تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان طعم چشمان تو (فصل بیست و هفتم تا فصل سی و دوم)



قیافم عین لبو سرخ شده بود به ساغر نگاهی انداختم که شونه هاشو با بی قیدی انداخت بالا یعنی به من چه شوهرتوهه دلم نمیخواست مامان وبابای ساغر وخواهر افشین از اختلاف ما بویی ببرن ظاهراکه خود افشین میدونست آرسام رو یه مبل دونفره نشسته بود خوب هم بلد بود بره کجا بشینه بااکراه البته به ظاهر(قربون صداقتت) رفتم پیشش نشستم به خودم که نمیتونستم دروغ بگم دلم براش تنگ شده بود برای شوهرم شوهر... شوهر.. اون واقعا شوهر من بود اصلا تعهدی نسبت به من داشت؟ تو همین فکرا بودم که آرسام در گوشم گفت
آرسام_خیلی خوشگل شدی عزیزم
پرند_کی تو رو دعوت کرد؟
آرسام_همونی که زن خوجکلمو دعوت کرد
پرند_هه خوجکل اینارو از کی یاد گرفتی مهشید جون اینطوری صحبت میکنن؟
اینوکه گفتم اخماش رفت توهم ودیگه چیزی نگفت خواهر افشین شروع کرد به حرف زدن خانوم خوبی بود مشخص بود تلاش داره افشین رو تو دل خانواده ساغر جا کنه بابای ساغر هم بعد ازاینکه صحبت های الهه(خواهر افشین)تموم شد گفت من با پسر شما مشکلی ندارم میمونه نظر ساغر در واقع تصمیم نهایی با خودشه همه نگاه ها رفت سمت ساغر ،ساغر تا اومد چیزی بگه الهه پیش دستی کرد وگفت اجازه بدین دوتا جوون برند باهم صحبت هاشو بکنن از نظر شما مشکلی نداره؟ بابای ساغر با لبخندی سرشو به نشونه نفی که یعنی اشکالی نداره تکون داد ساغر بلند شدو افشین هم دنبالش راه افتاد اونا که رفتن هرکسی از هر دری صحبت میکرد آرسام از رو میز یه پرتقال برداشتو پوست گرفت گذاشت جلوم میخواستم برش دارماااا ولی حالا که دیدم نازم خریدار داره تصمیم گرفتم ناز کنم(چه لوسی تو)دلم میخواست قد تموم اون کم محلیا منتمو بکشه (خوب حق داری) یه دستشو گذاشت پشت کمرمو دست دیگشو گذاشت رو دستم و آروم گفت بخور میخواستم یه ذره نگاش کنم تو بین همین تلاقی نگاه های عاشقانه بابای ساغر یادش اومد حرف بزنه
بابای ساغر_خوب آرسام جان چه خبر از کارو بار
ای بخشکه شانس نفرین بر زبانی که بی موقع باز شود
آرسام_میگن گهی زین به پشت گهی پشت به زین اوضاع بازار کمی به هم ریخته طلا وسکه هم که مدام در حال بالا پایین رفتنه که این بلاخره رو کار ماهم تاثیر میزاره ولی درست میشه نگران نیستم توکل به خدا
پرند:خدا خدا خدا خیلی وقته که این جمله رو ازآرسام نشنیدم یعنی واقعا آرسام عوض شده بود یا داشت برای من فیلم بازی میکرد واقعا نمیدونم اگه نقش بازی میکرد که واقعا بازیگر خوبی بود واگه پشیمون بود چرا چی به سرش اومده که اینطوری تغییر کرده نمیدونم حالا حرف زدن بابای ساغر تموم شده خواهر افشین شروع کرده بابا اینا بیخیال نمیشنا نمیزارن دوتا دونه نگاه عاشقانه ما تحویل این شوورمون بدیم
خواهر افشین_افشین جان از شما خیلی تعریف کردن گفتن مثل اینکه شما واسطه شدین وبا ساغر جون صحبت کردین واقعا لطف کردین عزیزم
پرند_هر کاری کردم وظیفه بوده ساغر بیشتر از اینها حق به گردن من داره وهمینطور افشین خان به گردن آرسام
این تیکه آخرو همینطوری یه چیزی پروندم من که از روابط اونا چیزی نمیدونستم دیگه کسی نمیدونست چی بگه باز آرسام بهم نزدیک تر شد که یه حرفی بزنه اما اینبار ساغر وافشین اومدن داخل و آرسام دوباره نشست سرجاش نه انگاری جدی جدی امشب شب ما نیست آرسامو نگاه کردم کلافه بود منم دست کمی ازاون نداشتم ولی خودمو بیخیال نشون میدادم که پرو نشه از قیافه هاشون مشخص بود که جفتشون راضین همین که نشستن خواهر افشین پرسید خوب عروس خانوم بله؟؟؟؟؟
ساغر کاملا سرخ شده بود خندم گرفته بود با صدای خفه ای که مشخص بود به زحمت حنجره مبارک رو به کارانداخته گفت بله همین موقع مامان ساغر نقل میریخت رو سرش وخواهر افشین هم بلند شدو گردنبندی رو به عنوان نشون انداخت تو گردن ساغر شکل یه قلب بود خواهرش بازش کردو گفت یه طرفش عکس افشینو گذاشتم عکس ترو نداشتم عزیزم خودت زخمتشو بکش ساغر هم تشکر کرد خواهر افشین بهش اشاره کرد که بریم اونم بلند شدو تا دم در بدرقشون کردیم دم درهم افشین یه چیزی به ساغر گفت که ساغر باز سرخ شدو سرشو انداخت پایین رفتم جلو بوسیدمشو بهش تبریک گفتم دستشو گرفتم رفتیم تو اتاقش که لباسامو عوض کنمو برم
پرند_ولی خودمونیما ساغر جون امشب فهمیدم یه نسبت فامیلی با آفتاب پرست داری
ساغر_ها؟ باچی چی پرست
قیافش همینطوری خنده دار شده بود دیگه بااین حرفش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده که ساغر خودشو انداخت روموشروع کرد قلقلکم دادن دیگه به التماس افتادم
پرند_ساغر شب خوبی بود ولی نباید
ساغر_نباید میگفتم آرسام بیاد؟ تو به خودتم دروغ میگی دختر تو دوستش داری لااقل خودتو گول نزن بشین سنگاتو باش وابکن ببین خو دردش چیه
ساغر درست میگفت باید گوش میکردم وسایلامو برداشتمو از همشون خداحافظی کردم و اومدم سمت ماشینم
آرسام_بالاخره اومدی
جیغ کوتاهی کشیدم که باعث شد هرچی دستم بود بریزه رو زمین آرسام اومد کنارم نشست وشروع کرد جمع کردنشون
آرسام _نمیخواستم بترسونمت
پرند_این روزا فیلم زیاد میبینی نه؟؟
آرسام پرند بهم گوش کن
پرند_میشنوم
آرسام_ اینطوری که نمیشه
پرند_پس خداحافظ
آرسام_باشه باشه پس لااقل بیا بریم تو ماشین اینجا درست نیست
بدون هیچ حرفی راه افتام اونم در ماشینو باز کرد منم نشستم چند دقیقه ای گذشت هیچی نمیگفت
پرند_اگه قصد نداری حرف بزنی من برم
بازم چیزی نگفت دستمو گرفتم به طرف دستگیره در که بازش کنم یهوو شروع کرد وباعث شد من دوباره صاف بشینم سرجام
آرسام_نمیدونم از کجا بگم از چی بگم واسه کدوم اشتباهم ازت معذرت بخوام همینقدر میدونم که اومدم اعتراف کنم به اینکه اشتباه کردم اشتباه هایی که میدونم تو رو آزرده میدونم خیلی اذیت شدی
سکوت کرده بودم اونم وقتی دید چیزی نمیگم ادامه داد
آرسام_پرندمن با خانوم ملکی
پرند_مهشید
این جمله با تموم نفرتی که ازش داشتم ادا کردم
آرسام_باشه مهشید من با اون رفتم دبی اون تویه اتاق دیگه بود منم یه اتاق دیگه یه روز که رفته بودم تو لابی هتل یادم افتاد که لپ تابمو فراموش کردم رفتم تو اتاق ودر کمال ناباوری دیدم مهشید داره یه سری اطلاعات ور از تو لپ تاپم میکشه بیرون رو دست خورده بودم از اتاقم پرتش کردم بیرون وحتی بلیطی که برای اون گرفته بودمو دادم به مهتاب وگرنه اون حالا حالاها بلیط گیرش نمی اودم
پرند منو ببخش پرند اشتباه کردم میدونم بت بد کردم میدونم ولی بهم فرصت بدم یه بار دیگه بخدا جبران میکنم پرند من دوست دارم زیر بار این کم محلیات دارم له میشم
پرند_خوبه چون اونوقت یک درصد میتونی خودتو جای من بزاری
دیگه مجال موندن نبود از ماشین پریدم بیرون وقبل ازاینکه آسام فرصت کنه دنبالم بیاد پامو گذاشتم رو گاز دلم میخواست گریه کنم ولی نمیترکید این بغض لعنتی بدجوری عذابم میداد انتظار داشتم آرسام بگه همه فکرات اشتباه بود دوست داشتم بگه تو بد برداشت کردی ولی با حرفای امشبش مهر تایید به تموم بد گمانی هام زده بود

لباسامو عوض کردم وپریدم تو رخت خواب میخواستم خودمو بزنم به بی خیالی ولی نمیشد دلم میخواست بخوابم ولی بازم نمیتونستم گوشیمو برداشتم وعکسای خودم و آرسام و نگاه کردم دلم برای اغوشش تنگ شده بود برای محبتاش .....همراه با عکسا یه آهنگ هم گذاشتم که باعث شد اشکام رضایت پایین اومدن بدن عکسا که تموم شد گوشیمو قفل کردم وگذاشتم رو عسلی کنار تخت وسعی کردم بخوابم چشمام بد جوری میسوخت دماغمو هی بالا میکشیدم حال نداشتم دستمال بردارم چشامو آروم بستم وسعی کردم بخوابم اما یهو پتو از روم برداشته شدقبل ازاینکه فرصت کنم نگاهی بندازم ببینم کیه تو آغوشش جا گرفتم ...آرسام بود چقد دلم برای بوی تنش تنگ شده بود چقد دلم آغوشش مردونشو میخواست ولی هنوز ازش دلگیر بودم چند بارخواستم خومو از بغلش جدا کنم ولی نزاشت واین باعث شد شدت گریم بیشتر بشه تو میون هق هقم گفتم ولم کن آرسام میخوام تنها باشم اما اون هیچی نمیگفت وحتی اجازه نمیداد من تکون بخورم چونشو گذاشته بود رو سرم یه دستش تو موهام بودو دست دیگشم پشت کمرم وقتی دیدم اعتراض هام فایده ای نداره ساکت شدم بعد از چند دققیه اروم دستاشو شل کرد سرمو آوردم بالا ودر کمال ناباوری دیدم صورتش از اشک خیسه تا اومدم حرفی بزنم دستاشو گذاشتم رو لبامو چشماشو بست فهمیدم حال خودشم تعریفی نداره پتو رو زد کنار و دستشو برد زیر پامو گذاشتم رو پاش ودوباره سرمو چسبوند به سینش
آرسام_پرند من ذره ای به مهشید علاقه نداشتم وقتی اومد برای استخدام بش گفتم ما کارمند نمیخوایم خیلی اصرار کرد دلم براش سوخت واستخدامش کردم بعد از مدتی فهمیدم باباش از اون خر پولاست تعجب کردم که چرا اومده پیش من کار کنه بهش شک کردم ولی به روش نیاوردم اون فکر میکرد من ازش نخ میگیرم ولی به هیچ وجه اینجوری نبود اگه دیدی هم باخودم بردمش دبی فقط به خاطر این بود که میخواستم کاری کنم که تو حسودی کنی وبا من بیای که فهمیدم داره جاسوسیمو میکنه بخدا من یه تار موی گندیده ترو..
پرند_بس کن آرام من بچه نیستم من همونیم که روت نشد منو با خودت ببری من همون دختر املم که
رسام_پرند بخدا اشتباه کردم تو این مدت خیلی بهت فکر کردم خیلیا نمیتونن زنشو کنترل کنن ولی تو غیرتت از منم بیشتره میدونم اشتباه کردم بخدا میخوام جبران کنم پرند نمیخوام از دستت بدم
پرند_یعنی تو میخوای باور کنم که هیچ نظری به مهشید نداشتی؟
آرسام_باور کن من حتی ادم حسابش نمیکنم
پرند_واسه همین براش لباس خریدی اونم چه لباسایی..
آرسام_افشین به تو گفت؟؟؟
پرند_نه خیر خودم فهمیدم
آرسام_معنی کارای افشینو نمیفهمم
پرند_میگم خودم فهمیدم چا حالیت نمیشه خو دم ف ه می دم
آرسام_باشه باشه عصبانی نشو ببین پرند اون روز من از مهشید خواستم باهام بیاد بریم مغازه افشین که برای تو لباس انتخاب کنیم
پرند_انتظار داری باور کنم؟
آرسام_تا اخرش گوش کن ... وقتی تمومشو انتخاب کرد حسابش کردم وازش خواستم بیرون باشه به افشین گفتم یه جوری ترو بکشونه مغازه وبهت بگه من اینارو برای مهشید خریدم اما هر کاری کردم اون قبول نکرد میخواستم....میخواستم حسادت کنی میخواستم متوجهت کنم بابا من شوهرتم منم آدمم چقدر تحمل دارم اخه میدونی ما چند ماهه عقدیم؟ تو اصلا به من توجه نداشتی تو هیچ وقت منو ندیدی پرند
پرند_همینکه تو منو دیدی بسته
اینتو گفتم و خواستم از رو پاش بلند شم که نزاشت ومنو سفت چسبید
آرسام_مقصر اصلی منم بخدا میدونم الانم برای معذرت خواهی اومدم گرچه معذرت خواهی کارامو توجیه نمیکنه ولی میخوام جبران کنم نا سلامتی چند وقت دیگه عروسیمونه ها
پند_بااین وضعیت میخوایم عروسی هم بکنیم خوشحالیا
آرسام_پرند ازت خواهش میکنم منوببخش
چونمو گرفت تو دستشو به چشمام زل زد دیگه نتونستم طاقت بیارم اینبارخودم سرمو گذاشتم رو سینشو گریه کردم بدون توجه به اینکه الان همه خونن بلند بلند گریه میکردم آرسامم منو محکم تو بقلش گرفته بود
آرسام_التماس میکنم به خاطر من گریه نکن اشتباه کردم پرندمن...غلط کردم اصلا پرندمن ....خوردم
دلم ریش شد آرسام اینطوری حرف میزد از حرفاش فهمیدم اونم بغض کرده سرمو از سینش جدا کردم بهم نگاهی انداخت وبادستاش اشکامو پاک کرد وبعدش یه منو یه بوس طولانی کرد
پرند_لپم سوراخ شد
آرسام_پرند منو بخشیدی؟
پرند_قول میدی دیگه اذیتم نکنی؟
آرسام_قول میدم به شرفم قسم
پرند_مهشیدو اخراج کردی؟
آرسام_آره
پرند_حالا چون التماس میکنی میبخشمت
اینو که گفتم آرسام با شیطنت نگام کرد افتاد رومو قلقلکم میداد منم همینطوری جیغ میکشیدم که یهو در اتاقم باز شد وبابام تو چارچوب در ظاهر شد آرسام از روم بلند شدو با خجالت نشست
بابام_چه خبرتونه خونه رو گذاشتین رو سرتونااا
دوتامون از خجالت سرخ شده بودیم اما بابام بلند بلند میخندید
بابام_ای جوانی کجایی که یادت بخیر بیا پسرم دیر وقته دیگه نمیخواد بری خونه بیا این شلوار راحتی بگیر بپوش همین جا بخواب
اینو گفتو با خنده از اتاق رفت بیرون منوآرسامم بهم نگاه کردیم وزدیم زیر خنده آرسام کتشو در آورد و شلواری که بابام براش آورده بود وبرداشت و خواست از اتاق بره بیرون
پرند_کجا؟
آرسام_شلوارمو عوض کنم
پند_تو که از من بد تری که..
آرسام_برای من فرقی نمیکنه گفتم شاید تو اذیت شی
پرند_نه من اذیت نمیشم
اینوکه گفتم برگشت و رو به روم ایستاد وشلوارشو عوض کرد تصمیم گرفتم برای موندگاری زندگیم تلاش کنم آرسام حق داشت من دیگه خیلی شورش کرده بودم تو دلم گفتم یا قمر بنی هاشم این اگه امشب از من ...ازمن.. وای خاک به سرم بلاخره من زنشم تازه بابامم بش گفته بمون خونه حالا من چه خاکی تو سرم بریزم ولی من خودم گفتم تلاش میکنم نه؟؟؟ آره ولی تا این حد که نمتونم ای خدا چیکار کنم حالا.. تو همین فکرا بودم که صدای ارسام منو به خودم آورد
آرسام_کجایی؟
پرند_ها؟
آرسام_میگم کجایی؟
پرند_تو اتاقم دیگه
اینو که گفتم آرسام زد زیر خنده منم منگ نگاش کدم بعد اراینکه خندش تموم شد زل زد تو چشامو خیلی جدی گفت
آرسام_ با همه این اتفاق هایی که افتاده و همه چیزای بدی که از من دیدی باید بگم من برای خودم قوانینی دارم هرچیزی جای خودشو داره هر کاری زمان خودشو میطلبه زنمی درست ولی تا شب عروسیمون هیچی ازت نمیخوام مطمئن باش
اینو که گفت به سرعت برق وباد رنگ تغییر دادم جوری که آرسامم متوجهش شد
آرسام_الهی قربون اون خجالتت برم عزیزدلم
من کلا کپ کرده بودم هیچی نمیگفتم آرسام رفت چراغو خاموش کرد اومد رو تخت دراز کشید من هنوز همونجوری نشسته بودم آرسام دوباره بلند شدو منو رو تخت خوابوند و خودش کنارم خوابید تا نیمه های شب بیدار بودیمو حرف میزدیم شب عالیی بود تو دلم صد هزار مرتبه خدارو شکر کردم..
صبح تقریبا ساعت 11 بود که از خواب بیدار شدم تو بغل آرسام بودم یه تکونی به خودم دادم و دوباره خودمو تو بغلش جا کردم یه چند دقیقه ای همینطوری گذشت حوصلم سر رفت نشستم زل زدم به صورتش ذره ذره اجزای صورتشو وارسی کردم دختر کش نبود ولی مهر داشت اونقدری که منو دیوونه خودش کنه به لپاش نگاه کردم خیلی وقت بود بوسش نکرده بودم سرمو بردم نزدیک صورتش بوسش کنم که سریع دستاشو پشت کمرم حلقه کردوخوابوندم روتخت از ترس جیغ کشیدم که آرسام سریع لباشو گذاشت رو لبم هنوز تو بهت بودم سرشو آرود بالا وگفت جیغ نزن دوباره خم شد روی صورتم منم چشامو بستمو دستامو دور کمرش پیچوندم بعد از چند ثانیه بلند شد من هنوز دراز کشیده بودم دستاشو تو موهام میچرخوند وبامهر نگام میکرد عاشق این طرز نگاه کردنش بودم هیچ حرفی نمیزدیم من تصمیم گرفتم سکوتو بشکنم
پرند_بریم یه چیزی بخوریم
آرسام_منکه خوردم اونم چه چیز ز ز ز ز ز ز ز ز ی
منظورشو گرفتم خنده دلبرانه ای کردم و دستاشو گرفتم که بریم تو آشپزخونه داشتیم از در خارج میشدیم که گوشیم زنگ خورد دستامو از دست آرسام کشیدم وگوشیمو برداشتم شماره پارسا بود
پرند_بله؟
_سلام
صدای مهتاب بود
پرند_اوه مهتاب !!!سلام عزیز دلم خوبی؟
مهتاب_مرسی گلم تو خوبی اقا آرسام خوبه؟
پرند_اونم خوبه اتفاقا همین جاست
مهتاب_سلامشونو برسون
پرند_بزرگیتو میرسونم
مهتاب_پرند جان زنگ زدم دعوتت کنم برای مراسم عقدمون
پرند_وای خدایا میخواین عقد کنین بابا مامان آقا پارسا راضین؟
مهتاب_بعد از اون همه ماجرا راضی شدن
پرند_خوب خداروشکر راستی...
مهتاب_جانم چی میخواستی بگی؟
پرند_هیچی میترسم ناراحتت کنم
مهتاب_نه عزیزم راحت باش بگو
پرند_بابای خودت.. منظورم اینکه الان..الان کجاست
مهتاب_بابام حال وروز خوبی نداره سکته کرده وفلج شده دکترا میگن از موضوعی رنج میبره نمیدونم شاید خودشو نبخشیده ولی من بخشیدمش بالاخره اون بابامه
پرند_ان شاا.. که بهتر شن من وآرسام حتما میایم عزیزم راستی چند شنبه است؟
مهتاب_پس فرداست
پرند_خوشبخت شی عزیزم حتما میایم
مهتاب_خوشحال میشم راستی پرند جان جایی رو سراغ داری برای خرید لباس؟
پرند_برای مراسم میخای؟
مهتاب_آره
پرند_مغازه یکی از دوستام هست ادرس بدم؟
مهتاب_راستش ..میدونم زحمتت میشه اما میخواستم خواهش کنم باهام بیای
پرند_من عاشق خریدم چه مزاحمتی حتمامیام دنبالت فقط بگو کی
مهتاب_عصر خوبه؟
پرند_عالیه ادرسو برام sms کن 5 اونجام
مهتاب_بازم ممنونم
پرند_میبینمت جیگرررر
یه نگاهی به آرسام انداختم هنوز تو چارچوب در ایستاده بود داشت اروم میخندیدو کلشو میخاروند
آرسام _میخوای بری خرید؟
پرند_اره فکر کنم دیگه همه چیو از حرفام فهمیدی میخوان عقد کنن
آرسام _مبارکشون باشه
پرند_بریم که روده بزرگه از خجالت روده کوچیکه در اومد
آرسام که صبح نرفته بودکارخونه دیگه ظهرم بیخیال شدوموند پیشم عصرم باهم زدیم بیرون اون تو ماشین خودش منم تو ماشین خودم کلی باهم کورس گذاشتیم وبوق زدیم جایی که راهمون جدا میشد آرسام شیشه رو داد وپایین وداد زد عاشقتمممممم وگازش گرفت ورفت گوشیم وبرداشتم وخواستم ادرسی که مهتاب برام فرستاده بودو نگاه کنم که ساغر زنگ زدو مانع شد براش جریان و تعریف کردم گفت اونم میادبااینکه کمی دیر شده بود ولی دلو زدم به دریا ورفتم دنبالش دم در ایستاده بود به جای ساعت 5 ،6 رسیدیم اونجا به گوشی پارسا زنگ زدم مهتاب جواب داد بش گفتم بیاد پایین وازش معذرت خواهی کردم که دیر شد تو راه ساغر مغز مهتابو خورد مهتاب هم در کمال متانت آروم از حرفای ساغر میخندیدمهتاب رو بردم مغازه سهیلا به همشون نگاه میکرد اما انتخاب نمیکرد گفتم چرا انتخاب نمیکنی گفت من نمیدونم باید چی بردارم پارساهم گفت که برای لباس مجلسی سر در نمیاره چی بهتره واسه همین به تو گفتم ساغر همینکه این حرفو شنید هجوم برد طرف لباساو تقریبا 5 دست براش آورد مهتاب با تعجب بهشون نگاه میکرد
مهتاب_این همه رو بپوشم؟؟؟
ساغر_اره دیگه تازه ممکنه ایناهم خوب نباشه بدو بدو برو بپوش
اینو گفتو مهتابو پرت کردتو اتاق پرو ساغر مهتابو بیچاره کرد هر لباسی که مپوشید یه عیبی روش میزاشت بالاخره بعد از دوساعت تازه خانوم رضایت داد مهتابم که از اینهمه لباس پوشیدن خسته شده بود کلی خوشحال شدو پول لباس رو حساب کرد ساعت 8:30 بود دلم بدجوری ضعف میرفت از ساغر ومهتاب خواستم بریم یه رستوان شام بخوریم

کم کم مهتاب هم داشت با ما راحت میشد دختر دوست داشتنی بود من هم برای مهتاب وهم برای پارسا از صمیمیم قلبم خوشحال بودم قرار شد هم من هم ساغر با مهتاب بریم آرایشگاه که هم صفایی بدیم وهم اون تنها نباشه مهتاب قرار بود9 صبح بره ولی به من وساغر 2 بعد از ظهر نوبت داد آرسام بهم زنگ زد وگفت خودم میام دنبالت افشین هم قرار بودبره دنبال ساغر.ساعت 1 آرسام اومد دنبالم لباسی که آماده کرده بودمو هم برداشتم خود آرسامم رفته بود آرایشگاه یه تیپ خفن هم زده بود که خیلی خوشگل تر شده بود ما زود تر از ساغر اینا رسیدیم ولی من توماشین منتظرش نشستم تا بیاد که البته ساغر بهانه بود میخواستم بیشتر پیش آرسام بشینم قرار شد هر وقت آرایشم تموم شد به آرسام زنگ بزنم بیاد دنبالم آرایش صورت مهتاب تموم شده بود وداشتن رو موهاش کار میکردن واقعا خیلی خیلی تغییر کرده بود ساغر نتونست جلوی خودشو بگیره ورفت بوسش کرد مهتابم که از کارای ساغر خندش گرفته بود لپشو بوس کرد جوری که دقیقا رژ لبش رو لپش حک بشه یه نیم ساعتی منتظر بودیم در حالی که ساغر داشت مخ مهتاب رو میخورد دو تا خانوم دیگه اومدن سراغ من وساغر یکیش مو درست میکرد و اون یکی آرایش. من ترجیح دادم اول موهام درست بشه به خاطر همین اون یکی رفت رو صورت ساغر کار کنه ساعت 4 بود که کار مهتاب تموم شد وزنگ زد که پارسا بیاد دنبالش واقعا تیکه ای شده بود ساغر در گوش مهتاب اروم اما جوری که منم بشنوم گفت خد به پارسا رحم کنه چطوری تا عروسیتون میخواد تحمل کنه
مهتاب هم یه نیشگون از پهلوی ساغر گرفت رنگش سرخ شد منم مرده بودم از خنده گفتم حقته مهتاب زود تر از ما رفت قرار بود برن آتلیه بعدش هم باغ مهتاب گفت پارسا میخواد سنگ تموم بزاره طرفای ساعت 5 بود که کار ماهم تموم شدو جفتمون به آرسام وافشین زنگ زدیم که بیان اینبار افشین زود تر از آرسام اومد ساغر گفت بیا باهم بریم اما قبول نکردم نیم ساعتی منتظر بودم آرسام گفت تو ترافیک گیر کرده بوده وازم معذرت خواهی کرد آراسم استارت زد وماشینو روشن کرد خواست حرکت کنه اما برگشتو نگام کرد لبخندی بهم زد وگفت خوشگل شدی وبلافاصله آفتاب گیر ماشین رو شیشه جلویی من گذاشت وخودش عینک زدخدامیدونه چقد از ایمن کارش ذوق کردم تغیراتش رو واقعا داشتم حس میکردم . تالاری که انتخاب کرده بودن از شهر دور بود یک ساعتی تو راه بودیم ساغر وافشین زود تر از ما رسیده بودن تقریبا خلوت بود هنوز کسی به اون صورت نیومده بود خود مهتاب وپارسا هم نیومده بودن اما مامان وبابای پارسا رو دیدم رفتم جلو سلام علیکی کردم وآرسام رو بهشون معرفی کردم اون شب یه شب رویایی بود من عشق رو تو چشمای پارسا میدیدم خوشحالی مادرش رو رضایت مهتاب رو بابای مهتاب هم بود وهمونطوری که مهتاب گفته بود رو ویلچر بود اما حتی چشم های اون هم موجی از رضایت رو نشون میدادن مهتاب وپارسا بهم می اومدن من وساغر تا تموم شدن مراسم نموندیم کادو هامون رو دادیمو رفتیم موقع خداحافظی نمیدونم باز ساغر در گوش مهتاب چی گفت که مهتاب غش غش میخندید ساغر میگفت میخوام یخشو آب کنم باهامون جور بشه آرسام وافشین تو محوطه تا لار بودن وداشتن باهم صحبت میکردن که با اومدن ما از هم خداحافظی کردن و هر کدوم سوار ماشین خودمون شدیم توی راه آرسام بهم گفت قصد داره هرچه زود تر مراسم عروسی رو بگذار کنه منم حرفی نداشتم فقط جهزیم کامل نبود که باید با مامان میگرفتم
فردای عقد پارسا ومهتاب با مامان رفتیم بازار واز اونجایی که من خیلی مشکل پسندم ومامان بد تر از من خرید لوازم که تمومش فقط چند تا ظرف وظروف جزئی بود یک هفته طول کشید
خونمون(خونه من وآرسام)روداده بودیم اجاره وقرار بود بعد از چک کردن همه چی کلید رو ازشون تحویل بگیریم آرسام بهم زنگ زد وگفت هرچی باشه تو خانومی وتیز بین تو هم با من باشی بهتره وحواست بیشتر جمعه س
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 25- رمان دنیا پس از دنیا , رمانی ها , رمانی ها - 178-رمان همخونه - Blogfa , رمان مرداب قسمت چهل و پنجم - میهن رمان , رمان گناهکار , رمان حکم دل , دنیای رمان - رمان روزنودو سوم niloofar ghaemifar ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/21 تاریخ
کد :52159

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا