تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل اول)


به نام آفریننده ی پاکی ها...
مقدمه:
دنیا شبیه یک بازیه با مهره های بیشمار. مهره هایی که همه تلاش دارند تا در این بازی بمانند.گاهی با عدالت. گاهی با تقلب. آن ها می خواهند زنده باشند در حالی که نمی دانند:
زندگی یعنی امید
یعنی عشق
یعنی از خود گذشتگی
اگر امیدوار و عاشق و از خودگذشته بودی بدان که زنده ای.
ما آدم ها تو زندگی به خاطر خیلی چیز ها و خیلی کس ها خیلی کار ها انجام میدیم. کار هایی که بدون کوچکترین توقع و از روی عشق اند و ما عاشقانه آن ها را برای کسانی که عاشقشان هستیم انجام می دهیم.
«به خاطر رها» داستانی از فداکاری ها و عشق های خالصانه است. عشق های واقعی آدم ها به یکدیگر.داستان از خودگذشتگی ها غم ها،شادی ها،عشق ها، حسرت ها، سختی ها و شیرینی های زندگیست که در زندگی همه ی آدم ها وجود دارند و بی سواد تحصیل کرده و فقیر و ثروتمند نمی شناستد.فقط نوع آن ها با یکدیگر فرق دارد.
«به خاطر رها» داستان دو دوست است که به خاطر یکدیگر زنده اند و به خاطر یکدیگر...
***
نمی دونستم ساعت چنده ولی می دونستم وقت بیدار شدن و دانشگاه رفتنه. اصلا حالش رو نداشتم. دیشب تا دیروقت با بچه ها رفته بودیم پاساژگردی و بعدش هم شام. وقتی رسیدم خونه، رها خواب بود. گفته بود کار دارد و نمیاد. یک لحظه به حالش غبطه خوردم حتما حسابی خوابیده. داشت بیدارم می کرد.
- رکی. بلند شو. دیرمون شد.
بی خیال رها بالش رو روی سرم گذاشتم و خوابیدم. چند لحظه بعد بالش از روی سرم برداشته شد و موجی از سرما بدنم رو در بر گرفت. مثل فنر سیخ سر جام نشستم. دندون هام به هم می خوردند. با قهقهه ی رها به خودم اومدم. در حالی که پارچ خالی آب رو تو هوا تکون می داد می خندید و می گفت:
- میمیری مثل آدم بلند شی؟
تازه فهمیدم چی کار کرده. بلند شدم و دنبالش کردم. اون هم جیغ کشان در رفت.
- نشونت میدم آدم کیه. تو مثل آدم بیدار کن. یک بار که با آب یخ بیدارت کردم از سرما دندون هات بهم خورد می فهمی. وایسا.
پنج دقیقه دنبالش کردم و خونه رو بهم ریختیم که یک هو ایستادم سر جام و عطسه جانانه ای کردم.رها خنده کنان به آشپزخانه رفت و لحظه ای بعد یک ورق قرص ادالت کلد در بغلم فرود آمد.
- بگیر بخور تا کار دست خودم و خودت ندادی.
قرص رو خوردم و در حالی که برای رها خط و نشان می کشیدم که تلافی می کنم به سمت اتاقم رفتم و حاضر شدم. بیرون که اومدم طبق معمول رها حاضر و مرتب ایستاده بود و منتظر من بود.می دونست صبح ها اشتها ندارم ولی برای این که مخم کار کند یک ساندویچ برام حاضر می کرد.ساندویچ رو از روی میز برداشتم و رفتم جلو در تا کفش هام رو بپوشم که یکی زد پس کله ام.
- آخ...چته تو اول صبحی اون از بیدار کردنت این از بدرقه ات.
- صد دفعه نگفتم کفش هات رو بذار تو جا کفشی؟ چرا اینقدر تو شلخته ای آخه.
- برو بابا تو هم. مثل این مامان های غرغرو می مونی.
هاله ای از غم صورت جفتمون رو پوشوند. خودم هم خوب می دونستم که این غرغر ها و گیر های مادرانه اش را دوست دارم و بهشون نیاز دارم ولی با این حال عادت داشتم بهش بگم ننه پیرزن. رها هم در حالی که از من رو می گرفت و غرغر کنان پله ها رو پایین می رفت گفت:
- از تو شلخته تر خودتی. کفش هاش رو همین طوری شوت میکنه میره. بابا تو دختری ناسلامتی....
صداش رو دیگه واضح نمی شنیدم. کفش هام رو پوشیدم و در رو قفل کردم و رفتم پایین. همراه رها راه افتادیم سمت ایستگاه. تو راه هرطوری بود از دلش در آوردم. همیشه همین طور بود. قهر ها و دعوا های من و رها پنج دقیقه هم طول نمی کشید.
×××
با لمس دستی روی شونه ام چشم هام رو باز کردم. تازه فهمیدم روی کتاب خوابم برده. سر بلند کردم رها بود.پرسیدم:
- چیه؟
انگشت اشاره اش رو گذاشت رو لب هاش. نگاهی به اطراف انداختم تازه فهمیدم تو کتابخونه ایم. وای تو کتابخونه خوابم برده بود. رها کنارم نشست و آروم گفت:
- تو باز جای گرم پیدا کردی؟
- وای اونقدر خوابم میاد جون رها که تو فریزر هم بذاریم می خوابم.
- بلند شو بریم خونه بخواب نمی خواد تو فریزر بخوابی. کار من تموم شد.
بلند شدم و کتابی رو که صرفا جهت وقت پرکنی گرفته بودم سرجاش گذاشتم. رها کتابخونه کار داشت من هم مجبور شدم منتظرش بمونم. با هم به خونه برگشتیم ولی من طبق معمول همین که از محیط دانشگاه دور شده بودم خواب از سرم پریده بود. رفتم تو اتاقم و یک آهنگ گذاشتم. اول اتاق رو خوب مرتب کردم و کردمش یک دسته گل. بعد هم رفتم بیرون و مانتو و روسری از روی جا لباسی برداشتم. رها با تعجب نگاهم کرد:
- کجا؟
- بغالی سر کوچه.
- چی می خواهی؟
- سی دی خام و یکم قاقالی لی و خرت و پرت.
- خرت و پرت همون تنقلات خودمونه دیگه.
- آره خانم ادبی.
و در حالی که کفش هام رو می پوشیدم ادامه دادم- از شیرین یک فیلم با حال گرفتم امشب بشینیم ببینیم.
در رو باز کردم و از تو راهرو گفتم:
- کاری نداری؟
- مگه تو خوابت نمی اومد.
در حالی که در رو می بستم گفتم:
- اون موقع تو دانشگاه بودیم آدم خوابش می گرفت.
قبل از این که در رو کاملا ببندم صدای آهش رو شنیدم بلند زدم زیر خنده. ولی سریع جلوی دهنم رو با دست گرفت تا از نصیحت های مادرانه و البته عهد بوقی همسایه پاینی راجع به نجابت و سر به زیری و ساکتی دختر جماعت در امان باشم.از خونه زدم بیرون و رفتم از سوپر سر کوچه چیز هایی که لازم داشتم رو خریدم. بعد هم در حالی که کیسه های خرید تو دستم تاب می خوردند. عین دختر بچه ها با اون کفش های کتونی در حالی که با هر قدم خودم رو به چپ و راست متمایل می کردم به خونه برگشتم. در رو با کلید باز کردم و با سر و صدا گفتم:
- رها؟...خانم آزاد؟...بیداری؟ خانم معلم...ننه پیرزن...مامان خانم غرغرو... من خونه ام...
بعد هم کفش ها رو بدون دخالت دست در آوردم و هر کدوم رو به یک طرف شوت کردم همون موقع رها از اتاقش بیرون اومد برای این که کفش هام رو نبینه سریع در رو بستم.انگار می مردم بذارمشون تو جا کفشی. همون طور که به سمتم می اومد گفت:
- به جای این همه حرف ها می تونستی بگی سلام.
و در حالی که خرید ها رو از دستم می گرفت تو چشمام نگاه کرد و گفت:
- عین بچه ی آدم. البته اگه می دونی چیه.
با ژست خاصی دستی به چتری هام که همیشه فرق کج رو صورتم ریخته بود کشیدم و گفتم:
- می دونی عزیزم. برای ما فرشته ها کلاس آدم شناسی نذاشتن شرمنده.
و در حالی که مانتوم رو در می اوردم ادامه دادم:
- البته اگر خانم آزاد امر کنند می گم بذارند ها...
رها با چشم های ریز شده نگاهم کرد و بعد انگار تازه یادش اومده باشه گفت:
- کفش هات رو کی گذاشتی تو جاکفشی؟
رنگم پرید. یعنی می دونستم پریده!
- خب...راستش من ساعت نگرفتم خانم معلم فقط گفته بودی بذار نگفته بودی ساعت بزن. اصلا می خواهی کارت بکشم؟
رها خرید ها رو گذاشت رو زمین و رفت سمت در. چشم هام رو بستم و گوش هام رو گرفتم تا صدای جیغش رو نشنوم ولی کاش می تونستم حس لامسه ام رو هم خاموش کنم. با حس دردی روی سرم چشم هام رو باز کردم. رها لنگه دمپاییش رو زده بود تو سرم.
- ای بابا نمیگی مرگ مغزی میشم.
رها دست هاش رو رو به آسمون بلند کرد و گفت:
- الهییییی. زودتر انشالله من راحت شم از دستت.
بعد هم در رو بست و دنبالم گذاشت. من هم در حالی که از خنده ریسه می رفتم از دستش در رفتم. از روی مبل و میز و هر چی جلوم بود بالا می رفتم و از روش می پریدم. آخر هم در رفتم تو اتاق و رفتم پشت در و بستمش رها از اون ور هول می داد و من از این ور آخرش هم اون پیروز شد. پریدم رو تخت و بالش رو سپر سر و صورتم ساختم. رها هم اومد یک بالش دیگه برداشت و زد به پهلوم من هم بالش که دستم بود رو زدم تو سرش. یکی اون می زد یکی من. آخرش هم یک بالش خورد تو دماغ من که عصبی شدم و بالشم رو ول کردم و سعی کردم بالش رها رو از دستش در بیارم ولی محکم گرفته بودش. اونقدر من کشیدم و اون کشید تا آخر درز های بالش شکافت و سر تا پامون پر از پر شد. هر دو فقط با دهان باز همدیگه رو نگاه می کردیم. بعد از چند ثانیه دو تایی غش کردیم از خنده و افتادیم رو تخت پوشیده از پر. از زور خنده نمی تونستم حرف بزنم و حتی فحشش بدم.
- ای...خدا ...خفت کنه...رها. مثل مرغ شدیم.
- مرغ خودتی...من شبیه فرشته ها شدم.
- اوووه یک دسته گل هم برای خودت سفارش بده سر راه.فرشته نه مرغ هوا.
نیم ساعت بعد دعوا سر این بود که کی پر ها رو جمع کنه.در حالی که هنوز تو موهام پر از پر بود دست به کمر ایستاده بودم و می گفتم:
- تو اگر با بالش من رو نمی زدی این طوری نمی شد.
- می خواستی نیای تو اتاق.
- می خواستی دنبال من نکنی.
- می خواستی کفش هات رو بذاری تو جا کفشی.
خنده ام گرفته بود عین بچه ها بحث می کردیم.
- باشه باشه تسلیم. من میرم کفش هام رو می ذارم تو جا کفشی تو هم این جا رو تمیز کن.
- من موندم تو این همه هوش رو از کی به ارث بردی.
- معلومه بابام.
- بیچاره بابات کجاش خنگ بود رکسی...
خلاصه بعد از کلی بحث بی نتیجه با هم دست به کار شدیم. بعد از انجام همه ی کار ها نشستیم پای تلویزیون و سه چهار تا فیلم رو تا صبح نشستیم یک جا دیدم.فکر کنم یک کیلو تخمه هم خوردیم همزمان. نزدیک های صبح بود که با شکم های باد کرده و ظرف های پر پوست تخمه به خواب رفتیم.

 
دستم رو آهسته از دور میله باز کردم و به سمت کیفم بردم. سعی داشتم یک دستی طوری که تعادلم هم بهم نخوره زیپ کیفم رو باز کنم. با کلی کلنجار رفتن موفق شدم. حالا قسمت سخت کار بود یعنی پیدا کردن بلیط.همانطور که یک دستی در اعماق کیف گل و گشادم دنبال چهارتا بلیط بودم، روی نوک پام بلند شدم و از روی سر انبوهی از آدم ها که میدان دیدم رو مسدود کرده بودند نگاهی به بیرون انداختم. وای نزدیک ایستگاه بودیم.سرانجام دستم جسم کوچک کاغذی را لمس کرد آن را بیرون کشیدم سه تا بلیط مچاله شده ی چسبیده به هم. آه از نهادم برخاست. یکی کم بود. با آرنج ضربه ای به پهلوی رها که پشتم ایستاده بود و بیخیال دور و بر رو دید می زد زدم. برگشت و گنگ نگاهم کرد کلم رو به سمتش متمایل کردم:
- رها بلیط داری؟ یکی کم دارم.
با خونسردی ذاتی اش گفت:
- آره بیا.
و در عرض پنج ثانیه دست برد و زیپ کوچک کنار کیفش را باز کرد و یک بلیط سفید و تمیز تا نخورده را کف دستم گذاشت. چشم هام چهارتا شد. خجالت کشیدم بلیط هام رو ببینه برای همین پشت به اون ایستادم و بیشتر به میله چسبیدم و بلیط تمیز رها رو روی سه تا بلیط مچاله شده ی خودم گذاشتم. همون موقع اوتوبوس ترمز کرد و جمعیت موج خورد. به رها گفتم زود باش و راه افتادم. همون طور که مواظب بودیم کسی چیزی ازمون نزنه برای خودمون راه باز کردیم و از اتوبوس پریدیم بیرون.بلیط ها رو تحویل دادم و همراه رها حرکت کردیم. باید یک مسیری رو پیاده می رفتیم.کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:
- آخیش. تو این اوتوبوس آدم نمی تونه نفس بکشه. وقتی میاد بیرون دلش می خواد پشتک بزنه.
رها فقط لبخند زد.
- میگم تو فکت درد میگیره اینقدر حرف میزنی.
خندید.
- رها لالی؟
بیشتر خندید- چی بگم من مثل تو در چرت و پرت بافی استعداد ندارم.
پوفی کردم و با نوک کفشم تکه سنگی را شوت کردم.
- رکسی؟
- کوفت و رکسی. اسم من رو درست صدا کن این صد دفعه.
- اووو حالا انگار چه اسم تحفه ای هم داره.
- پَ نَ پَ. اسم با ابهت تر از اسم دختر داریوش بزرگ از کجا می خوای پیدا کنی؟
- خیلی خب حالا.رکسانا خانم؟
- جانم عزیزم؟
- امروز می خوام برم پیش ساره تا ببینم چه کاری برام در نظر گرفته.
نگرانی بر قلبم چنگ انداخت. با تمام وجودم امیدوار بودم رها کار گیرش بیاد تا مجبور نباشیم از ساره کمک بگیریم. ساره ختر بدی نبود ولی مطمئن بودم کاری که می خواد به رها پیشنهاد بده کار هرکسی نیست یعنی مثل کار هایی که ما دنبالشیم نیست. اصلا نمیشه بهش گفت شغل. یک جور راه کسب درآمد محسوب میشه تا شغل.
- مطمئنی؟
- آره.
- ولی رها...
- این تنها راهه رکسانا...اگه این کار رو نکنم به گدایی میفتیم.
- خب تو یک هفته به من وقت بده. یک کاری پیدا میشه.
- کاری که من تو چند ماه نتونستم پیدا کنم رو چه جوری می خوای تو یک هفته پیدا کنی؟حاضری بری بشی نظافت چی؟
- تو از کجا می دونی؟ شاید نظافت چی بودن شرف داشته باشه به کاری که ساره می خواد بگه.
- حالا بریم ببینیم چی میشه.من که اصلا نمی دونم چی می خواد. فقط گفت اگر نیاز داشتم برم پیشش.
همون موقع به دانشگاه رسیدیم. با هم وارد شدیم و به سمت دانشکده راه افتادیم.وقتی به کلاس رسیدیم نایی تو پاهام نمونده بود روی صندلی ولو شدم.همیشه زود از پیاده روی خسته می شدم و چند تا آنتراکت وسط پیاده روی هام به خودم می دادم. رها هم خانومانه کنارم نشست و پاش رو روی پای دیگرش انداخت و جزوه اش رو باز کرد. واقعا وقتی منشش رو می دیدم دلیل این همه توجه رو بهش می فهمیدم. واقعا خانم و ملیح بود. آدم کیف می کرد وقتی نگاهش می کرد.برعکس من. اثری از لطافت و ظرافت دخترونه در من دیده نمی شد. همون موقع شیرین، دختر شوخ و شلوغ تر از من که از دوست های نزدیک دانشگاهمون بود وارد شد. رابطه مون با دوست های دانشگاه به دانشگاه و برنامه های آخر هفته که می رفتیم کوه یا گردش ختم می شد. هرگز باهاشون از خانواده و این که کجا زندگی می کنیم حرفی نمی زدیم پای هیچ کدومم به خونمون باز نشده بود. ترم سوم معماری بودیم و بی صبرانه منتظر بودیم درسمون تموم بشه تا در به در دنبال کار هایی که ربطی به رشتمون نداره نگردیم.شیرین روی صندلی کنار من نشست و نیومده شروع کرد:
- به به رفقای بستان گلستان چه خبرها؟
- باز تو سلامت رو خوردی شیرین عقل؟
شیرین قهقهه ای سر داد و گفت:
- کوچکتر به بزرگتر سلام می کنه.
و بعد بی توجه به این مکالمه رو به رها گفت:
- چی شده خانم آزاد؟ دستگیر شدی؟
رها نگاهی به او انداخت و مثل همیشه فقط لبخند زد و اروم گفت: چیزی نیست.
- باشه باشه من فضولی نمی کنم ولی میشه به عنوان دو تا گوش روم حساب کردها!
آرنجم در پهلوش فرود آمد.
- تا در هست حاجت به دیوار نیست. تا من رو داره گوش های تو رو می خواد چی کار؟
- خب گفتم شاید حرف هاش زیاد باشه بیام کمکت.
تا ورود استاد من و شیرین چرت و پرت گفتیم و رها ساکت بود. می دونستم داره به امروز و ساره فکر می کند. کل کلاس رو هم فکرش مشغول بود. شک دارم چیزی از درس فهمیده باشد.کلاس که تموم شد از جاش بلند شد و گفت:
- رکسان من میرم دیگه.
منظورش رو فهمیدم:
- بذار منم بیام.
- نه باید تنها حرف بزنم.
شیرین پرید وسط: کجا می خواد بره.
نگاهش کردم که فهمید باز فضولی کرده. می دونست من و رها یک چیز های خصوصی با هم داریم و فکر می کرد چون دوست قدیمی ایم این طوریه.نمی دونست ما با هم زندگی می کنیم. رها سری تکان داد و از کلاس خارج شد. بدون این که کیف و کلاسورم رو جمع کنم دنبالش رفتم و بازوش رو گرفتم:
- رها نرو. به خدا یک راهی پیدا میشه.
- ای بابا رکسان این همه حساسیت برای چیه فوقش کارش خوب نبود قبول نمی کنم.
- قول بده.
- که چی.
- که اگر خوب نبود قبول نکنی و احساسی تصمیم نگیری.
- باشه بابا قول میدم.
و بی حوصله بازوش رو آزاد کرد و رفت. هرگز رها رو اینطور عصبی و آشفته ندیده بودم. ساره رو یکی از پسر ها به شیرین و ما معرفی کرده بود. ترم 3 عمران بود. نمی دونم چه طوری ولی یک بار کار یکی رو راه انداخته بود. اون طور که فهمیده بودم پدرش از کارخونه دار ها و آدم های با نفوذ شهر بود و به خوبی می دونستم که آمار هر کی رو بخواد راحت در میاره. به کلاس برگشتم و بی حوصله وسایلم رو داخل کیفم ریختم. بی خود نبود هیچ وقت هیچی رو در زمان مناسب پیدا نمی کردم. شیرین در حالی که حرکات نگران و تا حدی عصبی من را نظاره می کرد گفت:
- من تو کافی شاپ با پدرام قرار دارم.
نگاهش کردم. پدرام دوسالی از ما بزرگ تر بود و هم رشتمون بود. از همون اول هم گیر داده بود به شیرین. آخر هم رفت خواستگاریش و نامزد شدند. برخلاف همیشه که کلی سر به سرش می ذاشتم و می گفتم باید صداتون رو ضبط کنی بیاری به تجربیات من اضافه شهٰ بی حوصله زیر لب گفتم:
- خوش باشین.
و از کلاس بیرون زدم. تنها فکری که تو کله ام بود این بود که نذارم رها دست به این کار بزنه. بی خودی خودم رو دلداری می دادم که کار بدی نیست ولی ته دلم حس بدی به ساره داشتم نمی دونم چرا. باید خودم دست به کار می شدم.از اولین چیزی که به ذهنم رسید صفحه ی نیازمندی ها بود. تا اون روز مثل رها دنبال کار نبودم. یعنی رها اصرار داشت یک چیزی پس انداز کنیم برای همین می خواست کار کنه وگرنه عموم هر ماه برامون پول می فرستاد. حس می کردم رها نمی خواست زیر دین کسی باشه ولی درک نمی کرد که عموم سرپرست ماست و خودش قبول کرده.رها رو خوب می شناختم. متکی به نفس. می دونستم زده به سیم آخر و اگه تو کار پیشنهادی ساره پول خوبی باشه قبول می کنه. به دکه ی روبه روی دانشگاه رفتم. ماشالله صفی بود ها. مثل این که آمار بیکار ها زیاد بود. کارم احمقانه بود مطمئنا رها بار ها و بار ها صفحه ی نیازمندی ها رو ورق زده بود ولی دلم می خواست منم سعی کنم. شاید شغلی که به نظر رها مناسب نبوده رو من بتونم بهش تن بدم. برخلاف رها برای من کار عار نبود حاضر بودم هر کاری بکنم. هر کاری که به گدایی شرف داشته باشه.یک ربعی تو صف معطل شدم. روزنامه رو گرفتم و همون گوشه ایستادم و نگاهی سرسری بهش انداختم.چند دقیقه بعد سرم روبلند کردم و رها رو دیدم که با قیافه ای آشفته تر از چند دقیقه پیش داره از دانشگاه بیرون میاد. نگاه جست و جو گرش نشون می داد دنبال منه. گوشیم رو در آوردم وای باز سایلنت بود و هفت تا میسد کال از رها داشتم. بی هوا سریع به سمتش رفتم تا بهش بگم اینجام. وسط خیابون داد زدم:
- اینجام رها...
ولی باصدای جیغش که می گفت مواظب باش نیم متر پریدم عقب و بعدش صدای ترمز وحشتناک ماشین شاسی بلندی برق از سرم پروند. شوکه شده بودم.برای چند لحظه فقط زل زدن بودم به اون و فکر می کردم الان داره از پشت عینک ریبنش با تحقیر نگاهم می کنه. پسر قد بلندی که از سر و وضعش معلوم بود پولش از پارو بالا میره پیاده شد و با ژست خاصی عینک دودی اش رو برداشت و گفت:
- خانم حواست کجاست؟
دلم می خواست سرش داد بزنم پسره ی پر رو با اون سرعت میاد و نزدیک بود من رو بکشه اون وقت طلب هم داره خواستم جوابش رو بدم که با دیدن همهمه ای که جلوی دانشگاهپیش اومده بود ناخودآگاه اون رو فراموش کردم و به اون سمت رفتم. خدایا چی میدیدم. رها در حالی که چهره اش از درد در هم فشرده شده بود روی زمین افتاده بود و بقیه دورش رو گرفته بودند. کنارشون زدم و کنار رها زانو زدم.
- رها...رها چی شدی؟
یکی در جوابم گفت: ظاهرا قلبشه.
- رها مشکل قلبی نداشته
سپس رو به جمعیت گفتم:
- چرا ایستادید من رو نگاه می کنید؟ یکی کمک کنه ببریمش بیمارستان.
همه یکهو به تکاپو افتادند مثل عروسک کوکی هایی که تازه یکی کوکشون کرده بود. دختر ها کمک کردن و رها رو تو یک ماشین گذاشتیم خودم هم سوار شدم ماشین یکی از هم کلاسی هام به اسم شیدا بود.نامزدش،علی هم همراهیمون کرد تا رسیدن به بیمارستان هزار بار مردم و زنده شدم. رها درد داشت و به زور به هوش بود. وقتی رسیدیم بیمارستان تقریبا یک بدن بی جون بود که نبض داشت.سریع رها رو روی تخت خوابوندند و بردند. حالم خراب بود اصلا نفهمیدم کجا بردنش. مدام دستم رو سرم بود و راه می رفتم. شیدا سعی داشت آرومم کنه ولی نمی شد. نمی دونم چند تا لیوان آب قند به خوردم دادند فقط می دونم که با تمام وجود دعا می کردم رها چیزیش نشه. رها...رها...همه کس من رها...گریه نمی کردم. بیشتر شوکه بودم تا ناراحت. رها...سر و مر و گنده. همین امروز صبح طبق معمول برای این که بیدارم کنه روی سرم آب ریخت. امروز صبح کلی باهام دعوا کرد که چرا اینقدر شلخته ام. دیروز طبق معمول گفت اگه کفش هام رو نذارم تو جا کفشی پرتشون میکنه بیرون. قرار بود امروز بذارمشون تو جا کفشی...وای رها بیا بریم خونه باید کفش هام رو بندازی بیرون. یک هو بی اختیار از جام بلند شدم که برم دنبال رها و بریم خونه که ناگهان از هوش رفتم و دیگه هیچی نفهمیدم...
 
اسمم رکساناست.رکسانا مسیحا.اسمم رو دوست دارم. یک اسم تاریخی و به قول شیرین با ابهت ولی دلم می خواست مثل رها اسمم ساده باشه. یک اسمی که همه هی خلاصه اش نکنند. رکسی رکی. رکسان. رک رک. یا چه می دونم هزار تا اسم دیگه. ولی من دلم می خواست رکسانا باشم. مامانم خدابیامرز عاشق اسمم بود. مامان. چقدر دلتنگش بودم. چقدر دلم می خواست برم پیشش. چقدر بی معرفت بودن. هم اون و هم مامان رها. رفتند و ما رو گذاشتند. من و رها همسایه بودیم و رفیق گرمابه و گلستان هم. خیلی صمیمی بودیم. خانواده هامون هم همین طور. رها تک فرزند بود ولی من یک برادر داشتم که خدا اونم ازم گرفت.اسمش کارن بود. هیچ وقت یادم نمیره. یک حادثه ی وحشتناک تو چالوس. خانواده ی من و رها. ماشین ما رفت ته دره و ماشین رها اینا خورد به کوه. من تو ماشین اونا بودم. خیر سرمون می خواستیم همه با هم برای تعطیلات عید بریم شمال. من و رها که عقب ماشین بودیم جون سالم به در بردیم ولی خانواده هامون...همه نابود شدند.رها هیچ کس رو نداشت جز یک عمه ی پیر و مریض که صلاحیت نگهداری از اون رو نداشت. برا همین می خواستند بفرستنش پرورشگاه. منم که عمه و دایی نداشتم. خاله ام هنوز ازدواج نکرده بود و خارج از کشور زندگی می کرد. اصلا درست قیافه اش رو یادم نمیاد.فقط یک عمو داشتم که همسرش از بیماری کلیه رنج می برد. وقتی پونزده سالم بود اون هم فوت شد. عمو هم که جز من کسی رو نداشت سرپرستی من و سپس به اصرار من رها رو قبول کرد و خودش رو وقف ما کرد.خصوصا بعد از فوت زنش هر کار تونست برامون کرد. بعد از مدتی هم خونه اش رو به ما بخشید و خودش رفت تا بقیه ی عمرش رو در مالزی بگذرونه.در واقع براش کار پیش اومد و رفت. الان ما نوزده ساله ایم و یک سالی هست که مستقل شدیم و میبینیم که بدون کار زندگی نمی گذرد."
صدای شیرین من رو از افکارم بیرون کشید
- رکی؟ کجایی؟ بلندشو باید بریم بیمارستان.
دفترم رو بستم و بلند شدم. نمی دونم چرا دلم می خواست یک چیزی بنویسم تا آروم بشم.همیشه همین طور بود. نوشتن آرومم می کرد. پدرم نویسنده بود و رها معتقد بود من ژنش رو دارم. اون روز رها مرخص می شد. باید می رفتیم بیمارستان و میاوردیمش. بر خلاف میلم به اصرار رها، شیرین چند روزی رو که رها نبود پیش من موند. تو این یک هفته که رها تو سی سی یو بستری بود بدترین روز های عمرم رو گذروندم. دکتر می گفت شوک. می گفت قلبش از بچگی مورد داشته و اگر عمل نشه براش مشکل پیش میاد.رها. کسی که به ندرت یادمه حتی سرما خورده باشد دچار یک بیماری مادرزادی در عروق قلبش بود. عادت نداشتم مریض ببینمش.ولی چه طوری عملش می کردیم؟ما دو تا دختر تنها و دانشجو بودیم که
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , رمان به خاطر رها | Frost کاربر انجمن - نودهشتیا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , عاشقان رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51427

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا