تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رهایت می کنم (فصل پنجم)



استکان چای رو از توی سینی برمی دارم ... به خاطره نگاهی میندازم: ممنون خاطره جون
هنوز سینی رو جلوم نگه داشته تا قند بردارم: نوش جونت عزیزم
قند رو برمی دارم ... بعد از اینکه به همه چای تعارف می کنه، کنار من، روی یکی از مبل های راحتی می شینه ... استکان چای رو می ذارم روی میز و نگاهمو می دوزم به پدرشوهر لیلی ... کمی خودشو روی مبل جابجا می کنه: خوب دخترم، دیشب از لیلی شنیدم که می خوای یه آپارتمان اجاره کنی؟! درسته بابا؟!
- بله آقای زمانیان ...
- - تو هم مثل بقیه بهم بگو حاج صادق ...
یه لبخند می شینه روی لبم: چشم حاج صادق، هر چی شما بگید ...
خنده ی مهربونی می شینه روی لبش: لیلی، شرایطتت رو برام گفت ... من حرفی ندارم ... همه ی ما خوشحال می شیم که دختر گلی مثل شما، با ما همسایه بشه ...
- ممنون حاج صادق! فقط در مورد کرایه ...
حرفمو قطع می کنه: کرایه ی تو هم مثل بقیه ی مستأجرای این مجتمعه ... با این تفاوت که من از تو پول پیش نمی گیرم ... ماه به ماه، کرایه رو به شماره حسابی که بهت می دم، واریز می کنی ...
- کرایه چقدره حاج آقا؟!
- - ماهیانه 120 هزار تومن ... از پسش برمیای دخترم، یا زیاده؟!
با شنیدن مبلغ، خیالم راحت می شه: بله حاج آقا، خیلی خوبه ... همین که پول پیش ازم نمی گیرد، لطف بزرگی بهم می کنید ...
- این لطف نیست دخترم ... اون موقع احتیاج به پول پیش واحدهای دیگه داشتم، ولی الان به این پول احتیاج ندارم، برای همین از شما نگرفتم ... دلیل دیگه ای نداره ... اجاره رو هم که ماه به ماه پرداخت می کنی ... بنابراین من لطف خاصی به تو نکردم! از الان، هر وقت که خواستی، می تونی توی خونه مستقر بشی ... اگه هم به کمک احتیاج داشتی، تعارف نکن، حتما به من بگو! باشه بابا؟!
- چشم حاج صادق!
می دونم که این حرفا از روی بزرگواریشه ... ولی وقتی اون نمی خواد به روم بیاره که داره بهم لطف می کنه، خوب منم باید عادی رفتار کنم و به روم نیارم!
استکان چای رو که حالا کمی سرد شده، برمی دارم ... کمی خودمو می کشم عقب ... تکیه می دم به مبل ... چای رو سر می کشم ...

*********

کلید رو از آفاق خانوم، مادرشوهر لیلی تحویل می گیرم ... کلید رو توی قفل می چرخونم ... در باز می شه ... وارد یه راهرو می شم ... سمت چپ راهرو، کنار در ورودی، سرویس بهداشتی قرار داره ... کمی جلوتر یه آشپزخونه ی اپنه ... روبروی راهرو، یه سالن نسبتاً بزرگه ... سمت راست سالن هم اتاق خواب و حموم قرار داره ...

امروز از آقا ابراهیم مرخصی گرفتم تا به خونه ی جدید اسباب کشی کنم ... هیچ کدوم از وسایل قدیمی رو با خودم به خونه جدید نیاوردم ... همه شونو دادم به یه سمسار ... پول نسبتا خوبی گیرم اومد ... دوست دارم یه زندگی جدید شروع کنم ... فقط یه تعدادی از وسایل آشپزخونه رو که مامان، برای جهیزیه ی من کنار گذاشته بود، با خودم آوردم ... می ذارمشون روی کابینت ها تا سر فرصت بچینم ...
کامپیوتر و بقیه ی وسایل شخصی مو می ذارم توی اتاق خواب ... به اونا هم باید سرِ فرصت یه سر و سامونی بدم ...
یه نگاهِ دیگه به خونه میندازم ... یه سری وسیله ی ضروری هست که حتما باید بخرم ... باید کمی پول خرج کنم ... از خونه خارج می شم ...
یه تخت فلزی مشکی با یه تشک طبی برای خودم می خرم ... همیشه عاشق این بودم که روی تختخواب بخوابم ... بعد از سفارش تخت و دادن آدرس، از مغازه خارج می شم ... قرار می شه که شب، ساعت 10 تخت رو با یه وانت برام بفرستن خونه ...
یه روتختی بادمجونی که گلهای درشت بنفش و یاسی داره، می خرم ... فروشنده، روتختی رو می ذاره توی یه نایلون بزرگ ... پولش رو حساب می کنم ... نایلون رو می گیرم دستم و از مغازه میام بیرون ...
یه سری به فرش فروشی می زنم ... یه فرش کوچیک بنفش یاسی هم برای اتاق خواب می خرم ... به اضافه یه فرش 2×3 کرم قهوه ای برای سالن ... 3 تا دم فرشی خوشگل فانتزی هم می خرم ... پولشو حساب می کنم و آدرس خونه رو می دم ... قرار می شه فرش ها رو هم ساعت 10 برام بفرستن ...
توی مسیر، یه سر به یه مغازه لوازم خانگی می زنم ... یه یخچال کوچیک و یه اجاق گاز سفارش می دم ... فعلا از خیر لباسشویی می گذرم ... پولشو حساب می کنم ... قراره که یخچال و اجاق گاز هم امشب به دستم برسه ...
برای امروز دیگه کافیه ... حسابی پول خرج کردم ... یه نگاه به کیف پولم میندازم ... پول زیادی برام نمونده ... توی راه برگشت به خونه، یه پیتزا سفارش می دم ... دیگه نایی برام نمونده ... یه تاکسی دربست می کنم و راهی خونه می شم ...

یه پیراهن مردونه چهارخونه صورتی با یه شلوار لی آبی می پوشم ... یه شال سورمه ای میندازم سرم ... چند دقیقه ای از ساعت 10 می گذره ... زنگ خونه به صدا درمیاد ... یخچال و اجاق گاز رو آوردن ... از در خارج می شم ... زنگِ واحد روبرو رو می زنم ... آفاق خانم میاد دم در: سلام آفاق خانم ...
- - سلام دخترم! بفرما تو ...
- نه مزاحم نمی شم ... راستش یه سری وسیله خریدم، دارن میارن بالا، اگه زحمتی نیست شما هم باشید که من تنها نباشم ...
- - باشه، الان یه چادر میندازم سرم و میام ... به ایوب هم می گم بیاد ... یه مرد باهامون باشه، بهتره ...
می ره داخل و در رو نیمه باز می ذاره ... در حالی که چادر گلدارِ خوشگلی سرش کرده، میاد بیرون و توی راهرو کنار من می ایسته ... بعد از دو سه دقیقه، از خونه میاد بیرون ... پیراهن چهارخونه سفید نارنجی به همراه یه شلوار جین آبی تیره تنشه ... هنوز دو سه تا دکمه ی پایین پیراهنش بازه ... دستش به دکمه هاست و داره اونا رو می بنده ... سرشو میاره بالا ... همزمان با هم سلام می کنیم ... خنده م می گیره ... اونم می خنده ...

درِ آسانسور باز می شه ... دو تا مرد میانسال وسیله ها رو جابجا می کنن ... می ره جلو و کمکشون می کنه ... اجاق گاز و یخچال رو نصب می کنن ... تو این فاصله، بقیه وسیله هایی که خریدم، می رسه ... اونا رو هم میارن توی خونه ... به کارگرا انعام می دم ... خداحافظی می کنن و خونه رو ترک می کنن ...
ساعت از 11 شب گذشته ... کتری رو از آب پر می کنم و می ذارم روی اجاق ... چند دقیقه ای می گذره تا آب جوش بیاد ... توی قوری چای می ریزم و می ذارم روی کتری تا دم بکشه ...
فرش رو باز می کنه و پهنش می کنه وسط سالن ... همراه آفاق خانم می شینه روی فرش ... چای رو توی استکان های کمرباریک می ریزم ... می ذارم توی سینی ... یه قندون قند هم می ذارم کنارش ... سینی رو برمی دارم و از آشپزخونه میام بیرون: خسته نباشید ... ببخشید دیگه، زحمت کارای من هم افتاد گردن شما!
خم می شم و سینی چای رو می گیرم جلوی آفاق خانم: این چه حرفیه دخترم! اصلاً دوست ندارم با ما تعارف کنی!
زیر لب تشکر می کنم ... دو سه قدم دیگه برمی دارم ... دوباره خم می شم: بفرمایید!
دستشو میاره بالا و یه استکان چای برمی داره: ممنون سحا خانوم!
- نوش جان!
روبروشون می شینم ... سینی رو می ذارم جلوی خودم: خیلی ممنون آقای زمانیان! لطف کردید تشریف آوردید ... به زحمت افتادید ...
قبل از اینکه حرفی بزنه، آفاق خانوم روشو می کنه سمت من: سحا جون! آقای زمانیان دیگه چیه؟! احساس می کنم داری با یه مرد 50-60 ساله حرف می زنی ... اسم به این خوبی گذاشتم روی بچه م، آقای زمانیان دیگه چیه؟!
احساس می کنم چشمام گرد شده: خوب آفاق جون! من با آقای ...
حرفمو می خورم ... خنده مون می گیره ... لبمو به دندون می گیرم: آخه ما توی محیط کار با هم آشنا شدیم ... واسه همین به فامیل همدیگه رو صدا می زنیم ...
- - می دونم دخترم! ولی اینجا که محیط کار نیست ... ایوب رو برادر خودت بدون ... همون طور که برادر لیلی و خاطره است، برادر تو هم هست ... روی من و حاج صادق هم حساب کن ... نمی خوام بگم مثل پدر و مادرت! چون هیچ کس پدر و مادر خودِ آدم نمی شه!
چهره م به هم فشرده می شه ... توی خودم مچاله می شم ... کاش می شد اشک بریزم ... ولی دوباره شدم همون سحای سالهای دور ... همون سحایی که جلوی دیگران اشکی از چشمش نمی چکید ... با این تفاوت که اون موقع همیشه می خندیدم ... ولی الان گهگاهی خنده روی لبم میاد ...

دقایقی می گذره ... کمی با هم صحبت می کنیم ... همراه آفاق خانم خونه رو ترک می کنه ... دم در برمی گرده، یه نگاه بهم میندازه: شب خوش!
سرمو کمی خم می کنم: شب شما هم خوش!
صدای بسته شدن در، باعث می شه به خودم بیام و برم داخل ...

*********

نزدیک ظهره ... بالاخره جمعه از راه رسید و موفق شدم همه ی وسایل رو بچینم و خونه رو یه گردگیری حسابی کنم ... با اینکه هوا سرد شده، ولی به خاطر فعالیت زیادی که داشتم، حسابی عرق کردم ... با بی حالی، خودمو میندازم توی حموم ...

حوله رو می پیچم دور موهام ... صدای زنگ موبایل، منو می کشونه توی اتاق خواب ... گوشی رو برمی دارم و یه نگاه به صفحه ش میندازم ... شماره ی سهیلاست! بالاخره بعد از چند روز یادش افتاد یه خواهر هم توی این دنیا داره!
- بله؟!
- - سحا کجایی تو؟!
نه سلامی، نه علیکی ... مثل اینکه توپش خیلی پره! ولی من خیلی ریلکش و آرومم ... آرومتر از همیشه: سلام به آبجی بزرگه!
- - سلام و زهرمار ... می گم کجایی؟! کدوم گوری هستی!؟ زنگ زدم خونه، جواب ندادی ... زنگ زدم خونه مامان بزرگ، حالش که زیاد خوب نبود، ولی با هر جون کندنی از زیر زبونش حرف کشیدم و فهمیدم که اونجا نرفتی ...
پس اوضاع از این قراره!؟ با وجود اینکه سهیلا جیغ و داد می کنه، ولی من هنوز آرومم: قرار نبود که من برم خونه مامان بزرگ!
صداش پرده ی گوشمو پاره می کنه: چی؟! قرار نبود؟! می گی کدوم گوری هستی یا نه!؟
کمی صدامو می برم بالا: اولاً که مودب باش و درست حرف بزن ... در ثانی، به تو و سیما هیچ ربطی نداره که من کجام و چی کار می کنم ... تو هیچ حقی نداری که منو سین جین کنی! می فهمی؟!
- - ببین سحا! با آبروی ما بازی نکن ... یه کاری نکن توی خونواده شوهرم، سرافکنده بشم، هر جایی هستی، برگرد بیاد پیش مامان بزرگ ...
- فکر اینکه حتی یه روز با مامان بزرگ زندگی کنم، رو از ذهنت دور کن ... هر چند لزومی نمی بینم برات توضیح بدم، ولی به هر حال خواهر بزرگمی و احترام واجب، فقط واسه همین بهت می گم ... یه خونه اجاره کردم ...
- - تو غلظ کردی؟! دختره ی احمقِ عوضی! بی صاحب شدی ... هر گُهی که دلت می خواد می خوری
- چند دقیقه قبل هم بهت گفتم درست صحبت کن ... ولی مثل اینکه نمی فهمی ... من سگ نیستم که بخوام صاحب داشته باشم! آدمم، می فهمی؟! می خواستم آدرس خونه مو بهت بدم، ولی لیاقت نداری ...

از فرط عصبانیت، بدنم می لرزه ... احساس می کنم دارم از گرما خفه می شم ... گوشی رو پرت می کنم روی زمین ... می رم سمت پنجره ... بازش می کنم و سرمو می کنم بیرون ... چند تا نفس عمیق می کشم ...

بارها و بارها صدای زنگ گوشی، توی فضای خونه می پیچه ... ولی حتی قدمی برنمی دارم ... همون جا، کنار پنجره ایستادم و به بیرون خیره شدم ... خیلی خسته ام ... به سمت اتاق خواب حرکت می کنم ... گوشی رو از روی زمین برمی دارم ... یه نگاه بهش میندازم ... 25 تا میس کال دارم ... 16 تاش شماره ی سهیلاست، 9 تاش هم شماره ی سیما!
می رم توی اتاق ... خودمو میندازم روی تخت ... پتو رو می کشم روم ... به سقف خیره می شم ... و نمی فهمم کِی خواب، منو دربر می گیره؟!

یه مانتوی نوک مدادی کوتاه به همراه یه جین آبی تیره می پوشم ... بعد از مدتها یه آرایش درست و حسابی می کنم ... مقعنه مو سر می کنم ... بندای کتونی های سفیدمو می بندم ... کوله مو میندازم روی دوشم و از خونه می زنم بیرون ... دکمه آسانسور رو می زنم ... در آسانسور باز می شه ... 2 تا نون سنگک دستشه ... بوی نون تازه، اون هم اول صبح، هوش از سرم می بره ...
- سلام
- - سلام سحا خانوم!
- صبحتون بخیر
- - صبح شما هم بخیر . تشریف می برید سرکار
- بله
دستشو کمی میاره جلو: بفرمایید نون تازه
- نه، ممنون
تکه ای از نون سنگک رو می کنه و می گیره سمتم: بفرمایید! نون تازه، اون هم اول صبح، خیلی می چسبه!
نون رو از دستش می گیرم ... تشکر می کنم و وارد آسانسور می شم ... هر دو، سرمون رو به نشونه ی خداحافظی تکون می دیم ... دکمه G رو فشار می دم ... در آسانسور بسته می شه و به سمت پایین حرکت می کنه ...

*********

از امروز باید تمام وقتم رو بذارم برای طراحی یه کتاب خیلی حجیم ... کار خیلی حساسیه ... کار مربوط می شه به یکی از ادارات دولتی ... و به خاطر محتوای کتاب، باید کار به صورت محرمانه و فقط توسط 1 نفر انجام بشه ...
از لحظه ای که کار رو تحویل گرفتم، شروع کردم به تایپ دست نوشته ها ... مچ دستم حسابی درد می کنه ... کمی خودمو می کشم عقب ... یه نگاه به ساعت میندازم ... چند دقیقه ی دیگه ساعت کار تموم می شه ... صفحه ها رو می بندم ... برگه ها رو برمی دارم و می ذارم توی کشوی میزم ... درش رو قفل می کنم و کلید رو تحویل آقا ابراهیم می دم ... از شرکت خارج می شم ...
مسیری که هر روز باید تا خونه طی می کردم، عوض شده ... از عرض خیابون رد می شم ... احساس می کنم کسی اسممو صدا می زنه ... صدای یه زنه ... برمی گردم پشت سرم ... سهیلاست که با چند قدم خودشو می رسونه به من: سلام ...
اصلاً توقع دیدنش رو ندارم ... سریع به خودم میام: سلام ... کاری داشتی؟!
- - چرا به تلفنای من و سیما جواب نمی دادی؟!
- وقتی حرف زدن من و تو به جایی نمی رسه،چرا باید با هم حرف بزنیم؟!
- - هنوز اونقدر بی کس و کار نشدی که هر غلطی دلت خواست بکنی؟!
- بهتره آرومتر صحبت کنی ... من این مسیر رو روزی دو بار می رم و میام ... دوست ندارم به خاطر رفتار تو، تابلو بشم!
راه می افتم ... سهیلا هم شونه به شونه ی من قدم برمی داره: داری چیکار می کنی سحا؟! چرا نمی ری خونه مامان بزرگ؟! الان کجایی؟!
کمی لحنش آرومتر شده ... من هم سعی می کنم منطقی و آروم برخورد کنم ... هر چی باشه، اون خواهرمه، حق داره که نگرانم باشه: من دیشب می خواستم بهت بگم، ولی خودت اجازه ندادی بگم ... هر چی دلت خواست گفتی!
- - انتظار داری چه برخوردی کنم ... بعد از چند روز که می خوام مطمئن بشم رفتی خونه مامان بزرگ و مشکلی نداری، یهو متوجه می شم که نیستی ... وقتی هم که زنگ زدم بهت گفتی خونه اجاره کردی ... واقعاً چه انتظاری از من داری؟! توقع داری نازتو بکشم؟!
- تو از من چه توقعی داری؟! وقتی خواهر بزرگم، حتی یه تعارف نمی کنه که باهاش زندگی کنم ... وقتی سیما، بعد از گرفتن سهمش رفته و پشت سرشو نگاه نکرده ... برادر کوچیکم، یه شب بی خبر می ذاره و می ره و نمی گه همون خواهری که همیشه براش غیرت کشی می کردم، تک و تنها می مونه، توقع داری چیکار کنم ... برم پیش کسی زندگی کنم که از 1 سال، 11 ماهش مریضه ...
- - تو حق داری سحا؟! باور کن که به سیاوش گفتم، ولی اون قبول نکرد ... می گه خونه مون کوچیکه، خودمون هم به زور داریم توش زندگی می کنیم ... اونوقت یه نفر دیگه رو هم بیاریم پیش خودمون! خب حق داره ... به هر حال اون شوهرمه، نمی تونم رو حرفش حرف بزنم ... سیما هم مثل من، چه فرقی می کنه؟! هر دومون باید تابع شوهرامون باشیم!
- خب، من حرفی ندارم ... تو این مدت هم، هیچ وقت ازتون نخواستم که بیام پیش شما ... خودم کار می کنم و پول درمیارم، خونه اجاره کردم و دارم زندگی می کنم ...
میاد وسط حرفم: این چه حرفیه سحا؟! تو یه دختر تنهایی! مگه می شه تنها زندگی کنی ... دنیا پر از گرگه! اگه پیش مامان بزرگ باشی همه ی ما خیالمون از بابتت راحت می شه!
- حتماً می خواید خیالتون راحت باشه که سال به سال هم سراغی از من نگیرید ...
لحنش پر از رنجشه: سحا؟!
می پیچم توی یه کوچه خلوت ... سهیلا هم دنبالم میاد: خونه ت اینجاست؟!
کمی جلوتر می ایستم: نه ... توی خیابون نمی شه راحت حرف زد ... اینجا راحت تریم ...
- - برگرد خونه مامان بزرگ ... هنوز دیر نشده ... نذار اسمت بیفته سر زبونا ... نذار بدنام بشی!
- تو نگران من نباش ... من مواظب خودم هستم ... بهتره به فکر زندگی خودت باشی ...
مثل اینکه متوجه می شه هر چی بگه، من حرف خودمو می زنم ... دستمو می کنم توی کوله م ... سالنامه مو درمیارم ... یه برگه ازش می کنم ... با خودکاری که همیشه وسط سالنامه میذارم، آدرس خونه رو، روش یادداشت می کنم: این آدرس خونه ی منه ... ازت توقع ندارم که بیای! فقط برای این آدرس رو دادم که خیالت راحت باشه ... برای اینکه امنیت بیشتری داشته باشم، توی یه مجتمع مسکونی یه واحد آپارتمان اجاره کردم ... صاحبخونه هم پدرشوهر یکی از دوستامه ... آدمای خیلی خوبی هستن ...
برگه رو از دستم می گیره ... یه نگاه بهش میندازه و می ذاره توی کیفش ... میاد سمتم ... بغلم می کنه! بغلش می کنم ... منو به خودش می چسبونه و فشار می ده ... دستامو دور کمرش حلقه می کنم ... بوی مامان رو می ده ... چشمامو می بندم و یه نفس عمیق می کشم ... همیشه تشنه ی یه لحظه محبتم ... چقدر طعم محبت شیرینه ... و من چقدر بی نصیب!

لیلی، سوییج ماشینو می ده دستم: سحاجون! تو برو بشین تو ماشین، تا من درا رو قفل کنم و بیام ....
سوییچ رو از دستش می گیرم و از باشگاه خارج می شم ... پراید نقره ای لیلی، اونطرف خیابون پارک شده ... از خیابون رد می شم ... می شینم توی ماشین ... در حال بستن کمربندم که لیلی هم سوار ماشین می شه ... چون دیگه محدودیت زمانی ندارم و می تونم تا بعد از تاریک شدن هوا، بیرون باشم، تصمیم گرفتم به کلاسهای ایروبیک ادامه بدم ... بعضی روزا که لیلی میخواد بره خونه آفاق خانوم، من رو هم می رسونه ... آفتابگیر رو میارم پایین و یه نگاه توی آینه کوچیکِ پشت آفتابگیر میندازم ... مقنعه مو مرتب می کنم: لیلی! کاش هر روز میومدی خونه آفاق خانوم!
صدای خنده ش می پیچه توی ماشین ... توی راه انقدر حرف می زنیم که نمی فهمیم کی رسیدیم! از ماشین پیاده می شم و همراه لیلی سوار آسانسور می شیم ... دکمه 3 رو فشار می دم ... توی راهرو، رو می کنم سمت لیلی: بیا تو لیلی جون! یه چای با هم می خوریم، بعد می ری خونه مادر شوهرت!
- - نه عزیزم! خسته ای، مزاحمت نمی شم ... باشه برای یه وقت دیگه ...
- تو که همیشه می گی یه وقت دیگه ... نمی دونم یه وقت دیگه، کِی می رسه؟!
- - به همین زودی ها مزاحمت می شم ... آخه به خاطره قول دادم که هر وقت خواستم بیام خونت، به اونم خبر بدم تا بیاد ... با هم هماهنگ می کنیم و خبرش رو بهت می دم ...
- باشه ... خوشحال می شم ...
- - فعلا بای ...
- بای
کلیدو توی قفلِ در می چرخونم ... درو باز می کنم ... وقتی برمی گردم درو ببندم، نگاهم میفته به درِ واحد روبرو! خبری از لیلی نیست ... نیمی از تنش بیرونه ... زل زده به من ... سرمو به نشونه سلام، تکون می دم و به آرومی سلام می کنم ... اون هم سرشو تکون می ده ... اگه بایستم، فکر کنم تا فردا صبح دمِ در بایسته! بدون هیچ حرف دیگه ای، درو می بندم ... تو این مدت، انقدر فکرم مشغول بوده که بعد از جشن تولد آتوسا، با وجود اینکه ازش خوشم اومده بود، جدی بهش فکر نکردم! سرمو به چپ و راست تکون می دم ... سعی می کنم فکرشو از سرم بیرون کنم ...

لباسامو عوض می کنم ... یه تاپ و شلوارکِ سفیدطوسی می پوشم ... هوا سوز داره، واسه همین یه سوییشرت طوسی هم روش می پوشم ... موهامو با یه کش، بالای سرم می بندم ... یه تیکه از موهای جلوی سرمو از توی کش می کشم بیرون و میندازم توی صورتم ... یه جفت دمپایی عروسکی هم پام می کنم ... می رم توی آشپزخونه ... دو تا سیب زمینی برمی دارم ... پوست می کنم و خلال می کنم ... بعد از اینکه سرخشون می کنم، کمی روش پنیر پیتزا می ریزم ... زیر شعله رو خاموش می کنم تا پنیرا نسوزه ... می ریزمش توی یه بشقاب ... کمی سس گوجه می ریزم روش ... می رم توی اتاقم و می شینم روی تخت ... بشقاب رو می ذارم روی تخت ... می رم سمت کامپیوتر ... فیلم تایتانیک رو که امروز توی باشگاه از یکی از بچه ها گرفتم، می ذارم و مشغول تماشا می شم ... با چنگال میفتم به جون سیب زمینی ها ...

صدای در میاد ... حتماً لیلی اومده بهم سر بزنه ... فیلم رو استپ می کنم ... بشقاب رو که الان دیگه خالی شده، برمیدارم ... می رم توی آشپزخونه و می ذارمش توی سینک ظرفشویی ... سریع می رم سمت درِ ورودی ... درو باز می کنم ... اوه! خدای من! اون اینجا چیکار می کنه؟!
یه سینی دستشه که توش یه بشقاب برنج و یه کاسه خورش قیمه است ... کنارش هم کمی سبزی و یه کاسه ماسته ... یه نگاه به خودش میندازم ... یه تیشرت مشکی با یه گرمکن ورزشی مشکی پوشیده ... همه ی این دید زدنای من، بیشتر از دو، سه ثانیه طول نمی کشه ... سریع نگامو می دوزم بهش ... ولی نگاه اون به صورتم نیست ... داره از سرتا پامو برانداز می کنه ... ناخودآگاه اخمام میره تو هم ... سرشو میاره بالا: سلام سحاخانوم! مامان اینو فرستاده ...
هنوز دستِ راستم به دستگیره است ... با دست چپم سینی رو از دستش می گیرم: ممنون ... ازشون تشکر کنید ... راضی به زحمتشون نبودم ...
- - چه زحمتی؟! مامان می خواست دعوتتون کنه شام رو با ما بخورید، ولی لیلی گفت که خیلی خسته اید! واسه همین شام رو فرستاد! البته لیلی می خواست واسه تون بیاره، ولی آتوسا بدخواب شده ... لیلی هم بغلش کرده تا ببینه می تونه بخوابوندش!
داره باهام حرف می زنه، ولی نگاهش مرتب از بالا به پاپین و از پایین به بالا حرکت می کنه ... فکر می کنم هنوز آثار اخم روی پیشونیمه ... سعی می کنم توی حرف زدن باهاش جدی باشم: ممنون. سلام برسونید ...
خودمو می کشم داخل تا درو ببندم ... کمی سرشو میاره جلو: شب خوش سحا خانوم!
با گفتن "شب بخیر" درو می بندم ... "اینم یه چیزیش می شه ها!" باز هم سرمو تکون می دم تا فکر و خیال از سرم بره بیرون ... روش جدیدیه برای بیرون کردن افکار مزاحم از مغزم ... البته خیلی هم خوب جواب می ده!!!
سینی رو می ذارم توی آشپزخونه ... غذاها رو می ریزم توی ظرف تا ببرم شرکت و فردا واسه ناهار بخورم ... ظرفهای آفاق خانم رو می شوم و میذارم دم دست تا فردا صبح بدم بهش ...

دندونهامو مسواک می زنم ... کش موهامو باز می کنم ... دستی می کشم توی موهام ... نیم ساعت دیگه از فیلم مونده، ولی دیگه حوصله ی تماشای فیلم رو ندارم ... فیلم رو، روی کامپیوترم ذخیره می کنم تا بعداً سرِ فرصت ببینم ... می رم سراغ آهنگای هایده ... آهنگ "باده فروش" رو می ذارم ... خودمو میندازم روی تخت ... دراز می کشم و پتو رو می کشم روم ...

باده فروش مِی بده ... باده فروش مِی بده ...
باده ی نابم بده ... دردِ شرابم بده ...

آفتاب از اون گوشه ی ایوون پرید ...
عشق و بهار و همه چی پر کشید ...
خسته شدم از بدِ این سرگذشت ...
غم نمی خوام ... اشکِ من از حد گذشت ...

باده فروش مِی بده ... باده فروش مِی بده ...

دوست ندارم این همه بد دیدنا ...
باز به حقیقت برسونین منو ...
باده فروشان مِی و مستی می خوام ...
عمرو با باده پرستی می خوام ...

عاشق عشقم، منو باور کنین ...
باز دو سه جرعه، مِی و بیشتر کنین ...
عاشق و دیوونه بدونین منو ...
باز به حقیقت برسونین منو ...

باده فروش مِی بده ... باده فروش مِی بده ...

دلــــــــــــــــــم ...
اون از غصه به درد اومده ...
دنیا با من بر سرِ جنگ اومده ...
رحمی نداره دلِ صیادِ من ...
مِی بده تا غم بره از یاد من ...

باده فروش مِی بده ... باده فروش مِی بده ...

شبها، اشکِ چشمم، راه خودشو پیدا میکنه ... از گوشه ی چشمم می چکه و بالشم رو خیس می کنه ...
یه دامن سفید با گلهای آبی فیروزه ای که بلندیش تا پایین زانومه می پوشم ... تاپی به رنگ آبی فیروزه ای که روش یه سری نوشته های انگلیسی سفید داره، از توی کم
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان مخصوص موبایل رهایت می کنم | بی بی گل کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , دوسـ ـتـداران رمـان , رمانسرای بهارانه , رمان خانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52166

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا