تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رهایت می کنم (فصل اول)


جلوی آینه ایستاده بودم و شالمو روی سرم مرتب می کردم ... با دیدن تصویر مامان توی آینه که با نگاه پر سوالش، به من خیره شده بود و توضیح می خواست، بدون اینکه منتظر سوالی از جانبش باشم خودم توضیح دادم:
- می خوام با مرجان برم بیرون. می خواد کیف بخره، ازم خواست که باهاش برم.
مامان: نمی خواد بری.
- چرا ؟
مامان: تا بری و برگردی، هوا تاریک می شه. اونوقت کی جواب آقاتو بده. برو بهش زنگ بزن بگو که نمی ری
- چطور وقتی سیما می خواد با دوستاش بره بیرون، اشکالی نداره ولی هر وقت که من می خوام جایی برم، باید جوابگوی آقاجون باشی
مامان: همین که گفتم. تو و سیما با هم فرق می کنید! اون عاقله، ولی تو هنوز بچه ای!
- ببخشید! من بچه ام؟ من الان 18 سالمه، دیپلمم رو گرفتم. اونوقت می گی بچه ام؟
مامان: با من یکی به دو نکن دختره چشم سفید. همین که گفتم. اگه عاقل بودی، مثل سیما یه چادر مینداختی سرت و سنگین و رنگین می رفتی و می اومدی!
- چه ربطی به چادر داره، من که مانتوم بلنده، موهام رو هم که بیرون نمی ذارم.
مامان: تو غلط کردی، فکر کردی ندیدم از در خونه که بیرون می ری، مقنعه تو می کشی عقب؟ بعد هم با اون دوست جلفت تر از خودت می ری تو خیابونا جیلون می دی. می دونی اگه داداشات و آقات بفهمن، سرتو از تنت جدا می کنن؟
- مرجان خیلی هم دختر خوبیه! بعدش هم ...
مامان حرفمو قطع کرد و گفت: یه بار گفتم غلط بیجا کردی. این دفعه آخره که اسم این دختره رو تو این خونه به زبون میاری. بالاخره از یه جایی باید از جلوت دربیام!
هیچ کاری از دستم برنمی اومد. شروع کردم به داد و بیداد. رفتم تو اتاقم و محکم در رو بهم کوبیدم. همین کارم باعث شد مامانم تا نیم ساعت بعد هم از غر زدن به جونم دست برنداره.
واقعاً فاصله سنی زیاد بین مادر و دختر یه فاجعه است! ای کاش مامانم باهام رفیق بود، ولی اون از هر دشمنی با من نامهربون تر بود! اصلاً منو درک نمی کرد. همیشه منو با سیما، خواهر بزرگم مقایسه می کرد. در صورتی که خصوصیات اخلاقی من و سیما از زمین تا آسمون با هم فرق می کرد. مادرم از یه خانواده مذهبی بود. علاوه بر این خیلی دهن بین بود و همیشه نگران حرف مردم! و به خاطر همین همیشه منو با حرفاش و نیش و کنایه هاش آزار می داد. اگه منو می کشتن، حاضر نمی شدم چادر سر کنم. البته توی دوران دبیرستان، چند ماهی چادر سر کردم. اولش برام جذابیت داشت، ولی چادر اصلا با روحیات من سازگار نبود. وقتی چادر سر کردم، مامان خیلی باهام خوب شد، البته فقط چند روز اول. ولی وقتی چادر رو برداشتم، رفتارش از گذشته هم باهام بدتر شد. انقدر با من لجاجت می کرد که روی رفتار بقیه هم تاثیر گذاشته بود. طوری که خواهر و برادرهام هم فکر می کردن رفتار و کردار من مشکل داره که مامان اینقدر به پر و پای من می پیچه!
مسعود و سیما که الان توی خونه هستن، واقعاً با من بدرفتاری می کنن. مسعود یه پسر شر و شیطونه، ولی مامان به خاطر اینکه عاشق پسراشه، اونو می پرسته! مسعود همیشه منو آزار می ده، کتک می زنه و با حرفاش روحمو آزرده می کنه. سیما هم که فکر می کنه یه خانم عاقل و فهمیده است که به خاطر خواستگارهای رنگارنگی که داره، اعتماد به نفس بالایی هم داره. بیشتر دخترای فامیل هم سن و سال سهیلان. توی فامیل فقط دو سه تا از پسرا همسن منن. ما هم که توی فامیل حق همکلام شدن با پسرها رو نداریم. پدر و مادرا در این مورد چیزی نمی گن، در واقع یه قانون نانوشته است. توی مهمونی های خانوادگی که دخترا تو یه اتاق جمع می شن دور هم تا در مورد مسائل دخترونه صحبت کنن، سیما می گه تو برو بیرون، نمی خواد اینجا بمونی! دیگه بودن توی جمعشون واقعاً برام یه عقده شده! الان به نظر خودم، بزرگ شدم و می تونم توی جمع های دخترونه شون شرکت کنم، ولی سیما هنوز به من به چشم یه دختر بچه نگاه می کنه که باید چشم و گوشش بسته بمونه! شاید چون تا حالا خواستگاری نداشتم. (خوب اگه اون زودتر ازدواج کنه، برای من هم خواستگار میاد!)
الان 18 سالمه ولی تو این سن حتی یه اتاق مجزا هم برای خودم ندارم که بتونم وسایل مورد علاقه م رو بچینم، البته اگه وسایل مورد علاقه ای هم داشته باشم. بعضی اوقات دلم واقعاً به حال خودم می سوزه. فقط یه مانتو شلوار مدرسه دارم، یه سری لباس راحتی، کتاب و دفتر و یه کیف مدرسه.
خواهرم سهیلا که 9 ساله با آقا سیاوش ازدواج کرده و الان دو تا بچه داره. برادر بزرگم منصور هم که همین امسال با ندا (دختر یکی از بستگان پدریم) ازدواج کرده و طبقه پایین زندگی می کنن. سیما، دومین خواهرم 4 سال از من بزرگتره و با وجود خواستگارهای زیادی که داره، متأسفانه هنوز مجرده. برادر کوچکم مسعود هم 2 سال از من کوچکتره.
یه خونه دو طبقه داریم. طبقه بالا که خودمون توش زندگی می کنیم، یه خونه بزرگ ولی 2 خوابه است. (آخه من موندم پذیرایی به این بزرگی واسه چیه ... شما که 5 تا بچه داری، 2 تا خواب دیگه هم به نقشه خونه اضافه می کردی ...) از وقتی که منصور ازدواج کرده، سیما اتاق منصور رو اشغال کرده. وقتی که هست به کسی اجازه نمی ده وارد اتاقش بشه، که مبادا خلوتش بهم بخوره و حس شعر و شاعریش بپره! وقتی هم که خونه نیست، در اتاقش رو قفل می کنه و کلیدش رو با خودش می بره که مبادا وقتی توی خونه نیست، کسی وارد اتاقش بشه! یه اتاق دیگه می مونه که یه طرفش یه کمد بزرگه که هر چی لباس و رختخواب و خرت و پرته، توش جمع شده ... این اتاق مال من و مسعوده! هر کی هم که می خواد سرش رو میندازه پایین و میاد تو و می ره!
طبقه پایین هم منصور و ندا زندگی می کنن. این ندا خانوم هم که از هفت دولت آزاده. تا لنگ ظهر که می گیره می خوابه، نزدیک ظهر که می شه، تلفن بی سیمش رو می گیره دستش و میاد بالا. سر ظهر که می شه بدون اینکه منتظر شوهرش بشه، ناهارش رو می خوره. وقتی هم که شوهرش اومد، مامان بیچاره ی من باید ناهار پسر ارشدش رو بده. بعد از اینکه چای بعد از ناهارشون رو خوردن، می رن پایین تا چرت بعدازظهرشون از سرشون نپره! دوباره حوالی عصر میان بالا ... تا شب به هر ترتیبی خودشون رو مشغول می کنن، شام رو که خوردن، واسه لالا تشریف می برن منزل خودشون!
با این شرایط، من توی خونه زیاد با کسی صمیمی نیستم. توی مدرسه با بچه های کلاس صمیمی هستم ولی نه اونقدرها. من فقط یه دوست صمیمی دارم. اون هم مرجانه. من واقعاً باهاش راحتم. همه حرفهامون رو به هم می زنیم. از شیطنت های مدرسه، تا متلک هایی که توی راه بهمون گفته می شه، تا شماره تلفن هایی که بهمون می دن، تا مزاحمت های تلفنی و خیلی چیزهای دیگه ...
راستش مرجان اهل دوست پسره. چند بار هم بهم گفته که با یکی از همین پسرایی که شماره می دن، صحبت کنم. ولی من واقعاً شرایطش رو ندارم. من حق نزدیک شدن به تلفن رو ندارم. تا حالا هیچ خطایی هم ازم سر نزده، ولی نمی دونم چرا غیر از من، همه می تونن سمت تلفن برن!؟ بیرون رفتن با دوستام هم برام قدغنه. فقط به خاطر اینکه چادر سر نمی کنم و مثل سیما حجابم رعایت نیست. فقط به خاطر اینکه یه روز یکی از مانتوهامو که خودم کوتاه کرده بودم، پوشیدم و باهاش بیرون رفتم (البته بعدش مامانم اون مانتومو دور از چشمم انداخت سطل آشغال و وقتی فهمیدم چند روز به خاطرش گریه کردم. آخه خیلی دوستش داشتم) فقط به خاطر اینکه یه روز یه رژ کمرنگ صورتی زدم و مامانم متوجه شد و حسابی منو به باد کتک گرفت.

وقتی از خواب بیدار شدم، انقدر هیجان و استرس داشتم که نتونستم صبحونه بخورم. رفتم توی اتاقم تا آماده شم. مانتومو تنم کردم و شروع کردم به شونه زدن موهام که زنگ خونه به صدا دراومد.
مامان از دم در داد زد: سحا زود باش، سودابه اومده دنبالت. دِ بجنب دختر، چقدر لفتش می دی!
موهامو با کش پشت سرم بستم و مقنعه مو سر کردم و سریع از اتاق خارج شدم. از پله های ورودی ساختمون اومد پایین. دم در به سودابه سلامی کردم و بعد از خداحافظی از مامان، به سمت کافی نت حرکت کردیم.
اون روز نتایج نهایی کنکور اعلام می شد. به همین خاطر دل توی دل من و سودابه نبود.
(سودابه 6 ماه از من کوچکتره. متولد شهریور 62 و من متولد بهمن 61 . چون من نیمه دوم سال به دنیا اومدم، همزمان با سودابه دیپلمم رو گرفتم و با هم کنکور شرکت کردیم. )
وارد کافی نت شدیم. مشخصاتمون را دادیم. خیلی شلوغ بود و باید منتظر می موندیم. بعد از دقایقی که برای من و سودابه خیلی طولانی می گذشت، متأسفانه متوجه شدیم هیچ کدوممون قبول نشدیم. البته تقصیر خودم بود چون با توجه به رتبه م، رشته های بالایی رو انتخاب کرده بودم!
دیگه کار از کار گذشته بود و من سودابه باید می نشستم و برای سال آینده می خوندیم. تنها شانسی که آوردم این بود که سودابه هم مثل من قبول نشده بود، والا یه عمر باید سرکوفت مامان رو تحمل می کرد.

*********

اولین روزهای بهمن سال 80 رو پشت سر می گذاشتیم و من توی این چند ماه خودمو با خوندن درس و تست زنی سرگرم می کردم.
حوله و یه سری لباس برداشتم تا برم یه دوش بگیرم. همین طور که داشتم می رفتم سمت حموم، تلفن به صدا دراومد، چون من دقیقا کنار گوشی بودم، مامان ازم خواست که گوشی رو بردارم!
- بفرمایید.
- ...
- بله. شما؟
- ...
- سلام آقا ابراهیم. شرمنده بجا نیاوردم. شما خوبین؟ خانواده خوب هستن؟
- ...
- بله، بله. هستن. یه لحظه گوشی.
آقا ابراهیم، پسردایی مامان می خواست که با مامان صحبت کنه. گوشی رو دادم دست مامان و به سمت حمام حرکت کردم.
وقتی از حمام اومدم بیرون، مامان از آقا ابراهیم خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت، رو کرد به طرف سیما و گفت:
- آقا ابراهیم برای شرکتش احتیاج به یه نیرو داره. می گفت اول می خواستم به سیما پیشنهاد کار بدم، ولی به سلامتی شنیدم که سیما خانوم تازگی ها نامزد کردن. به هر حال مبارک باشه.
سیما رو کرد به مامان و گفت:
- وای چه حیف شد. من و بهرام که قراره برای زندگی بریم تهران! تازه اگه اینجا هم می موندیم، فرقی نمی کرد چون بهرام گفته که اجازه نمی ده برم سر کار.
همین طور که صحبت مامان و سیما ادامه داشت، من توی دلم حسابی حسرت می خوردم و دوست داشتم جای سیما باشم ... با خودم می گفتم "کاش می شد من به جای سیما می رفتم شرکت آقا ابراهیم!" توی همین فکرا بودم که متوجه ادامه ی حرف مامان شدم:
- آقا ابراهیم می گفت من ترجیح می دم یکی از دخترا یا پسرای فامیل رو بیارم شرکت. حالا که سیما جون داره سر و سامون می گیره، اگه آقا نصرت اجازه بده، سحا خانوم بیاد شرکت. شنیدم که کنکور امسال قبول نشده. من هم گفتم آخه آقا ابراهیم، سحا هنوز بچه است، کار بلد نیست. ولی گفت اگه شما و آقا نصرت اجازه بدید، یک ماه اول به صورت آزمایشی بیاد سر کار تا بچه های شرکت کارها رو بهش یاد بدن. از ماه دوم هم بهش حقوق می دم.
داشتم ذوق مرگ می شدم ولی ترجیح دادم ساکت باشم. چون اگه حرفی می زدم، ممکن بود همه چیز خراب بشه. از اونجا که همیشه مامان در مقابل من جبهه می گرفت، بهتر دیدم حرفی نزنم! توی دلم گفتم اگه قسمت باشه که من برم سر کار، حتماً جور می شه !!!
شب وقتی آقاجون اومد، بعد از خوردن شام، مامان باهاش در مورد تلفن آقا ابراهیم و پیشنهادش صحبت کرد. همین که صحبت های مامان تموم شد، آقاجون اول کمی اوقات تلخی کرد ولی بعد از اون بدون اینکه نظر خاصی بده، خوابید!
صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم مامان زودتر بیدار شده و داره چای دم می کنه. من هم سفره صبحونه رو چیدم. توی خونه ما، خوردن صبحونه دور هم، اون هم اول صبح، یه قانونه!
وقتی همه از خواب بیدار شدن، همگی برای صرف صبحونه دور سفره نشستیم. من هم با ناامیدی مشغول خوردن صبحونه شدم، تا بعد از اون شروع کنم به درس خوندن. توی فکر و خیالات خودم بودم که آقاجون صدام زد:
- سحا، بابا از نظر من می تونی بری سرکار، فقط باید قول بدی که دختر خوبی باشی، سرتو میندازی پایین، سنگین و رنگین می ری و میای! دست از پا هم خطا نمی کنی!
آقاجون همین طور داشت به نصبحتاش ادامه می داد، ولی توی دل من عروسی بود!!! نمی تونم بگم تو اون موقع چه حالی داشتم، از خوشحالی توی آسمونا سیر می کردم و در جواب نصیحت های آقاجون مرتب می گفتم چشم آقاجون، هر چی شما بگی ... در صورتی که در هر شرایط دیگه ای بود، حسابی کفری می شدم و توی خودم حرص و جوش می خوردم و کاری از دستم برنمی اومد! ولی الان فرق می کرد، حاضر بودم تا آخر شب از همه نصیحت بشنوم، ولی این موقعیت رو از دست ندم! یه فرصت ناب برای آزادی!
سلام.
آقای طاهریان: سلام. صبح بخیر.

سرمو انداختم پایین و از کنارش رد شدم. تو این یک ماهی که توی شرکت آقا ابراهیم مشغول به کار شدم، تونستم با همه همکارها – چه خانم و چه آقا- کنار بیام الا این آقای طاهریان. حالم ازش بهم می خوره. یه جورایی نچسبه! هر وقت می بینمش چندشم می شه.
قدبلنده ولی اصلاً قیافه نداره، چشمای ریز با بینی عقابی به همراه لبای پهن و قلوه ای، بین دو تا ابروی کوتاه و کم پشتش هم دو تا خط اخم افتاده. در مجموع می شه بهش گفت یه پسر زشت و بی ریخت! تیپش که مصیبته. یه شلوار سه چین مشکی می پوشه با یه پیراهن مردونه که دو سایز از خودش بزرگتره و یکی دیگه هم توش جا می شه! سر کار هم که کفشهاشو از پاش درمی آره و یه جفت دمپایی بی ریخت پاش می کنه. جورابهاش هم که دیگه نگو! خلاصه جیگریه واسه خودش !!!

نیروهای ثابت شرکت رو آقای طاهریان، بصیرتٰ، یزدانی، قاسمی و خانم مهدوی، قلی خانی و طهماسبی و من تشکیل می دیم. یه سری نیروهای دیگه هم داره که به صورت پاره وقت یا درصدی با شرکت کار می کنن. خلاصه اینکه، شرکت پررفت و آمدیه. همه بچه های شرکت هم، همگی سرشون تو کار خودشونه و می شه گفت یه رابطه رسمی و در عین حال خوب و دوستانه با هم داریم. بجز رابطه من و آقای طاهریان!
توی این مدت به کمک آقای بصیرت تا حدودی به کارها وارد شدم. آقای بصیرت پسر خوبیه. یه پسر ریزه میزه و سر به زیر که همیشه و توی هر شرایطی مرتب و خوش تیپه!
آقای یزدانی، یه مرد میانسالِ تقریبا چاقه با چشمای درشت و پوستِ سبزه. دو تا بچه دوقلو هم داره!
آقای قاسمی هم یه مرد 8-57 ساله است با چشم و ابروی مشکی و موهای فر، چهار تا بچه داره؛ دو تا پسر و دو تا دختر. خیلی مرد مهربون و نازنینیه. خوش صحبت و با معلومات که همه بچه های شرکت دوستش دارن و بهش احترام می ذارن.
خانم مهدوی 22 سالشه. یه دختر خوش قیافه با پوست سفید که همیشه حتی موقع کار کردن هم چادرش رو از سرش برنمی داره. و تازگی ها متوجه شدم به آقای طاهریان ارادت خاصی داره !!!
خانم قلی خانی یه دختر شر و شیطونه که 2 سال از من بزرگتره. خیلی شوخ و خوش سر و زبونه، قیافه با نمکی داره و همیشه خوش پوش و مرتبه.
خانم طهماسبی هم یه دختر سبزه است با یه قیافه معمولی. نزدیک به یک ساله که نامزد داره و قراره به همین زودی ها ازدواج کنه و برای تهیه جهیزیه مجبوره کار کنه!

من جدیدترین عضو این مجموعه ام. سحا همتیان، یه دختر چشم و ابرو مشکی با گونه های برجسته و پوست گندمی، لبهایی که نه پهنه و نه باریک (خاله عاطفه همیشه میگه لبات مثل غنچه است!) با یه بینیِ خوش فرم! در مجموع قیافه جذاب و شیطونی دارم! متولد بهمنم و تمام خصوصیات دختر متولد بهمن رو دارم! از هر چیزی که منو به آزادی برسونه، استقبال می کن! همیشه دنبال یه عشق پرشور و آتشین بودم و هستم! سعی می کنم همیشه مرتب باشم و آراسته، موهامو مرتب می کنم و وقتی از خونه می زنم بیرون، مقنعه مو می کشم عقب تا موهای موج دارم بریزه روی صورتم، اینطوری قیافه م جذاب تر می شه!!!
عاشق آرایش کردنم! و از وقتی که سر کار می رم هر روز صبح یه آرایش ملایم می کنم و هر روز صبح هم مامان سر این مسئله باهام یه دعوای حسابی راه میندازه و تا وقتی که از درخونه بیام بیرون، این جار و جنجال ادامه پیدا می کنه!!! نمی دونم مامان این همه انرژی رو از کجا می آره؟! خوب وقتی می بینی فایده ای نداره، دست از سرم برداره دیگه !!!
خانواده م از لحظات مالی در سطح متوسطی هستن، آقاجونم نجاره و مامانم خانه دار. خانواده مادرم یه خانواده سرشناس و مذهبی و پولدارن ولی خانواده پدرم یه خانواده متوسط!
من هیچ وقت از آقاجون توقع آنچنانی نداشتم، تنها چیزی که هر سال برام می خرید لباسهای مدرسه و کیف و کتاب و کفش بوده! نه اینکه نخواد چیز دیگه ای برام بخره، در واقع من خودم هیچ وقت ازش چیزی نخواستم! همیشه سیما و مسعود از آقاجون توقع دارن و اون هم تا اونجایی که بتونه براشون خرج می کنه! همین چند وقت پیش بود که سیما از آقاجون خواست که یه کامپیوتر براش بخره، و آقاجون هم هر جوری بود پولشو جور کرد و براش خرید.
از ماه دیگه که قراره حقوق بگیرم. از الان حسابی ذوق زده ام! تصمیم گرفتم اون چیزهایی رو که دوست دارم و همیشه آرزوی به دست آوردنشون رو داشتم، واسه خودم بخرم!
اول از همه می خوام چند دست لباس شیک بخرم آخه این یک ماه رو با همین مانتو و شلوار و مقنعه مشکی سر کار رفتم. بعد از اون هم می خوام پولهامو جمع کنم و واسه خودم یه کامپیوتر بخرم! این سیما خانوم خسیس اجازه نمی ده حتی طرف کامپیوترش برم!

از اونجایی که ساعت کار شرکت از 8 صبح تا 4 بعدازظهره، ساعت 7:30 از خونه می زنم بیرون و به طرف شرکت حرکت می کنم! چون عاشق پیاده رویم، هر روز این مسیر رو پیاده می رم و برمی گردم!
شرکت تبلیغاتی ترمه به مدیریت ابراهیم زندی، طبقه سوم یه مجتمع تجاری واقع در مرکز شهره. از در شرکت که وارد می شی، سالن بزرگی رو می بینی که یه میز بزرگ به شکل ال سمت راستش قرار داره، سیستم آقای طاهریان به همراه چند خط تلفن، فکس، پرینتر و اسکنر هم روی این میزه!
روبروی در ورودی، انتهای سالن، دو تا اتاق دیگه هست. توی اتاق سمت راست که کمی بزرگتره، من و آقای بصیرت و قاسمی و خانم مهدی و اتاق سمت چپ هم آقای یزدانی و خانم قلی خانی و طهماسبی مشغول کاریم.
سمت چپ سالن هم یه آشپزخونه است که یه میز ناهار خوری 8 نفره، یخچال، اجاق گاز و یه سری وسایل پذیرایی توشه. دم در ورودی سمت چپ هم سرویس بهداشتی قرار داره.


همین که به در اتاقم رسیدم، بقیه همکارا هم کم کم پیداشون شد.
سیستم رو روشن کردم و چون در اون لحظه کار خاصی نداشتم، با برنامه آموزش تایپ شروع به تمرین کردم. تا حدود زیادی پیشرفت کرده بودم و بعد از یک ماه دیگه از پس این کار برمی اومدم، البته نه اونقدر خوب، ولی خوب یه پیشرفتهایی داشتم!

امروز 28 اسفند سال 80، آخرین روز کاری شرکته و من اولین حقوقم رو از آقا ابراهیم گرفتم. از خوشحالی سر از پا نمی شناسم! ولی سعی می کنم جلوی بقیه بچه های شرکت ندید بدید بازی درنیارم!!!

بوی عید همه جا رو پر کرده! این روزها خیابونای شهر حال و هوای دیگه ای دارن. پیاده روهای دو طرف خیابون اصلی شهر پر شده از دست فروشها! و مردمی که با اشتیاق ماهی قرمز، سبزه، عود، آجیل و شیرینی می خرن! با لذت این صحنه ها رو تماشا می کنم و در حالی که مثل همیشه لبخند به لب دارم، خرامان به سوی خونه حرکت می کنم!
همین طور که از کنار مردم می گذرم، نگاهی هم به ویترین مانتوفروشی ها و کفش فروشی ها میندازم. می خوام اولین تصمیمم رو عملی کنم و برای سال آینده چند دست لباس شیک بخرم. با خودم گفتم اگه فردا صبح سیما کاری نداشته باشه، باهاش میام بیرون و خرید می کنم.

*********

فارغ از غمهای دنیا، شاد و سرخوش و خندون، مانتوی سبزم رو همراه با شلوار پارچه ای مشکی تنم می کنم، شال مشکیم رو سرم میندازم، کفش های پاشنه 7 سانتِ مشکیم رو می پوشم، مثل همیشه آرایش می کنم و غرغرهای مامان رو به جون می خرم! و برای دید و بازدیدهای عید همراه آقاجون و مامان و مسعود، خونه فامیل و دوست آشنا می ریم.

*********

از 14 فروردین کار شرکت شروع شد. توی اولین روز کاری سال جدید، تنها چیزی که خیلی جلب توجه کرد، تیپ آقای طاهریان بود! برخلاف سال گذشته، امسال ترکونده بود!!! یه شلوار کتون سفید با یه پلیور سبز یشمی و یه جفت کفش شیک مشکی!
این روزا حس می کنم رابطه آقای طاهریان و خانم مهدوی داره جدی تر می شه. خانم مهدوی به هر بهانه ای می ره پیشش! وقتی از بیرون میاد می ره جلو و یه "خسته نباشی" بهش می گه و براش چای میبره! گاهی به بهانه پرسیدن سوال می ره پیشش و به همین بهانه نزدیک به یک ساعت با هم حرف می زنن!
تازگی ها از خانم طهماسبی شنیدم آقای طاهریان به خانم مهدوی پیشنهاد ازدواج داده و گفته چون فعلا شرایط ازدواج نداره باید کمی صبر کنن تا موقعیتش بهتر بشه و برای خواستگاری رسمی اقدام کنه! و از خانم مهدوی خواسته که توی این مدت با هم بیشتر مراوده داشتن باشن تا بهتر با اخلاق هم آشنا بشن!
تعجب کردم! آخه تا اونجایی که من توی این چند ماه آقای طاهریان رو شناختم، شخصیتش با خانم مهدوی از زمین تا آسمونه فرق داره! خانم مهدوی یه دختر محجبه و نجیبه، ولی آقای طاهریان یه خرده هیز تشریف داره و با همه خانم ها گرم می گیره! و هر مشتری خانمی که پاشو توی شرکت می ذاره، شروع می کنه باهاش بگو و بخند!
به هر حال صلاح مملکت خویش خسروان دانند! به من ربطی نداره! من اگه بیل زنم بهتره باغچه خودمو بیل بزنم! که حسابی از قافله عقب موندم و در حالی که 19 سالم شده همچنان طعم عشق و عاشقی رو نچشیدم!!!

*********

روزها به سرعت می گذره ... بعد از اینکه از شرکت به خونه می رسم، بعد از کمی استراحت، شروع می کنم به تست زنی و خودم رو برای کنکور آماده می کنم.

همراه عمو حامد و عمه پروین مشغول تزیین اتاق عقدم. الان نزدیک به ساعت یازدهِ که تزئینات دیوار و سقف رو تموم کردیم. نوبت رسیده به چیدن سفره عقد! سیما خودش سفره عقدش رو درست کرده، در واقع می خواد هنرش رو به خانواده شوهرش نشون بده! و الحق هم که گل کاشته!
نزدیکای ظهره و تقریباً کارمون تموم شده. ناهار رو هم می خوریم و همه چیز رو جمع جور می کنیم. و بالاخره فرصتی پیش میاد تا من برم حموم و خودم رو برای عروسی آماده کنم.
از حموم میام بیرون. می ذارم موهام به صورت طبیعی خشک بشه. چون موهای خودم فر و حالت داره، احتیاجی به آرایشگاه ندارم! لباس حریر آبی آسمونیمو همراه با یه صندل سفید آبی که چند روز پیش خریدم، می پوشم. از سرویس نقره م که سنگهای فیروزه داره استفاده می کنم. بعد شروع می کنم به آرایش کردن! دیگه کاملا آماده ام! مهمونا هم، کم کم داره سر و کله شون پیدا می شه.

صدای بلند موزیک فضای خونه رو پر کرده. همه مشغول رقص و پایکوبی ان. شب خاطره انگیزیه! سیما امشب مثل یه پرنسس اون وسط می درخشه ... انقدر خوشگل شده که من هم توی دلم آرزو می کنم یه روز مثل سیما لباس سفید عروسی تن کنم!

الان آخر شبه و قراره سیما رو
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل رهایت می کنم | بی بی گل کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمانسرای بهارانه , دوسـ ـتـداران رمـان , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمان خانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52170

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا