تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رهایت می کنم (فصل چهارم)


پشت سیستم نشستم ... ولی فعلا کاری ندارم ... از بیکاری حوصله م سر رفته ... صدای سلام و علیک چند نفر رو از سالن می شنوم ... یه بیسکوییت ساقه طلایی برمی دارم و شروع می کنم به خوردن ... هنوز کمی از بیسکوییت توی دهنمه که آقا ابراهیم صدام می زنه: خانم همتیان، یه لحظه تشریف بیارید ...
سریع باقیمونده بیسکوییت رو قورت می دم ... خرده های بیسکوییت رو از روی مقنعه م می تکونم ... یه نگاه سرسری به خودم میندازم و بعد از اینکه از مرتب بودن خودم مطمئن می شم از اتاق خارج می شم: سلام
دو نفر روی صندلی های چرمی نشستن، با صدای من برمی گردن به سمتم و سلام می دن ...
یکیشون رو می شناسم ... همونیه که چند ماه پیش ازش یه روسری خریدم ... ایندفعه قیافه ش خوب به خاطرم مونده ... می رم سمت میز آقای زندی: بفرمایید آقای زندی، امری بود؟!
آقای زندی با دست اون دو نفرو بهم نشون می ده: آقای زمانیان می خوان برای مغازه شون، یه سری کار طراحی بشه، کارت ویزیت، فاکتور، سربرگ. زحمتش با شما ...
- چشم آقای زندی
از روی میز یه برگ A4 و یه خودکار برمی دارم و به سمتشون حرکت می کنم ... روی یکی از صندلی ها می شینم، برگه و خودکار رو روی میز میذارم و به صندلی تکیه می دم: خواهش می کنم، بفرمایید در خدمتتون هستم ...
- - زمانیان هستم، خوشحالم دوباره می بینمتون! اصلاً انتظارش رو نداشتم اینجا شما رو ببینم ... ایشون هم دوستم آقاسعید که امروز همراهم اومدن
لبخند می زنم: ممنون، منم همینطور ... به هر حال در خدمتتون هستم ...
و رو می کنم سمت دوستش: از آشنایی با شما هم خوشبختم
سرشو به نشانه ادب کمی خم می کنه: منم همینطور خانم.
کمی به سمت جلو متمایل می شم، برگه و خودکار رو کمی به سمتش هل می دم: این خدمت شما ... هر چیزی که می خواید روی کارت و فاکتور و سربرگتون قید بشه، اینجا یادداشت کنید ... من 2 تا طرح می زنم، بعد از اینکه آماده شد، باهاتون تماس می گیرم که تشریف بیارید و طرح مورد نظرتون رو انتخاب کنید ... بعد از اون هم کارتون می ره برای چاپ ... سعی می کنیم در اولین فرصت کار رو تحویلتون بدیم ...
یه لبخند محو می شینه روی لباش: چشم خانم
شروع می کنه به نوشتن ... کارش تموم می شه ... برگه رو می گیره سمت من: بفرمایید، خدمت شما ... فقط می خوام یه طرح ساده و شیک بزنید ... از طرح های شلوغ خوشم نمیاد ... خیلی هم رنگی نباشه ...
- چشم ... حتما لحاظ می کنم ... امر دیگه ای که نیست ...
- - نه ... بیشتر از این هم مزاحمت کارتون نمی شیم ... بریم سعید؟!
- تشریف داشته باشید براتون چای بیارم.
- - ممنون. کمی عجله دارم، یه سری کار دیگه هم دارم که باید انجام بدم. باشه برای دفعه بعد ...
- هر جور راحتید ...
همزمان با بلند شدن اونا، من هم از جام بلند می شم ... بعد از گفتن "خداحافظ" به سمت اتاقم حرکت می کنم و بلافاصله کارمو شروع می کنم ...

*********

با آقای زمانیان تماس گرفتم و ازش خواستم تا بیاد کارهاشو ببینه ... گفت که تا 1 ساعت دیگه شرکته ... تو این فاصله مشغول طراحی یه بروشور می شم ... تقریبا نیمه های کارم که صدای در میاد ... به ساعت نگاه می کنم ... حدس می زنم خودش باشه ... از اتاق خارج می شم ... همزمان در رو باز می کنه و وارد شرکت می شه ... سلام می کنم ... جوابمو می ده ... چک پرینت ها رو از روی میز برمی دارم ... دعوتش می کنم بشینه ... خودم هم روبروش می شینم ...
برگه ها رو می گیرم روبروش: بفرمایید ... این هم چک پرینت ها ... یه نگاهی بندازید که مشکلی نباشه ... بعد از اون هم کار رو روی سیستم بهتون نشون می دم ...
برگه ها رو از دستم می گیره ... یه نگاه بهشون میندازه ... بعد از چند دقیقه سرشو میاره بالا: خوبه، متن که مشکلی نداره ... فقط اگه امکانش باشه طرح ها رو روی سیستم ببینم ...
بلند می شم و به سمت اتاق راه میفتم ... اون هم پشت سرم وارد اتاق می شه ... به آقای بصیرت و خانم مهدوی سلام می کنه ... می شینم روی صندلی و با اشاره دست ازش می خوام که بشینه روی صندلی کنارم ... میز رو دور می زنه و می شینه روی صندلی ... طرح ها رو بهش نشون می دم ... یکی از طرح ها رو انتخاب می کنه: این خیلی خوبه ... هم ساده است هم شیک ... فقط از رنگش خوشم نمیاد ... این رنگ آبی رو دوست ندارم ...
- طرح رو به صورت دو رنگ براتون طراحی کردم ... ولی رنگی که برای کارتون در نظر گرفتم این رنگه ...
و در حین اینکه حرف می زنم، رنگی رو که برای کارش در نظر گرفتم بهش نشون می دم ... یه رنگ سبزآبی خیلی خوشرنگ که خودم خیلی دوسش دارم و همیشه برای کارای خاص ازش استفاده می کنم ...
سرشو تکون می ده: خیلی عالیه ... دقیقاً همین رنگ درمیاد؟!
- بله. نمونه رنگ رو همراه با کارتون می فرستم چاپخونه ... مطمئن باشید کار خوبی از آب درمیاد ... با این کار هزینه هاتون هم پایین تر میاد ...
- - فقط لطف کنید شماره موبایلم رو هم به شماره تلفن ها اضافه کنید ...
کار رو دوباره باز می کنم: شماره تون رو بگید تا اضافه کنم ...
شماره رو می گه ... کارش تمام می شه ... از روی صندلی بلند می شه و به سمت سالن حرکت می کنه ... من هم از روی صندلی بلند می شم و پشت سرش از اتاق خارج می شم: به محض اینکه آماده شد، باهاتون تماس می گیرم ...
- - ممنون خانم، خیلی لطف کردید ... انشاءالله بتونم جبران کنم ...
- کاری نکردم. وظیفه م بود ...
- - خدانگهدار
- خداحافظ
گوشی رو برمی دارم و شماره می گیرم: سلام ... آقای زمانیان؟!
- - بله بفرمایید. شما؟!
- همتیان هستم ...
- - بجا نیاوردم. ببخشید ....
- از شرکت تبلیغاتی ترمه مزاحمتون می شم ... طراحی کارهاتون به عهده من بود ...
- - اوه ... شرمنده. متأسفانه دو باری که شرکت اومدم، فراموش کردم فامیلتون رو بپرسم ... بازم معذرت می خوام خانم همتیان ...
- اشکالی نداره. من خودم هم فراموش کردم خودمو معرفی کنم ... به هر حال مسئله مهمی نیست ... زنگ زدم خدمتتون که بگم، کارهاتون چاپ شده و آماده است ... تشریف میارید می برید یا با پیک براتون بفرستم؟!
- - اگه لطف کنید برام بفرستید مغازه، ممنون می شم، چون سرم خیلی شلوغه و امکانش نیست خدمتتون برسم ... انشاءالله توی فرصت مناسب میام خدمتتون و باهاتون تصفیه می کنم ...
- حتما
- - به آقای زندی هم سلام گرم منو برسونید.
- چشم. امر دیگه ای نیست .
- - نخیر خانم ... خدانگهدار ...
- خداحافظ

*********

آخرین روز پاییز 85 از راه رسیده ... امشب شب یلداست ... مامان مهمونای زیادی رو دعوت کرده و ازم خواسته دو ساعت از شرکت مرخصی بگیرم و زودتر برم خونه تا کمکش کنم ... سعی می کنم روی کار تمرکز بیشتری داشته باشم تا بتونم به کارام سر و سامون بدم و بتونم مرخصی بگیرم ...
کسی وارد شرکت می شه ... صدای صحبت مردی رو با آقای یزدانی می شنوم ... چند دقیقه بعد، آقای یزدانی منو صدا می زنه ... از اتاق میام بیرون: بله آقای یزدانی!
- - مثل اینکه یه بسته پستی دارید، خودتون باید تحویلش بگیرید!
می رم سمت مرد میانسالی که یه بسته بزرگ سفید دستشه: بفرمایید.
- - خانم همتیان؟!
- بله. خودم هستم ...
- - این بسته مال شماست. لطفا اینجا رو امضاء کنید ...
بسته رو از دستش می گیرم و با خودکاری که به دفترش وصله، جلوی اسمم رو امضاء می کنم ... دلشوره می گیرم ... می رو توی اتاقم، پشت سیستم می شینم ... با احتیاط در بسته رو باز می کنم ... دستمو می کنم داخل ... وقتی دستمو میارم بیرون، یه سی دی توی دستمه!
تقریبا مطمئنم که چی توشه، ولی جرأت اینکه سی دی رو ببینم، ندارم ... میندازمش توی کیفم ... بلند می شم و می رم بیرون ... مرخصی می گیرم ... از پله های شرکت با حالت دو می رم پایین ... برای یه تاکسی دست تکون می دم: دربست ...
تاکسی با سرعت نگه می داره ... سوار می شم ... بالاخره می رسم خونه ... خوشبختانه کسی خونه نیست ... مامان گفته بود که قبل از ظهر می ره بیرون خرید ... مثل اینکه تا الان کارش طول کشیده ... سریع کامپیوتر رو روشن می کنم ... زمان به کندی می گذره ... سی دی رو می ذارم ... یه عکسه !!!
یه عکس که بدن لخت منو نشون می ده ... با فتوشاپ سرمو بریده ... کنارش با رنگ قرمز نوشته:

جیگـــــــــــــر
این دفعه این عکسو بدون سر فقط برای خودت فرستادم
اما اگه باز هم بخوای به مسخره بازیهات ادامه بدی
دفعه بعد عکس رو با سرت می فرستم واسه کس و کارت!
شیرفهم شد؟!

تمام بدنم داره می لرزه ... دنیا دور سرم چرخ می خوره ... حالم خرابه ... حالت تهوع دارم ... یخ می کنم ... توی خودم مچاله می شم ... دوباره چشمم خشک می شه ... اشکی نمی ریزه ... فقط یه چیزی راه گلومو می بنده ... چرا اینقدر زمان دیر می گذره ...

گاهی اوقات چند سال هم چیزی به شمار نمیآید و گاهی چند لحظه بسیار طول میکشد.

*********

صدای هیاهو و خنده لحظه ای قطع نمی شه ... ندا و سهیلا توی آشپزخونه انار دون می کنن ... آقاجون بالای اتاق نشسته و به همراه بقیه مردها دارن تنقلات می خورن و خوش و بش می کنن ... پسرها گوشه ی دیگه ای از اتاق دارن ورق بازی می کنن و تخمه می شکنن ... مامان به همراه عمه ها و دخترها و عروس هاشون گوشه ای نشستن و بساط غیبت به راهه!
بعد از تعارف کردن چای، گوشه ای تنها می شینم ... یه نگاه به همه شون میندازم ... چقدر فارغ و سبک بالن ... چقدر راحت و آسوده زندگی می کنن ... چقدر دغدغه هاشون کوچیکه ... چقدر غصه هاشون بی ارزشه ... ولی غصه ی من به سنگینی یه کوهه که باید به تنهایی به دوش بکشم ...

یک هفته گذشته، ولی ازش خبری نیست ... ترس تموم وجودمو گرفته ... روزهای سختی رو پشت سر می گذارم ... هر روز که از شرکت به خونه برمی گردم، با ترس و دلهره به آقاجون و مسعود چشم می دوزم تا مطمئن بشم همه چیز امن و امانه !

ساعت 4 بعدازظهره ... وسایلمو جمع و جور می کنم و بعد از خداحافظی از بچه ها، به سمت خونه راه میفتم ... کمی از مسیر رو طی کردم ... صدای زنگ گوشی موبایل منو به خودم میاره ... چند وقتی می شه که یه سیم کارت و گوشی خریدم ... به شماره نگاه می کنم، یه شماره ثابت و ناشناسه ... دکمه اتصال رو می زنم: بفرمایید ...
- - سلاااااااااااااام ... سحا جون!
صدای خودشه ... دوباره لرزه میفته به جونم ... ولی نباید بفهمه که می ترسم: امرتون؟!
- - امانتی من رسید دستت؟!
- کدوم امانتی؟!
- - همونی که با پست واست فرستادم!
- آره، رسیده، که چی؟!
- - شجاع شدی! آفرین ...
- شماره منو از کجا آوردی؟!
صدای قهقهه ش گوشمو کر می کنه: گیر آوردن شماره همراهت برای من، مثل آب خوردنه!
اعصابم خورد می شه و گوشی رو قطع می کنم ... دوباره زنگ می زنه ... جواب نمی دم ... باز هم صدای زنگ گوشیم بلند می شه ... بالاخره جواب می دم: فرمایش؟!
- - احمقِ بی شعور، مثل اینکه نمی فهمی دست من آتو داری ... دختره ی الاغ، دارم بهت می گم اگه سر به سر من بذاری، عکستو پخش می کنم، اونوقت گوشی رو، رو من قطع می کنی ... جواب تلفن منو نمی دی؟!
- هر غلطی که دلت می خواد بکن!
- - باشه، خودت خواستی ...
- آب از سر من گذشته، چه یه وجب، چه صد وجب ...
- - اِ ... حالا که اینطور شد، پس بچرخ تا بچرخیم ...
مجبورم آخرین حربه ای رو که دارم، رو کنم ... شاید گرفت ... خدا رو چه دیدی!
سعی می کنم صدامو کنترل کنم ... چون دور و برم شلوغه ... نمی تونم مثل اون صدامو بندازم توی سرم و داد و هوار کنم: هر جور میلته ... تو زندگی منو نابود کردی ... چیزی برای از دست دادن ندارم که بخوام بترسم و نگرانش باشم ... ولی اگه این کارو بکنی، مطمئن باش ازت شکایت می کنم ... اون سی دی عکس رو هم نگه داشتم ... اگه دست از پا خطا کنی، می رم دادگاه و ازت شکایت می کنم ...
صدای خنده ی عصبیش می پیچه توی گوشی: هه هه هه! آدم شدی! اولا جرأتشو نداری ... در ثانی به چه جرمی؟!
در حالی که می پیچم توی یه کوچه خلوت، به حرفام ادامه می دم: اولین جرم اینه که منو فریب دادی و اغفالم کردی ... دومیش هم به جرم اخاذی ... با فرستادن عکس، تهدیدم کردی و داری ازم سوءاستفاده می کنی ... اینو با سی دی عکسی که برام فرستادی می تونم ثابت کنم ... ثابت کردن جرم اولت هم که اصلاً کاری نداره! کافیه یه سر بزنم به پزشکی قانونی ...
- - بهت نمیاد!
- میاد یا نمیاد ... این کارو می کنم ... وکیل می گیرم ... در مقابلت کوتاه نمیام ... اگه منو به لجن بکشی، مطمئن باش تو رو هم با خودم به لجن می کشونم ... مطمئن باش محمد طاهریان ...
- - فعلا نمی تونم صحبت کنم، بعداً باهات تماس می گیرم!
مطمئنم می تونست صحبت کنه ... ولی فکر نمی کرد جلوش بایستم و این حرفا رو بزنم ... مطمئن بود می ترسم و جلوش کم میارم ... حتماً دنبال یه نقشه تازه می ره ...
حالم خیلی بده ... ترس تموم وجودمو فراگرفته ... می دونم که اگه تهدیدشو عملی کنه، بیچاره و بدبخت می شم ... ولی این رو هم می دونم که اگه بترسم و در مقابلش کوتاه بیام، اون بدتر می کنه ... اگه یک قدم عقب نشینی کنم، اون ده قدم میاد جلو ... چاره ای نیست ... باید مقابلش بایستم ... شاید مقاومتم کارساز شد !!!

*********

بهمن ماه هم از راه می رسه ... فعلا که ازش خبری نیست ... این بی خبری منو بیشتر می ترسونه ... اون آدمی نیست که به این راحتی از خواسته ش دست بکشه !

توی اتاقم نشستم و توی اینترنت چرخ می زنم ... گوشیم زنگ می خوره ... به صفحه گوشی نگاه می کنم ... شماره ی خودشه ... جواب نمی دم تا قطع بشه ... گوشی رو می ذارم رو حالت سایلنت ... از اتاق می رم بیرون ... مامان و آقاجون توی هال، روبروی تلویزیون نشستن و چای می خورن ... گاهی هم با هم حرف می زنن ... مسعود هم خونه نیست ... به بهانه ریختن چای می رم توی آشپزخونه ... با یه لیوان چای، دوباره می رم توی اتاق و در رو می بندم ... خوشبختانه وقتی در اتاق بسته است، صدا بیرون نمی ره ...
6 تا میس کال دارم ... گوشی دستمه، دوباره زنگ می خوره ... جواب می دم: بله؟!
- - سلام سحا ... خوبی؟!
دوباره مهربون شده !!!
صدامو تا حد ممکن میارم پایین: فرمایش؟!
- - سحا ... خواهش می کنم به حرفام گوش کن ... می خوام باهات صحبت کنم ...
- حرفتو بزن، گوش می دم
- - ببین سحا! باور که دوستت دارم، واِلا تا حالا دست از سرت برداشته بودم ... باور که تو رو می خوام ...
میام وسط حرفش: خوبه نمردم و معنی دوست داشتن رو هم فهمیدم!
- - سحا! خانومم! باور کن دوسِت دارم ... می خوام دوباره باهات باشم ...
- ولی من نمی خوام! اینو بفهم! من حاضرم تا آخر عمرم تنها بمونم، ولی دیگه هیچ وقت توی عمرم با تو روبرو نشم!
- - چرا اینطوری شدی سحا! تو همیشه مهربون بودی ... من همون سحای مهربونو می خوام!
- سحای مهربون مرده آقا! دخترای مهربون برای شما فراوونه ... برو سراغ همونا!
از پشت گوشی صدای گریه شو می شنوم ... به گوشام اعتماد ندارم ... کمی دیگه گوش می دم ... درست شنیدم، داره گریه می کنه!!! "اون مار خوش خط و خالیه! سحا! نباید دوباره خامش بشی ... نباید گولشو بخوری. باشه؟!"
با صدای بغض دار به حرفش ادامه می ده: سحا! خانومی! گلم! من تو رو می خوام ... می فهمی!؟
- نه. نمی فهمم ... این آخرین باری باشه که به من زنگ می زنی ... اگه هزار بار دیگه هم بهم زنگ بزنی، مطمئن باش نتیجه نمی گیری ... بهتره وقت و زمان و انرژیتو برای دخترای دیگه صرف کنی ... اینطوری نتیجه بهتری می گیری آقای طاهریان!
مثل اینکه متوجه می شه حناش پیش من رنگی نداره: می دونم که نمی تونی صحبت کنی ... فعلا مزاحمت نمی شم ... بعداً باهات تماس می گیرم. باشه خانومی؟!
- خوشحال می شم قطع کنی ... ولی اصلاً دوست ندارم دیگه صداتو بشنوم ... اینو بفهم ... دیگه نمی خوام صداتو بشنوم ...
صدام کمی می ره بالا ... با عصبانیت تماس رو قطع می کنم ...
بوی عید همه جا پیچیده ... آخرین روزهای اسفند رو پشت سر می ذاریم ... از اون روز تا الان، دیگه هیچ تماسی از طرفش نداشتم ... ولی مطمئنم که دست از سرم برنمی داره! ترس مثل یه سایه، همیشه همراهمه ...

قدم زنون مسیر شرکت تا خونه رو طی می کنم ... بغض سختی به گلوم چنگ میندازه ... خیلی سخته که دردی داشته باشی ولی نتونی به کسی اظهارش کنی ... خیلی دردناکه که درد داشته باشی، ولی همدردی کنارت نباشه ... غم داشته باشی، ولی غمخواری نباشه ... سینه ای بخوای که سرتو بذاری روش، بغضتو بشکنی، اشک بریزی، سبک بشی ... ولی نباشه!

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام
دردِ یک اتفاق ویرانم می کند
من از دست رفته ام ، شکسته ام
می فهمی ؟
به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛
اما اشک نمی ریزم
پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند

*********

اوایل اردیبهشت ماهه ... بعد از یکسال، دوباره توی کلاس ایروبیک نامجو ثبت نام می کنم ... مثل سال قبل از ساعت 6 تا 7 کلاس دارم ... رابطه م با خانم سامانی، مدیر باشگاه خیلی صمیمی شده ... لیلی سامانی، 27 سالشه ... قد بلند با پوست سفید و موهای خرمایی ... در مجموع دختر خوشگلیه ... خیلی هم مهربون و خونگرم ... 4 ساله که ازدواج کرده و یه دختر به اسم آتوسا داره ...

یک ماه از کلاس ایروبیک می گذره ... لیلی یه سری از بچه های باشگاه رو که باهاشون صمیمی تره، برای تولد دخترش، آتوسا دعوت کرده ... می دونم که مامان راضی نمی شه ... تولدش پنجشنبه هفته آینده است ... حدود 10 روز دیگه ...

خسته و کوفته می رسم خونه ... سریع حوله مو برمی دارم و می رم سمت حموم ... یه دوش می گیرم... هنوز توی حمومم که صدای مامانو می شنوم: مسعود جان، منصور و ندا قراره برن مشهد، من هم چند وقت پیش نذر کردم که برم پابوس آقا ... حالا که فرصتش پیش اومده من و آقات هم باهاشون می ریم ... تو می مونی و سحا ... زیاد سر به سرش نذار ... می ره سر کار، بعدش هم که می ره باشگاه، خسته و کوفته میاد خونه ... تو دیگه کاری به کارش نداشته باش ... باشه مامان؟!
- - من که کاریش ندارم!
- می دونم مامان! ولی دلم اینجاست ... دست خودم نیست ... می خوام خیالم از بابت شما دو تا راحت باشه ...
- - خوب سحا رو هم با خودتون ببرید!
- اتفاقا خیلی دلم می خواست باهامون بیاد، ولی ندا گفت، مامانش هم قراره بیاد ... ماشین دیگه جا نداره، والا حتما از آقا ابراهیم براش مرخصی می گرفتیم و می بردیمش ...
با وجود اینکه تا حالا مشهد نرفتم و خیلی دوست دارم برم، ولی ته دلم خوشحال می شم ... شاید با رفتن آقاجون و مامان، بتونم برنامه رفتن به تولد رو جور کنم ...

*********

پنجشنبه از راه می رسه ... دارم واسه خودم لقمه می گیرم تا توی راه بخورم ... مسعود میاد توی آشپزخونه: امروز کارت زودتر تموم می شه؟!
سرمو میندازم پایین و قیافه مظلومی به خودم می گیرم: نه! این چند روز سرمون شلوغه، احتمالا تا ساعت 4- 5 بمونیم شرکت ... بعدش هم که باشگاه دارم ... اگه کارم تا اون موقع طول کشید، از راه شرکت می رم باشگاه، بعد میام خونه ... اگه بخوام بیام خونه و برگردم خسته می شم ...
یه چای برای خودش می ریزه: بهتر ... منم امروز کار دارم، دیر میام خونه ... شاید طرفای 10 بیام ... تنهایی که نمی ترسی؟!
ته دلم قند آب می شه: نه بابا! خیالت راحت! من از باشگاه که بیام خونه، انقدر خسته ام که می گیرم می خوابم ... فقط حتما کلید با خودت ببر که اگه خواب بودم، پشت در نمونی!
چایی رو سر می کشه ... من هم از جام بلند می شم و می رم توی اتاقم و درو می بندم ... کمی معطل می کنم تا مسعود از خونه بره بیرون ... بلافاصله بعد از رفتنش می رم سمت حموم ... یه دوش سریع می گیرم و میام بیرون ... اجازه می دم تا موهام خشک بشه ... یه بلوز مشکی ساده با یه شلوار مشکی دمپا می پوشم ... یه نگاه توی آینه قدی به خودم میندازم ... از نظر خودم یه تیپ ساده و شیکه ... صندل های مشکیمو میذارم توی کوله م ... موهامو با کلیپس جمع می کنم پشت سرم ... آرایش می کنم ... لباس می پوشم و کمی دیرتر از همیشه به سمت شرکت حرکت می کنم ...

ساعت 10 صبحه ... از آقای زندی یک ساعت مرخصی می گیرم ... مقابل یه مغازه اسباب بازی فروشی بزرگ می ایستم ... از پشت ویترین یه عروسک خوشگل چشممو می گیره ... می رم داخل ... بدون معطلی عروسک رو می خرم ... فروشنده، عروسک رو خیلی خوشگل کادوپیچ می کنه و روبان بزرگی دورش می پیچه ... کادو رو می ذارم داخل یه نایلون بزرگ ... از مغازه خارج می شم و دوباره برمی گردم شرکت ...

ساعت 1:45 دقیقه است ... از آقای زندی خداحافظی می کنم و به سمت خونه لیلی راه می افتم ... جشن از ساعت 2 شروع می شه ... زنگ رو فشار می دم ... در باز می شه ... می رم داخل ...
با لیلی دست می دم: سلام لیلی جون ... خوبی؟ تبریک می گم ...
لیلی دستمو فشار می ده و منو می کشه سمت خودش و صورتمو می بوسه: سلام به روی ماهت سحا جون! خیلی خوشحالم کردی اومدی ... بیا تو عزیزم ...
پامو می ذارم داخل ... روبروی در ورودی، یه سالن بزرگه که چند دست مبل دور تا دور اتاق چیده شده ... قسمت بالای سالن یه کاناپه گذاشتن که پشتش به شکل زیبایی تزیین شده ... از سقف اتاق هم بادکنک های رنگی زیادی آویزون شده و فضا رو خیلی زیباتر کرده ... یه تعدادی از مهمونا اومدن ... چند تا مرد هم بین مهمونا هست، پس با این حساب مهمونیشون مختلطه ... کمی معذب می شم ولی سعی می کنم ریلکش باشم ... یه سلام کلی به همه می دم ... لیلی ازم می خواد که برم اتاق خواب آتوسا و لباسامو عوض کنم ... قبل از اینکه برم توی اتاق، کادو رو از توی نایلون درمی آرم و می دم دستش: لیلی جون، بفرمایید ... اصلاً قابل آتوسا جون رو نداره ...
کادو رو از دستم می گیره: سحا جون! چرا شرمنده کردی گلم!
- این چه حرفیه؟! قابل نداره ...
میز بزرگی گوشه اتاقه که یه سری جعبه کادویی روشه ... عروسک کادوپیچ منو هم می ذاره کنار بقیه ی جعبه ها ... دوباره برمی گرده سمتم ... سرمو میندازم پایین و به همراه لیلی میرم سمت اتاق آتوسا ... درو باز می کنم ... یه اتاق نسبتا بزرگ به رنگ صورتی تیره و روشنه ... یه تخت خوشرنگ سرخابی گوشه ای از اتاق گذاشته شده ... یه سمت اتاق کمد دیواری به رنگ صورتی کمرنگ تعبیه شده ... یه ویترین خوشرنگ بنفش هم گوشه ی دیگه ی اتاق گذاشتن که توش پره از عروسک های خوشگل ...
یه دختر خوشگل موطلایی گوشه ی اتاق نشسته و یه خانم جوون دیگه از پشت سر داره موهاشو می بافه ... لیلی می ره سمت آتوسا، بوسش می کنه: آتوسا جان! این خاله سحاست ... دوست مامانی ...
به خانم جوون سلام می کنم و بی اختیار می رم سمت آتوسا، لپشو می بوسم: به به! چه دختر خوشگلی! تولدت مبارک عزیزِ دلم!
آتوسا اصلا غریبی نمی کنه ... یه خنده خوشگل می شینه روی لبش ... از خنده ش دوباره ذوق می کنم و یه بار دیگه می بوسمش ...
لیلی رو می کنه به خانم جوون: خاطره جون ... ایشون دوستم سحا هستن ...
بلافاصله روشو می کنه سمتم: ایشون هم خاطره جون، خواهر شوهرم...
بهش نگاه می کنم: خوشبختم
خاطره در حالی که موهای آتوسا هنوز توی دستشه، یه نگاه مهربون بهم میندازه: من هم خوشبختم عزیزم! خیلی لطف کردی که تشریف آوردی ... هم ما رو خوشحال کردی هم آتوسا جون رو ...
و با گفتن این حرف یه بوسه ی مهربون می شونه روی سر آتوسا ...
لیلی دستمو می گیره توی دستش: عزیزم آماده شو و بیا بیرون ... تا چند دقیقه دیگه جشن رو شروع می کنیم ...

مانتو و مقنعه مو درمیارم ... لوازم آرایشمو از توی کوله درمیارم ... آرایش قبلی مو پاک می کنم و دوباره آرایش می کنم ... صندل هامو می پوشم ... موهامو دورم مرتب می کنم ... یه نگاه دیگه توی آینه به خودم میندازم و از اتاق می رم بیرون ... صدای موزیک شاد فضا رو پر کرده ... یه تعدادی از بچه ها وسط سالن دارن با شور و اشتیاق خاصی بازی م
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل رهایت می کنم | بی بی گل کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 20- رمان وقتی که بد بودم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان خانه , رمانسرای بهارانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52167

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا