تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رهایت می کنم (فصل دوم)


تصویری از دانشگاه که الان روبرومه با تصویری که توی ذهنم ساخته بودم، از زمین تا آسمون فرق داره! همیشه فکر می کردم به محض اینکه پامو بذارم دانشگاه، عاشق یکی از همکلاسی هام می شم ... ولی تا حالا هیچ کدوم از پسرای دانشگاه نظرمو جلب نکردن ... نه اینکه پسرای بدی باشن ها ... گاهی پیش خودم فکر می کنم شاید من توی برقراری رابطه مشکل دارم!
تا همین الان که ترم 2 رو پشت سر گذاشتم، با هیچ کدوم از پسرا، یه سلام علیک خشک و خالی هم نداشتم، چه برسه به اینکه بخوام باهاشون رابطه ی دوستانه ای داشته باشم!

چند روز پیش بود ... توی حیاط دانشگاه روی یکی از نیمکت ها نشسته بودم و داشتم جزوه مو مرور می کردم تا برای امتحانی که یک ساعت دیگه برگزار می شد، آمادگی بیشتری پیدا کنم ... یکی از پسرای کلاس به بهانه ی پرسیدن اشکال درسی اومد پیشم ... وقتی سوالشو پرسید، با لحن محکمی گفتم "می تونید از بچه های دیگه بپرسید، متأسفانه نمی تونم بهتون کمک کنم!" بیچاره رو از کارش پشیمون کردم!
توی این چند روز هم هر وقت منو می بینه با یه حالت مسخره ای نگام می کنه و راهشو کج می کنه و می ره!
الان که دارم بهش فکر می کنم، می بینم پسر بدی نبود، شاید اگه باهاش بهتر حرف می زدم، می شد یه امیدهایی داشت! خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

*********

اوایل تابستونه ... هوا خیلی گرمه ... موهامو با کش پشت سرم جمع می کنم و مانتوی سورمه ای مو با شلوار لی می پوشم. دارم مقنعه مو سر می کنم که مامان میاد توی اتاق ...
مامان: سحا، اگه می تونی امروز مرخصی بگیر و یه کم زودتر بیاد خونه. 30 کیلو سبزی خریدم، دست تنها نمی تونم از پسش بربیام.
"خوب مادر من، مگه مجبوری وقتی نمی تونی، اینهمه سبزی می خری؟! هم خودتو به دردسر میندازی، هم منو!" با خودم اینا رو می گم، ولی جرأت اینکه این حرفا رو به زبون بیارم، ندارم! بنابراین می گم: باشه مامان، سعی می کنم زودتر بیام خونه!
کفشای اسپرت سفیدمو پا می کنم و در حالی که کوله پشتیِ مشکیم روی دوشمه، از خونه می زنم بیرون ...

*********

همین طور که حواسم به مانتیوره، متوجه حضور نحسش می شم!
آقای طاهریان: خسته نباشی خانم همتیان
- ممنون
آقای طاهریان: می خواستم در یه مورد نظرتون رو بدونم ...
- بفرمایید
آقای طاهریان: راستش می خوام پرایدمو عوض کنم و یه 206 بخرم، به نظر شما چه رنگی باشه، بهتره؟!
توی دلم هر چی فحش بلدم نثارش می کنم "آخه به من چه مرتیکه عوضی! هر غلطی می خوای بکن، اصلاً برو از مهدوی جونت بپرس!"
- نظر خاصی ندارم. هر جور خودتون می پسندید!
یه لبخند مضحک می زنه: دوست دارم نظر خوش سلیقه ترین خانم این شرکت رو بدونم!
"اَه اَه اَه، باز داره از این حرفای حال به هم زنی می زنه! از همون اول صبح که مامان واسم خوابِ سبزی پاک کردن دیده بود، باید می فهمیدم که روز خوبی پیش رو ندارم!"
- شما لطف دارین
و برای اینکه شرش رو از سرم کم کنم، ادامه می دم: فعلا که نقره ای تو بورسه، ولی باز هم هر جور خودتون می دونید!
میاد نزدیکتر و سرشو خم می کنه: ممنون خانوم! بالاخره منو مورد لطف خودتون قرار دادید!
جوابشو نمی دم و برای اینکه از دستش فرار کنم، از اتاق می زنم بیرون ... "نمی دونم این بصیرت و قاسمی و مهدوی گور به گور شده کجان؟! که این عوضی به خودش جسارت این کارها رو میده؟!"

*********

با یه جعبه شیرینی وارد شرکت می شه ...
آقای طاهریان: خانم طهماسبی می شه لطف کنی یه سری چای بریزی تا با این شیرینی ها بخوریم؟
خانم طهماسبی چشمی می گه و به سمت آشپزخونه حرکت می کنه.
خانم مهدوی: سلام. خسته نباشی ... حالا این شیرینی به چه مناسبته؟!
یه نگاهی بهش میندازه و می گه: به مناسبت خرید ماشین جدید!
خانم مهدوی یه جیغ خفه می کشه: وای! مبارک باشه، حالا چی خریدی؟

حالم از این کاراش به هم می خوره، نه از اون چادرش، نه از این ناز و کرشمه هاش!!! الحق که خدا در و تخته رو جور کرده ... منو باش که چه تصوراتی در موردش داشتم! البته نباید زیاد هم بی انصافی به خرج بدم! به هر حال اون خودشو نامزد طاهریان می دونه! واسه اون عشوه خرکی نیاد، واسه من بیاد؟!!!

از همه دعوت می کنه برای خوردن چای و شیرینی به سالن بیان ... همه بچه ها دارن می رن، من هم باید برم ... نمی شه ساز مخالف بزنم، باید همرنگ جماعت بشم!
همگی روی صندلی های قهوه ای که دور میز کوچیک چوبی چیده شدن، می شینیم و چای و شیرینی می خوریم! "به به! چه شیرینی های تازه ای!"

*********

خدای من! هنوز این سبزی ها تموم نشده! کمرم دیگه راست نمی شه! هر وقت کار دارن، می شم دختر خوبه! هر وقت کاری باهام ندارن، می شم دختر ناخلف! خر من از کرگی دم نداشت!!!
فنجون های چای رو توی سینی می چینم و بشقاب شیرینی رو هم کنارش می ذارم و از آشپزخونه خارج می شم ... چای و شیرینی رو به بچه ها تعارف می کنم ...
خانم طهماسبی با نامزدش اومده تا از بچه های شرکت خداحافظی کنه ... آخه فردا عروسیشه ...
روی یکی از صندلی ها می شینم ... در حالی که فنجون چای رو به لبم نزدیک می کنم، نگاهم به آقا ابراهیمه که داره یه پاکت رو به عنوان هدیه عروسی به خانم طهماسبی می ده ... در حالی که پاکت رو به طرف خانم طهماسبی گرفته، ازش معذرت خواهی می کنه که نمی تونه توی مراسم شرکت کنه و براش آرزوی خوشبختی می کنه ...
آقای قاسمی هم به نمایندگی از طرف بچه های شرکت یه سکه بهار آزادی بهش می ده ... همگی بهشون تبریک می گیم ...
ساعتی بعد خانم طهماسبی به همراه نامزدش، برای همیشه ما رو ترک می کنه ...
از همین الان جای خالیش حس می شه!


*********


پنجشنبه است ... ساعت 2 بعدازظهره و همه بچه ها دارن کارهاشونو جمع و جور می کنن تا زودتر برن خونه ... ولی من باید بمونم ... قراره مرجان بیاد اینجا تا همدیگه رو ببینیم ... دیشب با هم تلفنی حرف زدیم ... قرار شد بیاد دنبالم تا ماجرای دوستیش با بهروز رو به صورت کامل توی مسیر خونه برام تعریف کنه ...

همه رفتن بجز آقای طاهریان ... دم در اتاق می ایسته: شما تشریف نمی برید خانم همتیان؟
- چرا من هم می رم، منتظر یکی از دوستام هستم، اگه شما عجله دارید، اشکالی نداره، پشت در شرکت منتظرش می مونم ...
لبخندی می زنه و در جواب من می گه: نه خانوم! این حرفا چیه؟ من تا یکی دو ساعت دیگه توی شرکت کار دارم، شما تا هر وقت که بخواید می تونید بمونید!
بالاخره این بشر توی عمرش یه کار مثبت انجام داد! خب مسلمه توی شرکت روی صندلی چرخدارم لم بدم و منتظر مرجان باشم، بهتر از اینه که سرپا پشت در بایستم ... اون هم منتظر مرجان! که هیچ وقت به موقع سر قرارهاش حاضر نمی شه!
یه ربع می گذره ولی از مرجان خبری نیست ...
وارد اتاقم می شه و روبروم می ایسته: می تونم باهاتون صحبت کنم؟
توی دلم می گم "پس الان داری چه غلطی می کنی؟ خوب داری حرف می زنی دیگه! بنال بینیم بابا !"
- بفرمایید
آقای طاهریان: راستش نمی دونم چطور ...
زنگ تلفن به صدا در می آد ... از اتاق خارج می شه تا به تلفن جواب بده ... بعد از چند ثانیه منو صدا می زنه: خانم همتیان، تلفن با شما کار داره.
می رم و گوشی تلفن رو از دستش می گیرم ...
- بله؟
- ...
- سلام مامان، من فعلا شرکتم، یک ساعت دیگه راه می افتم ...
- ...
- کمی کار دارم! دیرتر میام!
- ...
- باشه، سعی می کنم ... فعلا کاری نداری؟
- ...
- خداحافظ

گوشی رو می ذارم، ولی قبل از اینکه به سمت اتاق حرکت کنم، اسممو صدا می زنه ... برمی گردم سمتش ... ادامه می ده: می شه همین جا بشینید تا من حرفامو بزنم؟
بدون اینکه جوابشو بدم، به سمت صندلی که روبروی میزش قرار داره، حرکت می کنم و می شینم ...
ولی اون روی صندلیش نمی شینه ... می ره سمت آشپزخونه ... بعد از چند دقیقه با دو لیوان شربت پرتقال برمی گرده ... یکی به من تعارف می کنه،یکی دیگه هم خودش برمی داره و روی صندلی روبرویی می شینه!
با وجود اینکه این چند وقت زیاد دور و بر من می چرخید، ولی امروز یه جور دیگه است ... با دقت بهش نگاه می کنم تا شاید بتونم دلیل این کارهاشو بفهمم!
در حالی که جرعه ای از شربتش رو می خوره، زل می زنه توی چشمام: ببیند، من اهل حاشیه پردازی نیستم، یه راست می رم سر اصل مطلب!
چیزی نمی گم و در حالی که لیوان شربت دستمه و باهاش بازی می کنم، بهش نگاه می کنم تا حرفشو ادامه بده ...
لیوان رو می ذاره روی میز و دستاشو توی هم قفل می کنه و این بار سرش رو میندازه پایین! کمی مکث می کنه، دوباره سرش رو میاره بالا و خیره می شه توی چشمام: من از شما خوشم میاد!!!
جاااااااااااااااااااااااا ااان ... این دیوونه شده یا گوشای من اشتباه می شنوه؟! در حالی که چشمام از فرط تعجب گشاد شده، زل می زنم به دهنش ...
دوباره حرفشو تکرار می کنه و این بار متوجه می شم که اون دیوونه است!!! وگرنه گوشهای من مشکلی نداره!
از جام بلند می شم ... اون هم سریع از سر جاش بلند می شه و در حالی که هول کرده، می گه: باور کنید جدی می گم ... من بهتون علاقمند شدم!
- خواهش می کنم به حرفاتون ادامه ندید ... ترجیح می دم حرفاتونو نشنیده بگیرم!
یه قدم دیگه بهم نزدیکتر می شه: ولی من نمی خوام حرفامو نشنیده بگیرید!
- من از شما تعجب می کنم که چطور با وجود داشتن نامزد، دارید به من ابراز علاقه می کنید!
یه حالت متعجب به خودش می گیره: نامزد؟! کی گفته من نامزد دارم؟
- همه بچه های شرکت از جریان خواستگاری شما از خانم مهدوی باخبرن!
پیش خودم فکر می کنم با این حرف من حتماً دیگه خودشو می بازه و دست از این مسخره بازی هاش برمی داره، ولی اون خیلی خونسرد ادامه می ده: حدود یک سال پیش من با ایشون در مورد ازدواج صحبت کردم و قرار شد بیشتر همدیگه رو بشناسیم تا اگه به درد هم خوردیم، من رسماً از ایشون خواستگاری کنم، ولی تو این مدت متوجه شدم که من و ایشون اصلاً به درد هم نمی خوریم! با این حساب، من و خانم مهدوی هیچ وقت با هم نامزد نبودیم و نخواهیم شد ...

توی دلم فحش های رنگارنگ نثار مرجان می کنم ... اگه یه کم خوش قول بود، من گرفتار این مصیبت نمی شدم!
می شینه روی صندلی و از من هم خواهش می کنه بشینم ... نشستن و ننشستن من که فرقی به حال این دیوونه زنجیری نمیکنه! بنابراین می شینم و به ادامه حرفاش گوش می دم: خانم همتیان، باور کنید حرفایی که می زنم، حرف دیروز و امروز نیست ... من مدتهاست که به شما علاقه مند شدم ... ولی حرفی نزدم، پیش خودم گفتم شاید یه هوس زودگذر باشه، کمی صبر کردم تا از حسم نسبت به شما مطمئن بشم ... احساسی که به شما دارم، نسبت به هیچ دختر دیگه ای نداشتم ...
سرم میندازم پایین و با انگشتای دستم بازی می کنم ... ازم می خواد که بهش نگاه کنم! می خوام پاشم یه کشیده محکم بخوابونم توی صورتش! ولی سعی می کنم خودم رو کنترل کنم ... وقتی می بینه به حرفش توجهی نمی کنم و همچنان سرم پایینه، می گه: خواهش می کنم راجع به حرفام فکر کنید ... پس فردا آخر وقت بهم جواب بدید!
جااااااااان !!! فردا آخرت وقت! فکر کرده کیه؟! حتماً فکر می کنه جواب من هم مثبته؟! دارم توی ذهنم کلمه ها رو کنار هم می چینم تا یه جواب قاطع و کوبنده بهش بدم که یه دفعه در شرکت باز می شه و مرجان وارد می شه!!!
نگاهشو بین من و آقای طاهریان می چرخونه و سلام می کنه ... با حرص از جام بلند می شم و به سمتش می رم و دستشو با تمام قدرتی که دارم فشار می دم! اون هم با گفتن "آخ" دستشو از دستم می کشه بیرون و آروم کنار گوشم می گه: چته؟! چرا اینقدر قرمز کردی؟! مزاحم شدم؟! واسه همین از عصبانیت داشتی دستمو له می کردی؟!
جوابشو نمی دم ... می رم سمت اتاقم و کوله مو میندازم روی دوشم و با گفتن یه "خداحافظی" آروم، به همراه مرجان از شرکت می زنم بیرون ...

انقدر تو این دو روز فکر کردم، مغزم هنگ کرده ... استرس زیادی دارم، نمی دونم چی بهش بگم! خدایا کمکم کن!
همه رفتن ... غیر از من و آقای طاهریان کس دیگه ای نمونده ... توی سالن روی صندلی خودش نشسته و سرش توی مانیتوره ... به نظرم موندنم جایز نیست، بنابراین کوله مو میندازم روی دوشم و از اتاق میام بیرون. دستمو می ذارم روی دستگیره در، که یکدفعه صداش منو سرجام متوقف می کنه: فکراتونو کردین؟
کمی مکث می کنم و با طمأنینه برمی گردم سمتش، نمی دونم چی بگم، کمی سرمو میارم بالا، ولی حس می کنم نمی تونم بهش نگاه کنم، بنابراین دوباره سرمو میندازم پایین.
همینطور که سرم پایینه، احساس می کنم از سر جاش بلند می شه، داره میاد سمتم، یکدفعه سرمو میارم بالا و بهش نگاه می کنم ... یه لبخند مرموز می زنه: می شه ازتون خواهش کنم بشینید تا با هم حرف بزنیم!
بی اراده به سمت وسط سالن حرکت می کنم ... روی اولین صندلی می شینم ... کوله مو از روی دوشم برمی دارم و می ذارم روی پام ...
- راستش من نمی دونم چی بگم، من ...
خدایا! چه مرگم شده؟! دو روز پیش که زر زیادی می زد، می خواستم بزنم توی گوشش! ولی چرا الان لال شدم؟! چرا نمی تونم عکس العمل درستی نشون بدم؟! خدای من! این اولین پسری نیست که سر راهم قرار گرفته ... تو این مدت خیلی ها خواستن بهم شماره بدن یا به هر طریق دیگه ای سعی کردن ابراز علاقه کنن، ولی هیچ وقت، برام مهم نبودن ... نه اینکه نخوام با کسی باشم، همیشه می خواستم که عاشق بشم ... ولی من همیشه از این بشر بدم میومده! پس چم شده؟!
دارم با خودم حرف می زنم و با انگشتای دستم بازی می کنم که میاد روبروم می شینه و روی میز کوچیکی که وسطمون قرار داره، خم می شه و صورتش رو بهم نزدیک می کنه: سحا خانوم! باور کن من نیتم خیره! تو تنها دختری هستی که منو تحت تأثیر قرار دادی ... تو همون دختری هستی که من همیشه دنبالش بودم و در آینده ای نه چندان دور می تونی برای من بهترین همسر دنیا باشی!
خدای من! خدای من! کمکم کن! یه کاری کن این زبون توی دهنم بچرخه و بهش بگم "خفه شو" ولی همین طور ماتش می شم و اون هم در حالی که نگاهشو به چشمام می دوزه، ادامه می ده: من مدتهاست که تو نخ تو بودم ... همه جوره مورد تأیید من هستی! و من هیچ جوری از دستت نمی دم! باور کن که دوستت دارم و می خوامت!
همین طور که دارم بهش نگاه می کنم، بالاخره قفل دهانم باز می شه: ولی من الان نمی تونم هیچ تصمیمی بگیرم ... راستش من هیچ حسی ندارم!
کمی روی صندلی جابجا می شه: اشکالی نداره! در حال حاضر همین که من دوستت دارم، کافیه! ولی مطمئن باش کاری می کنم که تو هم بهم علاقمند بشی!
یه جور خاصی نگام می کنه و با یه لحن خاصی صدام می زنه: سحا؟!
یهو داغ می شم و سرمو میندازم پایین ... همین طور که سرم پایینه، یه دفعه می بینم که دستش به طرف صورتم میاد. کمی خودمو می کشم عقب ... ولی اون دستشو میاره جلوتر و با انگشت اشاره ش یه ضربه کوچیک می زنه به دماغم: از من خجالت می کشی؟!
یه حالی بهم دست می ده! یه حس گناه و عذاب وجدان! "چرا نشستم اینجا و با یه پسر غریبه که تا همین دور روز پیش ازش متنفر بودم، لاس می زنم؟!"
از روی صندلیش بلند می شه و میاد می شینه روی صندلی سمت راستم. تا بفهمم چی شده، دستمو می گیره توی دستش! سعی می کنم دستمو از دستش بیرون بکشم، ولی دستمو محکم تر می گیره!
بازم حالم بد می شه، اما نه اینکه لذت ببرم، یه حال بدی دارم ... یه حس بد؛ از اینکه کسی که ازش نفرت داری، تا این حد بهت نزدیک بشه و دستتو نوازش کنه! ته دلم آشوب می شه، ولی نمی دونم چه مرگم شده که نمی تونم واکنشی از خودم نشون بدم؟!
از خدا کمک می خوام! "خدایا کمکم کن" ولی همچنان دستم توی دستشه !!! باز هم سعی می کنم دستمو از توی دستش بکشم بیرون، ولی باز هم نمی ذاره!
- خواهش می کنم دستمو ول کنید!
التماسو توی چشمام می بینه ... دستمو رها می کنه ... الان کاملاً صورتامون روبروی هم قرار گرفته ... خیره می شه توی چشمام: باشه، هر جور تو بخوای، من نمی خوام که تو اذیت بشی! مطمئن باش خوشبختت می کنم! تو رو به همه ی آرزوهات می رسونم، بهت قول می دم، سحا!
دنبال یه فرصتم تا از این موقعیت مزخرف خلاص بشم ... دستمو میارم بالا و به ساعت مچیم نگاهی میندازم ... متوجه می شه که دیرم شده: مثل اینکه دیرت شده، پاشو خودم می رسونمت.
اوه خدای من! در حال حاضر دیگه ظرفیتشو ندارم ... در حالی که صدام لرزش خفیفی داره، می گم: ممنون. ولی باید خودم برم. کاری دارم که باید انجام بدم، بعد برم خونه.
دیگه اصراری نمی کنه ... از روی صندلی بلند می شم و کوله مو برمی دارم به سمت در می رم ... صدای قدم هاشو می شنوم که داره به سمتم میاد ... یه لحظه از ترس، تموم وجودمو لرز می گیره! برمی گردم و نگاهش می کنم ... روبروم با فاصله کمی می ایسته: مواظب خودت باش خانومی! من توی این دنیا یه خانوم بیشتر ندارم ها!
لعنت به من که دوباره سرخ و سفید می شم! جوابشو نمی دم و با گفتن یه "خداحافظ" آروم در رو باز می کنم و از شرکت می زنم بیرون ...

کلیدو از توی کیفم درمیارم و درو باز می کنم، کفشامو می ذارم توی جاکفشی و از پله ها می رم بالا ... مامان و بابا و مسعود روبروی تلویزیون نشستن ... آروم سلام می کنم و از جلوشون رد می شم و می رم توی اتاق ... تو این یه هفته هیچ کس توی خونه متوجه حال خراب من نشده! تو این یه هفته هر جوری که شده از دستش فرار کردم ... ولی تا کی ؟! بالاخره که چی؟!
کسی رو ندارم که باهاش درد و دل کنم، نمی دونم، شاید همه مامانا اینطور باشن، اینطوری که اگه دخترشون دردی داره، نتونه سرشو بذاره روی پاهاش، تا اون موهاشو نوازش کنه، و دخترک بتونه براش درد و دل کنه و ازش راهنمایی بخواد! شاید همه باباهای دنیا اینطوری باشن که اگه دخترشون کاری می کنه، از ترسش حتی نتونه آب بخوره، چه برسه به اینکه بخواد بهش بگه که چه غلطی کرده؟! شاید همه داداشای دنیا اینطور باشن، که یکی شون بی خیال همه و اون یکی هم با آبجی ش مثل کارد و پنیر باشه! شاید همه خواهرای دنیا اینطور باشن که یکی شون سرش به زندگی خودش گرم باشه و فقط بچه هاش براش مهم باشن! اون یکی هم تازه عروس باشه و پی عشق و صفا!
چرا با وجود این همه آدمی که دور و برمه، اینقدر تنهام؟! چرا اینقدر می ترسم؟!
همه چیزو به مرجان گفتم ... مرجان معتقده که وقتی اینقدر دوسِت داره، چرا باهاش نباشی؟! مرجان می گه برو عشق و حال کن، اگه نخواستی می ذاریش کنار و یکی دیگه! ولی من دنبال هرزگی نیستم، من دنبال عشقم! یه عشق شورانگیز! مرجان می گه خدا رو چه دیدی، شاید عاشقش شدی، مگه خودش نگفته کاری می کنه که بهش علاقمند بشی؟!
دیگه نمی دونم چی بگم و چیکار کنم؟! بعد از یه هفته موش و گربه بازی، دیگه نمی شه کاری کرد؟! بالاخره باید با واقعیت کنار بیام ... همه بچه های شرکت متوجه شدن که رفتار من تغییر کرده، ولی همه فکر می کنن یه مشکل خانوادگی دارم، نمی دونن مشکل من جلوی چشمشون داره رژه می ره!!!

*********

از پله های شرکت میام بالا ... صدای سلامی از پشت سر، منو سر جام میخکوب می کنه ... "وای خدای من! بالاخره گیر افتادم" کمی مکث می کنم، بعد آروم برمی گردم و سلام می کنم ... لبخند پررنگی می زنه: بالاخره گیر افتادی خانوم موشه! خوبی خانومم؟!
دوباره ته دلم یه جوری می شه ... یه لبخند زورکی می زنم: ممنون خوبم.
دو تا پله میاد بالا و روزنامه ای رو که دور 3 تا نون سنگک پیچیده، می ده دستم: بعدازظهر کمی دست دست کن تا بچه ها برن، کارِت دارم. باشه عزیزم!؟
"عزیزم؟! این چرا اینطوری با من حرف می زنه؟!" قدم از قدم برمی دارم و در حالی که از پله ها بالا می رم، می گم: من باید مرخصی ساعتی بگیرم و برای کارای ثبت نام برم دانشگاه ... شاید کارم طول بکشه و از اونور برم خونه ...
داره شونه به شونه م از پله ها بالا میاد: هر وقت کار ثبت نامت تموم شد، برگرد شرکت ... باشه؟!
چیزی نمی گم ... دارم پله ها رو یکی یکی بالا می رم و به در شرکت نزدیکتر می شم، دوباره می پرسه: باشه عزیزم؟! باشه خانومم؟!
گر می گیرم: باشه!

*********

کارای ثبت نامم رو با زینب و روشنک انجام میدم ... خسته و کلافه راهی شرکت می شم ... یه مانتوی بلند مشکی که دو طرفش دو تا چاک بلند تا بالای زانو داره پوشیدم ... شلوار دمپای پارچه ای سفید با یه جفت کفش شیری پاشنه سه سانت پامه ... مقنعه مو می کشم عقب تر و موهامو می ریزم توی صورتم ... آینه کوچیکمو از توی کیفم درمیارم ... آرایشمو که توی سرویس بهداشتی دانشگاه تجدید کردم، هنوز روی صورتم مونده!
از تاکسی پیاده می شم و پله ها رو یکی یکی بالا می رم، در می زنم و وارد شرکت می شم. بچه ها پشت سیستم هاشون نشستن و مشغول کارن. به همه سلام می دم و "خسته نباشی" می گم.
خبری ازش نیست ... نفسی آسوده می کشم! پشت سیستمم می شینم و خودمو با کار مشغول می کنم ...
حدود ساعت 3:30 سر و کله ش پیدا می شه ... دوباره شرکت داره خلوت می شه! و دوباره من با خودم درگیر می شم! یه ترس گنگ و ناشناخته تموم وجودمو پر می کنه! ولی چاره ای نیست، خودم قبول کردم که بمونم، پس باید بمونم!

*********

با دو تا فنجون چای وارد اتاق می شه ... در حالی که فنجون چای رو از دستش می گیرم، دوباره روی صندلی چرخدارم می شینم ... اون هم روی یکی از صندلی های چوبی اونطرف میز می شینه: خسته نباشی، ثبت نام کردی؟!
- بله، ثبت نام کردم
- - چرا تو این مدت از من فرار می کردی؟
- من فرار نمی کردم.
- - پس چیکار می کردی؟
- راستش تو این مدت با خودم درگیر بودم
- - چرا؟ تو که قبول کردی!
- ولی من هنوز هم هیچ حسی ندارم!
- - تو به من و خودت زمان بده، گفتم که کاری می کنم بهم علاقمند بشی ...
- ولی اگه نشد چی؟
- - مطمئن باش همینطوری می شه که من می گم!
- من می ترسم، اگه کسی چیزی بفهمه؟!
- - بهت اطمینان می دم که کسی چیزی نمی فهمه! این یه رابطه است بین من و تو ... اگه من و تو به کسی چیزی نگیم، کی می خواد بفهمه؟! هان؟!
با حرفاش تا حدودی ته دلم قرص می شه ... دیگه چیزی نمی گم ... چایمون رو توی سکوت می خوریم ... از روی صندلیش بلند می شه، میزمو دور می زنه و می ایسته پشت سرم ... یه لحظه خشکم می زنه، نمی دونم تو این لحظه چیکار کنم؟! از پشت، سرشو به گوشم نزدیک می کنه: می ترسی؟!
با خنده ی بلندش، بیشتر می ترسم!
کمی صندلیمو می چرخونم تا ببینمش، اینطوری احساس امنیت بیشتری می کنم ... دستمو می گیره توی دستش و از روی صندلی بلندم می کنه ... خیلی بهم نزدیکه، بیشتر از همیشه، بیشتر از هر کسی که تا حالا توی زندگیم بوده ! و من مثل یه عروسک بی جون روبروش ایستادم!
در حالی که با دست راستش، دست چپمو نوازش می کنه، دست چپشو میاره بالا و می کشه روی گونه م ... داغ می شم ... خیره میشه توی چشمام ... کم کم نگاهش می لغزه پایین ... نگاهشو روی لبام قفل می کنه ... سرش کم کم میاد پایین ... و من مات چشماش می شم!
داغِ داغ می شم ... دستشو از زیر مقنعه م می ذاره پشت گردنم و شروع می کنه به بوسیدن لبام ... دستمو رها می کنه تا دست دیگه شو بذاره پشت کمرم ... منو به خودش می چسبونه ... غرق ل
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل رهایت می کنم | بی بی گل کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , دوسـ ـتـداران رمـان , رمانسرای بهارانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52169

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا