تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل پانزدهم)



از بیمارستان که خارج شدم بارون گرفته بود. هیچی همراهم نداشتم. یک تیشرت تنم بود با یک شلوار جین. مخلوطی از چند تا احساس رو در خودم حس می کردم. غم...حسرت...پشیمونی...اون پدرم بود با این که زندگیم رو نابود کرده بود ولی نمی تونستم از نابودیش خوش حال باشم. کار خودم رو راحت کرده بودم قضیه رو به پژمان گفته بودم و خواسته بودم به بقیه بگه... خودم هم اومده بودم بیرون. داشتم دیوونه می شدم حرف های عمه داشت باورم میشد. من سکته اش دادم. من با کار هام. رکسانا... رکسانا! یک نگاه به ساعتم انداختم باورم نمی شد نزدیک به شش ساعت بود داشتم تو خیابون ها قدم می زدم حتی نمی دونستم کجام. بغض بدی گلوم رو گرفته بود. از خودم بدم میومد. اون بابام بود! سردم شده بود. ولی اهمیتی نداشت. اون بابام بود. واقعا من باعث شدم این طوری بشه؟ من هم پسرش بودم. خب بودم که بودم باید به حرفش گوش می دادم باید با مهرنوش ازدواج می کردم. اون وقت چی میشد؟ هیچی بدبخت می شدم. خیلی شیک... بعد هم همون بلا رو سر بچه ی خودم می آوردم که بابام سر من آورد...ولی بابام...خدایا...چرا؟ من که گذاشته بودمش کنار... من که دیگه سرم به زندگیم بود... چرا؟ فلجش کردی که چی؟ من که نفرینش نکرده بودم. شاید رکسانا کرده بود! رکسانا! الان لابد داره مدام شماره ام رو میگیره و وقتی می فهمه خاموشه فحشم میده. یعنی نگرانم میشه!؟ نمی تونستم با اون حال خرابم برم خونه و حال رکسانا رو خرابتر کنم. سرم درد گرفته بود. خب معلومه هیچ خری با سینوزیت حاد هفت ساعت زیر بارون قدم نمیزد!
نفهمیدم چی شد خودم رو جلو خونه مون دیدم. خیلی وقت بود نیمده بودم اینجا. دلم براش تنگ شده بود. یک نگاه به چراغ ها انداختم. روشن بودند. دستم رفت رو زنگ و فشارش داد. چند لحظه بعد صدای زنی از اون ور اومد:
- بله؟
- باز کن.
- شما؟
- فرهادم.
- فرهاد خاله خودتی قربونت برم؟
و در باز شد. چه جالب صدای خاله ام رو نمی شناختم.
رفتم تو. صدای خاله از داخل میومد فهمیدم خاله بزرگمه. همون که خیلی شبیه مامانم بود. خیلی وقت بود ندیده بودمش. چهار سال بود کسی رو جز خانواده داییم ندیده بودم. حتی بابا رو.
- الهی قربونت برم این وقت شب انیجا چی کار می کنی؟
لحظه ای بعد خودش در چهارچوب در ظاهر شد. دست هاش باز بودند بی معطلی رفتم سمتش و در آغوشش گرفتم بوی مادرم رو میداد.
- خوبی خاله؟
- من خوبم شما خوبید؟
کمی رفت عقب و سر تا پام رو نگاه کرد.
- چرا خیسی؟
- بارون میاد خب.
- باز دیوونه شدی تو؟ بیا تو.
با هم رفتیم داخل. خاله داشت غرغر می کرد: از بچگیت همین بودی بیچاره رکسانا مدام وقتی بارون میومد دلشوره سینوزیت تو رو داشت.
بع اتاق رفت و یک حوله برام آورد و رو موهام انداخت بعد انگار تازه چیزی یادش اومده باشه پرسید:
- رفتی بیمارستان؟
- آره.
- چی شد؟
- میگم حالا. شما این جا چی کار می کنید؟
همون موقع با صدایی که از هال می اومد جوابم رو گرفتم صدای بچگونه و زیری که می گفت:
- کجایی خاله؟
رفتم تو هال چشمم به یک دختر بچه ی سه ساله افتاد که هیچ شباهتی به من نداشت ولی کپ بابا بود. چشم هایش ابی و پوست سفیدش. موهای مشکی و لب و دهنش خود بابا بود ولی دماغش با آرزو رفته بود. دفعه ی اول بود که میدیدمش حتی نمی دونستم دختره. پس تیر آرزو به سنگ خورد. خواهرم که حتی اسمش رو هم نمی دونستم دست هاش رو به کمر زد و گفت:
- سلام.
- سلام.
خاله هم اومد تو هال و گفت:
- خودش بلند شده رفته بچه اش رو ما باید نگه داریم.
- کجا رفته؟
- خبر نداری مگه؟
جوابی ندادم که سرش رو تکون داد و گفت:
- شش ماه بعد از تولد فرانک طلاق گرفت رفت دنبال عشق و حالش.
- یعنی چی؟
- اون که از اولش می دونست چیزی از این ثروت بهش نمیماسه. حتی به خواست بابات مهریه آنچنانی هم نداشت. فکر می کرد بچه بیاره بچه اش یک چیزی میگیره که اون هم دختر شد. خانم لابد فکر کرده میرم از یک خرپول دیگه این بار از همون اول کل ثروت یارو رو میندازم پشت قباله ام برای چی بشینم کهنه بچه بشورم.
همه ی این حرف ها رو با حرص می گفت. بعد هم با حسرت ادامه داد:
- نگاه کن کی رو آورد جای خواهر دسته گل من...
یک نگاه به بچه کردم که هاج و واج ما رو نگاه می کرد رفتم سمتش و جلوش زانو زدم. اگر پسر میشد بابا بیشتر دوستش داشت! چون میشد عین خودش.
- اسمت چیه عزیزم؟
عزیزم کاملا غیر ارادی از دهنم پرید بیرون!
- فرانک.
فرانک! مامانم همیشه می گفت اگر خدا یک دختر بهم میداد اسمش رو میذاشتم فرانک. با لبخند موهاش رو ناز کردم. نگاهم به چشم های آبیش افتاد. خدایا این بچه مادر نداشت...پدرش هم امروز فلج شده بود و اون فقط سه سالش بود... یاد خودم افتادم وضع من به عنوان یک پسر شونزده ساله از اون خیلی بهتر بود...دستم رو اندختم دورش و محکم بغلش کردم. سرم رو گذاشتم رو موهاش و آروم چشم هام رو بستم. دو قطره اشک از گوشه چشم هام چکید. مهم نبود تا حالا چی شده. اون خواهرم بود. باید بالا سرش می بودم. محکم تر فشارش دادم هیچی نگفت. بچه لابد با خودش می گفت این دییونه کیه. سرش رو بوسیدم و یکم عقب تر رفتم تا چشم هاش رو ببینم.
- می دونی من کیم؟
- نه.
- اسم من فرهاده.
- بابام میگه فرهاد داداشمه.
موهاش رو ناز کردم و گفتم:
- آره...من داداشتم. از این به بعد همیشه پیشتم...قول میمد تنهات نذارم.
فقط من رو نگاه کرد و سرش رو تکون داد. با لبخند دوباره بغلش کردم و سرم رو بلند کردم و خاله ام رو دیدم که اشک تو چشم هاش جمع شده بود.
شب خاله با وجود اصرار من برای رفتنش تو خونه ما موند. گفت تو چه می دونی از بچه داری! من هم با خیال راحت یک دوش گرفتم از حموم که اومدم فرانک خوابیده بود. من هم دو تا استامین آفن انداختم بالا و رفتم تو اتاقم. یک نگاه به دور و بر انداختم. مثل همون روزی بود که ترکش کرده بودم. آبی! و تمیز. پس کسی میومده داخلش. رفتم رو تختم دراز کشیدم...هیچی مثل خونه نمی شد...خونه ی خودم رو انقدر دوست نداشتم که خونه ی بابا رو داشتم با این که در و دیوار اون خونه شاهد مرگ مادرم و گریه هام و دعواهام با بابا بودند. باز هم بیشتر دوستش داشتم. چون درش همیشه به روم باز بود. تو کمدم رو نگاه کردم هنوز چند دست لباس توش بود. یک دست برداشتم و پوشیدم دوباره دراز کشیدم و گوشیم رو از تو جیب شلوار جینم برداشتم و روشنش کردم. بلافاصله زنگ خورد از خونه بود.
- جانم؟
- جانم و کوفت جانم و زهر مار بعد از ده ساعت گوشیت رو برداشتی تازه میگی جانم؟ معلومه تو کجایی؟ فکر کردم مردی. یعنی چی این کارت یکهو غیب میشی گوشیت رو هم خاموش می کنی نمیگی من سکته می کنم اینجا؟
خندیدم و گفتم:
- نفس بکش...
- به تو مربوط نیست. کجایی؟
باز خندیدم. داشت روی رکساناییش رو نشون میداد.
- کوفت. به عمه ات بخند.
واقعا نمی تونستم جلو خنده ام رو بگیرم. واقعا داشت برمیگشت...فهمیدم باید چی کار کرد. تنها چیزی که می تونست اون رو به خودش بیاره این بود که بذاریش لای منگنه. خنده ام رو خوردم و گفتم:
- بابام بیمارستانه.
- آره جون عمه ات برای همین هر هر می خندی.
- باور کن...تا الان داشتم گریه می کردم.
- چرت و پرت نگو. کجایی؟
- خونه بابام.
- تو که گفتی بیمارستانه.
- بیمارستانه. نمی تونستم اونجا بمونم. سکته کرده.
یک لحظه ساکت شد و گفت:
- راست میگی؟
- اره. الان همه بیمارستان اند. من اومدم اینجا پیش خاله و فرانک.
با شک گفت:
- فرانک کیه.
خواستم اذیتش کنم.
- فرانک...یک دختر خیلی خوش گل و نازه که تازه افتخار آشنایی باهاش پیدا کردم.
- تو باز ظرف آب نمک پیدا کردی؟
لبخندی زدم و گفتم:
- خواهرمه.
با مکث گفت:
- بچه ی آرزو؟
- آره.
- تا حالا نمی شناختیش؟
آهی کشیدم و گفتم:
- تعریف می کنم برات.
- باشه.
- امشب اینجا میمونم. اصلا...شاید فردا هم نیام میدونی بابام...بابا از کمر به پایین فلج شده.
- دروغ نگو...
- دروغم چیه.
- باورم نمیشه.
- من هم همین طور.
- خب؟
- خب من...یک مدت اینجا می مونم...حالم زیاد خوب نیست.
- دیوونه.. از هرهر خنده ات معلومه.
- چی شده تو حالت خوب شده؟
- آخه دلم می خواد کله ات رو بکنم.
- پس فهمیدی چقدر بده آدم گوشیش رو خاموش کنه نه؟
چیزی نگفت. چند لحظه مکث کردم و گفتم:
- رکسانا من چند وقت نمی تونم بیام خونه. یک کارت اعتباری تو کمد هست برش دار رمزش هم سال تولدمه. چند وقت نمی تونم بهت زنگ بزنم باید تکلیف یک چیز هایی رو روشن کنم. بعد قول میدم بیام و به همه سوال هات جواب بدم تو فقط به من قول بده تا برگشتنم تو اون خونه میمونی. قول میدی؟
با چند لحظه تاخیر گفت:
- قول میدم.
- مرسی.
چند ثانیه در سکوت گذشت. خواستم بگم کاری نداری که بعد از مدت ها بالاخره اسمم رو صدا کرد:
- فرهاد؟
خدایا چقدر دلم برای صدا کردن هاش تنگ شده بود. اگر جلوم بود...
- جانم؟
- می خواستم بگم...
- چی؟
- هیچ وقت راجع به احساسم بهت دروغ نگفتم. خداحافظ.
و صدای تلق گوشی اومد. و بعد بوق اشغال. خنده ام گرفت. پیشی خجالتی من. فقط موقع دعوا زبونش دراز بود. رفتم تو پیام هام و براش اس ام اس فرستادم: مراقب خودت باش پیشی. دوستت دارم
بعد هم گوشیم رو خاموش کردم و فکر کردم: بالاخره اعتراف کرد...آروم شده بودم.انگار یکی رو قلبم یک سطل آب خنک ریخته بود. هنوز برای بابا ناراحت بودم ولی آروم شده بودم
×××××
یک هفته ی بعد بابا مرخص شد. تو بیمارستان نرفتم ملاقاتش. روز ترخیصش هم نرفتم. موندم خونه و فرانک رو نگه داشتم. پونه و پژمان هم اومدند کمکم و خونه رو برای ورودش مرتب کردیم. البته با نظارت خاله و زن دایی و یاری دایی در قسمت تدارکات. عمه و مهرنوش هم رفتند بیمارستاد تا بابا رو بیارند.
ساعت نزدیک ده صبح بود. همه چیز آماده بود. دایی گوسفند آورده بود. غذا هم حاضر بود همه جا برق میزد جای بابا هم اماده بود. درست سر موقع رسیدند. ترجیح میدادم نرم تو حیاط. علاقه ای به گوسفند کشی نداشتم. تو سالن منتظر ایستادم میدیدمشون که داشتند با ویلچیر می آوردنش. چقدر سخت بود این طوری ببینمش. بابام. کسی که همیشه ازش حساب می بردم با اون همه دبدبه کبکبه رو ویلچیر نشسته بود و حتی نمی تونست راه بره. وقتی از در آوردنش تو چشمش به من افتاد خشکش زد. فقط نگاهم می کرد. زمزمه وار صدام کرد. اشک تو چشم هاش جمع شد. چقدر پیر شده بود. رفتم جلو خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم.
- خوش اومدی بابا.
صاف ایستادم و به مهرنوش نگاه کردم که ویلچیر رو گرفته بود لبخندی زد و کنار رفت. دسته ویلچیر رو گرفتم و هلش دادم سمت بالای مجلس. یک جای راحت برای بابا آماده کرده بودیم پژمان و دایی کمک کردند و بابا رو به سر جاش انتقال دادیم.
منظر موندم همه بشینند بعد رو یک مبل نزدیک بابا نشستم لبخند رضایت و شادی رو رو لبش می دیدم. برق چشم هاش هم بهم می گفت که چقدر تو این سال ها دلش می خواسته از اون در بیاد و من رو ببینه. دلم می خواست زودتر همه برند و بتونم باهاش حرف بزنم.
آرزوم براورده نشد. همه در کمال پررویی تا دو ساعت بعد از ناهار بدون ملاحظه ی حال بیمار نشستند. عمه هم که عمرا نمی رفت همراه مهرنوش موند. باز تورش رو پهن نکنه خیلیه. من نمی دونم چرا این مهرنوش شوهر نمی کنه. طرف های ساعت پنج عمه یک سینی برداشت و خواست ببره پیش بابا که رفتم جلو و گفتم:
- میشه من ببرم؟
یک نگاه پر غیط بهم انداخت و سینی رو داد دستم. لبخندی به نگاه پرغیظش زدم و به اتاق بابا رفتم. در که زدم با صدای خسته ای گفت:
- بفرمایید.
جان؟؟؟؟؟؟؟؟همیشه با اون لحن خشک و جدیش میگفت بیا تو... رفتم داخل و کنار تختش نشستم. با لبخند گفت:
- تویی؟
- نه عمه مه.
خندید سخت می خندید انگار درد داشت. کمکش کردم تو جاش بشینه بعد هم شروع کردم دارو هاش رو دادند. دارو هاش رو که خورد گفت:
- دلت برام سوخته نه؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- این چه حرفیه؟
- چرا...دلت سوخته وگرنه تو این چهارسال یک سری به پدرت می زدی.
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- ببخشید.
- نه...نه پسرم تو باید من رو ببخشی. تمام این سال ها به هیچی به جز پول فکر نکردم. مرگ رکسانا ضربه ی بدی برام بود. اون همیشه حواسش به تو بود و حواس من به پول در آوردن. پدری رو یاد نگرفتم. بعد از رفتنش نمی دونستم چه طوری باید با تو رفتار کنم. دست خودم نبود. می دونم زندگیت رو نابود کردم و خیلی وقیحانه است که بخوام بگم ببخشید. ولی ازت می خوام من رو ببخشی. خیلی خوش حالم که زنده موندم و می تونم این ها رو بهت بگم.
حرف زدن براش سخت بود دستش رو گرفتم و گفتم:
- بابا....خواهش می کنم فراموشش کنید. مهم نیست تا حالا چی شده. از این به بعدش مهمه. ما جفتمون اشتباه کردیم. من هیچ وقت نتونستم نظراتم رو درست بگم شما هم هیچ وقت گوش نکردید. از این به بعد یک راه جدید رو پیش میگیریم من کنارتونم. هم شما و هم فرانک. قول میدم. شما هم حمایتم کنید بابا.
لبخندی زد و گفت:
- ممنونم پسرم.
پاسخ لبخندش رو دادم دستم رو فشرد و گفت:
- خیلی اشتباه کردم. خصوصا در مورد تو و مهرنوش. راستش رو بخوای...یک چیز هایی هست که باید بدونی. من.
- می دونم بابا...
- می دونی؟
- رکسان بهم گفته.
چشم هاش گرد شدند:
- مگه برگشته؟
- آره.
- با تو زندگی می کنه؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- تعریف می کنم براتون فقط یک چیزی که هست...من حاضر نیستم دیگه نه ترکش کنم و نه بذارم بره. می خوام...میخوام اگر اجازه بدید باهاش ازدواج کنم.
ابرو هاش رفت بالا اوخ چه غلطی کردم اندفعه سکته قلبی نکنه؟ چند لحظه نگاهم کرد و گفت:
- من یک بار تو زندگیت دخالت کردم. نتیجه اش هم دیدم اگر هنوز بعد از این همه سال می خوایش... تصمیم با خودت. ولی به این هم فکر کن که اون دختر از من متنفره. اگر می خوایش باید یاد بگیری بین اون و ما اعتدال برقرار کنی.
نزدیک بود شاخ در بیارم بابام تو بیمارستان عوض نشده باشه! سرم رو تکون دادم و همون طور که از جام بلند می شدم گفتم:
- حالا در موردش صحبت می کنیم. اون هم کم سختی نکشیده. به من نیاز داره. همون قدر که من بهش نیازمندم.
لبخندی زد دستش رو فشردم و گفتم:
- یکم استراحت کنید.
- فرهاد؟
- بله؟
- میشه شام رو با من بخوری؟
لبخندی زدم و گفتم:
- حتما...
و بعد چرخیدم و اتاق رو ترک کردم. پیش خودم فکر کردم بالاخره بعد از چهارسال به معنی حرف رکسانا پی بردم...مثل پدر و پسر...

سه روز دیگه هم در کنار پدرم گذشت. جمعا ده روز بود که خبری از رکسانا نداشتم حسم بهم می گفت تو خونه مونده و به قولش عمل کرده تو کارتم اونقدر پول بود که تا یک ماهم بشه بدون مشکل زندگی کرد می دونستم که خودش هم پول داره. ولی نگرانش بودم هزار تا اتفاق ممکن بود براش بیفته.
تو این سه روز با بابا خیلی حرف زدم. با فرانک هم صمیمی شده بودم. شده بود دم من یک لحظه ولم نمی کرد. بعد از مدت ها داشتم طمع خانواده داشتن رو می چشیدم. بابا مخالف ازدواج من و رکسانا نبود. می گفت خودم مختارم برای زندگیم تصمیم بگیرم. کلا عوض شده بود. جدا از این که پیر شده بود یک آدم دیگه شده بود.
روز دهم بود که دیگه صبرم تموم شد. صبحش سر صبحونه به بابا گفتم می خوام برم خونه. ناراحت شد از چشم هاش فهمیدم ولی چیزی نگفت. بهش قول دادم که بهش سر می زنم. اون فقط لبخند می زد.
رفتم تو اتاقم و لباس هام رو پوشیدم و گوشیم رو که همه ی این مدت خاموش بود و شارژرش هم تو خونه بود رو برداشتم. فکر کنم این ده روز برای جفتمون خصوصا رکسانا فرصت خوبی برای فکر کردن به عواقب این رابطه بود. راستش می ترسیدم از این که تو مواقع سخت زندگی گذشته رو تو سر هم بزنیم و زندگیمون خراب بشه ولی یک نیروی قوی ازم می خواست به این چیز ها فکر نکنم. فکر کنم خودش بود. عشق!
یک آژانس گرفتم و خودم رو رسوندم به خونه. هوا روشن بود نمی تونستم بفهمم کسی تو خونه است یا نه. مدام تو دلم تکرار می کردم ...خونه باش. خونه باش. خودم رو با سرعت به طبقه ی سوم رسوندم تازه می فهمیدم دلم براش تنگ شده. کلید رو انداختم تو در و چشم هام رو بستم تا سه شمردم و...بازش کردم. چشم هام رو باز کردم. سکوت سنگین خونه می گفت کسی نیست! خیت شدی.
رفتم داخل و در رو بستم. یک نفس عمیق کشیدم. بوی عطرش تو کل خونه پیچیده بود. لعنتی بهم قول داده بودی. کجا رفتی؟
با این که می دونستم کسی نیست ولی به همه اتاق ها سرک کشیدم. اول اتاق خودم. رو تختی مرتب بود. از گرد وخاک رو میز ها خبری نبود. اومدم بیرون رفتم تو اتاق متروک. از تمیزی برق میزد! چیدمانش عوض شده بود. اومدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه. یک ظرف نشسته هم نبود. به هال نگاه کردم کوسن ها مرتب و صاف رو مبل ها چیده شده بودند. دقیق تر نگاه کردم این بار دنبال یک یاد داشت بودم. رو یخچال تو اتاق ها و در آخر رو مبل ها و میز های هال و پذیرایی نبود! هاج و واج وسط سالن ایستاده بودم که صدای چرخیدن کلید تو قفل اومد با ناباوری برگشتم عقب و...خودش بود. واقعا برگشته بود. یک شاخه گل دستش بود و همون طور که زیر لب آهنگی رو زمزمه می کرد از در وارد شد. شلوار جین آبی مانتوی سفید و...شال سرخابی...چقدر رنگ روشن بهش میومد. چشمش که به من افتاد خشکش زد. صورتش دیگه رنگ پریده و بی حال نبود. حتی آرایش کرده بود! کلا با اون آدمی که ده روز پیش دیدم فرق می کرد.خودش شده بود. رکسانای من. در رو ول کرد. بسته شد. صدای بدی داد. جفتمون رو از جا پروند. تازه یادم اومد نباید فقط بیاستم و نگاهش کنم. رفتم سمتش و با شدت در آغوشش گرفتم. دست هاش رو انداخت دور گردنم و سرش رو تو گودش شونه ام قایم کرد.
- نرفتی دیوونه؟
- به یک دیوونه ی دیگه قول داده بودم.
محکم تر فشارش دادم اعتراضی نکرد. از خودم جداش کردم و به صورتش نگاه کردم.
- چقدر عوض شدی...
شونه بالا انداخت:
- ناراحتی؟
سرش رو به سینه ام چسبوندم دم گوشش زمزمه کردم:
- واقعا رکسانای من برگشته؟؟
- باید برمیگشت چون تو دوستش داشتی.
از خودم جداش کردم و لبخندی به چشم های مغرورش زدم. صورتش رو با دست هام قاب کردم و گفتم:
- می خوام یک چیزی ازت بپرسم.
- چی؟
- اول قول بده قبول می کنی؟
خندید و گفت:
- قبول می کنم.
- خوبه.
و سرم رو خم کردم و لب هاش رو بوسیدم. بعد از چهارسال. اولش شوکه شد ولی بعد همراهیم می کرد. یکم که گذشت ازش جدا شدم چشم هاش بسته بود با خنده گفتم:
- با من ازدواج می کنی؟
با همون چشم های بسته اش با خنده تایید کرد.
- تو چشمام نگاه کن بگو.
تا خواست چشم هاش رو باز کنه دستم رو انداختم زیر پاهاش. بلندش کردم و دوباره و دوباره بوسیدمش.
×××

بین خواب و بیداری بودم که حس کردم یک چیزی با شدت پرید روم. چشم هام یکهو باز شدند نگاهم و با دو تا چشم مشکی عین مال خودم قفل شد. با شیطانت بهم لبخند می زد نیم نگاهی به رکسانا کردم راحت برای خودش تو بغلم لم داده و خوابیده بود. با صدای گرفته گفتم:
- آخ...صد بار بهت نگفتم این طوری من رو بیدار نکن وروجک؟
در حالی که سعی می کرد مثل خودم آروم حرف بزنه گفت:
- آخه گرسنمه...جمعه ها شما زیاد می خوابید...
دوباره یک نگاه به رکسانا انداختم. پیرهن من تنش بود و تا رون هاش رو می پوشوند ملحفه رو بیشتر کشیدم روش تا معلوم نشه شلوار پاش نیست.
- خب چرا من رو بیدار می کنی مامانت رو بیدار کن.
- آخه مامان گفته جمعه ها تو رو بیدار کنم.
خندیدم و گفتم:
- از دست تو و مامانت.
صدای خواب آلو و گرفته ی رکسانا هم بلند شد.
- باز تو گرسنه ات شد شکموی من؟
پرنیان که سمت چپ من نشسته بود از روم رد شد و رفت بغل رکسانا.
- اوهوم. بابا هم بلند نمیشه بهم صبحونه بده.
رکسانا سرش رو رو سینه ام جا به جا کرد و سر پرنیان رو بوسید.
- بابات رو ولش کن برو الان خودم میام بهت صبحونه میدم.
پرنیان هم گونه اش رو بوسید و سریع رفت بیرون. رکسان کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
- شکمش هم به خودت رفته آخه. نمیذاره یک صبح جمعه ای بخوابیم. شانس ندارم من که. خوبه حالا چیزیش به عمه ات نرفته
هنوز هم اون و عمه با هم مشکل داشتند. با خنده گفتم:
- ولی حرف نشونیش به تو رفته.
- هیچم...بچم یک بار حرف رو بهش میزنی گوش میده.
- از تو بله... به من که میرسه لوس میشه.
خمیازه ای کشید و گفت:
- این دیگه تقصیر بچه نیست تو کلا آدم رو لوس میکنی.
سرش رو بوسیدم و گفتم:
- بلند شو حالا یک چیزی بده من و این دختر لوست بخوریم.
غلتی زد و بالشش رو بغل کرد.
- تو برو صبحونه پرنیان رو بده من الان میام.
سری تکون دادم و از جام بلند شدم. تی شرتم رو از رو صندلی برداشتم و تنم کردم.
از اتاق که خارج شدم پرنیان رفته بود سر یخچال.
- صد بار گفتم در یخچال رو مثل کمد باز نذار بابا.
- الان باز کردم...
- شما برو تلویزیون رو روشن کن این مامانت بیدار شه.
به حرفم گوش کرد. از عجایب بود. ازم حساب می برد ولی تو موارد کوچیک بیشتر از رکسان حرف شنوی داشت تا من. بعضی موقع ها بهش حسودیم میشد. رکسانا هم هروقت می خواست حرصم رو در بیاره می گفت اون رو بیشتر از من دوست داره ولی وقی به پرنیان نگاه می کردم چیزی جز یک نمونه ی مونث از خودم نمی دیدم! صدای اخبار تو خونه پیچید. داشتم از تو فریزر نون در می اوردم که چشمم به رکسانا افتاد.یک پیرهن سفید تنش بود.با موهای شونه شده وسط هال ایستاده بود و بدون توجه به پرنیان که مامان مامان می کرد به تلویزیون نگاه می کرد. یک نگاه به تلویزیون انداختم.
- پرنیان بابا صداش رو زیاد کن.
پرنیان باز گوش کرد.تصویر یک دختر بچه با چشم های عسلی و موهای خرمایی بود. صدای بم مردی داشت اخبار رو می خوند.
- ایرانیان بار دیگر افتخار آفریدند...دانش آموز ده ساله ایرانی...رها رادان رتبه ی اول کشور آلمان رو در المپیاد ریاضی جوانان کسب کرد و نماینده ی این کشور در مرحله ی بین المللی شد...
به رکسانا نگاه کردم اون هم برگشت من رو نگاه کرد. تو چشم هاش اشک جمع شده بود پرنیان رفت سمتش.
- مامان چی شده؟
رکسان دستش رو فشرد و گفت:
- هیچی...یک چیزی رفته تو چشمم تو برو سر میز الان میام.
و رفت تو اتاق. پرنیان رو بغل کردم و رو میز نشوندمش
- بابا شما شیرت رو بخور تا من ببینم چی رفته تو چشم مامان.
نیایستادم ببینم چی کار می کنه رفتم تو اتاق پیش رکسانا. یک دستمال دستش بود و داشت چشم هاش رو پاک می کرد. بهم نگاه کرد و بین گریه لبخند زد.
- دیدیش؟
- آره عزیزم.
- انگار خود رها بود. همیشه آرزوش بود بره المپیاد ریاضی...اون سالی که می خواست شرکت کنه مامان اینا تصادف کردند.
رفتم سمتش و سرش رو در آغوشم گرفتم.
- دیدی خشایار به قولش عمل کرد؟ رها به آرزوش رسید.
باز هم خندید.
- رها ده سالگیش دقیقا همین شکلی بود.احساس می کنم انگار دوباره متولد شده.
سرش رو بوسیدم و گفتم:
- پس خوش حال باش. الان هم بیا بریم تا پرنیان از فضولی کار دست خودش نداده.
اشک هاش رو پاک کرد و گفت
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , عاشقان رمان , دنیای رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51433

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا