تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان همه زنهای من (ادامه ی فصل پنجم)



آترین لبخند دوستانه ای زد و از تیر رس نگاهش کنار رفت و از خانه بیرون زد!
همینکه در را بست نفسش را محکم بیرون داد و روی پله های سرد نشست .. به شدت احساس گرما میکرد و دلش خنکی میخواست.
دستش را روی سنگ های سرد گذاشت و چشمهایش را بست اما با بستن چمشهایش دوباره یاد مصیبت پیش آمده افتاد.
آهو... !
دست خاکی اش را از روی پله برداشت و روی پیشانی اش کشید .. انگار میخواست فکر آهو را از سرش پاک کند که البته اصلا در این کار موفق نشد!
بی نهایت احساس خستگی میکرد ، با پاهایی که نای ایستادن هم نداشتند برخاست و چند پله ای که تا واحد خودش بود را طی کرد، در باز بود ، بی صدا چون شبه وارد خانه شد ، بی آنکه چراغی روشن کند یا لباسی عوض کند یکراست به سمت اتاق خوابش رفت و خودش را روی تخت انداخت .
تازه وقتی بدنش روی سطح صاف تخت قرار گرفت توانست نفس حبس شده اش را بیرون بدهد که البته بیشتر شبیه به آه بلند و بالایی بود تا نفس!
دوباره همانطور نفسش را فوت کرد با این تفاوت که حالا واقعا میخواست آه بکشد.
کمی خودش را بالا و پائین کشید و به پهلو چرخید.
بی فایده بود .. با همه خستگی که بدنش را به درد آورده بود اما گویی خواب به چشمانش حرام شده بود!
چند بار پلک زد تا چشمانش کم کم به تاریکی عادت کردند و اجسام درون اتاق برایش شکل گرفتند ... نگاهش را از قاب عکس کوچکی که از از خودش و رومینا بود برداشت و به نقطه سفیدی روی دیوار که از حرکت سایه ها ساخته شده بود دوخت.
شب سنگینی بود و زیادی ساکت...!
لبهایش را بهم چسباند و دوباره غلت زد و به سقف خیره شد.
دوباره فکر آهو در سرش بیدار شده بود.
نگاهش چرخید و از پنجره نیمه باز به شب سیاهی که جلویش قد علم کرده بود خیره شد.
احساس لرز کرد .. نه از سرما که از وحشت شب بودن!
شب سوم بود...
شب سومی که آهو در خانه نبود ..
کجا بود؟
زیر پل؟
توی جوب؟
کنار خیابان؟
سه شب قبل در آغوش او خوابیده بود .. روی همین تخت!
از بس گریسته بود خوابش برده بود و آترین او را با خود به اتاق خواب آورده بود.
امشب کجا میخوابید؟
در آغوش چه کسی؟
امشب اگر میگریست چه کسی آرامش میکرد؟
چه کسی او را در آغوش میکشید؟
و به چه نیتی؟
دوباره گرمش شد .. داغ کرد ...
پیراهنش را از تن بیرون آورد و روی تخت نشست!
روی تخت خالی از آهو .. خالی از رومینا..
خالی از همدم .. کسی که فقط باشد تا کمی از دردش را با او تقسیم کند...
اما هیچکس نبود..
اتاق خالی بود..
خانه خالی بود..
همانطور که وجودش بدون آهو .. بدون رومینا خالی شده بود...
هیچ شده بود..
تهی.. !
پوچ...!
گوشی اش را از جیب بیرون کشید تا به رومینا زنگ بزند اما با روشن کردنش پشیمان شد .
به جای اینکه به لیست مخاطبانش برود وارد گالری شد و اولین عکس را با نوک انگشت لمس کرد.
عکس کوچکی که دیده نمیشد بزرگ شد و آترین به چهره اخمالو آهو خیره شد.
همان عکسی بود که آذر به کلانتری داده بود . ..
چقدر دردناک بود که این تنها عکسی بود که او از همسرش داشت .. از آهویش!
آنهم یک عکس بی لبخند!
بی تائید..!
بی وای مرسی آترینی که برایش اندازه دنیا ارزش داشت!
یک عکس تلخ از خاطره روز اول...
از اولین ملاقات...
اولین دیدار..
اولینی که تلخ بود مثل آخرین...
اولین و آخر مثل هم رقم خورده بود..
آن روز در دفتر خانه هر دو عصبانی بودند .. هر دو خشمگین و اخمالو...
و سه شب پیش هم باز هر دو عصبانی بودند .. خشمگین و البته اینبار گریان!
آترین فکر کرد : اولین ..! آخرین؟؟؟
نه نه.. نباید می گذاشت آخرین باشد...
هنوز چیزی شروع نشده بود که بخواهد تمام شود...
هنوز برای پایان زود بود .. خیلی زود ..
آنها کلی قرار داشتند.
هنوز بادبادک نساخته بودند.
هنوز با هم به مسابقه نرفته بودند.
آترین باید آرزوی آهو را برآورده میکرد .. قول داده بود.
سرش می رفت باید سر قولش می ماند.. شده یک روز مانده به عمرش باقی مانده باشد آهو را می یافت، بادبادکی میساخت و با هم هوایش میکردند.
بعد در کنار هم .. شانه به شانه هم به اوج گرفتنش خیره میشدند... به بالا رفتنش..
پای همه مردانگش اش قسم خورد .. پای همه شرافت اش ..
کف دستانش را روی پلکهایش محکم فشرد تا مبادا قطره ای هر چند کوچک از میان پلکهایش بیرون بلغزد!
الان وقت گریستن و عز و جز زنانه نبود... ناسلامتی او مرد بود..
مرد آهو .. مرد رومینا .. یک مرد خانواده!
با همه خستگی که تن کوفته اش را به رختخواب می خواند از جا برخاست ، سراسیمه به سمت کمد یورش برد وبه دنبال چسب و قیچی و مقوا و... گشت.
حتی چراغ را هم روشن نکرد .. وقتش را نداشت.. امروز جمعه بود .. هر آن ممکن بود آهو پیدایش شود ...و او قول داده بود..
یک بادبادک .. یک بادبادک زیبا ...
آهو اگر می آمد و بادبادکش آماده نبود برای مردانگی اش بد بود...
برای مرد خانواده بودنش افت داشت.
آهو می آمد ..
انوقت با رومینا سه تایی در یک غروب زیبا بادبادک هوا میکردند.
بعد آهو بلند میخندید و داد میزد وای مرسی آترین .
و با ز او احساس میکرد چقدر این وای مرسی زیباست وقتی یکی اینطور او را قبول کند ! هوا گرگ و میش بود و سوز بدی داشت.
یک اتوبان پهن با ماشین های گذری که با سرعت نور از مقابل یک توده مچاله شده رد میشدند و هیچکدام لحظه ای نمی ایستاد تا بفهمد آن توده مچاله شده چیست؟
انسان است؟
حیوان است؟
اصلا هر چه هست... مرده است یا زنده؟
اصلا شاید یک کیسه پول بود...!!!!
اما هیچکس توجهی به آن حجم کوچک که گوشه ای رها شده بود نمی کرد .. تا اینکه بالاخره پژویی به صورت اتفاقی کنار زد ، مرد جوانی از اتومیبل پیاده شد و به سمت صندوق عقب ماشینش رفت .
درحالیکه بطری آبی را برمیداشت خنده بلندی سر داد و شوخی رکیکی با همسفرش کرد.
چند لحظه بعد همسفرش هم از اتومبیل خارج شد و کنار دوستش آمد.
مرد جوان بطری آب را روی سر و صورت رفیقش خالی کرد و به سمت مخالف دوید و همسفرش هم به دنبالش .
هنوز چند قدم از ماشین دور نشده بودند که پای مرد جوان به توده مچاله شده گیر کرد و تعادلش را از دست داد برگشت تا ببیند چه چیزی بوده که دوستش هم به او رسید و هر دو مات جسم ظریف دخترانه ای شدند که بخشی از بدنش از کیسه مچاله شده بیرون آمده بود.
مرد جوان روی زانو نشست و با دستی لرزان دختر را برگرداند تا صورتش را ببیند هنوز کامل صورت دختر به سمت او و دوستش برنگشته بود که همسفرش فریاد زد : آهویه!
مرد برگشت و به دوستش خیره شد...
روزبه با چشمانی از حدقه در آمده دوباره تکرار کرد : به امام رضا آهویه.. آترین!
مرد برگشت و به صورت خون آلودی که قابل تشخیص دادن نبود خیره شد ..
همان لحظه بوق گوش خراش کامیونی را شنید ... گردن چرخاند تا ببیند چه اتفاقی افتاده اما دیر شده بود چون کامیون از مسیر منحرف شده بود و تا کمتر از چند ثانیه دیگر آنها را مثل لواشک کف خیابان پهن میکرد!
کامیون بوق دیگری کشید و ناگهان سقف به طرز وحشتناکی در مقابل چشمان گشاد شده آترین ظاهر شد!
مات و متحیر برای چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند ... با شنیدن صدای بلند نفس هایش به خودش آمد، نگاهی به دور وبر کرد ... خیس عرق شده بود و سینه اش با بی نظمی بالا و پائین می رفت انگار قلبش تمام سنیه اش را اشغال کرده بود.. تمام بدنش نبض شده بود!
خواست آب دهانش را فرو دهد اما دهانش خشک خشک بود و لحظه ای بعد همه بدنش شروع به لرزیدن کرد.
بی حال دوباره خودش را روی تخت رها کرد و به سقف خیره شد.. صحنه های پرش داری از کابوسی که دیده بود مقابل چشمانش رژه می رفت و وحشت چند لحظه قبل را به خاطرش می آورد..
اتوبان .. جسم مچاله شده.. سر و صورت خونی.. آهو... کامیون..بوق ... مرگ...
چشمانش پر از اشک شد و برای اولین بار با هق هق شروع به گریستن کرد.
آرنجش را روی پیشانی گذاشت و دردمندانه به این اندیشید که تنهایی چکار کند..!؟
نسیم خنکی وزید و پرده تور را به حرکت زیبایی تا روی تخت بالا برد .. آترین دستش را از روی پیشانی برداشت و برای چند لحظه به رقص پرده خیره شد... حرکات ملایم باد زیبا بود و آرامش غریبی را به جانش می ریخت.
بیرون هوا به روشنی می زد اما هنوز خورشید از پشت کوهای مشرق زمین بیرون نیامده بود .. یک جور روشنی و تاریکی توامان هم... مثل زندگی .. لبخند و گریه در آغوش هم ... نیک بختی و بدبختی در کنار هم .. همه خوبی ها و بدی ها شانه به شانه هم جلو می آمدند و این بود قانون نانوشته هستی که آترین نمی دانست.
آهسته از تخت برخاست و به سمت پنجره رفت ، از آن بالا به شهر خاموشی که در خواب خفته بود خیره شد... صدای خش خش آهسته ای توجهش را جلب کرد ، خم شد و مردی سرتا پا نارنجی پوش را دید که بیخیال از همه دغدغه های این دنیا در حال جارو کشیدن بود.
نفس عمیقی کشید و پنجره را بست ، لخ لخ کنان از اتاق بیرون رفت تا با یک لیوان آب از عطشش بکاهد که ناباورانه رومینا را در حالیکه از سجده برمیخاست وسط هال دید!
برای چند ثانیه خیال کرد دوباره خواب می بیند با این تفاوت که این یکی میزان خشونتش کمتر است اما نه حقیقت بود .
رومینا خم شد و به رکوع رفت و بعد دوباره ایستاد و آهسته با همان صدای آهنگینش گفت: الله اکبر.
آترین تکان سختی خورد..
رومینا گفته بود الله اکبر!
خدا ...
خدایی که از همه چیز و از همه کس بزرگتر است و او فراموشش شده بود.. خدایی هست.. خالقی هست...!
کسی هست تا او دست تنها نباشد!!!!
سبحان ربی العلی و بحمده ...
منزه است خدایی که بالاترین است و شکر برای اوست...
اینبار واژه سپاس گزاری در ذهنش چراغ داد ...
انگار تازه چشم هایش باز شده بود...
چند وقت بود یادش رفته بود از خدا سپاس گذار باشد؟
چند وقت بود که اصلا یادش رفته بود خدا را صدا بزند؟
و زندگیش درست از روزی که یادش رفت خدایی هست چه سخت شده بود...
چطور فراموش کرده بود کسی که جزمهربانی و محبت چیز دیگری نیست را بخواند؟
کسی که تنها دلخوشی اش خواندن بندگانش بود و اجابت خواستن هایشان؟!
چطور بخاطر خودش هم یادش نیفتاده بود بخواندش؟
رومینا خواند: الحمد ا.. اشهد ان لا ا.. الا ا.. وحده لا شریک له!
و باز آترین اندیشید: چند نفر تا به امروز شده بودند شریک خدای زندگیش؟
چند نفر تا آن لحظه جای خدایش را گرفته بودند و او نفهمیده بود؟
مگر به خواب مرگ رفته بود که اینهمه چیز مهم را از یاد برده بود؟؟
رومینا با آهنگین ترین لحنی که آترین شنیده بود جمله آخر را هم گفت: السلام و علیکم و رحمه ا.. و برکاته.
و او به یاد آورد که ماهرخ همیشه میگفت سلام آخر نماز به خودمونه!
عجب خدایی .. که هر روز او را به خود می خواند ... که هر روز نازش را میخرید .. اجابتش میکرد ... وبعد با همه خداوندی اش در نهایت میگفت به خودت سلام و درود بفرست .. به خودت بنده من!
رومینا گره چادرش را باز کرد و با لبخندی زیبا که به اندازه آن نسیم برای آترین دلنواز بود گفت: سلام ...
آترین سری به نشانه سلام تکان داده و با صدایی خش دار گفت: کی اومدی؟
رومینا تسبیحش را دور مهر گذاشت و جواب داد: همین چند دقیقه پیش .. آرسام آوردم.. اومد بیمارستان دید من تو محوطه ام گفت بیخود نمونم رسوندم خونه.. حالا یک استراحتی بکنم پا میشم نهار درست میکنم میرم پیش آذر .. اون طفلک الان بیشتر از همه به کسی که کنارش باشه احتیاج داره.
آترین نگاه خیره ای به رومینا انداخت .. نفس عمیقی کشید و دو زانو رو به روی سجاده اش زانو زد ... انگار در مقابل الهه ای تعظیم میکند خم شد و تسبیح سبز رنگ رومینا را برداشت و بوسید و بعد چادر او را روی چشم هایش گذاشت و نالید : گم شدم رومینا.. گم شدم.
رومینا تبسمی دلنشین بر لب آورد .. آرام سر آترین را روی زانویش گذاشت و مهربان موهایش را نوازش کرد و زیر لب لالایی کنان زمزمه کرد: خدا هست .. صداش کن تا خودتو پیدا کنی..
آترین با بغض گفت: دعا م کن ... دعام کن .
رومینا با همان لحن قبل ادامه داد: دعا کردم ..هم تو رو .. هم بابا رو.. هم آهو رو!
فریدون دست آترین را با همه نیرو در میان دستان لرزانش فشرد و از زیر چادر اکسیژن نالید: خوبی بابا؟
آترین با چهره ای بهم ریخته و موهایی که برای اولین بار رنگ شانه و ژل را به خود ندیده بودند سر تکان داد و نگاهش را به آرسام که کمی آنطرفتر بود دوخت.
آرسام لبخندی زد و گفت: بابامو خسته نکنی ... همش مال تو نیستا!
آترین عکس العملی نشان نداد اما فریدون تلخ خندید و بعد از مکث کوتاهی گفت: آهو چطوره؟
آترین روی صندلی که نشسته بود به سختی جابه جا شد و چند بار سرفه کرد: خُ .. خوبه ...
فریدون نفسش را به آرامی بیرون داد و همانطور که دستش را روی سینه اش میگذاشت آهسته گفت: دختر خوبیه ! آرزوم بود که بچه های من مثل اون اینقدر خود ساخته بودند!
آترین مسخره خندید و گفت: دستت درد نکنه دیگه !
فریدون گردنش را کج کرد و نگاه طولانی به آترین دوخت ، در نگاهش به خوبی رنگی از جدیت همراه با افسوس و حسرت دیده میشد..!
آهی کشید و پس از مکثی نسبتا طولانی گفت: سعید واسه من همیشه الگو بود! همیشه دنبال رو اون بودم.. چه وقتی انتخاب رشته ها مون و دانشگاه رفتن .. چه موقع کار کردن ... همیشه میخواستم مثل اون باشم...
نه دروغ چرا .. مثل اون که نه! میخواستم از اون سر تر باشم.. اون به نسبت من هیچی نداشت! نه پدر و مادر و خونواده ای ... نه مال و منالی .. نه موقعیت اجتماعی .. یک دهم اون چیزهایی که داشتمم نداشت اما همیشه از من جلو تر بود.. هر کاری هم میکردم بهش برسم بی فایده بود!!!
بعضی وقتها خنده ام میگیره .. همه زورم رو زدم که از اون بزنم بالا... بهش نرسیدم که هیچ از همون چیزی هم که میتونستم باشم موندم ... نگام کن .. حتی مرگمم شبیه اون شده! اما اون کجا و من کجا! اون چطوری مرد و من چطوری میمرم!!!
به اون میگن شهید و به من میگن....!!!! سالهایی که اون رفت جبهه و بخاطرش زندگیش.. زنی که دوست داشت و سلامتی اش رو داد من داشتم خودم رو به آب و آتیش میزدم تا تو کارم ترقی کنم و از اون جلو بزنم .. حالا بیا و آخر کار رو ببین .. اون اگه مثل من به این درد مبتلا شد براش افتخار داشت ... مرگش با عزت بود اما من چی؟!
میبنی آترین من همیشه از سعید عقب موندم .. با اینکه همه چی داشتم اما از روحش .. از بزرگی وجودش عقب موندم!!!
آترین چینی به پیشانی انداخت و زمزمه وار گفت: چرا خودت روبرای چیزی که رفته ناراحت میکنی؟
فریدون نگاهش را از آترین برداشت و به سقف خیره شد و دوباره ادامه داد: نیا وسط حرفم ... میخوام آخرین حرفهام رو بهت بزنم ... آترین ..! تو خیلی شبیه جوونی های منی... خیلی (برگشت و نگاه نافذش را در چشمان آترین دوخت) اونقدر که گاهی وقتها خودمم باورم نمیشه .. دلم نمیخواد توام مثل من بعد ا ز 60 سال بفهمی راهی که رفتی اشتباه بوده! من در تمام طول زندگیم با وجودی که فرشته ای مثل ماهرخ کنارم بود اما بیراهه رفتم.. اونقدر تو فکر رسیدن و نرسیدن ها بودم که از همه چی جا موندم .. برعکس سعید! بعضی وقتها خنده ام میگیره.. یکی مثل من بی لیاقت زنی مثل ماهرخ نصیبتش میشه و یکی مثل سعید جولیا!
آترین مردد گفت: بابا؟ داستان این جولیا چی بوده؟ چرا عمو سعید و آهو رو ول کرد و رفت ؟
فریدون لبخندی زد و آه کشید: سعید و جولیا .... داستانش طولانیه ... اونها تو یکی از سفرهای ما با هم آشنا شدن ... تازه جنگ تموم شده بود و همه دنبال ساخت وساز و آبادانی بودن ... جولیا با یک گروه تحقیقاتی اومده بودن برای بازدید ... نفهمیدم چی شد که سعید توجهشون رو جلب کرد و با اون مصاحبه کردن با اینکه من موقعیت شغلی ام نسبت به اون بالاتر و مهمتر بود!
اینجاست که خنده ام میگیره از سرنوشت! جولی تحت تاثیر شخصیت سعید قرار گرفته بود و بهش گفت میخواد درباره اسلام و ایران بیشتر بدونه .. سعید هم که سرش درد میکرد برا اینجور کارها از جون و دل براش مایه گذاشت و همه جوره کمکش کرد تا چهره حقیقی و زیبایی از دین رو نشونش بده .. بهم میگفت آرزومه جولیا مسلمون بشه. تو این رفت و آمدها و دیدارها جولیا به سعید علاقمند شد و اینو بهش گفت .. سعید دو به شک مونده بود و نمیدونست باید چی کار کنه یک روز اومد و به من گفت قضیه چیه .. اونموقع آرسام سه چهار ساله بود و تو تازه دنیا اومده بودی... بهش گفتم تاکی میخوای تنها بمونی و بی خانواده باشی .. اگه دختره میخوادت وتو هم ازش خوشت میاد کار روتموم کن...
اما سعید نگران بود و میگفت یک چیزی جور نیست و میترسم از این زندگی .. درست نمی دونم بخاطر چی این حرف رو میزد ... شاید اون بهتر از من جولی رو شناخته بود .. نمیدونم.. آخرش از بس جولیا بهش ابراز علاقه کرد کوتاه اومد و قبول کرد ... یک جشن ساده و بعد هم رفتن سر خونه و زندگیشون .. جولیا بخاطر سعید مسلمون شده بود یا حداقل اینجوری وانمود میکرد ... سعید اون روزها به معنای واقعی کلمه خوشحال بود.. رنگ خوشبختی روتو چشماش میدیدم و از خودم میپرسیدم چرا من هیچوقت اینجور با مادرت خوشبخت نبودم!
جولیا دختر سختی بود جز با سعید با هیچکس دیگه نمیجوشید .. با اینکه فارسی رو شکسته بکسته یاد گرفته بود اما همیشه تو جمع ها به زبون خودشون حرف میزد و با هیچکس جز سعید دم خور نبود.. سعید هم الحق یک لحظه تنهاش نمیذاشت .. شاید اولش با عشق آتشین با جولیا ازدواج نکرد اما بعدش واقعا عاشقش شد ... طوریکه تو جمع دوستی مون مسخره اش میکردیم .. همه زندگی سعید شده بود جولیا .. بعد یک مدتی هم آهو به دنیا اومد دقیقا چند ماه بعد از تولد آذر.
دیگه اون روزها سعید روی زمین بند نبود .. دور همه ماها رو خط کشیده بودو چسبیده بود به زندگیش.. به زنش .. به دختر کوچولوش که اندازه جولیا می پرستیدش.. راستش رو بگم بدجوری تشنه چشیدن یک دهم خوشبختی که سعید تو زندگیش داشت بودم! از خودم بدم میاد وقتی یاد اون روزهام می افتم.. ماهرخ کنارم بود و من چشم به خوشبختی و زندگی دوستم داشتم.. مدام ازخودم میپرسیدم چرا.. چرا من نمیتونم مثل اون از همه چی راضی باشم .. چرا من نمیتونم مثل اون به زن و بچه ام عشق بوزرم و زندگیم رو قشنگ ترین زندگی دنیا ببینم؟ این فکرها داغونم میکرد .. از مادرتون و شماها دور شدم .. از سعید و زندگیش دور شدم و تنهاتون گذاشتم .. رفتم دنبال شغلم .. دنبال چیزی که دوستش داشتم.. دوستش داشتم چون تنها بودم .. تو کویر و تو ده کوره های آدم ندیده تنها بودم .. خودم بودم و خودم .. اینجوری راحت تر می تونستم با خودم و این افکار ابلهانه ام کنار بیام.. من روز به روز تو شغلم جلو میرفتم و سعید تو زندگی خانوادگی اش.. مدتی گذشت تا اینکه بهم خبر رسید سعید حالش بد شده و موقعیتش بحرانی ...!

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 70-همه زن های من (جلد اول) , 60-رمان واهمه ی با تو نبودن (ادامه ی مرثیه ی عشق) - ایستگاه ... , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان , دنیای رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52174

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا