تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رهایت می کنم (فصل نهم)



دوباره توی آسمونم ... دارم راه رفته رو برمی گردم ... به صورتش نگاهی میندازم ... غم تموم صورتشو گرفته ... دلِ منم می گیره ... سرمو می چرخونم و به آسمون تاریک و بی ستاره خیره می شم ...
فرصتی برای هیچ کاری نداشتیم ... تنها چیزی که همراهمونه، یه چمدونه کوچیکه که هر چی دم دستم بود، ریختم توش ... فقط یه سری وسایل ضروری و چند دست لباس مشکی ...

از تاکسی پیاده می شیم ... می خواد بره سمت صندوق عقب، تا چمدونو از راننده بگیره ... دستمو می ذارم پشت کمرش و هلش می دم سمت خونه ... پاهاش روی زمین کشیده می شه ... دسته ی چمدونو می گیرم توی دستم و می کشم روی زمین ...
صدای کشیده شدن چمدون روی زمین با صدای قرآن در هم آمیخته می شه ... قلبم فشرده می شه ... اشک هجوم میاره و سرازیر می شه ...
در آسانسور باز می شه ... ایوب جلوتر از من با شونه های افتاده، به سمت خونه حرکت می کنه ... با دیدن حالِ خرابش، دلم بیشتر می گیره ... پشت سرش راه میفتم ... صدای ناله و شیون به گوش می رسه ... با ورود ایوب، صداها اوج می گیره ... دلم ریش می شه ... صورتم کاملا خیسه ... دسته ی چمدونو رها می کنم و وارد می شم ...
یه نگاه به فضای ماتم زده ی خونه میندازم ... عکس حاج صادق که با یه نوار مشکی مزین شده، بالای اتاق گذاشته شده ... کنارش یه دیس خرما و دو تا شمع مشکیه ... چشماش توی عکس هم مهربونه ... یه محبت پدرانه ... و من دوباره چه زود بی پدر شدم!
نمی دونم چقدر اونجا ایستادم و به عکس حاج صادق خیره شدم، که یه دفعه فرو می رم تو آغوش کسی ... صدای هق هقی کنار گوشم، به گوش می رسه: سحا! چه دیر اومدی ...
دستامو دور کمر خاطره حلقه می کنم ... به خودم فشار می دم ... شاید بفهمه که باهاش همدردم: درد بی پدری سخته خاطره جون! من کشیدم ... می دونم الان داری چی می کشی!
یعنی اون داره بیشتر از من زجر می کشه؟! ... من بیشتر عذاب کشیدم که تنها بودم و با رفتن پدر و مادری که محبت درست و حسابی بهم نکردن، تنهاتر شدم ... یا اون بیشتر عذاب می کشه که یه پدر مهربون و یه حامی همیشگی رو از دست داده؟! ... کسی چه می دونه ...

صدای ضجه های آفاق خانوم به گوشم می رسه ... سرمو از روی شونه ی خاطره بلند می کنم و با دستم پشتشو نوازش می کنم ... کنار خاطره می ایستم و به صحنه ی غم انگیز روبروم خیره می شم ...
آفاق خانوم مثل یه دختر بچه ی کوچیک بی پناه، خودشو تو آغوش ایوب رها کرده و ناله می کنه ... ایوب دستاشو گذاشته روی شونه های مادرش ... صورتشو نمی بینم ... اما حرکت آروم شونه هاش نشون می ده که داره گریه می کنه ... تموم بدنم می لرزه ... نمی خوام غمشو ببینم ... دوست دارم بغلش کنم و بهش دلداری بدم ... ولی الان وقتش نیست ...

لیلی رو می بینم که از بین جمعیت داره میاد سمتم ... دو قدم برمیدارم و خودمو میندازم توی بغلش ... کاش این مصیبت بر سر این خونواده نمیومد ... من به خنده های لیلی عادت دارم نه گریه هاش ... صدای گریه هاش برام ناآشناس ...
- - سحا! بی پدر شدم ... دیگه چطوری پامو بذارم تو این خونه ... چطوری جای خالیشو تحمل کنم ...
اشک، امونمو بریده ... بغضی که به گلوم چنگ انداخته، لحظه به لحظه بزرگتر و گلوگیرتر می شه: کاش می موندم لیلی ... کاش نمی رفتم ... امیدوارم بودم یه روزی برگردم و دوباره دست محبتشو بکشه روی سرم ...
گریه و هق هق، مجالی نمی ده برای حرف زدن ...

از لیلی جدا می شم ... به ایمان و محمود تسلیت می گم ... هرچند اونا انقدر غمگین و ماتم زده ان، که تسلیتِ من، دردی رو ازشون دوا نمی کنه ...
می رم سمت آفاق خانوم ... هنوز تو بغل ایوبه و داره ناله می کنه ... ایوب خودشو از آفاق خانوم جدا می کنه ... شاید متوجه حضورم شده ... می رم جلو ... می شینم روی زانوهام ... دستاشو می گیرم توی دستم ... سرمو می ذارم روی زانوهاش ... دوباره هق هق ... دوباره اشک ... و دوباره صدای ضجه های آفاق جون: دیدی دخترم! دیدی چه بی پناه و بی یاور شدم ... دیدی چطور بعد این همه سال بی وفایی کرد و رفت!
چقدر دلم می گیره ... غصه به دلم چنگ میندازه ... کمی هم حسادت چاشنی احساساتم می شه ... حسادت به خاطر احساسی که به هم داشتن ... حسادت به اینکه بعد از این همه سال چه عاشقانه در سوگ شوهرش، اشک می ریزه ... و من چه بی پناه و بدبخت ...

فردا مراسم هفته برگزار می شه ... من و لیلی روبروی هم، توی آشپزخونه نشستیم روی دو تا صندلی ... من هسته های خرما رو درمیارم ... لیلی هم با مغز گردو، پرشون می کنه و می چینه توی دیس های بلور ...
- - زندگیت چطوره سحا؟! راضی هستی؟!
- آره خدا رو شکر ... همه چیز خوبه ...
سرشو میاره بالا ... نگاش دقیق و موشکافانه اس: درسته که الان همه عزاداریم ... ولی غمی که توی چشمای توئه، بعید می دونم به خاطر این مصیبت باشه ... درست نمی گم؟!
مستأصلم ... نمی دونم در جواب لیلی، چی باید بگم ... سعی می کنم خودمو جمع و جور کنم ...
- اونجا همه چیز خوب پیش می ره ... ولی غربت آدمو از پا درمیاره ... باید اونجا باشی تا بفهمی چی می گم ...
- - عادت می کنی ... شاید برای اینکه کمتر اذیت بشی، باید به فکر بچه باشی ...
نمی خوام حساسش کنم ...
- حق با توئه ... تا الان که تصمیم نگرفتیم بچه دار بشیم ... ولی به محض اینکه برگردیم، با ایوب در موردش صحبت می کنم ...
دوباره سکوت برقرار می شه ... آفاق خانوم، میاد توی آشپزخونه ... به احترامش بلند می شیم ...
با حرکت دست ازمون می خواد که بشینیم سر جامون: بشینید دخترا ... راحت باشید ...
یه صندلی می کشه بیرون و کنارمون می شینه: سحا جان، حلوا رو تو درست می کنی؟!
- باشه آفاق جون ... من خودم فردا صبح زود، بیدار می شم و حلوا رو آماده می کنم ...
با دستمالی که دستشه، قطره اشکی رو که تازه از چشمش چکیده، پاک می کنه: می خوام مراسمش آبرومندانه برگزار بشه ... یه مراسم باشکوه که درخورِ حاجی باشه ...
لیلی نگاهی به آفاق جون میندازه و سری از روی تأسف و همدردی تکون می ده: آفاق جون! شما اصلاً نگران هیچی نباش ... همه چیزو بسپار به ما ...

*********

از صبح زود، بیدار شدیم ... هر کدوم به کاری مشغولیم ... به آفاق خانوم قول دادیم که مراسم رو بهترین نحو برگزار کنیم ... از ایوب و ایمان و خاطره هیچ توقعی نداریم ... داغشون تازه و دلشون خونه ... من و لیلی و محمود دنبال کاراییم ... چند تا از دخترا و پسرای فامیلشون هم کمکمون می کنن ...

*********

آفاق خانوم خودشو میندازه روی سنگ قبر: حاجی ... بلند شو ... ببین چی به روز آفاقِت اومده ... یا بلند شو و دوباره برگرد پیشم ... یا منو با خودت ببر ...
انگار همه منتظر یه تلنگرن تا خودشونو خالی کنن ... صدای گریه ی زن و مرد، در هم می پیچه ... فضا، بوی غم می ده ... این بو با مشام من آشناست ... یه بوی آشنا و قدیمی ... و شاید همیشگی ...

ساعتی در کنار مزار حاج صادق، می شینیم ... اشک می ریزیم و زیر لب براش فاتحه می خونیم ... من مطمئنم که تو اون دنیا به آرامش می رسه ... با اینکه مطمئنم جاش خوبه، ولی باز هم براش دعا می کنم ... براش طلب بخشش و مغفرت می کنم ... از خدا می خوام گناهای کوچیک و بزرگشو ببخشه ... "خدایا! ببخش و بیامرزش ... به خاطر محبتای پدرانه ای که به من کرد ... به خاطر اینکه گذاشت طعم محبت پدرانه رو بچشم و لذت ببرم ... به خاطر حمایتایی که از یه دختر بی پناه کرد ... به خاطر اینکه با روی باز، یه دختر بی پناه و یتیمو پذیرفت ... به خاطر همه چیز ... ببخشش!"

*********

ساعتی از نیمه شب گذشته ... لیلی برای خوابوندن آتوسا رفته توی اتاق خواب ... خاطره رو که برای کمک اومده توی آشپزخونه، هل می دم بیرون: برو بیرون ببینم دختر خوب ... خودمون از پس کارا برمیایم ...
سرشو کمی متمایل می کنه سمتِ من: ولی تو دست تنهایی ... بذار کمکت کنم ...
هنوز دستم، پشت کمرشه: برو ببینم ... کار زیادی نیست ... بعدشم، لیلی، آتوسا رو که بخوابونه، میاد کمکم ... تو حالت خوب نیست ... برو استراحت کن ...
معلومه که رمقی براش نمونده ... بدون اینکه دوباره اصرار کنه، از آشپزخونه خارج می شه ... با خارج شدنش از آشپزخونه، چشمم میفته به لیلی که به آرومی در اتاق رو می بنده و میاد بیرون ...

بالاخره خونه شد مثل روز اول ... یه نگاه به سالن میندازم ... همه خوابیدن ... دوباره برمی گردم آشپزخونه ... لیلی روی یکی از صندلی ها نشسته و به بدنش کش و قوس می ده: خدا رو شکر ... بالاخره تموم شد ...
دو تا چای می ریزم ... یکی از استکان ها رو می ذارم جلوی لیلی: بخور لیلی جون ...
یه خرما از توی ظرفی که روی میزه، برمی داره: ممنون ...
خرما رو می ذاره توی دهنش و جرعه ای از چای رو سر می کشه ...

شب از نیمه گذشته ... به آرومی درو باز می کنم ... یه طبقه می رم بالا ... چند تا ضربه ی آروم به در می زنم ... چند لحظه بیشتر طول نمی کشه که ایوب با ظاهری آشفته، درو به روم باز می کنه ... دستشو از روی دستگیره برمی داره ... سرشو میندازه پایین و به سمت سالن حرکت می کنه ... می شینه روی یکی از مبلا ... سرشو میندازه پایین ... دستاشو میاره بالا و می ذاره روی سرش ... نگاشو می دوزه به زمین ...
راهمو به سمت اتاق کج می کنم ... ترجیح می دم قبل از اینکه بخوابم، یه دوش بگیرم ... واقعا بهش احتیاج دارم ... به اینکه تنمو به دست آب بسپارم ...


حوله رو دور خودم می پیچم ... گره ی کمربندو محکم می کنم ... دو تا فنجون قهوه آماده می کنم ... سینی رو می ذارم روی میز ... کنارش می شینم ...
- ایوب جان ... چرا نمی خوابی؟!
- - خوابم نمی بره ...
یه فنجون قهوه از توی سینی برمی دارم ... با دستم، دستشو توی دستم می گیرم ... دستشو میارم پایین و فنجونو میذارم توی دستش: بخور ...
نیشخند می زنه: من همین طوری بی خوابی زده به سرم ... با این قهوه ای که می خوای به خوردم بدی، فکر کنم تا صبح پلک روی هم نذارم ...
فنجون دیگه رو از توی سینی برمی دارم ... لبخند کجی می شینه روی لبم: به هر حال که که تا صبح نمی خوابی ... پس بهتره بخوری ...
هر دو همزمان، جرعه ای از قهوه رو سر می کشیم ... نگامون با هم تلاقی پیدا می کنه ... دوباره همون خنده های تلخ برمیگرده ... دقیقا هم مزه با قهوه ای که داریم سر می کشیم ... تلخِ تلخ ...


فنجون خالی رو می ذاره روی میز ... سرشو به مبل تیکه می ده: سحا!
- جونم؟!
از حالتِ صورتش کاملا مشخصه که کلافه اس: من اشتباه کردم ... آره؟!
- در چه مورد؟!
- - در مورد رفتارم با حاجی ...
نمی دونم چه جوابی بهش بدم ... می خوام زبونمو باز کنم و بهش بگم "نمی تونم نظری بدم ... من که اونجا نبودم ... شاید اشتباه کرده باشی ..." یهو لبامو محکم بهم فشار می دم ... اون تو این شرایط نیاز داره که تأییدش کنم ... هر چی که بوده و هر چی که بینشون گذشته، دیگه گذشته ... الان حاجی زیر خروارها خاک، دفن شده ... این ایوبه که باید به زندگی ادامه بده ... نباید حرفی بزنم که عذاب وجدانش بیشتر بشه ... باید حرفی بزنم که خیالش آسوده بشه ... باید کاری کنم که آروم بشه و قبول کنه که تو این جریان، حق با اون بوده ...
دماغشو می کشه بالا: پس تو هم قبول داری که باید باهاش بهتر رفتار می کردم ...
کمی خودمو به سمت جلو متمایل می کنم: واقعا می خوای نظر منو بدونی؟!
- - آره ...
- اگه من جای تو بودم، مطمئن باش دقیقا مثل تو رفتار می کردم ... و حتی شاید بدتر ...
سرشو صاف می کنه و خیره می شه توی چشمام ... چشماش برق می زنه ... دستاشو تو هم قلاب می کنه: شاید اگه کوتاه میومدم ...
دیگه نمی تونه به حرفش ادامه بده ... صورتش خیس می شه ...
به آرومی از جام بلند می شم ... روی زمین زانو می زنم ... دستای قلاب شده شو، از هم باز می کنم و می گیرم توی دستم ... بوسه ای روی دستاش می شونم: ایوب جان ... باور کن جدی می گم ... هر کسِ دیگه ای هم جای تو بود، این برخوردو می کرد ... تو حق داشتی ... اینو مطمئن باش ... وقتی که باید ازت حمایت می کرد، نکرد ... خوب تو هم مقابله به مثل کردی ... این حق تو بوده ...
صدای گریه هاش، تنمو می لرزونه ... کمی به دستش فشار میارم ... با فشار دستم، ازش می خوام که بیاد کنارم، روی زمین بشینه ... خودشو از روی مبل سُر می ده و می شینه روی زمین ... خودمو می کشم کنارش ... به دسته ی مبل تکیه می دم ... دستش هنوز توی دستمه ... دستشو نوازش می کنم ... سرشو می ذاره روی شونه م ...
- - دیگه هرگز نمی بینمش ... چطوری ازش بخوام که منو ببخشه ؟! ... شاید اگه پیشش بودم، می تونستم ازش حلالیت بطلبم ...
- مطمئن باش الان روحش داره تو رو می بینه ... ایوب! ... اون یه پدره ... مطمئن باش تو رو می بخشه ... مطمئن باش ... شک نکن ...
سرشو بلند می کنه ... می چرخه ... الان دقیقا روبرومه ... نگاش تو نگام قفل می شه: سحا ... یعنی فکر می کنی منو می بخشه ...
پیشونیمو می چسبونم به پیشونیش: مطمئن باش ...
انقدر مطمئن و بی تردید، این جمله ی کوتاهو به لب میارم که خودمم باورم می شه ... حالت نگاش تغییر می کنه ... شاید تردید از وجودش رخت بربسته ... شاید ... و من ته دلم ذره ای شادی حس می کنم ... ذره ای شادی، میون این همه غم و اندوه، غنیمته ...

توی آغوش هم فرو می ریم ... حلقه ی دستاش تنگ تر می شه: چقدر آغوشت آرامش بخشه ...
دوباره صدای گریه هاش توی گوشم می پیچه ... اشکام سرازیر می شه ... صدای هق هق، فضای خونه رو پر می کنه ... وارد سالن می شم ... شال مشکیمو از سر درمیارم ... به سمت آشپزخونه حرکت می کنم تا یه لیوان آب بخورم ... لیوان آبو سر می کشم ... چشمامو می بندم و یه نفس عمیق می کشم ... همزمان با باز شدن چشمام، آفاق خانوم و خاطره و ایوب و ایمان وارد می شن ... هر کدوم یه صندلی عقب می کشن و می شینن ... سر و کله ی لیلی هم پیدا می شه ...
آفاق خانوم نگاهی به لیلی میندازه: لیلی جان! آتوسا که بیدار نشد؟!
لیلی میره سمت یخچال و درشو باز می کنه ... سرشو می کنه تو یخچال: نه ... این وروجک وقتی می خوابه، با صدای بمب هم بیدار نمی شه ...
با تموم شدن حرفش، در حالی که یه قطعه یخ دستشه، در یخچالو می بنده و می ره سمت شیر آب ... پارچ آبی رو که توش قالب یخی انداخته، همراه چند تا لیوان می ذاره روی میز: بفرمایید ...
محمود هم به جمع مون اضافه می شه ... تکیه شو می ده به کابینت های آشپزخونه: چقدر این دو هفته زود گذشت ... هنوزم هم باور نمی شه حاجی بینمون نیست ...
واقعا راست می گن که خاک مرده، سرده ... روزای اول، هر وقت اسم حاجی به زبون میومد، اشک بی اختیار، جاری می شد ... ولی الان فقط دلامون ابری می شه ... خبری از باریدن نیست ... !!! ...

آفاق خانوم لیوان آبی رو که تا نزدیک دهانش برده بود، برمی گردونه و میذاره روی میز: ایوب؟!
ایوب، سرشو میاره بالا و به آفاق خانوم چشم می دوزه: جانم؟!
- - کاراتو سر و سامون بده و برگرد ...
ابروهاش می ره بالا: چی؟!
- - همین که گفتم ... باید برگردی اینجا ... من دیگه طاقت ندارم دوری هیچ کدومتونو تحمل کنم ...
دستاشو تو هم قفل می کنه: نمی شه مادر من! ما این مدت خیلی اذیت شدیم ... تازه داره اوضاعمون سر و سامون می گیره ... نمی شه که همه چیزو ول کنیم و برگردیم ...
- - ایوب ... با من بحث نکن ... همین که گفتم ... کاراتو بکن و برگرد ... هر وقت من سرمو گذاشتم زمین، اونوقت هر کدومتون هر جا خواستید می تونید برید ... بذارید این چهار روز عمرو، کنار هم باشیم ...
لحنِ محکم و قاطعش، پر از خواهشه ... شاید اگه دلیل ازدواج من و ایوب، رفتن از ایران نبود، من هرگز حاضر نبودم این خونه رو ترک کنم ... من اینجا رو می خوام ... با همه ی آدمهایی که توش زندگی می کنن ... من به این محبت نیاز دارم ... حتی اگه ایوب لحظه به لحظه منو سرشار از محبت کنه، بازم به این محبت نیاز دارم ... به محبت مادرانه ی آفاق خانوم ... محبت خواهرانه ی خاطره و لیلی ... و محبت برادرانه ی ایمان و محمود ...

*********

بعد از شام ایوب خواست که واسه قدم زدن، همراهیش کنم ... و من از خدا خواسته، قبول کردم ... دست تو دست هم، به سمت پارک حرکت می کنیم ... شونه به شونه ی هم قدم می زنیم و هوای وطن رو با نفس های عمیق، توی ریه هامون می کشیم ...
دلم برای اون روزا تنگ شده ... یاد اولین روزی میفتم که توی پارک غافلگیرم کرد و بهم پیشنهاد ازدواج داد ... خنده م می گیره ... صدای آروم خنده م به گوشش می رسه ...
- - به چی می خندی؟!
- یاد اون روزی افتادم که توی پارک بهم پیشنهاد ازدواج دادی ...
حرفی نمی زنه ... به راهمون ادامه می دیم ... دقیقا روی همون نیمکت می شینیم ... وقتی روی نیمکت می شینم، دلم به جنب و جوش میفته ... یه حس خوب، وجودمو پر می کنه ... تو سکوت به تماشای اطراف می شینیم ... هیچ کدوم سعی نمی کنیم که این سکوتو بهم بزنیم ...

با پاش روی زمین ضرب می گیره: سحا؟!
- جانم؟!
- - من تصمیم گرفتم بمونم ...
می خوام لب از لب باز کنم و بگم که چقدر از تصمیمش خوشحالم ... می خوام بگم که آرزوم این بود که پیشنهاد آفاق خانومو قبول کنه ... می خوام بهش بگم که چقدر خوشحالم ... هنوز لب از لب باز نکردم ...
- - تو برگرد ... نمی خوام تصمیمِ من، به زندگیت لطمه بزنه ... تا همین الان هم، خیلی از برنامه هات عقب افتادی ... باید زودتر برگردی و به کلاسات برسی ...
می تونم حس کنم که چشمام تا حد ممکن از هم باز شده: ولی تنهایی ...
میون حرفم میاد: به سعید و مرضیه میسپارم که تنهات نذارن ...
پاشو با شدت بیشتری تکون می ده: چند ماه دیگه مونده تا به قول و قراری که باهات گذاشته بودم، عمل کنم ... البته از لحاظ مالی، قرارمون سرجاشه ... فقط مجبورم زودتر از اون چیزی که توافق کرده بودیم، تنهات بذارم ... امیدوارم شرایط منو درک کنی ...
سرشو میاره بالا ... سرشو می چرخونه و نگاش میفته تو نگام ... نمی دونم می تونه از تو نگام، حالمو بفهمه یا نه ...
- - هرچند تو دختر زرنگ و باهوشی هستی ... می تونی روی پای خودت بایستی ...
یهو یه چیزی توی ذهنم جرقه می زنه ...
- پس آفاق جون چی؟! چطوری می خوای بهش بگی ... تو این شرایط اگه بفهمه، خیلی بد می شه ...
- - تو نگران این چیزا نباش ... الان قرار نیست چیزی بفهمه ... بهش می گیم تو باید بری اونجا و به کارا سر و سامون بدی و برگردی ... رفت و برگشت تو، چند ماهی طول می کشه ... همین مدت برام کافیه تا به آفاق جون بگم ...
تموم بدنم شل می شه ... روی نیمکت وا می رم ... قلبم فشرده می شه ... نه! تمومِ تنم فشرده می شه ... یه چیز تیز، به دلم چنگ میندازه ... می خوام حرف بزنم ... بگم که نمی رم ... بگم که می خوام کنارت باشم ... کنارت تو و خونواده ت ... ولی یه چیزی مانع می شه ... نمی دونم چیه ... شاید غرور ... یعنی تو این لحظات غرور جایی داره؟!
بین دو تا حس سردرگمم ... یه حس می گه حرف دلمو بزنم و بمونم ... یه حس می گه حرفی نزنم ... التماس نکنم ...

هرچه از دست می رود،
بگذار برود... !
چیزی که به التماس آلوده باشد
نمی خواهم،
هرچه باشد،
حتی زندگی!

کنار پنجره می ایستم و به آسمون خیره می شم ... دارم فکر می کنم این سه روز چقدر زود گذشت ... به سرعت برق و باد ... تو این سه روز ازش فرار کردم ... اونم از من فرار کرد ... ولی امشب ... دیگه راه فراری نیست ... هرچند خودم دوست داشتم که آخرین شبی رو که تو ایران می گذرونم، کنارش باشم ... اونم دوست داشت ...

حضورشو کنارم احساس می کنم ... چقدر محتاج این آغوشم ... دستاشو توی سینه قلاب می کنه ... به آسمون خیره می شه ...
- - سحا؟!
- بله؟!
- - باورم نمی شه که داری می ری ... این چند روز خیلی زود گذشت ...
پس واسه اونم زود گذشته ... ولی دلیلی برای خوشحالی ندارم ... زود یا دیر ... چه فرقی می کنه ... مهم اینه که اون نخواست بمونم ...
صداش سکوتو می شکنه: تو همیشه قوی بودی ... هیچ وقت حس نکردم که برات یه تکیه گاهم ... واسه همین مطمئنم که تنهایی از پسش برمیای ...
سکوت می کنه ... "ایوبِ لعنتی! چرا فکر می کنی یه دختر قوی کنارت ایستاده؟! چرا فکر می کنی هیچ وقت بهت تکیه نکردم ... من تمام این مدت، بهت تکیه کردم ... یعنی از سنگینی شونه هات نفهمیدی؟! ... بفهم لعنتی ... "
- - دوست دارم موفقیتت رو ببینم ... پس همه ی تلاشتو بکن ... منم زندگیمو اینجا از نو شروع می کنم ...
حرفی نمی زنم ... هیچ تلاشی نمی کنه تا منو به حرف بیاره ... حتما فهمیده که نمی خوام حرف بزنم ...
سرشو می گیره بالا تر: چقدر من ماهو دوست دارم ... نگاه کن سحا ... ببین امشب ماه چقدر توی آسمون می درخشه و خوشگله ...

تــو ..
مــاه را دوســت داری ..
مــــــن
مـاه هــاست کـــه ، تـــو را

سرمو می ذارم روی بازوش ... دوست ندارم تو این لحظات آخر، بیشتر از این بهش نزدیک بشم ... نمی خوام دوباره توی آغوشش غرق بشم ... نمی خوام دوباره طعم لباشو بچشم ... نمی خوام ...
اونم هیچ تلاشی برای نزدیکی بیشتر نمی کنه ... و من مثل همیشه، چقدر ازش سپاسگزارم ...

*********

کنارش قدم برمی دارم ... دسته ی چمدون کوچیکم، توی دستشه ... گوشه ای از سالن انتظار می ایستیم ... نمی خوام حرف بزنم ... اونم حرفی برای گفتن نداره ... دقایق طولانی کنار هم، بدون هیچ حرفی، می ایستیم ... نگاهمونو دوختیم به رفت و آمد مسافرا ... هر دو غرق در فکر ... هر دو ساکت ... گلوم می سوزه ... آب گلومو فرو می دم تا شاید بغضی که داره لحظه به لحظه گلوگیرتر می شه، بره پایین ...
شماره پرواز اعلام می شه ... بی اختیار سرمو برمی گردونم سمتش ... اونم می چرخه سمت من ... نگاهمون تو هم قفل می شه ...
- - مواظب خودت باش ...
- باشه ...
- - من با سعید تماس گرفتم ... قول داد که هواتو داشته باشه ... ولی بازم اگه مشکلی پیش اومد، حتما بهم زنگ بزن ... هر ماه هم به حسابت پول واریز می کنم ... نگران چیزی نباش ... فقط مثل همیشه قوی باش ...
- ممنون ... به خاطر همه چیز ...
دسته ی چمدونو رها می کنه ... با یه قدم، خودشو بهم می رسونه ... تو یه چشم به هم زدن، منو تو آغوشش می کشه ... با دستاش، سرمو می چسبونه به سینه ش ... بوسه هاش می شینه روی سرم ... آب گلومو قورت می دم ... بالاخره بغض لعنتی، پایین می ره ... نفس عمیقی می کشم ... دستامو میارم بالا و دور کمرش حلقه می کنم ... "لعنتی ... لعنتی ... دلم برات تنگ می شه ... دلم برای این آغوش گرم تنگ می شه ... دلم برای بوسه هات تنگ می شه ... دلم برای برق نگات تنگ می شه ... دلم برای همه ی لحظه های شیرینی که باهات داشتم تنگ می شه ... مطمئنم دل تو هم تنگ می شه ... شک ندارم ..."

این خط " __ " و این نشان " × "
که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد
برای نگاه کردنم ، بوسیدنم ، خندیدنم
برای تمام لحظه هایی که کنارم داشتی
روزی که نیستم
دلت برای همه اینها تنگ خواهد شد
شک نکن...!!

خودمو ازش جدا می کنم ... نمی خوام توی چشماش نگاه کنم ... اونم نمی خواد ... دسته ی چمدونا به دست می گیرم ... "خداحافظ" آرومی به لب میارم ... با گامهای بلند ازش دور می شم ...

پنجره ی کوچیکی که سمت راستمه، چشم می دوزم به آسمون ... تمومِ تنم چشم شده، تا شاید رد پایی از خدا رو این بالا ببینم ... می خوام ببینم و بهش بگم "خدا ... دوباره تنها شدم ... سهم من از دنیای نامرد تو، تنهاییه ... ولی من مقابل تو و دنیات می ایستم ... من با تمام قدرتم می جنگم ... من روی پای خودم می ایستم ... به تو ثابت می کنم که تنهایی از پسش برمیام ... به همه ثابت می کنم ..."
طعم شور، مزه ی دهنمو تغییر می ده ... با پشت دست، اشکهای مزاحم و همیشگی رو کنار می زنم ... "شاید سهم من از دنیا هیچ بود ... آخرین چیزی رو که بهم بخشیدی، خیلی زود ازم گرفتی ... من سر لج افتادم ... خدا ... صدامو بشنو ... الان شاید از همیشه بیشتر بهت نزدیک باشم ... صدامو تو خودم خ
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل رهایت می کنم | بی بی گل کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان خانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52162

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا