تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان همه زنهای من (فصل ششم)



برگشتم می خواستم ببینم چی شده و چه اتفاقی افتاده .. مگه میشه سعید تو بد وضعی باشه؟؟ برگشتم و ناباورانه سعیدی رو دیدم که ازش فقط یک پوست مونده بود که روی یک اسکلت کشیده باشن ... جولیا نبود .. آهو در آستانه پنج سالگی بی مادر خونه این همسایه و اون همسایه ویلون و سیلون بود ..
رفتم بیمارستان دیدن سعید .. دیدن دوستی که همیشه بهش حسادت میکردم.. کسی که مدام چشمم دنبالش بود.. من روکه دید خیلی خوشحال شد و تقریبا به گریه افتاد .. بهش گفتم چی به سرت اومده ؟ چه بلایی سر زندگیتون اومده؟
خندید و گفت : آمدی جانم به قربانت حالا چرا... بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نگاهش یک جوری بود که همه تنم رو لرزوند .
پرس و جو کردم ببینم چه بلایی سرش اومده .. دکترش گفت اثرات شیمایی که حالا عود کرده و زده به ریه اش.. گفتم امیدی هست؟
اما دکترش نظر مساعدی نداشت و گفت باید کج و دار و مریض باهاش مدارا کنیم ..
.. اون روز برای اولین بار خودم و سعید رو دیدم.. فرقی که بین من و اون بود .. اون چی بود و من چی!!! از خودم بیزار شده بودم .. بیزار آترین .. حس بدیه .. کاش هیچوقت این حال بهت دست نده .. مثل این می مونه که یکهو یک ساختمون چند طبقه روی سرت خراب بشه .. یک ساختمون چند طبقه از خودت و بعد تو زیر خودت مدفون بشی!

از اون روز به بعد تصمیم گرفتم تغییر کنم .. عوض بشم .. چه جوری برات بگم .. بزرگ بشم .. تو یک کلام مرد بشم...!
برگشتم خونه .. چشمام باز شده بود .. دیگه ماهرخ رو میدیدم .. تو رو .. آرسام رو .. آذر کوچولوم رو... خانواده ای که داشتم و تا اون لحظه نفهمیده بودم که چقدر برای داشتنشون باید شکر گزار باشم ...
باز هم مدیون سعید بودم .. تصمیم گرفتم این بار به جای چشم کشیدن و حسودی کردن کمکش کنم .. .برگشتم بیمارستان و کنارش موندم .. کنار کسی که حتی شبها یک همراه نداشت تا یک ساعت باهاش حرف بزنه ... کسی که حتی تو ساعت ملاقات کسی رو نداشت تا فقط بهش یک سلام بکنه!
همون موقع بود که سعید برام گفت چی بین اون و جولی پیش اومده .. بهم گفت:
وقتی من نبودم .. بیماری سعید خودش رو نشون داده بود و سعید به محض اینکه از وضعیتش مطلع شده بود به جولیا گفته بود.. همه چیز رو .. اینکه چرا اینجوری شده .. اینکه چه وضعیتی داره و چی به سرش میاد .. همه چیز رو براش ترشیح کرده بود و صادقانه گفته بود که وقتی حالش بدتر بشه چه اوضاعی برای زندگیشون پیش میاد و بعد بهش حق انتخاب داده بود که بمونه یا بره ... حتی در مورد آهو که همه جونش بود !
جولیا اوایلش مونده بود اما وقتی که کار سعید به بیمارستان کشید و یک دم وباز دم ساده براش مساوی شد با یک مرگ زجر آور نتونست بمونه.. نتونست تحمل کنه... تصمیم گرفت برگرده .. البته نه به این بهانه به سعید گفته بود دیگه نمیتونم تو ایران بمونم .. من به این کشور تعلق ندارم و از این جور حرفها .. اونم مثل سعید بهش حق انتخاب داد گفت بود یا با هم میریم از ایران و درکنار هم زندگی میکنیم یا من تنها میرم ... سعید هم که اصلا تو موقعیتی نبود که به این سفر و نقل و انتقال زندگی فکر کنه و اگر هم میخواست فکر کنه شرایط جسمی اش این اجازه رو بهش نمیداد برای همین جولیا رفت ، آهو رو داد به سعید و رفت .. گفته بود خانواده اش با ازدواج اون با یک مرد مسلمون ایرانی مخالف بودن و حالا که میخواد برگرده اگرآهو باهاش باشه جایی بین خانواده اش نداره .. سعید هم با جون ودل قبول کرده بود که آهو رو نگه داره .
جولیا رفت و سعید موند و بیماریش و دختری که خودش میگفت جای همه نفس هایی که نمی تونه بکشه !
برای همین بیشتر از اینکه آهو صداش کنه بهش میگفت نفس!
آترین غرق در شنیدن بود که فریدون سکوت کرد و نگاهش کرد.
آترین تکانی به خود داد و لبخند نصفه نیمه کاره ای تحویل پدرش داد .
فریدون: چرا بهش درباره اون بسته ای که بهت داده بود هیچی نگفتی؟
آترین سرش را پایئن انداخت و نوک انگشتانش را محکم بهم فشار داد ... نمیدانست چه بگوید .. خودش هم درست نمی دانست چرا... هم می دانست و هم نمی دانست .. مثل همان حسی که تازگی ها به آهو پیدا کرده بود .. هم میخواستش و هم از خواستنش می ترسید ..
فریدون خندید و میان فکرهای متناقض آترین آمد : گفته بودم تو هم مثل منی .. می ترسیدی از دست بدیش آره؟
آترین حرفی نزد و به جای هر سخنی تنها به چهره بی رنگ پدرش خیره شد.
فریدون آهسته ادامه داد: وقتی نامه جولی اومد سعید همه سعیش رو میکرد که بخاطر آهو سرپا بمونه .. بخاطر زنده بودن میجنگید ... و دلیل این جنگیدن فقط و فقط نفسش بود ..!
نامه جولیا حسابی بهم ریخته بودش .. منی که از نزدیک میشناختمش خوب می فهمیدم چه دردی میکشه اون هنوز عاشق جولی بود و نتونسته بود با رفتن اون کنار بیاد .. اما جولی چیزی تو نامه اش نوشته بود که سعید رو دیوونه کرد ... وقتی به زجری که اون تو روزهای آخرش میکشید فکر میکنم همه وجودم آتیش میگیره!
آترین : م.. مگه چی نوشته بود؟
فریدون نفسش را به سختی فرو داد و گفت: خواسته بود برگرده پیش سعید ... نوشته بود بعد از رفتنش از ایران با یک مرد میلیاردر آلمانی ازدواج کرده و چند ماه قبل اون مرد مرده.. نوشته بود که هنوز سعید رو دوست داره و حالا با ثروتی که بهش رسیده میخواد گذشته رو جبران کنه ... یک نامه هم برای آهو نوشته بود که من نخوندمش .. یعنی نمی شد خوند ش.. به فارسی نبود!
آترین هیجان زده پرسید: خب .. خب سعید چی کار کرد؟
فریدون تلخ خندید : میخواستی چی کار کنه؟؟ اون بهتر از هر کسی از وضع خودش خبر داشت .. برگشتن جولیا به اون هیچ کمکی نمیکرد که هیچ بیشتر هم باعث رنج و عذابش میشد .. 10 سال تموم با فکر اون زن سر کرده بودو حالا تو لحظات آخر اون زن برگشته بود و میگفت چه کردم و چه غنمیتی به دست آوردم بیا با هم شریک بشیم تو این غنیمت! سعید همیچن آدمی نبود .. از طرف دیگه نمی خواست جولیا دوباره هوایی بشه .. میخواست در آرامش بمیره .. نامه جولی رو داد به من و ازم خواست بعد از مرگش هروقت که آهو به اون حدی رسیده بود که بتونه تصمیم درستی بگیره اون نامه رو بهش بدم ...
تنها چیزی که سعید تو اون روزها میخواست آهو بود.. به طرز باور نکردنی وقتی آهو کنارش بود درد نمیکشید و آروم میشد.
اما دلش هم نمیخواست دخترش بعد از اون با یک خاطره از پدر مریض و در حال مرگش به زندگی ادامه بده .. برای همین برخلاف میلش از من خواست به جولیا نامه بنویسم و و بهش بگم اگر میخواد میتونه برای بردن آهو بیاد اما ایده زندگی مشترک و مجددشون رو فراموش کنه چون اون زندگی دیگه ای برای خودش شروع کرده .
اما هیچ وقت جوابی از جولیا نیومد و چند وقت بعد هم سعید ...
فریدون جمله اش را نیمه تمام گذاشت و آه سوزناکی کشید ... برگشت و نگاه مغمومش را به آترین دوخت : اون دیوونه وار آهو رو دوست داشت بعضی وقتها به خودم میگم شاید بخاطر این عشق عمیق بود که شرایط جوری پیش رفت تا سعید تا آخرین لحظه عمر دخترش رو کنار خودش داشته باشه!
سعید که رفت آهو تنها موند .. هیچکسی براش نمونده بود .. هیچ خبری هم از جولیا نشد .. من خیلی فکرکردم .. تصمیم گرفتم آهو رو بیارم پیش خودمون و باهم زندگی کینم و بعد سر فرصت برم دنبال جولیا اما سر و کله این سرطان لعنتی پیدا شد!
وقتی دکتر بهم گفت جقدر پیشرفته است خنده ام گرفت .. باورم نمیشد .. خنده دار بود ... من تازه شروع کرده بودم به درست زندگی کردن اما حالا میدیدم که وقتی ندارم ... همه عمرم رو قمار کرده بودم روی یک حماقت و حالا به خودم اومده بودم و میدیدم چه چیزهای مهمی رو از دست دادم ... راه می رفتم و مثل دیونه ها می خندیدم و به جوونی از دست رفته ام فکر میکردم ... خنده هام که تموم شد زدم زیر گریه ... زندگی تک تک شماها اومد جلو چشمم .. من داشتم می مردم و هیچ کاری براتون نکرده بودم ..
تو گیجی محضی که بودم نشستم به فکر کردن به تک تکتون .. به زندگی هاتون .. به آینده تون .. تو .. آرسام .. آذر و آهویی که تازه به جمع ما اضافه شده بود...
از دادن نامه مادرش بهش پشیمون شدم ... دلیلی نداشت اون دختر عذاب بدم ... مادری که اون رو نمیخواست .. مادری که حتی حاضر نشد جوابی به نامه دوم بده !
اون زن لیاقت آهوی سعید رو نداشت .. از طرفی خودم رفتنی بودم و نمی تونستم امانت سعید رو همینطوری رها کنم .. برای همین اون پیشنهاد رو به تو دادم .. اینجوری خیالم از بابت آهو راحت میشد .. می دونستم تو انقدر رومینا رو دوست داری که هیچ وقت فکری درباره آهو نمیکنی .. تو پسر خوبی برای من و برادر بی نظیری برای آذر بودی .. فکر میکردم می تونی آهو رو هم جای آذر ببینی .. از اونجائیکه سعید آهو رو معتقد بار آورده بودم پیش خودم گفتم دارم پنبه و آتیش رو کنار هم میذارم برای همین وادارتون کردم که بهم محرم بشین ..
و بعد اون بسته رو بهت دادم تا تو باشی که نقش قهرمان زندگی آهو رو بازی میکنه .. اون دختر چشم انتظار خبری از مادرش بود و هر کسی که این خبر رو بهش میداد میشد اسطوره زندگیش .. می دونستم که تو برای اینکه مورد تائید آهو قرار بگیری احتیاج به کمک داری و بهترین کمک بهت اون نامه بود ... نامه ای که دیگه هیچ خطری برای آهو نداشت چون من بعد از مرگ سعید نامه ای به جولیا نوشتم و بهش گفتم که سعید رو وادار کردم ازدواج کنه و با آهو از ایران بره .. میخواستم اون زن طعم سوزش قلب رو بچشه .. سوزی که 10 سال تموم به قلب سعید گذاشته بود!
اینجوری اون چشمش از آهو و سعید کنده میشد و تا اون نامه به دست آهو میرسید و می خوندش و دنبال آدرس جدید مادرش میگشت و پیداش میکرد کلی وقت میگذشت و تا اون موقع آهو اونقدر بزرگ میشد تا از روی عقل تصمیم بگیره نه احساسات...
تا اون موقع جای آهو پیش تو امن بود و زندگیش تامین میشد و بعد ش خودش می دونست چطور میخواد زندگیش رو ادامه بده .. و این همون شرطی بود که من باهاش کرده بودم .. با تو ازدواج کنه و من در مقابل همه سعیم رو میکنم تا مادرش رو بهش برسونم.
آترین دستش را روی صورتش گذاشت و پلکهایش را محکم فشار داد وهمزمان آخ دردناکی گفت .
فریدون لبهای خشکش را با زبان تر کرد و خسته تر از همیشه گفت: حالا من بعد از اینهمه اشتباه .. با یک کوله بار ندامت و پشیمونی میخوام بهت وصیت کنم آترین .. اول از همه اینکه مثل من نباش .. هیچ وقت این حرفهایی که امروز بهت زدم رو فراموش نکن .. راه اشتباهی که من رفتم و به غیمت از دست دادن جوونی و همه خوشبختی که میتونست در انتظارم باشه رو تو نرو ..
و اینکه مراقب آهو باش .. هر جور شده کمکش کن .. تنهاش نذار آترین .. برادرانه کنارش باش.. برادرانه بهش خوبی کن .. اون دختر تنهاست .. خیلی تنها .. تنها تر از اون چیزی که فکرش رو بکنی .. گوشه این دنیا مادری داره که اون رو نمیخواد .. مادری که الان پر از کینه است و میخواد انتقام بگیره .. از من .. از سعید .. و حتی شاید از آهو..بهم قول بده مراقبش شی.
آترین نگاه خیره اش را به چشمهای فریدون دوخت و با ناتوانی سر تکان داد .. چطور به پدرش میگفت که آهویی نیست تا او مراقبش باشد انهم برادرانه!!
فریدون خندید و ادامه داد: و رومینا .. ( نفسش را طولانی بیرون داد و نرم گفت): اون دختر .. اون دختر بخاطر من خیلی زجر کشید .. من ازش چیزی خواسته بودم که فکر نمیکردم هرگز بهش تن بده .. اما اون بخاطر تو .. به خاطر عشقی که به تو داشت خانمانه با من همراه شد .. آترین .. قدرش رو بدون .. رومینا زنی که به زندگی تو معنی میده.. رومینا تنها زنی که میتونی درکنارش به آرامش برسی .. هیچ وقت از دست ندش...! .. حالا برو .. دیگه نوبتی هم باشه نوبت آرسامه .. برو به زندگیت برس ..
آترین بی حرف از جا بلندشد که فریدون محکم دستش را گرفت و فشار داد .. آترین نگاه خاموشش را به چشمان فریدون دوخت .
فریدون با لحنی غریب که چهار ستون بدنش را به لرزه می انداخت گفت: همه امیدم به تویه آترین ... نذار دستم از گور بیرون بمونه ...!
آترین پشت فرمان ماشینش نشسته بود و به وسط فرمان خیره شده بود .. درست نمی دانست چند ساعت است که به این حال مانده .. یک ساعت .. دوساعت .. سه ساعت ... تمام ظهر .. سرش را بلند کرد و به آسمان گرفته بعد ظهر خیره شد ... نزدیک غروب بود .. آهی که از نهادش بیرون آمد کاملا غیر ارادی و ناخواسته بود .. بیشتر از 5 ساعت بود که در ماشینش نشسته بود و به حرفهای پدرش فکر میکرد.. به قصه زندگی سعید .. جولیا .. به رازی که بین رومینا و پدرش بود .. و به آهو ، نفس سعید ..!
امانتی که دست به دست چرخیده بود تا به او برسد .. چه امانتدار بدی بود .. همانطور که شوهر بدی بود .. یک شوهر اجباری .. یک امانتدار ناخواسته .. یک رابطه تحمیلی اما شاید حالا خواستنی ..!
زندگیش مثل کلافی سردرگم درهم پیچیده بود ... کلافی که احساسات متناقضش را به طرز عجیبی پشت سرهم به نخ کشیده بود!
دلش می خواست این کلاف .. این بند .. این نخ نامرئی را هر جور شده پاره کند ... بعد همه احساساتش مثل دانه ها تسبیحی که از هم پاشیده روی زمین پخش شود و او سر فرصت بنشیند و از میان این همه حس زیباترینش را انتخاب کند ..
یک احساس زیبا برای خودش .. برای رومینا و برای آهو ...!
و آب دهانش را به سختی فرو داد .. دهانش مثل زهر تلخ شده بود . چهره در هم کشید و استارت زد .. هنوز راه نیفتاده بود که ملودی آرام گوشی اش به صدا در آمد .. نگاهی از آینه به پشت سر انداخت و ماشین را به همان حالت کجی که ایستاده بود نگه داشت .. گوشی اش را از روی داشبرد برداشت و به شماره روزبه خیره شد و بعد انگار همه مغزش با هم به کار افتاده باشد با هیجانی بی سابقه دکمه برقراری ارتباط را فشرد و داد زد : بگو روزبه .
صدای روزبه باتاخیری که برای آترین اندازه همه عمرش بود به گوش رسید : سلام.
آترین عصبی و هیجان زده گفت: سلام .. خوش خبر باشی پسر .. پیداش کردی؟
روزبه مکث کرد و آترین با وحشت به خیابان خالی رو به رویش خیره شد .. صحنه خوابی که صبح دیده بود به طرز وحشتناکی جلوی چشمانش زنده شد .. با دنیایی ترس که به خوبی از لحنش پیدا بود نالید: روزبه .. چیزی شده؟
روزبه نفسش را در تلفن فوت کرد و گفت: نه .. راستش برای آهو زنگ نزدم .. یعنی برای اون هست ولی نه اون جوری که تو رو خوشحال کنه.
آترین فرمان را محکم در دستش فشرد و عصبی تر از قبل تند گفت: یعنی چی؟ درست حرف بزن بفهمم چی میگی !
روزبه : امروز .. امروز ارشیا اومده بود دفتر ..
آترین متعجب تکرار کرد : ارشیا؟
روزبه : آره . .
آترین : چی کار داشت؟
روزبه : میخواست درباره تو و آهو بدونه!
آترین پوزخندی زد و ناسزایی زیرلب حواله ارشیا کرد . روزبه ادامه داد: میخواست بدونه آهو چه رابطه ای با تو داره ؟
آترین خسته گفت: تو چی بهش گفتی؟
روزبه : چی میخواستی بگم ؟ سنگ قلابش کردم ..
آترین برای تمام شدن بحث اوهومی کرد و گفت: خوب کاری کردی.
روزبه: ولی اترین از من میشنوی این ارشیا بدجوری افتاده دنبال پیدا کردن این رابطه .. چی کار میخوای بکنی؟
آترین مکثی کرد ... نور آفتاب بدجوری چشمانش را می آزرد .. دستش را بلند کرد وسایه بان را پائین آورد و گفت : میدونم باهاش چی کار کنم .. دیگه کم کم وقتش که دمش رو بچینم.
رزبه : یعنی میخوای چی کارکنی؟
آترین غرق در فکر آهسته جواب داد: اگه دوباره اون طرفها پیداش شد همه چی رو بهش بگو .. دیگه نمیخوام آهو رو پنهان کنم.

*************.
*****************.
***************************.
************************************.
آترین ماشین را جلوی خانه پدرش پارک کرد و به ساعت گوشی اش خیره شد .. ساعت 8 و نیم بود .. همانطور که از پژویش پائین می آمد نگاهی به چراغهای طبقه سوم انداخت .. خانه مثل هر شب در خاموشی غوطه ور بود همانطور که چراغهای واحد دوم خاموش بود ..
به طرف در رفت و در حالیکه کلید را در قفل می چرخاند یاد سعید افتاد که همیشه به شوخی به مادرش می گفت زن چراغ خونه است ... خدا خونه ما رو پر از چلچراغ کنه!
در را باز کرد و به خانه خاموشش که حتی یک لامپ هم نداشت زل زد ....
خسته پله ها را یکی یکی بالا رفت ... طبقه اول خاموش بود .. آهویی نبود ...
بالاتر رفت .. طبقه دوم هم خاموش بود .. رومینایی نبود..
نه رومینا و نه آهو!
کلیدش را در دست چرخاند و خواست وارد قفل کند که صدای آرام شقایق را از بالا شنید ..
سر بلند کرد و به او که خودش را در پتویی پیچیده بود و بالای پله ها ایستاده بود خیره شد .
شقایق لبخند زد و سلام کرد و اترین آنقدر خسته بود که حتی توان نداشت جوابش را بدهد .
شقایق چند پله پایین آمد و صمیمانه گفت: چقدر دیر برگشتی ..
آترین حرفی نزد و تنها به او خیره ماند ...
شقایق جلوتر آمد و با چهره ای نگران نگاه اترین را دنبال کرد : چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده براتون؟
آترین باز هم حرفی نزد و شقایق این بار وحشت زده پرسید : نکنه .. نکنه اون .. نکنه اون اومده بود سراغتون؟
آترین بالاخره سری تکان داد و با لحن خفه ای جواب داد: نه خیالتون راحت باشه ..
چهره شقایق به ناگه به لبخند پهنی از هم باز شد .. به نرده راه پله تکیه داد و گفت: وای خدا روشکر .. یکهو فکر کردم اون منصور دیونه پیدام کرده ..
آترین بی هوا پرسید: چرا اینقدر ازش می ترسی؟
شقایق سرش را بلند کرد .. قدش از آترین کوتا ه تر بود برای همین گردنش را بالا برد و نگاه خیره اش را مستقیم در چشمان آترین دوخت .. نگاهی آنقدر خیره و انقدر سوزان که آترین توان تحملش را درخود نمی دید .
به جای شقایق او نگاهش را برداشت و در حالیکه با کلیدهایش به میله ضربه میزد آهسته گفت: حالتون بهتره؟
شقایق بعداز مکث کوتاهی گفت: ازم میترسی؟
آترین سریع سر بلند کرد و متعجب نگاهش کرد : چرا همچین فکری کردین؟
شقایق: رفتارت وحشت زده است .. چرا ؟ مگه من چی کارت کردم؟
آترین کلافه سر تکان داد : نه نه داری اشتباه میکنی؟
شقایق پتویی که دورش بود را بالا تر کشید و گفت: پس چیه ؟ اینقدر وحشتناک شده ریخت و قیافه ام که رغبت نمیکنی حتی نگاهم کنی؟
آترین کلیدش را کف دست فشار داد و نفسش را فوت کرد : من اصلا متوجه منظورتون نمیشم!
شقایق خسته نالید : میشه بریم بالا ... من نمیتونم زیاد روی پا با یستم .. همه استخون هام درد میکنه .
آترین نگاهی به در بسته واحد خودش انداخت و نگاه دیگری به شقایق ...
مردد بود .. برود یا نه؟
برود یا نه؟
شقایق تزرع آمیز نالید : خواهش میکنم .. می خوام با یکی حرف بزنم .. به خدا دارم دق میکنم .. هیچکس نیست تا دردم رو بهش بگم .. آخه این چه زندگی سگی که من دارم !!
بعد رویش را برگرداند و هق هق کنان از پله ها بالا رفت ...
آترین بازهم کلیدش را محکم کف دست فشرد و نوک انگشت های پایش را در کفش جمع کرد ..
برود یا نه؟
خسته بود .. دلش میخواست تن کوفته اش را با آب آرام کند و بیشتر از آن میخواست ذهن مغشوش و پر تلاطمش را با دو قرص خواب آور خاموش کند اما یکی به کمک او احتیاج داشت .. یک زن .. یک زن تنها و رنجور..
برود یا نه؟

فضای بیمارستان در خاموشی دلپذیری فرو رفته بود و همه بیماران و کارکنان را بعد از یک روز سخت و پر از رنج دعوت به آرامش میکرد .
اما بیرون از آن ساختمان سفید رنگ خبری از خاموشی و سکون نبود .. آنجا باد نسبتا سردی می وزید که سعی داشت توده ابرهای متراکم را از روی هلال نورانی ماه کمی کنار بزد.
آرسام نفسش را با آه بیرون داد و همانطور که دستانش را در جیب شلوار فرو می برد کمرش را صاف کرد و به آسمان ابری آن شب خیره شد. حس و حال غریبی داشت .. انگار این شب با همه شب های عمرش فرق داشت .. یک جور سنگینی در فضا موج میزد .. یک چیز شوم ... شاید یک خبر بد یا حادثه ای پیش بینی نشده !
باد دیگری وزید و اینبار صدای خش خش اعتراض آمیز در ختان به خواب رفته را در آورد ... آرسام از ساختمان بیمارستان فاصله گرفت و از دور به دیوارهای بلندش خیره شد ... نور چراغ های کم رنگ محوطه روی ساختمان سایه انداخته بود و سایه درختان پر هیبت روی دیوارها خودنمایی میکرد.
همه چیز مثل سابق ... مثل هر شب .. اما یک چیزی درست در نمی آمد .. چیزی که آرسام نمی توانست بفهدمش!
با نگاه گنگش دور و بر را گذراند ..
انگار سالها از چهار روز پیش می گذشت و او مثل اصحاب کهف از خواب چندین هزار ساله بیدار شده و به فضای ناآشنا و غریبه پا گذاشته بود؟
همه چیز تغییر کرده بود .. این جا دیگر همان بیمارستان همیشگی نبود ...!
این ساختمان .. این دیوار ها با گذشته فرق کرده بودند و آرسام نمی فهمید چرا و چطور؟!
اما نه .. چیزی بیش تر از گذشت زمان بود ... گویی چیزی از میان رفته بود یا داشت می رفت! و او توان مقاومت در مقابلش را نداشت!
چیزی مثل یک احساس امنیت ... یا شاید حس خوب خوشبخت بودن!
ماهها بود که دیگر از چنین دست احساساتی نداشت..
تقریبا به در وردوی رسید .. جلوی نرده ها ی محافظ ایستاد و به خیابان نسبتا خالی خیره شد ... صدای بوق بوق یکنواختی از دور شنیده میشد و با گذشت هر ثانیه صدا نزدیکتر میشد.
چند لحظه بعد ماشین گل زده ای از مقابلش رد شد و به دنبال آن چند ماشین دیگر در حالیکه بوق بوقشان کل فضای خاموش بیمارستان در دست گرفته بود عبور کردند.
آه دیگری کشید .. مثل همیشه با دیدن ماشین عروس به یاد شبی افتاد که خودش عروس رویاهایش را به خانه می برد...
به خانه دلبستگی هایش ... به رویای شیرین بودن هایش !
هنوز هم میخواست باشد .. با نازی .. با عروس رویاهای دیروزش ... با همخانه کابوسهای امروزش!
اما ... نه نازی .. نه عروس رویاهایش و نه حتی این همخانه هیچکدام او را نمیخواستند !
مثل کسی که همه زندگیش را در بازی ناعادلانه ای باخته باشد تلو تلو خوران راه رفته را به سمت ساختمان بازگشت ...
همه چیزش داشت از دست میرفت و حالا تنها پدری بیمار بروی تخت برایش مانده بود و خواهری نوجوان در حساس ترین سن و سال!
کمی فکر کرد .. برادری داشت که خودش غرق مشکلاتش بود و فکر بودنش را باید از سر بیرون میبرد...
و باز فکر و اینبار هیچ !
تمام شده بود ..
هیچکس نبود ..
واقعیت مثل پتک درسرش کوبیده شد .. اگر نازی میرفت هیچکس برایش نمی ماند ..!
حالا که حقیقت اینطور عریان و زشت در مقابلش خودنمایی میکرد حالش به مراتب بدتر شده بود و سنگینی شب برایش غیر قابل تحمل می آمد.
احساس روباهی را داشت که در تله ای گیر افتاده و تا رسیدن سگهای شکاری زمانی باقی نمانده و هر تلاشی برای رهایی بیفایده است.
اما او خیال نداشت تا آمدن سگها صبر کند ..
خیال نداشت تا لحظه آخر در سکوتی مرگ بار به انتظار معجزه ای بنشیند...!
تنها راه نجاتش هجوم بردن بود ! و او همین را میخواست!
میخواست به زندگی هجوم ببرد و آنچه را که می تواند و میخواهد از آن بگیرد.
پدرش را ... نازی را .. عروس و همخانه اش را .. زندگیش را ... و بعد در کنار همه اینها کودکش را!
دیگر به ساختمان رسیده بود .
نفس عمیقی کشید و دستان یخ زده اش را بهم مالید .. همانطور که از پله ها بالا میرفت به افکارش اندیشید ... به موج خواستنی که در وجودش بیدار شده بود و او را وادار میکرد تا برای خواسته هایش تلاش کند .. بجنگد .. عرق بریزد ...!
نیروی خارق العاده تا پنهانی ترین لایه های وجودش نفوذ کرد و بعد کم کم سر و کله آرامش همراه با امید پیدا میشد ...
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 70-همه زن های من (جلد اول) , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 67-رمان نقطه پایان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خانه , رمان خوانها , دنیای رمان - رمان همسر اجاره ای , رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52173

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا