تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل یازدهم)


با احساس گرما چشم باز کردم. کل بدنم عرق کرده بود حس می کردم زیر اون ملحفه ی نازکی که روم انداخته شده بود دارم خفه میشم. با یک لگد جانانه ملحفه رو به دو متر اون طرف تر شوت کردم. بر خلاف انظارم رو زمین اتاق فرود نیمد بلکه افتاد رو فرش هال! فرش هال اون جا چی کار می کرد؟ چشم هام رو محکم بستم و باز کردم. تازه فهمیدم رو کاناپه ی جلو تلویزیونم. کش و قوسی به بدن کوفته ام دادم و از جام بلند شدم. حس می کردم از خواب زیادی خسته ام. هرچند بهش نیاز داشتم. با فکر این که تا یک ماه دانشگاه ندارم قند تو دلم آب شد ولی وقتی یادم اومد که فققط امروز فرهاد رو میبینم دیدم تار شد. دستی به چشم هام کشیدم و دو قطره اشکی که انگار پشت پلکم ذخیره شده بودند رو زدودم. از جام بلند شدم و رفتم دستشویی. تو راه نگاهم به ساعت افتاد. پوف...یک و نیم بود. بی خود نبود احساس ترکیدن می کردم بیشتر از چهارده ساعت بود تخلیه نشده بودم! از دستشویی که بیرون اومدم بر اساس قریضه به سمت آشپزخونه کشیده شدم رو بدنه ی سفید یخچال چشمم به یک نوت پد سرخابی افتاد. رفتم جلو برش داشتم و خوندمش.
« صبح رفتم برات صبحونه خریدم تو یخچاله. یخچال تو هم کم از مال من نداره ها...یک فکری به حالش بکن. عصری میام پیشت حاضر باش بریم کلبه.
دوستت دارم مراقب خودت باش»
خندیدم و کاغذ رو مچاله کردم انداختم تو سطل. حالا نمی شد رو نوت پد سبز ها می نوشتی؟ سرخابی هاش رو دوست داشتم. به فکر خودم خندیدم و در یخچال رو باز کردم. مرسی مرد نمونه. این از کجا می دونست من مربا توت فرنگی دوست دارم؟
مربا رو بیرون آوردم و در یخچال رو بستم. با چاقو به جونش افتادم و خواستم درش رو باز کنم که تلفن زنگ خورد. رو اوپن بود برش داشتم و با شونه و سرم کنار گوشم نگهش داشتم و همون طور که مشغول کشتی با ظرف بودم گفتم:
- بله؟
- سلام.
- سلاااااام. بر سوپر من خنگ من.
خندید و گفت:
- خوبی؟
- من که آره ولی انگار تو خوب نیستی. از بل بلی هات خبری نیست.
- از شانس تو زیادی شارژم.
- چی شده؟
- حدس بزن.
- این چه بازی مسخره ایه همه تون بهش علاقه دارید؟
و اداش رو در آوردم: حدس بزن.
- انقدر خوش حالم رکسانا...سکته نکنم خوبه.
جدی شدم و گفتم:
- مانی با پدیده ای مثل آدم آشنایی؟
با خنده گفت:- همونه که تو آیینه هر روز بهم لبخند میزنه دیگه؟
- نه. نه. بری تو اتاق رها یا مامانت میبینیش. حالا برو وقتی دیدش ازش بپرس چه طوری حرف میزنه بعد تلفن رو بردار زنگ بزن به من مثل آدم حرف بزن.کاری نداری؟
در حالی که می خندید گفت:
- یکی از همکار هام حاضر شده رها رو مجانی عمل کنه!
جاقو رو که برده بود زیر در شیشه یکهو از دستم در رفت و یک خط بزرگ رو انگشت اشاره ام انداخت. کل در پلمپ شده ی لامذهب شیشه مربا خونی شد. همزمان با این اتفاق جیغ کشیدم. مانی نگران شد.
- چی شد؟
- هیچی...یک بار دیگه بگو..
- دکتر میهن پرست. از این مایه دار های خفن که به خاطر عشقشون به پزشکی کار می کنند فقط. یک آشنایی خیلی دور مثل این که مادرم با مادرش داشته. یکی دوباری دعوتش کردیم خونه. دیگه من نمی دونم مامانم راجع به مشکل رها چی گفته که دکتر امروز اومد به من گفت حاضره این عمل رو بدون هزینه انجام بده. از انسانیتش که بگذریم خیلی پزشک خوبیه من خودم خیلی قبولش دارم...رکسانا؟
یکم مکث کرد و گفت:
- داری گریه می کنی؟
با دست خونی اشک هام رو پاک کردم و گفتم:
- مانی میشه یکم دلقک بازی در بیاری من بفهمم خواب نیستم؟
- زهر مار. گریه ات هم با مسخره بازیه.
بین گریه خندیدم. ولی باز هق هق می کردم. کلا قات زده بودم.
- رکسان؟ خوبی؟ کسی پیشت نیست؟
- نه.
- گریه نکن جون مانی دیگه...باید بخندی. هنوز به رها نگفتم امروز برم خونه میگم بهش.
- نگو.
- چرا؟
- نمیذاره عملش کنند.
- چی میگی؟
- رها حاضر نیست کمک قبول کنه. نگو نذار غرورش بشکنه.
- خب بگم سی میلیون پول یکهو از آسمون افتاد تو حیاط؟
- نه.
- چی بگم؟
- بگو رکسان یک جوری جورش کرده دیگه...
- آها بگو دردت چیه می خوای قهرمان بازی در بیاری.
جیغ کشیدم:
- مانی...به خدا اگر بیام اون ور ها...
خندید و گفت:
- راستی کی میای...
دهنم باز شد بگم فردا که یکهو یادم اومد اصلا لازم نیست به حرف اون فریبرز احمق گوش کنم. در حالی که سعی می کردم صدام نلرزه گفتم:
- نمی دونم. هر وقت بشه.
- باشه. من برم دیگه... الان از سر کار زنگ زدم بهت مریض دارم.
- باشه برو. مراقب رها باش
- مراقب مامان چی؟
- مراقب خاله جونم هم باش.
- خودم چی؟
- خنگول باید اول مراقب خودت باشی تا بتونی مراقب رها اینا باشی حرفم دو منظوره بود!
خندید و بعد از خداحافظی گوشی رو قطع کرد. گوشی رو از تو آشپزخونه پرت کردم رو مبل و خودم شروع کردم بالا و پایین پریدن. با صدای بلند داد زدم:
- خدایا شکرت...
بین این بالا پایین پریدن ها دستم خورد به کابینت و درد وحشتناکی گرفت تازه یاد دردش افتادم. رفتم گرفتمش زیر شیر آب. بدجور خون اومده بود تا آرنجم خونی شده بود. دستم رو که خوب شستم با سه تا چسب زخم رو زخمش رو پوشوندم. بعد هم شیشه ی مربا رو گذاشتم تو ظرف شویی و روی صندلی آشپزخونه ولو شدم. یک نفس عمیق کشیدم و یکهو دوباره زدم زیر گریه. باورم نمیشد. بالاخره جور شد. خدایا مرسی مرسی مرسی...بالاخره صدام رو شنیدی؟ بالاخره من رو دیدی؟ بالاخره گذاشتی با خیال راحت به فرهاد فکر کنم. پیشش بمونم یعنی میشه؟ ببخشید به خاطر همه ی حرف های اون شبم ببخشید عصبی بودم. از جام بلند شدم کلافه بودم.با هر نفس خدا رو شکر می کردم. یک چیزی زیر پوستم حرکت می کرد. طبق آموزش های دوره متوسطه باید آدرنالین می بود. دست هام بدون این که خودم متوجه باشم در هوا برا خودشون حرکت می کردند گاهی به هم می خوردند. گاهی هم تار های صوتیم از خودشون صدا در می آوردند هر کاری می کردم بدون هماهنگی قبلی با مغزم بود. چه قدر خوب بود که درد دستم رو حس نمی کردم!
خواستم زنگ بزنم به فرهاد و برنامه عصر رو کنسل کنم وقت برای کلبه رفتن زیاد بود! ولی یادم اومد الان سر کلاسه. نمی تونستم یکجا بشینم. فکر می کردم باید یک کاری بکنم. چیز جالبی پیدا نکردم. از جام بلند شدم لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون. یک حس فوق العاده تو تمام وجودم بود. با تمام وجودم به اقدس خانم که با سختی پله ها رو بالا می اومد سلام کردم. تو پارکینگ با صدای بلند به ساسان که کیسه های خیار گوجه دستش بود لبخند زدم و سلام کردم. سلام کرد. حالم رو پرسید با روی باز جواب دادم. همون طور جلوم ایستاده بود. قصد بالا رفتن نداشت.
- چیزی شده؟
- خانم مسیحا من...بابت دیروز متاسفم.
لبخندی زدم و سرو رو تکون دادم:
- مهم نیست واقعا....اصلا مهم نیست!
- آخه من...
- گفتم که فکرش رو نکنید.
و در حالی که با خنده به سمت در پارکینگ می دویدم ازش خداحافظی کردم. جوگیر شده بودم ها تا دیروز می خواستم بکشمش.الان میگه این چه دیوونه ایه... با تاکسی خودم رو به تره بار رسوندم. تصمیم گرفتم به حرف فرهاد گوش کنم و یک فکری به حال یخچالم بکنم. اول از همه شلیل خریدم. یکم هم توت فرنگی. بعد هم رفتم سراغ شخص شخیص گوجه سبز. وای از همون موقع دلم ضعف می رفت. بعد از میوه رفتم سراغ مایحتاجی مثل خیار و گوجه و بادمجون. خلاصه یک جوری با سر و کله زدن با مغازه دار ها و چرخوندن نایلون های خرید تو دستم هیجانم رو تخلیه که نه کنترل کردم تا یک وقت فوران نکنه کار دستم بده ! با دست های پر خرید از تره بار خارج شدم. گوشیم زنگ خورد. فرهاد بود.
- سلام عشق من.
یکم سکوت کرد و گفت:
- فکر کنم اشتباه گرفتم.
با خنده گفتم:
- من فکر نکنم.
و همون طور که مطمئن می شدم ماشینی نمیاد حرکت کردم تا عرض خیابون رو رد کنم.
- خانم مسیحا؟
- بله.
- خانم رکسانا مسیحا؟
خواستم بگم بله که یک بنز سیاه با شیشه های دودی نمی دونم از کجا پیداش شد. با وحشت منتظر مرگ شدم که درست جلو پام ترمز زد ولی یکم از بدنه اش خورد به زانوم. افتادم رو زمین. گوشی خدا بیامرزم نمی دونم کجا پرت شد. گوجه ها از تو کیسه اشون در اومدند و قل خوردند رو زمین. توت فرنگی ها کاملا له شدند. این ها تصویر هایی بود که موقعی که رو آسفالت پخش شده بودم می دیدم. صدای مردم رو هم می شنیدم داشتند بهم نزدیک می شدند. یکی در ماشین رو باز کرد. کفش های مردونه اش سیاه بودند. یک شلوار جین سرمه ای پوشیده بود. سرم یکم درد می کرد نمی تونستم چشم بچرخونم و نمای کمر به بالاش رو ببینم. انگشم سوخت بهش نگاه کردم و در کمال افسوس دیدم چند لکه ی قرمز خون ریخته رو مانتوی سفیدم. چسب هام باز شده بودند. نفهمیدم کی من رو از رو زمین بلند کرد.حالم خوب بود ولی سرم درد گرفته بود با صدای ضعیفی گفتم:
- بذارم پایین خوبم.
ولی بهم توجهی نکرد من رو انداخت صندلی عقب ماشین و خودش نشست پشت فرمون. یک نفر دیگه هم جلو نشسته بود. چرا جفتشون مرد بودند. مردم هم که ایستادند نگاه کردند فقط...با بدبختی سر جام نشستم. ماشین حرک کرد و از رو بادمجون هام رد شد. لعنتی کلی پولشون رو داده بودم. با صدای گرفته ای گفتم:
- لطفا نگه دارید من حالم خوبه.
هیچ کدومشون محلم نذاشتند. جو یکم ترسناک شد.
- آقا؟
کسی جوابم رو نداد. به در نگاه کردم. قفل بود.
- آقا من خوبم نگه دارید لطفا.
باز جوابم رو ندادند. خواستم جیغ و داد کنم که ماشین پیچید داخل یک کوچه و جلو یک خونه نگه داشت. تا راننده در رو باز کرد و قفل مرکزی باز شد از سمت مخالف راننده در رو باز کردم و پریدم بیرون. با نهایت سرعت می دویدم و اون دو تا هم دنبال من. فرصت نداشتم به سر کوچه فرار کنم ناچار رفتم ته کوچه که...بن بست! برگشتم با وحشت به اون دو تا که تحقیر آمیز نگاهم می کردند و آروم آروم جلو می اومدند نگاه کردم. داشت گریه ام می گرفت ولی خودم رو نگه داشتم. هیچ راهی نبود حتی دیواری نبود که ازش بالا برم دهنم باز شد جیغ بکشم که صدای دست زدن از پشت سرم اومد. برگشتم و چشمم به چهره ی منفور فارس منش افتاد. با یک لبخند موزی رو لب های متاسفانه خوش فرمش همون طور که برام دست می زد گفت:
- اگر بخت باهات یار بود دونده ی خوبی میشدی رکسانا
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- این مسخره بازی ها چیه؟
با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:
- تو ی جوجه واقعا فکر کردی می تونی من رو دودر کنی؟
- نمی دونم از چی حرف می زنید.
- به شعور من توهین نکن دختر. نذار فکر کنم تو با وجود این که مشکلت حل شده حاضری از ثروت هنگفتی مثل فرهاد بگذری.
زمزمه وار گفتم:
- مشکل من حل شده؟
خنده ی عصبی ای کرد و گفت:
- یعنی من خرم؟ نمی دونم فرهاد چه ارزشی داره؟ نمی دونم وقتی یک جوجه پولداری مثل اون عاشق میشه اون هم عاشق یک آدم مثل تو یعنی چی؟ یک دختر بدبخت یتیم؟ اگر تا الان خیالم راحت بود چون می دونستم مورد تو اورژانسیه بعد از رفتنت هم من وقت کافی برای روشن کردن پسر احمقم دارم ولی الان کور خوندی اگر فکر می کنی می تونی ثروت منو بالا بکشی.
ناباورانه نگاهش کردم و سرم رو به نشونه ی تاسف براش تکون دادم. اون همه چیز رو در یک مشت کاغذ سبز میدید. اشاره ای به اون دو تا نوچه اش کرد اون ها هم اومدند جلو بازو هام رو گرفتند با یک حرکت خودم رو از دستشون ازاد کردم و رو به فریبرز گفتم:
- اول با زبون خوش رفتار کن بعد اگر طرفت گوش نکرد به زور متوصل شو. زندگی فرهاد رو هم همین طوری خراب کردی. کجا باید برم؟
با سر به یک خونه با در زرشکی اشاره کرد. با قدم های محکم و عصبی به اون سمت قدم برداشتم. دلیلی برای ترسم نبود فوقش این بود که می کشتم من که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. فرهاد بود که اون هم این بابا نمی ذاشت به ما برسه.مانی هم مراقب رها بود. تو پارکینگ خونه ی ویلایی و بزرگ ایستادم و دست به سینه و منتظر نگاهش کردم. یکی از نوچه هاش که پشت سرش وارد شد یک کیف دستش بود. اون رو روی یک سکو کنار پارکینگ گذاشت و یک لپ تاپ از داخلش در آورد. با اوو با یکی تماس گرفت. با تعجب به فریبرز نگاه کردم با سر بهم اشاره کرد که برم و به صفحه نگاه کنم. نزدیک رفتم. اون سمت یک نفر نشسته بود پشت یک لپ تاپ دیگه تو یک ماشین زاویه ی دوربین رو تغییر داد و از پنجره ی ماشین خونه ی نقلی خاله رعنا رو دیدم. حس می کردم خون تو تنم یخ بسته. فریبرز فارس منش کی بود؟ فقط یک سرمایه دار خرپول؟ مطمئنا فراتر از این ها بود. نفسم رو فوت کردم و با نفرت زل زدم به چشم هاش.
- چی از من می خوای؟
- واضحه. می خوام سر قرار بمونی.
- کدوم قرار؟
- قراری که طبق اون تو آخر هفته از این شهر خراب شده میری.
پوزخندی زدم و گفتم:
- تو تلفن های من رو گوش می کردی؟
سیگاری آتش زد و گفت:
- از یک رتبه ی دو رقمی کنکور بعیده انقدر کند ذهن باشه. انتظار داشتم زودتر بفهمی.
فکری کردم و گفتم:
- نسبت به پسرت هم همین قدر بی اعتمادی؟
بی توجه به حرفم گفت:
- تو فکر کردی این خواهرزاده ی همسایه اش چرا یکهو زندگیش رو ول کرده اومده ور دل خاله اش؟
با نفرت نگاهش کردم. خواهر زاده اقدس خانم رو از کجا آورده بود خدا می دونست.
- شانس آوردی که دلم به حالت سوخت و نگفتم کاری رو که به خاطرش تو اون ساختمونه رو انجام بده. یا اسن دخترک...سپیده...از کجا یکهو پیداش شد؟ بعد از شش ماه یادش اومده بیاد دنبال عشقش؟
نفسم رو با حرص بیرون دادم. آدم چقدر می تونست کثیف باشه؟ این مرد عاشق رکسانا بود؟ مادر فرهاد که طبق تعریف هاش یک فرشته بود؟ اصلا با هم جور در نمی اومدند. به این حیوون کثیفی که جلوم رژه می رفت نمی خورد عشق رو بشناسه. این با فرهاد چی کار کرده بود؟
نگاه تحقیر آمیزم رو روی سیگارش ثابت کردم و گفتم:
- از پسرت می خوای سیگار نکشه؟
- به تو مربوط نیست.
توجهی نکردم. حرفم رو زدم. حرفی که از همون روز که پشت میز کافی شاپ بزرگ ترین پیشنهاد عمرم رو شنیدم تو دلم گیر کرده بودند.
- ازش می خوای آدم باشه در حالی که تا حالا به خودت نگاه نکردی ببین واقعا چی هستی.
با عصبانیت نگاهم کرد. بی توجه بهش با حرص ادامه دادم:
- وقتی الگو تو باشی نباید انتظار دیگه ای هم داشت.
- خفه شو.
- خفه شو؟ این حرفیه که فرهاد بعد از هر اعتراضش میشنوه؟
فریاد زد:
- گفتم ببر صدات رو.
من هم مثل خودش داد زدم:
- نمی خوام. من فرهاد نیستم که سرم داد بزنی خفه خون بگیرم. تو اصلا اون رو میبینی؟ دیدی چی ساختی؟ یک آدم تو سری خور. یک آدم ضعیف که توان مقابله با خواسته های حتی من رو نداره. یا اگر بخواد مقابله کنه از اون ور بوم میفته.روانی میشه. عصبی میشه. می کوبه میکشنه. این رو تو ساختی. تو کردی. تو شخصیتی بهش دادی که من و صد تا امثال من که سهله خدا هم بیاد پایین نمی تونه درستش کنه. اینه امانت داریت؟ مگه جز فرهاد بچه ی دیگه ای هم داری؟...راستی یادم نبود. قدمش پیشاپیش مبارک آقای پدر...
فریاد زد:
- این دختره رو خفه کن.
یکهو یک چیزی خوابید کنار گوشم و پرت شدم رو زمین. لبم پاره شد خونش ریخت کف پارکینگ. خنده ی عصبی ای سر دادم و یک نگاه تحقیر آمیز به اون نره غولی که بهم سیلی زده بود انداختم از جام بلند شدم. با آستین سفید مانتوم خون دهنم رو پاک کردم و بهش گفتم:
- آفرین. خیلی زورت زیاده...خوش بختم از آشناییت. اینجا به من میگن ضعیفه...
و رو به فریبرز ادامه دادم:
- من میرم. از زندگیش میرم. پول هات مال خودت. ببینم موفق میشی با خودت ببریشون تو قبر یا نه؟ فقط فرهاد... به خاطر حرمت اون زنی که فرهاد رو بهت داد مراقبش باش. مراقب زندگیش باش. چون باید یک طوفان درست حسابی رو بعد از من تو زندگیت تحمل کنی. زحمت این شش ماهم رو اگه دادی به باد و فرهاد شد همون فرهاد...به درک. فقط فکر کن جواب رکسانا رو چه جوری بدی.
و با قدم های محکم که صداشون تو پارکینگ اکو میشد ساختمون رو ترک کردم.
گوشی قراضه هفتاد تومنی رو که یک ساعته با یک سیم کارت دست دوم جورش کرده بودم رو از جیبم در آوردم همون طور که با انگشت رو دسته ی چمدون ضرب گرفته بودم شماره اش رو گرفتم. چه شانسی داشتم که شماره اش رند بود.بعد از دو تا بوق جواب داد. صداش خسته و کلافه بود.
- بله؟
- الو سلام مانی.
- رکسان تویی؟
- آره.
- کجایی؟ چرا گوشیت خاموشه؟
- گوشیم...داستان داره. ببین مانی یک چیزی بهت میگم تو فقط به حرفم گوش بده بعدا من هر توضیحی خواستی بهت میدم خب؟
- چی شده؟
- من الان گرگانم.
- گرگان چی کار می کنی؟
- سوال نپرس خواهشا. من باید یک مدتی این جا بمونم به من اتاق نمی دن اینجا. میشه بیای؟
- رکسانا دارم دیوونه میشم چی شده؟
بغضم ترکید. عصبی بودم دوازده ساعت پر فشار رو تحمل کرده بودم.
- مانی سوال نپرس فقط بیا...
- باشه باشه. تو گریه نکن. من یک ساعت مونده شیفتم تموم بشه. زنگ می زنم همکارم زودتر بیاد. فقط من چند ساعت طول می کشه تا برسم گرگان. این چند ساعت چه کار می کنی؟
- یک جهنمی میمونم تو فقط رسیدی به همین شماره زنگ بزن. باید یک جا گیر بیارم تا بعد برم دنبال خونه.
- مگه چقدر می خوای بمونی اون جا؟
- یک ماه...دو ماه...نمی دونم.
- پول داری اخه؟
با بیچارگی گفتم: نه.
- خب اشکال نداره. اون ده میلیونی که فرستاده بودی هنوز بهش دست نزدیم.
- رها می گفت سیسمونی گرفته.
- نگفتم بهش. خودم گرفتم.
داد زدم:
- چرا؟
- این بار تو نپرس خب؟ پول رو برات میارم. تو فقط سه چهار ساعت مراقب خودت باش. من الان می رسم.
- باشه. زود بیا. شارژ ندارم. خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم. یک نگاه به دور و برم انداختم. یک نگاه به ساعت. هفت صبح بود. دیشبت ساعت طرف های ساعت 8 بود که هر چی پول و مدرک و لباس داشتم ریختم تو یک چمدون و یک ساک دستی و از خونه زدم بیرون. تا یک ساعت بعد از این که از پیش فریبرز رفتم مثل دیوونه ها تو خیابون می چرخیدم. باز هم وقتی همه چیز داشت درست می شد یکهو دنیا برعکس شد. تو شوک بودم. دیگه به اون سی میلیون هم نیازی نداشتم. فکر نمی کردم هم بهم بدتش. وقت نداشتم فکر کنم. فرهاد ازم خبر نداشت. همین بهترین فرصت بود. رفتم خونه. وسایلم رو جمع کردم. دفتر تلفنم رو برداشتم. خوش بختانه اکثر شماره ها رو داخلش یادداشت کرده بودم. خونه رو ترک کردم. حتی از اقدس خانم خداحافظی نکردم. فقط ساسان رو تو راهرو دیدم یک خداحافظی کوتاه و زیر لبی باهاش کردم و نگاه متعجبش که به چمدون هام خیره بود رو ترک کردم.آرزو ی یک سیلی زدن به اون موجود که دیگه تو نظرم خوش گل نبود هم مثل خیلی چیز های دیگه به دلم موند.
اول رفتم یک گوشی جور کردم بعد رفتم جلو دانشگاه. یک نگاه به سردرش انداختم. داخل تاریک بود. از همون بیرون با نیمکتم خداحافظی کردم. بهش قول دادم ماه دیگه که اومدم برم برای دیدنش. از دانشگاه رفتم در بند. گوشه گوشه اش رو نگاه کردم. شلوغ بود. یک نگاه حسرت بار به آب انار ها انداختم. اگر می خوردم ترش می کردم کسی نبود بره برام یک چیز دیگه بگیره. برگشتم به درخت های پیر توی پیاده رو نگاه کردم. به در خونه های قدیمی. به پیاده رو سنگفرش شده به نرده هایی که دور رودخونه کشیده بودند. به پل. از همش خاطره داشتم. خودم رو به یک تلفن عمومی رسوندم. دفتر تلفنم رو در آوردم و شماره شیرین و پدرام و همه دوستام رو گرفتم. حرفی نزدم فقط صداشون رو شنیدم.که به مزاحم پشت خط که خودم باشم بد و بیراه می گفتند. به فرهاد زنگ نزدم می دونستم شک می کنه. یک تاکسی گرفتم و رفتم دم خونه خودم. نزدیک ساعت ده بود. که رسیدم. ده دقیقه ایستادم تا ماشین فرهاد پیچید داخل کوچه.می دونستم میاد. پشت یک درخت خودم رو قایم کردم. رفت جلو خونه و دستش رو گذاشت رو زنگ من به پنجره های تاریک نگاه کرد. زنگ اقدس خانم رو زد. چند لحظه بعد ساسان اومد جلو در. می تونم حدس بزنم چی بهش گفت که شونه های فرهاد افتاد. دست هاش رو گذاشت رو سرش. چند قدم عقب رفت و سریع سوار ماشینش شد و تو پیچ کوچه محو شد. صبر کردم ساسان بره داخل. بعد هم زنگ زدم آژانس و برای ترمینال ماشین گرفتم. اولین اوتوبوس به شمال کشور رو سوار شدم. تصمیم گرفتم برم گرگان. جا گیر آوردن هم سخت بود تو این فصل. خیلی ناگهانی زندگیم رو گذاشته بودم و اومده بودم می تونستم تصور کنم که فرهاد الان دنبالم میگرده. احتمالا بیمارستان ها رو گشته. دیروز. قبل از این که بیاد دنبالم. الان هم لابد رفته دنبال شیرین تا سین جیمش کنه.بیچاره اون هم نمی دونه من کجام. موقع امتحان ها که گیرم بیاره احتمالا مخم رو تلیت میکنه.
یک نگاه به اطراف انداختم. رو به روم یک میدون بود. پشت سرم یک پاساژ داغون که تعطیل بود و تازه داشتند بازش می کردند. خیابون ها داشت کم کم شلوغ میشد. چشمم به یک ایستگاه اوتوبوس افتاد.رفتم اون جا نشستم. نمی تونستم چهارساعت اینجا بشینم شاید بهتر بود تو شهر راه می رفتم تا یک جا بشینم ولی کجا می رفتم؟ من که جایی رو بلد نبودم. یک نگاه به میدون انداختم. میدان ولیعصر. از جام بلند شدم و یکی از چهار تا خیابون رو شانسی گرفتم رفتم بالا چند قدم که رفتم به یک دکه رسیدم تازه داشت باز می کرد. رفتم جلو و پرسیدم:
- ببخشید آقا نقشه دارید؟
مرده برگشت طرفم و اول براندازم کرد فکر کنم از رو لهجه ام فهمید گرگانی نیستم. با لهجه خاص خودش گفت:
- نقشه چی؟
- نقشه گرگان دیگه.
- من ندارم نه ولی یک لوازم تحریری این جاست. الان ها باز می کنه این باید داشته باشه.
نگاهی به مغازه ای که گفته بود انداختم. تشکر کردم و راه افتادم. دلم نمی خواست در مدت زمانی که باید منتظر بمونم یک جا بیاستم. چند متری رفتم بالا و دوباره برگشتم. لوازم تحریری باز نکرده بود. از همون دکه آدرس کتابخونه خواستم که گفت یکم برم بالاتر اون سمت خیابون هست. کتابخونه رو به ضرب و زور پیدا کردم و یک نقشه خریدم. از اونجا که خارج شدم یک نفر صدام کرد. یک لحظه توهم زدم چهار ساعت گذشته و مانیه ولی با دیدن یک مرد غریبه حدودا سی ساله کپ کردم. این من رو از کجا می شناسه؟
این من رو از کجا می شناسه؟
- بله؟
- اگر ممکنه با من بیاید.
زرت! انگار شهر هرته با تو لندهور کجا بیام من؟
- ببخشید؟
- من از طرف آقای فارس منش اومدم.یک اتاق براتون گرفتم. تو هتل. تا وقتی ایشون صلاح بدونند شما باید اینجا بمونید.
پوف...این فارس منش دست از سر کچل ما بر نمیداره. خواستم بگم برو گم شو راحتم بذار که یاد جای مجانی افتادم. ایول غصه ام گرفته بود چه جوری خونه جور کنم. یکم این پا اون پا کردم و گفتم:
- من از کجا بدونم شما راست میگید.
گوشی اش رو بی حرف در آوردم و شماره گرفت. بعد از چند لحظه گوشی رو به من داد. هنوز داشت بوق می زد. بعد از دو سه ثانیه صدای نحسش تو گوشی پیچید.
- بگو؟
- رکسانام.
- پس پیدات کرد.
- به چه حقی آدم می فرسید دنبال من؟
آهی کشید و گفت:
- فرهاد عاشق چی تو شده؟ اگر خیلی ناراحتی دکش کن بره. ببینم چه جوری می خوای تو اون شهر بمونی.
دهنم رو باز کردم چیزی بگم که گفت:
- فکر رفتن به بابلسر هم به سرت نزنه. هنوز آدرس
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمانی ها - 91-رمان به خاطر عشق - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , رمان به خاطر رها | Frost کاربر انجمن - نودهشتیا , دانلود رمان به خاطر نیلا | cosin27 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل ... , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , عاشقان رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51431

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا