تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل سیزدهم)


خشایار ساکت شد. نگاهش رو گرانیگاه میز ثابت مونده بود ولی مطمئنم داشت خیلی دور تر رو میدید. من هم سکوت کردم. گذاشتم یکم بگذره تا بین خاطراتش و زمان حال تعادل برقرار کنه و تاریخ رو یادش بیاد. بعد از چند لحظه گفتم:
- بعد چی شد؟
نفی عمیقی کشید و نگاهش رو به سقف دوخت.
- همون روز خونه ی اون ها رو ترک کردم. رفتم یک مسافر خونه. سخت بود از رها جدا بشم ولی خب...مجبور بودم. صبح فرداش رفتم جواب آزمایش رو گرفتم. بعد هم برگشتم تهران. یک هفته طول کشید تا خودم رو جمع و جور کردم و فهمیدم می خوام چی کار کنم. من مدارک لازم رو برای گرفتن سرپرستی رها دارم. من پدرشم. اومدم اینجا پیش شما شاید بتونید کمکم کنید.
لبخندی زدم و پرسیدم:
- با خود رکسانا صحبت کردی؟ شاید به زبون خوش بچه رو بده.
پوزخندی زد و گفت:
- شما اون رو نمی شناسید. محاله! اگر میفهمید که من از رها تست دی ان ای گرفتم بلافاصله بعد از برگشتنم به تهران با بچه گم و گور می شد. شما نمی دونید اون کیه.
چرا می شناسمش. حتی بهتر از تو. بعید نیست تا حالا هم سر جاش مونده باشه. در جواب حرف هاش سری تکون دادم و گفتم:
- خودتون می خواید در دادگاه حضور داشته باشید؟
- بله. می خوام در تمام مراحل حاضر باشم.
- پس چه نیازی به وکیل دارید؟
- نمی خوام چیزی کسر باشه...وکیل که داشته باشم خیالم راحت تره.
- چرا همون بابلسر یک وکیل نگرفتید؟
- فرقی نمی کرد. من یک وکیل خوب از دوستم خواستم اون هم شما رو معرفی کرد.
سرم رو تکون دادم. این هیچ جوره بی خیال نبود.به رشته ی دیگه ای متوصل شدم:
- ببینید آقای رادان....
نمی دونستم چی بهش بگم. نمی خواستم وکالتش رو به عهده بگیرم. طرف من رکسانا بود. کسی که...نمی تونستم هیچ صفتی بهش اختصاص بدم. اون زندگیم رو نابود کرد؟ یا با ورودش به زندگیم از اون منجلاب نجاتم داد؟ دوستش داشتم یا به خاطر بی وفاییش دلم می خواست سر به تنش نباشه؟ نمی دونستم. برای همین گفتم:
- بذارید من فکر هام رو بکنم باید برنامه ام رو چک کنم شاید نتونم باهاتون بیام. این روز ها سرم شلوغه.
اخمی کرد و گفت:
- من داستان زندگیم رو براتون نگفتم که سرگرم بشید شما که نمی تونستید چرا از اول نگفتید؟
سعی کردم آرومش کنم:
- من خبر نداشتم قراره برای رسیدگی به پرونده بریم خارج از تهران. من هم نگفتم نه. گفتم باید ببینم کی می تونم. من فردا باهاتون تماس میگیرم. اگر خودم نتونستم یکی از همکار هام رو که به کارش هم اطمینان دارم بهتون معرفی می کنم.
عصبی بود. مثل آدمی که وقتش رو تلف کرده باشه. از جاش بلند شد و با گفتن یک بسیار خب نه چندان راضی آهنگ رفتن کرد.
بعد از رفتنش دیگه من هم نمی تونستم تو اون دفتر بمونم انگار نیاز داشتم برم یکجا آروم بشینم تا بتونم حرف هاش رو هضم کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم یک پرونده حقوقی بعد از سه سال منو دوباره سر راه رکسانا قرار بده. دست خودم بود می تونستم هم قبول نکنم. ولی چرا باید ازش فرار می کردم؟ دلیلش چی بود؟ خوش بختانه بعد از خشایار وقت دیگه ای نداشتم منشیم رو مرخص کردم و اومدم خونه. کل راه رو فکر کردم. تا حدی که حتی فکر کردم نکنه یک نقشه از سمت رکسانا باشه ولی چرا باید به من نزدیک میشد؟ نمی دونستم. رکسانا قابل پیش بینی نبود. وقتی یک شبه غیبش زد...بعید نبود.
ماشین رو تو پارکینگ نبردم. یک گوشه پارک کردم و پیاده شدم. کلیدم و از جیب پشتیم در آوردم. که صداش رو از پشت سرم شنیدم.
- چند بار بهت بگم نذارش تو جیب پشتیت؟
بدون توجهی بهش به سمت آپارتمانم رفتم و در رو باز کردم و وارد شدم. بدون این که سرم رو بلند کنم تا چشمم به چشم های قهوه ایش بیفته داشتم در رو می بستم که با دستش در رو نگه داشت.
- صبر کن.
- در رو ول کن هزار تا کار دارم امروز.
- کار منم روشون.
- برو مهرنوش حوصله ات رو ندارم.
یک قدم نزدیک اومد در رو بیشتر بستم تا بینمون قرار بگیره. از بین دندون های کلید شده ام گفتم:
- بهت گفتم نمی خوام ببینمت.
- فرهاد تو داری من رو بیرون می کنی...
- هر روز این کار رو می کنم مهرنوش ولی تو تازه امروز دوزاریت افتاده فکر می کردم دختر عمه ام باهوش تر از این حرف ها باشه.
- بذار با هم حرف بزنیم.
- من حرفی ندارم با تو بزنم.
- من دارم.
- برام مهم نیست.
در رو بیشتر بستم که گفت:
- باشه. باشه من به درک. اصلا من هیچی. فکر اون بیچاره رو بکن.
پوزخندی زدم و گفتم:
- حدس می زدم همش زیر سر اونه. برو به اون بیچاره بگو اگر چهار سال پیش ثابت کرد که چقدر من و زندگیم براش مهم ام. برو بگو دیگه نمی خوام ببینمش فکر کنه من مردم.
و در رو با شتاب به روش بستم. مثل هر روز نیاستادم تا صدای تلق تلق پاشنه ی کفشش رو آسفالت و صدای ویراژ ماشینش رو بشنوم پله ها رو با سرعت رفتم بالا. در خونه رو باز کردم. بوی 212 زد تو دماغم. خدا لعنتتون کنه که دست از سرم بر نمیدارید.فقط یک نفر با 212 دوش می گرفت. کیفم رو روی مبل پهن کردم و رفتم تو آشپزخونه. طبق عادت همیشگیم که از بیرون می اومدم یک لیوان آب خوردم. چشمم به در باز اتاق افتاد. اتاقی که مدت ها بود درش قفل بود و کسی جز خودم نمی دونست چی توشه. قفلش شکسته بود. حتی حوصله ی عصبانی شدن رو هم نداشتم. در حالی که دکمه های لباسم رو باز می کردم داد زدم:
- هشتصد و پونزده دفعه بهت نگفتم دماغت رو از کفش من بیار بیرون
در باز شد و هیکل ورزیده ی پژمان تو هال پدیدار شد. یک قاب عکس دستش بود و چشم هاش حالت...نمی خواستم فکر کنم حالت چی. مثل همه ی نگاه هایی بود که تو این چهارسال بهم دوخته میشد. کجایی رکسانا؟
- چیه؟ باز چرا این طوری نگاه می کنی؟
قاب عکس رو بالا گرفت و گفت:
- تمام این چهارسال این ها رو قایم کرده بودی اون تو
به قاب عکس نگاه کردم. زمزمه وار گفتم:
- دلم برا چشم هاش تنگ شده بود.
قاب عکس رو پرت کرد یک گوشه. شکست. با اخم نگاهش کردم.
- چته دیوونه؟
- دیوونه منم یا تو؟ زندگیت شده این ها؟ آره؟
کلافه پوفی کشدم. آخرین دکمه ی پیرهنم رو با شدت باز کردم. طوری که کنده شد. به سمتش رفتم و گفتم:
- چند بار بهت بگم مثل بز سرت رو ننداز بیا تو خونه ی من؟
- مطمئن باش به میل خودم نیمدم. انقدر پونه گریه و اصرار کرد که اومدم.
- پونه بیجا کرد با تو.
- فرهاد...به خودت بیا. با بابات لجی. یک دیگه قالت گذاشته. تقصیر پونه چیه؟ چرا انقدر عذابش میدی؟ انقدر سخته بفهمی دوستت داره؟
- نه. نمی خوام ببینمش. یک بار یکی ادعا کرد دوستم داره برای هفتاد و یک پشتم بسه. تو هم برو به همه کسایی که انقدر عذابت میدن می فرستنت اینجا بگو پا تو کفش من نکنند. آقا من یک آدمم دارم زندگیم رو می کنم چه کارم دارید؟
پوزخندی زد و گفت:
- تو به این روزمرگی ربات وارت میگی زندگی؟
آهی کشیدم و در حالی که به سمت اتاقم می رفتم گفتم:
- به خودم مربوطه. تنهام بذارید.
و در رو محکم بستم. مهم نبود پژمان میره خونه و سقف اتاق پونه رو روی سرش خراب می کنه یا میمونه تو هال تا زیر پاش علف سبز بشه. من باید به چیز مهم تری فکر می کردم. رکسانا.....
- بعد از سه سال تازه داشتم فراموش می کردم.
از جام بلند شدم و پیرهنم رو در آوردم. به عکس کنار تختم نگاه کردم. عکس خودم بود کنار دریا. ولی رکسانا ازم گرفته بود. به خودم می گفتم قابش کردم چون قشنگه ولی دلم می دونست فقط به خاطر این قابش کردم که رکسانا رو نشونم نمیده ولی اون رو به یادم میاره.تمام این سه سال فقط تو اون اتاق به خودم اجازه داده بودم بهش فکر کنم. ولی حالا که شنیده بودم ازدواج کرده. اون هم با مانی...می فهمیدم که احمق بودم. همه ی زندگیم یک احمق بودم. یک پوکه ی پوچ... فقط کسایی که بهم نزدیک می شدند می فهمیدند چقدر پوچم. می فهمیدند چقدر هارت و پورتم زیاده. رکسانا فهمید...تنهام گذاشت. این تصوری بود که اوایلش داشتم. رکسانا من رو نخواست. هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم. تو تریا دانشگاه تنها نشسته بودم. تنهایی رو ترجیح می دادم به دوست هایی که بعدا به جاسوس پدرم تبدیل بشند. دلم براش تنگ شده بود.شب قبل رو تا صبح کنارش بودم. تو بغلم خوابش برده بود. حس قشنگی بود. حس این که کسی که دوستش داری بهت تکیه کنه...گوشیم رو بی اختیار در آوردم و شماره اش رو گرفتم. حتما بیدار شده بود. گوشی رو جواب داد:
- سلام عشق من.
یک لحظه شک کردم خودش باشه...رکسانا...از اون موجود مغرور و خشک سرد که باید به زور یک دوستت دارم از زیر زبونش می کشیدم بیورن بعید بود. نفهمیدم چی شد. داشتم باهاش حرف می زمد که یکهو جیغ کشید. صدای بوق ماشین و همهمه اومد. بعد هم تماس قطع شد. دلم ریخت. به گوش هام شک داشتم. باز مثل یک احمق به خودم تلقین کردم که هیچیش نشده. بی خیال کلاس بعدیم شدم. زدم از دانشگاه بیرون. صبح که ملحفه رو کشیدم روش دلم لرزیده بود. یک چیزی بهم گفته بود تنهاش نذار. ولی کلاس داشتم. به خودم و کلاسم لعنت فرستادم.
صدای بسته شدن در از بیرون اومد. در ورودی نبود. پس پژمان هنوز تو خونه بود. رو تختم غلتی زدم و بالشم رو بغل کردم. خونه رو عوض کرده بودم. اون تخت رو که رکسانا دو سه شب روش خوابیده بود فروخته بودم. ولی بالشش رو نگه داشته بودم. وجودم داد زد: احمق! اون رفت. ازدواج کرد. با کی؟ مانی! بالش رو محکم گوشه ای پرتاب کردم. مانی از من سر بود؟ چی داشت که من نداشتم؟ احمق! خیلی چیز ها.تو جام نشستم کلافه بودم. یادمه اون روز تا شب همه جا دنبالش گشتم. بیمارستان. کلانتری. رفتم دنبال شیرین و پدرام. پیداش نکردیم. آخر شب رفتم خونه اش. صاحبخونه اش گفت رفته! یک کلام. وسایلش رو برداشته و یک ساعت پیش رفته. یعنی چی رفته؟ درمونده به شیرین زنگ زدم. حس کردم می دونه کجاست. ولی هر کار کردم هیچی نگفت. گفت نمی دونم.دو هفته صبر کردم پیداش بشه ولی نشد.تصمیم گرفتم دنبالش بگردم. هر جا که ممکن بود رفته باشه سر زدم از همه دوست هاش پرسیدم آب شده بود رفته بود تو زمین.
تلفن خونه زنگ خورد. حوصله نداشتم ببینم کیه. معلوم بود کیه. کسی که با من کار مهم داشت به خونه زنگ نمی زد چون شماره اش رو نداشت. به همه شماره موبایل داده بودم. فقط اون شماره خونه رو داشت.از صدقه سری دهن لقی و فضولی های پژمان. اون که زندگیم رو نابود کرد. یک ماه بعد از رفتن رکسانا تازه فهمید پسرش داغونه. مدام پیشم بود هر جا می رفتم باهام میومد تشویقم می کرد به درس من هم که حوصله ی یک ترم تجدیدی رو نداشتم نشستم خودم. روز دومیت امتحانم یادم اومد امتحان های رکسانا ازبیست و چهارم شروع می شد. خواستم برم دانشگاهش. بابا فهمید. جلوم رو گرفت. نذاشت برم. دو سه روز تو خونه حبثم کرد. تا بالاخره باهاش دعوا کردم پرسیدم چرا؟ نرم شده بود. همه چیز رو گفت. گفت رکسانا من رو فروخته. اون روز یک پرده ی بزرگ رو از جلو چشم هام برداشت. یک هفته بعدش خرج من کلا از اون ها جداشد. بعد از امتحان هام هم اون خونه رو فروختم و اسباب کشی کردم یک جای دیگه نمی تونستم با خاطراتش زندگی کنم. کل اون یک ماه بوی عطرش آزارم میداد دلم می خواست فراموش کنم دلتنگشم. ازش متنفر نبودم. ولی باور نمی کردم...دروغ گفت...
رکسانا اون روز مرد. من هم مثل کسی که یادگاری های عزیز از دست رفته اش رو جمع می کنه هر چی ازش مونده بود رو جمع کردم. خونه ام رو عوض کردم. همه ی عکس هاش و هر چی برام خریده بود رو ریختم تو یک اتاق. یک اتاق پر شد از اشیایی که یک ماه بود داشتم باهاشون زندگی می کردم. ولی وقتی «چرا» رو فهمیدم...اون ها رو هم نمی خواستم.حتی شیرین رو که دیدم باز سراغش رو ازش نگرفتم هرچند حس می کردم که رفتارش تغییر کرده. حتی تماس های پدرام رو که از وقتی رکسان رفته بود خیلی هوام رو داشت هم ریجکت کردم. دور اون دانشگاه یک خط قرمز کشیدم و یک ماه رو به جون کندن گذروندم تا باز از اون شنیدم که رفته.
حدود دو ماه بعد از رفتنش بود که یک بسته رسید به دستم. حسابش رو تسویه کرده بود. هرچی براش خریده بودم اونتو بود. به جز یک گردن بند. همون گردن بندی که به عنوان عیدی تو بابلسر بهش داده بودم...نمی دونم شاید قیمتی بوده که حیفش اومده پس بده. اون که چهل میلیون گرفت. باز قانع نبود؟
از جام بلند شدم. قرار نبود بخوابم. گرسنه بودم. رفتم سراغ یخچال. حوصله درست کردن یک نیمرو ساده رو هم نداشتم. یک هلو برداشتم و خوردم. به سمت اتاق قفل شکسته رفتم. پژمان رو یک کاناپه قدیمی تو اتاق خوابش برده بود این یکی ربطی به رکسانا نداشت. از رو بیجایی انداخته بودمش اونجا. پژمان رو به حال خودش گذاشتم و تو هال رو کاناپه ولو شدم. دلم برای پونه می سوخت. خیلی نگرانم بود ولی من حاضر نبودم به هیچ دختر دیگه ای فکر کنم. حتی به چشم دختر دایی حاضر نبودم ازش کمک بگیرم.
آهی کشیدم. بدجور دودل بودم. نمی دونستم رکسانا وقتی من رو تو دادگاه در جبهه ی مقابل ببینه چه فکری می کنه. فقط چیزی که تمام این مدت بهم ثابت شده بود عشق بی حد و اندازه اش به رها بود و حالا که رها مرده بود، دخترش با ارزش ترین سرمایه ی زندگی رکسان محسوب میشد.یادمه روزی رو که شیرین برای چند روزی غیب شد. پدرام هم ناراحت بود. گرفته بود. چشم هاش قرمز بودند. رنگ های تیره می پوشید. اواخر تیر ماه. رها چند روز بعد از اتمام امتحانات دانشگاه مرده بود.حالا رکسانا داشت برای بچه اش مادری می کرد. می دونستم با گرفتن اون بچه چه ضربه ای به زندگیش می زنم. هرچند اون بچه حق خشایار بود و اگر من هم کمکش نمی کردم یک نفر دیگه این کار رو می کرد.
چیزی درونم می گفت حالا که اون قراره ضربه بخوره چرا تو بهش ضربه نمی زنی؟ اون تقریبا تو رو کشت.ازدواجش با مانی ضربه نهایی رو زد. تا اون روز به فکر انتقام نیفتاده بودم ولی...
دلم راضی نمی شد ولی عقلم تصمیمش رو گرفته بود. رکسانا تو تقریبا خودکشی کردی
صدای جیغ و داد بچه های تو پارک داشت یکی از صحنه های دردناکی که شاهدش بودم رو وحشتناک تر هم می کرد. صحنه ی دردناک! این تراژدی زندگی من مرگ یک آدم یا صحنه ی آتش سوزی نبود. دو تا دختر پسر جوون بودن. به نظرم پسره بیست و چهار رو داشت. دختره هم طرف های بیست. دلم خواست بگه مثل تو و اون ولی عقلم خفه اش کرد. اون مرده! کمی روی نیمکت فلزی جا به جا شدم و به خودم لعنت فرستادم که فکر هوای خنک آخر شهریور رو نکردم. یکم سردم شده بود.الان اگر رکسانا بود...حالا که نیست.
کلافه از جام بلند شدم. هنوز مردد بودم. اون من رو فروخته بود و من هنوز مردد بودم! لعنت به من. گوشیم رو در آوردم. رفتم تو گالری یک عکس از حدود سه سال پیش تو گوشیم بود. تنها عکسی که دلم نیمده بود پاکش کنم. تو خواب ازش گرفته بودم. همون شبی که بعد از کلی کلنجار با خودش اومد پیشم خوابید. هیچ وقت اون دودلی و عذابی که تو چشم هاش بود رو یادم نمیره. از طرفی نمی خواست من رو ناراحت کنه و از طرفی فکر می کرد کارش درست نیست. واقعا نمی خواست؟ نمی خواست ناراحتم کنه؟ نه. نمی خواست. اون شب وقتی بوسیدمش گریه کرد. دروغ بود؟ نمی توسنت باشه. اگر بود که بازیگری ماهری بود. ولی من هنوز هم باور نداشتم. یک اسم داشت شدیدا آزارم می داد. مانی!
صداش با روز ها فاصله به گوشم رسید: دوستت دارم دیوونه...
چرا هنوز هم تو صداش دروغ نبود؟
پوفی کشیدم و به عکسش نگاه کردم. همیشه قیافه اش رو تو خواب دوست داشتم. مغزم باز تز داد: چه اهمیتی داره؟ اون رفته. گذاشتت رفته. ازدواج کرده. رها بهش میگه مامان. تو تو زندگیش هیچ جایی نداری. شاید یک خاطره ی نه چندان شیرین. چه راست چه دروغ رکسانا مسیحا تو رو طرد کرده. رفته فرهاد....
دستم ناخودآگاه به سمت دکمه ی دلیت رفت. خودمهم نفهمیدم کی درخواست دلیتم رو تایید کردم. چند لحظه بعد گوشیم داشت شماره ی خشایار رو می گرفت در حالی که هیچ اثری از رکسانا داخلش نبود.
- بله؟
- الو سلام. خوب هستید؟
- ممنون.
- فارس منش هستم.
- بله. شناختم.
لبخند بی صدایی زدم و گفتم:
- خواستم خبر بدم که من فکر هام رو کردم. وکالتتون رو قبول می کنم.
- خب خیلی عالیه.
- باید برای تنظیم شکایت بریم بابلسر.
- کی؟
- هرچی زودتر بهتر.
- من هر وقت که شما بگید می تونم بیام. کاری که ندارم.
نفس عمیقی کشیدم و تیر آخر رو زدم.
- دفتر من آخر هفته ها تعطیله. می تونیم پس فردا بریم.
××××××××××××××××××××××××× ××
چشم هام دیگه داشت دو دو میزد. می دونستم هر لحظه امکان داره سقوط کنیم ته دره. یک نیم نگاه به خشایار انداختم خواب بود. خواب به خواب بری انشالله. دیشب تا صبح این مغز وامونده ام فکر کرده بود نتونسته بودم بخوابم. دیگه واقعا داشتم جاده رو تار میدیدم. ماشین رو یک گوشه پارک کردم. باز یک نگاه به خشایار انداختم روم نمی شد بیدارش کنم. تو این چند روز که کار ها رو با هم هماهنگ کرده بودم یکم روابطمون خوب شده بود. شاید باید باهاش ابراز همدردی می کردم. شاید هم برعکس دشمنی. نمی دونستم. اون هم مثل من عشقش رو از دست داده بود. ولی عاشق کسی بود که من به خاطرش عشقم رو از دست داده بودم. شاید هم اون چند ماهی رو که با رکسانا بودم رو مدیون رها بودم. نمی دونستم! هنگ کرده بودم.
سرم رو تکون دادم. گاهی وقتی به وقایع زندگیم فکر می کردم واقعا گیج می شدم. مثل این که دارم تاریخ یک مملکت رو مرور می کنم مدام با خودم تکرار می کنم چی شد که این طوری شد.
کش و قوسی به بدنم دادم و از ماشین پیاده شدم. نمی دونستم تا کی باید منتظر بمونم خشایار بیدار بشه. بساط چایی رو از صندوق برداشتم و بین خرت و پرت ها چشمم به دو تا نوشابه فانتا افتاد! از وقتی رفت بی خودی به فانتا علاقه پیدا کرده بودم. ناخودآگاهم می گفت برای عذاب دادن خودت می خوری. چون اون روز نذاشتی پپسی بخوره. ناخودآگاهم غلط کرد! در صندوق رو بستم و با لیوان چایی بهش تکیه دادم. یک نگاهی به دور و بر انداختم. هی...همین اطراف بود اون روز برای ناهار ایستادیم.
- با کی؟
برگشتم طرف صدا و با چهره ی خواب آلود خشایار مواجه شدم. اصلا نفهمیدم کی فکرم رو بلند گفتم. لبخندی زدم و گفتم:
- ساعت خواب.
با خنده پشت گردنش رو خواروند و گفت:
- دیشب نتونستم بخوابم.
در صندوق رو باز کردم و همون طور که براش چایی می ریختم گفتم:
- مثل من.
چای رو از دستم گرفت و گفت:
- تو چرا دیگه؟
شونه بالا انداختم:
- سخته بخوای یک خانواده رو از هم بپاشونی.
نگاهش حق به جانب شد: رها دختر منه.
خواستم بگم این همه سال که نبودی شد دختر یکی دیگه ولی فقط سرم رو تکون دادم و گفتم:
- می دونم... می دونم.
در صندوق رو بستم و دوباره بهش تکیه دادم. اومد کنارم تکیه داد و گفت:
- چقدر دیگه راه داریم؟
- نیم ساعتی تا بابلسر...
- چقدر خوابیدم من!
پوزخندی زدم و گفتم:
- برگشتن جبران می کنی. ناهار می خوری؟
با سر تایید کرد و در صندوق رو باز کرد.
نیم ساعت بعد از صرف ناهار و یک نیم چرت ده دقیقه ای راه افتادیم. من گرفتم تخت خوابیدم و خشایار هم نشست پشت فرمون. نفهمیدم کی رسیدیم فقط می دونم با تکون ها جاده و جای ناراحتم از خوابم هیچی نفهمیدم. فقط چشم که باز کردم حس کردم پنج دقیقه ای رسیدیم. یک هتل از قبل رزرو کرده بودیم. قرار بود از فردا بیفتیم دنبال کار ها. اونقدر خسته بودم که حال و حوصله فکر کردن به کار های فردام رو نداشتم. خودم و وسایلم رو به اتاق رسوندم و رو تخت ولو شدم. نفهمیدم که خشایار تا صبح تو اتاق راه رفت...
×××
احمق! احمق! احمق! این کلمه ای بود که مغزم در هر صدم ثانیه بهم نسبت می داد. احمق! دو روزه دم خونه اش کشیک میدی که چی؟ قلبم می گفت: که قیافه اش رو ببینم. که چی؟ که بفهمم اون هم می تونه بشکنه. که چی؟ که دلم خنک بشه. که چی؟ آروم میشم. واقعا؟ نمی دونم.
دو روز بود جلو در خونه اش منتظر بودم اعلامیه اش بیاد و من با چشم های خودم ببینم که به دستش می رسه.حدود بیست و پنج روز از روزی که ازشون شکایت کردیم گذشته بود. احضاریه برای من فرستاده شد تهران. زمان دادگاه رو تعیین کرده بودم. باید همین روزها هم به دست رکسانا می رسید. اومده بودم خودم ببینم. احمقانه بود می تونستم بیاستم تا خبرم کنند ولی اومده بودم.
اولین روز که تو ماشین با یک عینک دودی و بزرگ نشسته بودم رو یادم نمیره. از خونه که بیرون اومد. یک لجظه فکر کردم چند سال پیشه. الان میاد سوار میشه میرسونمش دانشگاه! مثل همون موقع بود. با مانتو مشکی و مقنعه ی سرمه ای و شلوار جین ابی. ترکیب محبوبش. چهره ی بی حوصله و خواب الود اول صبحش. چشم های حق به جانبش. و قدم های محکمش. این ها همون چیز هایی بود که وقتی اون روز پرید جلوی ماشینم دیدم. البته قیافه اش خواب آلود نبود. بیشتر وحشت زده بود.یک چیز دیگه هم فرق می کرد. خستگی بیش از حدی که تو حرکاتش موج می زد.
داشت راهش رو می رفت که کیفش از رو شونه اش سر خورد افتاد. خنده ام گرفت. همون قدر که محکم و سرتق بود دست و پا چلفتی هم بود. وقتی دیدمش تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده. من احمق کسی که زندگیم رو نابود کرد رو دوست داشتم. با همه بی معرفتی هاش. دروغ هاش. فریب هاش با همه بلاهایی که سر زندگی و احساس من آورد دوستش داشتم. ولی حاضر نبودم به هیچ قیمتی از انتقامم بگذرم. خودم هم می دونستم به یک دلیل. مانی!
زندگیم رو نابود کردی رکاسنا. نابودت می کنم.
همون طور نشسته بودم تو ماشین کم کم داشت چرتم می گرفت. نزدیک های غروب بود. مانی یک ساعت پیش اومده بود خونه. رکسانا هم که کلا از خونه خارج نشده بود. چقدر وقتی مانی نامرد رو دیدم حرص خوردم. دلم می خواست پیاده بشم گردنش رو بشکنم. چی این از من سر بود؟ داشتم کم کم نا امید می شدم که بالاخر صدای دلنشین موتوری که دور روز بود منتظرش بودم به گوش رسید. پیک! موتور سیکلت جلو خونه ی ویلایی با در سفید ایستاد و زنگ زد. لعنتی الان مانی میاد دم در. چه بهتر! بالاخره در باز شد. چهره ی منتظر مانی. حرکات پیک. چشم های متعجبش که تو احظاریه تند تند جست و جو می کرد. امضای سرسری ای که رو دفتر پیک زد...چشم هام این صحنه ها رو میدیدند. باورم نمیشد! تو دلم عروسی بود. قیافه اش دیدنی بود. حیف زوم دوربین موبایلم خراب بود. مانی که امضا کرد دیگه نیاستادم گازش رو گرفتم و با نهایت سرعت کوچه رو ترک کردم.
×××
سرم سنگین بود. دهنم خشک شده بود. عذاب وجدان داشتم. پلک های بهم چسبیده ام رو به زور باز کردم. خشایار رو دیدم که پشت به من و رو به آیینه مشغول ور رفتن با اون چهارتا شوید رو سرش بود. یادش به خیر قدیما که رکسانا بهم نگفته بود موی کوتاه بهت میاد من هم هر روز صبح تو آیینه یک قوطی ژل رو موهام خالی می کردم که رو پیشونیم بخوابه. دیشب خوابش رو دیده بودم. چهره اش مثل چند سال پیش شیطون شده بود.... مغزم فعال شد و مچ قلبم رو گرفت. سریع از جام بلند شدم. تو یک حرکت ناگهانی که خشایار هم حسش کرد. برگشت سمتم و با تعحب ابرو بالا انداخت.
- خیر باشه...کابوس دیدی.
از جام بلند شدم و با صدای گرفته سلام کردم.
- علیک سلام. ساعت
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمان خوانها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 99- رمان مستی برای شراب گران قیمت , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , دنیای رمان , رمان زخم دل (قسمت سیزدهم) - سرای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51429

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا