تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل چهاردهم)



دو ماه بعد...
روز خوبی نبود. از صبحش که شروع شد معلوم بود. خواب موندم نون های تو جانونی کپک زده بودند. گوشیم شارژ کافی نداشت و نگرانم می کرد. وقتی از خونه رفتم بیرون کلید رو جا گذاشتم و در کمال ناباوری متوجه شدم ماشینم خرابه.
آژانس تا یک ربع ماشین نداشت من هم که دیرم شده بود پیاده راه افتادم همین که رسیدم اوتوبوس رفت با بدبختی تاکسی گرفتم و کلی هم پیاده شدم. وقتی به جلوی در شرکت رسیدم یک نفس عمیق کشیدم. خدا امروز رو به خیر کنه. خدا رو شکر دادگاه ندارم. داشتم به سمت ساختمون می رفتم که یک نفر صدام کرد...
- آقای فارس منش؟
برگشتم عقب و یک دختر لاغر و خسته با شونه های افتاده رو دیدم. پای چشم های سرخش مثل همه ی این مدت گود افتاده بود. رنگش پریده و زرد بود. پاهای خسته اش این احساس رو بهت القا می کرد که هر لحظه ممکه بخوره زمین. چون زانو هاش تحمل وزنش رو ندارند. شونه هاش افتاده بودند و نگاه ملتمسش رو من بود. دختری که تنها شباهتش با رکسانا ی من شلوار یخی و مانتوی مشکی و شال سرمه ای بود. با تعجب به سمتش رفتم.
- رکسانا...
- کمکم کن خواهش می کنم.
نتونستم سرش داد و بیداد کنم. دلم براش سوخت. دستم رو پشتش گذاشتم و به سمت ساختمون راهنماییش کردم.
- بیا بریم بالا.
خوش بختانه آسانسور سالم بود وگرنه فکر کنم مجبور می شدم وسط های راه کولش کنم. وارد آسانسور که شدیم سریع رفت یک گوشه و تکیه داد. شوکه شده بودم. هیچی ازش نمونده بود. خدایا تقصیر من بود! در آسان سور که باز شد منتظر موندم تا خارج بشه لبخندی زد و با شونه های افتاده تکیه اش رو از دیوار آسانسور برداشت و به سمت دفترم رفت. در رو باز کردم خانم فتوت پشت میزش بود با دیدن من و اون تعجب کرد ایستاد و سلام کرد. جوابش رو دادم. یک زن جوون رو یک مبل تو سالن نشسته بود بابت تاخیرم عذر خواستم و رو به رکسانا گفتم:
- من باید به کار این خانم رسیدگی کنم بعد به حرفت گوش میدم خب؟
سرش رو تکون داد و به سمت کاناپه سه نفره تو سالن رفت و روش نشست. من هم اون خانم رو به اتاقم راهنمایی کردم. یادم نیست کارش چی بود فقط یادمه تا می تونستم سریع انجام دادم. اونقدر فکرم درگیر رکسانا بود که اصلا نفهمیدم چه طوری کار هاش رو راست و ریست کردم و فرستادمش رفت بعد هم خودم از اتاق رفتم بیرون و به رکسانا گفتم بیاد داخل.اومد و آروم رو مبل دو نفره رو به روی میزم نشست. رفتم کنارش نشستم و به چشم های بی فروغش که نگاهم نمی کردند خیره شدم و پرسیدم :
- چی شده رکسانا؟ تو تنهایی این جا چی کار می کنی؟ مانی چرا باهات نمیاد؟
- اومده بود. دو هفته بیشتر نتونست بمونه. برگشت.
- تو چرا باهاش نرفتی؟
- به همون دلیلی که اومده بودم.
پیشونیش رو به دست هاش تکیه داد و ادامه داد:
- یک هفته بعد از رفتن رها و خشایار انقدر غر زدم و گریه زاری کردم که مانی دو هفته مرخصی گرفت آوردم تهران. هر روز می رفتم دم خونه اش وقتی رها رو می برد بیرون از دور میدیدمش. مانی بعد از دو هفته رفت ولی هر کاری کرد من باهاش برنگشتم. حالا هم...
گریه اش گرفت. با دستش صورتش رو پوشند. مچ دست هاش رو گرفتم و اون ها رو پایین آوردم.
- حالا چی؟
- خشایار فهمید. یک ماهه که فهمیده همین هفته پیش اومد سراغم بهم گفت می خواد با رها از ایران بره.
سرش رو با عجز به پشتی مبل تکیه داد و چشم هاش رو بست.
- اگر بره من رسما می میرم...همه امید من اینه که یک دقیقه از دور ببینمش چرا همون هم می خواد ازم بگیره؟
با ناباوری گفتم:
- رکسانا تو دو ماهه خونه زندگیت رو ول کردی اومدی این جا تا دو دقیقه رها رو ببینی؟ تا کی می خواستی ادامه بدی؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- کدوم خونه زندگی؟ زندگی هم مگه برام مونده؟ نباید ببرتش. من میمیرم...
جلوش زانو زدم و دست هاش رو که مدام یا رو صورتش بودند یا تو هوا تکون می خوردند رو گرفتم و گفتم:
- ببین رکسانا تو نمی تونی تا آخر عمرت اون رو از دور بپای. باهاش کنار بیا. رها الان پیش پدر خودشه و من بهت قول میدم که خوش بخت میشه فراموش کن و بچسب به زندگیت.
- تو می تونی کسی رو که بابا صدا می زد فراموش کنی؟ کسی که سه سال بزرگش کردی؟
سری تکون دادم و گفتم:- چاره ی دیگه ای نداری. اگر بخواد رها رو ببره کسی نمی تونه جلوش رو بگیره.
- من بهش تعهد کتبی میدم که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت خودم رو به رها نشون ندم فقط تو باهاش حرف بزن بگو رها رو نبره...خواهش می کنم...
طاقت نداشتم این طوری ببینمش. من رکسانای سرتق رو می شناختم. دختر مغروری که بهم تیکه می خنداخت. اذیتم می کرد باهام دعوا می کرد می رفت رو اعصابم. نه این رکسانای ضعیف و شکننده که به التماس افتاده و راحت داره جلوی من گریه می کنه. با این آدم غریبه بودم. برای این که آرومش کنم گفتم:
- باشه...باشه من باهاش حرف می زنم. ولی تو هم بدون این که برای خودت ساختی زندگی نیست. باید به خودت بیای.
تا گفتم باهاش حرف می زنمم چشم هاش برق زدند. هق هقش رو قطع کرد و گفت:
- واقعا ممنونم. نمی دونی چه لطفی در حقم میکنی.
از ذوقش بلند شد ایستاد. رو به روش ایستادم و گفتم:
- فقط قسمت اول حرفم رو گرفتی..
با فین فین گفت:
- ببین من یکم زمان نیاز دارم که خوب بشم. فقط می خوام ته دلم مطمئن بشم که هر وقت دلم براش تنگ شد می تونم ببینمش.
سری تکون دادم و گفتم:
- باهاش حرف می زنم ولی قول نمی دم که قانعش کنم.
لبخندی زد و گفت:
- مرسی.
×××
اون روز بعد از رفتن رکسانا به خشایار زنگ زدم گفتم میام ببینمش. گفت که عصری خونه است. من هم برنامه هام رو درست گردم و طرف های ساعت 5 رفتم خونه اش. خونه که چه عرض کنم کم از کاخ بابام نداشت. از حیاط باغ مانندش گذشتم و وارد شدم صدای جیغ و داد های رها از تو سالن می اومد داشت یک کارتون میدید و قهرمان داستان رو تشویق می کرد. تو این دو ماه بعضی اوقات بهشون سر می زدم و برای رها اسباب بازی ای چیزی می بردم. خشایار می گفت بی قراری می کنه و رکسانا رو می خواد.
رها با دیدنم دوید سمتم. بغلش کردم و گونه اش رو بوسیدم.
- سلام عمو...
- سلام عمو جون... چه طوری خوش گل؟
- خوبم.
- چی کار می کردی.
- سیندرلا سه رو میدیدم.
- مگه سه هم داره؟
- آره....بابا خیلی وقته...
خندیدم و با صدای خشایار که بهم سلام می کرد همون طور که جوابش رو میدادم رها رو گذاشتم پایین تا بره سراغ کارتونش رها به سمت تلویزیون دیود.
خشایار- رها انقدر ندو بابا.
- چشم.
باهام دست داد و گفت:
- راه گم کردی؟
- چند وقته سرم شلوغ بود.
- چه طوری؟
- بد نیستم.
با اشاره ای به رها گفتم:
- هنوز عمو صدات می کنه؟
- تازگی ها بهش گفتم بابا صدام کنه. عادت نداره هنوز از دهنش می پره عمو. ولی عادت می کنه.
- نپرسید چرا؟
- چرا چی؟
- چرا باید بابا صدات کنه...
- یک سوال هایی کرد. من هم یک جواب سر بالا بهش دادم...کم کم یادش میره.
سرم رو تکون دادم.
- چرا وایستادی. بیا بریم...
جلوتر از من به سمت پذیرایی راه افتاد. دنبالش رفتم. رو دو تا مبل کنار هم نشستیم.
- چای می خوری؟
- نه ممنون.
- قهوه؟
کف دست هام رو روی هم گذاشتم و گفتم:
- اومدم باهات حرف بزنم.
ابرو بالا داد و گفت:
- راجع به چی؟
- راسته که می خوای از ایران بری؟
چینی به پیشونی انداخت و به مبل تکیه داد.
- فکر می کردم رکسانا زودتر از این ها بهت بگه.
- راسته؟
- آره... فکر کردم اونجا مادرم هست. محیط شاد تره. برای رها و آینده اش هم بهتره. هرچی هم از رکسانا دورتر باشه خیال من هم راحت تره.
- ولی این طوری دیگه رکسانا نمی تونه رها رو ببینه.
چشم هاش رو ریز کرد و گفت:
- تو می دونستی از دور میاد می بینتش؟
- نه...امروز فهمیدم.
- خب...الان از دوره پس فردا که فیلش یاد هندستون کرد اومد جلو چی؟ وقتی رها عقل رس شد و احتیاج به مادر پیدا کرد اومد جلو مخش رو زد چی؟ من حوصله جنجال ندارم. محیط اونجا هم برای رشد رها بهتره. تصمیمم قطعیه فقط منتظر پاسپورت و ویزای رها ام.
- رکسانا داغون میشه.
پوفی کشید و از جاش بلند شد.
- فرهاد این رکسانا کیه که انقدر سنگش رو به سینه میزنی.
- مهم نیست چه نسبتی با من داره. اون یک آدمه و من دارم آب شدنش رو می بینم.
چشم هاش رو ریز کرد:
- پس چرا کمکم کردی؟
سرم رو انداختم پایین.
- اون موقع داغ بودم نفهمیدم می خواستم تلافی یک کینه قدیمی رو در بیارم ولی حالا دارم میبینم این خیلی براش زیاد بود. فکرش رو هم نمی کردم انقدر به رها وابسطه باشه. رکسانا به خاطر اون بچه زنده است.
سری تکون داد و دوباره سر جاش نشست.
- برام مهم نیست. اون سه سال از من مخفی کرد که یک دختر دارم.
- به نظرت می تونست پیدات کنه؟
- اون پولم رو بهم برگردوند می دونست که به دستم می رسه می تونست یک نامه هم همراهش بفرسه نه؟ شاید می تونستم مادر بچه ام رو هم نجات بدم. هیچ وقت به خاطر این عمل خودخواهانه اش نمی بخشمش.
پوزخندی زدم و گفتم:
- اون هم تو رو به خاطر کاری که با زندگی دوستش و اون کردی نمی بخشه.
- راست میگی. من و اون از هم کینه داشتیم و داریم و خواهیم داشت...
- پس تصمیمت قطعیه؟
- آره. فکر کنم تا دو ماه دیگه رفتنی ام.
سرم رو تکون دادم. این طور که معلوم بود کاری از دست من بر نمی اومد

چند لحظه به سکوت گذشت تا این که خشایار پرسید:
- راستش رو بگو فرهاد...چرا انقدر هوای رکسانا رو داری؟
- به قول خودت اگر داشتم به تو کمک نمی کردم.
- ولی الان داره دلت براش می سوزه...اومدی این جا و از من می خوای کاری رو انجام ندم که خودت هم باور داری درسته. اون کیه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- یک زمانی دوستش داشتم.
خندید و رو مبل لم داد
- تابلو...خودم می دونستم. ولی ظاهرا هنوز هم دوستش داری...
سرم رو تکون دادم با خنده گفتم:
- عمرا...
- چرا...
- نه...
- اگر نداشتی الان این جا نبودی..
- من فقط دلم براش می سوزه.
- دل آدم بی خودی برای کسی نمی سوزه. هنوز هم یک حس هایی بهش داری. باور کن.
باز نفس های عمیقم شروع شدند. شونه بالا انداختم و گفتم:
- رکسانا زنیه که تقریبا من رو کشت...چرا باید حسی بهش داشته باشم؟؟
- این ما نیستیم که انتخاب می کنیم چه حسی به کی داشته باشیم. این حس هان که ما رو انتخاب می کنند. من عاشق رها شدم و هنوز هم نمی دونم عاشق چیش شدم. تو می دونی؟
- اوایل فکر می کردم شبیه مادرمه. ولی بعدا فهمیدم خیلی فرق داره...خیلی قوی تره...خیلی هم بی احساس تر.
خندید و گفت:
- قبول دارم خیلی بی احساسه.
فکر کردم و گفتم:
- شاید هم ما درکش نمی کنیم...
- یعنی چی؟
- یعنی اگر بی احساس بود به خاطر رها انقدر داغون نمی شد.
شونه بالا انداخت: شاید.
- می دونی فکر می کنم هنوز هم درست نمی شناسمش...حس می کنم حس می کنم تمام سعیم اینه از یادم ببرمش تا یک جوری این طوری ازش انتقام بگیرم ولی اون همیشه تو فکرمه.
- تو قلبت چی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- خیلی وقته به قلبم فکر نمی کنم.
- اگر به رکسانا فکر می کنی یعنی به قلبت هم فکر می کنی.
گنگ نگاهش کردم که شونه بالا انداخت و گفت:
- هرچند نمی تونم باور کنم کسی رکسانا رو دوست داشته باشه ولی تجربه ثابت کرده زن ها بیش از شش ماه تو فکر مرد ها نمی مونند. بعد از شش ماه یا کاملا فراموش می شن...یا میرن تو قلبشون.
یک لحظه نگاهش کردم بعد بلند زدم زیر خنده. یک سیب مصنوعی جلو دستش تو ظرف بود برش داشت پرت کرد طرفم. رو هوا گرفتمش و به خندیدنم ادامه دادم.
- کوفت...چی خنده داره.
- به ما نمی خوری آخه.
از جاش بلند شد و گفت:- پاشو مرد گنده سی سالته هنوز ادا فیلم ها رو در میاری؟
از جام بلند شدم و دنبالش راه افتادم:
- به قول رکسانا زنا سن خودشون رو کم نشون میدن ولی مردا نه. به خاطر این که اصلا بزرگ نمیشن.
یکهو برگشت طرفم و یک بشکن تو هوا زد.
- دیدی...
یک لحظه ساکت شدم و به چیزی که گفتم فکر کردم. اصلا نفهمیدم چه طوری یادش افتادم. سرم رو با خنده تکون دادم. خودم هم باورم نمیشد. خشایار هم صلاح دید زیاد کشش نده. در حالی که به آشپزخونه می رفت گفت:
- ناگت می خوری یا فیله؟
دنبالش رفتم و گفتم:
- هر شب همین ها رو دارید؟
- نه بعضی شب ها تخم مرغ و املت هم میزنیم.
- ناهار چی؟
- برای ناهار یک خانمه میاد آشپزی می کنه.
- خب برای شبتون نمی ذاره؟
- چرا ولی این دختره لوس من وعده ی شام و ناهارشون باید متفاوت باشه از غذای تکراری خوشش نمیاد.
خندیدیم و به رها نگاه کردیم که جلوی تلویزیون بپر بپر می کرد.
- انگار توش ویبره کار گذاشتن...
سری تکون داد و پرسید:
- آخر کدومش رو می خوری؟
- من...هیچی...قربانت دیگه برم هزار تا کار دارم.
- کجا بری...تازه اومدی..
- نه دیگه. چند تا پرونده دارم باید سرو سامونشون بدم.
- باشه...
- من رو در جریان کار ها بذار دیگه. کمکی خواستی هم حساب کن.
- باشه قربانت.
به سمت رها رفتم بعد از کلی ماچ و بوسه و قول جهت خریدن یک عروسک باربی خوش گل از کاخ تجملی رادان بیرون زدم. ماشینم که خراب بود ولی حوصله آژانس رو نداشتم ترجیح می دادم راه برم و به این فکر کنم که چه طوری رکسانا رو برای برگشتن به روال عادی زندگی قانع کنم. از مانی که بخاری بلند نمیشد.

×××
چند روزی بود حالم بدجور گرفته بود. مدام داشتم فکر می کردم یا به حرف های رکسانا یا خشایار یا آینده ی رها یا پرونده های بی سر و ته موکل هام و دادگاه های تموم نشدنی. و این وسط یک حس افسردگی شدید هم داشتم. مدام می نشستم یک گوشه و به یک جا خیره می شدم و می رفتم تو فکر... کارم به آرامبخش رسیده بود. شب ها خواب های بی سر و ته میدیدم. مدام چهره ی خسته و گریان رکسانا جلو چشم هام رژه می رفت. این وسط سوال های پژمان و دخالت های بی موردش هم رو نرو بود. خلاصه اوضاع ببلشو و نا به سامونی رو میگذروندم. این اوضاع دقیقا از وقتی شروع شد که خشایار تماس گرفت و گفت کار هاش درست شده و تا یک ماه دیگه پرواز داره. همش با خودم فکر می کردم چی به سر اون دختر لاغر و رنجور که جای رکسانا رو گرفته بود میومد. اصلا ازش خبر نداشتم. شماره تلفنی که ازش داشتم خاموش بود. نمی دونستم اصلا تهرانه هنوز یا رفته.
یک روز سرد اواخر آذر بود که تلفن زنگ خورد و ابهامم برطرف شد. پنج شنبه بود و من مثل همیشه بی کار و بی حوصله به سریال های آبکی فارسی وان رو اورده بودم. حالم از همشون بهم می خورد ولی می نشستم نگاه می کردم! تلفن که زنگ خورد بر خلاف همیشه خوش حال بودم حتی اگر فریبرز هم بود اشکل نداشت یک دعوا و جنجال می تونست از اون وضع و سکوت خفقان آور خونه که فقط تلویزیون می شکستش بهتر باشه. تازه می فهمیدم خشایار چرا میگه از وقتی رها رو گرفته زندگیش از این رو به اون رو شده. رها سر و صدا و شادی اون کاخ متروک بود.
- بله؟
- سلام.
نیازی نبود برای شناختن صدای دشمنم فکر کنم.
- سلام...
- خوبی؟
- به لطف شما...
آهی کشید و گفت:
- زنگ زدم باهات حرف بزنم...
خدایا این با کدوم آی کیو دکتر شده بود؟
- راستش وقتی زنگ بزنی کاری جز حرف زدن ازت بر نمیاد.
پوزخندی زد و گفت:
- منظور حرف مهم و جدیه.
- آهان...میشنوم.
- می دونی که خشایار یک ماه دیگه میره نه؟
- آره خب...
- رکسانا داره داغون میشه.
پس رکسانا پیشش بود آخیش خیالم راحت شد. نگرانش بودم. نمی خواستم این رو بفهمه نمی خواستم رکسانا یک لحظه هم فکر کنه که بهش فکر می کنم. قلبم گفت: نه که خیلی بی ربط فکر می کنه...بعد یاد حرف های خشایار افتادم. داشتم حرف های اون رو پیش خودم دوره می کردم که صدای مانی به خودم آورد.
- الو...فرهاد.
- بله؟
- کجایی؟
- همین جا...میگی من چی کار کنم؟
- من یک ماهه به زور رکسانا رو این جا نگه داشتم. نمی دونم از کجا فهمیده می خواد بچه رو ببره. فقط الان تنها کاری که می کنه التماس به منه برای فهمیدن ساعت پروازشون. می خواد رها رو ببینه.
- خشایار نمیذاره .
- از کجا می دونی؟
قبلا از خشایار پرسیده بودم گفته بود به هیچ وجه نمیذاره رها رو ببینند حتی اگر آخرین دیدارشون باشه. گفته بود حوصله ی بهانه های دوباره ی رها رو نداره اون تازه بهش عادت کرده. ولی نمی خواستم به مانی بگم که از خشایار پرسیدم.
- خب حق داره...اون بچه تازه داره با شرایط کنار میاد و این مسافرت رو می پذیره. با دیدن رکسانا ممکنه دوباره بهانه گیری کنه و حتی نخواد با خشایار بره.
مانی با عصبانیت و صدایی که کمی بالا رفته بود گفت:
- آخه برای چی عذابش میدید وقتی می دونید دلش رکسانا رو می خواد.
- مانی اون بچه است و فقط مادرش رو می خواد.
چند لحظه ساکت شد و بعد گفت:
- به هر حال من وظیفه ام دونستم بهت بگم. پس فردا رکسانا راهی تیمارستان شد نگید چرا. حداقل بذارید از دور ببندش یعنی اون هیچ سهمی از سه سال مادری برای یک بچه نداره؟ گوش هات رو باز کن فرهاد اگر بلایی سر رکانا بیاد من اول از چشم اون خشایار نامرد میبینم بعد از تو ی نامرد تر....
و گوشی رو قطع کرد. چه عصبی! یک مرد عصبی با یک زن افسرده که بچه اشون رو دو ماهه ازشون گرفتند. چه خانواده ی خوش بختی! داشتم به حرف رکسانا که می گفت به من خوش بختی نیمده پی می بردم...
×××

 

نزدیک به چهار هفته از اون روز گذشت. تلفن رکسانا همچنان خاموش بود و من ازش بی خبر. خشایار هم که قاطعانه دنبال کار هاش بود. بلیطش رو هم گرفت. بی قراری های رها کم شده بود کمتر یاد رکسانا می کرد. مانی هم دو بار دیگه تماس گرفت و بعد بیاخیال شد. نمی تونستم به خشایار خیانت کنم و ساعت پرواز رو بهشون بگم. می دونستم چقدر پرت کردن هواس رها و تحمل بی قراری هاش براش سخته. فقط من این وسط با خودم درگیر بودم. از خودم بدم میومد. خودم می دونستم چه مرگمه. ولی نمی خواستم قبول کنم. دلم می خواست صبح که از خواب بلند میشم فراموش کنم که خواب زنی رو دیدم که خودش الان شوهر داره. زنی که سه چهار سال پیش من رو خرد کرد. نمی خواستم....
ولی از این هم مثل خیلی چیز های دیگه نمی تونستم فرار کنم. این رو وقتی فهمیدم که مانی باهام تماس گرفت و گفت رکسانا بی خبر بلیط گرفته اومده تهران. و نیم ساعت بعدش زنگ خونه ام به صدا در اومد. یک کاپشن رو تی شرتم پوشیدم و به حیاط رفتم آیفن دیروز سوخته بود. در رو که باز کردم با چهره ی خیس و خسته ی رکسانا که زیر بارون تو سرما خودش رو لای کاپشنش پیچیده بود و می لرزید مواجه شدم. از جلو در کنار رفتم تا بیاد داخل. سریع اومد تو و جلوتر از من به سمت ساختمون دوید. رفتم دنبالش از پله ها که بالا رفتیم در رو براش باز کردم و رفتیم داخل. کاپشن خیسش رو ازش گرفتم. و آویزون کردم همون طور که به سمت اتاقم می رفتم شروع کردم به سرزنش.
- دییونه پیاده اومدی تا اینجا؟ آخه این چه کاری بود؟ بی خبر بلند شدی اومدی که چی؟ می دونی مانی بدبخت چقدر نگران بود؟ اون گوشی لامذهبت هم که خاموشه.
یک حوله از تو قفسه برداشتم از شانسش دیروز از رنگش خوشم اومده بود و خریده بودمش.نودبود.حوله رو به دستش دادم و گفتم:
- خوشت میاد از غیب شدن نه؟
لبخند تلخی زد و حوله رو روی صورت و گردن خیسش کشید. پوفی کشیدم و رو کاناپه ولو شدم.
- موهات رو هم خشک کن.
دست برد شال خیش رو در آورد و کنار کاپشنش آویزون کرد همون طور که موهاش رو باز می کرد گفت:
- خشایار کی میره؟
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و با چشم های بسته گفتم:
- تلفنی جوابت رو ندادم معنیش این نیست که بیای اینجا بهت میگم.
روی مبل رو به روم نشست.
- خواهش می کنم ازت....حق منه یک بار دیگه رها رو ببینم.
- بر فرض هم که یک بار دیگه دیدیش. چی عوض میشه.
لجوجنه گفت:
- برای من عوض میشه.
- متاسفم رکسانا خشایار ازم خواسته بهت نگم.
- تو خواسته ی اون قاتل جانی رو به من ترجیح میدی؟
کمی به سمتش خم شدم و گفتم:
- اصلا اون قاتل جانی...تو چی هستی؟ یک آدم که قلب اطرافیانش رو میشکونه. فقط به خاطر این که به هدفش برسه؟ که فکر می کنه هدف وسیله رو توجیه می کنه؟ تو می دونی بعد از رفتنت چی شد؟ تا حالا از خودت پرسیدی شیرین کجاست؟ پدرام چرا سراغت رو نمیگیره. من تو عروسیشون بودم و نگاه منتظر شیرین رو میدیدم که به جای خالی تو توی مجلس خیره بود. پدرام برای من تعریف می کرد که سر کلاس رفتن بدون تو چقدر برای شیرین عذابه. بعد از تو حتی رفتن به کلبه ی مادرم هم برام سخت شده. تو چی؟ رفتی با کسی که می خواستی ازدواج کردی. یک زندگی راحت برا خودت درست کردی رها رو از دست دادی ولی دخترش رو نگه داشتی در حالی که می دونستی اون بچه پدر داره...و حالا که اون رو ازت گرفتن باز اومدی پیش من...نمی دونم چه جوری روت میشه.
فقط نگاهم می کرد هیچی نمی گفت. یک لحظه از جاش بلند شد و رفت سمت کاپشنش.
- کجا؟
جوابم رو نداد. کاپشنش رو پوشید. رفتم سمتش و قبل از این که شالش رو برداره اون رو برداشتم.
- میگم کجا؟
- اون رو بده به من.
- جواب من رو بده رکسانا...
- من هیچ جوابی ندارم بدم. مغز من الان هیچی نمی فهمه و واقعا رمق توضیح راجع به گذشته رو ندارم چون نمی خوام آینده ام رو از دست بدم. الان فقط به یک چیز می تونم فکر کنم اون هم رهاست. اگر ساعت پروازش رو بهم نمیگی خودم میرم دنبالش... ببینم اگر رها من رو ببینه باز هم با بابا جونش میره یا نه. هیچ کس هم نمی تونه جلوم رو بگیره اگر تا الان نرفتم به خاطر راحتی خود رها بود ولی شما ها دیگه شورش رو در آوردید. دیدن رها از دور خواسته ی زیادیه؟
و دستش رو بلند کرد شال رو بگیره که دستم رو کشیدم عقب و گفتم:
- باشه...باشه تو آروم باش...من بهت میگم.
- بچه خر نکن تو رو خدا اون شال رو بده به من.
- کجا می خوای بری تو این بارون؟ اصلا آدرس خونه خشایار رو بلدی؟
- از زیر سنگ هم شده تا شب پیداش می کنم. حق نداره این کار رو با من بکنه.
بغض کرده بود ولی نمی خواست گریه کنه. پس رکسانا هنوز نمرده بود! هنوز رگه هایی از سماجت تو چشم هاش موج می زد. همون طور که شال دستم بود رفتم سمت اتاق و شال رو گذاتشم داخل و اومدم بیرون و در رو قفل کردم. آهی کشید و چشم هاش رو بست.
- می دونی که اگر بخوام برم سر لخت هم شده میرم.
- آره می دونم.
- پس انقدر انرژی من و خودت رو هدر نده.
رو مبل نشستم و با آرامش گفتم:
- پروازش امشبه. ساعت هفت.
سریع چشمش چرخید سمت ساعت.
- الان ساعت پنجه!
- آره.
- تو هم نمیری؟
- من کجا برم؟ دیروز باهاشون خداحافظی کردم.
- واقعا که....همه ی این مدت که من داشتم جلز ولز می کردم می دونستی پروازش امشبه؟
- آره. و می دونم که سر لخت تو فرودگاه راهت نمیدن اون ها الان باید تو سالن فرودگاه خمینی باشند.
تکیه اش رو به دیوار داد. اشک هاش آروم رو گونه های سردش لغزیدند.
- خواهش می کنم من رو ببر ببینمش. التماست می کنم هر کار بخوای می کنم فقط بذار یک بار دیگه از دور ببینمش. آخه توقع زیادیه؟
هق هقش بلند شد دستش رو رو دهنش گذاشت و سر خورد پایین. نشست رو
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , عاشقان رمان , دنیای رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51428

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا