تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رهایت می کنم (فصل هفتم)



با صدای هستی که می گه "تموم شد" چشمامو باز می کنم ... آرایش طلایی نارنجی، صورتمو برنزه تر کرده ... ولی خیلی خوشگل شدم! موهامو به صورت باز دورم ریخته ... تنها کاری که روی موهام انجام داده، اینه که فرهاشو منظم تر کرده ... جلوشو به یه سمت ریخته و یه تاج ظریف و خوشگل نقره ای گذاشته روی موهام ... ساده و شیک! همون طور که می خواستم!
می رم سمت یکی از اتاقا تا لباسمو بپوشم ... با کمک یکی از شاگردای هستی، لباسمو تنم می کنم ... یه لباس سفید که از بالا دو تا بند ظریف روی شونه هام می خوره ... روی قسمت سینه هم سنگ دوزی خیلی ظریفی شده ... توی کمر کاملاً تنگه و باریکی کمرو به خوبی نشون می ده ... از کمر به پایین به تناسب گشاد می شه ... بلندیش تا وسط ساق پامه ... یه لباس ساده و خیلی خوشگل ...
هستی یه نگاه به سرتاپام میندازه: وای! خدای من! مثل عروسکا شدی! بچرخ ببینم ...
یه چرخ می زنم ... صدای به به و چه چه هستی و شاگرداش، باعث میشه بقیه ی مشتری های آرایشگاه، توجهشون به من جلب بشه ... خودمو توی آینه نگاه می کنم و با دیدن خودم ذوق مرگ می شم!
لیلی هم که کارش تموم شده، از توی اتاق بغلی میاد بیرون: وای! سحا جون! چقدر ناناز و خوردنی شدی!
سرشو میاره نزدیک گوشم: بیچاره ایوب! چطوری تا شب تحمل می کنه؟!
لپام گل میندازه ... لبمو به دندون می گیرم تا خنده م نگیره ... من همین طوری خدای اعتماد به نفسم! اینا هم با این تعریفاشون منو بردن به اوج!

*********

دسته گلی از رزهای قرمز دستشه ... کت و شلوار نوک مدادی با یه پیراهن یاسی پوشیده به همراه یه کروات راه راه توسی مشکی ... مثل همیشه با کت و شلوار عالیه!
هنوز دم در ایستاده و منتظر دستور فیلمبرداره تا حرکت کنه و بیاد سمت من ... خاطره هم پشت سرش ایستاده ... با حرکت سر و گردن به هم سلام می دیم ... بالاخره فیلمبردار آماده می شه و اکی می ده ...
دسته گلو توی دستش جابجا می کنه و به سمتم حرکت می کنه ... توری روی صورتم نیست که بخواد کنار بزنه ... خیره می شه توی چشمام ... سرشو خم می کنه و لبامو به آرومی می بوسه ... در حالی که لبخند روی لبامه، نگامو می دوزم بهش ... می خنده: چقدر خوشگل شدی! همیشه خوشگلی ولی آرایش برنز روی صورتِ تو، یه چیز دیگه اس!
خنده م عمیق تر می شه: ممنون!
دسته گلو می ده دستم ... ازش تشکر می کنم ... لیلی شنل رو می ده دستش ... به کمکش شنلو می پوشم ... دستمو دور بازوش حلقه می کنم و به سمت درِ ورودی راه میفتیم ... با کل و دست و سوت، مسیرو طی می کنیم و سوار ماشین می شیم ... استارت می زنه و راه میفته: چقدر تو این لباس بانمک شدی!
- به نظرت خوبه؟!
- - آره، خیلی خوبه ... از اینکه متفاوتی، خوشم میاد!

*********

چند دقیقه ای تأخیر داریم ... سریع از پله های آتلیه می ریم پایین ... یکی از خانمهایی که پشت میز نشسته، بلند می شه و ما رو راهنمایی می کنه ... 5 دقیقه ای منتظر می مونیم، تا بالاخره عکاسشون که یه خانم میانساله، وارد اتاق می شه ...
تو ژستای مختلف عکس می گیریم ... از همه ی ژستایی که می ده خوشم میاد ... از یکیشون خیلی بیشتر خوشم میاد ... اونم ژستیه که ایوب رو یه کاناپه ی خیلی شیک نشسته ... منم سرمو گذاشتم روی پاش ... یه آینه و یه رژ لبم دستمه و مشغول آرایش کردنم ... ایوب هم دستشو آورده بالا و نگاهش به ساعتیه که تو دستشه ... کلاً با این ژست حال کردم!
کارمون توی آتلیه تموم می شه ... دوباره دستمو دور بازوش حلقه می کنم ... با هم از پله های آتلیه میایم بالا و سوار ماشین می شیم و به سمت تالا راه میفتیم ...

بلا ای بلا دختر مردم ... بلا ای بلا بوی گل گندم ...
بلا اون قد رعنات ... پر از ناز و کرشمه س ...
نگاه کن جای پامون ... همون جا لب چشمه س ...
بلندام ... بلندام ... فقط من تو رو می خوام ...
می ترسم که رقیبون، سر رات بذارن دام ...

همراه با آهنگ اندی، می خونه و روی فرمون ضرب می گیره ... دوباره غم داره راهشو به دلم پیدا میکنه ... سعی می کنم پسش بزنم ... می دونم که سخته ... ولی چاره ای نیست! همین امشبو باید تحمل کنم ... باید شاد باشم و لبخند بزنم ... فقط همین امشب ... از الان تا آخر شب!
دست به دست وارد سالن می شیم ... صدای دست و کل از همه جای سالن به گوش می رسه ... ارکستر هم به خاطر ورود ما، آهنگ "بادا بادا مبارک باد" می زنه ... هنوز چند قدم بیشتر برنداشتیم که فیلمبردار از ایوب می خواد که شنل منو دربیاره ... ایوب گره شنلو باز می کنه و درش میاره ... با اشاره ی فیلمبردار به سمت جایگاه عروس و داماد حرکت می کنیم ...

صدای هلهله و شادی، هیجانمو زیاد می کنه ... تپش قلبم کمی بالا می ره ... با هم، چند تا پله رو بالا می ریم و توی جایگاه می شینیم ... اولین کسی که میاد بالا تا بهمون تبریک بگه، آفاق خانومه ... در حالی که یه لباس مجلسی بادمجونی خیلی شیک پوشیده و موهای شرابیشو شنیون کرده، میاد سمت من ... از جام بلند می شم و سریع سلام می کنم ... منو می کشه توی بغلش: سلام به عروس خوشگلم! مبارک باشه عزیز دلم! انشاءالله کنار هم خوشبخت بشید ...
منو از خودش جدا می کنه: خیلی ناز شدی سحا جون! باور کن جدی می گم!
باور می کنم که جدی می گه!!! لبخند ملیحی می زنم و ازش تشکر می کنم ... از جلوم رد می شه و می ره تو آغوش ایوب ... خیلی محکم بغلش می کنه ... صدای موزیک کر کننده است ... هیچی از حرفایی رو که بین آفاق خانوم و ایوب رد و بدل می شه، نمی شنوم! بی خیال صحبتاشون، به جمعیت نگاه می کنم ... دخترای جوون، مشغول رقص و پایکوبی ان ...

از لیلی و خاطره فعلا خبری نیست ... فکر می کنم رفتن تو اتاق پرو تا آماده بشن و بیان ... بالاخره آفاق جون هم از گل پسرش دل می کنه! و می ره سمت جمعیت ... سر هر میز سرکی می کشه، خوش و بش می کنه و می ره سراغ میز بعدی ...

بی اختیار نگام بین جمعیت می چرخه ... دو نفر دارن به سمت جایگاه میان ... دقیق نگاه می کنم ... درسته، خودشونن! سهیلا یه کت و دامن مشکی خوش دوخت پوشیده و یه شال مشکی طلایی انداخته روی موهای شنیون شده ش ... به نظرم خیلی خانم شده ... خیلی سریع خودشو به من می رسونه ... حس می کنم می خواد منو بغل کنه ... دستامو از هم باز می کنم ... تو آغوش هم فرو می ریم ... خودشو ازم جدا می کنه و بهم نگاه می کنه: خیلی بی معرفتی سحا! دو روز مونده به جشن عروسیت، باید بفهمیم که داری عروس می شی؟!
نمی خوام روزم خراب بشه: بهتره بحث نکنیم، چون به جایی نمی رسیم! هر دو حق به جانبیم ... بحث دو تا آدم حق به جانب هیچ وقت به جایی نمی رسه! پس بی خیال آبجی بزرگه!
رنجش توی صورتش بیداد می کنه ... ولی اونم ترجیح می ده بی خیال بشه ... به زور لبخند می زنه: مبارک باشه عزیزم! خیلی خوشگل شدی ... یه عروس ملوس!
سیما کمی میاد جلوتر ... یه کت قرمز با یه شلوار مشکی پوشیده و یه روسری کوتاه مشکی هم انداخته روی سرش ... با نزدیک شدن سیما، بالاخره سهیلا کوتاه میاد و ازم فاصله می گیره ... دستمو دراز می کنم و با سیما دست می دم: سلام! خوش اومدی!
سیما دستمو فشار می ده ... میاد جلو و بوسه ی کوتاهی روی گونه م می شونه: مبارک باشه سحا! آرزو می کنم خوشبخت بشی! هر چند با این کارت هم حرف و حدیث زیادی پشت سرِ خودت درست کردی، ولی هر چی باشه از بی خبری و زندگی مجردی بهتره!
دلم از دستش می گیره ... قلبم فشرده می شه ... خواهری که هیچ وقت نقشی توی زندگیم نداشته، از راه رسیده و متلک بارونم می کنه! اگه اصرار حاج صادق نبود، هرگز حاضر نمی شدم حتی یک نفر از اعضای خانواده م توی عروسیم حضور داشته باشن! ولی چه کنم که حاج صادق اصرار کرد که باید خانواده ت توی جشن حضور داشته باشن، چون درِ دروازه رو می شه بست، ولی درِ دهن مردمو نه! با استدلال حاجی و اصرارهای زیادش، مجبور شدم واسه تک تک فامیل پدری و مادری، کارت دعوت بفرستم ...
ترجیح می دم جوابِ حرفِ نیشدارشو ندم ... می رن سمت ایوب ... دو قدم برمی دارم تا کاملاً بهشون نزدیک بشم ... بهم معرفیشون می کنم ... تبریک می گن و آرزوی خوشبختی می کنن ... سیما با سر به سهیلا اشاره می کنه که برن ... سهیلا دستی به بازوم می کشه: لباست خیلی خوشگله!
و بدون اینکه منتظر جواب من باشه، همراه سیما از پله ها می رن پایین ... با نگاه تعقیبشون می کنم ... تقریباً همه اومدن ... نگاه همه به سمت منه ... مطمئنم همه اومدن دنبال سوژه ... و حتماً تا یه مدت سوژه ی محفلای خانوادگیشون می شم!

با بی اعتنایی سرمو می چرخونم ... نگاهم میفته به لیلی و خاطره ... خاطره یه پیراهن دکلته صورتی پوشیده که بلندیش تا روی زانوش می رسه ... لیلی هم لباس شب مشکی فوق العاده خوشگلی پوشیده ...
لیلی در حالی که دست آتوسا تو دستشه، همراه خاطره میاد بالا ... بعد از اینکه تبریک می گن، چند تا عکس یادگاری با من و ایوب می گیرن ...

بالاخره نوبت می رسه به آهنگای قاسم آبادی ... لیلی جیغ خفه ای می کشه: آخ جون! من که رفتم ...
بدون توجه به آتوسا، خودشو می رسونه پایین و شروع می کنه به رقصیدن ... خاطره سرشو تکون می ده و می خنده: دیوونه است به خدا!
هنوز خنده رو لباشه ... آتوسا رو بغل می کنه و می ره پایین ...

دستمو می گیره توی دستش: خانومِ خوشگل من چرا یه دفعه ساکت شد؟!
از تعریفاش خوشم میاد ... یه حسِ شیرین بهم می ده ... سرمو می چرخونم سمتش: نمی خواستم امشب اینجا باشن!
- - چرا؟!
- واسه اینکه تا حالا نبودن، حالا هم که اومدن، نیش و کنایه هاشونو آوردن ... دوسشون ندارم!
دستمو فشار می ده: خودتو اذیت نکن ... بذار هر چی می خوان بگن ... تو غصه نخور ... من کنارتم!

چقد خوبه یکی باشه... که آروم درِ گوشت بگه.. غصه نخوری ها ! من هستم ...

*********

قر تو کمرمه ... "اه! چقدر می رقصن! یکی نیست بگه بابا عروس به اون خوشگلی نشسته بالای مجلس ... قرم که تو کمرش خشکیده! شما چرا ریختید اون وسط! حالا ریختید اون وسط، به جهنم! چرا عروسو نمیارید وسط !"
هی خودم با خودم غرغر می کنم ... لیلی میاد سمتم: بسه دیگه هر چی نشستی! پاشو بیا وسط !
"اوه! فکر کنم صدامو شنید!" خندم می گیره ... دستمو می گیره و با خودش می کشه: بدو بدو که الان آهنگ به این قشنگی تموم می شه!
می رم وسط ... لیلی به زحمت وسطو خالی می کنه ... شروع می کنم به رقصیدن ... فیلمبردار هم مرتب با دوربینش حرکت می کنه و ازم فیلم می گیره ... کم کم وسط شلوغ می شه ... تعداد زیادی از دخترا دورم حلقه می زنن و شروع می کنن به رقصیدن ... گاهی دست می زنن و کل می کشن ... خلاصه پیست رقصو حسابی شلوغ پلوغ کردن!
نمی دونم چقدر گذشته، ولی من هنوز دارم می رقصم ... همراه خاطره داره میاد سمتم ... کمی ریتممو کند می کنم ... میاد روبروم ... دوباره وسط خلوت می شه ... شروع می کنه به رقصیدن ... "اوه! لامصب چه با حال می رقصه!"
کاملاً با هم هماهنگ می رقصیم! ... هر کی ندونه، فکر می کنه یک ماه قبل از عروسی، تمرین کردیم! حسابی گرم شدیم ... حالا این وسط یکی جرأت داره بگه دیگه بسه! عروس و دوماد برن بشینن !!!

بــﮧ سـیـــم آخــــر ..
ســـآز مـــی زنـــــم امـشـَــب
بــــﮧ کـــوری چـشـــم دنیــــا
کــــﮧ ســــــآز مـخـــآلــف می زنــَــد
بـــآ مــَـن !!

آهنگ ملایمی توی سالن پخش می شه ... پیست رقص کاملاً خالی شده ... فقط ما دو تا اون وسط ایستادیم ... دستمو می گیره و منو کمی می کشه سمت خودش ... دست چپشو می ذاره پشت کمرم و منو بیشتر به خودش نزدیک می کنه ... با دست راستش، دستمو توی دستش گرفته: دستتو بذار روی شونه م ...
سریع به خودم میام و دستمو می ذارم روی شونه ش ... به آرومی شروع می کنیم به رقصیدن ... خیره می شه توی چشمام ... دوباره چشماش برق می زنه ... از برق چشماش خوشم میاد ... یه جوریه!
لبخند می زنه ... لبخند می زنم ... فشار دستشو بیشتر می کنه ... غرق نگاهش می شم ... با صدای سوت و دست، متوجه می شم که آهنگ تموم شده ... چند بار پلک می زنم ... می خنده ... سرشو نزدیک می کنه ... چشمام گرد می شه ... "وای! دیوونه! نکنه می خواد جلوی این همه آدم، لبامو ببوسه؟!"
یه بوسه ی آروم و طولانی می ذاره روی پیشونیم ... نفس آسوده ای می کشم ... صدای "عروس دومادو ببوس، یالا" از همه جای سالن به گوش می رسه ... سرم داغ می شه ... حتماً الان سرخ شدم! مطمئنم! ... ول کن نیستن ...
سرشو کمی میاره نزدیک تا بتونم صداشو بشنوم: ای جاااان! چه شود؟! بالاخره زمان اون رسید که تو منو ببوسی!
هنوز مردد توی بغلش ایستادم و کاری نمی کنم ... دوباره سرشو میاره جلوتر: زود باش! تا نبوسی اینا دست از سرت برنمی دارن ...
دلو می زنم به دریا ... با اینکه کفشام پاشنه بلند، ولی برای اینکه کاملاً صورتم مقابل صورتش باشه، باید کمی خودمو بکشم بالا ... صورتمو به صورتش نزدیک می کنم ... سریع گونه شو می بوسم و ازش فاصله می گیرم ...
صدای دست و سوت و کل به اوج خودش می رسه ... یه دفعه ریتم آهنگ تند می شه و همه می ریزن وسط ... انقدر شلوغ می شه که نمی فهمم چطوری دوباره برمی گردیم سر جامون ... از هیجان و خوشی و بی خیالیِ محض، نفسم بالا نمیاد ...
پشت میز ایستادیم ... یه میز نسبتاً بزرگ ... همه چیزهایی که روی میز چیده شده، ترکیب دو رنگ آبی فیروزه ای و طلاییه ... شمع های طلایی که دو طرف میز گذاشته شدن، فضا رو رمانتیک تر کرده ...
فیلمبردار رو می کنه سمت ایوب و ازش می خواد که توی دهن هم غذا بذاریم ... حالم از این تزش بهم می خوره ... رومو می کنم سمتش: من از این مسخره بازیا خوشم نمیاد ... هر کی غذای خودشو بخوره. باشه؟!
می خنده: اتفاقا به نظر من ایده ی جالبیه!
- وا! مگه بچه ای که دهنت غذا بذارم؟!
- - بچه که نه! ولی یه زن خوب باید دهن شوهرش غذا بذاره!
بالاخره غذامونو می خوریم بدون اینکه به نظر فیلمبردار خوش ذوق اهمیت بدیم!

بعد از شام در حالی که دستامون تو هم گره خورده، توی سالن چرخی می زنیم ... سر هر میز کمی می ایستیم ... با مهمونا خوش و بش می کنیم و از اینکه توی جشن ازدواجمون شرکت کردن، تشکر می کنیم ... می رسیم به قسمتی که فامیلهای من نشستن ... همه شون نگاهاشون پر از کنایه و حرف و حدیثه ...
لبخندمو عمیق تر می کنم و خودمو می چسبونم به ایوب ... باهاشون سلام و علیک مختصری می کنم و تشکر می کنم ... به سردی جوابمو می دن ... سعی می کنم بی اعتنا باشم، ولی مگه می شه؟!
با قدمهای سنگین برمی گردم سر جام ... می شینم ... نفسمو پرصدا بیرون می دم ... سرشو می چرخونه سمتم: نبینم ناراحت باشی ها! تو قوی تر از این حرفایی! این چیزای کوچیک ارزش اینو نداره که امشبو خراب کنی!
حرفاش کمی آروم ترم می کنه ...

*********

میون هیاهو و هلهله، سوار ماشین می شیم ... راه میفتیم ... پشت سرمون یه قطار ماشین راه میفته ... صدای بوق و آهنگ قاطی می شه ... هر چند وقت یکبار ماشینا ازمون سبقت می گیرن ... دست تکون می دن ... من و ایوب هم براشون دست تکون می دیم ... کم کم به خونه نزدیک می شیم ... از سرخوشی ساعتی پیش خبری نیست ... توی لاک خودم فرو می رم و با دلهره ای عذاب آور به جاده ی روبرو چشم می دوزم ...

صدای صلوات فضای خونه رو پر می کنه ... آفاق خانوم کنارم ایستاده ... میاد نزدیک تر و سرمو می گیره تو بغلش: سحا جان! نمی ترسی که؟!
لب از لب باز نمی کنم ... از ترس و استرس قدرت تکلممو از دست دادم ... کمی فشار دستشو بیشتر می کنه: مادر جان! اگه مشکلی پیش اومد یه زنگ به من بزن ... باشه دخترم؟!
سرمو تکون می دم ... دستی به کمرم می کشه و ازم جدا می شه ... حاج صادق هم میاد جلو و بوسه ای روی سرم می شونه: عروسم گلم! اگه این شادوماد اذیتت کرد، میای پیش خودم! آنچنان گوششو می پیچونم که نازک تر از گل بهت نگه!
خنده ی بلند و مردونه ای سر می ده و می ره سمت ایوب ... بغلش می کنه و در گوشش به آرومی یه چیزایی می گه ... یه دفعه صدای خنده ی هردوشون توی خونه می پیچه ...

حسابی دوره مون کردن و تا می تونن متلک بارونمون می کنن! ... ساعتی می گذره تا بالاخره رضایت می دن ما رو تنها بذارن ... دوباره برگشتم به همون مجتمع ... محل زندگیم فقط یه طبقه رفته بالاتر ... یه آپارتمان دقیقا شبیه به همون آپارتمانی که توش زندگی می کردم ... به سبک خیلی جالبی مبله شده ...
دارم به دقت به همه چیز نگاه می کنم ... کتشو درمیاره و میندازه روی یکی از مبلا ... کره کرواتشو شل می کنه ... خودشو تقریباً پرت می کنه روی کاناپه: نظرت چیه؟! همه چیز سلیقه ی منه!
ابروهامو میندازم بالا: جدی! فکر می کردم سلیقه ی آفاق جون باشه!
کمی مکث می کنم: خیلی خوبه! خوش سلیقه ای!
- - آره دیگه! شک داری؟!
- نه! اصلا ...
می خنده: خانوم خوشگله! یه لیوان شربت می دی به شوهرت؟!
دسته گلو می ذارم روی میز و به سمت اشپزخونه حرکت می کنم ... دوباره ترس میاد سراغم ... دوباره ساکت می شم ... دو تا لیوان شربت آلبالو می ذارم تو یه سینی کوچیک و از آشپزخونه خارج می شم ... سینی رو می ذارم روی میز ... لیوان شربتو برمی داره و لاجرعه سر می کشه!
دهنم خشک شده ... دست لرزونمو پیش می برم و لیوان شربتو می گیرم دستم ... به آرومی چند جرعه می نوشم ... سنگینی نگاشو حس می کنم ... نگامو از بالای لیوان می دوزم بهش ... دوباره نگاهش دقیق و موشکافانه است!
سریع نگامو میندازم پایین و شربتو تا ته سر می کشم ...
لیوانو می ذارم روی میز ... توی خودم جمع می شم ... از روی کاناپه بلند می شه ... تپش قلبم تند می شه ... با چند تا قدم خودشو بهم می رسونه ... جلوی پام، زانو می زنه ... دستای مشت شده مو می گیره توی دستش: سحا! عزیزم! دوسِت دارم! می خوامت!
با هر کلمه ای که از دهنش بیرون میاد، من بیشتر توی خودم فشرده می شم ... می دونم که همه ش حرفه! مردا زمانی که می خوان به خواسته ی دلشون برسن، عاشق می شن! و صبح از یه دنده ی دیگه پا می شن!
کمی خودشو می کشه بالا ... صورتشو میاره جلوی صورتم ... سرمو تا اونجایی که می شه می کشم عقب ... سرشو میاره جلو ... لباشو می ذاره روی لبام ... سخت می شم ... گلوم می گیره از بغض ... چشمم می باره ... دلم آشوب می شه ... همه ی وجودم ترس می شه ... "خدایا! کمکم کن!"
ازم جدا می شه ... خیره می شه توی چشمام: چرا گریه می کنی؟!
اشکام می ریزه و می ریزه ... صدای هق هقم بلند می شه ... می شینه روی زمین ... دستمو می کشه ... کشیده می شم توی بغلش ... سرمو می گیره توی بغلش ... تاج سرمو به آرومی درمیاره ... موهامو نوازش می کنه ... بوسه های آروم میشونه روی موهام ... نوازشم می کنه ... ولی هق هق من ادامه داره ... "کاش دنیا به آخر برسه!"
دستشو می ذاره روی گونه م: چرا باهام حرف نمی زنی؟! چرا هر وقت بهت نزدیک می شم، عکس العملت عادی نیست؟! خودت هم می دونی که تو هم باید از یه همچین رابطه ای لذت ببری، پس چرا گریزونی؟!
لبام کمی از هم باز می شه ... دهنم شور می شه ... سرمو میاره بالا: بهم نگاه کن سحا! باهام حرف بزن! من گوش می دم، تا آخر ...
لب از لب باز می کنم ... براش حرف می زنم ... از بچگی ... از خواهر و برادرام ... از مامان و آقاجون ... از تنهاییام ... از اینکه هیچ وقت کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ... از اینکه اولین باره دارم واسه کسی درد و دل می کنم ... دلم می گیره ... میون هق هق بهش می گم هر چی بود و هر چی گذشت، وقتی بودن، بهتر بود ... خیلی بهتر ... وقتی رفتن، تنهاتر شدم، بی کس تر شدم ...
بیشتر تو آغوشش فرو می رم ... صدای تپش قلبشو می شنوم ... سرمو می چسبونم به سینه ش ... حلقه ی دستاش تنگ تر می شه ... تو خودم مچاله می شم ... می خوام شروع کنم ... بهش بگم که چی به سرم اومده ... چشمامو می بندم ... از خودم شرم می کنم ... ازش خجالت می کشم ... از اونی هم که بالای سرمونه و داره تماشامون می کنه، خجالت می کشم ... زیر لب از خدای خودم طلب بخشش می کنم ... "خدایا! منو ببخش!"
کمی آروم می شم ... فقط کمی ... اشک چشمم خشک می شه ... با صدایی که از گریه و بغض، خش دار و گرفته اس، حرف می زنم ... می گم از اون چیزی بر من گذشته ... می گم از خطایی که کردم ... می گم از سادگیام ... می گم از حسی که از نفرت شروع شد و به نفرت رسید ... می گم از لحظه ای که با دنیای دخترونه م خداحافظی کردم ...
حلقه ی دستاش شل می شه ... بغض دوباره برمی گرده ... اشک دوباره هجوم میاره ... باید تا آخر بهش بگم ... و می گم ... همه چیزو ... از اول تا آخر ...
دستاش شل می شه و میفته ... چشمامو می دوزم به زمین و به آرومی از آغوشش میام بیرون ... چشمام قدرت اینو نداره که بالا رو ببینه ... پلکام سنگینه ...


به سختی از جاش بلند می شه ... تمام قدرتمو جمع می کنم و سرمو میارم بالا ... شونه هاش افتاده ... کتشو برمی داره ... گره ی کرواتشو شل تر می کنه ... نگام نمی کنه ... سوییچو از روی میز برمی داره ... پاهاش کشیده می شه ... با قدمهای سنگین خودشو به در می رسونه ...
مات نگاش می کنم ... پشیمون می شم ... "من هیچ وقت کسی رو نداشتم که باهاش حرف بزنم ... اون، اولین بود ... ولی داره می ره! کاش نمی گفتم ... کاش فقط از بی کسی هام واسش می گفتم ... کاش ادامه نمی دادم"
درو باز می کنه ... من هنوز دارم نگاش می کنم ... یه لحظه برمی گرده ... نگاش پر از حرفه ... پر از گلایه است ... نگاش ماتِ ... مثل نگاه من ...


صدای کوبیده شدن در، مثل پتک می خوره تو سرم ... دراز می کشم روی زمین ... پاهامو جمع می کنم توی شکمم ... خیره می شم به روبرو ... "خدایا! چرا هیچ وقت کمکم نمی کنی!؟ چرا نیستی؟! چرا رفت؟! چرا تنهام گذاشت؟! ... اونم مثل تو تنهام گذاشت ..."

باید باکره باشی، باید پاک باشی
برای آسایش مردانی که پیش از تو پرده ها دریده اند!
چرایش را نمیدانی فقط میدانی فانون است، سنت است، دین است
قانون و سنت را میدانی مردان ساخته اند
اما در خلوت می اندیشی به مرد بودن خدا و گاهی فکر میکنی شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!!

صدای زنگ در، از خواب بیدارم می کنه ... هراسون بلند می شم ... با گیجی سر جام می ایستم ... با یه گرمکن و رکابی از اتاق خواب میاد بیرون! ... چشماش قرمزه ... موهاش آشفته ... خودشو بهم می رسونه: برو تو حمام! مامان پشت دره ... نمی خوام تو رو با این وضع ببینه!
دوباره صدای زنگ در بلند می شه ... سریع خودمو به حمام می رسونم ... درو می بندم ... "اون که دیشب از خونه رفت بیرون! کِی برگشت که من نفهمیدم!؟"
لباسمو درمیارم و آویزون می کنم به گیره ای که پشت دره ... شیر آبو باز می کنم و خودمو می سپرم به دست آب ...
دوباره برگشتم به خونه ی اول ... باید همیشه به خاطر داشته باشم که تنهام و تنها خواهم موند! باید فکری به حالِ خودم و دل تنهایِ غمگینم کنم ... باید یاد بگیرم که فقط به خودم تکیه کنم ... همیشه تنها بودم ... توی مسیری قدم برداشتم که فکر می کردم منو از تنهایی نجات می ده ... ولی این راهی که رفتم، تنهاترم کرد!

شیر آبو می بندم ... دستمو می کشم روی آینه و به قیافه ی خسته و ماتمزده م نگاه می کنم ... سعی می کنم بخندم ... خیلی سخته ... خیلی ... ولی تمام تلاشمو می کنم و بالاخره موفق می شم ... گره ی ابروهامو باز می کنم ... چهره م شاداب تر می شه ... خنده مو عمیق تر می کنم ... دوباره لبخند می زنم ... "این لبخندو باید برای همیشه روی صورتم نگه دارم!"

ضربه ای به در می خوره: حوله تو آوردم!
صداش خش دار و سرده ... درو باز می کنم ... دستشو میاره داخل ... حوله رو می گیرم و درو می بندم ... درو باز می کنم و می رم سمت اتاق خواب ... در نیمه بازه ... گره ی حوله رو محکم تر می کنم و وارد می شم ... دکمه های پیرا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان مخصوص موبایل رهایت می کنم | بی بی گل کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان خانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمانسرای بهارانه , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52164

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا