد .... به من تا هیچ وقت تو پیداش نکنی .. می ترسید که تو با خوندنش ترکش کنی ... سعید یک جدایی دیگه رو نمی تونست تحمل کنه... برای همین هیچ وقت بهت چیزی نگفت.. منم بعد از مرگش نذاشتم تو خونه خودت زندگی کنی .. نذاشتم تنها باشی چون به اون قول داده بودم ... خودخواهی بود ... اما درکش کن اون عاشق تو بود... تو تنها کسی بودی که سعید داشت.. ببخشش... منم ببخش..
آهو ناباورانه و گیج یک نگاه به نامه می کرد و یک نگاه به فریدون : این... این نامه مادرمه؟
آترین با هر سختی بود دستگاه را به فریدون رساند و همانطور که تنظیمش میکرد داد زد: آذر زنگ بزن به اورژانس.
فریدون نگاه بی فروغش را به آترین دوخت و لبخند زد: آروم باش پسرم من خوبم...
و رو به آهو ادامه داد: آره.
آهو خنده ای سر داد که بیشتر شبیه به هق هق بود: کی ؟ کی این نامه رو نوشته؟
آترین ماسک را روی صورت فریدون گذاشت و او توانست در آخرین لحظه بگوید: چند ماه قبل از مرگ سعید!
آهو لجوجانه اشکهایش را پاک کرد و گفت:چطور ببخشمت؟ چطور؟ پدرم به من چیزی نگفت .. تو چی؟ بعد از مرگ اون چرا ساکت شدی؟ تو که دیدی من چقدر تنها بودم ... دیدی چطور یک عمر تو حسرت داشتن مادر سوختم ... تو مثلا عموم بودی... چرا هیچی نگفتی؟
سینه فریدون با بی نظمی خاصی بالا و پائین می رفت و صدای زوزه واری از حنجره اش بیرون می آمد ، به سختی کمی ماسک را بالا داد و نالید: من به سعید مدیون بودم... فک.. فکر میکردم این کار درسته!
آترین با دیدن وضعیت پدرش بلند داد زد: تمومش کن دیگه نمی بینی چه حالی داره؟ میخوای بکشیش؟  تر تکرار کرد: نه! آهو... آهو...

آهو نگاه خشمگینش را حواله آترین کرد ، روی زانو بلندشد و با لحنی شبیه به خود آترین فریاد زد: آره میخوام بکشمش... کاش زودتر بمیره.. این مرد با سکوتش من رو مجبور کرد تن به زندگی نکبتی با تو بدم...( رو به فردون با لحن تلخ تری ادامه داد) :: چرا؟ بخاطر چی؟ چطور تونستی اینکار رو با من بکنی ؟ من جای دخترت بودم... من دختر بهترین دوستت بودم.. همونی که همیشه می گفتی جونت رو بهش مدیونی ... چرا با من اینکار رو کردی؟ من تو تب داشتن یک مادر میسوختم و تو می دونستی و دَم نزدی... می دونستی اون زن کجاست و حرفی نزدی و به جاش به من گفتی بهت اعتماد کنم ... چرا؟ چرا حرف بزن چرا؟
فریدون ماسک را کنار زد ، هوا برایش دم دار و سنگین بود و ریه هایش نمی توانست از اکسیژن موجود در هوا چیزی را ببلعد ، با صدای بی رمقی زمزمه کرد: فکر میکردم.. اینجوری میتونم مراقبت باشم.. جولیا مادر خوبی نبود.. تو هیچ وقت نمی تونستی با اون در اما ن باشی... من فقط.. فقط میخواستم ازت مراقبت کنم.
آهو جیغ زد: لعنت بهت .. چطور تونستی برای زندگی من تصمیم بگیری.. تو کی بودی.. کی این حق رو بهت داده بود که با من اینکار رو بکنی... تو حتی نتونستی برای زندگی بچه های خودت قدمی برداری چطور فکر کردی می تونی زندگی یکی دیگه رو درست کنی...
آترین فریاد زد: خفه شو.. نمی بینی حالش رو ؟
آهو عصبی تر از قبل جیغ زد: تو خفه شو ... تو خفه شو که یکی لنگه باباتی... همتون احمقین... مردهای احمق خودخواهی که حتی توانایی خوشبخت کردن خودشون رو هم ندارن... امیدوارم همین امشب همتون بمیرن...
ادامه صحبتش بین سیلی محکمی که آترین به صورتش زد گم شد.
با سیلی آترین فضای خانه در سکوت مرگ آوری فرو رفت .. آذر با اعصابی کش آمده به آهو که روی زمین مچاله شده بود و نامه مادرش را به سینه اش می فشرد و آرام ولی تلخ میگریست خیره شده بود و آترین سعی داشت کمکی به حال پدرش بکند و تنها صدایی که به گوش می آمد صدای تنفس سنگین و زوزه وار فریدون بود!
آهو محو درد صورتش به همان حال میخکوب روی زمین نشسته بود و نامه مادرش را محکم روی قلبش می فشرد آنقدر محکم که گویی میخواست آن چند ورق کاغذ را در وجودش فرو ببرد .. اشکهایش از روی جای سیلی آترین سر میخورد و می سوخت اما او هیچ چیز را حس نمیکرد!
افکارش چنان با سرعت به مغزش هجوم می آوردند که نمی توانست هیچ کدام از آنها را آنقدر نگه دارد تا درست بررسی شان کند، مادرش برایش نامه نوشته بود همین چند ماه قبل شاید کمتر از 10 ماه... شاید هم بیشتر... فریدون گفته بود او زن خوبی نیست و آهو نمی تواند در کنارش زندگی کند ... آترین گفته بود برایش بادبادک درست میکند ... گفته بود آنها با هم رابطه ای ندارند تا زندگی کنند! ... رومینا گفته بود مثل خواهرش دوستش دارد ... ساناز در فکر انتقام گرفتن بود ... ارشیا میخواست دختر روزبهانی را به جای او بیاورد... سعید گفته بود حلالش کند... فریدون میخواست بخشیده شود... آرسام داد میزد پدر پدری کن... آذر گریه میکرد ... سعید.. ساناز...آترین... رومینا... ارشیا... مادرش... شیرین ... جولیا... زندگیش... زندگیش... زندگیش...!
همه با هم به سراغش آمده بود ! مغزش داشت باد میکرد... سرش به دوران افتاده بود و افکار بی سر وتهی از هر گوشه از مغزش سر بر می داشتند و با صدای بلند در سرش تکرار میشدند....
انگار همه با هم او را صدا میزند... یک صدای ممتد و اعصاب خورد کن ... یک صدا مثل ناقوس مرگ... یک بوق کش دار...
چشم هایش تار میدیدند ، همه جا برایش تاریک و بد منظر شده بود ... نفسش به سنگینی بالا می آمد ... ندایی از درون وادارش کرد بلند شود و از آن جا بگریزد ... قبل از اینکه این بوق کش دار روی صفحه نمایشگر قلبش خودنمایی کند!
باید می رفت.. برای همیشه...!
نه فقط الان.. نه فقط امشب ! که برای همیشه..
نه فقط از اینجا.. از خانه آترین ... که از همه جا!
برای همیشه و از هر جایی که به آترین و خانواده اش مربوط میشد...
باید می رفت همین الان ... قبل از اینکه بیشتر از این زندگی اش آماج خودخواهی های حماقت آمیز مردان پیرامونش بشود..
باید میرفت... همین الان...!
به خودش که آمد کنار بزرگراه ایستاده بود و باد ماشین های گذری مانتویش را با خود می بردند ...
کجا بود؟
خودش هم نمی دانست... گم شده بود آنهم وسط شهری بی در و پیکر در نیمه یک شب سرد زمستانی !!!
رسیده بود به نقطه آخر ...
باز هم بخاطر یک تصمیم اشتباه اما اینبار مردی در کار نبود!
ماشینی از دور چراغ داد و کنارش ایستاد، رانند یک پسر جوان بود ...
آهو با خود اندیشید یک مرد دیگه .. و شاید یک اشتباه دیگه ...!
دست لرزانش به سمت دستگیره رفت و نگاه رمیده اش در چشمان راننده که حالا برگشته بود و مسیرش را می پرسید ، دوخته شد.
داشت اشتباه می کرد... بهتر از هر کسی می دانست!

آرسام از بخش مراقبت های ویژه بیرون آمد و یکراست به سمت آترین که گوشه سالن نشسته بود رفت.
آترین : حالش چطوره؟
آرسام: تعریفی نداره... چه خبر از آهو؟
آترین کلافه کش و قوسی به بدنش داد و نالید: هنوز هیچی... آب شده رفته تو زمین انگار.
آرسام نگاهش را به انتهای راهرو دوخت و آرام گفت: دوستش داری؟
آترین با سری افکنده جواب داد: درست نمی دونم.
آرسام: عجب جونوری هستی تو! بالاخره داری یا نداری؟
آترین نفسش را محکم بیرون داد و گفت: دلم شور میزنه... می ترسم بلایی سرش اومده باشه.
آرسام خودش را بغل گرفت . با لبخندی خسته گفت: پس دوستش داری!
آترین: تو رو قران دست بردار سامی الان وقت این جور حرفها نیست.
آرسام: بالاخره باید بدونی احساست نسبت بهش چیه یا نه؟
آترین : فعلا که مثل خر تو گل گیر کردم... بابا افتاده روی تخت بیمارستان و دکتری هیچ نظر درستی بهمون نمیدن، آهو سه روزه گم شده و هیچ خبری ازش نیست... کارم روی هواست و امروز رومینا برمیگرده...!
آرسام درحالیکه گوشی معاینه اش را پشت گردنش می انداخت خسته گفت: این روزهای سخت برای همه ما داره پیش میره .. آروم باش.. همه ما مثل تو مشکل داریم...
آترین: ولی هیچ کدومتون زنش گم و گور نشده اونم تو این شهر بی در و پیکر !
آرسام: پیداش میکنیم...
آترین: بعید می دونم... اونشب چیزهایی فهمید که دیگه فکر نمیکنم برگرده!
آرسام دستی روی شانه آترین گذاشت و برادرانه گفت: برمیگرده... بهت قول میدم .. تو فعلا برو دنبال رومینا... من اینجا مراقب بابا هستم!
آترین غرق در فکر سری تکان داد و با شانه هایی فرو افتاده بدون هیچ حرفی از سالن بیمارستان خارج شد و یکراست به سمت لوکیشن فیلم برداری یا همان منزل روزبهانی رفت!
جایی که سرآغاز همه چیز بود...!

*******************************.
***************************.

ارشیا گوشه ای ایستاده و مشغول ارزیابی بازی سپیده دختر روزبهانی بود .. مدام سپیده را با آهو مقایسه میکرد.
این دختر قد بلند چهارشانه نه از نظر ظاهری شباهتی با نقش ریحانه داشت و نه از نظر شخصیتی می توانست در آن نقش حل شود.
درست برعکس آهو که گویی برای آن نقش ساخته شده بود.
جثه ظریف آهو کجا و این مادر فولاد زره کجا...!
بازی خالی از اغراق و سراسر حس آهو کجا و این ادا و اطوارهای مَن در آوردی کجا....!
ارشیا کلافه نفسش را فوت کرد و از صحنه تمرین سپیده با شهرام رو برگرداند ، دوباره یاد آهو افتاد ...... آهویی که از سه روز قبل ناپدید شده بود.
ارشیا گوشه ای ایستاده و مشغول ارزیابی بازی سپیده دختر روزبهانی بود .. مدام سپیده را با آهو مقایسه میکرد.
این دختر قد بلند چهارشانه نه از نظر ظاهری شباهتی با نقش ریحانه داشت و نه از نظر شخصیتی می توانست در آن نقش حل شود.
درست برعکس آهو که گویی برای آن نقش ساخته شده بود.
جثه ظریف آهو کجا و این مادر فولاد زره کجا...!
بازی خالی از اغراق و سراسر حس آهو کجا و این ادا و اطوارهای مَن در آوردی کجا....!
ارشیا کلافه نفسش را فوت کرد و از صحنه تمرین سپیده با شهرام رو برگرداند ، دوباره یاد آهو افتاد ...... آهویی که از سه روز قبل ناپدید شده بود.
این خبر را از آترین شنیده بود، وقتی پری روز خسته و داغون با ظاهری ژولیده او را در دفتر فیلم برداری دید برای یک لحظه هم حدس نزده بود که آترین بگوید تو از آهو خبری نداری؟!
آن روز ارشیا مات به آترین خیره شده و پرسیده بود: چطور مگه؟
و آترین که خستگی از سر و رویش می بارید خودش را روی صندلی انداخته و بی رمق گفته بود: گم شده !
چنند ثانیه ای طول کشیده بود تا ذهن به خواب رفته ارشیا به کار افتاده بودو توانسته بود بپرسد: یعنی چی که گم شده .. اصلا وایستا ببینم تواز کجا خبر داری؟
و آترین جواب داده بود: وقت گیر آوردی؟
و بعد دیگر منتظر نشده بود تا ارشیا او را سوال باران کند با همان ظاهر به هم ریخته دفتر را ترک کرد و ارشیا را با دنیایی از سوال و تردید تنها گذاشت!!!
آهو گم شده بود و آترین به دنبالش بود ، و حالا سوال این بود چرا آترین باید دنبال آهو باشد؟؟؟
بازهم مثل این دو روز گذشته نتوانست جوابی برای سوالاتش بیابد ... معادله رابطه بین آهو و آترین بیش از حد مجهول داشت و او هیج راهی نمی شناخت جز خود مجهول این معادله یعنی آترین!
با افکارش در حال دست و پنجه نرم کردن بود که متوجه صدای مجهول معادله اش شد، آترین بود که داشت میگفت: نه روزبه به همه بیمارستان ها سر زده ، خودمم صبح عکسش رو بردم دادم کلانتری ، دیگه میگی چی کار کنم وحید دارم دیوونه میشم.. یک دختر 17 ساله تک و تنها تو این شهر بی صاحب که از هرت هم هرت تره!
ارشیا بی آنکه تکانی به خود بدهد از پشت همان ستونی که ایستاده بود گوشهایش را تیز کرد تا شاید بتواند از ماجرا سر در بیاورد.
صدای آترین بعد از مکث کوتاهی به گوش رسید: نصیحت نکن وحید .. نصیحت نکن... اگر میتونی یک راه نشونم بده والا با حرفهای صد من یک غاز عذابم رو بیشتر نکن...
....
-گفتی که گفتی... تو حرف زیاد میزنی... دِ آخه عقل کل اگه من به رومینا گفته بودم الان آهو گم و گور نمی شد ؟؟؟ .. چه ربطی داره به هم این دوتا؟
....
-نخیرم.. سر قضیه خونه بابا بود.. بابا بهش همه چی رو گفت، اونم عصبانی شد و حرفهای نامربوط زد منم یکی زدم تو گوشش همین.... نه از روز قبلش ناراحت بود ... سر همون قضیه فیلم برداری که برات گفتم...
.....
-اینها همش حرفه .. تو بگو من الان چه غلطی بکنم ...کجا دنبالش بگردم؟ کجا؟؟؟ یا علی ... پزشک قانونی؟
ارشیا دیگر توان نداشت با حرکت سریعی از پشت ستون بیرون آمد و چشم چرخاند و آترین را روی زمین در حالیکه کف دستش روی پیشانی اش بود پیدا کرد.
با قدمهای بلند به سمتش رفت .
آترین که هنوز متوجه حضور او نشده بود در گوشی اش نالید: بسه دیگه نگو .. وحید حالم خوب نیست بعدا زنگ میزنم.
قطع کردن تماسش با سر رسیدن ارشیا همزمان شد.
-قضیه چیه آترین؟
آترین که از صدای ارشیا جا خورده بود تکان سختی خورد و سرش را بالا برد، چهره زیبا و بی نقصش برخلاف همیشه که می خندید امروز گرفته و داغون بود ... ته ریش چند روزه بد جوری در صورتش توی ذوق میزد و پای چشمان خسته اش گود افتاده بود.
آترین با بی حالی از روی زمین بلند شد : کدوم قضیه؟
ارشیا: خودت رو به اون راه نزن ... تو و آهو چه رابطه ای با هم دارین؟
آترین رویش را برگرداند سینه اش را جلو داد و با لحنی که بوی تملک میداد غرید: فکر نمیکنم به تو ارتباطی پیدا کنه!
ارشیا هم با همان لحن گفت: چه بلایی سرش آوردی؟
آترین که کنترل حرکاتش دست خودش نبود و در فشار عصبی بدی هم به سر می برد پرخاشگرانه به ارشیا پرید و درحایلکه یقه پیراهن او را در مشتش میگرفت فریاد زد: ببند دهنت رو تا خودم برات نبستمش ...
ارشیا به چشمان سرخ آترین که چند شب نخوابیده بود خیره شد و از میان دندان های کلید شده اش غرید: چرا باید دهنم رو ببندم؟ دختر بی کس و کار گیر آوردی ؟ چی کارش کردی که حالا فراری شده ازت؟
آترین بی توجه به موقعیت مکانی که در آن بودند با حرکت خشنی ارشیا را به دیوار کوباند : تو نمیخواد کاسه داغ تر از آش بشی .. تو اگه خیلی دلت واسه اون دختر بی کس و کار میسوخت نباید اونجوری امیدش رو ناامید میکردی و مثل یک آشغال بیرونش میکرد.
ارشیا عصبی جواب داد: من مجبور شدم .. می فهمی چاره دیگه ای نداشتم.
آترین یقه ارشیا را رها کرد و در حالیکه از او دور میشد نالید: نگو چاره دیگه ای نداشتم بگو آسون ترین راه این بود... همه امید آهو این کار بود .. همه امیدش رو از بین بردی.
ارشیا لحظه ای ساکت ماند ، حق با آترین بود و او جوابی نداشت، نگاهش را به شانه های خمیده آترین دوخت و صدایش زد:آترین ... صبر کن کارت دارم.
آترین خسته دستش را در هوا تکان داد: برو پی کارت .. حوصله ندارم...
ارشیا خود را به او رساند و مردد پرسید: تو و آهو ... تو وآهو با هم رابطه ای داشتین؟
آترین ایستاد ، نگاه تمسخر آمیزی به ارشیا دوخت و پوزخند زنان گفت: چطور مگه؟
ارشیا لبهایش را با زبان خیس کرد: برام مهمه .. با هم رابطه ای داشتین؟
آترین زهر خندی زد و همانطور که سرش را با تاسف تکان میداد نالید: نه اونجور رابطه ای که تو فکر میکنی.
خواست از دفتر خارج شود که ارشیا بازویش را گرفت و عصبانی گفت: چرا اینجوری رفتار میکنی خب برام سواله...
آترین نگاه خشمگینی به ارشیا دوخت و در حالیکه با نفس های بلند سعی داشت برخود مسلط شود گوشه سیبلش را به دندان گرفت و غرید: برای اینکه اینقدر شعور نداری بفهمی الان من تو چه موقعیتی هستم .. آهو گم شده .. سه روزه که تو این شهر درندشت گم شده مرد حسابی ... میفهمی؟ یک دختر .. یک دختر بی کس و کار .. یک دختر کم سن و سال سه شب قبل از خونه رفته بیرون و دیگه برنگشته ... ما داریم در به در دنبالش میگردیم ... دنبال خودش یا جنازه اش بعد همه نگرانی تو اینکه من و آهو چه رابطه ای با هم داشتیم!
ارشیا چینی به پیشانی انداخت و با اخم گفت: منم اندازه تو نگرانشم.
آترین اخمی کرد و دوباره با همان لحن تملک گونه گفت: این قضیه به تو ارتباطی پیدا نمیکنه.
ارشیا سرش را بلند کرد : چطور به تو ربط پیدا کرده .. تو مگه چی کارشی؟ من بودم که اون رو پیدا کردم .. من بودم که پاشو به این دم و دستگاه باز کردم پس خودمم حالا مسئولم.
آترین گوشه یقه پیراهن ارشیا به آرامی گرفت و تهدید کنان گفت: پاتو از زندگی آهو بکش بیرون ... مجبورم نکن باهات جور دیگه ای رفتار کنم ... این مدت به قدر کافی آزارش دادی ...
ارشیا عصبی دست آترین را کنار زد و گفت: نکشم می خوای چی کار کنی؟ فکرکردی خرم نمی فهمم خودت یک بلایی سرش آوردی و فراریش دادی حالا دنبال مقصری؟
آترین که آستانه صبرش تمام شده بود بی توجه به جمعیت همکارانی که دور و برش جمع شده بودند، فریادی از حنجره اش بیرون آورد و مشت محکمی حواله صورت ارشیا کرد: دارم بهت اخطار میکنم خرسند ... دارم بهت اخطار میکنم پاتو از زندگی زن من بکش بیرون ... می فهمی؟ دیگه نمیخوام اسمش رو از دهنت بشنوم ...
در اثر ضربه محکمش ارشیا تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد.
آترین دوباره داد زد: شیر فهم شدی یا نه؟
ارشیا با پشت دست خون دهانش را پاک کرد و بلند خندید : شوخی قشنگی بود.
آترین وحشیانه به سمت ارشیا حمله ور شد که چند نفر مانعش شدند ، جعفری هم از اتاقش بیرون آمد و با دیدن ارشیا که کف سالن روی زمین نشسته بود کمکش کرد تا بایستد، آترین تقلا میکرد و میخواست از بین جمعیت خودش را خلاص کند و حساب ارشیا را برسد و ارشیا در مقابل با خونسردی تمام میخندید .
جعفری که حسابی از موقعیت گیج شده بود صدایش را بلند کرد و از آترین خواست از دفتر خارج شود و ارشیا را هم به اتاقش احض
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 70-همه زن های من (جلد اول) , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 67-رمان نقطه پایان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خانه , دنیای رمان - رمان همسر اجاره ای , رمان خوانها , رمان ...... رمان ...... رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52175

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا