تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان همه زنهای من (ادامه ی فصل ششم)



دیگر وقتی نبود یا امشب یا هیچ وقت ..!
تصمیمش را گرفت، دستش را به آرامی از میان انگشتان گرم و مرطوب آرسام بیرون کشید ، دوباره لبخندی روی لبهایش کاشت و سعی کرد با لحن ملایمی با مرد دیروزش حرف بزند!
در جواب ارسام که پرسید اینجا چی کار میکنی پاسخ داد: دارم میرم خونه مامان .. اومدم سر راه ازت خداحافظی کنم.
نفهمید زیادی سنگدل است یا زیادی شجاع که اینطور به چشمهای شوهرش خیره شد و به زبان بی زبانی میگفت: میخوام ترکت کنم!
به ثانیه هم نکشید که حالت چهره آرسام از آن نقاشی گرم و دوست داشتنی تغییر شکل داد! کم کم خطوط عدم اعتماد از چیزی که شنیده در ظاهرش نقش بست !
نازی لبهایش را خیس کرد و با همان لحن ملایم اما محکم ادامه داد: مامان اصرار داشت زودتر از اینها برم پیششون .. روزهای آخر باید حتما یکی کنارم باشه .. آژانس گرفتم .. الان دم در بیمارستانه .. وقتی رسیدم حتما بهت زنگ میزنم .
اما آرسام هنوز در بهت جمله اول بود ...!
نازی مکثی کرد و بلافاصله پی جمله اش را گرفت ، اصلا دلش نمیخواتس به آرسام وقتی برای فکر کردن یا عکس العمل بدهد: بچه که به دنیا اومد خبرت میکنم .. تا اون روز فکر میکنم به نفع هر دومون باشه که همدیگه رو نبینم ! باشه؟
آرسام به زحمت از میان لبهای رنگ پریده و به شدت خشکش نالید: الان نه!
نازی چشمانش را به انتهای سالن دوخت .. رعد و برق یکبار دیگر غریده بود .. آسمان هر لحظه داشت خشمگین تر میشد .. و این یعنی مهلتش داشت تمام میشد .. شاید این اخطار آخر بود!!!
کیفش را روی شانه جابه جا کرد و با لبخندی بی قواره جواب داد: مراقب خودت باش .
سرش را پایئن انداخت و خواست در جهت مخالف حرکت کند که آرسام دستش را محکم کشید و تند گفت: الان نه .. امشب نه ...!
نازی برگشت .. با لبخندی که از هر قهوه ای در دنیا تلخ تر بود و کلامی که بویش روی همه قهوه های دنیار ا سیاه میکرد گفت: باید فقط باهاش رو به رو بشی .. بعدش می بینی اونقدر ها هم که فکر میکردی سخت نبوده!
آرسام مستاصل نالید: نازی .. امشب نه .. خواهش میکنم .. من .. من .. میخوام که .. یعنی منظورم اینکه ..
-خواهش میکنم .. آرسام بذار مثل آدم بزرگها تمومش کنیم .
-ولی من هنوز دوستت دارم!
نازی اینبار شیرین خندید ، مکثی کرد .. سرش را بالا آورد و با نگاه مهربانی گفت: امشب برای یک لحظه احساس کردم که هنوزم دوستت دارم .
آرسام تند لبهایش را خیس کردو عصبی گفت: پس بمون .. نرو!
لبخند نازی عمیق تر شد ، نگاه خیره ای به آرسام دوخت .. بعد با آرامش موهای به هم ریخته ای که روی پیشانی اش ریخته بود را مرتب کرد و یقه پیراهنش را صاف کرد و دکمه نیمه باز پیراهنش را بست .. یک قدم عقب رفت ویک دل سیر به هم ســـــــــری که شبهای زیادی بود که با هم سرشان روی یک بالشت نرفته بود ،چشم دوخت.
بعد سرش را پائین انداخت و به حلقه ای در انگشت دست چپ اش می درخشید خیره شد .. حلقه اش کدر شده بود .. باید خیلی وقت پیش از اینها به فکر جلا دادنش می افتاد .. اما دیر شده بود هم برای حلقه وهم برای قلب سرد شده اش !
آهی کشید و درحینی که سعی میکرد لبخندش بوی دوستی بدهد نگاه روشنی را به آرسام دوخت و با آخرین پرتوی مهری که از قلبش ساطع میشد گفت: تا ازت متنفر نشدم میخوام برم .. دلم نمیخواد وقتی به یادت می افتم وجودم پر از کینه بشه و هیچ راهی برای خالی کردن حرص دلم نباشه جز نفرین کردنت!
آرسام خواست حرفی بزند که نازی سریع ادامه داد: قشنگ تمومش کن .. بذار آخرین خاطره ای که ازت دارم .. از مرد زندگیم دارم قشنگ باشه .. میخوام سالها بعد وقتی یاد امشب می افتم دلم برات تنگ بشه آرسام!
آرسام حرفی نزد .. حتی پلک هم نزد .. نه توانش را داشت و نه از مغزش پیامی مخابره میشد !
درست مثل دیوارهای سرد سالن .. یا کف پوشهای براق که عکسشان را کج و کوله در خود منعکس میکردند .. یا همین صندلی های گوشه راهرو ماتش برده بود .. خاموش و خفه به یک نقطه خیره شده بود .. به نقطه پایان .. نازی رفته بود و بعد از اینهمه بودن حالا یک نقطه میگذاشت و میگفت پایان!
درحال خودش بود که پرستاری به سمتش دوید اما او اصلا متوجه اش نشد .. لحظه ای بعد مینو و چند پرستار دیگر هم به همان سمت دویدند اما او همچنان با نگاهی تلخ و آشتی ناپذیر به سالن خالی از نازی . خالی از عروس رویاها .. خالی از شریک بودن ها خیره شده بود و از خود میپرسید : رفت؟
هنوز جوابی برای سوالش نیافته بود که جیغ عصبی مینو در سرش پیچید: دکتر محرابی؟ خواهش میکنم .. پدرتون!!!!!
***************************.
*****************.
*******************************.
********************.

-من نمیتونم!
شقایق تند گفت: چرا؟ مگه من ازت چی خواستم؟
و آترین مثل طوطی بی آنکه به مفهوم جمله اش فکر کند فقط تکرار کرد : من نمیتونم !
شقایق با پشت دست اشکهایش را محکم پاک کرد ، قدمی به جلو برداشت و سینه به سینه آترین ایستاد .. باصدایی لرزان که به زحمت سعی داشت از لرزشش بکاهد گفت: از چی میترسی؟
آترین وحشت زده به چشمهای شقایق خیره شد .. جراتش را نداشت بگوید از خودم !
برای همین سکوت کرده بود ... به جای او شقایق پاسخ داد : از رومینا؟ به خدا نمیذارم بفهمه .. اصلا مگه من چی خواستم ؟؟؟ هیچی !!! حتی خرجی هم نمیخوام .. خودم خرجمو در می آرم ... من فقط .. من فقط ازت یک اسم میخوام .. یک اسم از تو ، تو شناسنامه ام که به منصور بگه من دیگه مال اون نمیشم .. که دیگه هیچ وقت مال کسی نمیشم..
آترین باز گنگ زمزمه کرد : نمیتونم.
و شقایق با حالت هیستریک وار به پیراهنش چنگ زد و جیغ زد: دِ آخه چرا؟ ... چرا؟؟ نگاهم کن .. با توام .. یک نگاه بهم بنداز .. اینجوری نه .. درست!!! درست نگام کن .. چه اشکالی دارم .. چه ایرادی دارم ؟؟.. از اون رومینا ساده و پپه بیشتر زنیت دارم .. تو چی میخوایی؟ چی میخوایی که من ندارم .. ها؟ چی میخوای لعنتی؟
آترین داغ شد .. گرگرفته بود .. انگار کوره ای درونش روشن شده بود و هر جمله ای که از دهان شقایق بیرون می آمد آتش این کوره شعله ور تر میشد !
شقایق دوباره نزدیکش شد ... چشمان مخمورش را به او دوخت و نفسش را محکم در صورتش فوت کرد و آهسته و نرم گفت: رومینا هیچ وقت نمی فهمه .
دیگر طاقت نداشت .. داشت میسوخت .. شقایق آتش بود!!!
قدم نامطمنی به عقب برداشت و شقایق پوزخند زد: بزدل!
خواست یک قدم دیگر عقب نشینی کند امانیروی ناشناخته ای از دورن مانعش شد .. حسی گنگ که به او یاد آوری میکرد کیست: آترین محرابی!! نه هیچکس دیگر .. آترین محرابی نه کلاغ مقلدی که راه رفتن خودش را هم از یاد برده .. آترین محرابی شوهر زنی که دوستش داشت .. آترین محرابی امانت دار دختری که چهار روز بود گمش کرده بود .. آترین محرابی .. فقط همین !!
شقایق با نوک پنجه جلو آمد و به چهره سرد و درهم آترین خیره شد .. چیزی در خطوط چهره آن مرد تغییر کرده بود .. چیزی که به او می فهماند تلاش هایی که برای راضی کردنش کشیده از الان به بعد بی ثمر است !
آب دهانش را فرو برد و سعی کرد ترحم او را یکبار دیگر برانگیزد ...
شاید این تنها راه باقی مانده بود ..
جلوتر آمد تا آترین به خوبی اشکهایش را ببیند : تو قول دادی کمکم کنی .. تو قول دادی کمکم کنی .. جا زدی؟ آره ؟باید می فهمیدم که تو هم نمی تونی کاری برام بکنی .. باید می فهمیدم مرگ تنها راه نجاتمه ..
آستین هایش را با حرکت خشنی بالا زد و داد زد: نگام کن .. این کبودی ها رو نگاه کن .. هنوز هم هست .. روهمه بدنم .. میخوای ببینیشون؟ نه تو جراتش رو نداری .. . توی دلرحم وجودش رو نداری ... ممکنه حالت بد بشه .. ممکنه اشکت دربیاد .. آخه تو خیلی مهربونی .. هر کی ازت کمک بخواد ردش نمیکنی .. آخه تو مردی! یک مرد واقعی ...
چرخی زد و هیستریک وار خندید ...
-تف به ذات همتون .. همتون سرو ته یک کرباسین .. فقط جنستون بالا و پایئن داره .. من خر رو بگو که فکر میکردم تو با همه فرق داری .. خیال میکردم تو یک چیز دیگه ای .. اما نه تو هم یکی لنگه همون منصور بی همه چیزی .. فقط بردل تر .. اون بیشرف حداقل وجود داشت تو اونم نداری ...
آترین آرواره هایش را روی هم سائید و گفت: من کمکت میکنم .
شقایق برای یک لحظه بین عکس العملی که میخواست نشان دهد ماند !
مغزش بین خندیدن و گریستن .. بین نگریستن و پناه گرفتن در آغوش مردی که حاضر شده بود یاری اش کند !
واقعا نمی دانست باید چکار کند؟
هنوز در گیجی انتخاب رفتارش بود که آترین گفت: فردا میرم برات یک وکیل خوب پیدا میکنم .. با جعفری هم حرف میزنم برگردی سرکارت .. الان هم بهتره استراحت کنی ...
گیجی قبل کم بود .. یکی دیگر هم رویش سوار شد .. شده بود گیجی به توان گیجی !!!
مات آترین شد و فکر کرد : چرا نشد؟
آترین به سمت در رفت و قبل ازآنکه خارج شود برگشت و آهسته گفت: منم سعی میکنم هر چی شنیدم رو فراموش کنم ..
و بعد تق!
در بسته شد .. نمایش تمام شد و درنهایت کـــــــات ...!
در را پشت سرش بست و تکیه اش را به آن داد ...
چهره مبهوت شقایق جلوی چشمانش رژه میرفت اما به طرز عجیبی احساس آرامش میکرد!
از اینکه خودش بود ... از اینکه آترین محرابی بود نه هیچ کس دیگر ... از اینکه آترین محرابی وفا دار بود .. آترین محرابی امانت دار ... بی هیچ صفت دست و پا گیر زائد دیگری .. چه حال خوبی بود ..
سبک ... آزاد ...
لبخندی زد و گفت:عقل داشتنم خوب چیزیه!
نفسش را آرام بیرون داد و اولین قدم را به سمت پله برداشت که راه پله پائین روشن شد ...!
و لحظه ای بعد صدای بسته شدن در ورودی ...
خودش را خم کرد و به رومینا که خسته وبی رمق داشت پله ها را یکی یکی بالا می آمد چشم دوخت ..
راه پله روشن شده بود ... رومینا می آمد ... زندگی .. آرامش ... همه چیز خوب بود اگر آهو هم پیدا میشد .. !
احساس دلتنگی غریبی داشت ... خودش هم باورش نمیشد تا این حد دلتنگ رومینا شده باشد ... انگار صد سال بود که او را نداشت ...
با شوق به سمت پله ها رفت تا خودش را به او برساند که در واحد شقایق باز شد و شقایق با چهره برافرخته و چشمان وق زده و سرخ بین چارچوب قرار گرفت ..
نگاهش روی شقایق خشک شده بود و اما همه وجودش گوش شده بود و به صدای پای رومینا گوش داد که با گذشت هر ثانیه یک پله به آنها نزدیک تر میشد ...
صدایی در سرش فریاد زد : این صحنه تکراریه!!!
صدای پای رومینا بلندتر شد و آترین شمرد .. 5 پله دیگه .. 4 پله .. 3پله ....
هنوز دو پله دیگر باقی مانده بود که شقایق با صدایی لرزان تقریبا فریاد زد: که سعی میکنی همه چی رو فراموش کنی؟ تو پیش خودت چی خیال کردی ؟ ها ؟ تو هنوز من رو نشناختی آترین محرابی .. کاری میکنم که امشب بشه کابوس هر شبت ... اشتباه کردی .. اشتباه ...
با اینکه شقایق داد میزد اما همه وجود آترین در تب شنیدن صدای پایی بود که دیگر نمی آمد !
فقط دو پله مانده بود ...!
دو پله تا نور .. تا زندگی .. تا رومینا ... !
نگاه مبهوتش هنوز روی شقایق بود ... شقایق پوزخندی زد و سرش را برای شخصی به نشانه سلام تکان داد و بعد با نگاهی برنده به آترین خیره شد و....
در با صدای بدی بسته شد ..!
دلش نمیخواست برگردد .. نه جراتش را داشت .. نه توانش را ...
اما سنگینی نگاهی که از پشت حس میکرد وادارش کرد برگردد .. آرام گردنش را چرخاند و با دیدن رومینا که کنار در خشکش زده بود زهر خنده ای زد ...
همان صدای قبلی دوباره فریاد زد: این صحنه زیادی تکراریه!
آب دهانش را به زحمت فرو داد و پلکهایش را باحالتی عصبی روی هم فشار داد ... این راه پله ها نفرین شده بود ..!
با صدای رومینا پلکهایش را باز کرد .
-چند بار دیگه باید روی این پله ها شاهد اینجور صحنه ها باشم آترین؟
آترین خواست حرفی بزند اما با همه تلاشش هیچ صدایی از حنجره اش خارج نشد ...
یک چیزی اینبار با دفعه قبل فرق میکرد ... رومینا اینبار به روی خودش آورده بود ...! چرا؟
چر اینبار به رو می آورد ؟
چرا ان روز به رو نیاورد؟
چرا امروز اینطور عذاب آور نگاهش میکرد ؟
چرا آن روز در نگاهش این همه رنجش نبود؟
چرا رومینای امروز رومینای دیروز نبود؟
اصلا چرا اینقدر چرا چرا میکرد؟
رومینا با نگاهی سراسر تحقیر .. رنجش و شاید اندکی افسوس به او خیره شده بود و میگفت : چند دفعه دیگه آترین؟
آترین محکم دستش را به نرده محافظ گرفت و حس کرد تمام بدنش آتش گرفته ...
و این یعنی آن روز هم دیده بود.. فهمیده بود ..
یعنی کور نبود ... کر نبود ...
یعنی ... یعنی ...
یعنی بعدی دلهره و ترس را به جانش انداخت ... یعنی ...
رومینا خودش یعنی ترسناک ذهن آترین را کامل کرد .
درحالیکه به تلخ ترین شکل ممکن لبخند میزد نفس عمیقی کشید و گفت: فکر میکردم با سکوتم ... با حرف نزدنم .. با خفه خون گرفتنم به خودت می آیی؟
صدایش به شدت می لرزید ... آترین باز از خودش پرسید : یعنی ....
و رومینا آرامتر از قبل زمزمه کرد : خیال میکردم اونقدر تو قلبت جا دارم که هیچ زن و دختری نتونه جامو اشغال کنه!
پوزخندی زد و ادامه داد: خیال میکردم عشقی که بهت دارم اجازه جولان دادن هیچ حس دیگه ای رو به قلبت نمیده .. حتی اگر اون حس ،(مکثی کرد و نگاه خیره اش را مستقیم در چشمان شرمسار آترین دوخت: ) حس انسان دوستی به یک دختر بی پناه باشه ... !
یعنی که در ذهنش بود به بدترین شکل ممکن کامل شد و آترین به جمله کامل شده خیره شد ...
یعنی رومینا میدونه!!!
احساس کرد " یعنی رومینا میدونه " ای که کامل شده بود محکم بر سرش فرود آمد ... دنیای تاریکی که حالا با آمدن رومینا روشن شده بود دوباره داشت در سیاهی فرو می رفت ..
" رومینا میدونه !! "

رومینا آه بلندی کشید و دنباله جمله اش را گرفت: وقتی پدرت بهم گفت ازت چی میخواد و تا من اجازه ندم هیچکاری نمیکنه تا چند روز فقط به زمین و زمان لعن و نفرین می فرستادم که این چه امتحانیه خدا! چرا من ؟ چرا زندگی من ؟ چرا عشق من؟ مرد من؟؟
همش خدا خدا میکردم که تو قبول نکنی و یک اتفاقی بیفته و بزنی زیرش اما یک روز که رفته بودم سرتمرین ، ارشادی گفت عصر میخواییم یک اجرای زنده تو یک پرورشگاه بریم و ازمون خواست خودمون رو اماده کنیم ... اعصاب رفتنش رو نداشتم اما حوصله خونه اومدن و فکر کردن به مصیبتی که قرار بود به سر زندگیم بیاد رو هم نداشتم .. دیدم برم بهتره .. لاقل عصرمیپره و شب هم اونقدر خسته میشم که زود کپه ام رو بذارم و یادم بره که تو .. قراره ... قراره (تلخ خندید و با چشمانی که از جوشش اشک میدرخشید به گوشه راهرو خیره شد) میبینی حتی هنوزم جراتش رو ندارم این لغت رو به زبون بیارم! اما اونروز عصر وقتی پامو گذاشتم تو اون خونه 2 طبقه با 30-40 تا بچه قد و نیم قد که همشون با چشمهای معصومشون زل زده بودن به ما بهمون میخندیدن یهو تکون خوردم و به خودم گفتم هی رومینا حواست هست داری چی کار میکنی؟
باورت میشه تموم مدتی که اجرا داشتیم همه هوش و حواسم به اون چشمهای معصوم و لبخندهای بی ریایی بود که با دندونهای ریخته به ما زل زده بودن...
شب که اومدم خونه به جای اینکه خسته باشم و خوابم بیاد داغون بودم .. له شده بودم .. زیر خواستن و نخواستنم له شده بودم .. زیر خوب بودن و نبودن!
اونشب تاصبح بیدار موندم و زار زدم ... تا خود اذان صبح تو سجاده نشستم و خدا رو صدا زدم و ازش کمک خواستم ..
یک طرف خودم بودم و دلم و تو و وحشت تقسیم کردنت با یک دختر دیگه !
و طرف دیگه آهو بود و تنهاییش و بی پناهیش و خدایی که بهم میگفت باید بزرگ باشم .. خوب باشم .. باید یاد بگیرم بخشنده باشم مثل خودش .. مثل خودش که تو رو به من داد ..
سخت بود آترین ... سخت بود .. مثل جون کندن .. اما صبح وقتی صدای اذان رو شنیدم .. صدایی که بهم میگفت خدا منتظر منه دیگه آروم گرفتم چون خدایی بود که مراقبم باشه .. مراقب زندگیم باشه .. مراقب تو .. شوهرم .. عشقم ... همه کس وکارم .. پس دیگه چرا باید نگران میبودم .. چرا باید میترسیدم ... دوباره به اون بچه های قد و نیم قد فکر کردم و به آهوی معصومی که کسی رو نداره .. به دختری که تو این جامعه اگر ما کمکش نمیکردیم معلوم نبود چه بلای سرش می اومد .. نمازم رو که خوندم آروم شده بودم .. همون صبح زود زنگ زدم به بابا و گفتم راضیم ... بعدشم که ....
رومینا سکوت کرد و نگاهش را از راه پله نیمه تاریک برداشت و دوباره به آترین که شوک زده به او خیره مانده بود نگریست ...
آترین لبهای خشکش را با زبان تر کرد و گیج گفت: پس .. پس چرا . هیچ وقت بهم نگفتی؟
رومینا پوزخندی زد و درحالیکه دستهایش را در هم قلاب میکرد جواب داد: چرا باید می گفتم؟؟ این یک معامله بین منو خدای خودم بود .. این امتحان من بود همونطور که خود آهو امتحان تو بود .. من آترین ! من هم امتحان تو بودم ! ولی تو یادت رفت ... یادت رفت که لحظه لحظه عمرمون داریم جلوی خدا امتحان میدیم .. یادت رفت من کیم و آهو کیه ... یادت رفت عهدی که شب عروسی باهم بستیم رو .. یادت رفت که ...
به این جا که رسید صدایش لرزید و آترین قطره اشکی که چند دقیقه بود بی تابی میکرد را روی گونه رومینا دید .
قدمی به جلو برداشت و با نهایت شرمندگی اش گفت: به خدا ... به همون خدای بالا سر داری اشتباه میکنی رومینا من ...
رومینا دستش را جلوی صورتش نگه داشت و آترین به وضوح دید که تمام بدنش از جمله دستش چطور به رعشه افتاده .
رومینا میان هق هق تلخش نالید: خواهش میکنم ساکت باش .. دیگه ادامه نده .. نمیخوام هیچی بشنوم ...
اون روزی که آهو و تو رو روی همین راه پله دیدم خیلی به خودم فشار آوردم .. خیلی زور زدم که هیچ عکس العملی نشون ندم ... اما الان پشیمونم آترین ... پشیمونم که چرا اون روز یکی نخوابوندم زیر گوشت تا شبی مثل امشب دوباره اون صحنه رو برام تکرار نکنی ... پشیمونم آترین ... پشیمونم که بهت اعتماد کردم .. که عشقمو .. محبتمو بدون هیچ چشم داشتی به پات ریختم ...اول باید می دیدم تو لیاقتش رو داری یا نه ..! که امشب بهم ثابت کردی نداری!
آترین مستاصل دستی به صورتش کشید و ته ریش چند روزه ای که فرصت نشده بود اصلاح کند را در مشتش فشرد : به قران مجبد داری اشتباه میکنی رومینا ... قضیه اونجوری که فکر میکنی نیست!
رومینا تلخ خنده ای زد ... نگاه مغمومش را به پشت سر آترین ، روی دری که شقایق چند لحظه پیش بسته بود دوخت و آه کشید : چندین بار خواستم به روت بیارم .. چندین بار به زبون بی زبونی ازت خواستم .. به من .. به زنت .. شریک زندگیت اعتماد کنی و حرف بزنی .. تمام مدتی که سعی داشتی ازم پنهان کنی من یک گوشه ایستاده بودم و منتظر بودم ببینم کی یادت می افته مشکل تو مشکل منم هست اگه واقعا به عنوان شریک قبولم داشته باشی .. اما روزها اومدن و تو نگفتی .. شبها گذشتن و تو هیچی نگفتی ... و من با گذشت هر روز به خودم میگفتم شاید امروز .. شاید امشب .. یادش می افته من کی ام .. یادش می افته صبر کن .. صبر کن .. ولی تو چی کار کردی ؟؟؟ به خودت نگاه کن! چی رو دارم اشتباه میکنم؟؟ دختری که پشت اون در ایستاده و داره به حرفهای ما گوش میده یا خونه ای که هر روز یکی توش می آد و میره؟ تا کی آترین؟ تاکی ساکت باشم و دم نزنم به این امید که میخوام زندگی کنم ... تاکی ؟
آترین با همه احساسی که در خود سراغ داشت صدایش زد: رومینا ؟
اما برعکس همیشه جوابی نگرفت .. نه از جانم خبری بود .. نه از چیه عشق من و نه حتی از یک نگاه دلخوش کنک !
رومینا رویش را برگردانده بود و پشت به او با پشت دست اشکهایش را پاک میکرد .
چراغ زمان دار راهرو خاموش شد و آترین نگاه آواره اش را به فضای خاموش شده دوخت و دوباره و اینبار التماس آمیز گفت: رومینا؟
صدای رومینا بعد از چند ثانیه به گوشش رسید : آره تو راست میگی من اشتباه کردم اما نه امشب .. من تو انتخاب تو اشتباه کردم و بخاطرش واقعا متاسفم .. هم برای خودم و هم برای تو ..!
و بعد دوباره همان صدای پایی که چند دقیقه قبل شنیده بود اما اینبار صدا دور میشد ... دور و دورتر ...
رومینا داشت می رفت ...!!!
همه جا تاریک بود و سیاهی غوغا میکرد ...!!
آترین همه جانش را در صدایش ریخت و یکبار دیگر صدایش زد: رومینا؟
اما صدای بسته شدن در میان صدای رقت انگیز خودش گم شد ...!
رومینا رفت شاید چون او بار دیگری برایش یک صحنه تکراری را به نمایش گذاشته بود...
یا میرفت چون دیگر به او امیدی نداشت ...
یا شاید ....
هرکار کرد نتوانست .. جرات نکرد بگوید دیگر خبری از عشق زیبای او نیست ...
رومینا اگر میرفت باز هم عاشقش می ماند ... این را مطمن بود یا لااقل دوست داشت اینطور فکر کند ...!
نفسش را محکم بیرون داد و به عمق تاریکی که با رفتن رومینا به سرش نازل شده بود نگریست !
دنبال مقصر بود و چه کسی مقصر تر از شقایق؟
آرواره هایش را روی هم سائید و روی پله چرخید تا همه آتش درونش را به جان مقصر این اتفاق بریزد که گوشیش شروع به لرزیدن کرد ...
با دیدن شماره آرسام دلهره غریبی به جانش افتاد ..
گوشیش زنگ میخورد و آترین با خود می اندیشید توان ضربه دیگری را ندارد !
اما آرسام ول کن نبود ...
به ثانیه نکشیده بود که دوباره گوشیش از نو زنگ خورد ...
انگشتش به سمت دکمه سبز رنگ رفت و چشمهایش رابست .
تماس برقرار شد و صدای آرسام گرفته و حزن آلود در گوشش پیچید : آترین بابا! .. بابا ...
نفس حبس شده اش را بی رمق بیرون داد ...
دیگر تا عمر داشت شبی اینچنین نفرین شده را تجربه نمیکرد!!!
*********************.
**************.
*******************.
*****************************.
****************.

نگاهش را از قبر بی سنگ زیر پایش برداشت و نفسش را محکم بیرون داد ...
آرسام گوشه ای زیر درخت ایستاده بود و از پشت عینک دودی اش به نقطه ای خیره شده بود .. قیافه اش بهم ریخته و داغون بود .. رنگ گندمی چهره اش به طرز وحشتناکی به سفیدی میزد و ریش بلندش حکایت از مدت عزاداری اش بود ... 7 روز گذشته بود .. 7 شب و 7 روز ...
هفت ...!!!
عددی که همیشه دوستش داشت حالا شده بود پتکی که به سرش میکوبید و میگفت : حواست هست 7 روزه که بی پدر شدی؟!
7 را بعلاوه 4 کرد و شد 11!
شده بود 11 روز ... مانده بود بین نحسی 11 و 7 کدام را انتخاب کند ؟
11 روز گمشدن آهو را یا 7 روز بی پدری؟
کدام تلخ تر بود؟
کدام یک مصیبتش دردناک تر بود؟

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 70-همه زن های من (جلد اول) , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان خوانها , دنیای رمان , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52172

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا