تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رهایت می کنم (فصل ششم)


گوشی تلفنو برمی دارم و شماره می گیرم ... بعد از اولین بوق، گوشی رو برمی داره: بله؟!
- سلام
- - سلام
- می خوام باهات صحبت کنم
- - باشه. من بیام اونجا یا تو میای؟!
- هیچ کدوم. من تا 10 دقیقه دیگه دم درم ... می ریم بیرون ...
- - باشه

همون لباسای دیروزی رو می پوشم ... خیلی سریع آرایش می کنم ... موهامو جمع می کنم بالای سرم ... یه تیکه از موهامو میندازم توی صورتم ... به ساعت نگاه می کنم و میرم بیرون ... روبروی آسانسور، دست به سینه ایستاده و یه پاشو زده به دیوار ... یه شلوار پارچه ای نوک مدادی با یه پیراهن راه راهِ صورتی کمرنگ پوشیده ... این مدل تیپا خیلی بهش میاد ... می رم جلو: سلام
- - سلام ... به نظرم اگه توی خونه صحبت می کردیم بهتر بود!
سعی می کنم لحنم، قاطع و محکم باشه: ولی به نظر من اگه بیرون بریم و با هم صحبت کنیم بهتره!
نیشخند می زنه: هر طور راحتی ... بریم ...

مسیر خونه تا پارک رو کنار هم، قدم می زنیم ... کمی دست دست می کنم ... بالاخره زبونم باز می شه: جواب من به پیشنهادتون مثبته!
صدای خنده ی آرومشو می شنوم: می دونستم دختر عاقلی هستی! غیر از این ازت انتظار نداشتم!
- من شما رو به آرزوهاتون می رسونم، شما هم منو از ایران خارج می کنی و خرجمو تا 2 سال می دی ... به غیر از این هیچ چیز دیگه ای ازم نخواین ... شما به آزادیت می رسی ... من هم به یه زندگی دیگه که شاید بهتر از این زندگیم باشه شاید هم بدتر! این برای من یه ریسکِ بزرگه! ولی من تصمیم گرفتم ریسک کنم!
- - منظورت از اینکه می گی هیچ چیز دیگه ای ازت نخوام چیه؟!
- منظورم اینه که هیچ رابطه ای با هم نخواهیم داشت ... چه اینجا، چه اونجا!
- - مگه می شه؟! زمانی که عقد کنیم، تو زن منی! درسته که قراره از هم جدا بشیم، ولی من نمی تونم از حق خودم بگذرم! دیگه هم نمی خوام این چرت و پرتا رو بشنوم!
- من آمادگی هیچ رابطه ای رو ندارم! اینو بفهم! اگه شرطم عملی نشه، من موافقت نمی کنم!
می ایسته ... میاد روبروم ... زل می زنه توی چشمام ... یه نگاه عمیق ... شاید می خواد چیزی رو کشف کنه! نمی دونم! طاقت نگاهِ خیره شو ندارم ... سرمو میندازم پایین ... دستشو میذاره زیر چونه م ... سریع، سرمو میکشم عقب: به من دست نزن!
صدام محکم و بلنده ... هنوز داره خیره بهم نگاه می کنه: تو قبلاً با کسی رابطه داشتی؟!
پاهام سست می شه ... فکر می کنم فشارم افتاده ... نباید بفهمه! با زبونم، لبمو خیس می کنم: نه!
انقدر آروم و غیرمطمئن می گم که اگه می گفتم "آره" خیلی بهتر بود! یه ابروشو می ده بالا: می دونی چیه؟! عکس العمل اون شبت، حرفای امروزت، همه ی اینا باعث می شه این فکرو بکنم ... اینکه یه تجربه ی بد داشتی! اینطور نیست؟!
اعصابم متشنج می شه ... می خوام یه کشیده ی محکم بخوابونم توی گوشش ... ولی باید خودمو کنترل کنم: گفتم نه! تمومش کن! دیگه نمی خوام چیزی در این مورد بشنوم!
- - باشه ... ولی من از حقم نمی گذرم ... برام مهم نیست تو دختری یا نه! رابطه داشتی یا نه! من یه رابطه محدود و کوتاه می خوام نه یه رابطه همیشگی ... برای همین برام مهم نیست! بهتره زیاد خودتو اذیت نکنی ...
با تموم شدن حرفش، دوباره راه میفته ... می ره سمت بوفه: چی می خوری برات بخرم؟!
- فرقی نمیکنه، فقط یه چیز شیرین باشه!
بدون گفتن حرفی ازم دور می شه ... با دو تا بستنی چوبی و یه کیسه پر از شکلاتای رنگارنگ برمی گرده ... شکلاتا رو می گیره سمتم: بیا ... بخور تا فشارت بیاد سر جاش!
حیرونم ... چرا هر چیزی رو که اتفاق افتاده، می تونه حدس بزنه! شکلاتارو از دستش می گیرم: ممنون!
پاهام می لرزه ... چند تا شکلات می خورم، ولی فایده ای نداره ... بدون هیچ حرفی، کنارش راه می رم ... دستشو دراز می کنه و بستنی رو می گیره سمتم ... از دستش می گیرم و شروع می کنم به خوردن ... با اینکه حال خوشی ندارم، ولی خیلی می چسبه ...

خودمو میندازم روی تخت و به سقف خیره می شم ... بالشم از اشک خیس می شه ... می دونم که هیچ وقت نمی تونم یه زندگی معمولی داشته باشم ... دیگه هیچ وقت نمی تونم به عشق برسم ... زندگیمو به خاطر رسیدن به عشق، فنا کردم ... باید از اینجا برم ... باید دور عشقو خط قرمز بکشم ... راست می گه "عشق فقط توی کتاباس" ... واقعیت، همین زندگیِ نابود شده ی منه ... خودمو میسپارم دست تقدیر و سرنوشت ...

ای خدا ... ای خدا ... ای خدا ...
همه چی واسم غریبه ... همه چی رنگ فریبه ...
ای امیدِ ناامیدا ... برسون هرچی نصیبه ...

دیگه نیست صبر و قراری ... آخ چه روز و روزگاری ...
مگه ما رو دوست نداری ... ای خدا، کجای کاری؟!
ای خدا ... ای خدا ... ای خدا ...

ای خدا قسم به عشق و به همین حال پریشون ...
به وفای عاشقونو و به صفای چشم گریون ...
دیگه طاقتم تمومه ... دیگه فرصتی نمونده ... واسه ی عشق و عبادت ...

ای خدا قسم به رازم، که ازت نبوده پنهون ...
به تموم اشکِ چشمو به همین شام غریبون ...
دیگه طاقتم تمومه ... دیگه فرصتی نمونده ... واسه ی عشق و عبادت ...

دیگه نیست صبر و قراری ... آخ چه روز و روزگاری ...
مگه ما رو دوست نداری ... ای خدا، کجای کاری؟!
ای خدا ... ای خدا ... ای خدا ...
رژ صورتی رو می کشم روی لبم ... لبامو می مالم بهم تا رژ به خوبی روی لبم پخش بشه ... رنگ رژ لبم دقیقاً رنگ تاپ گردنیِ بلندیه که تنم کردم ... بلندیش تا پایین باسنمه که با یه ساپورت مشکی پوشیدم ... یه ترانه شاد می ذارم ... صداشو تا آخر زیاد می کنم و شروع می کنم به رقصیدن ...
انگار یه نفر داره درو از جا می کنه ... سریع می رم سمت کامپیوتر، آهنگو قطع می کنم ... با حالت دو، می رم سمت در ... درو باز می کنم ... اخماش تو همه: یک ساعته دارم در می زنم! چه خبرته؟! مثل اینکه آپارتمانه ها! حالا من هیچی! دیگران آسایش نمی خوان!؟
خیلی عصبیه ... پیش خودم فکر می کنم راست می گه ... وقتی می خواستم صدای آهنگو زیاد کنم، اصلا به این فکر نکردم که توی یه مجتمع مسکونیم ... فکر کردم اینجا خونه خودمه ... همین!
از کنارم رد می شه و میاد توی خونه ... خودمو می کشم عقب تا باهام برخوردی نداشته باشه: کجا؟!
با پررویی برمی گرده و زل می زنه توی چشمام: اومدم به نامزدم سر بزنم!
هنوز در بازه و دستم به دستگیره: برو، هر وقت عقد کردی، تشریف بیار!
سرجاش ایستاده: بهتره درو ببندی! خوب نیست کسی تو رو با این لباسا ببینه!
داغ می شم ... یهو یادم میفته که چی تنم کردم ... همیشه منو بدون حجاب دیده، ولی الان ... تاپی که پوشیدم خیلی بازه ... از پشت که نصف کمرم لخته ... از جلو هم که ... وای خدای من! بی اختیار دستمو می ذارم روی سینه م ... می خنده ... ولی از جاش تکون نمی خوره: درو ببند!
- برو بیرون! من با تو احساس امنیت نمی کنم که بخوام درو ببندم!
میاد جلو ... مچ دستمو که به دستگیره گرفتم، می گیره توی دستشو و با قدرت می کشه ... مطمئناً هیچ وقت زورم بهش نمی رسه! دستم از دستگیره جدا می شه ... کمی هلم می ده عقب ... درو می بنده ... بدون اینکه بهم نگاه کنه، می ره سمت اتاق خواب ... همونجا می ایستم ... جرأت نمی کنم برم پیشش ... ای کاش همین جا می موند تا من می رفتم توی اتاق ... اینطوری می تونستم لباسمو عوض کنم! عجب غلطی کردما!

هنوز توی اتاق خوابمه ... یعنی داره چیکار می کنه؟! نمی دونم برم یا نه! بالاخره دلو می زنم به دریا و می رم سمت اتاق خواب ... توی چارچوب در می ایستم ... روی تختم نشسته و سرشو بین دو تا دستش گرفته: بالاخره از دمِ در دل کندی؟!
سرشو بلند می کنه و به کنارش اشاره می کنه: بیا بشین اینجا!
اخمام می ره تو هم: پاشو برو بیرون! قرار نیست با یه پیشنهاد ازدواج به خودت اجازه بدی وقت و بی وقت به خونه ی من رفت و آمد کنی ... برو هر وقت عقد کردیم، بیا !
با لجاجت به سمت چپش اشاره می کنه: بیا اینجا بشین!
- نمی شینم ...
صداشو می بره بالا: گفتم بیا بشین! چرا اینقدر یکدنده ای؟!
مشخصه که هر چی من بگم، فایده ای نداره ... می رم سمت تخت ... هنوز به تخت نرسیدم که از جاش بلند می شه ... بی اختیار چند قدم می رم عقب ... می ترسم ... از شدتِ ترس می لرزم ... میاد سمتم ... بازوهامو می گیره توی دستش: کاریت ندارم! باور کن!
"آخه چطوری باور کنم؟!"
خیره می شه توی چشمام ... می ترسم از اتفاقی که قراره دوباره بیفته! می ترسم از این نزدیکی! می ترسم از این تنهایی! می ترسم از بی آبرویی! می ترسم از بازیچه شدن!
ولی هیچ تلاشی برای بوسیدنم نمی کنه ... بعد از گذشتن دقایقی طولانی، منو می کشه سمت خودش ... دستاشو دور کمرم حلقه می کنه ... یه دستشو میاره بالاتر و سرمو می چسبونه به سینه ش ... سرشو می ذاره روی سرم ... بوی ادکلن تلخش می ره توی دماغم ... از بوش خوشم میاد ... با تمام استرسی که دارم، چند تا نفس عمیق می کشم!!!

منو از خودش جدا می کنه ... دوباره خیره می شه توی چشمام ... می ترسم از گذر زمان ... می ترسم از اینکه این آغوش گرم برسه به هم آغوشی توی تخت ... دستمو می گیره ... منو دنبال خودش می کشونه توی سالن ... می شینه روی فرشی که وسط سالن پهنه ... دستمو می کشه تا منم بشینم ... می شینم ... سرشو می ذاره روی پام: می خوام روی پات بخوابم! اگه خوابم رفت و اذیت شدی، سرمو بذار پایین!
دیگه حرفی نمی زنه ... خونه غرق سکوت می شه ... نمی دونم چقدر می گذره، ولی صدای نفس هاش منظم می شه ... البته کمی هم تنفسش صدا داره، شاید به خاطر اضافه وزنش باشه ... با خوابیدنش، ترس و استرسم کمرنگ می شه ... خیلی کمرنگ ... آروم می شم ... خیلی آروم ...
سرش هنوز روی پامه ... یه نگاه به سرتاپاش میندازم ... یه گرمکن مشکی با خطای سفید پاشه ... یه تیشرت یشمی هم تنش کرده ... نگامو از بالاتنه ش میارم بالاتر و خیره می شم به نیمرخ صورتش ... یه صورت معمولی ... خیلی معمولی ... فقط وقتی نگام می کنه، یه برقی توی چشماشه ... این برقو تا حالا تو نگاه هیچ کسی ندیدم!
نگامو از صورتش می گیرم و به دیوار سفیدِ روبروم خیره می شم ... دردای قدیمی میان سراغم ... می دونم درد و غم همیشه همراهمه ... اونچه بر من گذشته، چیزی نیست که فراموش بشه ... قطره های اشک از چشمم می چکه ... سرمو می گیرم عقب تر، تا اشکم صورتشو خیس نکنه ...

شـَــبـــهـــا
زيـر دوش آب ســرد
رهــا ميکـنـم بـغــض زخـــمـهـايـم را
در حالي که هـــمـــه ميگويند:
خـــ ـوش به حـــالــَــش ...
چه زود فـَــرامــــــوش کــَـرد!

*********
تکون می خوره ... ولی سرشو از روی پام برنمی داره ... پام کاملاً بی حس شده و گز گز می کنه ... بالاخره سرشو برمی داره ... می شینه روبروم ... نگاشو می دوزه به نگام ... پامو جابجا می کنم و با دستم چند تا ضربه ی آروم می زنم به پام ... یه درد خیلی بدی می پیچه توی پام ...
هنوز داره نگام می کنه: ببخشید! گفتم که اگه خوابم رفت و اذیت شدی، سرمو بذار روی زمین ...
حرفی نمی زنم ... دستی می کشه توی موهاش و مرتبشون می کنه: ممنون که اجازه دادی پیشت باشم! به این بودن کنارت احتیاج داشتم! تنها بودم، خیلی تنها!
"یعنی تنها تر ازمن! مگه تنهاتر از منم تو این دنیا هست؟! یعنی خدا تو رو هم تنها گذاشته!؟ تو که یه خونواده ی خوب و صمیمی داری! تو دیگه چته؟!"
هنوز پام درد می کنه و گز گز می کنه ... کمی خودمو جابجا می کنم: یه لطفی کن تا زمانی که عقد نکردیم دیگه اینجا نیا ... خواهش می کنم!
تمام التماسمو می ریزم توی نگام: خواهش می کنم! من اینطوری احساس امنیت نمی کنم!
- - باور کن نمی خوام بهت آسیب برسونم! فقط می خوام پیشت باشم!
- برام فرقی نمی کنه که برای چی میای اینجا! می خوای آسیب برسونی یا نه! فقط تا قبل از عقد، دیگه نیا پیشم ... باشه؟!
چیزی نمی گه ... دوباره خواهش می کنم ... نگام می کنه ... باز هم خواهش می کنم ... چیزی نمی گه ... می خوام لب از لب باز کنم و دوباره خواهش کنم که به حرف میاد: باشه ... تا زمانی که عقد کنیم دیگه نمیام اینجا ...

از جاش بلند می شه ... می ره سمت در ... درو باز می کنه و می ره بیرون ... قبل از اینکه درو ببنده، سرشو برمی گردونه: ممنون سحا!
حرفی نمی زنم ... صدای بسته شدن در، سکوت خونه رو می شکنه ...

روی چمنای نمناک نشستم ... پاهامو دراز کردم ... دستامو پشت سرم روی زمین گذاشتم و وزن بدنمو انداختم روش ... سرمو رو به آسمون گرفتم و به آسمون صاف و آفتابی نگاه می کنم ... صدای هیاهو از هر سوی پارک به گوش می رسه ... بچه ها در کنار بزرگترا بازی می کنن ... دخترا، سبزه گره می زنن ... یه عده ای مشغول به سیخ کشیدن تکه های مرغِ زعفرون زده ان ... چند تا پسر جوون، کمی اونورتر، بساط کبابشون رو به راه انداختن ...
خسته از دیدن، سرمو میندازم پایین ... پاهامو جمع می کنم و دستامو دورِ پاهام حلقه می کنم ... ترانه ی شهره رو زمزمه می کنم:

غم رو قلبِ خسته ی من خزه بسته ...
طاقتم مثل دلم در هم شکسته ...
دوست دارم جاری بشم مثل تو، امـــا ...
نمی تونم ... خسته ام ... خسته ی خسته ...

کاش یه جوری منو از من می گرفتی ...
کاش منو به دست موجا می سپردی ...
من تو این خستگیا دارم می پوسم ...
کاشکی این خسته رو با خودت می بردی ...

نمی دونی چه غمِ سختیه موندن ...
موندن و به روی خود درا رو بستن ...
رفتن از یادِ همه مثل یه قصه ...
تو فراموشی به مرگ خود نشستن ...

جعبه های پیتزا رو می ذاره جلوم ... میاد کنارم می شینه ... مثل من پاهاشو جمع می کنه و دستاشو دور پاهاش حلقه می کنه ... اونم مثل من، نگاش به روبروشه: چرا اینقدر غمگینی؟!
منتظر یه تلنگرم که اشکم بریزه پایین ... کاش ادامه نده ... دوست ندارم تو این هیاهو، گریه کنم!
- - چرا اینقدر تنهایی ؟!
تلنگرشو می زنه ... اشکم فرو می چکه ... هنوز چشمام، از پشتِ پرده ی اشک، داره روبرو رو می بینه: از خیلی وقت پیش تنها بودم ... شاید از بچگی ... انقدر تنها بودم که یادم نمیاد از کِی؟! ... با اون تصادف لعنتی تنها تر شدم ... ولی الان خیلی تنهام ... تو این 5 ماه، مزه ی تنهایی رو بیشتر حس می کنم ... وقتی یه برادر داشته باشی که یه روز برای همیشه تو رو تنها بذاره و بره ... 2 تا خواهر داشته باشی که زندگیشون رو به خواهرشون ترجیح می دن و حتی زحمت یه تلفنو به خودشون نمی دن و اگه یه روزی سراغت میان و ازت می خوان که برگردی، فقط به خاطر حفظ آبروشون پیش فامیل شوهرشونه نه خودت! اونوقته که تنهایی مثل خوره میفته به جونت ...
دستاشو از هم باز می کنه ... دست چپشو می ذاره روی شونه ... منو می کشه سمت خودش ... دستام از هم باز می شه ... سرمو می چسبونه روی سینه ش ... بوی عطر تلخش با بوی چمنِ نمدار قاطی می شه و می ره توی ریه هام ...
- منو از اینجا ببر! هوای اینجا برام سنگینه ... شاید توی غربت، آرومتر بشم!
سرشو می ذاره روی سرم: هوای اینجا برای منم سنگینه!

*********

دامن لنگی مشکیمو که گلهای درشت زرد و نارنجی داره دور کمرم می بندم ... بندشو به شکل پاپیون گره می زنم ... یه بلوز مشکی ساده و چسبون می پوشم ... موهامو مثل همیشه دورم رها می کنم ... یه جفت دمپایی ساده ی مشکی هم پام می کنم ... مشغول آرایش صورتم می شم ... یه آرایشِ مات نارنجی که باعث می شه کمی برنزه تر از همیشه به نظر میام ...
از اتاق میام بیرون و به سمت آشپزخونه حرکت می کنم ... میوه هایی رو که شستم و گذاشتم توی سبد، خشک شده ... یه دستمال دیگه بهش می کشم و می چینمشون توی یه ظرف بزرگ ... ظرف میوه رو می ذارم روی اپن ... آب کتری هم جوش اومده، چای رو هم دم می کنم ... استکانها رو آماده می ذارم توی سینی و قندونو می ذارم کنارش ...
از آشپزخونه میام بیرون و یه نگاه به صفحه ی موبایلم میندازم ... ساعت 6:50 عصرِ 15 فروردین رو نشون می ده ... کمی استرس دارم ...
می رم توی اتاق ... بعد از اینکه از جلوی آینه رد می شم و دوباره خودمو برانداز می کنم، به سمت پنجره می رم ... پیشونیمو می چسبونم به شیشه و محوِ تماشای بیرون می شم ...
صدای زنگِ در بلند می شه ... سرمو از شیشه جدا می کنم ... سلانه سلانه می رم سمت در ... هر قدمی که به سمت در برمی دارم، استرسم بیشتر می شه ...
حاج صادق کت و شلوار خوش دوختی تنش کرده و روبروی در، کنار آفاق خانوم ایستاده ... با گفتن "سلام، خوش اومدن" تعارفشون میکنم بیان تو ... پشت سرشون، لیلی و ایمان و آتوسا وارد می شن ... احوالپرسی گرمی باهاشون می کنم ... لیلی میاد جلو و خیلی سریع باهام روبوسی می کنه و وارد خونه می شه ... با خاطره و محمود هم سلام و احوالپرسی می کنم و دعوتشون می کنم که وارد خونه بشن ...
با یه دسته گل بزرگ رز قرمز، روبروم ایستاده ...
- سلام
لبخند می زنه: سلام
با گفتن "بفرمایید" دسته گلو به سمتم می گیره ... دسته گلو از دستش می گیرم: بفرمایید ... خوش اومدین ...
یه کت و شلوار مشکی براق و خوش دوخت با یه پیراهن سفید پوشیده ... خوش تیپ شده! نمی دونم چطور با این شکم بزرگ و این همه اضافه وزن، می تونه خوشتیپ باشه؟!
میاد داخل ... می ره کنار آفاق خانوم می شینه و دستشو می گیره توی دستش ... یه نگاه به همه شون میندازم: خیلی خوش اومدین ... چای میل می کنید یا میوه؟!
آفاق خانوم نگاهی بهم میندازه: حالا که می خوای زحمت بکشی، میوه بیار دخترم!
بشقاب های میوه خوری و کارد ها رو می چینم ... ظرف میوه رو از روی اپن برمی دارم و می گیرم جلوشون ... با گفتن "ممنون" میوه برمی دارن ... ظرف میوه رو می ذارم سرجاش و برمی گردم و کنارشون می شینم ... سکوت سنگینی بر فضای خونه حکمفرماست ... سرمو میندازم پایین و با انگشتای دستم بازی می کنم ...
حاج صادق سیب قرمزی رو که توی بشقابشه، برمیداره و می گیره توی دستش و شروع می کنه به پوست کندن: خوب دخترم، خودت می دونی برای چی مزاحمت شدیم! خیلی دوست داشتم که پدر و مادرت هم اینجا بودن ... رسم اینه که دخترو باید از پدرش خواستگاری کرد! ولی کار دنیاست دیگه! خدا رحمتشون کنه ...
زمزمه های کوتاهی که از بینش می شه "خدا رحمتشون کنه" رو شنید، توی فضای خونه می پیچه ...
یادِ آقاجون و مامان، دلمو ابری می کنه ... سرمو میندازم پایین تا کسی نگاه اشکیمو نبینه: ممنون ...
حاج صادق حرفشو ادامه می ده: البته من به حاج خانوم گفتم که اگه دوست داری خواهراتو دعوت کنی، تا به عنوان بزرگترت توی مراسم حضور داشته باشن، ولی مثل اینکه خودت قبول نکردی! من هم نمی خوام اصرار کنم ... لیلی یه چیزایی برام تعریف کرده ... خوب شاید حق با تو باشه دخترم!
یه نفس عمیق می کشه: وقتی ایوب تو رو پیشنهاد داد، خیلی خوشحال شدم که دختری مثل تو عروسم می شه!
خنده ی بلندی سر می ده: پدرسوخته، سلیقه ش به باباش رفته!
با گفتن حرف حاج صادق، همه می خندن ... من هم می خندم ... حالم کمی بهتر می شه ... سرمو میارم بالا و به حاج صادق نگاه می کنم ... یه لبخند پدرانه ی مهربون می زنه: خوب بابا، حالا پاشو برو توی اتاق و حرفاتو با این گل پسرِ ما بزن ...
وقتی می بینه از جام تکون نمی خورم، دوباره حرفشو تکرار میکنه: پاشو بابا! پاشید برید با هم حرفاتونو بزنید ... البته زیاد طولانی نشه که منِ پیرمرد، پاهام درد می کنه و نمی تونم زیاد منتظر بمونم ...
از جام بلند می شم ... نگاهم میفته به لیلی ... چشمک می زنه و می خنده ... از خنده ی شیطونش، خنده م می گیره ... سعی می کنم خنده مو جمع کنم، ولی نمی شه ... لبمو به دندون می گیرم و سریع به سمت اتاق حرکت می کنم ... پشت سرم وارد اتاق می شه ... می شینم روی تخت ... صندلی چرخدارو کمی جابجا می کنه و می شینه روش ... سرم پایینه ...
- - اگه سوالی داری، می تونی بپرسی ...
- فعلا چیزی به ذهنم نمی رسه ...
- - من بهشون نگفتم که با هم صحبت کردیم ... به هر حال باید کمی طولش بدیم ... نمی شه پاشیم بریم بیرون بگیم حرفی برای گفتن نداریم!
سکوت می کنم ...
- - واقعاً نمی خوای خواهرات توی مراسمت باشن!؟
- نه!
- - اگه مشکلی نداری، کارامونو انجام بدیم و هفته ی دیگه عقد کنیم ... هر چی زودتر عقد کنیم، زودتر می تونیم برسیم اونور ...
- نه، من مشکلی ندارم ... هر وقت باشه، برای من فرقی نمی کنه ...
- - خوبه ...
- دوست ندارم، جشن خیلی مفصل باشه ... اگه یه عقد محضری ساده باشه، خیلی بهتره ...
- - نظر منم همینه ... ولی نمی دونم چطوری مطرحش کنم ... مطمئنم که مامان اینا مخالفت می کنن ...
- خوب بهشون بگو نظر هر دومونه ...
- - باشه، می گم ... ببینم چی می شه ...
- بعد از عقد، چقدر طول می کشه تا بریم؟!
- - دقیقاً نمی دونم ... ولی چند ماهی طول می کشه ...
حرفامون ته می کشه ... نگاه خیره ش باعث می شه سرمو بیارم بالا ... نگاهش روی صورتم می چرخه: چقدر خوشگل شدی! آرایش برنز خیلی بیشتر بهت میاد!
دوباره چشماش برق می زنه ... هیچ عکس العملی نشون نمی دم فقط گنگ و مات نگاش می کنم ... از تعریفش حس خاصی بهم دست نمی ده ... حرفش روی دختری که احساساتشو کشته، تأثیری نداره ... دختری که احساسات دخترونه شو، شبها با اشکهای چشمش، بیرون می ریزه ... دختری که قلبشو به روی پسری که قراره باهاش ازدواج کنه و بعد از 2 سال ازش جدا بشه، بسته! رنگ نگاش تغییر می کنه ... نمی دونم چی تو نگاشه ... دیگه برق نمی زنه ...

تنها شادی زندگیم این است که هیچکس نمی داند تا چه حد غمگینم
مانتوی سفیدمو با یه دامن شلواری سفید می پوشم ... موهامو با کلیپس بالای سرم جمع می کنم ... شال سفیدی رو که گلهای آبی ریزی توش داره، سرم میندازم ... کفشای عروسکی سفیدمو که یه پاپیون آبی کوچولو روشه، پام می کنم ... آرایش صورتی ملایمی صورتمو پوشونده ... موبایل و شناسنامه مو می ذارم توی کیف دستی سفید کوچیکم ... دسته کلیدمو برمی دارم و می رم توی سالن و منتظر می مونم ...
لحظات به کندی می گذره ... حال و هوای غریبی دارم ... حتی الان که دارم عروس می شم و اسم یکی دیگه داره می ره توی شناسنامه م، بازم تنهام! "خدایا! سهم من از این دنیا چیه؟! تنهایی؟! بی کسی؟! بی آبرویی؟! یا شاید غربت؟!" بغض به سمت گلوم هجوم میاره ... چند تا نفس عمیق می کشم تا بغض، راه اومده رو برگرده!

چند تا ضربه ی آروم به در، باعث می شه به خودم بیام ... درو باز می کنم ... کت و شلوار سرمه ای با یه پیراهن آبی آسمونی تنش کره ... یه جفت کفش مشکی براق پاش کرده ... نگاهمو می دوزم به صورتش ... معلومه تازه از حموم اومده ... حسابی صفا داده !
- سلام
- - سلام به عروس خانومِ خوشگل ِ سفیدپوش!
- ممنون آقاداماد سورمه ای پوشِ خوشتیپ!
با شنیدن حرف پر از شیطنتم، لبخند عمیقی می شینه روی لبش ... میام بیرون ... درو می بندم ... دستشو میاره جلو تا دستمو بگیره ... دستشو می گیرم و می ریم سمت آسانسور ... همگی پایین منتظرمونن ... لیلی با دیدنمون، به آرومی کل می کشه ... خنده ی سرخوشی سر می ده: به به! بالاخره عروس و داماد تشریف آوردن ...
خاطره قدمی به سمتم برمی داره و صورتمو به آرومی می بوسه: سلام به زن داداش گلم!
صورتم از شرم سرخ می شه ... دست خاطره رو به گرمی فشار می دم ... در حالی که دست خاطره توی دستمه، با بقیه هم خوش و بشِ مختصری می کنم ... با حرف حاج صادق که ازمون می خواد راه بیفتیم تا به قرارمون با محضردار برسیم، به سمت ماشینها حرکت می کنیم ... درِ سمند سفیدشو باز می کنه ... میشینم توش ... درو می بنده ... ماشینو دور می زنه و می شینه پشت رل ... استارت می زنه و راه میفته ...
سرعتش زیاد می شه ... دنده عوض می کنه: حالت خوبه؟!
- آره خوبم ...
- - آخه دستت خیلی یخ بود!
کمی مکث می کنه ... حرفشو ادامه می ده: نگران چیزی نباش ... این
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل رهایت می کنم | بی بی گل کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان خانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمانسرای بهارانه , رمــــــان زیبــا ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52165

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا