تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رهایت می کنم (فصل هشتم)



سرمو می چسبونم به شیشه ی تاکسی و به بیرون نگاه می کنم ...به آدمایی که اولین باره می بینمشون ... دستمو می گیره توی دستش: بالاخره رسیدیم!
سرمو از شیشه جدا می کنم و برمی گردم سمتش: اصلاً باورم نمی شه ایوب! فکر می کنم همه چیزو دارم خواب می بینم!
می خنده و نگاشو ازم می گیره ... بالاخره می رسیم ... می خوام کمک کنم تا وسایلو جابجا کنیم، ولی نمی ذاره ... هلم می ده: اِ اِ اِ ... نبینم دست به چیزی بزنی ها ... مگه من مردم که خانومِ خوشگلم زحمت بکشه!
از توجهش، دلم ضعف می ره ... می خوام برم سمتش و صورتشو ببوسم ... یکی از چمدونا رو می ذاره پایین و دوباره سرشو می گیره سمتِ من: نمی خوام وقتی از هم جدا شدیم، خاطره ی بدی ازم داشته باشی ... کاری می کنم که این 2 سال بهترین سالهای زندگیت باشه ...
سر جام خشک می شم ... ولی سعی می کنم لبخند بزنم ... لبخندم تبدیل می شه به خنده ... چشمکی واسش می زنم ... درِ نیمه بازو هل می دم و خودمو میندازم داخل ... سعی می کنم آروم باشم ... "لعنتی! چرا اینقدر دلت آشوبه!؟ چرا آروم نمی گیری؟! تو آزادی می خواستی که بهش رسیدی! این حسی که داری فقط یه وابستگیِ ساده اس! اون حتی نباید بفهمه که تو کوچکترین وابستگی ای بهش داری! می فهمی سحا؟! نباید بفهمه! اون تو رو نمی خواد ... تو هم اونو نمی خوای! بفهم سحا! بفهم!"

نه!
نمیــــــــدانی...
هیچکس نمیداند پشتــ این چهره ی آرامــ در دلم چه میگذرد...!
نمیـــــدانی!!
کسی نمیداند
اینــ آرامش ظاهــــــر
و این دل نـــــــا آرامـــ
چقدر خسته ام میکند!!

*********

کشو میندازم دور دستم ... موهامو جمع می کنم و با کش بالای سرم می بندمشون ... باید خونه رو یه گردگیری حسابی بکنم ... اول از سالن شروع می کنم ... یه سالن کوچیک که یه دست مبل سفید چرمی وسطش چیده شده ... کنار پنجره ی بزرگی که سمت راست سالنه، یه میز شطرنج و دو تا صندلی چوبی گذاشته شده ... سمت چپ سالن، یه آشپزخونه ی اپنه که کنارش یه راهروی باریک می خوره و ته راهرو، دو تا اتاق خواب و سرویس بهداشتی و حمام قرار داره ... یه خونه ی نقلی و کوچیک ... از مدلش خوشم میاد ... دستمالو از روی میز برمی دارم و گردگیری رو شروع می کنم ...

دارم از حال می رم ... خودمو میندازم روی مبل و کش و قوسی به بدنم می دم ... صدای زنگِ در بلند می شه ... با بی حالی، از جام بلند می شم و درو باز می کنم ...
- سلام
- - سلام عزیزم ...
به سمت آشپزخونه حرکت می کنه ... دنبالش راه میفتم ... کیسه های خریدو می ذاره روی میز کوچیکی که توی آشپزخونه است ... یکی از صندلی ها رو می کشه بیرون و می شینه روش ... می شینم روبروش: خرید چطور بود؟! چرا سعید نیومد؟!
- - خوب بود ... چون سعید باهام بود، به مشکلی برنخوردم ... ولی کم کم باید بتونیم از پسِ کارامون بربیایم ... مثل اینکه خانومش حامله است ... وضعشم زیاد تعریفی نیست ... واسه همین باید مراقبش باشه و تنهاش نذاره ... امروزم خیلی بهم لطف کرد ...
- خدا خیرش بده!
از جاش بلند می شه ... از توی یکی از کیسه ها، چند تا شکلات کاکائویی درمیاره و میذاره روی میز: واسه تو خریدم!
با ذوق، یکی برمی دارم: وای! مــــــــــــرسی ... عاشقتم!
چشماشو ریز می کنه: عاشقِ من؟!
صدای خنده ی بلندم فضا رو پر می کنه: از قدیم گفتن حرف، بادِ هواس!
از جاش بلند می شه ... دستمو می گیره و بلندم می کنه: خوب حالا که بادِ هواس، همیشه بزن!
- چی بزنم؟!
- - از این حرفا دیگه؟!
- از کدوم حرفا؟!
بغلم می کنه ... دستشو میبره پشت سرم ... کشِ موهامو باز می کنه: شیطون نشو ... می دونی که هر وقت شیطونی می کنه، باید عقوبتش رو هم پس بدی ...
لبامو می بوسه ... غرق لذت می شم ... با تمام وجود به سمتش کشیده می شم ... خودشو ازم جدا می کنه ... خیره می شه توی چشمام ... دوباره سرشو میاره پایین و چشمامو می بوسه ... از محبتاش خوشم میاد ... جنس محبتاش خاصه ... شیرینه ... متفاوته ... و لذت بخش ... از هر فرصتی برای نشون دادن محبتش استفاده می کنه ... آغوشش گرم و امنه ... خودمو بهش می چسبونم ... سرمو می ذارم روی سینه ش ... صدای ضربان قلبشو به خوبی می شنوم ... سرمو می چرخونم و روی سینه شو می بوسم ... ساعتی از نیمه شب گذشته ... دست در دست همدیگه کنار رود راین قدم می زنیم ... دو تا پسر جوون، مست کردن و تلوتلو خورون از کنارمون رد می شن ... خودمو بهش می چسبونم ... وقتی مطمئن می شم، ازمون فاصله گرفتن، دوباره ازش جدا می شم و به مسیرمون ادامه می دیم ...
یه فکری مثل خوره افتاده به جونم ... می خوام باهاش حرف بزنم، ولی نمی دونم چطوری شروع کنم ... مِن مِن می کنم ...
- - هر چی می خوای بگی، بگو ... راحت باش!
- روز آخر ... وقتی حاج صادق گریه می کرد، چرا هیچ عکس العملی نشون ندادی؟!
- - مگه قرار بود عکس العملی نشون بدم!؟
- خوب معلومه ... اون پدرته ... من وقتی اشکشو دیدم، دلم ریش شد ... چه برسه به تو که پسرشی!
- - فعلا که حاجی واسه تو پدره و واسه من ناپدری!
می خندم: چیه؟! حسودیت می شه؟!
لبخند کجی می شینه روی لبش: به من میاد آدم حسودی باشم؟!
- نه!
- - پس چی؟!
حرفی برای گفتن ندارم ... صحبتمون به بن بست رسیده ... احساس می کنم نمی خواد حرف بزنه ... حرف رو هم به زور نمی شه از دهن کسی بیرون کشید!
دستمو می کشه ... می ریم سمت یه نیمکت ... کنار هم می شینیم ... ریه هامو پر می کنم از هوا ... خیره می شم به روبرو ... دستمو رها می کنه ...
- - حوصله ی شنیدن داری؟!
"پس می خواد حرف بزنه!"
نه از جام تکون می خورم، نه جهت نگامو تغییر می دم: معلومه که حوصله ی شنیدن دارم!
ثانیه ها به کندی می گذره ... سکوت دوباره برقرار می شه ... سرشو خم می کنه ... دستاشو میاره بالا ... سرشو می گیره بین دو تا دستاش و به پایین خیره می شه ...
- - توی خونه ی قبلی که زندگی می کردیم، فریبا همسایه مون بود ... یه دختر قدبلندِ لاغر اندام ... قیافه ش بد نبود ... بیشتر می شه گفت جذاب بود و خوش هیکل ... تربیت بدنی می خوند و ورزش رزمی رو هم حرفه ای دنبال می کرد ... توی محله به کسی پا نمی داد ... واسه همین رفته بودم تو نخش ... وقتی به حاجی گفتم از فریبا خوشم اومده و می خوام باهاش ازدواج کنم، مخالفت کرد ... من اصرار می کردم، ولی اون کاملاً مخالف بود ... می گفت از لحاظ فرهنگی و خانوادگی به هم نمی خوریم ... البته یکی دیگه از دلایل مخالفتش هم این بود که می گفت واسه من زوده که بخوام ازدواج کنم ...
انقدر اصرار کردم، که بالاخره راضی شد بریم خواستگاری ... با دسته گل و شیرینی رفتیم خونه شون ... خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم، جواب مثبتو ازش گرفتم و عقد کردیم ...
سرشو میاره بالا ... به روبرو خیره می شه ... نفس بلندی می کشه: حاجی راست می گفت، فرهنگ خانواده هامون اصلاً به هم نمی خورد ... دو تا داداش چاقوکش و لات داشت ... چند بار هم جلوی من دست به یقه شدن و واسه هم چاقو کشیدن ... دعوا و بددهنی توی خونه شون خیلی عادی بود ... ولی پیش خودم می گفتم، فریبا با همه شون فرق داره ... من می خوام با فریبا زندگی کنم، نه خونواده ش ...
دوسِش داشتم ... برام جذاب بود ... خیلی جذاب ... پنجشنبه و جمعه ها رو کاملاً در خدمتش بودم و این دو روز را با هم می گذروندیم ... گردش می رفتیم، سینما، پارک و خلاصه هر جایی که بشه با هم خوش باشیم ...
یکسال اول خیلی خوب بود ... بهترین روزای زندگیم بود ... روز تولدش از راه رسید ... قرار بود یه جشن مفصل بگیره و همه ی دوستاشو دعوت کنه ... اون روز از صبح رفت آرایشگاه ... من هم دنبال خرید و بقیه ی کارا بودم ... طرفای ساعت 4 بود ... باید می رفتم و کیکو از شیرینی فروشی می گرفتم ... یه دوستی داشت به اسم زهره ... اومد دم و در و گفت ایوب اگه می خوای بری کیکو بیاری و دست تنهایی، می خوای من باهات بیام؟! منم گفتم باشه، اگه می خوای بیا ... سریع یه شال انداخت روی سرشو و اومد نشست روی صندلی کنار من ... راه افتادیم سمت شیرینی فروشی ...
زهره کلاً دختر راحتی بود ... همیشه جلوی من خیلی راحت لباس می پوشید ... شوخی می کرد ... خلاصه خیلی راحت بود ... واسه من که یه همچین خونواده ای دارم، این چیزا خیلی به چشم نمیاد و عادیه ... هیچ وقت به چشمم نمیومد ...
به همراه زهره، کیکو گرفتم و بردم خونه شون ... حس کردم فریبا باهام سرسنگین شده ... نفهمیدم واسه چی ... پیش خودم فکر کردم شاید از هدیه ای که براش خریدم، خوشش نیومده!
شب که همه ی مهمونا رفتن و تنها شدیم، اولین بحث زندگی مشترکمون شروع شد ... اول کمی بهونه گرفت ... ولی بالاخره گفت که از چی ناراحته ... گفت که چرا با زهره رفتم کیکو گرفتم ... گفتم خوب، دوستت خودش پیشنهاد داد که باهام بیاد ... گفت تو نباید قبول می کردی ... به هر ترتیبی بود، از دلش درآوردم ... ولی بعدها معلوم شد که اونقدر هم که فکر می کردم، موفق نبودم ... فریبا کینه ای تر از این حرفا بود!

***

سکوت می کنه ... کنجکاوی داره منو می کشه ... ولی ترجیح می دم ساکت بمونم تا دوباره خودش شروع کنه ... لحظات به کندی می گذره ... بالاخره لب از لب باز می کنه ...
- - رابطه مون هر روز بدتر می شد ... اختلافامون بیشتر و بزرگتر می شد ... زهره هم گاهی بهم تلفن می زد ... حرف خاصی نمی زدیم ... یعنی رابطه ی خاصی نداشتیم ... بیشتر حرفمون راجع به فریبا و مشکلاتمون بود ... یه روز زنگ زد گفت می خواد بیاد باهام حرف بزنه ... گفتم راجع به چی ... گفت راجع به فریبا ... خودش گفت میاد خونه مون ... اینطوری راحت تره ... منم قبول کردم ...
چند تا نفس عمیق می کشه: اون روز اومد خونه ی ما ... فقط خودم خونه بودم ... درو باز کردم و اومد تو ... طبق عادت همیشگیش، سریع مانتو و روسریشو درآورد و نشست ... رفتم یه لیوان شربت واسش آوردم ... هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای در بلند شد ... رفتم سمت در ... همین که دستمو بردم سمت دستگیره ی در، تا درو باز کنم، صدای فریبا رو شنیدم ... بی اختیار خودمو کشیدم عقب ... مطمئن بودم اگه من و زهره رو با هم ببینه، فکرای ناجور می کنه ...
برگشتم سمت زهره ... زهره بی خیال نشسته بود روی مبل و لیوان شربتشو گرفته بود توی دستش ... از این همه بی تفاوتی و بی خیالی، تعجب کردم!
صدای ضربه هایی که به در می خورد، بلندتر و بیشتر شد ... صدای داد و بیداد فریبا، کل ساختمونو برداشته بود ... می گفت می دونه که من و زهره اون توییم ... می گفت که با مأمور اومده ... بالاخره درو باز کردم ... واقعاً با مأمور اومده بود!
داداشای گردن کلفتشم باهاش اومده بودن ... مغزم هنگ کرده بود ... اصلاً نمی فهمیدم چی شده!
بعد از اینکه حسابی کتک خوردم، رفتیم کلانتری ... ازم شکایت کرد ... جالب اینجا بود که یکی از داداشای فریبا با وثیقه ای که گذاشت، زهره رو آزاد کرد ... من موندم و بی آبرویی!

دلم می گیره ... قلبم فشرده می شه ... بی اختیار قطره اشکی از چشمم می چکه ... از پشت پرده ی اشک، چشم می دوزم بهش ... سنگینی نگامو حس می کنه ... سرشو برمی گردونه ... دستشو میاره جلو ... قطره های اشکو از روی گونه م برمی داره ... لبخند می زنه ... حالا می فهمم که جنس خنده های اونم مثل من، تلخه!
- - منتظر حاجی بودم که بیاد ... اومد ... ولی چه اومدنی!؟ ... حتی اجازه نداد، حرف بزنم ... به گناه نکرده، متهمم کرد ... انتظار داشتم پشتم باشه، ولی پشتمو خالی کرد ... توقع داشتم ازم حمایت کنه و بی گناهیمو ثابت کنه ... ولی یه کشیده ی آبدار خوابوند توی گوشم ... صدای سیلی ای که بهم زد، هنوز توی گوشم زنگ می زنه!

کمی خودمو می کشم سمتش ... دستمو می ذارم روی شونه ش ... دوست دارم بدونه که باهاش همدردی می کنم ... می خوام بدونه که درکش می کنم ... دستشو می ذاره روی دستم ...
- - بعد از اون، هر کی ازم پرسید چرا از زنت جدا شدی، گفتم واسه اینکه بهش خیانت کردم! من بی گناه متهم شدم ... نمی خوام بگم پسر نجیب و سر به راهی بودم و هستم، نه! ولی زمانی که ازدواج کردم، به زنم خیانت نکردم، هیچ وقت! همیشه و در همه حال به فکر فریبا بودم ... دوسِش داشتم ... ولی به خیانت متهم شدم!

حسادت به دلم چنگ می زنه "یعنی هنوز فریبا رو دوست داره؟!" ... نمی تونم خودمو نگه دارم و ازش نپرسم: هنوزم دوسِش داری؟!
- - نه! لیاقت اینو نداشت که کسی دوسِش داشته باشه! ... واقعاً فکر می کنی می تونم کسی رو دوست داشته باشم که با حیثیت و آبروم بازی کرد؟! ... اون با این کارش، باعث شد خانواده م تا مدتها منو طرد کنن ... خیلی طول کشید تا دوباره منو قبول کردن! اگه خیانت کرده بودم، اینقدر اذیت نمی شدم! وقتی بی گناه مجازات می شی، سخته! خیلی سخت!
دستشو دور شونه م حلقه می کنه و کمی منو به طرف خودش می کشه: وقتی ازش جدا شدم، مثل این بود که یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شد! ولی هنوز یه چیزی روی قلبم سنگینی می کنه! نمی دونم چیه، ولی خیلی سنگینه! دوست دارم یه روزی فارغ از همه چیز و همه کس، زندگی کنم ... آزاد و رها ...

هـــــر روز ... بـیـشـتــــــــر از دیـــــــروز
بــه ایـــــــــن جـــمـــلــــــه
ایــمـــــــــان مـــــــیــارم:
روزگـــــــــار غــــــــــریـــبـیـســــ ـــت...!

کلیدو از توی جیبش درمیاره و درو باز می کنه ... به آرومی وارد خونه می شیم ... می شینه روی کاناپه ... تلویزیونو روشن می کنه ... صدای تلویزیون، سکوت خونه رو می شکنه ... راه میفتم سمت آشپزخونه ... قهوه رو آماده می کنم و می ریزم توی دو تا فنجون کوچیک سفید ... سینی رو می ذارم روی میزم و کنارش روی کاناپه می شینم ... کمی خم می شم ... یکی از فنجونا رو می ذارم جلوش ... فنجون دیگه رو می گیرم توی دستم ... خودمو می کشم عقب ... بی صدا کنارش، به تماشای فیلمی که داره پخش می شه، می شینم ...
نگام به روبرومه ... ولی فکرم اینجا نیست ... "اون گفت که یه چیزی روی قلبش سنگینی می کنه! گفت که می خواد فارغ از همه چیز و همه کس، زندگی کنه، آزاد و رها ... سحا! اون می خواد آزاد باشه و تنها ... اون برای همیشه پیشت نمی مونه ... خودش داره می گه! اونایی که حرفی از رفتن نزدن، ترکت کردن ... این خودش داره می گه که می ره! پس خودتو بهش وابسته نکن! مثل یه دختر خوب فقط فکر خوشگذرونی باش!"
سرمو کمی می چرخونم و بهش خیره می شم ... دستشو می بره جلو و فنجون قهوه رو می گیره دستش ... ولی هنوز نگاش به روبروشه ... "حتی اگه قبول کنم که دوسِش ندارم، ولی مطمئنم که بهش وابسته شدم!"
دستِ خودم نیست ... کار دلِ دیوونه و سرکشمه ... از خودم شاکی می شم ... دلم از دستِ دلم می گیره ... دوست دارم در مقابلش مغرور باشم ولی نمی تونم ... نمی خوام بهش فکر کنم، ولی نمی شه ... هر کاری میکنم که برام مهم نباشه، ولی موفق نیستم ...
یهو اخماش می ره تو هم ... صورتش درهمه ... حواسش اینجا نیست ... دلم آشوب میشه ... دوست ندارم غمگین باشه ... می خوام مثل همیشه لبخند بزنه ... شیطون باشه ...

آشوب،همان حس غریبی ست که دارم
وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

قهوه مو سر می کشم ... فنجونو می ذارم روی میز ... دستمو می ذارم روی شونه ش ... صورتشو می چرخونه سمتم ... نگاش عمیقه ... دوباره چشماش برق می زنه ... سرمو می برم جلو ... گونه شو می بوسم: دوست ندارم غمگین باشی!
لبخند می زنه: نیستم!
- چرا هستی ... تو خودتی ... آرومی ... خوب این یعنی اینکه، غمگینی دیگه!
دستشو میاره بالا و دستمو می گیره توی دستش ... با انگشتای دستم بازی می کنه: نه خانوم خانوما! ناراحت نیستم ... وقتی باهات حرف زدم، آروم شدم! می خوام این آرامش طولانی باشه ... می خوام حسش کنم ... بعد از سالها کمی آروم گرفتم ... می خوام با تموم وجودم لمسش کنم!
خودمو بهش می چسبونم ... سرمو می ذارم روی سینه ش ... به ضربان قلبش گوش می دم ... دستشو حلقه می کنه دور شونه م ... تپش قلبم می ره بالا ... چشمامو می بندم ... با یه نفس عمیق، عطر تنشو می کشم توی ریه هام ... "داره چی به سرم میاد؟!"

دارد چه بر سرم می آید
چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند
کم آورده ام
ناتوان شدم در برابر روز ها ...
خسته تر از آنم که حرفی بزنم یا گاهی گریه تا شاید سبک شوم

*********

با ذوق و شوق به سمت خونه حرکت می کنیم ... توی راه دو تا بستنی می خریم ... با سر و صدا و شوخی و خنده، بستنی مونو می خوریم ... بالاخره بعد از کلی دوندگی برای دوره ی آرایشگری ثبت نام کردم ... دوره ش حدود 3 سال و نیم طول می کشه ... به نظرم خیلی طولانیه ولی چاره ای نیست! باید از یه جایی شروع کنم ...
ایوب هم داره یه دوره ی الکتروماشین می بینه ... علاقه ی خیلی زیادی به کارای فنی داره ... یه دوره ی کوتاه هم قبلاً توی ایران دیده، واسه همین ترجیح داد، همین رشته رو ادامه بده ...

حس می کنم زندگیم داره سر و سامون می گیره ... هر دومون با جدیت داریم زبانمونو تقویت می کنیم ... سعید، دوستِ ایوب خیلی جاها بهمون کمک می کنه ... ولی نمی شه برای همیشه بهش متکی باشیم ... هر چه زودتر بتونیم روی پای خودمون بایستیم، به نفع خودمونه ... خصوصاً من ... من تا دو سال دیگه باید تک و تنها، تو یه کشور غریب زندگی کنم ...
هر وقت به تنهایی که در انتظارمه، فکر می کنم، دلم می گیره ... این روزا رو دوست دارم ... روزای آروم و بی دغدغه ... پر از انرژی و نشاط ... پر از شادی و خنده ... گاهی حس می کنم همه ی اینا یه رویاس که اگه چشمامو باز کنم، تموم می شه! ...
بعد از اون همه تنهایی ... درد و غصه ... بی کسی و بی پناهی ... بی آبرویی و ترس ... فکر کردن به اینکه دوباره تنها می شم، اذیتم می کنه ... اذیت می شم، ولی قبول می کنم که این، واقعیت زندگیِ منه ... باید باهاش کنار بیام ... باید خودمو بسازم و قوی کنم ... باید فقط به خودم متکی باشم ...

شبا توی آغوشش فرو می رم ... سرمو می ذارم روی سینه ش ... صدای قلبشو می شنوم ... غرق لذت می شم ... به اوجِ آرامش می رسم ... ولی لحظه ای که می خوام چشمامو روی هم بذارم، این حقیقت جلوی چشمام جون می گیره که تا ابد کنار هم نیستیم!

از من فاصله بگیر !
هر بار که به من نزدیک می شوی ، باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت !
از من فاصله بگیر ! خسته ام از امید های کوتاه...

6 ماه از اومدنمون به اینجا می گذره ... بچه ی سعید و مرضیه به دنیا اومده ... به همین مناسبت یه جشن ترتیب دادن که من و ایوبم دعوتیم ... می رم سمت کمد و درشو باز می کنم ... یه نگاه به لباسام میندازم ... نمی دونم چی بپوشم ...
بالاخره تصمیممو می گیرم ... یه لباس زرد از جنس حریر رو از توی کمد بیرون می کشم ... از بالا دو تا بند می خوره روی شونه هام ... توی کمرش کاملا تنگ می شه و باریکی کمرمو به خوبی نشون می ده ... بلندیش هم تا روی پامه ... یه جفت صندل سفید هم برمی دارم و می ذارم کنار لباسم ...
شروع می کنم به آرایش کردن ... موهامو که دیروز به رنگ شرابی درآوردم، مثل همیشه دورم می ریزم ... شروع می کنم به آرایش ... یه آرایش تند ... اولین باره که اینطوری آرایش می کنم ... به نظرم خیلی متفاوت شدم ... لباسمو می پوشم ... صندلا رو پام می کنم و از اتاق میام بیرون ...
هنوز از ایوب خبری نیست ... می شینم روی یکی از مبلا ... کمی خم می شم جلو و لپ تاپو کمی می کشم جلو ... یه گشتی توی اینترنت می زنم ... صدای باز و بسته شدن در، منو به خودم میاره ... سرمو میارم بالا ... یه دسته گل خوشگل تو یه دستشه ... یه خرس پشمالوی خوشگل هم تو یه دست دیگشه ... از جام بلند می شم ...
صدای سوتِ کشدارش توی فضا می پیچه: اوه اوه اوه! چه کردی!
دسته گل و عروسکو از دستش می گیرم: خوب شدم ایوب!؟
حالا که دستش آزاد شده، میاد جلو ... به آرومی پیشونیمو می بوسه: خانومِ من همیشه خوشگله ... ولی امروز دیگه ترکوندی! حیف که نمی خوام آرایشت خراب بشه، وگرنه به راحتی ازت نمی گذشتم!
ته دلم قنج می زنه ... از ذوق، دلم زیر و رو می شه ... نمی خوام بفهمه چه حالی دارم ... واسه همین فقط به یه خنده ی کوتاه اکتفا می کنم ...
می ره سمت حموم: سریع یه دوش می گیرم ... فقط اگه زحمتی نیست، اون کت و شلوار قهوه ایه رو واسم بیار ...

بالاخره سشوار موهاش تموم می شه ... پیراهن زردی رو که براش اتو کشیدم، می پوشه ... کت و شلوارشو تنش می کنه ... می رم جلو ... کرواتشو واسش گره می زنم ... کارم تموم می شه ... هنوز دستم به کرواتشه ... آروم سرشو میاره پایین و به آرومی لبامو می بوسه: امشب خدا به دادِ منِ بیچاره برسه!
با اینکه بیشتر از یکساله که دارم باهاش زندگی می کنم، ولی همیشه این مدل حرف زدنش، حالمو دگرگون می کنه ... تپش قلبمو می بره بالا ... دلم ضعف می ره ... غرق می شم توی نگاش ...

کاش میدانستم چیست...
آنچه از عمق وجودم تا نگاهت جاریست

*********

کنار مرضیه می شینم ... دستمو دراز می کنم: بده این نی نی کوچولو رو ببینم!
مرضیه با احتیاط آریا رو می ذاره توی بغلم: به نظرت شبیه منه یا سعید؟!
انقدر ریزه میزه و زشت و پشمالوئه که اصلاً نمی دونم چی بگم: مرضیه جون! الان اصلاً مشخص نیست ... خیلی کوچولو موچولوئه ... هنوز قیافه ش خیلی معلوم نیست ... ولی شبیه به هر کدومتون که بشه، خوشگل می شه!
خنده ی ملیحی چهره شو می پوشونه: مرسی سحا جون! نظر لطفته ...
به آرومی دستمو می کشم روی دستِ آریا و دستشو نوازش می کنم: لطف چیه مرضیه جون!؟ واقعیته! مامانش که خوشگل و نانازه، باباش هم که به چشم برادری خوشگل و خوش تیپه ... خوب معلومه پسر یه همچین پدر و مادری، چه تیکه ای می شه!
با تموم شدن حرفم، هر دومون با صدای بلند می خندیم ... ایوب و سعید در حالی که هر دوشون دو تا لیوان شربت پرتقال دستشونه، میان سمت ما ... خوشبختانه مهمونی خیلی شلوغ نیست ... یه مهمونی جمع و جور و صمیمی ...
ایوب می شینه کنار من ... لیوان شربتو می ذاره روی دسته ی مبل ... سعید هم لیوان شربتو می ده دست مرضیه ... روشو می کنه سمتِ من: خیلی لطف کردید که تشریف آوردید سحا خانوم! ایشالا قسمت شما و ایوب باشه!
خون به صورتم هجوم میاره ... داغ می شم ... سرمو میندازم پایین و به آریا خیره می شم: ممنون ... وظیفه مون بود خدمتتون برسیم!

چهارنفری گپ می زنیم و از کنار هم بودن لذت می بریم ... یکی از دوستای سعید، صداش می زنه ... سعید دست مرضیه رو می گیره و بلندش می کنه: ببخش ایوب جان! ما یه سر به بقیه هم بزنیم ...
ایوب به سمت مبلی که مرضیه از روش بلند شده، حرکت می کنه: این چه حرفیه داداش! برو به مهمونای دیگه ت برس!
مرضیه دستِ سعیدو می گیره توی دستش و به آرومی از ما دور می شن ... می شینه روی مبل ... سنگینی نگاشو حس می کنم ... سرمو می چرخونم سمتش ... لبخند شیطونی می زنه: چقدر بچه داری بهت میاد!
"اوه! خدای من! من که اینقدر خجالتی نبودم! چرا امشب اینطوری شدم! هر بار که اسم بچه میاد، سرخ و سفید می شم!" یه دفعه یاد حرفش میفتم که می گفت تو دختر آفتاب مهتاب ندیده ای نیستی ... نمی خوام دوباره این حرفو از زبونش بشنوم ... سعی می کنم خودمو کنترل کنم ... یه نفس عمیق می کشم: جدی؟!
نگاه خیره ش هنوز روی صورتم می چرخه: آره جدی می گم ... به نظر میاد مامان خوب و پرحوصله ای باشی!
با انگشتم به آرومی گونه ی آریا رو نوازش می کنم: شاید ...
نمی خوام به این بحث ادامه بدم ... شاید فهمیده، چون دیگه حرفی نمی زنه ... ولی هنوز نگاهش بین من و آریا در چرخشه ...
چهارزانو روی تخت می شینه ... دستمو می کشه و منو می شونه روی پاش ... از پشت سرم، دستشو میاره
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل رهایت می کنم | بی بی گل کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان خانه , رمان خانه - رمان راز(manna.inna) - بلاگفا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمانسرای بهارانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52163

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا