تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان همه زنهای من (فصل هفتم)



صدای مردی که نوحه میخواند میان گریه های آرام آذر به گوش می رسید ...
همه چیز برایش مثل خواب بود .. نگاه شوریده اش را از جمعیت سیاه پوش دورش به قاب عکسی از پدرش که بالای قبر بی سنگ بود دوخت ... درست روی آن نوار مشکی رنگ اُریبی که به سیاهی آن شب نفرین شده بود !پایین پایش رومینا با چادری سیاه تر از آن نوار کنار آذر نشسته بود و سعی داشت او را آرام کند ... دلش میخواست صدایش بزند .. به پایش بیفتد .. دلش میخواست جای آذر بود و این سر او می بود که روی سینه رومینا می نشست اما خوش خیالی بود ... رومینا بعد از هفت روز فقط به او گفته بود غم آخرت باشه !و آترین با نگاه سنگین و سوخته ای جواب داده بود : بدون تو هر لحظه ام غمه.مرد نوحه خوان صدایش را بلند تر کرد و رشته افکارش را درید ... آرسام خم شد و دیس حلوا را برداشت و به سمتی رفت و آترین به شانه های فرو افتاده برادرش خیره شد .. به پیر شدن ناگهانی بردارش؟7 روز زمان کافی برای پیر شدن بود؟به نظرش کافی بود ... همانطور که او پس از 11 روز احساس پیری میکرد ...در کمتر از 2 هفته آنچنان طوفانی بر سر خانواده اش نازل شده بود که دیگر هیچ جور نمیشد خرابه هایش را آباد کرد ... حالا او .. آرسام و آذر تنهای تنها بالای این تل طوفان زده ایستاده بودند!بی هیچ یاور ... بی هیچ همدم .. یا بهتر میگفت بی رومینا ... بی نازی .. بی آهو!مرد نوحه خوان صلواتی فرستاد و بلند گفت:برای شادی روح شاد روان فریدون محرابی فاتحه اخلاص مع صلوات و لختی بعد صدای بلند صلوات فرستادن جمعیت فضای قبرستان را دربرگرفت و باز نگاه آترین به آن نوار مشکی رنگ اُریب دوخته شد و لبخند گرم فریدون در قاب عکس .. انگار همین دیشب بود که گفته بود "برام عقده شده که ادای باباها رو دربیارم و برای یک بار هم که شده بشینم و با پسرم حرف بزنیم و من نصیحتش کنم."و تازه حالا می فهمید برای او هم خیلی چیزها عقده شده که دیگر وقتی برایشان نیست .. چون پدری نیست!نفسش را آه وار بیرون داد و به رومینا که سعی داشت زیر بغل آذر را بگیرد خیره شد ... سوز سردی می آمد و تمام چهره ها سرخ شده بود .. یا از گریه و یا از سرما!چندان فرقی هم نداشت چون گزندی از این سوز سرد به فریدون نمیرسید !دستانش را از زیر بغل بیرون آورد و باقدم بلندی به سمت رومینا و اذر رفت ، درحالیکه زیر بغل آذر را میگرفت با صدای خفه ای به رومینا گفت:بسم نیست؟رومینا نه حرفی زد و نه نگاهی حواله چشمان ملتمسش کرد ... سکوت ِ سکوت! زنی جلو آمد و آذر را که هنوز مظلومانه می گریست با خود به سمت ماشینها برد .آترین ایستاد و به سنگ قبر زیر پایش خیره شد و آهسته گفت:برنمیگردی سر خونه وز ندگیت؟رومینا تلخ خندید و همانطور که آه میکشید جواب داد:دیگه نمی تونم زندگی شریکی رو تحمل کنم.آترین دستانش را مشت کرد و نفسش را کلافه بیرون داد: به پیر به پیغمبر داری اشتباه میکنی ... شقایق و من ...رومینا سرش را بلند کرد و به آترین خیره شد ، سرمای نگاهش باعث شد دیگر نتواد جمله اش را ادامه دهد ...به جای او رومینا گفت: وقتی آهو بود به قدر کافی بهت فرصت دادم .. چون دوستت داشتم .. عاشقت بودم .. اما تو ندیدی .. شیطنت کردی .. گم شدی آترین ... تو خودت گم شدی .. سعی کردم کمکت کنم خودتو پیدا کنی .. اما تو نخواستی .. همونطور که نخواستی منو ببینی .. حالا هم دیگه برام فرقی نداره شقایقی باشه یا نه چون دیر شده آترین .. برای دوست داشتنت خیلی دیر شده .حرفش که تمام شد چادر را توی صورتش کشید و زیر لب گفت: بازهم بهت تسلیت میگم .آترین تند و غیر ارادی گفت: بخاطر آهو ... بخاطر اون بمون و کمکم کن!رومینا برگشت ، چادر را کمی کنار زد و با چشمان سرخ و خیس نگاهش کرد ، پوزخندی زد و درحالیکه سری از روی تاسف تکان میداد گفت: بزرگ شو آترین .. مرد شو!و بعد بی هیچ حرف دیگری به سمت رامین و پدر و مادرش که چند قدم آنطرف تر به انتظارش ایستاده بودند رفت.آترین مات رفتن دوباره رومینا بود .. ذهنش بیش از حد خسته بود .. خسته تر ا ز آنکه به هیچ چیز غیر از زندگی برباد رفته اش بیندیشد .. انگار چیزی سیاه و ناشناخته روی شانه هایش ایستده بود و وادارش میکرد به زانو بیفتد ... هرگز قبلا با چنین موجی از اندوه روبه رو نشده بود .. چطور باید باور میکرد عزیز ترین فرد زندگیش در میان آن چادر مشکی از او دور میشود .. باد سردی و زید و چادر رومینا را با خود کشید ... اما رومینا مثل همیشه از پس همه چیز بر می آمد ...!او میرفت و آترین می ماند با غم از دست دادنش .. با نبودنش به علاوه حسرت بی پدری و کابوس گم شدن آهو!منصفانه نبود!او نمی توانست از پس این همه مشکل بر بیاد .. بدون رومینا نمی توانست ... بدون آنهمه محبت که تا 7 روز پیش تمامش به او تعلق داشت نمی توانست ... بیشتر از هر زمان دیگری رومینا را میخواست .. تنها و تنها بخاطر بودنش .. بخاطر خودش ..!انگار تازه می فهمید که در تمام این مدت رومینا بوده که با شانه های ناتوانش بار سختی ها را به دوش کشیده و حالا با رفتنش همه این سنگینی روی شانه های او بود ! از پسش بر نمی آمد ... بدون آن حامی مهربان .. بدون آن نگاه بی ریا و محبت زنانه رومینا از پس هیچ چیز بر نمی آمد!!!انگار تازه می فهمید که در تمام این مدت رومینا بوده که با شانه های ناتوانش بار سختی ها را به دوش کشیده و حالا با رفتنش همه این سنگینی روی شانه های او بود ! از پسش بر نمی آمد ... بدون آن حامی مهربان .. بدون آن نگاه بی ریا و محبت زنانه رومینا از پس هیچ چیز بر نمی آمد!!!**************************************.***********************.*********.********************.*********.ارشیا با شنیدن صدای همهمه در گوشی تلفن گفت: محمودی جان اینجا یک خبرایی شده من بعدا بهت زنگ میزنم . محمودی قبل از قطع کردن تماس سریع گفت: دیگه من گفته باشم اگر قسط دوم پروژه رو میخوایئن باید کار رو به یک جایی برسونین.-باشه حتما ... قربانت بشم .. خدافظ.گوشی را روی دستگاه گذاشت و به سمت در رفت .هنوز میخواست دستگیره را فشار دهد که کسی تقه ای به در اتاقش زد.در را باز کرد و به مرد چهار شانه که روبه رویش ایستاده بود خیره شد .مرد با نگاه نافذش سریع از پشت سر ارشیا اتاق او را از نظر گذراند و گفت: آقای خرسند؟ارشیا اخمی کرد و با لحن نچندان دوستانه ای گفت: امرتون؟مرد از جیب کتش کیف کوچکی در اورد و همانطور که کیف را مقابل ارشیا بالا میگرفت آمرانه گفت: سرگرد حق دوست هستم از دایره جنایی!ارشیا به وضوح یکه ای خورد ... مات و متحیر به مرد خیره شده بود و برای چند لحظه به کل فراموش کرد که باید چه عکس العملی نشان دهد .مرد که گویی به خوبی از حال ارشیا آگاه بود ادامه داد:لازمه که ما باهم یک صحبتی داشته باشیم.ارشیا تکانی به خود داد و همانطور که لبهای خشکش را با زبان تر میکرد وحشت زده پرسید: در چه رابطه ای ؟سرگرد حق دوست چینی به پیشانی اش داد و گفت: ترجیح میدین ایستاده صحبت کنیم؟؟ارشیا نگاه خیره اش را که حاکی از عدم درک موقعیت بود به سرگرد دوخت و با تاخیر جواب داد: ن .. نه .. خوا . خواهش میکنم بفرمایئد داخل.بعد خودش را کنار کشید و با دست به داخل اشاره کرد.سرگرد با طامنیه وارد شد و در حینی که زیر و بم اجزای اتاق را از نظر میگذرانید گفت: شما چند وقته که اینجا مشغول به کارید؟ارشیا در را بست و جواب داد: من از اول کار با آقای جعفری بودم .. ما تا الان 4 تا پروژه تلوزیونی و سینمایی رو باهم کار کردیم.سرگرد روبه روی صندلی ایستاد و به سمت ارشیا برگشت :پس همه پرسنل رو به خوبی میشناسین؟ارشیا باز هم لبهایش را تر کرد و سر تکان داد.سرگرد هومی کرد و جمله کوتاهی را در دفترچه اش یادداشت کرد .ارشیا قدمی به جلو برداشت و با لحن مرددی پرسید : جناب سرگرد اتفاقی افتاده ؟مرد سرش را از دفترچه اش بلند کرد و نگاه خیره ای به ارشیا دوخت ... بعد یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت: البته که افتاده .. والا من که با این سن و سال قصد بازیگر شدن ندارم.ارشیا با همه تلاشی که کرد اما نتوانست حتی پوزخند بزند ... وحشت همه وجودش را دربرگرفته بود و هر آن منتظر شنیدن یک خبر شوم بود ... ذهنش از کرختی در آمده بود و مدام افکار طبقه بندی شده اش را زیر و رو میکرد تا بتواند زودتر از انکه سرگرد او را دق دهد چیزی حدس بزند .در همین گیر و دار ناگهان ذهنش از میان هزاران نام و هزاران حادثه ، نام آهو را بیرون کشید و مقابل چشمانش گذاشت..ارشیا برای چند ثانیه نفسش را حبس کرد .. نه غیر ممکن بود ... هر چیزی جز آهو!!!هر چیزی .....!آشفتگی ارشیا آنقدر مشهود بود که سرگرد حق دوست هم به خوبی متوجه اش شد ...ارشیا قدم بلندی برداشت و جلو آمد ... در حالیکه صدایش می لرزید بریده بریده گفت: ج ... جناب سرگرد؟ پیداش کردین؟ اتفاقی براش افتاده؟حق دوست اخم خفیفی کرد و سوالی پرسید: کی رو ؟-آ.. آهو! آهو رو .اخم روی پیشانی سرگرد عمیق تر شد و نگاه پرسشگرش روی چشمان از حدقه در آمده ارشیا زوم شد: با اینکه حسابی کنجکاو شدم اما باید خدمتون عرض کنم ما به خاطر این موضوع مزاحمتون نشدیم.بااینکه آرزویش پیدا شدن آهو بود اما در تمام مدتی که مرد در حال صحبت بود خدا خدا میکرد که اشتباه کرده باشد و اسم آهو از زبان این مرد بیرون نیاید ... دایره جنایی!!! مگر شوخی بود ...!جمله مرد که تمام شد نفس حبس شده اش را بیرون داد و آهی از سر آسودگی کشید ... خودش را روی مبل کنار دست سرگرد رها کرد و سرش را محکم در دست فشرد و با لحن خفه ای گفت: پس داستان چیه؟سرگرد روبه روی ارشیا نشست و گفت: شما خانمی به نام شقایق شیرزاد میشناسین؟ارشیا سرش را بالا آورد و نگاه گنگی به سرگرد دوخت: بله .. ایشون تا چند وقت پیش منشی دفتر بودن.سرگرد راحت تر روی صندلی لم داد و پرسید: میدونین الان کجا هستن؟-خیر .. چند وقت پیش شوهرشون اومدن اینجا و با دادو قال خانمش رو برد ، بعد از اون روز ما با خانم شیرزاد تسویه حساب کردیم و دیگه هم ازشون خبری نداریم.سرگرد خودش را جلو تر کشید و آهسته گفت: پس یعنی نمیدونی که اون خانم الان به جرم قتل همسرش متواری شده؟ارشیا برای دومین بار مات سرگرد شد ... !سرگرد ادامه داد: ایشون الان متهم به قتل شوهرش منصور اکبریه ... گویا 10 روز پیش یک درگیری بینشون میشه که همسایه ها هم تائید کردن ..طبق تحقیقاتی که ما از همسایه و فامیل مقتول به عمل آوردیم این خانم به دلیل رفتار ناشایستی که داشته از طرف شوهرش بارها و بارها توبیخ شده ... که این حرف رو اهل محل هم تائید کردن ... گویا رفت و آمدهای مشکوکی این خانم با چند مرد در محله داشته که باعث درگیری شدیدی بین همسرش و اهل محل میشه.آخرین بار هم مقتول به طور جدی با خانم شیرزاد سر همین مسئله درگیر میشه که متاسفانه باعث جرح و فوت ایشون میشه .. در حال حاضر هم با شکایت اولیای دم خانم شیرزاد تحت تعقیب هستن .ارشیا ناباورانه به سرگرد حق دوست خیره شده بود و سعی میکرد از میان صحبتهایی که شنیده بود چیزی پیدا کند که باور پذیر باشد ...شقایق و قتل؟!!!!!یک پل چوبی روی رودخانه خروشان ... راه باریکی که به سمت کوهستان میرفت و کلبه های چوبی که پشت به پشت هم داده بودند و زیر سایه کاج های سربه فلک کشیده جا خوش کرده بودند ...آترین باز هم دقت کرد .. در دور دستها ردیف درختان انبوهی دیده میشد که درست در کوهپایه رشته کوهای پر برف ، تمام قد ایستاده بودند...کوبلنی که رومینا دوخته بود واقعا منظره زیبایی داشت و آترین مثل همیشه وقتی به آن منظره رویایی خیره میشد همه چیز و همه کس را از یاد می برد .. چشم هایش را میبست و در خواب خوشی فرو میرفت .. خوابی که لحظه به لحظه اش در آن منطقه کوهستانی می گذشت .. میتوانست تصور کند درون هر کلبه چه خبر است ... می توانست دام هایی که در انبار ها نگهداری میشدند را تجسم کند .. حتی ملسی هوای کوهستان را هم روی صورتش حس میکرد ... عاشق این منظره بود .. یک دلیلش بخاطر رومینا بود اما هنوز هزار دلیل دیگر داشت که هیچ ربطی به رومینا نداشت!عاشق این منظره بود .. بدون آنکه بداند چرا ؟!به نوعی حس میکرد متعلق به انجاست .. نه شهری شلوغ و پر رفت و آمد با مردمانی هزار رنگ و هزار چهره .. با احساساتی متغییر و دمدمی ...!دلش میخواست یک مرد روستایی بود .. صبح به صبح از خواب برمیخواست به گاو گوسفندانش علوفه میداد ... هسمرش روی میز را با خامه و شیر و کره محلی پر میکرد .. بچه های قد و نیم قدش از سر و کول هم بالا می رفتند و سر آوردن تخم مرغها با هم دوا میکردند ...دلش میخواست صبح به صبح با دیدن این منظره از پنجره اتاقش از خواب برخیرد .. با دیدن عظمت این کوه ها و سخاوت رودی که می خروشید و فریاد میزد اینست زندگی!اما این منظره تنها یک کوبلن نیمه تمام بود و آرزوهای آترین ، رویایی دست نیافتنی!آهی کشید و چشمانش را باز کرد .. منظره زیبای کوبلن دوباره در مقابل چشمانش جان گرفت و آترین با لبخندی نیمه کاره به قله کوها خیره شد ...تیک تاک ساعت روی دیوار بدجوری در خانه خالی صدا میداد ... نگاهش را چرخاند و با دیدن عقربه هایی که روی 3 و 9 ایستاده بودند سعی کرد تخمین بزند چند ساعت است که در همین حالت نشسته و به این منظره رویایی خیره مانده!خنده دار بود ... بعد از هفت روز به خانه اش برگشته بود و حالا تنها کاری که میکرد نشستن رو به روی این تابلو و رویا پردازی بود ! کاری که در تمام 28 سال گذشته کرده بود وهیچ سودی نبره بود!مسخره بود ... مضحک بود .. اصلا هر چیزی که در دایره المعارفها و لغت نامه ها این معانی را داشت همان بود !چه موجود مفلوکی بود .. همه 28 سالش را در رویا سپری کرده بود .. رویای شاگرد اول شدن ... رویای کارگردان شدن .. رویای همسر رومینا بودن .. رویای مثل رومینا بودن ... دل آهو را به دست آوردن.. خوب بودن! آتشبن بودن ... سودمند بودن.. رویای آترین بودن!!!!پدرش با چه عشقی نام آترین را برایش انتخاب کرده بود!آترین یعنی آتشین!چه آتشی بود این آترین محرابی !!!فریدون به یاد آترین ، سپسالار داریوش این نام را برایش انتخاب کرده بود... به یاد مردی که در جریان از میان برداشتن بردیای دروغین برای داریوش رشادت های زیادی از خود نشان داده بود و داریوش ِ بزرگ به پاس قدردانی از رشادت های او ساتراپی خوزستان را به او داد.چه آتشی شده بود آترین فریدون!سپسالار کاغذی فریدون!نگاهش را یک دور ، دور خانه خالی و خاک گرفته اش گرداند ... بعد از هفت روز برگشته بود که چه شود؟چه چیزی را ببیند؟جای خالی رومینا را که اصلا نیاز نبود ببیند ... خالی بودنش فریاد میزد ... ببین من نیستم!!!!سرش را به دیوار تکیه داد و به همه بی کسی اش خیره شد ... نگاه سرد رومینا را به یاد آورد وقتی بالای قبر پدرش گفت غم آخرت باشه !غم آخرش ؟غم هایش تازه شروع شده بود..بی رومینا ... بی آهو .. بی پدرش .. بی کس .. بی یاور تازه غم هایش شروع میشد!!!تنهای تنها مانده بود ... خودش بود و خودش...نمی فهمید چرا؟چکار کرده بود که متسحق چنین عذابی بود؟محکم پس سرش را به دیوار کوبید و زیر لب گفت: چرا؟و باز دوباره .. -چرا؟
صدای رومینا از پستوی خاطرات تلمبار شده اش به گوشش رسید وقتی گفته بود: " زودتر از اونی که فکر میکردم رفت، یعنی دیگه مثل امشب تو زندگیمون تکرار نمیشه؟"آنشب چه جوابی داده بود؟ چرا فکر میکرد جوابی که داده به این عذاب کشنده ربط دارد؟به ذهنش فشار آورد .. باید به یاد می آورد .. چه گفته بود؟؟؟"بلند خندیده بود و گفته بود: تو رو که نمیدونم اما من هنوز 3 بار دیگه میتونم این شب رو تجربه کنم." و ": تازه اینکه چیزی نیست ، جد ا از این 3 شب ، n به توان n تا هم میتونم موقتی تجربه کنم! "از یاد آوری آن شب تلخ خندید ... از سرنوشتی که روزگار بدون حضورش برایش نوشته بود شاکی بود .. از خودش بیشتر بخاطر غیبت های مداومش !تقصیر خودش بود ... آنقدر غایب شده بود که سرنوشت خود دست به کار شده بود...اما این منصفانه نبود!او هیچ وقت ... حتی برای لحظه ای هم در خیالش به این حرفها جدی فکر نکرده بود .. این ناعادلانه بود به جرمی که هیچ وقت قصدش را نداشت مجازات شود...قتل عمد هم که قتل عمد بود باید با قصد کشتن همراه می بود و الا میشد غیر عمد! این که دیگر جای خود داشت !مغزش داغ کرد ... شقیقه هایش دل میزد ... سر درد داشت امانش را می برید .. مدام صدای رومینا در گوشش زنگ میزد .. مدام خاطرات رومینا در مقابل چشمانش رژه میرفت ...همین 2 ماه قبل بود که باهم سرخوشانه کل کل میکردند .... همین دو ماه قبل بود که آترین گفته بود:" به حسابت! شد سه تا، هم در میری و هم تیکه می ندازی و هم دست رو شوهرت بلند میکنی ! دارم برات."و رومینا مثل همیشه با لبخندی که زندگی را به او هدیه میداد جواب داده بود:" خدا رحمتت کنه، این آرزو رو با خودت بعد 99 سال و 99 روز دیگه اون دنیا میبری.."" خوشم باشه، خوشم باشه، شمارش معکوس عمر من رو برداشتی؟""اشکالی داره؟ مرگ حقه!"": الان بهت میگم چی اشکال داره و چی نداره."بعد رمینا جیغ زنان به سمت هال دویده بود و آترین خنده کنان در پی اش!!حالا او در هال نشسته بود اما خبری ازجیغ و خنده رومینا نبود .. از رومینا فقط یک جای خالی مانده بود و کوبلنی که خالی بودن جایش را فریاد میزد!پشت لبش خیسی گرمی حس کرد .. بی حوصله با پشت دست روی لبش دست کشید و پائین آورد و نگاهش کرد .. خون بود ...بار دیگر و اینبار مضطرب دست کشید و اینبار حجم خون بیشتر شده بود ... سرش را عقب گرفت و نفسش را در سینه حبس کرد ... سعی کرد روی پاهایش بایستد و بعد به سمت سرویش بهداشتی دوید ...سرش را در وان خم کرد و کمتر از چند ثانیه قطره های سرخ رنگ خون روی سفیدی وان افتاد و پخش شد... مثل گلی پر گلبرگ و تو پُر ... چند دقیقه ای به همان حال ماند ... به مغزش فشار می آمد و دستانش می لرزید ... اشک در چشمانش نیش زد ... دلش میخواست مثل یک زن زار بزند ... دلش میخواست با صدای بلند گریه کند ... اما احساسی احمقانه وادارش میکرد جلوی خودش را بگیرد تا مبادا کاشی های صورتی سفید حمام او را به ریشخند بگیرند!چند دقیقه ای طول کشید تا خون دماغش بند آمد ...شیر آب را باز کرد و به سر و صورت و شانه هایش را آب پاشید و اجازه داد آب از زیر پیراهنش به سمت سینه و شکمش برود...سپس لبه وان تکیه داد و به کاسه توالت خیره شد .از تصور اینکه بعد چه پیش خواهد آمد دندانهایش را به هم سائید و قفسه سینه اش تیر کشید نفس هایش مقطع بدنش کرخت شده بود و از همه بدتر این دلهره توصیف ناپذیری بود که در تک تک سلولهایش نفوذ میکرد ... بعد چه پیش خواهد امد اگر رومینا بازنگردد .. اگر آهو پیدا نشود ... بعد چه پیش خواهد آمد؟!صدای زنگ تلفن به طرز وحشتناکی او را از افکارش بیرون کشید ..انگار که از یک ساختمان چند طبقه پائین پرت شده باشد به خود آمد ... دستانش را به کاشی های حمام گرفت و با اتکا به دیوار خود را بیرون کشید ... تلفن هنوز زنگ میخورد و آترین حتی توان نداشت حدس بزند چه کسی ممکن است اینطور بی تاب حرف زدن با او باشد؟بی آنکه به شماره نگاهی بیندازد گوشی را برداشت و با صدایی بی رمق گفت : الو...و همزمان فکر کرد :چه خوب اگر قراره بمیرم اینی که پشت خطه میفهمه ... اینجوری بعد از یکهفته از بوی گندم نمیان سراغم!در همان افکار بود که صدای ارشیا هوشیارش کرد: الو آترین تویی؟چشمانش را باریک کرد و با سوظن جواب داد: چی کار داری؟صدای ارشیا هراسان در گوشی پیچید :آترین می تونی بیایی دفتر ؟-چطور؟-پشت تلفن نمیتونم توضیح بدم ... اینجا پر پلیس ...آترین که تا ان لحظه احتمال میداد موضوع مورد بحث در باره آهو باشد با شنیدن واژه پلیس هول شد و تند گفت: پلیس؟پلیس واسه چی؟ارشیا جواب داد: بیا اینجا ... جعفری نیست .. من تنهام .. -ارشیا حرف بزن ببینم چی شده؟ پلیس برای چی اومده اونجا؟ارشیا پس از مکث کوتاهی گفت: شقایق شوهرش رو کشته !آترین اخمی کرد و مسخره گفت: ها؟ارشیا کلمه به کلمه با حالتی عصبی تکرار کرد: شقایق ... شوهرش رو ... کشته! پلیس اومده اینجا برای تحقیقات... فهمیدی؟آترین مات و مبهوت به شماره 5 که وسط دستگاه تلفن قرار داشت خیره شد و یک بار دیگر از اول هرچیزی ارشیا گفته بود را برای خودش تکرار کرد .. شقایق شوهرش را کشته بود ... پلیس رفته بود دفتر برای تحقیقات!شقایق شوهرش را کشته بود؟شوهرش را کشته بود؟-الو آترین هنوز پشت خطی؟آترین گیج پرسید:کی؟ کی اینکار رو کرده؟-پلیس میگه 10 روز پیش ...-چطور؟-چطوری داره مگه ... چمی دونم .. لابد با چاقو ... اینقدر منو سیم جین نکن ... با دست آزادش شقیقه اش را ماساژ داد و زیر لب گفت:چطور ممکنه ... اونکه .. اونکه.. -الو .. الو اترین ؟ مردی؟آترین بی انکه جوابی بدهد گوشی را روی میز گذاشت و روی مبل رها شد ...10 روز پیش ...درست همان شبی که اترین او را پائین دفتر از دل تاریکی پیدا کرده بود!سرش را به طرفین تکان داد و زمزمه وار تکرار کرد: نه ممکن نیست ... یعنی اون ... پس چطور گفت من کمکش کنم که از شوهرش طلاق بگیره ... یعنی واقعا شوهرش رو کشته؟دوباره خواست جواب بدهد : نه ! اما در نیمه راه پشیمان شد ...سرش را به بالا برد و به سقف خیره شد ... یعنی الان یک قاتل بالای سر او راه میرفت !؟سر درد داشت دیوانه اش میکرد و نمیگذاشت ذهنش کار کند ...باید چکار میکرد ؟به پلیس خبر میداد؟سراغش میرفت و از خودش می پرسبد؟به ارشیا میگفت؟باید چکار میکرد؟گیج نشسته بود و به سقف نگاه میکرد ...!به خودش که آمد پشت در خانه ایستاده بود و داشت تق تق به در میکوبید و صدایش میزد: شقایق؟ خانم شیرزاد؟ خوبین؟-خانم شیرزاد لطفا در رو باز کنین ...-شقایق کار واجبی باهات دارم .ضربه دستهایش را محکم تر کرد ... حالا تقریبا به در میکوبید : بهت میگم این در رو وا کن ... وا کن .. کاریت ندارم .. فقط میخوام باهات حرف بزنم...-واکن والا در رو میشکنم ...-تا سه میشمرم ... وا کردی که کردی .. نکردی خودم بازش میکنم.-یک .. دو ... اندکی صبر کرد شاید شقایق پشیمان شود ... نفسش را محکم فوت کرد و با لحنی جدی اخطار داد: در رو میشکنم ها؟اما باز هم صدایی نیامد ...بازهم نفسش را فوت کرد و لگدی به در زد.-خودت خواستی لعنتی!تنه محکمی با شانه به در کوبید ... باز هم ضربه ای دیگر ... و بعد در با صدای نا هنجاری باز شد .خانه به همان شکلی که 7 شب قبل ترکش کرده بود باقی مانده بود .. هنوز پتوی چهار لا شده کنار شوفاژ قرار داشت و پلاستیک نهار شقایق پر از کاغذ ساندویچ و ظرف یکبار مصرف روی اپن بود ...آترین محتاطانه وارد خانه شد و آهسته صدا زد: شقایق؟صدایش درخانه پیچید و پژواکش به گوش خودش رسید ...!قدمی به جلو برداشت و به خانه خالی از شقایق خیره شد ... باورش نمیشد .. یعنی او هم رفته بود؟!گردنش را کج کرد و به داخل اتاقها سرک کشید اما انجا هم خبری نبود... گیج و مبهوت وسط هال خالی از وسیله ایستاد و دور و برش را ازنظر گذرانید ...!چشمش به در بسته خانه افتاد و تکه کاغذی نظرش را جلب کرد ...با سه قدم بلند خود ش را به در رساند و کاغذ را از روی در کند .روی کاغذ با خطی کج و معوج تنها یک خط نوشته شده بود: داغ داشتنش رو به دلت میذارم ...آترین پوزخندی زد و زیر لب گفت: سگ کی باشی!***********************.*****************.***********************.**********.************.****************.رومینا روی تختش دراز کشیده بود و به سه گوشی اتاق خیره شده بود ... چهره بهم ریخته و ژولیده آترین یک لحظه هم از مقابل چشمانش کنار نمیرفت .. صبح خیلی جلوی خودش را گرفته بود تا عنان از کف ندهد و برای جسم خسته آترین آغوش نگشاید .. تا به امروز هیچ وقت آترین را تا این حد ترحم برانگیز ندیده بود ...کاش م
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 70-همه زن های من (جلد اول) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خانه , رمان خوانها , دنیای رمان - رمان همسر اجاره ای , دنیای رمان , رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52171

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا