تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل دوازدهم)



.
آهی کشید. بعد هم یک خنده ی تلخ.
- رها کاش خودت بودی بزرگ شدنش رو میدیدی .
حس کردم یک سطل آب یخ روم خالی کردند. از درون خالی شدم. رها؟ کدوم رها؟ نه کسی که زیر یک خروار خاک تو چند قدمیم خوابیده بود رها آزد نبود. عشق من نبود. نمی خواستم باور کنم. نمی تونستم باور کنم. چشم هام می سوخت. دلم می خواست رکسانا زودتر بره تا برم سنگ قبر رو نگاه کنم و مطمئن بشم اون رهای من نیست. ولی رکسانا هنوز داشت حرف می زد:
- خیلی اوقات حس می کنم تنهام. حس می کنم نمی تونم. اگر تو بودی رها خیلی بهتر تربیت میشد. عاشقشم رها. به خاطر اون زنده ام ولی وقتی فکر می کنم وقتی بزرگ شد چه طوری بهش حقیقت رو بگم می ترسم. احساس تنهایی می کنم. مانی خیلی خوبه. مراقبشه ولی گاهی اوقات آرزو می کنم اون هم با تو میومد.
آهی کشید و ادامه داد:
- خودم هم نمی دونم هر هفته میام اینجا اینها رو بهت میگم که چی بشه. دلم گرفته رها. سه ساله. هیچ کس نمی تونه بفهمه چی دارم می کشم. سه ساله به قبر کارن و مامان بابا سر نزدم. سه ساله از هرچی بودم فاصله گرفتم. انگار به اون زندگی پیوند خورده بودم که حالا نمی تونم با این روز های بی دقدقه کنار بیام. تنهام رها. مانی رو دارم رها رو دارم خاله رو دارم ولی باز فکر می کنم تنهام. سه سال پیش که بی خبر از تهران زدم بیرون تنها شدم. فقط تو می فهمی من چی میگم. البته شاید هم نه. تو که اونجا مامان و بابات رو داری. کارن و مامان بابای من رو داری. من اینجا فقط دخترت رو دارم.
رکسانا ساکت شد. رها دختر داشت؟ اون دختر مال رها بود؟ رها ازدواج کرده بود؟ رها بچه داشت؟ رها مرده بود؟اسم اون دختر شیرین با اون نگاه آشناش رها بود؟
خشایار نفس عمیقی کشید وپلک هاش رو روی هم فشار داد. من که خودم یکی از شخصیت های پنهان اون داستان بودم می تونستم عمیقا درکش کنم. چشم هاش رو باز کرد. مژه هاش خیس بودند. با صدای گرفته ای گفت:
- میشه یک لیوان آب به من بدید؟
دستم رو روی دکمه مخصوص ارتباط با فتوت فشار دادم و خواستم یک لیوان آب برسونه. لحظه ای بعد خشایار آب رو نوشیده بود و آروم تر شده بود. پیش خودم فکر کردم تا اون روز هیچ موکلی در دفتر من این همه حرف برای گفتن نداشته. بعد از لحظاتی ادامه داد:
- دیگه نمی تونستم به حرف هاش گوش کنم. دو دقیقه بعد هم بلند شد و رفت. منتظر موندم تا خوب دور بشه.بعد هم در حالی که زانو هام می لرزید بلند شدم با سستی به سمت اون گور سرد قدم برداشتم به بالاش رسیدم با دیدن اسم حکاکی شده ی رها آزاد رو سنگ سرد شکستم. با زانو افتادم رو زمین. سرم رو بین دست هام گرفتم. پس آخر نتونست پول جور کنه؟ یا رها به خاطر چیز دیگه ای مرده بود؟ اون دختر بچه مال رها بود؟ بچه چند سالش بود؟ دو سال سه سال؟ زمزمه وار گفتم:
- رها چرا؟ دیوونه اگر من این سه سال زنده بودم به امید تو بود؟ چی کار کردم من رها؟ الان من باید زیر این خاک باشم نه تو. رها حیف بودی برا خاک...
گریه ام گرفته بود. هیچ مقاومتی نمی کردم. راحت اشک می ریختم و به این فکر نمی کردم که یک مردم و نباید گریه کنم. مرد بودن چه اهمیتی داشت؟ من مرد بودم؟ نه نبودم اگر بودم رها الان زنده بود. بالا سر بچه اش. بچه اش؟ رها ازدواج کرده بود؟ خوش بخت مرده بود؟. پدر اون بچه کجا بود که رکسانا داشت ازش مراقبت می کرد؟ نکنه مانی بوده؟ چشمم خورد به تاریخ وفات رها. 28 تیر؟ تیر؟. چشمم به سالش که افتاد کپ کردم. رها هشت ماه بعد از این که من تو بیمارستان ترکش کردم فوت کرده بود؟ تو هشت ماه چه جوری بچه داشت؟ یک لحظه فکر کردم نکنه...
آهی کشید و ادامه داد:
- امکان نداشت بچه مال من نباشه. تازه داشت همه چیز برام روشن می شد. تنفری که اون شب که رفته بودم جلو خونه شون تو چشم های رکسانا دیدم. حال زار رها وقتی رسید بیمارستان. ناپدید شدنش در عرض دو هفته. برای حفظ آبروش رفته بود. رکسانا چرا پول ها رو پس فرستاد؟ پول ها حق بچه ام بود. چرا تو اون بیمارستان لعنتی هیچ کس به من نگفت رها حامله است؟ هیچ کس نگفته بود. چرا به شباهت بیش از حد اون دختر بچه به رها دقت نکرده بودم؟ موهای فندقی. پوست سفید و صورت گرد. نگاه معصوم و آشنا. چه طوری نگاهی که بهش دل باخته بودم رو نشناخته بودم. اون خود رها بود. فقط چشم هاش روشن تر بود. نه. رنگ چشم های رها قهوه ای روشن بود. عسلی نبود. رنگ چشم های مامانم عسلی بود. اون دختر من بود. ولی چه جوری ثابت می کردم؟
نفس عمیقی کشید و دیگه ادامه نداد. گذاشتم یکم بگذره تا این صحنه هایی که تعریف کرد برام هضم بشه. داشتم آتیش می گرفتم تو تمام این سال ها هر احتمالی می دادم جز ازدواج رکسانا با مانی...یعنی دوستش داشت. همه اش نقشه بود؟ پول و گرفت و زد به چاک و با اون ازدواج کرد؟ حس می کردم بازی خوردم. تازه می فهمیدم جه بلایی سرم اومده.

=========================
بعد از چند دقیقه گفتم:
- حالا از من می خوایند سرپرستی دخترتون رو از رکسانا و مانی بگیرم.؟
- بله.
- من نمی تونم صرفا به خاطر این ادعای شما از او ها بخوام که از بچه تست دی ان ای بگیرند. هیچ کس نمی تونه.
- لازم به تست نیست. من مدرک دارم.
- متوجه نمیشم.
- داستان من به این جا ختم نمیشه آقای فارس منش.
- پس ادامه بدید لطفا.
آهی کشید و گفت:
- اون روز تا شب تو خیابون ها قدم زدم. از خودم بدم میومد. چند بار کنار خیابون ایستادم تا خودم رو بندازم جلوی ماشین ولی گفتم یکی دیگه رو با مردنم بدبخت کنم؟که چی؟ حتی مرگم هم برای دنیا ضرر داشته باشه؟ حالم از خودم بهم می خورد. رها مرده بود؟ تقصیر من بود. یک دختر داشتم که اسمش رها بود. که مادر نداشت که پدرش من بودم. چه خوش بخت! سرپرستش رکسانا و مانی بودند. چی کار می تونستند براش بکنند؟ جز این که یک زندگی معمولی رو براش فراهم کنند. بعد از یک مدت بچه ی خودشون به دنیا بیاد و بفهمند که اون رو بیشتر از رها دوست دارند. بعد وقتی یک نوجوونه بره از سر کنجکاوی دفتر خاطرات مادرش رو بخونه و بفهمه...اون اصلا مادرش نیست. بفهمه خانواده اش دروغه. بفهمه مادرش مرده. بفهمه پدرش یک نامرد بوده... یک پست که مادر حامله اش رو تو بیمارستام ول کرده بود. مطمئنا رکسانا این طوری از من تو دفترش تعریف کرده. می فهمه مادرش هم مثل خودش بی کس بوده ولی دختر من که بی کس نبود. پدر داشت. من پدرش بودم. می تونستم پشتش باشم و باید پشتش می بودم. رها رو که نتونستم نجات بدم دخترش رو چی؟ اون حق داشت با پدر واقعی خودش زندگی کنه. مطمئنا دلم بیشتر از مانی براش می سوخت. من دخترم رو می خواستم. دختری که کپی رها بود. دختری که با این که فقط از چند متری دیده بودمش ولی احساس می کردم یک حس جدید نسبت بهش تو سینه دارم. باید سرپرستیش رو می گرفتم. باید جبران می کردم. هر کاری که برای رها نکردم رو برای دخترم می کردم. اون باید در آرامش بزرگ می شد. زیر سایه ی پدر واقعیش. آرزو های رها باید به حقیقت می پیوست. رها باید درس می خوند. نمی تونستم بذارم زیر دست کسانی بزرگ بشه که هیچ ربطی بهشون نداشت. اون شب تصمیم گرفتم کار احمقانه ای نکنم. صبح باید دوباره می رفتم دانشگاه. خدا خدا می کردم رکسانا اون روز دانشگاه داشته باشه. من رها رو می خواستم. به خاطر اون زنده بودم. به خاطر اون برگشته بودم.
صبح روز بعد رفتم دانشگاه. رکسانا رو دیدم که داشت می رفت سمت ساختمون باید می ایستادم تا کلاسش تموم بشه. نشستم تو ماشین. یک ساعت. دو ساعت. سه ساعت طول کشید تا رکسانا از در دانشگاه خارج شد. این بار کسی منتظرش نبود مستقیم به سمت یک پرشیا ی مشکی رفت و نشست پشت فرمون و حرکت کرد. من هم ماشین رو روشن کردم و افتادم دنبالش. مسیر زیادی طی نشد. چند تا کوچه پس کوچه رو رد کرد بعد هم جلوی یک خونه ویلایی دو طبقه که قدیمی هم بود ایستاد و پیاده شد. با کلید در رو باز کرد و داخل شد. ماشین رو خاموش کردم یکم صندلیم رو خوابوندم و ضبط رو روشن کردم. همون طور که نگاهم به در اون خونه بود به صندلیم تکیه زدم و با ریتم آهنگ سرم رو تکون می دادم. نمی دونم چقدر گذشت که مانی هم رسید و رفت داخل. پس خونه اشون اینجا بود. همچنان نشستم. هوا کم کم تاریک شد. باز نشستم. گرسنه ام بود ولی نمی خواستم هیچ صحنه ای رو از دست بدم. باید می فهمیدم دقیقا چند نفر تو اون خونه اند.ضبط هر نیم ساعت به نیم ساعت خاموش می شد و من مجبور بودم یک استارت بزنم و دوباره خاموش کنم. دعا می کردم مانی هیچ چیز راجع به من ندونه. دعا می کردم رکسانا حقیقت رو بهش نگفته باشه. اصلا این مانی کی بود؟ فقط یک همسر عاشق که به خاطر رکسانا سرپرستی یک غریبه رو قبول کرده بود؟ هوا تاریک شده بود که در اون خونه باز شد. صاف سر جام نشستم و ضبط رو خاموش کردم. اول از همه یک کالسکه از در خارج شد بعد هم مانی که داشت کالسکه رو هدایت کرد. بعد هم یک خانم حدودا 50 ساله که در حال حرف زدن بود. مخاطبش مانی نبود کسی بود که هنوز داخل خونه بود. با خارج شدن رکسانا از خونه فهمیدم مخاطبش اونه. رکسانا بیرون اومد و همون طور که حرف های اون خانم رو با سر تایید می کرد در رو قفل کرد بعد همه شون پیاده راه افتادند سمت سر کوچه. در رو قفل کرد. یعنی کس دیگه ای تو اون خونه نبود. با رها میشدند چهار نفر. رکسانا و مانی که صبح ها نبودند ولی ظاهرا اون خانم اکثر اوقات خونه بود. قبلش تو فکر دستبرد به اون خونه بودم ولی یادم اومد این طوری یک جرم برای خودم تراشیدم و نمی تونم تو دادگاه سرپرسی یک بچه رو بخوام. نفس عمیقی کشیدم و ماشین رو روشن کردم و از کوچه زودتر از اون ها خارج شدم. فردا باید برمی گشتم.با یک نقشه ی جدید.

با صدای آلارم گوشیم چشم باز کردم. چند بار پلک زدم تا تاری دیدم از بین بره. همش دو ساعت چشم روی هم گذاشته بودم ولی حس خستگی نمی کردم. کش و قوسی به بدنم دادم و سر جام نشستم. زوایای اتاق رو از نظر گذروندم. از همون لحظه با خودم عهد کردم آخرین باره تو این اتاق چشم باز می کنم. بلند شدم و دست و روم رو شستم. لباسم رو عوض کردم. بسته بیسکوییتی که تو ساکم داشتم رو خوردم. به جای چایی هم آب نوشیدم. لباس هایی که عوض کرده بودم رو تا کردم گذاشتم تو چمدون. جلوی آینه ایستادم و موهام رو شونه زدم. شونه رو هم تو ساک جا دادم. گوشه کنار سوییت رو نگاه کردم. چیزی نبود به سمت سرویس بهداشتی رفتم و مسواک زدم. دوش جانانه ای با ادکلن گرفتم. یک نگاه به حمام انداختم. وسایل حمامم رو برداشتم. با ادکلن و مسواکم گذاشتم تو ساک و درش رو بستم. یک نگاه به اطراف انداختم. گوشیم رو برداشتم. مطمئن شدم شارژش تو ساکمه. کلید رو برداشتم نیم نگاهی دوباره به اتاق انداختم و خارج شدم. در رو قفل کردم. کلید رو تو مشتم گرفتم و پله ها رو رفتم پایین. مردی پشت پیشخوان داشت چرت می زد. نمی دونستم بهش چی بگم؟ رزرویشن؟ مسئول پذیرش؟ ترجیح دادم همون مرد خواب آلو در مسافر خونهی داغون صداش کنم. کلید رو بهش تحویل دادم. حساب کتاب هام رو کردم و شناسنامه ام رو تحویل گرفتم. از مسافرخونه زدم بیرون. جلوی درش ایستادم. نگاهی به اطرافم انداختم. خیابون خیلی شلوغ نبود ساعت هفت صبح جمعه بود. حس کردم زود اومدم بیرون ولی خیالی نبود. می تونستم با آرامش به کار هام برسم. سوار ماشین کرایه ایم شدم. اول از همه رفتم گورستان.سر راه دو شاخه رز گرفتم. چند تا ردیف رو رد کردم. درخت بید از دور نمایان شد. نزدیک شدم. مطمئن بودم اون ساعت کسی به خاک رها سر نمی زنه. به گور سفید در چند قدمی بید مجنون رسیدم. سنگش مرطوب بود. راستی دیروز پنج شنبه بود. گل سرخ های روی خاکش هنوز پراکنده نشده بودند. جلوی سنگش زانو زدم. حرفی برای گفتن نداشتم. چی بهش می گفتم؟ می گفتم ببخشید؟ می گفتم برا دخترمون جبران می کنم ؟ این حرف ها دیگه به چه دردش می خورد؟ بغض تو گلوم سنگینی می کرد. کسی اون دور و بر نبود. پسربچه ای نبود که گلاب بفروشه. پیش خودم گفتم اشکالی نداره. سنگش هنوز مرطوبه. یکی از گل ها رو پر پر کردم و ریختم رو سنگش. از خودم بدم میومد که تا زنده بود یک شاخه گل براش نگرفتم هیچ همش تو سرش هم زدم. شاخه ی دیگه رو پر پر نکردم. سالم گذاشتمش رو سنگ قبرش. زمزمه وار گفتم:
- دوستت دارم رها. همیشه دوستت داشتم.
آهی کشیدم و به دور و بر نگاه کردم. تک و توک آدم هایی سر گور های سرد پیدا می شدند. مطمئن بودم تعداد گل هایی که بعد از مرگ برای آدم میارن بیشتر از موقعیه که زنده هستی. می دونستم که بعد از مرگ پشت سر آدم حرف نمی زنند. بعد از مرگ با احترام ازت یاد می کنند. بعد از مرگ عزیز میشی. بعد از مرگ برات گریه می کنند ول تا زنده ای کسی نمی پرسه حالت چه طوره.
هیچ وقت خودم رو به خاطر کاری که با رها کردم نمی بخشم. من باعث مرگ کسی شدم که ادعا می کردم عاشقشم.
نیم ساعتی نشستم و بی حرف و درد دل به گور سردش چشم دوختم. به خودم اجازه نمی دادم کلمه ای به زبون بیارم. بعد از نیم ساعت سکوت از جام بلند شدم و قبرستون رو ترک کردم به سمت جایی که ماشین رو کرایه کرده بودم راه افتادم و ماشین رو پس دادم. بعد هم پیاده راه افتادم به سمت خونه ی رکسانا اینا. تمام راه به رها فکر کردم. به ستم هایی که در حقش کردم. به دنیا که هیچ وقت باهاش یار نبود. دوستش داشتم. چرا گذاشتم پرپر بشه؟ چشم هام هر از چند گاهی می سوخت و پر اشک می شد ولی سریع پلک هام رو فشار میدادم تا اشکی از بینشون پایین نریزه. هنوز یکی داشت می گفت: تو مردی. دلم می خواست خفه اش کنم. خودم می دونستم چقدر مردم. راه یک ساعته برام شد پنج دقیقه. به اون خونه ویلایی دو طبقه با نمای سنگ سفید و قدیمی ساز رسیدم. نفس عمیقی کشیدم و به ساعتم نگاه کردم. نه بود. دستم رو بالا بردم و زنگ رو فشار دادم. آیفونشون تصویری نبود. برخلاف تصورم در با آیفون باز نشد. یک نفر شخصا در رو برام باز کرد. سرم رو برگردوندم و با چهره ی اون زن پنچاه ساله که دیشب دیده بودمش مواجه شدم. که چادر گلداری رو هم سرش انداخته بود.
- بفرمایید.
- سلام مادر جان.
- سلام. بفرمایید.
یک لحظه موندم چی بگم. چی می خواستم بگم؟ نگاه زن سر خورد روی ساک تو دستم. نفس عمیقی کشیدم. صدام رو صاف کردم و گفتم:
- من با رکسانا خانم کار داشتم
زمزمه وار گفت:
- رکسانا؟
بعد بلندتر خطاب به من گفت:
- شما کی هستید؟
- من...راستش.
نمی دونستم جریان من رو می دونه یا نه.برای همین گفتم:
- از بستگان دورشون ام.
زن چینی به پیشونی اش انداخت و گفت:
- رکسانا کسی رو نداره که بخواد دور و نزدیک باشه.
داشت با سوء ظن نگاهم می کرد که صدای رکسانا رو از داخل شنیدم.
- کیه مامان؟
و بعد هم قامت خودش در حالی که یک مانتوی مشکی تنش بود و دکمه هاش باز بودند و یک شال آبی که همین جوری انداخته بود رو سرش در آستانه ی در نمایان شد. چشمش که به من افتاد حیرت رو در تک تک خطوط صورتش دیدم. فقط نگاهم می کرد. با چشم های بهت زده که کم کم برق اشک هم توشون پیدا شد. نگاه زنی که اون مامان خطابش کرده بود بین من و اون می چرخید. لبخندی زدم و گفتم:
- چه طوری دختر خاله؟
تو نگاهش یک علامت سوال هم پیدا شد. داشت بهم می گفت دختر خاله دیگه کیه مردک؟
- دعوتم نمی کنی بیام تو؟
نگاه متعجب زن رو رکسانا ثابت موند و گفت:
- رکسان تو که خاله داشتی؟
رکسانا به خودش اومد. یک نگاه به زن و یک نگاه به من انداخت دوباره رو به اون گفت:
- ایشون از بستگان دور من اند مامان...در واقع مادربزرگ هامون با هم دختر خاله بودند!
ماشالله به مغز متفکرش. چه سریع برا خودمون نسبت تراشید. خدا نکنه من با تو فامیل باشم. با این حال با لبخند به اون زن که هنوز با شک نگاهم می کرد نگاه کردم. از جلوی در کنار رفت و گفت:
- بفرمایید داخل.
سرم رو پایین انداختم و وارد خونه شدم. حیاط بزرگی داشت. پرشیایی که رکسانا دیروز سوارش بود وسط حیاط پارک بود. یک حوض مستطیل شکل گوشه ی حیاط بود. خونه یک ایون داشت که رو نرده هاش پر گلدون بود. یک باغچه هم گوشه حیاط بود ولی چیزی توش کاشته نشده بود. در ورودی خونه شیشه ای بود. اون خانم جلو می رفت من پشت سرش. رکسانا هم پریشان حال به دنبال من. وارد که شدیم اون خانم تعارف کرد بشینم. رکسانا هم گفت میره مانی رو صدا کنه و به دنبال این حرفش از پله ها بالا رفت. روی مبل نشستم اون خانم که هنوز اسمش رو نمی دونستم برام چای آورد. خودش هم نشست رو مبل رو به روی من. همون موقع رکسانا از پله ها پایین اومد. مانتو و شالش رو در آورده بود و یک بلوز و شلوار به تن داشت. لبخندی زد و گفت:
- خب؟ چی شد یادی از ما کردی بعد از این همه سال؟
- اختیار دارید. ما که همیشه به یاد شما بودیم.
رکسانا با لبخند مصنوعی رو یک مبل کنار اون خانم نشست که حالا احتمال میدادم مادر مانی باشه.
- حالا از کجا پیدام کردی؟
- کار سختی بود. با بدبختی شماره عموت رو پیدا کردم بعد هم از اون آدرس اینجا رو گرفتم.
- قبلش زنگ می زدی خب. بد شد این طوری بی خبر...
یعنی این که ارواح شکمت اگه به عموم زنگ میزدی شماره تلفن بهت میداد نه آدرس. لبخندی زدم و همون موقع صدای پایی از سمت راه پله اومد و لحظاتی بعد مانی هم به جمع ما اضافه شد. با لبخند به سمتم اومد با گرمی بهم دست داد و احوال پرسی کرد اما دروغ و صحنه سازی در تک تک حرکاتش موج میزد. کنارم روی مبل دو نفره ای که نشسته بودم نشست آرزو می کردم جای دیگه ای بشینه. رکسانا با ناخن هاش بازی می کرد. مادر مانی برای پسرش چای آورد. بد موقع اومده بودم اون ها هنوز صبحونه هم نخورده بودند. مثل خودم.
رکسانا- حالا چی شد یاد ما کردی خشایار جان؟
یعنی قرض از مزاحت؟ نفسم رو فوت کردم بیرون. حالا چه بهانه ای باید برای موندن تو اون خونه پیدا می کردم؟ یکهو از دهنم پرید:
- می خوام یک شرکت بزنم...اینجا.
- شرکت؟
- آره خب. خیلی وقته مدرک گرفتم.
فوقم رو با کمی تاخیر خارج از کشور گرفته بودم.
- خوبه.
- خیلی مزاحمتون نمیشم بیشتر از یکی دو روز تو بابلسر اقامت ندارم. دنبال جا می گردم. چند جا رو میبینم و برمیگردم باید با وکیلم هم مشورت کنم.
- بله...موفق باشید.
- ممنون.
- دیگه چه خبر. کجا بودی این سال ها؟
یعنی یکهو بعد از سه سال از کجا خراب شدی رو سر ما؟ جالب بود که می توسنتم انقدر راحت منظور واقعیش رو بفهمم برخلاف رها که هیچ وقت نمی فهمیدم تو دلش چی می گذشت. شاید رکسانا با وجود تمام نفرتی که ازش داشتم مثل خودم بود. مغرور و خشک و محکم.
- با اجازه تون خارج از کشور. برای مداوای بابا رفته بودیم.
- خدا بد نده چی شده بود؟
خدا بد نده یعنی خدا رو شکر!
- پزشک سرطان تشخیص داده بود.
- خب؟
- یک سالی میشه عمرشون رو دادند به شما.
- آخی...خدابیامرزتشون.
یعنی آخی...دلم خنک شد. انشالله خودت هم زودتر بری ور دل بابا جونت. این جمله ها قشنگ تو چشم هاش مشخص بود.
- خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
دیگه حالم داشت از اون جو سنگین و تشریفاتی که بی شباهت به تئاتر نبود بهم می خورد. خوش بختانه مادر مانی زود به فکر شکم بچه اش انداخت.
- مانی جان صبحونه رو هنوز جمع نکردیم.
و رو به من ادامه داد: شما خوردی پسرم؟
- من... خیر. تازه رسیدم. تو راه هم چیزی نخورم.
- پس بفرمایید خواهش می کنم.
از جام بلند شدم. رکسانا ازم خواست ساکی رو که بلاتکلیف تو دست هام نگه داشته بودم رو کنار مبل بذارم تا یک فکری به حالش بکند. داشتم راه می افتادم سمت آشپزخونه که صدای بامزه و نازکی رو از پشت سرم شنیدم. شیرین ترین صدایی که شنیده بودم. صدایی که دلت می خواست با لبخند فقط بهش گوش کنی.
- مامان....
========================

برگشتم و دختر بچه ی خوش گل رو با چشم های عسلی و موهای فندقی آشفته در تاپ شلوارک صورتی که روش عکس توت فرنگی داشت دیدم که با یک دست چشمش رو می مالید و دست دیگه اش که کنار بدنش افتاده بود خرس عروسکی قهوه ای رنگی رو نگه داشته بود. با یک چشمش که باز بود با شگفتی به من خیره شده بود. گونه های سرخش دو طرف اون صورت گرد و سفید دوست داشتنی، زیباترش کرده بودند... رکسانا با لبخند به سمتش رفت و در حالی که با عشق بغلش می کرد با لحن پر محبتی گفت:
- جانم مامان؟
- سلام.
- سلام دختر گلم؟ خوب خوابیدی؟
دختر بچه سرش رو تکون داد و گفت:
- این آقاهه کیه؟
- این...
رکسانا به من نگاه کرد خودش هم می دونست من چه نسبتی با اون موجود دوست داشتنی تو آغوشش دارم حق داشت خجالت بکشه که از بچه بخواد من رو عمو صدا کنه با این حال گفت:
- ایشون عمو خشایاره. یک مدتی مهمون ماست.
یک مدتی رو با شک گفت خودش هم هنوز به نتیجه نرسیده بود که من اون موقع روز تو خونه اش چی کار می کنم. و رو به بچه ادامه داد:
- سلام کردی مامان؟
دخترک رو به من سرش رو تکون داد و با لحن نمکی ای گفت:
- سلام عمو
با لبخند جوابش رو دادم. مانی به سمت اون ها رفت و موجود شیرین رو بغل کرد.
- رهای بابا چه طوره.
- رهای بابا خوبه...
رهای بابا. دخترم... دختر من به یک غریبه می گفت بابا و به من می گفت عمو؟ هیچ وقت تو زندگیم اندقدر درد رو تو قلبم حس نکرده بودم حتی وقتی فهمیدم رهایی وجود نداره که من اومدم دنبالش ولی انگار وجود داشت. اون موجود شیرین در تاپ شلوارک صورتی رهای من بود. رهای من. فقط من. مانی همون طور که به من تعارف می کرد جلو برم به سمت آشپزخونه راه افتاد. رکسانا هم با نگاهی که کم و بیش ناارام به نظر می رسید دنبال ما اومد. مانی اما ریلکس بود انگار رها واقعا دختر اونه. انگار من واقعا فامیل دور همسرشم و انگار واقعا همه چیز همون طور که نشون میداد بود. مانی درباره ی من می دونست. مطمئن بودم. از حرکتش و دروغی که وقتی با من گرم می گرفت تو چشم هاش بود می فهمیدم که اصلا از حضور من اونجا و نزدیک دخترم راضی نیست! با این حال همه چیز طوری نشون می داد که انگار واقعیه. در حالی که تنها کسانی که اونجا نمی دونستند این یک فیلمه مادر مانی و رها بودند. بعد از صرف صبحونه رکسانا یک اتاق در طبقه بالا رو نشونم داد و خواست وسایلم رو اونجا بذارم. طبقه بالا سه تا اتاق داشت یکی اتاق رها. یکی اتاق مانی و رکسانا و دیگری اتاق خالی ای که به من تعلق گرفت. اتاق مادرش طبقه ی پایین بود. وارد اتاق که شدم اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد سرویس دخترونه ی اتاق بود. مثل این که به یک دختر دانشجو تعلق داشته باشد. یک کتابخونه کنج اتاق بود. تخت و کمد به رنگ چوب روشن در امتداد هم بودند. پرده کرم و نارنجی رنگ بود و یک قالیچه ی قهوه ای وسط اتاق پهن شده بود.رو تختی هم گلبهی بود. به عنوان اتاق مهمان زیادی با سلیقه بود. یک نگاه به دیوار ها انداختم. یک قاب رو دیوار بود که روش با یک پارچه پوشانده شده بود. یعنی نمی خواستند دیده بشه ولی اصلا مهم نبود جلو رفتم و پارچه رو کنار زدم. عکس رکسانا و رها دست در گردن هم جلوی چشمم نمایان شد. رها قبل از مرگش اینجا بوده و اینجا اتاق رها بوده...اون موقع موتجه معنی نارضایتی نگاه رکسان شدم وقتی که در اون اتاق ر
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , عاشقان رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51430

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا