تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رهایت می کنم (فصل دهم)



صدای آروم استارت ماشین، سکوت بینمون رو می شکنه ... دستش به آرومی روی پام می لغزه ... دستشو می ذاره روی دستم ... انگشاشو دور دستم حلقه می کنه ... دستمو میاره بالا ... چشماشو می بنده ... لباشو می ذاره روی دستم ... چشماشو باز می کنه ... خیره می شه تو چشمام ... طاقت این نگاه خیره رو ندارم ... سرمو میندازم پایین ...
- چه خبر؟ همه خوب بودن؟! آفاق جون چطوره؟!
صدای نفس عمیقش توی گوشم می پیچه: همه خوبن ... لیلی و خاطره خیلی ویژه سلام رسوندن ... در ضمن ازم خواستن به جاشون صورتتو ببوسم ...
با دیدن نگاه شیطونش، سرمو که به تازگی آورده بودم بالا، دوباره میندازم پایین ... نمی دونم چرا اینطوری شدم ... دوباره خجالت ... !!! ... می دونم خجالت بین ما معنایی نداره ... ولی دست خودم نیست ...

با توقف ماشین، متوجه می شم که رسیدیم ... هر دو پیاده می شیم ... زودتر به سمت خونه حرکت می کنم ... با کلید، درو باز می کنم و کنار در می ایستم تا به من برسه ... با حرکت چشم و ابرو ازم می خواد که اول برم داخل ...
ابروهامو میندازم بالا: بفرمایید ... اول مهمون ...
اخم می شینه روی پیشونیش: مهمونم؟!
"اووووه ... خدای من!"
- - نه اصلا منظورم این نبود ... تو صاحبخونه ای ...
برای اینکه مطمئن بشم از دلش درآوردم، خودمو می کشم جلو ... روی پنجه های پام می ایستم ... دستامو دورش حلقه می کنم ... فشارش می دم ... صورتمو به صورتش فشار می دم ... بوسه ی محکمی روی گونه ش می شونم ... ازش جدا می شم ... نگاه شیطونمو بهش می دوزم ...
چشمک می زنه: یعنی خر شم دیگه؟!
خنده ی سرخوشی می کنم ... مثل دختر بچه های شیطون، موهامو که دم اسبی، بالای سرم بستم، توی هوا تکون می دم و لی لی کنان وارد خونه می شم ... یه چرخ دور خودم می زنم ... دسته ی چمدونو رها میکنه ... می دوئه سمتم ... با جیغ و داد از دستش فرار می کنم ... قدمهای اون بلنده ... مطمئنم بهم می رسه ... از روی مبلا می پرم ...
پشت مبلا، سر جاش می ایسته ... روبروم گارد می گیره ... منم خودمو به سمت جلو، متمایل می کنم ... دستامو می زنم به کمرم ... انقدر شیطون شدم که مطمئنم به راحتی می تونه شیطنتو از تو چشام بخونه ...
- - می دونی که عاقبت شیطونی کردن چیه؟!
صدای خنده ی مستانه م می پیچه توی خونه: نه ... چیه؟!
از روی مبل می پره ... تا بیام از خودم عکس العمل نشون بدم، خودمو توی بغلش پیدا می کنم ... سرمو میارم بالا ... غرق می شم توی نگاش ... گرمی لباشو روی لبام حس می کنم ... یه بوسه ی طولانی و شیرین ... منم باهاش همراهی می کنم ... ماه هاست که محتاج این بوسه ام ...
از هم جدا می شیم ... دوباره تو نگاه هم غرق می شیم ... می خوام لب از لب باز کنم و بهش بگم که چقدر دوسش دارم ... می خوام بگم که چقدر دلتنگش بودم ... ولی اون ته تهای دلم، یه خرده غرور جا خوش کرده و نمی ذاره بهش بگم ... "سحا ... نباید بهش بگی ... اون اومده که برگرده ... نیومده که بمونه ... اینطوری فقط خودت کوچیک می شی ... به هر حال ایوب، سهم تو نیست ... پس منطقی برخورد کن ... باشه خانومی؟! ..."

ما بدهکاریم به یکدیگر
و به تمام ” دوستت دارم” های ناگفته ای
که پشت دیوار غرورمان ماند
و آنها را بلعیدیم
تا نشان دهیم که منطقی هستیم

*********

خورش کرفس رو می کشم توی ظرف و می ذارم روی میز ... نگاهی به میز میندازم ... همه چیز مرتبه ...
- ایوب جان ... بیا شام آماده اس ...
می شینم روی صندلی و منتظرش می مونم ... صدای قدمهاشو می شنوم ... روی صندلی نیم خیز می شم ... سرمو می چرخونم سمتش ... با دست به صندلی روبروم، اشاره می کنم: بفرمایید ...
میزو دور می زنه و روبروم می شینه: این مدت، خیلی دلم برای دستپختت تنگ شده بود!
نیشخند می زنم: از تلفن زدنات مشخص بود که چقدر دلتنگی ...
چشمک می زنه: جوابتو بعد از شام می دم ... ببخشید ... ولی واقعا گرسنه مه ... از دستپخت تو هم نمی شه گذشت ...
با تموم شدن حرفش، قاشق و چنگال رو از روی میز برمی داره و مشغول می شه ...
- - اوووووووم ... به به ... خانوم خانوما چه کرده؟!
از تعریفش، ذوق زده می شم ... اشتهام تحریک می شه ... بشقابو می کشم جلو و اولین قاشقو به دهنم نزدیک می کنم ...

*********

مسواکو می ذارم سر جاش ... دهنمو با آب می شورم ... توی آینه یه نگاه دیگه به خودم میندازم ... دستی توی موهام می کشم ... درو باز میکنم و به سمت اتاق خواب می رم ... انقدر مشتاق آغوششم که پاهام زودتر از خودم حرکت می کنن ... !!! ...
"لعنت به تو سحا ... حتی نمی ذاری یه شب از اومدنش بگذره ... مطمئنم آبروی خودتو پیشش می بری ... چطوری می خوای این همه اشتیاقو ازش پنهون کنی؟! ..."
شونه هامو میندازم بالا ... "بفهمه ... شوهرمه ... نمی خوام که گناه کنم ... والا ..."
وارد اتاق می شم ... در حالی که فقط یه گرمکن مشکی تنش کرده، لبه ی تخت نشسته ... دستاشو از پشت، حائل بدنش کرده ... با نگاش سر تاپامو برانداز می کنه ...
"حالا دیدی ... اون از من مشتاق تره ..."
خنده ی اغواگرانه ای روی لبم می شونم ... خرامان خرامان به سمتش حرکت می کنم ...

من از نهايت شب حرف ميزنم ...
من از نهايت تاريكي ...
من از نهايت شب حرف ميزنم ...
اگر به خانه من امدي براي من اي مهربان چراغ بيار ...
ويك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه خوشبختي بنگرم ...
پاسی از شب گذشته ... نور مهتاب، کمی اتاقو روشن کرده ... حلقه ی دستاشو شل می کنه ... از آغوشش میام بیرون ... ملحفه رو می پیچم دورم ... می شینم لبه ی تخت ... خودشو روی تخت می کشه و میاد کنارم ... هر دو کنار هم، نگامونو می دوزیم به پنجره و خیره می شیم به مهتاب ...
دستشو از پشت، می ذاره روی شونه م ... سرمو می چسبونه به شونه ش ...
- - سحا؟!
- جانم؟!
- - دلت برام تنگ شده بود؟!
- تو چی؟!
- - من اول پرسیدم ...
شیطون می خنده: تو جواب بده ... منم جواب سوالتو می دم ...
لب به دندون می گیرم ... "چی بگم ؟! ..." سردرگم نگامو می چرخونم تو اتاق ... حس عجیبی به دلم چنگ میندازه ... دلم به اندازه ی تموم دنیا براش تنگ بود ... حتی الان که پیشمه، بازم دلم براش تنگه ... چطور می تونم دلتنگش نباشم؟! چطور می تونم دلتنگ این حضورِ آرامش بخش نباشم ... چطور می تونم دلتنگ خاطراتی نباشم که هیچ وقت کهنه نمی شه ... ماه ها، دلتنگ این لحظه بودم ... چطور می تونم دلتنگش نباشم ؟! ... چطور؟! ...
کمی جابجا می شم ... خودمو بیشتر بهش می چسبونم ... فشار دستش بیشتر می شه ...
- خیلی ... خیلی زیاد ...
منو رها می کنه ... می چرخه سمتم ... دستاشو میاره بالا و شونه هامو می گیره توی دستاش ... پیشونیشو می چسبونه به پیشونیم ... نگاشو می دوزه به نگام ... تو این شب مهتابی، برق نگاش، تند و تیز تره ...
- - اولین باره که دلتنگ کسی می شم ...
نفس عمیقی می کشه: ممنون که اجازه دادی این حسو تجربه کنم ...
چشمام پر می شه ... به خودم قول دادم ... نباید قولمو بشکنم ... وقتی نمی شه به قولای مردونه اعتماد کرد ... نباید بذارم قول زنونه هم، اعتبارشو از دست بده ...
"سحا ... بذار بریزه این اشکا ... بذار قطره قطره بریزه پایین ... بذار برای یه بارم شده، مزه ی اشک شادی رو بچشی ... "
می زنم زیر قولم ... اشکام می ریزه ... قطره قطره ... اشکای اونم می ریزه ... قطره قطره ...

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است

*********

شلوار جین با یه بلوز چسبون مشکی تنم می کنم ... موهامو با کش بالای سرم می بندم ... دسته کلیدو از روی میز برمی دارم ...
- بریم؟!
- - بریم خانومی ...
از خونه می زنیم بیرون ... هر دو تمایل عجیبی داریم تمام کارایی رو که قبلا با هم تجربه کردیم، همین امشب دوباره تجربه کنیم ... تجربه ی دوباره ...
دست تو دست، شونه به شونه، قدم می زنیم ... هرازگاهی رهگذری از کنارمون رد می شه ... یه پسر جوون، تلوتلو خورون از کنارمون رد می شه ... فرو می رم تو آغوشش ... صدای خنده ش بلند می شه ...
- - مثل اون شب ...
- آره مثل اون شب ...
صدای خنده مون، سکوت شبو می شکنه ... آرومِ آرومم ... سرمو می گیرم رو به آسمون ... مهتاب از اینجا چشم نوازتره ...
"خدایا ... این خوشی ها رو ازم نگیر ..."

به سختی چشمامو از هم باز می کنم ... خدا رو شکر می کنم امروز تعطیله ... وگرنه با این حال و روزم، چطور می تونستم به کارای روزمره م برسم ... ؟! ... دستمو دراز می کنم و گوشی رو برمی دارم ... از گوشه ی چشم چپمو، نگاهی به صفحه ی موبایلم میندازم ... "اوه ... ساعت یازده و نیمه ..."
به سرعت میشینم سر جام ... موهام عقب می زنم ... از جام بلند می شم ... یه نگاه به پشت سرم میندازم ... مثل اینکه اونم بیدار شده ... داره به بدنش کش و قوس می ده ... به سختی چشماشو از هم باز می کنه ...
صداش خش داره : سلام ...
- سلام ... صبح بخیر ...
- - کِی بیدار شدی؟!
- همین الان ... می رم یه چیزی آماده کنم بخوریم ... زود بیا ... باشه؟!
خمیازه می کشه: باشه ...

یه تیکه کیک می ذارم توی دهنم و پشت سرش جرعه ای شیر می نوشم ... صدای زنگ موبایلم بلند می شه ... با چند تا سرفه ی کوتاه، گلومو صاف می کنم: بله؟!
- - ...
- سلام مرضیه جان ...خوبی؟!
- - ...
- ممنون ... سعید و آریا چطورن؟!
- - ...
- چه خبر؟!
- - ...
- اوه ... مرسی ... راستش ایوب اومده ...
- -
- آره ... دیروز اومده ...
- - ...
- باشه عزیزم ... بذار بهش بگم، ببینم چی می گه ...
دستمو می گیرم روی گوشی: ایوب جان ... مرضیه زنگ زده واسه شام دعوتمون کنه ... بریم؟!
سرشو به نشونه ی موافقت تکون می ده ...
دستمو از روی گوشی برمی دارم: مرضیه جان ... هرچند که زحمته ... ولی برای شام مزاحمتون می شیم ... ساعت 7 اونجاییم ...
- - ...
- باشه عزیزم ... حتما ...
- - ...
- بای ...

*********

به صورت آریا که توی خواب، معصوم تر شده، نگاه می کنم ... لبخند کمرنگی می شینه روی لبم ... "یعنی می شه یه روزی منم مادر بشم؟!" ... سرمو تکون می دم تا افکار مزاحم راهشونو بکشن و برن ... سرمو میارم بالا ... سعید و مرضیه از آشپزخونه میان بیرون ... سعید سینی چای رو می ذاره روی میز ... خودش لیوان های چای رو می ذاره جلومون ... مرضیه ظرف شیرینی رو می گیره جلوی ایوب: بفرمایید ...
یه دونه شیرینی برمی داره: مرسی مرضیه جان ...
مرضیه با گفتن "خواهش می کنم" از جلوش رد می شه و میاد روبروی من: بفرما سحا جون ...
- ممنون مرضیه جان ... بذار روی میز، خودم برمی دارم ...
مرضیه ظرف شیرینی رو می ذاره روی میز ... میاد سمتم: بده این ووروجکو ...
- نه ... بذار باشه ...
- - اینطوری نمی تونم خوب ازت پذیرایی کنم ... می ذارمش توی تختش ...
دیگه اصراری نمی کنم ... به آرومی میارمش بالا ... مرضیه، با احتیاط آریا رو ازم می گیره ...

برمی گرده و می شینه کنار سعید ... خم می شم و یه دونه شیرینی برمی دارم ... تکه ای از شیرینی رو می خورم ...
- - حال مامانتون بهتر شد؟!
لیوانشو توی دستش جابجا می کنه ... سرشو می چرخونه سمت مرضیه: بله ... خدا رو شکر بهتر شدن ... واسه همین تونستم بیام ...
سعید لیوانشو که خالی شده، می ذاره روی میز: همین الان هم خیلی از برنامه هات عقب موندی ...
توی دلم می خندم ... خبر نداره اومده کاراشو بکنه و برگرده ... هرچند الان با جواب ایوب، همه چیزو می فهمه ...
- - آره ... خیلی عقب افتادم ... ولی چاره ای نبود ... باید می موندم ...
چرا حرفی از برگشتن نمی زنه ... حتما نمی خواد الان براشون توضیح بده ... وقتی از اینجا بره، دیگه لازم نیست برای کسی توضیح بده ... اون کسی که باید براشون توصیح بده، منم ... چقدر بیچاره ام ...
جرعه ای از چای رو که الان دیگه تقریبا سرد شده، سر می کشم ...
دوباره سعیده که داره از ایوب سوال می کنه: حالا برنامه ت چیه؟!
- - خوب هنوز دوره م کامل نشده ... اونو ادامه می دم ... البته کمی هم سرمایه با خودم آوردم ... شاید بشه باهاش یه کارایی کرد ...
سعی می کنم به مغزم فشار بیارم ... نمی تونم معنی حرفاشو بفهمم ... "یعنی می خواد بمونه ... وقتی زنگ زد و گفت که داره میاد، گفت که برمی گرده ... پس الان داره چی می گه؟! ..."
سرمو می چرخونم ... با گیجی بهش نگاه می کنم ... لبخند روی لبشه ... به آرومی پلک می زنه ... با این حرکتش ازم می خواد که فعلا حرفی نزنم ... دوست دارم زودتر این مهمونی تموم بشه ...
کنار هم روی چمنای نمدار دراز می کشیم ... سرم روی بازوشه ... به آسمون پرستاره چشم دوختیم ... حرفی نمی زنم ... دوست دارم خودش شروع کنه ... و شروع می کنه ...
- - همه چیزو به آفاق جون گفتم ...
سکوت می کنم ... حرفی برای گفتن ندارم ... همه ی تنم گوش شده ... و منتظر شنیدن ...
- - یه چیزایی رو سربسته براش توضیح دادم ... گفتم که می خوام بمونم ... گفتم که دیگه برنمی گردی ... بهم ریخت ... خیلی زیاد ... اولین بار بود که دست روم بلند کرد ... هنوز جای کشیده ش توی صورتم ذق ذق می کنه ...
آه کوتاهی می کشه: خوب حالا من اینجام ... اومدم که بمونم ...
تنم یخ می کنه ... "سحا ... ببین چقدر بیچاره ای ... برگشته ... نه به خاطر تو ... به خاطر کشیده ای که از مادرش خورده"
لحنم تند و گزنده اس: پس به خاطر کشیده ای که از آفاق جون خوردی، برگشتی؟!
روی پهلو می چرخه ... سنگینی نگاشو حس می کنم ... هیچ تمایلی ندارم بهش نگاه کنم ... نگام هنوز به طاقِ آسمونه ...
- - نه ...
- همین الان خودت گفتی ... دیگه چرا انکار می کنی ... ؟! ...
- - دلتنگت بودم ... دلتنگ دختری که همه چیزش برام دوست داشتنی بود و هست ...
دستشو میاره بالا ... انگشت اشاره شو می کشه روی چشمم: دلتنگ این چشما ...
با دو تا انگشتش، دماغمو می گیره و آروم می کشه: دلتنگ این دماغ کوچولو ...
دستشو میاره پایین تر ... به آرومی لبمو لمس می کنه ... داغ می شم ...
- - دلتنگ این لبا ...
سرشو فرو می کنه تو گودی گردنم ... بوسه ای روی گردنم می شونه ... نفس بلندی می کشه ... شاید برای اینکه بوی تنمو بکشه توی ریه هاش ... شاید ...
- - دلتنگ این بو ...
بی اختیار می چرخم سمتش ... نگام قفل می شه تو نگاش ...
لبخند بی جونی می زنه: دلتنگ این نگاه ...
سرشو میاره جلو ... سرمو می برم جلو ... لبامون بهم می رسن ...
- - دلتنگ این بوسه ها ...
دستام دور کمرش حلقه می شه ... دستاش دور کمرم حلقه می شه ... پیشونیامون به هم می چسبه ...
- - دلتنگ این آغوش ...
اشک چشمم جاری می شه ... اشک چشمش جاری می شه ...
- - دلتنگ این اشکا ...

از هم جدا می شیم ... می شینیم روبروی هم ... پاهامونو توی شکم جمع می کنیم ... دستامونو توی دست همدیگه قفل می کنیم ... سرامونو به هم می چسبونیم ... لحظاتی تو سکوت می گذره ...
- - سحا ...
- جااااااااانم!؟
- - می خواستم رهات کنم ... نشد ... نتونستم ... اگه رهات می کردم، می مردم ... من بدون تو حتی نمی تونم نفس بکشم ...
نگام، نمدار می شه ... بغض گلومو می گیره ... ولی این بار نه مزه ی اشکام شوره ... نه بغضم گلوگیر ...
پا می شه ... دستای منو می کشه ... روبروی هم می ایستیم ... دستشو میاره بالا و می ذاره پشت گردنم ... خیره می شه تو چشمام: دوسِت دارم ...
زمان متوقف می شه ... "سحا ... فکر می کنی کسی هست که از تو خوشبخت تر باشه؟!"
خودمو رها می کنم توی آغوشش ...
لباش کنار گوشمه ... نجوا می کنه: دوسِت دارم ... دوسِت دارم ... دوسِت دارم ... می فهمی؟! دوسِت دارم ...
خودمو می کشم بالا: مدتهاست که عاشقانه دوسِت دارم ...

هر دو، فارغ از همه چیز و همه کس ... خودمونو رها می کنیم روی زمین ... به آسمون خیره می شیم ... فریاد می کشیم: دوسِت دارم ...

خواستم صدایت کنم، اما نشد ...
خواستم رهایت کنم، نشد ...
خواستم یک دلیل برای بودنت
یا که شاید برای نبودنت، اما نشد ...
دلم می خواست صدایت که می کنم، فریاد باشم ...
دلم می خواست رهایت که می کنم، مرده باشم ...
ولی افسوس که نه فریاد بودم، نه مرده ...
نه صدایت کردم ... نه رهایت ...


پـــــــــــــــــایـــــ ــــــــان 

 


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 20- رمان وقتی که بد بودم , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمان خانه , رمانسرای بهارانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52161

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا