تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان طعم چشمان تو (فصل هجدهم تا فصل بیست و ششم)


ساغر_روز اولی که میخواستم برم دانشگاه خیلی دیرم شده بودم هم استرس داشتم هم یه ذوق خاصی ودلم نمیخواست دیر برسم اما متاسفانه دیر ازخواب بیدار شدم تند تند اماده شدم حتی دکمه های لباسمو تو اسانسور بستم پریدم تو خیابون فقط میدویدم یه ماشین جلو پام ترمز کرد نه نگاه کردم ماشینه چیه نه رانندش کیه گفتم دربست وبدون اینکه منتظر جوابش بمونم پریدم بالا وسطای راه همونطوری که سرم تو گوشی بود وبه یکی ازبچه ها داشتم اس میدادم که الان میام گفتم اقا لطفا بگید چقد میشه موقع پیاده شدن من وقت ندارم بهتون پول بدم خیلی خیلی دیرم شده دیدم جواب نمیده سرمو بلند کردم دیدم اِاِاِاِاِ پسر همسایمونه لبخندی بهم زد وگفت تو عالم همسایگی که این حرفا رونداریم لال مونی گرفته بودم اونم فهمیدم تعجب کردم از قیافم خندش گرفته بود خلاصه اون روز منو رسوند دانشگاه وعلاوه براون چند بار دیگه هم منو رسوند بعد ازمدتی بهم پیشنهاد دوستی داد ومنم خیلی ساده قبول کردم درواقع امیر اولین پسری بود بود که وارد زندگی من شد ومن بی نهایت عاشقش شدم
پرند_دهن من باز مونده بود که ساغر فکمو بست وخندید وادامه داد
تقریبا چند ماهی باهم دوست بودیم که یه روز اومد وگفت داره میره خارج ودیگه برنمیگرده اون روزو دقیقا یادم میاد چقدر گریه کردم غرومو زیر پاهاش له کردم تامیتونستم التماس کردم اما میدونی جوابش چی بود؟
مگه من گفتم عاشق من بشی من فقط گفتم دوست باشیم هردوستی بالاخره تموم میشه اینو گفتو رفتو روح منو هم باخودش برد خیلی زمان برد تا به حالت عادی برگردم ولی بلاخره برگشتم ولی هنوز به مردا اعتماد ندارم اره پرند خانوم درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس
اینو گفتو یه قطره اشک ازگوشه چشماش چکید
پس ساغرهم بله
پرند_پس چرا هیچ وقت به من نگفتی
ساغر_با گفتن چیزی تغییر میکرد؟
پرند_نه خوب چه میدونم... میدونی ساغر من همیشه به حالت غبطه میخوردم به این شاد بودنت به اینکه همیشه میخندی به بیخیالیت
ساغر_شنیدی میگن خنده را معنای سرمستی مدان انکه میخندد غمش بی انتهاست؟
اون شب کلی فکر کردم خودم ارسام پارسا ساغر همه درگیرن وتهش به عشق ختم میشه
واقعا عشق چیز مقدسیه؟ واقعا قشنگه؟؛آه نمیدونم نمیدونم(نظر شما چیه کسی پیدا میشه که ازعشق خوب بگه؟)
قبل ازاینکه برم پیش پارسا دوباره رفتم گل فروشی داشتم به گلا نگاه میکردم که یادم افتاد پارسا گفته بود رز، رز قرمز چند شاخه گرفتم ورفتم پیش پارسا
پرند_سلام
پارسا_رز، رز قرمز مهتاب من عاشق رز بود
چرا همش میگه بود. مهتاب مرده؟؟؟ خدایا ته این ماجرا چی میشه
پارسا_بشین تا جواب چشم های کنجکاوتو بدم
اوه چه پسر تیزی
پارسا_چند روز بعد ازاینکه با بابام حرف زدم قرار شد بعد ازکلاس بریم شرکت پیش بابام قبلش باهم رفتیم خرید
پرند:پارسادوتا کف دستاشو رو هم گذاشت و قرارش داد زیر چونش سرشو برد بالا وچشماشو بست ویه نفس عمیق کشید وادامه داد
پارسا_خرید با اون برام خیلی لذت بخش بود مخصوصا اینکه ازم خواست من براش انتخاب کنم منم هرچی لباس مارک بود انتخاب میکردم از هرچیزی بهترینش برای بهترینم مهتاب استرس خاصی داشتی اروم دستاشو گرفتمو فشار دادم وگفتم
پارسا_اروم باش مهتابم استرس چهره ارومتو بهم میریزه همه چی خوب پیش میره من مطمئنم
بابام خیلی ازمهتاب خوشش اومد مهتاب راجع به اینکه چه مهارت هایی داره وکجا درس میخونه وخلاصه همه چی توضیح داد البته منهای اینکه پدرش چیکارست وخونش کجاست که اونم من ازش خواستم میخواستم خودم به بابام بگم میدونستم سرسخت مخالفت میکنه ومن نمیخواستم مهتابم بشکنه مهتاب رو رسوندم وخودم رفتم خونه تا بیاد مردمو زنده شدم وبرای اینکه استرسم کم بشه چند باری با مهتاب تلفنی حرف زدم بعد از شام با بابا صحبت کردم قیافش دیدنی بود دلش میخواست با دستاش منو خفه کنه وتنها حرفی که زد این بود فکر این دختره بی اصل ونصب رو از سرت بیرون کن اون ترو خامت کرده عاشق شدی نمیفهمی پس فردا که بری تو زندگی میفهمی چه کلاه گشادی سرت رفته اون هیچ چیز بدرد بخوری نداره جالب بود چیز بدردبخور یعنی پول عصر که همه چی داشت... منم درجوابش این شعرو خوندم
اگر در دیده مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبیبی
تو قد بینی ومجنون جلوه ناز
تو چشم واونگاه ناوک انداز
تو موبینی ومجنون پیچش مو
تو ابرو واواشارت های ابرو
کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام
نه ان لیلی است که از من برده ارام
پدر پارسا_نه تو مجنونی نه اون لیلی ضمنا پول بت ندادم بری درس بخونی برام زبون درازی کنی هااااااا یادت که نرفته هرچی درای ازمن داری
پارسا_
تااخر عمر من نوکرتم وتوهم تاج سر من. من غلط بکنم اگه بخوام ذره ای از محبت هاتو فراموش کنم
بغض داشت خفم میکرد دیگه نمیتونستم اونجا بمونم رفتم خونه خودم گریه کردم برای اولین بار برا یه دختر گریه کردم انتخاب سختی بود بابام یا مهتاب؟ ولی اخه مگه من میتونستم تا اخر عمر باکسی که پدرم دوستش داره نه من زندگی کنم؟؟؟؟؟؟
تقریبا یک هفته ای ازاون ماجرا میگذشت بابام هنوز سر حرفش بود ومن تصمیم گرفتم به سوال های مکرر مهتاب جواب بدم وبهش بگم که بابای من سرسختانه مخالفت میکنه...

مهتاب درجواب حرفای من فقط سکوت کرد سکوتی پرمعنا نگاش به من نبود به اسمون بود نمیدونم شاید داشت تو دلش از خدا گله میکرد شایدم داشت ازش کمک میخواست اما بازم همون ارامش قدیمی رو داشت
مهتاب_من گفتم ما مال هم نیستیم پارسا
پارسا_یه سوال ازت میپرسم فکر کن بعد بهم جواب بده
مهتاب_میشنوم
پارسا_اگه من هیچی نداشته باشم یعنی تموم داراییم فقط همین یه خونه ای باشه که دارم حاضری با من زندگی کنی؟
مهتاب خیره بهم نگاه کرداز تو نگاهش هیچی نمیتونستم بخونم یهو بلند شدو رفت هرچی صداش کردم جواب نداد رفتم جلوش ایستادم پسم زد دستشو گرفتم که به شدت از تو دستش کشیدش بیرون
پارسا_مهتاب خواهش میکنم یه حرفی بزن داری دیوونم میکنی
مهتاب_تو راجع به من چی فکر کردی پارسا ها؟ یه گدا گشنه فقیر ندار که منتظر پولاته برای خودم متاسفم برای ادمای مثل خودمم متاسفم مایه ستاره هم تو آسمون خدا نداریم
پارسا_مهتاب صبر کن مهتاب بخدا منظورم این نبود
اصلا به حرفم گوش نمیکرد رفتم جلو دستاشو گرفتم با خشم بهم نگاه کرد
پارسا_اشتباه کردم بیجا کردم معذرت میخوام غلط کردم ..
داشتم ادامه میدادم بغضش ترکید خودشو انداخت تو بغلم وگفت تروخدا ادامه نده قلبم از گریه های مهتابم سوخت من ازارش دادم با حرفی که ناخواسته به زبون اوردم ومنظوری ازش نداشتم اروم که شد باهاش تصمیممو درمیون گذاشتم
پارسا_گوش کن مهتاب انتخاب من یا توهه یا هیچ کس ومیدونم که بابا به هیچ عنوان راضی نمیشه به همین خاطر میخوام برای اولین واحتمالا اخرین بار رو حرفش حرف بزنم واین کار من پیامد هایی داره که باید از اونا آگاهت کنم اول اینکه قطعا از ارث محرم میشم که این چندان مهم نیست مسئله اصلی اینه که من ازدیدن پدر ومادرم برای همیشه محروم میشم شده هرروز سراغشون برمو بابا منو بندازه بیرون اینکارو میکنم اما ولشون نمیکنم بااینکه از الان میدونم بیهودست
مهتاب_میتونی دوری از اونا رو تحمل کنی؟
پارسا_سعی میکنم
مهتاب_میشه منو برسونی خونه؟
پارسا_نمیخوای چیزی بگی؟
مهتاب_فعلا نه میشه ازت یه خواهش کنم
پارسا_جانم
مهتاب_تا زمانی که خودم بهت زنگ نزدم نه زنگ بزن نه ازم سراغی بگیر
پارسا_من نمیتونم مهتاب شاید تو نخوای تایه سال دیگه حتی یه زنگ به من بزنی
مهتاب_منو ببین به من میاد تا یه سال دیگه..
پارسا_باشه هرچی تو بگی فقط خواهش میکنم چشم انتظارم نزار
مهتاب_چشم
پارسا_بی بلا گلم
بعد از حدود سه روز مهتاب باهام تماس گرفت گفت داره میاد خونه .خونه خودم نبودم سریع لباس پوشیدم ورفتم اونجا یه سری به همه جا زدم همه چیز مرتب بود گل های رز قرمزی رو هم که گرفته بودم تو گلدون گذاشتم که مهتاب رسید
احساس کردم حال خوشی نداره ولی اجازه دادم خودش حرف بزنه یه بسته هم دستش بود گفتم این چیه گفت بعدا میفهمی اون روز مهتاب حال عجیبی داشت اومد کنارم رو مبل نشست ویهو بغلم کرد از کاراش تعجب کرده بودم ولی گذاشتم پای اینکه دلش گرفته منم بی هیچ حرفی سفت گرفته بودمش تااینکه خودشو ازم جدا کردبه چشماش نگاه کردم خیس خیس بود خواستم حرفی بزنم که دستشو به نشونه سکوت گذاشت رو لبم همینطوری زل زده بود بهم داشتم ذوب میشدم اما اون بازم مثل همیشه اروم بود اروم اروم ولی تو نگاه ارومش دریایی از غم موج میزد غمی که حالا علتش رو میفهمم ازم خواست براش چایی بیارم رفتم تو اشپزخونه چایی رو دم کردم و از تو یخچال کیک برداشتم و اومدم تو هال دیدم نیست تموم اتاقا رو گشتم نبود رفتم دم در کفش هاشم نبود همون جا نشستم داشتم دیوونه میشدم مات ومبهوت مونده بودم که یهو چشمم به بسته ای خورد که گوشه سالن بود دوییدم طرفش نفهمیدم چطوری بازش کردم درکمال ناباوری وبهت زدگی دیدم یه کت وشلوار شیک وخوشگله ویه کاغذ روش سریع کاغذو برداشتم
سلام پارسای من
میدونم وقتی این نامه رو میخونی چه حالی داری تو پاکی پارسا خیلی پاکی لیاقتت بهترین هاست یکی از جنس خودت از رگ وریشه خودت کسی که بتونی همه جا سرتو بلند کنی وباافتخار معرفیش کنی منو ببخش پارسا من عقد کردم همین امروز اینو بدون که لیاقتتو نداشتم میدونم کارم بهت خیانت تلقی میشه اما امیدوارم منو ببخشی اگه نبخشی هم حق داری دنبالم نگرد دارم از ایران میرم اینجا جای موندن نیست شوهرم پسر خوبیه به پای تو نمیرسه ولی دوستش دارم میدونم خوشبختم میکنه این هم از اون قولی که بهت داده بودم فقط یکیشو عملی نکردم اونم اینکه برات غذا درست نکردم امیدوارم یکی مثل خودت پیدا کنی
خدانگهدارت تاابد
مهتاب
نامه ازدستم افتاد خیس خیس بود درحالی که فریاد میزدم نهههه تویه قول دیگه هم به من دادی تو به من قول دادی بام بمونی تو گفتی منو دوست داری
پرند:پارسا به هق هق افتاده بود منم همراهش گریه میکردم یهو از رو صندلی افتاد رو زمین فکر کنم تشنج کرده بود دهنم قفل شده بود دوییدم بیرون وپرستارو صدا زم چند تا دکتر هم پشت سر پرستار رفتن داخل و دروبستن ومن پشت در فقط گریه میکردم نیم ساعت بعد دکترش اومد و ازم خواست به اتاقش برم تا باهام صحبت کنه
دکتر_ببین دخترم اززمانی که تو با بیمار اشنا شدی وباهاش ملاقات داری حالش رو به بهبودی رفت کمترحمله عصبی بهش دست میداد چون با حرف زدن داره خودشو تخلیه میکنه نگران مورد امروز هم نباش من انتظار حمله های بدتر از اونو دارم چیزی که من میخوام به تو بگم اینه که من وظیفه دارم به محض بهبود اقای پارسا فرهمند این رو به افسر مسئول این پرونده گزارش کنم
پرند_یعنی اونوقت پارسا رو میبرن که
نتونستم ادامه بدمو لبمو گاز گرفتم
دکتر_من میدونم تو الان چه حالی داری حال منم بهتر ازتو نیست منم نمیتونم حکم کشتن مریضی که خودم برای بهبودش تلاش کردمو بدم اما متاسفانه بالاخره این اتفاق تلخ باید بیوفته
بی هیچ حرفی از مطب دکتر اومدم بیرون بدبختی های خودم کم بود غصه پارساهم به دلم اضافه شد اگه پارسا رو دار میزدن نابود میشدم نمیتونستم مرگ کسی که الان مدتیه هرروز صبح میبینمش رو باچشمم ببینم
داغون بودم از همه جا داشت برام می بارید میخواستم حرکت کنم که گوشیم زنگ خورد شماره رو نمیشناختم
پرند_بله
_سلام پرند خانوم
پرند_سلام شما؟
_بنده افشین هستم دوست ارسام به جا اوردید
درحالی که تعجب کرده بودم ادامه دادم
پرند_آه بله بله ببخشید نشناختمتون اخه نمیدونستم شماره منو دارین
افشین-زنگ زدم از منشی ارسام جان گرفتم
پرند_ببخشید افشین خان شما منو نگران کردین اتفاقی افتاده
افشین_هنو زنه ولی امیدورام بیفته
پرند_من نمیفهمم شما چی میگن میشه واضح تر حرف بزنین
افشین_اخه اینطوری نمیشه جسارتا میتونم شما رو به نهاردعوت کنم
پرند_واقعا کنجکاو شدم بدونم چی شده ادرس رو بدین لطفا خودمو میرسونم
افشین _من تا سه ربع ساعت دیگه اونجام
پرند_من هم خیلی فاصله ندارم معطل نمیشید
افشین_پس منتظرم
پرند_میبینمتون فعلا
ماشینو روشن کردم درحالیکه مدام یه کلمه از تو ذهنم میگذشت
آرسام...

تا رسیدم رستوران مردم وزنده شدم وارد که شدم میزهارو یکی یکی نگاه کردم افشینو دیدم برام دست تکون داد به احترامم بلند شدسلام علیکی کردیم وغذا سفارش داد
پرند_افشین خان میشه بگین ارسام چی شده دارم از نگرانی میمیرم
افشین_من گفتم میخوام ارجع به ارسام حرف بزنم؟
پرند_پس شما میخواین درمورد کی صحبت کنین
افشین_راستش پرند خانوم من از... چطوری بگم
دستشو برد تو موهاشو یه نفس عمیق داد بیرون سرشو انداخت پایین
افشین_راستش میخوام درمورد ساغر خانوم صحبت کنم
نفس عمیقی کشیدم وتودلم به ساغر فوحش دادم خندم گرفته بود اخه تو چی تو ساغر دیدی اون شبی که میخواست بچسبونتت به دیوار
پرند_بله میشنوم
افشین_پرند خانوم من یه مغازه بزرگ دارم که خودتون دیدین درامدش هم خدا روشکر خوبه یه ماشین دارم هنوزخونه ندارم ولی دارم میخرم لیسانس حسابداری هم دارم اما به خاطر اینکه کار نبود اومدم پیش عموم کار کردم وکارم انقدر رونق گرفت که خودم مسقل یه مغازه زدم 28 سالمه از دار دنیا فقط یه خواهر دارم که ازدواج کرده پدرو مادرم تویه تصادف سال ها پیش فوت شدن
پرند_متاسفم
افشین_من راستش صحیح دیدم اول اینو با شما مطرح کنم وشما خودتون به ساغر خانوم اطلاع بدین
پرند_شما ندیده ونشناخته دارین از دوست من خواستگاری میکنین؟شما که از ساغر چیزی نمیدونین
افشین_ساغر 23 ساله مجرد مدرس زبان انگلیسی تو یه اموزشگاه درس میده کار ترجمه هم قبول میکنه داری یه خانواده متشخص وسرشناس غد مغرور بسیار شوخ طبع و..
احساس کردم الان باید اینجا یه نفر به جز افشین باشه که دهن منو جابندازه
پرند_اما شما اینا رو ازکجا میدونین؟؟؟؟؟؟؟
افشین_من 28سالمه نباید کور کورانه انتخاب کنم حسابی تحقیق کردم وبه این نتیجه رسیدم که ایشون بهترین گزینه ان واینو بگم که حتی اگه جوابشون منفی هم باشه من دست بردار نیستم
پرند_باشه افشین خان من تموم حر فای شما رو به ساغر میگم دیگه تصمیم باخودش
افشین_امیدوارم خبرهای خوبی بهم بدین
پرند_ان شاا.. ممنون بابت نهار
افشین_نه من باید از شما تشکر کنم که دعوتمو قبول کردین
پرند_خواهش میکنم فعلا بااجازه
امروز ساغر کلاس نداشت ولی باید میرفتم پیشش باید این خبرو میدادم رفتم درخونشون مامانش گفت خوابه خودت برو بیدارش کن دوتا کف دستامو زدم بهم وگفتم ای جان همیشه تو حال منو میگیری یه بارم من.
رفتم کنار تختش یه پر از بالشتش دراوردم واروم میکشیدم رو صورتش بعد دیدم یه لیوان اب بالای سرش هست دستمو میکردم تو لیوانو چیکه چیکه میریختم رو صورتش از خواب پرید تا اومد چیزی بگه منو دید حرف تو دهنش ماسید
ساغر_تو اینجا چه غلطی میکنی
پرند_اومدم بیدارت کنم وبرم اموزشگاه
ساغر_زهرما ر ر ر ر ر ر ر
پرند_پاشو صورتتو بشور برات خبر دارم تپل
ساغر_خوب بنال
اینو گفت وخواست دوباره بره زیر پتو که گفتم
پرند_افشین ازت خواستگاری کرد
ساغر دوباره نشست وچشاش به دهنم بود
پرند_چی شد خواب از سرت پرید؟
ساغر_د زر بزن بینم چی شده اگه جدیه جمعه همین هفته بریم سرخونه زندگیمون
پرند_اووووی اینا رو جلوش نگیا پشیمون میشه من نمیدونم چی تو اون قیافه قناص تودیده
ساغر_پرند بنال دیگه
پرند_افشین امروز بهم زنگ زد
ساغر_برو و و و و و مگه شمارتوداره؟
پرند-زنگ زده از صمدی منشی شرکت گرفته
ساغر_اهم اهم چقد مهممم من
پرند_تازه همه امارتو داره
ساغر_نگو و و و و و
پرند_میزاری ور بزنم یانه
ساغر_باشه باشه بگو
پرند _ببین طرف عاشقت شده خفن امارتو گرفته بد فرم سیریش شده افتضاح میگه حتی اگه جوابت نه باشه هم ولت نمیکنه حالا نظرت چیه
ساغر_ن و و وچ
پرند_اون وقت چرا
ساغر_چراو زهرمار
پرند_خو ب تو برو یه بار باهاش حرف بزن شاید خوشت اومد
ساغر_مردا همه مثل همن
پرند_ولی اینیکی خیلی چشم پاکه
ساغر_اونوقت ازکجا دریافتی؟
پرند_اون روزی که باارسام رفته بودیم مغازش چند تا دختر اومدن که باید با کاردک ارایشاشونو بر میداشتی حتی یه نیمنگاهی هم بهشون ننداخت
ساغر_خوب اینکه دلیلی نمیشه
پرند_نظرت چیه امتحانش کنیم؟
ساغر_چطوری؟
پرند_به چند تا ازبچه ها میگیم برن مغازش ببینیم چیکار میکنه
ساغر_بااینکه تهش معلومه ولی باشه
پرند_به کیا بگیم
ساغر_خودم یه چند نفری رو سراغ دارم بهشون زنگ میزنم ببینم کی وقت دارن
پرند_باشه من برم تا رضایی اخراجم نکرده پس خبر ازتو
ساغر_ok
سرم خیلی شلوغ بود تازه یه ترم تموم شده بود و خیلیا اومدن برای ثبت نام برای همین وقت نکردم به ساغر زنگ بزنم ببینم چیکار کرده داشتم وسایلامو جمع میکردم که ساغر زنگ زد وگفت که بچه ها فردا شب میرن اونجا روز خسته کننده ای بود شام خوردمو به محض اینکه سرم رفت رو بالشت به عالم هپروت سفرکردم صبح زود بیدار شدم اما دل ودماغ اینکه برم نون بخرمو نداشتم خیلی هم زود بود برای اینکه برم پیش پارسا به خاطر همین شروع کردم ادامه خاطرات پارسا رو نوشتن...
وارد اسایشگاه که شدم دیدم اقای جمالی گوشه حیاط داره صدام میکنه پارسا هم رویکی از صندلی ها درحالی که دستشاش بهش قفل شده غرق تو دریای فکرش نشسته
پرند_سلام
پارسا_سلام
پر ند_هوای خوبیه
پارسا_دونفرست
پرند_دلت گرفته
پارسا_تنگه
پرند_دلتنگی سخته
پارسا_ولی شیرینه
پرند_اگه واقعا عاشق باشی
پارسا_اگه واقعا عاشق باشی
پرند_میشه سریع شروع کنی از دیروز تا حالا دل تو دلم نیست بدونم چرا مهتاب اون کارو باتو کرد
پارسا_بعد ازاینکه نامه مهتابو خوندم رفتم تو محلشون هیچ وقت تا درخونش باهاش نرفته بودم واسه همین ادرسو نمیدونستم اونجا هم تا دلت بخواد کوچه بود دو روزی طول کشید تا خونشو پیدا کردم در زدم کسی درو باز نکرد از رو دیوار پریدم داخل باور نمیکردم مهتاب من به این راحتی منو گذاشته باشه وازایران رفته باشه همش پیش خودم میگفتم دروغه ولی کاش دروغ بود سرجمع سه تااتاق تو خونشون بود اتاق اولی اشپزخونه بود اونو نگاه کردم ندیدمش
اتاق دومی اتاق خودش بود اونو هم نگاه کردم نبود به گوشه اتاق نگاهی انداختم تموم گل هاییو که تا به حال براش خریده بودم خشک کرده بودو تو یه گلدون گذاشته بود رفتم سراغ اتاق سومی خدا خدا میکردم اونجا باشه اونجا هم نبود اما یه پیرمرد مریض احوال که حدس میزدم باباش باشه رو زمین خوابیده بود رفتم بالای سرش بیدار بود اول ترسید نمیدونستم اگه خودمو معرفی کنم اصلا منو میشناسه یانه اما گفتم همینکه اسم منو شنید زد زیر گریه وتو میون گریش شروع کرد حرف زدن
پدر مهتاب_پسرم من به مهتاب بد کردم به جگر گوشم بد کردم میدونم خدا ازم نمیگذره
گریش شدت گرفته بود
_من ..من ..منِ لعنتی مهتاب رو عوض چند تا سفته به یکی از اونایی که ازش جنس میگرفتمو قمار میکردیم فروختم اون حروم زاده هم بچمو از ایران برد نمیدونم چه بلایی سرش میاره من خمار بودم من نعشه بودم هیچی حالیم نبود اون کثافتم میدونست کی از من امضاءبگیره مهتاب کلی ضجه زد کلی گریه کرد ازتو گفت، گفت ترو دوست داره گفت ترو میخواد ولی من تا میخورد زدمش ومجبورش کردم بااون لندهور بره
پارسا_تو چه غلطی کردی مهتاب دخترت بودوای وای خدایااا
جفتمون گریه میکردیم یهو من به خودم اومدم ازش ادرس اونی که مهتابو بهش ..بهش ...فروخته بود گرفتم
پرند:انقدر کلمه فروخته بود رو اهسته گفت که به زحمت شنیدم
پارسا_گفت اسمش کریمه صداش میکنن کریم هفت خط یه روز تموم جلو در خونش بودم توماشین خوابم برده بود تازه بیدرا شدم که دیدم یکی باهمون مشخصاتی که بابای مهتاب داده بود رفت توخونه میخواست درو ببنده که پامو گذاشتم لای در
پارسا_کریم هفت خط؟
کریم_فرمایش؟
با مشت زدم تو دهنش تا بیاد به خودش بجنبه یکی دیگه هم زدم بد جوری باهم درگیر شده بودیم اما من از پسش برنیومدم بایه طناب منو بست به صندلی
پارسا_بی شرف نامرد مهتابو کجا بردی
کریم یه لنگ دستش بودکه هی بازش میکردو میبستش وسبیل های چندش وبزرگشو میچرخوند یه پاشو گذاشت رو لبه صندلیو با دستش چونمو بلند کرد
کریم_اها پس جوجه فوکولی عاشق سینه چاک مهتاب خانوم تشریف دارن
پارسا_اسم اونو به دهن نجست نیار
کریم خنده وحشتناکی کردو گفت مهتاب رو به اونایی که تو کار قاچاق ادمن فروخته واز ایران خارج کرده گفت یه عاقد الکی اورده ومهتاب رو عقد کرده وفرستادتش خارج وسرشو شیره مالیده که اونم بعد ازاینکه کارهاشو انجام داد میاد
کریم_ولی خودمونیما این مهتاب جونتوخیلی سرسخت بود هرکاری کردم یه شب با ما ضیافت داشته باشه زیر بار نرفت مثلا شورش بودیما
اینو که گفت مثل اتشفشان شده بودم فقط داد میزدم واز خدا مرگمو میخواستم یهو احساس کردم دستم سوخت کریم پشت به من نشسته بودو ازتو یه کیسه پول دراوده بود وداشت میشمرد اروم به پشتم نگاه کردم صندلی یه لبه خیلی تیز داشت، داشت از دستم خون میرفت اروم طنابو میکشیدم روی اون لبه تیز تاپاره بشه دستم که کاملا باز شد به گوشه اتاق نگاه کردم تویه سینی یه چا قوی میوه خوری بود برداشتمشو کشتمش من کشتمش کسی که ذره ذره مهتاب منو کشت کسی که جونشو گرفت کسی که مهتابمو ازم گرفت اره من کشتمش
دوباره حالش بد شد جمالی فهمیدو سریع دستشو باز کرد ووکیلی هم رفت دنبال یه پرستار
من هنوز تو بهت حرفای پارسا بودم زجری که کشیده دردی که متحمل شده خدایا این پسر چقدر سختی کشیده..
اصلا دل ودماغ نداشتم که برم آموزشگاه ولی باید میرفتم حالا اون قابل تحمل بود حوصله پلیس بازی امشبو نداشتم حالم اصلا خوش نبود به کلی آرسامو زندگی خودمو فراموش کردم یعنی واقعا پارسا گناهکاره؟ کاش کسایی که قانونو مینوشتن کمی خودشونو جای به اصطلاح مجرما میزاشتن سخته بهت بگن عشقتو فروختیم سخته بگن ذره ذره بدنش خرید وفروش شده سخته معشوقت حتی یه سنگ قبر نداشته باشه حالا میفهمم چرا پارسا همیشه گلایی که برا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 90- رمان اعتراف عاشقانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمانی ها , رمانی ها - 178-رمان همخونه - Blogfa , رمانی ها - 18-رمان زیر بارون - Blogfa , رمانی ها - 44-رمان امانت عشق - Blogfa ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52160

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا