تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل دهم)


یکم طول کشید تا چشمم به نور عادت کرد و تونستم قامت آشفته ی فرهاد و پدرام رو با موهای شاخ شده تو هوا در آستانه ی در ببینم.قیافه ها هر دو شاکی! اون هم از نوع خفن! شیرین سریع رفت رو تختش نشست و ملحفه اش رو انداخت رو پاش. من هم تا نگاهم به شلوارکم افتاد ازش تبعیت کردم. شیرین سر پدرام غر زد:
- هنوز نمی دونید نباید سرزده اومد تو اتاق دو تا دختر خانم اون هم شب؟
پدرام- شما دو تا هنوز یاد نگرفتید که دعواهاتون رو بذارید برای وقتی که بقیه خواب نباشند؟ تو هم اگر فکر می کدری دو نفر دارند همدیگه رو می کشند به جنسیتشون توجه نمی کردی می رفتی تو اتاق.
مثل بچه ها گوشه تختم کز کرده بودم و ملحفه ام رو تو دستم می فشردم سرم رو بالا آوردم و نگاه نگران فرهاد رو روی خودم دیدم. نزدیک اومد و کار تختم نشستم. موهام رو داد پشت گوشم و گفت:
- تو بودی جیغ زدی؟
سرم رو انداختم پایین و هیچی نگفتم. پدرام هم پایین تخت شیرین نشست و گفت:
- حالا گیس کشیتون سر چی بود؟
انقدر با مزه این جمله رو گفت که شیرین پقی زد زیر خنده. من هم از خنده ی مسخره ی شیرین خنده ام گرفت. پدرام و فرهاد هم ریز ریز می خندیدند.
فرهاد- خیر سرمون آوردیمتون آشتیتون بدیم.
من و شیرین همچنان می خندیدیم. پدرام دوباره سوالش رو تکرار کرد.
- نگفتید؟ سر چی بود؟
شیرین- چیز خاصی نبود. از جاش بلند شد من رو بیدار کرد بدخواب شدم پریدم بهش بعدم دعوامون شد.
فرهاد- بلند شدی کجا بری؟
- خوابم نمی برد گفتم برم پایین تو حیاط.
پدرام- اتفاقا من هم بی خواب شده بودم امشب. تازه داشت چشم هام رو هم می افتاد که این خانم جیغ کشید.
با شرمندگی سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- ببخشید.
پدرام- خب حالا که بی خواب کردی هممون رو. چی کار کنیم؟
شیرین- دلت خوشه ها پدرام فردا مسافریم باید رانندگی کنی برو بگیر بخواب.
پدرام- خوابم نمی بره جون شیرین.
فرهاد- منم.
- منم.
شیرین نگاه عاجزی به هممون انداخت و گفت:
- خب پس چی کار کنیم؟
یکم همیدگه رو نگاه کردیم و بعد فرهاد گفت:
- یک دقیقه بیاستید الان برمیگردم.
و از جاش بلند شد و اتاق رو ترک کرد. چند لحظه بعد با یک تخته چوبی گرد و یک نعلبکی ، ماژیک و یک شمع و کبریت برگشت. همه با گنگی نگاهش می کردیم رو زمین رو به روی پدرام نشست و گفت:
- بیاید بشینید پایین.
شیرین از رو تخت سر خورد کنار پدرام نشست من هم بلند شدم با همون ملحفه که رو پام بود نشستم کنار فرهاد. تخته رو گذاشت وسط. نعلبکی رو گذاشت روش و با ماژیک یک علامت زد رو نعلبکی.تو مدتی که داشت شمع رو روشن می کرد من روی تخته رو خوندم. دور تا دورش حروف الفبا بود به علاوه ی یکسری پاسخ کوتاه مثل نه. بله. شاید. هستم. نیستم و این جور چیز ها. حدس زدن این که می خواد چی کار کنه اصلا سخت نبود ولی یک فکری که تو سرم بود این بود که این کار می کنه؟ تا اون روز امتحان نکرده بودم. فرهاد از جاش بلند شد و چراغ ها رو خاموش کرد و برگشت سر جاش نشست. شیرین نگاهی به تخته و نگاهی به من انداخت و گفت:
- رکسان زیر نور شمع چقدر قیافه ات ترسناک شده...
لبخندی زدم و رو به فرهاد گفتم:
- این کار می کنه؟
- آره. ما هر وقت می اومدیم اینجا بازی می کردیم.
شیرین- یعنی روح داره این خونه تون؟
پدرام خندید و گفت:
- نه خانم من یکی حرکتش میداده دیگه.
فرهاد خندید و گفت:
- اگه می دونستی چه جواب هایی گرفتیم این حرف رو نمی زدی.
پدرام- خب خره یکی همتون رو گذاشته سر کار...
فرهاد ابرو هاش رو بالا داد و گفت:
- شک دارم.
پدرام شونه بالا انداخت:
- جهت اثباتش هم که شده بیاین این دور کسی نامردی نکنه این رو تکون نده ببینیم اینجا واقعا روح داره یا نه.
شیرین- پدرام....
پدرام- چیه؟ می ترسی بلند شو برو جون مادرت من حوصله ندارم تا آخر عمرم با یک جن زده زندگی کنم.
تو اون تاریکی نفهمیدم شیرین چی کار کرد ولی پدرام یک آخ بلند گفت و بعد شروع کرد از درد به خودش پیچیدن. من و فرهاد هم فقط می خندیدیم. یکم که گذشت فرهاد گفت:
- خب حالا بسه دیگه شروع کنیم؟
پدرام صاف سر جاش نشست و به زور گفت:
- شروع کنیم.
و انگشتش رو روی نعلبکی گذاشت. بعد از اون فرهاد بعدش من و بعد هم انگشت لرزان شیرین روی نعلبکی قرار گرفت. فرهاد با صدای ریلکسی که بر خلاف حالتش ترسناک به نظر می رسید گفت:
- هر روحی که اینجاست سلام... اگر روحی اینجاست لطفا جواب ما رو بده.
یکم گذشت پنجره باز بود و پرده تکون می خورد. نگاه وحشت زده ی شیرین به در باز تراس که فرهاد دیروز برام درستش کرده بود خیره بود همه چیز عادی به نظر می رسید. فرهاد یک بار دیگه جمله هاش رو تکرار کرد. این بار پرده یک لحظه کاملا اومد بالا و برگشت سر جاش. چشم های شیرین از ترس چهار تا شده بود. فرهاد پرسید:
- اگر روحی اینجا هست لطفا خودش رو به ما نشون بده.
همون موقع نعلبکی راه افتاد. شیرین داشت سکته می کرد نعلبکی به آرومی به طرف کلمه ی هستم رفت و قسمت فلش خورده اش روی اون کلمه ثابت موند. دهنم باز مونده بود. واقعا کار می کرد؟ دست شیرین رو نعلبکی می لرزید. فرهاد با دقت به صفحه خیره شده بود و پدرام ریلکس بود. فرهاد پرسید:
- تو کی هستی؟
بعد از چند لحظه مکث نعلبکی حرکت کرد و روی حروف مختلف قرار گرفت. روی هر حرفی که قرار می گرفت بر می گشت سر جاش و بعد می رفت رو یک حرف دیگه. چهارتایی حروف رو تکرار می کردیم و سعی می کردیم بفهمیم چی میگه..
- میم....ی...سین...میم...
شیرین- میسم کیه؟
فرهاد- نمیشناسم.
پدرام- مگه بقیه رو میشناسی ؟؟
شیرین- دِ....پدرام...
بعد از چند لحظه مکث فرهاد دوباره شروع کرد.
فرهاد- چند وقته که یک روحی؟
نعلبکی حرکت کرد و روی کلمه ی خیلی ثابت موند.
تشخیص رنگ پریدگی شیرین حتی تو اون تاریکی هم دشوار نبود.
فرهاد- تو ما رو میشناسی؟
نعلبکی کمی به سمت راست چرخید و روی کلمه ی بلی موند.همه مون با هم نفس هامون رو فوت کردیم بیرون.
فرهاد- می تونی اسم یکی از ما رو بگی؟
نعلبکی به اون سمت صفحه رفت و اول روی حرف شین قرار گرفت. صدای آب دهن قورت دادن شیرین رو شنیدم. بعد هم ی. دوباره برگشت رفت رو شین. از شین فاصله گرفت و داشت به سمت ی می رفت که پدرام آخ بلند گفت و دستش رو برداشت. نعلبکی ثابت موند. همه هاج و واج پدرام رو نگاه می کردیم.
پدرام- مگه مرض داری اخه نیشگون میگری؟
شیرین- تا تو باشی زیر قولت نزنی.
- تو تکونش میدادی.
پدرام.- نه به روح میسم.
شیرین یکی زد پس گردنش و گفت:
- به روح عمه ات. فقط تو من رو شی شی صدا می کنی می دونی هم خیلی بدم میاد. بعد هم من کنارت نشستم حس کردم داری حرکتش میدی.
- اه چه لوس جدی شی شی صداش می زنی؟
پدرام – رکسانا تو هم وقت گیر آوردی ها...
فرهاد- پدرام جدی تو حرکت میدادی؟
- د آخه بیچاره ها من این کار رو نمی کردم تا پس فردا صبح باید می نشستید زل می زدید به نعلبکی. بده یکم هیجان زده شدید، ترسیدید؟
شیرین یکی محکم زد به بازوی پدرام. من و فرهاد هم با حرص نگاهش می کردیم.
پدارم- بازوم شکست شیرین...
شیرین- جهنم.
- شیرین جان قربون دستت یکی هم از طرف من بزن.
پیرین- کجا دوست داری بزنم عزیزم؟
- اونش دیگه شوهر توا با خودت فقط بزن.
پدرام- برو بابا...انگار ارث باباشه.
و رو به شیرین ادامه داد: تو هم اگر شب عروسی مردم گفتند داماد چلاغه ناراحت نشی ها.
شیرین- نمیشم.
فرهاد- بسه دیگه. از اول میریم
پدرام- جان من فرهاد تو فکر می کنی روح ها انقدر بی کارن؟
فرهاد- جان تو همین فکر رو می کنم یک بار مسخره بازی در نیار ببینیم میشه یا نه دیگه.
پدرام سری تکون داد و قبول کرد. دست هامون رو روی نعلبکی گذاشتیم شیرین این بار ریلکس تر بود. فرهاد جمله هاش رو تکرار کرد. پرده آروم سر جاش بودولی در اتاق که نیمه باز بود کامل باز شد. شیرین با شک به دست و پای پدرام نگاه می کرد انگار می خواست مطمئن بشه پدرام هیچ ربطی به در نداره. لحظاتی بعد شعله ی شمع تکون خورد.
=============================
لحظاتی بعد شعله ی شمع تکون خورد.
فرهاد- اگر روحی انیجاست خودش رو به ما نشون بده.
نعلبکی تکون خورد. یک تکون جزئی. همه نگاه ها رفت سمت پدارم که چشم های خودش هم گرد شده بود.
پدرام- به خدا من نیستم.
فرهاد- پدرام؟
- به جان شیرینم من نیستم.
نعلبکی حرکت کرد. آروم تر از دفعه ی پیش رفت روی هستم ایستاد.
پدرام- یا قمر بنی هاشم. راستش رو بگید کدومتونه؟
با شگفتی به فرهاد نگاه کردم. از روح نمی ترسیدم. ولی برام غیر قابل باور بود.
فرهاد- نام تو چیه؟
شیرین- مجبوری انقدر ترسناک بپرسی؟
- هیس....
نعلبکی حرکت کرد به سمت حروف الفبا.
- ه...میم...الف...
پدرام- اوه اوه فرهاد زنه. شیرین حواست باشه شوهرت رو ندزدند.
شیرین- ساکت شو پدرام.
فرهاد- تو از ما چیزی می دونی؟
نعلبکی رفت روی بله.
فرهاد- کدوممون رو از همه بیشتر می شناسی؟
- خ...و...دال...ت...
پدرام- اوه...رکسانا خوبی؟
- شیرین به این یک چیزی بگو.
پدرام- فرهاد مطمئن باشم هما نیستی؟
فرهاد- نه به روح مامانم
یکهو باد زد و پرده رفت بالا و برگشت پایین. نگاه وحشت شده ی همه مون یک لحظه بین پرده و تخته جا به جا شد و جیغ خفیف شیرین فضا رو ترسناک تر می کرد. شعله ی شمع می لرزید.
فرهاد- اسم من چیه؟
- ف...ر...ه...دال.
- چند سالمه؟
نعلبکی اول رو عدد 2 و بعد روی 5 ایستاد
- فرهاد تو که 24 سالت بود...
نعلبکی به سمت حروف رفت بعد از کلی جا به جایی این جمله رو فهمیدیم«از 16 تیر»
- 16 تیر چیه؟
فرهاد- از 16 تیر میرم تو 25
- وای راست میگی تولدته.
دست هممون رو نعلبکی می لرزید. سخت بود بخوام فکر کنم کار پدرامه. شیرین که عمرا نبود چون رنگش شده بود مثل گچ تحریری. یادش به خیر با بچه ها می شکوندمیشون! فرهاد هم که...روح مادرش رو که الکی قسم نمی خورد....
فرهاد- از بقیه هم چیزی می دونی؟
روح گفت بله.
فرهاد- اسم پدر رکسانا چی بود؟
- به بابای من چی کار داری.
پدارم- شاید با بابات رفیق اند اون دنیا.
شیرین- پدرام بسه...
نعلبکی حرکت کرد.
- دال...الف...ر...ی...واو..شین...
با تردید به همدیگه نگاه می کردیم انگار انتظار داشتیم هر لحظه یکی بزنه زیر خنده و بگه من بودم تکونش میدادم ولی همه شگفت زده بودند حتی رگه هایی از وحشت رو میشد در صورت پدرام هم دید.
شیرین- پدارم به خدا اگه تو باشی...
پدرام دستش رو برداشت و عقب نشست و گفت:
- به من چه بابا اصلا من میشینم اینجا شما خودتون ببینید به جان مادرم من نیستم.
همه مون یک نفس عمیق کشیدیم. پدرام هم زانو هاش رو بغل کرده بود و زل زده بود به نعلبکی. این بار سه تایی بودیم.
فرهاد- اسم مادر پدرام چیه .
پدارم- اوی...چرا زدی تو خط ننه بابا حالا؟ من رو مادرم حساسم.
شیرین- هیس... تو آخر من رو میکشی زبون به دهن بگیر دیگه.
- ز...ه...ر...ا
شیرین- چرت میگه اسم مامانش مریمه.
سه تایی برگشتیم به پدرام نگاه کردیم که دهنش باز مونده بود. از جاش بلند شد و گفت:
- تو شناسنامه اش زهراست.
شیرین جیغ کشید. این دفعه کاملا بلند و واضح.
فرهاد- دروغ نگو.
پدارم- حاضرم فردا که رفتیم شناسنامه اش رو نشونت بدم.
- شیرین تو می دونستی؟
- نه به جان پدرام.
پدارم- بابا انقدر جون همدیگه رو قسم نخورید تو این نیم ساعت نفری ده تا قسم خوردید...
فرهاد- یعنی هیچ کدومتون نمی دونستید؟
من و شیرین سرمون رو به علامت منفی تکون دادیم. فرهاد این بار یک سوال وحشتناک کرد.
- می تونی خودت رو به ما نشون بدی؟ می تونیم ببینیمت؟
- بله!
صدای برخورد دندون های شیرین رو می شنیدم. پدرام بیشتر از قبل با تخته فاصله گرفته بود... فرهاد باز سوال پرسید جالب بود که هنوز توانایی صحبت کردن داشت! من که هنگ بودم نمی تونستم باور کنم.
فرهاد- کجا؟
- ب..ی...ا...ت...ه...ب...ا...غ
ناگهان یک باد دیگه و شمع خاموش شد. شیرین با جیغ از جاش بلند شد و پشت پدرام سنگر گرفت. واقعا ترسیده بودم اصلا انتظار نداشتم یک روح رو ملاقات کنم
شیرین- وای...ته باغ شما روح داره؟
فرهاد- بریم؟
شیرین- نه مگه از جونت سیر شدی؟
- من میگم بریم.
شیرین- تو خنگی تو خری تو از زندگیت سیر شدی من چی کار کنم؟
- برو بابا مگه روح ها می تونند آدم بکشند.
شیرین- آره آدم رو سکته میدن.
- من که میگم همش الکیه.
شیرین- کوری؟ نعلبکی حرکت کرد.
از جام بلند شدم و گفتم:
- بریم.
شیرین- توروخدا....من می ترسم.
پدرام- بریم حالا معلوم میشه دیگه.
شیرین- پدرام...نرید دیوونه ها.
کسی محلش نداد فرهاد هم بلند شد. ملحفه رو مثل شنل انداختم رو شونه هام. شیرین هم که تنها می ترسید از من تبعیت کرد و چهارتایی رفتیم پایین. تو پله ها همش چشمم به شیرین بود انقدر ترسیده بود مدام نگران بودم بیفته. خودم هم دست کمی نداشتم اگر یک آدم زنده ی غریبه این قدر راجع به ما می دونست هم ترسناک بود چه برسه به یک روح!

خودم هم دست کمی نداشتم اگر یک آدم زنده ی غریبه این قدر راجع به ما می دونست هم ترسناک بود چه برسه به یک روح! به باغ رفتیم.
- ته باغ دقیقا کجا میشه؟
فرهاد- باید همین راستا رو بگیریم بریم جلو دیگه.
- فرهاد خیلی تاریکه.
فرهاد- تو جیبم فندک دارم.
- مگه تو سیگار می کشی؟
شیرین- رکسانا تو هم وقت گیر آوردی ها.
فرهاد فندکش رو روشن کرد و گرفت جلو. راه افتاد. ما هم پشت سرش. شیرین چسبیده بود به پدرام. من هم بازوی فرهاد رو بین انگشت هام فشار می دادم. با وجود نور فندک باز هم تاریکی وهم آوری حاکم بود. کمی که جلوتر رفتیم از ته باغ یکسری نور ها سبز معلق در هوا پیدا شد. و وقتی که جلو رفتیم نور های سبز رو دیدیم که جلوی دیوار انتهای باغ حرکت می کنند. شیرین جیغ کشید و از حال رفت.پدرام گرفتش و از سقوطش جلوگیری کرد. به سمتش رفتیم و به کمک پدرام سر پا نگهش داشتیم.
- شیرین. شیرین بلند شو تو روخدا. پشه شب تابه!
بعد از چند لحظه اروم چشم هاش رو باز کرد.زد زیر گریه. پدرام محکم بغلش کرد.
شیرین- من می ترسم برگردیم.
- خجالت بکش دختر گنده همش یک بازی بود.
شیرین- ساکت شو رکسان...فکر کرده همه مثل خودش آدرانلشون خرابه.
اعصابم خرد شد. آدم هم انقدر ضعیف؟ رو به فرهاد گفتم:
- فرهاد بیا بریم
فرهاد ایستاده بود و به دیوار نگاه می کرد.
- فرهاد؟
انگار اصلا صدای من رو نمی شنید. فقط مسیر پرواز پشه های شب تاب رو دنبال می کرد.
پدرام- من شیرین رو می برم. حالش خوب نیست. شما هم بیاین.
سری به نشونه ی تایید تکون دادم و پدرام همراه شیرین دور شد رفتم سمت فرهاد و بازوش رو گرفتم.
- بیا بریم دیگه.خودمون رو با پشه شب تاب سر کار گذاشتیم.
جوابم رو نمی داد. تسخیر نشده باشه حالا! رفتم جلو و دستم رو گذاشتم رو شونه اش و تکونش دادم.
- فرهاد؟
یکهو پرید برگشت من رو نگاه کرد. دستم و گرفت و گفت:
- تو خوبی؟
- من خوبم تو مثل این که حالت خوب نیست.
سرش رو تکون داد:
- من خوبم. یخ کردی.
- سردمه.
لبخندی زد و دستش رو انداخت دور شونه هام و من رو به خودش چسبوند.
- قلبت پس چرا انقدر محکم میزنه؟
اخم کردم و گفتم:
- مگه تو می شنوی؟
با دو تا انگشتش دماغم رو کشید و گفت:
- دروغ گوی خوبی نیستی پیشی ترسو... بیا بریم تو.
به سمت ویلا حرکت کردیم. واقعا ترسیده بودم. به ویلا که رسیدیم شیرین و پدرام کنار شومینه ی خاموش نشسته بودند. یک آباژور روشن کرده بودند و چایی می خوردند. دو تا فنجون چای دیگه هم کنارشون بود با فرهاد رفتیم پیششون نشستیم و لیوان هامون رو هم برداشتیم. فرهاد سعی می کرد نشون نده ولی مشخص بود گرفته است.کاش بهم میگفت چشه. شیرین هنوز به طور محسوسی می لرزید. پدرام همه ی تلاشش رو می کرد که ترس و هیجانش رو بروز نده ولی از طرز هم زدن چاییش می فهمیدم نبضش بیشتر از حد معمول می زنه. من هم خودم رو بین ملحفه قایم کرده بودم تا لرزش دست و پام مشخص نشه. از ته دل دعا می کردم بچه ها سرمایی باشند و لرزشم رو به حساب ترس نذارند. بعد از حدود بیست دقیقه سکوت، جو آروم شده بود ولی هنوز سنگین بود. هر کسی تو فکر و خیال خودش سیر می کرد فقط من اون وسط احساس خواب آلودگی می کردم. هیجاناتم تخلیه شده بود و حالا به آرامش نیاز داشتم همه مون نیاز داشیتم. به فرهاد نگاه کردم که کنارم نشسته بود. آروم به سمتش متمایل شدم و سرم رو گذاشتم رو شونه اش و چشم هام رو بستم. این تنها کاری بود که می تونستم خودم رو یکم باهاش آروم کنم. کسی حرفی نمی زد. فقط صدای نفس هامون تو سالن می پیچید و صدای امواج دریا از بیرون می اومد.
هیچ کس نفهمید اون شب کسی با بقیه شوخی کرد؟ یا حرکت نعلبکی بر اثر یک تلپاتی قوی بود یا واقعا هما یک روح بود!
×××

 

 

رکسانم؟ عزیم بلند شو رسیدیم.
چشم هام رو با صدای فرهاد باز کردم.روم خم شده بود و موهام رو نوازش می کرد.وقتی دید چشم هام باز شدند لبخندی زد و صاف سر جاش نشست. کش و قوسی به بدنم دادم و سرجام نشستم. با نگاهی به دور و بر موقعیتم رو در ماشین فرهاد رو به روی خونه ام شناسایی کردم. صندلی رو که خوابونده بودم به حالت اولش برگردوندم و در حالی که چشم هام رو می مالیدم گفتم:
- ساعت چنده؟
- نه.
به صندلیم تکیه دادم. همون جورکه نگاهم به اسمون بود گفتم:
- چه زودگذشت.
- آره.
- دلم نمی خواست تموم بشه. اون جا احساس خوبی داشتم.
- قول میدم تابستون بازم ببرمت.
برگشتم و لبخند غمگینی بهش زدم. تابستون دیگه من پیش تو نیستم عزیز دلم. به سمتش متمایل شدم. با لبخند در آغوشم کشید. چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. چقدر این عطرش رو دوست داشتم. پیش خودم فکر کردم خوش به حال مهرنوش. یعنی واقعا بعد از من اون جام رو می گرفت؟ می تونست؟ از ته دلم دوست داشتم همون لحظه دنیا به پایان برسه و همون لحظه همون جا بمیرم.که مجبور نباشم ازش جدا بشم. که مجبور نباشم برم. با چشم های تر ازش جدا شدم. فقط مژه هام تر شده بود نذاشتم اشکم سرازیر بشه. در رو باز کردم و پیاده شدم. لحظه ای بعد فرهاد هم پیاده شد در صندوق رو باز کرد و چمدونم رو برام بیرون کشید. اون رو تا دم در برام آورد.
- خودم می برمش دیگه. تو برو.
لبخندی زد و گفت:
- رکسانا؟
- جانم؟
- ببخشید دیشب ترسوندمت...
با یادآوری این که دیشب تا صبح سر روشونه اش گذاشته بودم و خوابیدم بودم لبخندی اومد رو لب هام. دیشب همه مون تو هال خوابمون برده بود.چه شبی بود واقعا! با لبخند گفتم:
- تجربه ای بود برای خودش خیلی هم خوش گذشت.خاطره میشه.
لبخند زد و لب هام رو بوسید.
- مراقب خودش باش.
- تو هم همین طور.
- فردا میری دانشگاه؟
- آره.
- نمی تونم بیام دنبالت کلاس دارم.
- باشه اشکال نداره خودم میرم.
لبخندی زد و عقب عقب ازم دور شد در ماشینش رو باز کرد و گفت:
- برو دیگه.
- تو برو من هم میرم.
- برو داخل خیال من راحت بشه.
لبخندی زدم و با کلید در رو باز کردم و در استانه ی در ایستادم و براش دست تکون دادم. سوار ماشینش شد با دست جوابم رو داد. دور زد و لحظاتی بعد از کوچه خارج شد. نفس عمیقی کشیدم. خواستم در رو ببندم که صدای مجهولی گفت:
- پس این چند روز رو با تو بوده.
سرم رو بلند کردم و سایه ی بلند مردی رو تو کوچه دیدم. نزدیک تر که اومد تشخیصش دادم.
- آقای فارس منش.
- خوش گذشت؟
با پررویی گفتم:
- جای شما خالی.
- دوستان به جای ما.
با کنایه ادامه داد:
- این پسر من اذیت نکرد که؟
با شک نگاهش کردم و گفتم:
- منظور؟
- منظورم اینه که قبلا ها یک کار هایی می کرد شکر خدا انگار درست شده نه؟
حق به جانب تکرار کردم:
- منظور؟
- یعنی فکر می کنم شما وظیفه اتون رو به نحو احسن انجام دادید.
لبخندی زدم و گفتم:
- اشتباه می کنید.
- واقعا؟
- بله. دقیقا. در حال حاضر کافیه من لب تر کنم تا فرهاد از اموال شما دزدی هم بکنه.
اخمی کرد و گفت:
- میفهمی چی داری میگی دیگه نه؟
- اگر اون خوبه به خاطر فشار های منه.اگر من نباشم اون هم رفتارش رو تغییر میده خصوصا که میونه اش با شما اصلا خوب نیست. حس می کنم هنوز وجودم لازمه.
- ولی من چنین حسی ندارم خانم.
ای درد بگیری تو چه میدونی از وضعیت پسرت. اصلا تو پدری؟ نمی خواستم میخ تو سنگ بکوبم. شونه بالا انداختم و گفتم:
- به هر حال باید براتون شرح میدادم.
- خب. شما به وظیفه اتون عمل کردید. آخر این هفته یعنی 28 اردیبهش پول واریز میشه به حساب شما به شرطی که تا اون موقع از این شهر رفته باشید همه چیز هم بین شما و فرهاد تموم شده باشه.
قلبم فشرده شد. نه نه زوده. الان نه...فریبرز همچنان با تحکم حرفش رو پیش می برد.
- ما باهم قرار گذاشتیم درسته خانم مسیحا؟
- بله.
- و مطمئنم شما زیر قول و قرارتون نمی زنید.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- مطمئنید حرف آخرتونه؟
- بله. دیگه به وجود شما نیازی نیست. من می خواستم پسرم سیگارش رو کنار بذاره که گذاشت.
مگه من مرکز ترک اعتیادم مردک؟ این همه تغییر کرده این فقط سیگارش رو میبینه.انگار فقط مشکلش سیگار بود. نفسم رو فوت کردم و گفتم:
- یکم دیگه به من فرصت بدید.
- نه.
انقدر سریع و قاطع گفت که جای هیچ اعتراضی رو برام نذاشت. بغض کرده بودم. سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- سعی می کنم تا آخر هفته این رابطه رو بهم بزنم.
- ممنون میشم. به محض خروجتون از شهر پول به حسابتون واریز میشه.
با چشم های گرد شده نگاهش کردم:
- خروج از شهر؟
- بله مگه نمی خوای بری پیش خواهرت. شمال کشور؟
این از کجا فهمیده بود؟ هرچند خیلی سخت نبود اون بیشتر از من راجع به زندگیم می دونست. داشتم دنبال یک آنتن تو خاطراتم جست و جو می کردم که یکی از دردناک ترین جمله های زندگیم رو شنیدم.
- برای راحتی کار شما فرهاد رو برای اخر هفته از شهر خارج می کنم.
با وحشت سرم رو بلند کردم و گفتم:
- دقیقا کی؟
- چهارشنبه.صبح اول وقت.
نه یعنی من فقط دو روز وقت داشتم ببینمش؟ به تنها ریسمانی که برام مونده بود چنگ انداختم.
- دانشگاهم؟
- مگه ترم تموم نشده؟
با صدای ضعیفی گفتم:
- فردا آخرین جلسه است.
- امتحان هات کیه؟
- 24 خرداد.
- نزدیک به یک ماه مونده. تو این یک ماه از تهران خارج باش. برای امتحان ها یک جوری میارمت فرهاد پیدات نکنه. اینجا رو هم نتونستی تخلیه کنی اشکالی نداره فقط زودتر از اینجا برو. وسایلت رو خودم برات می فرستم.
- راضی به زحمت نیستم. قصد ندارم تخلیه اش کنم. وسایل خودم رو می برم اینجا خونه ی عمومه.
سرش رو تکون داد و گفت:
- فرهاد می دونه کدوم شهره؟
- بله.
- پس نرو اونجا. نمی خوام پیدات کنه.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- یک کاریش می کنم.
- پس مشکلی نمیمونه.
با سر تایید کردم و اون بدون هیچ حرفی چرخید و همون قدر که ناگهانی اومده بود ناگهانی هم رفت.

چمدونم رو برداشتم و بدون ملاحظه و رعایت حال اقدس خانم و بقیه همسایه ها همون طور که تق و توق چمدون رو دنبال خودم می کشوندم پله ها رو تند تند بالا رفتم و خودم رو داخل خونه پرت کرد
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , عاشقان رمان , داستان و رمان های عاشقانه , رمان ...... رمان ...... رمان , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51432

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا