تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رهایت می کنم (فصل چهارم)


با خوشحالی وارد شرکت می شه. با صدای بلند به همه سلام می کنه و میره به سمت آشپزخونه ... برای اولین بار خودش یه سینی چای می ریزه، میاره می ذاره روی میز. برمی گرده سمت آشپزخونه ... در حالی که یه ظرف پر از شیرینی های خامه ای دستشه از همه می خواد که بیایم توی سالن ...
از روی صندلی بلند میشم و پشت سر خانم مهدوی از اتاق خارج می شم. کنارش روی یکی از صندلی ها می شینم. از توی سینی فنجون های چای رو جلوی بچه ها می ذاره. ظرف شیرینی رو برمی داره و در حالی که از روی صندلیش کمی به جلو خم می شه، به همه تعارف می کنه. آخر سر، ظرف شیرینی رو به سمتم می گیره، یه شیرینی برمی دارم. با یه دست دیگه ش که آزاده، یه شیرینی برای خودش برمی داره و ظرف شیرینی رو روی میز می ذاره.
در حالی که شیرینی تویِ دستشه، لبخندی می زنه: همه تون می دونید که این شیرینی به مناسب راه اندازی شرکتمه! بفرمایید نوش جونتون.
بعد از تعارفش، همه فنجون های چای رو از روی میز برمی دارن و مشغول می شن!
سرشو میندازه پایین: اگه بدی دیدید، حلال کنید و برام دعام کنید ... این چند سال که کنار شما کار کردم، برای من روزای خوبی بود و کنار بزرگترا تجربه های خوبی به دست آوردم!
بعد از تموم شدن حرفاش، همه دارن بهش تبریک می گن. سعی می کنم ناراحتی مو بروز ندم، یه تبریک خشک و خالی بهش می گم و در حالی که به حرفهاشون گوش می دم، شروع می کنم به خوردن چای و شیرینی!
فنجونم رو در حالی که تا نیمه خوردم، روی میز می ذارم و برای اینکه همراه بقیه بچه ها، بدرقه ش کنم، از روی صندلی بلند می شم.
از تک تک مون خداحافظی می کنه و بعد از اینکه با آقایون دست می ده و روبوسی می کنه از درِ شرکت خارج می شه. خانم مهدوی، در حالی که خیلی پکره، فنجون های چای رو از روی میز جمع می کنه و می بره آشپزخونه. یه دونه شیرینی از توی ظرف برمی دارم و به سمت اتاق حرکت می کنم!

*********

از شرکت خارج می شم. مثل همیشه دارم مسیر شرکت تا خونه رو پیاده روی می کنم. صدای بوق ماشینی منو به خودم میاره! ولی نگاهی به سمت خیابون نمی کنم. حس می کنم کسی اسممو صدا می کنه. آره، مثل اینکه درست شنیدم! برمی گردم سمت خیابون و محمدو می بینم که با اخم ازم می خواد که سوار ماشینش بشم!
سریع از روی جوی آب می پرم، در ماشینو باز می کنم و سوار می شم: سلام.
حرکت می کنه: چرا برنمی گردی ببینی کیه اینقدر داره بوق می زنه؟! انقدر بوق زدم، همه برگشتن نگاه کردن غیر تو!
- خب چیکار کنم، عادت ندارم نگاه کنم!
- - نه بابا! یعنی می خوای بگی هر وقت این مسیرو می ری، همه ماشینا برات بوق می زنن؟!
از لحن تند و تیز و کنایه آلودش تعجب می کنم! ولی به روی خودم نمی آرم!
- حالا چیکار داری؟!
- - چرا امروز اینقدر خشک و رسمی برخورد کردی؟
- خوب انتظار داشتی جلوی بچه ها بیام بغلت کنم و واسه رفتنت گریه زاری راه بندازم!
فکر کنم ناراحت شد! "به درک!"
- - اصلاً ولش کن. الان خواستم ببینمت تا برای فردا با هم هماهنگ باشیم. فردا ساعت 10 به یه بهونه ای از شرکت بزن بیرون.
کاغذی رو به سمتم می گیره: بگیر، اینم آدرس خونه، خودت با تاکسی بیا، نمی تونم بیام دنبالت!
از لحن دستوری و خشکی که داره، لجم می گیره، صدامو کمی می برم بالا: خودت می بینی که دانشگاه نمی رم، انتظار داری به چه بهانه ای از شرکت بیام بیرون؟! ممکنه مامان زنگ بزنه شرکت. نمی تونم.
می پیچه توی یه کوچه خلوت، ماشینو گوشه ای پارک می کنه و برمی گرده سمتم: من نمی دونم، خودت یه بهونه ای جور کن. از این موقعیت ها دیگه گیر نمیاد!
- نمیاد که نمیاد! من نمی تونم بیام.
- - همین که گفتم، یه کاریش کن، حتماً باید فردا بیای، فهمیدی؟!
- چرا متوجه موقعیت من نیستی!
- - خیلی هم خوب می تونی بیای، خودت نمی خوای! تویی که متوجه موقعیت من نیستی. چند ماه منتظر موندم تا این موقعیت دوباره پیش بیاد!
الان دیگه هر دومون داریم داد می کشیم. با حالت لج رومو ازش می گیرم: گفتم که نه!
- - تو غلط می کنی، همین که گفتم. اگه نیای این تویی که ضرر می کنی نه من! می فهمی که چی می گم سحا جوووووون!
تیکه آخرش بوی تهدید می ده! مخم سوت می کشه! فعلا که اون سواره است و من پیاده!
کوچه کمی شلوغ می شه. برای اینکه جلب توجه نکنیم، ماشینو روشن می کنه و حرکت می کنه. داریم به خونه مون نزدیک می شیم. رومو می کنم سمتش: همین اطراف نگه دار، پیاده می شم.
کمی جلوتر، جای خلوتی نگه می داره و برمی گرده سمتم، لحنش مهربون شده: عزیزم، باور کن من الان اعصاب درستی ندارم. خیلی خسته ام، تو این مدت هم ازت دور بودم. حالا هم که یه همچین موقعیتی جور شده، تو هی واسم ناز می کنی!
- تو که گفتی تا آخر دنیا نازتو می خرم!
- - هنوزم روی حرفم هستم. ولی باور کن تو این شرایط بهت احتیاج دارم! می خوام کنارت باشم ولی تو دریغ می کنی.
چیزی نمی گم و به روبرو نگاه می کنم.
- - فردا ساعت ده منتظرت باشم؟!
زیر لب یه "باشه" می گم و از ماشین پیاده می شم. در حالی که سنگینی نگاهشو روم حس می کنم، به راهم ادامه می دم و از تیررس نگاهش خارج می شم ...

برای تاکسی دست تکون می دم، نگه می داره، سوار می شم. توی دلم آشوبه ... "اگه مامان زنگ بزنه شرکت چه خاکی به سرم بریزم؟ خدا کنه زنگ نزنه، اگه زنگ نزد و امروز به خیر و خوشی گذشت، حتماً یه بسته شکلات می گیرم می برم امامزاده پخش می کنم" صدای راننده که می گه رسیدیم، باعث می شه به خودم بیام. کرایه رو حساب می کنم و از ماشین پیاده می شم. می رم اون سمت خیابون. وارد خیابون فرعی می شم. زنگ خونه رو فشار می دم، بدون اینکه از پشت آیفون چیزی بگه، درو باز می کنه.
با قدمهای لرزون وارد خونه می شم. کفشمو انتهای راهروی تاریک درمی آرم. تو همین لحظه، درِ ورودی ساختمون رو باز می کنه و با لبخند بهم سلام می ده. جوابشو می دم. دستشو به سمتم دراز می کنه تا باهاش دست بدم. دستمو می ذارم توی دستش. دستمو فشار می ده و منو به سمت خودش می کشه. می افتم توی بغلش!
لبمو می بوسه. بعد از یه بوسه ی طولانی، منو از خودش جدا می کنه. دستمو می کشه و منو به سمت اتاقش می بره!
- - خوش اومدی خانومم! دلم واقعاً برات تنگ شده بود!
- ممنون. تو لطف داري!
- - لطف نیست، حقیقته!
دوباره مهربون شده. وقتی اینطوری می شه، احساس می کنم دوستش دارم، همونیه که می خوام، می شه همسر ایده آل! و وقتی اینطوری می شه، دوباره می خوام پیشش باشم، دوست دارم باهام عشق بازی کنه!
مقنعه مو درمی آرم و می ذارم کنار تخت. کش موهامو باز می کنم، دستی توی موهام می کشم. میاد جلو و دکمه های مانتومو باز می کنه: تو خیلی خوبی سحا! باور کن دوسِت دارم و می خوامت. خیلی خوشحالم که منو بخشیدی!
داره مانتومو از تنم درمی آره. اخم ظریفی صورتمو می پوشونه: من گفتم بخشیدمت؟!
نیشخند می زنه: نه، نگفتی. ولی همین که اومدی، نشون می ده که منو بخشیدی!
- اصلاً هم اینطور نیست!
- - باشه خانومی، هر چی تو بگی! هر کاری بگی می کنم تا تو منو ببخشی!
- هر کاری؟!
- - آره، هر کاری!
چند قدم ازم فاصله می گیره، مانتومو می ذاره کنار تخت و دوباره روبرم قرار می گیره. با یه تاپ دوبند قرمز و یه شلوار مشکی دمپا روبروش ایستادم. یه نگاه از بالا تا پایین بهم میندازه! مثل اینکه خوشش اومده، چون یه لبخند پهن صورتشو می پوشونه: خوب، نگفتی خوشگلم، چه کاری انجام بدم تا منو ببخشی؟!
قبل از اینکه جوابشو بدم، می شینه روی صندلی، دستمو می کشه و منو روی پاهاش می شونه! می شینم روی پاش، از پشت دستاشو دور کمرم حلقه می کنه، سرشو از پشت به گوشم نزدیک می کنه: هوم؟!
احساس می کنم حالم خوب نیست!!! دستامو می ذارم روی دستاش، کمی سرمو به عقب بر می گردونم: بخشیدمت! ولی باید قول بدی که دیگه اینطوری باهام رفتار نکنی، باشه؟!
- - خودم قبول دارم که اشتباه کردم، نباید باهات اونطوری حرف می زدم، ولی باور کن شرایط روحی درستی نداشتم. الان که پیشمی حالم خیلی خوبه. وجودت باعث می شه آروم بشم!
سرش توی گودی گردنمه و داره گردنمو می بوسه ...

*********

الان دیگه تقریباً لخت روی تخت دراز کشیدم و یه ملافه روی پاهامه ... چند دقیقه ای میشه که از اتاق رفته بیرون، گفت یه کاری داره، انجام می ده و زود برمی گرده. در اتاق باز می شه، یه دوربین دستشه ... نور فلش کمی چشممو اذیت می کنه!!!
بهت زده دارم بهش نگاه می کنم که داره پشت سر هم دستشو روی دکمه دوربین فشار می ده و عکس می گیره! "از چی داره عکس می گیره؟! چرا داره از من عکس می گیره؟! من که لباس تنم نیست، لختم، چرا داره از من عکس می گیره؟!"
احساس می کنم باید واکنش نشون بدم! سریع از سر جام بلند می شم ولی اون هنوز داره عکس می گیره!
به سمتش هجوم می برم: داری چیکار می کنی محمد؟! چرا داری ازم عکس می گیری؟!
همین طور که دارم این حرفها رو بهش می زنم،دستمو دراز می کنم تا دوربینو از دستش بگیرم. باید عکسا رو از روی دوربین پاک کنم!
دوربینو می گیره پشتش، با دست دیگه ش که آزاده، منو هل می ده عقب، از در اتاق می ره بیرون ... دوباره برمی گرده توی اتاق، ولی این بار دیگه دوربین دستش نیست! فقط یه لبخند مضحک روی لبشه ...
دارم دیوونه می شم! اصلاً نمی فهمم چرا داره این کارها رو می کنه! عکس برای چیه؟!
می رم سمت تخت، شلوارمو برمی دارم تا بپوشم. سریع میاد سمتم، شلوارو از دستم می گیره و پرت می کنه روی زمین: داری چیکار می کنی، چرا لباس می پوشی؟!
- چرا ازم عکس گرفتی؟!
روبروم می ایسته: ببین سحا جون! باور کن من این عکسا رو واسه خودم گرفتم! آخه من همیشه دلم برات تنگ می شه و هیچ وقت کنارم نیستی! می خوام هر شب این عکسا رو ببینم. اینطوری احساس می کنم همیشه پیشمی!
اشک توی چشام جمع می شه: چرا داری چرت و پرت می گی، می گم چرا ازم عکس گرفتی؟!
میاد جلو، بازوهامو می گیره توی دستاش، سرشو میاره جلو، پیشونیشو می ذاره روی پیشونیم: باور کن دلیلش همینه که گفتم!
- ولی من باور نمی کنم.
- - این دیگه مشکل خودته!
خودمو می کشم عقب، دستامو از توی دستش می کشم بیرون، صدامو میبرم بالا: دارم ازت سوال می کنم، می گم چرا ازم عکس گرفتی؟! درست جوابمو بده!
رگ گردنش می زنه بیرون، حس می کنم صورتش قرمز شده: صداتو بیار پایین عوضی! خوب گوشاتو باز کن، اگه دختر خوبی باشی، مطمئن باش این عکسا هیچ وقت به کار من نمیاد، ولی اگه باهام راه نیای و اذیتم کنی، مطمئن باش من با این عکسا می تونم کارای زیاد بکنم! پس حواستو جمع کن. هر چی می گم غیر از چشم چیز دیگه ای نمی خوام بشنوم! فهمیدی؟!
یه بغض خفه کننده گلومو گرفته و نمی ذاره درست نفس بکشم ... یه دفعه میاد طرفم، لباشو می ذاره روی لبم!

*********

پشت در شرکت می ایستم. آینه مو از توی کیفم درمیارم ... یه دستمال از توی جیب مانتوم بیرون می کشم و سیاهی های زیر چشممو پاک می کنم. در می زنم و وارد می شم. بالاخره خدا یه جا به دادم رسید! آخه توی سالن کسی نیست ... خودمو میندازم توی دستشویی!
تکیه می دم به دیوار دستشویی، آروم آروم سُر می خورم و می شینم روی سرامیکای کف! سرمو می گیرم بین دو دستم و شروع می کنم به نالیدن ... تا اونجایی که می تونم صدامو توی گلوم خفه می کنم!
"خدایا! من چیکار کردم که باید این بلاها سرم بیاد؟! درسته که خطا کردم! ولی خودت می دونی این اولین پسریه که باهاش رابطه داشتم! می خواستم باهاش ازدواج کنم! نمی خواستم که هرزگی کنم! چرا همه چیز داره به هم می ریزه؟! خدایا! اگه آقاجون و منصور و مسعود بفهمن، چیکار کنم؟! خدایا! بهم رحم کن! کمکم کن! آخه چرا ازم عکس گرفت!؟ مگه نمی گفت که می خواد باهام ازدواج کنه، پس این کارا واسه چیه؟! خدایا! چرا یه همچین کسی رو سر راهم قرار دادی؟! یه نامرد که اول منو از دنیای دخترونم جدا کرد، حالا هم یه سری عکس ازم گرفته و تهدیدم می کنه ... مگه من چند سالمه که باید این بلاها سرم بیاد؟!"
هنوز اون بغض لعنتی توی گلومه! داره خفم می کنه!
"خدایا! دارم خفه می شم! کجایی؟!"
اولین روزهای پاییز 83 رو پشت سر می ذاریم ... امروز تا 12:30 کلاس داشتم. از بوفه دانشگاه یه ساندویچ می خرم و با یه نوشابه سون آپ می خورم ... می رم سمت سرویس بهداشتی. آرایشمو تجدید می کنم، مقنعه مو روی سرم مرتب می کنم و از دانشگاه بیرون می زنم.
الان نزدیک به ساعت 1:35 است ... از پله های یه ساختمون قدیمی سه طبقه بالا می رم ... به اولین طبقه می رسم، دو واحد روبروی هم قرار دارن. یه زنگ کوچیک کنار واحد سمت راست قرار داره که بالاش نوشته: "شرکت چاپ و تبلیغات گلشید"
زنگو به صدا درمی آرم. کمی منتظر می ایستم، در باز می شه ... با یه شلوار لی و یه پیراهن آستین کوتاه آبی آسمونی روبروم ایستاده. قدمی به داخل می ذارم: سلام
از جلوی در کنار می ره، می رم داخل. درو می بنده و میاد روبروم. دستشو دراز می کنه و باهام دست می ده: سلام به روی ماهت عزیزم!
انتهای سالن، سمت چپ یه میز کوچیک و یه صندلی قرار داره که دو تا خط تلفن و یه سیستم روشه ... روبروی در ورودی یه اتاق بزرگه که الان درش بازه، چند تا سیستم، چسبیده به دیوار سمت راست قرار داره ...
دستمو می گیره تو دستشو منو به سمت راست سالن می بره. درو باز می کنه. یه اتاق بزرگه ... روبرویِ در، یه میز بزرگ با 8 تا صندلی چوبی قرار داره، کمی جلوتر چند تا صندلی چرم قهوه ای دور یه میز کوچیک چیده شده، و انتهای اتاق یه میز ال شکل قرار داره. روی میز تلفن، فکس، پرینتر، اسکنر و یه سیستم مشکی گذاشته شده ... یه کتابخونه بزرگ هم پشت میزه که توش پره از کتابه ...
کنار صندلی های قهوه ای می رسیم، خودش روی یکی از صندلی ها می شینه و دستمو می کشه تا منم روی صندلی کناریش بشینم. کیفمو از روی شونه م برمی دارم و می ذارم روی پاهام ... برمی گردم سمتش: کسی نیست؟ تنهایی؟
لم می ده روی صندلی: نه، تنهام. امروز پنجشنبه است. پنجشنبه ها شرکت ساعت 1 تعطیل می شه. ده دقیقه پیش همه بچه ها رفتن. به خاطر همین گفتم بعداز کلاست بیای تا بتونیم راحت تر صحبت کنیم.
- همه چیزو تلفنی بهت گفتم، دیگه چیزی نمونده که بگم.
- - ببین سحا جون! خودت خوب می دونی که من دوسِت دارم و می خوامت. من تو رو نامزد خودم می دونم. فقط باید کمی صبر داشته باشی تا کمی خودمو جمع و جور کنم. اگه خدا بخواد به همین زودی ها می تونم یه آپارتمان بخرم!
وقتی اسم آپارتمان رو میاره، چشماش برق می زنه! هر وقت حرف از مادیات می شه، چشماش برق می زنه ... تازگی ها به این نتیجه رسیدم که اول عاشق پول و ثروته، بعد عاشق قدرت! توی چشماش خیره می شم و بدون توجه به برق چشماش حرف می زنم:
- تا کی باید صبر کنم؟! دیروز بهت گفتم، برام خواستگار اومده، شرایطش خوبه، مامان اینا دارن بهم فشار میارن که قبولش کنم. هر کی ندونه، تو که خودت شرایط منو می دونی. تو رو خدا زودتر اقدام کن. خسته شدم، اذیت می شم. می خوام زودتر از این وضعیت نجات پیدا کنم!
- - باور کن الان نمی شه! آخه مامان چند تا دختر برام پیدا کرده! می گه باید یکی از دخترایی رو که من برات نشون کردم، انتخاب کنی، ولی من تو رو دوست دارم و می خوام با تو ازدواج کنم. فقط کافیه کمی صبر کنی تا بتونم مامانو راضی کنم ... تو این پسره رو ردش کن، بقیه ش با من!
- می گم خانواده م دارن بهم فشار میارن که قبولش کنم. اگه تو پا پیش بذاری، همه چیز حله ... اونا فقط می خوان که من ازدواج کنم، می گن دیگه داره برات دیر میشه، باید زودتر بری سر خونه و زندگیت! اگه تو بیای خواستگاری، مطمئناً اونا موافقت می کنن!
- - عزیزم! دارم بهت می گم الان نمی تونم. از یه طرف باید مامانمو راضی کنم، از طرف دیگه توی شرکت سرم شلوغه، از طرف دیگه هم فکر خرید آپارتمانم ...
عصبانی می شم: تو داری منو بازی می دی! از همون روزی که اون بلا رو سرم آوردی باید می فهمیدم که تو اهل ازدواج و این حرفا نیستی! اگه بودی، صبر می کردی تا شب عروسی!!!
از شدت عصبانیت، دست و پاهام شروع کرده به لرزیدن ... دستشو میذاره پشت کمرم و نوازشم می کنه: چرا عصبانی می شی خانومی! بارها و بارها بهت گفتم که من تو رو می خوام و تو رو با دنیا عوض نمی کنم! مطمئن باش تو خانوم خونه ی منی! فقط کمی صبر داشته باش. اگه به حرفم گوش بدی و صبر کنی، باور کن بهترین زندگی رو برات می سازم که همه انگشت به دهن بمونن!
چیزی نمی گم. یعنی چیزی برای گفتن ندارم. مجبورم به حرفش گوش بدم و منتظر بمونم! دیگه بیشتر از این نمی تونم خودمو خوار و کوچیک کنم و ازش بخوام که بیاد خواستگاریم! احساس حقارت می کنم ... اگه کمی خوددار بودم، الان نباید اینجا می بودم! دیگه نیازی نبود که التماسش کنم تا بیاد خواستگاری! اگه الان یه دختر بودم، با خیال راحت به احسان کریمی – خواستگارم- جواب "بله" رو می دادم و در کنار یه پسر تحصیل کرده، خوش تیپ، خوش قیافه و خانواده دار احساس خوشبختی می کردم ...
دستی می کشه توی موهاش: گوش کردی چی گفتم سحا؟! فقط کافیه صبر کنی، همین! باشه خانومی؟!
سرمو میندازم پایین و با کفشم روی زمین ضرب می گیرم: باشه. صبر می کنم!
از روی صندلی بلند می شه، می ره سمت میز، دسته کلیدش رو برمی داره ... بعد از اینکه درها رو قفل می کنه برمی گرده پیشم. نزدیکم می شه، دستمو می گیره و بلندم می کنه و منو در آغوش می گیره ...

*********

تو این چند ماهه اخیر به این نتیجه رسیدم هر وقت که احساس نیاز می کنه و می خواد باهام رابطه داشته باشه، مهربون می شه، حرفایی می زنه که خوشایند من باشه؛ حرف از ازدواج، زندگی مشترک، بچه، خونه و خلاصه هر چیزی که منو به زندگی مشترک با خودش امیدوار کنه ... و به محض اینکه به کام دل می رسه، دوباره می شه همون محمد بی احساس و اخمو و بی تعهد!

اگه خانم کریمی زنگ زد، بهش بگو جواب سحا منفیه!
مامان به پشتی تکیه داده، با این حرف من به طرفم خیز برمی داره: مگه دیوونه ای؟! آخه کدوم دختر عاقلی یه همچین موقعیت خوبی رو از دست می ده؟! خواستگارای قبلی رو خودم بدون اینکه از تو نظر بخوام، رد کردم چون نه در حد خانواده ما بودن، نه در حد تو! ولی این یکی فرق می کنه. پسر خوبیه، خانواده داره، نجیب و تحصیل کرده اس، خوش قیافه ... دیگه چی می خوای؟!
توی فکرم دارم احسان کریمی رو با محمد طاهریان مقایسه می کنم و به طور چشمگیری احسان از محمد سره!!! تازه دارم می فهمم که با زندگیم چیکار کردم ... ولی نه راه پس دارم نه راه پیش ... باید کمی صبور و شکیبا باشم تا محمد با خانواده ش بیاد خواستگاری!
صدای مامان می پیچه توی سرم: مگه کری دختر؟! با توام، می گم دوباره فکراتو بکن، مطمئن باش بهتر از این دیگه گیرت نمیاد!
با اینکه می دونم حرف مامان کاملاً درسته، ولی سرمو میندازم پایین: حتی اگه اینطور باشه که شما می گی، من فعلا قصد ازدواج ندارم و جوابم منفیه!
برای اینکه بیشتر از این به این بحث ادامه ندم، از جام بلند می شم و میرم سمت اتاقم ... ولی هنوز صدای غرغر مامان میاد ... دیگه غرغرهاش داره تبدیل می شه به ناله و نفرین!!! واقعاً همینو کم داشتم که مامان نفرینم کنه!!!

*********

آخرین امتحانم رو می دم واز سالن می زنم بیرون ... دکمه های پالتومو می بندم تا سوز سرما کمتر به بدنم نفوذ کنه ... با این حال، هوا خیلی سرده و تمام بدنم داره می لرزه!
برف زیادی باریده ... جمعیت زیادی از دانشجوها دم در ایستادن ولی دریغ از یه ماشین! ماشین های عبوری که هر چند دقیقه یکبار رد می شن، بعضی هاشون می ایستن و یکی دو تا دانشجو سوار می کنن ...
یه دوو سیلو جلوی پام می ایسته، یه زن و شوهر نسبتا جوون سوارشن ... به همراه دو تا دختر دیگه سوار می شم. اتفاقا مسیرشون با من یکیه. نزدیک شرکت نگه می داره، ازشون تشکر می کنم و من پیاده می شم ...
وارد شرکت می شم، می رم سمت اتاق خودم و با گفتن یه سلام آروم به آقای بصیرت و قاسمی به کارم مشغول می شم. ولی به خانم مهدوی حتی یه نگاه هم نمیندازم!
مثل اینکه یه بوهایی برده که رابطه ای بین من و محمده! واسه همین یه مدته باهام سرسنگین شده، ولی برای من اهمیت نداره! من هم مثل خودش باهاش رفتار می کنم!!!
من مجبورم با چنگ و دندون به این موقعیت بچسبم، ولی اون مجبور نیست!

*********

- مثل اینکه سرت حسابی شلوغه؟! دیگه یادی از ما نمی کنی!
حرفمو با کنایه می زنم! اون هم خوب منظورمو متوجه می شه، ولی خودشو می زنه به بی خیالی: آره، اتفاقا آخر ساله، سرمون خیلی شلوغه ... باید به کارها سر و سامون بدم ...
کمربندمو می بندم ... اونم ماشینو روشن می کنه و از شهر خارج می شه ... خارج شهر، کنار جاده، زیر سایه چند تا درخت بزرگ نگه می داره و روشو می کنه سمت من: خوب، کارتو بگو!
از این همه صراحت و خشکی دلم می گیره: کارات که تقریبا سر و سامون گرفته ... آپارتمان که خریدی ... ماشین که داری ... برای اینکه از خانواده م جواب مثبت بگیری، همینا کافیه!
حس می کنم داره نیشخند می زنه، ولی به روی خودم نمیارم ... کمربندشو باز می کنه، خودشو می کشه سمت من ... لبامو می بوسه ... دوباره یه حس خوب میاد سراغم، ولی نه اونقدر خوب که مغزمو از کار بندازه! خودمو می کشم عقب: ول کن!
ابروهاشو می ده بالا: نداشتیم!
- ولی از این به بعد داریم!
- - تو چت شده؟!
- من چم شده؟! تو چته؟! چرا نمیای؟! خسته شدم؟! دیگه بریدم؟! به مامانت بگو توی ایام عید یه زنگ بزنه خونه و با مامانم صحبت کنه ...
- - چشم خانوم! هر چی شما امر بفرمایید!
لحنش بوی تمسخر می ده: دارم باهات جدی صحبت می کنم.
- - سحا! بذار باهات رک و راست حرف بزنم ... اینطوری برای هر دومون بهتره ...
- منتظرم بگو
کمی دست دست می کنه تا حرف بزنه. حس می کنم داره فکر می کنه که چطور شروع کنه ... حس خوبی ندارم، مطمئنم حرفایی که می خواد بزنه، اصلا باب میل من نیست! ولی مجبورم بازم منتظر باشم تا قفل دهانش باز بشه ...
تکیه می ده به صندلیش، به روبرو خیره می شه: تو دختر فوق العاده ای هستی! تو می تونی برای هر مردی،بهترین همسر دنیا باشی! باور کن اینو جدی می گم! من تو این چند سال که تو رو می شناسم، خیلی تو نخت بودم، چه قبل از رابطه مون، چه بعدش ...
همین طور داره ازم تعریف می کنه و من توی ذهنم دارم فکر می کنم چرا می گه برای هر مردی می تونی بهترین باشی، چرا نمی گه برای من بهترینی! باید صبر کنم ببینم حرفاش به کجا می رسه ... نباید بپرم وسط حرفش ...
الان دیگه به چشمام خیره شده: بعد از این مدت به این نتیجه رسیدم که من و تو به درد هم نمی خوریم!
یخ می کنم ... گر می گیرم ... ته دلم آشوب می شه ... دوباره یخ می کنم ... چشمام مات می شه ... ولی من نباید کم بیارم: یعنی چی؟! این حرفا چیه که می زنی؟! تو شرایط منو می دونی ... من و تو باید باهم ازدواج کنیم!
لحنش کمی مهربون تر می شه: ببین عزیزم! پس فکر می کنی دوران نامزدی و عقد برای چیه؟! برای همین چیزا دیگه! اینکه دو نفر بدونن به درد هم می خورن یا نه! خوب من هم قبلا بهت
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل رهایت می کنم | بی بی گل کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 20- رمان وقتی که بد بودم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان خانه , رمانسرای بهارانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52168

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا