تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل دوم)



يشانيم رو به شيشه ي سرد تكيه دادم و چشم هايم رو بستم. دوباره زير لب زمزمه كردم «چرا؟» چرا رها چيزي بهم نگفت مگه جز من كسي رو داشت. به چه حقي نذاشت من كمكش كنم. من احمق چرا شك نكردم؟ چقدر آسون گول خورده بودم. چقدر ساده اون نمايش احمقانه رو باور كرده بودم. اصلا اون ها براي چي حاضر شدند به خواسته ي رها تن بدن؟ خب مي رفتند يك دونه بي دردسرش رو مي گرفتند. چشم هام رو باز كردم. با ديدن رها بين اون دستگاه ها قلبم فشرده شد. دو روز بود كه خودم مرخص شده بودم ولي رها هنوز بستري بود. حالش اصلا خوب نبود. دكتر مي گفت خیلی شانس آوردیم سکته نکرده. ولي مشكل يكي دو تا نبود. پول يك طرف. بارداري رها هم يك طرف. هيچ وقت یادم نميره وقتي رفتم دفتر دكتر و اين خبر رو شنيدم چه حالي شدم. نزديك بود كار خودم هم به سي سي يو بكشه.دكتر مي گفت اگر شانس بياره بچه سالم به دنيا مياد و خودش رو هم بعد از تولد بچه عمل مي كنيم ولي اگر نياره هر دو ميميرند.بارداری برای کسی که مشکل قلبی داره یک چالش حساب میشه. دکتر می گفت می تونه نگهش داره. ولی من مطمئن نبودم نگه داشتنش درست باشه. اون بچه ی خشایار بود. بچه یا بهتر بگم جنینی كه عمرش به سه هفته هم نمي رسيد ولي رضايت رها شرط بود كه اون هم در حال حاضر نمي شد اصلا اين خبر رو بهش داد. ما فقط منتظر بوديم حالش بهتر شه.
اين وسط من نياز داشتم بانك مركزي رو خالي كنم تا از پس اين همه خرج بر بيام. حاضر نبودم اگر رها بخواد بچه رو نگه داره جلوش بیاستم. اصلا اگر بخواد بندازتش هم نمی ذاشتم. می دونستم نگه داشتنش درست نیست ولی نمی تونستم. وجدانم اجازه نمی داد یک موجود بیگناه رو بکشم.نهایتش این بود که سرپرستیش رو میدادیم به یکی دیگه. اما از طرفي نمي خواستم خشایار چيزي بفهمه و رها رو مجبور به سقط كند. بايد خودم خرجش رو مي دادم ولي چه جوري؟ من نه كار داشتم و نه پشتوانه. عمو هم خيلي هنر مي كرد پول دكتر رها رو مي داد بقيه اش چي؟ هرچي تو حساب پس اندازم بود داشت مي رفت براي خرج بيمارستان و دارو هاي رها. البته حسابی که عمو بعد از عقد یا بهتر بگم صیغه ی رها مجبور شد سریعا پرش کنه چون می دونست به زودی بهش محتاج میشم. خوشم میاد خوب میشناختم
با صداي پرستار به خودم اومدم.
- خانم دو دقيقه اتون شد يك ربع ها.
سري تكان دادم و از سي سي يو خارج شدم. خدا مي دونه چقدر التماس كردم تا گذاشتند چند دقيقه رها رو از پشت شيشه ببينم. بايد مي رفتم دانشگاه. چقدر دلم مي خواست نرم ولي غيبت هام زياد شده بود تنها اميدم به همين مدركي بود كه قرار بود چند سال ديگه بگيرم شايد مي تونستم از يكي پول قرض بگيرم و بعدا بهش پس بدم. تنها چيزي كه تو اون لحظه مي خواستم آژانس بود ولي تو خرجم مونده بودم عقل حكم مي كرد با اوتوبوس برم. بالاخره رسيدم. آذر بود و هوا يخبندون. به كلاس رفتم و كنار شوفاژ ايستادم شيرين با لبخند اومد كنارم.
- سلام. خوبي؟
-سلام مرسي. تو چه طوري؟
- اي ميگذره. رها چه طوره؟
- بهتر شده.دكتر ميگه احتمالا تا آخر هفته منتقلش مي كنند به بخش.
و پيش خودم حساب كردم و ديدم امروز يكشنبه است. چقدر تا آخر هفته مونده...
شیرین- خب خدا رو شكر.
يكم ديگه با شيرين حرف زديم. ديگه حتي حوصله ي اون رو هم نداشتم شيريني كه به اميد گفتن و خنديدن با اون ميومدم دانشگاه برام شده بود مايه ي اعصاب خردي. دلم مي خواست تنها باشم و فكر كنم. اصلا دلم مي خواست تو تنهايي خودم بمیرم تا نتونم به هيچي فكر كنم. داشتم ديوونه مي شدم. با اومدن استاد ساكت سر جا هامون نشستيم. اصلا حواسم نبود چي داره ميگه داشتم به پول خشایار فكر مي كردم كه هنوز تو حساب رها بود. نمي خواستم به اون پول دست بزنم ولي از طرفي خشایار باعث شد رها بيفته گوشه بيمارستان. از طرفي وقتي قرار نبود براي بچه اش پدري كند اون پول رو حق مسلم رها و بچه اش ميدونستم ولي پول به نظرم كثيف بود دلم نمي اومد اون رو خرج يك بچه ي بيگناه و پاك كنم. با صداي استاد به خودم اومدم.
- خانم مسیحا حواستون كجاست؟
گيج و منگ نگاهي به اطراف انداختم همه زل زده بودند به من. استاد عصبي بود اين رو از گوش هاي سرخش فهميدم. كچل بود و به راحتي ميشد گوش هاي سرخش رو ديد. زل زده بودم به كله ي كچل استاد و فكر مي كردم الان از برقش كور ميشم. چيزي براي گفتن نداشتم براي همين هم از كلاس بيرونم كرد. با كمال خونسردي بدون اين كه نگاهی به كسي بندازم از كلاس زدم بيرون. رفتم رو نيمكت هميشگيم نشستم. سهراب دو سه روزي بود كه نمي اومد. درگير كار هاي خواهرش بود. بهتر.حوصله ي دروغ بافي نداشتم. اصلا بايد همه چيز رو باهاش تموم مي كردم. من نمي تونستم اون رو خوش بخت كنم. معلوم نبود چه بلايي مي خواد سر رها و بچه اش بياد. امروز صبح زده بودم به سيم آخر حاضر بودم حتي دزدي كنم ولي رها زنده بمونه. ولي اگه اين طوري بود اگه وجدانم قبول مي كرد چرا اون شب با خشایار درگير شدم چرا تو دلم با رها قهر بودم. با اين كه بي نهايت نگرانش بودم ولي مي دونستم تا مدتي نمي تونم ببخشمش. حس مي كردم سيم كشي هام قاطي كرده. چشمام مي سوخت. سر خودم و غرورم داد زدم: بشكن ديگه لعنتي. فقط خودم صداي فريادم رو شنيدم. همون موقع هم بغضم شكست. بغضي كه نزديك به ده سال بود نگهش داشته بودم. حياط خلوت بود و من با صداي بلند گريه مي كردم. مامان و بابام رو مي خواستم. رها با يك بچه تو شكمش رو تخت سي سي يو بود. بچه اي كه قرار نبود طعم پدر داشتن رو بچشه. پولي هم براي نگه داشتن و بزرگ كردنش نداشتم هيچي خرج عمل رها هم بود و من يك دانشجوی يتيم پا در هوا كه جز رها هيچ كس رو نداشت بیش نبودم.
يكم كه گذشت حضور كسي رو پشت سرم حس كردم. بلند شدم و برگشتم. همون پسره بود كه مدام باهاش تصادف مي كردم. كاش همون روز اول زير ماشينش لهم مي كرد. داشت با ترحم نگاهم مي كرد. حق هم داشت اون چه مي دونست نداري چيه. چه مي دونست اين ور اون ور رفتن با اوتوبوس يعني چي. با تنفر نگاهش كردم.
-چيه؟ به چي زل زدي؟ آدم بدبخت نديدي؟
- چرا تا دلت بخواد ديدم.
- لابد تو فيلم ها.
- هم تو فيلم ها هم تو واقعيت.
- نه نديدي. بدبختي شماها نهايتا اينه كه به خاطر بدي آب و هوا سفر سانفرانسيسكوتون لغو بشه.
پوزخندي زد و گفت: ببين نه من راجع به دنياي تو مي دونم و نه تو راجع به دنياي من. پس بيا قضاوت نكنيم.
پوزخندي زدم و كيفمرو از رو نيمكت برداشتم. و راه در دانشگاه رو در پيش گرفتم.
- كجا؟
- به تو چه؟
- داشتم حرف مي زدم ها.كجا ميري؟
- قبرستون.
و به سرعت قدم هام افزودم. دنبالم نيمد.این اصلا تو اون خراب شده چی کار می کرد؟ تا اون جا که کشف کرده بودم دانشجوی دانشگاه ما نبود. خودم رو به يك تاكسي تلفني رسوندم و براي بهشت زهرا آژانس گرفتم.نمي دونم با چه جرعتي ولي اين كار رو كردم. پيش خودم گفتم بالاتر از سياهي كه رنگي نيست. من هم الان دارم وسط يك درياي سياه دست و پا مي زنم. تنها بودم. خيلي سخته كه آدم براي اين كه از تنهايي در بياد بره بهشت زهرا. وسط چند تا قبر دنبال همدم بگرده. به بهشت زهرا رسيديم. چند شاخه گل گرفتم و راه افتادم. پنج تا قبر با تاريخ وفات هاي يكسان كنار هم قرار داشتن. از راست به چپ، پدرم. مادرم، کارن و پدر و مادر رها زير خروار ها خاك خوابيده بودند. جلوي قبر مادرم نشستم و روي قبر هر كدوم يك شاخه گل قرار دادم.
- بي معرفت ها سفر تنها؟ مگه من و رها هم همسفر شما نبوديم پس چرا ما رو جا گذاشتيد؟ تازه يادتون افتاده رها رو ببريد؟ من چي؟ ياد من نيستيد. خنده ي تلخي كردم و رو به قبر کارن گفتم:
- داداشي نگاه كن. هنوز تاخير فاز دارم. بعد از ده سال تازه اومدم گله مي كنم كه چرا من رو نبرديد. دارم مي شكنم بابا. دخترت رو ببين. رکسانات رو ببين. همونم که می گفتی دیوار چینم ترک برداره نمی شکنه. ولی داره می شکنه بابا. خزون زده به زندگيش. ديگه جلوي باد هاي پاييز و برف زمستون طاقت نداره فقط دلش بابا و مامانش رو مي خواد. مي خوام بيام پيشتون بي معرفت ها چرا ما رو نبرديد؟
خم شدم و سرم رو گذاشتم رو سنگ مامان. تا مي تونستم گريه كردم. گريه مي كردم و از خدا مي خواستم كمكم كند. تازه داشتم مي فهميدم بي پدري يعني چي بي مادري يعني چي. در تمام اين مدت همه چيزم حاضر بود. عمو برام مثل بابا بود. درسته مادر نداشتم ولي وجود رها باعث مي شد كمتر حس تنهايي كنم ولي اون لحظه تنها بودم. يك تنها بي پناه كه بايد خودش پناه مي شد براي يك مادر و بچه اش. مادري كه عزيزترين كسش بود. تنها كسش بود. خدايا كاش كمكم كني.

پنفسم رو بيرون دادم و با عزم راسخ پا به دانشكده عمران گذاشتم.از راهروي شلوغ و پر رفت و آمدش مي گذشتم و دنبال كلاس مورد نظرم بودم. از ديروز كه شيرين لو داده بود ساره اين نون رو گذاشته تو كاسه ي رها ، مثل آب روي آتيش جوش مي زدم. فقط دلم مي خواست يك هفتير بردارم و اول ساره و بعد خودم رو خلاص كنم. باورم نمي شد رها چه راحت دروغ گفت كه قبول نكرده پس اون شب هم داشته به عاقبتش فكر مي كرده مطمئنا نمي دونسته به اين افتضاحيه.بالاخره رسيدم. كلاس شلوغ بود خيلي دلم مي خواست آبروش رو ببرم ولي آبروي خودم هم اون جوري مي رفت يك عده من رو مي شناختند از طرفي بحث آبروي رها هم بود. ساره نشسته بود وسط كلاس و با صداي بلند مي خنديد با اخم رفتم طرفش.
- ساره؟
- بله؟
- ميشه باهات حرف بزنم؟
- بگو.
- راجع به رهاست باز هم مي خواي اين جا بگم؟
از جاش بلند شد و از دوست هاش معذرت خواهي كرد با هم رفتيم تو حياط و در خلوت ترين نقطه اي كه در ديدرس هم نبود ايستاديم.
- چيه؟
- تو چه جوري تونستي به رها چنين پيشنهادي بدي؟
شوه بالا انداخت: يكي از دوست هاي بابام گفته بود اگر دختر خوب و محتاج سراغ دارم بهش معرفي كنم.
كنترلم رو از دست دادم و تقریبا داد زدم.
-رها گدا نيست مي فهمي؟
پوزخند تحقيرآميزي زد و گفت:
- پس چرا قبول كرد؟
حرصي شده بودم.
- والله منم نمي دونم هروقت از رو تخت سي سي يو بلند شد ازش بپرس
رنگش پريد: سي سي يو براي چي؟
- به خاطر نوني كه تو توي کاسه اش گذاشتي. اصلا تو به خودت نگفتي اين كار در شان رها نيست؟ اين همه دختر چرا رها؟
- خود خشایار خواست.
لبم رو محكم گاز گرفتم تا داد نزنم.
- ازت نمیگذرم ساره تو هم تو اشتباهي كه رها كرده سهيمي مگه تو دوستش نبودي؟
- به خدا خودش خواست. اونقدر گفت تا خشایار رو بهش معرفي كردم. رها هم گفت نمي خواد تو چيزي بدوني قرار بود يك صیغه ي سه ماهه باشه. پدر و مادرش مي خواستند برن ماموريت مي خواستند مطمئن بشن پاي دختر خيابوني به خونه شون باز نميشه.
-اون ها اگر پدر و مادرند بچه شون رو تربيت كنند. نه این كه دختر هاي مردم رو بازيچه كنند براي نياز هاي پسرشون. اصلا بحث من این نیست. دارم میگم تو به عنوان دوست رها حداقل باید من رو در جریان می ذاشتی.
پشتم رو به ساره كردم و رفتم سمت دانشگده واقعا نياز داشتم با يكي دعوا كنم. رها رو گير نياورده بودم سر ساره خالي كرده بودم.سرم بدجور کلاه رفته بود. فکر می کردم از مادر زاییده نشده کسی که بخواد رکسانا مسیحا رو دور بزنه ولی مثل این که این موجود تمام مدت زندگیم کنارم بوده. داشتم از این می سوختم باید سر یکی خالی می کردم. تازه فهميدم بي خودي رفتم سراغ ساره. شانه بالا انداختم و در دل گفتم: تقصير اونه.
***
- بگير بخور به خدا نصف شدي تو اين هفته.
- ولم كن شيرين اشتها ندارم.
شيرين كيك رو به زور جلوي دهانم گرفته بود و اصرار داشت يك گاز بزنم براي اين كه تو حياط آبرو ريزي نشه يك گاز زدم ولي بي خيال نشد و مجبورم كرد همش رو بخورم.
- اي خفه نشي شيرين. مامان ها هم مثل تو نيستند.
- خبر نداري از من بدترند.
- شايد. من كه درست يادم نيست.
چشمان شيرين غمگين شد خواست جو رو عوض كنه كه صداي مردانه اي رو از پشت سر شنيدم. برگشتم همون پسره بود كه چند بار نزديك بود من رو زير كند. به همين نام مي شناختمش. اسمش رو نمي دونستم. یعنی من که هیچی خاله سوسکه که همیشه شاخش هاش هواست هم نمی شناختش چه برسد به من. نگاهی به قدش کردم مجبور شدم سرم رو بالا بگیرم تا چشم هاش رو ببینم.
- بله؟
انگار خودش هم نمي دونست چي مي خواد بگه داشت دنبال كلمه اي مي گشت.
- راستش...اون روز رفتي...يكهو غيب شدي و من خب...
شيرين با استفهام نگاهم مي كرد. نگاهي به پسره انداختم. يك جورايي بود. بدم نمي اومد بشناسمش براي همين از شيرين خواستم تنهامون بذاره. بعد از رفتن شيرين همراه او رفتيم رو يك نيمكت نشستيم.اون شروع كرد.
- این چند باری که اومدم این جا مدام میبینمت. ولی فکر می کنم اصلا شروع خوبی باهات نداشتم.
- آره همش تصادف بود.
خنديد.نا خوداگاه نگاهم رفت سمت چال روي گونش و ياد رها افتادم. مثل هفته ي پيش ازش متنفر نبودم به نظرم يك جورايي خسته بود. خسته تر و شكسته تر از اوني كه بتونم ازش متنفر باشم. ولي باز هم حس خوبي بهش نداشتم. بچه پول دارِ زبون درازِ عقل کمِ پر روی بچه ننه ی...قبل از این که فرصت کنم بیشتر بهش بد و بیراه بگم گفت:
- من حتي اسمت رو هم نمي دونم.
بچه پررو انگار مراسم معرفی دعوتم کرده من نرفتم. خب نپرسیدی من که نمیشه هر کی رو تو خیابون دیدم برم خودم رو معرفی کنم بهش. با این حال بالاجبار گفتم:
- اسمم رکساناست.
- رکسانا.
قبل از این که بپرسه گفتم: اسم دختر داریوش دوم بوده.
لبخندي زد و گفت: مي دونم.
بخشكي شانس يك بار خواستم قبل از اين كه بپرسند بگم حالا اين مي دونه.ای خدا چرا اسم من مثل رها نیست که مردم بخوان تو فرهنگ لغتشون دنبال معنیش بگردن و بعد از سرچ نا موفق از من بپرسند؟ حالا این از کجا می دونه بهش نمی خوره خیلی اهل تاریخ باشه. خب معلومه لابد اسم يكي از دوست دخترهاش بوده. به نظرم از اون هاست كه هر روز با يكيه.اصلا نمي دونم چرا باهاش همكلام شده بودم داشتم مي رسيدم به مرحله ي فحش دادن به خودم كه گفت:
- اسم مادرم بود.
نيشگوني از خودم گرفتم باز زود قضاوت كرده بودم.
- بود؟
- وقتي شونزده سالم بود فوت شد.
- خدا رحمتشون كنه.
- خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه.
بي اختيار خنديدم. اخم كرد:
- چيش خنده داشت؟
- ببخشيد ها ولي اصلا اين طور رسمي حرف زدن نمياد بهتون.
لبخندي زد. تازه به حرفي كه زده بودم فكر كردم و خجالت كشيدم. باز مثل بچه ها هرچي ميومد تو ذهنم رو بروز داده بودم.
- من فرهادم.
- خوش وقتم.
- رشتت چيه؟
- معماري. ترم 3.
- من 5 حقوقم.
خب حالا فهمیدم خیلی بلدی. مگه من پرسیدم آخه. یکی نبود حالا به خودم بگه تو که داشتی تا دیروز می مردی از فضولی که ببینی این بابا کیه ها.
- حقوق؟ پس مال این جا نیستید.
- نه به خاطر یکی از اساتید میام. از دوست های خوانوادگی اند دوست صمیمیم هم این جا درس می خونه. راستش به عمران علاقه دارم ولی به خاطر یکسری مسائل خب... حقوق رو انتخاب کردم.راستش یک سال هم دانشجوی این جا بودم.
زرت پس آشنا داره میگم مثل چی سرش رو میندازه پایین میاد و میره هر وقت دلش می خواد اونجا پلاسه ها.همون طور که با نوک پام رو زمین ضرب گرفته بودم فکر کردم چقدر حرف میزنه. نه که حالا من خیلی بدم میومد راجع به این کشف نشده بدونم.حرفش که تموم شد فقط سرم رو تكون دادم حرفي براي گفتن نداشتم حتي بهانه اي برای اون جا نشستن نداشتم براي همين بلند شدم و گفتم:
- اگه اجازه بديد من...برم سر كلاسم. بابات اون روز هم معذرت مي خوام. خب نه با شما شروع خوبي داشتم نه اصلا روز خوبي داشتم. خداحافظ.
سري تكون داد و من رفتم سمت دانشكده. در تمام طول راهم به كلاس دنبال يك بهانه مي گشتم براي هم صحبت شدن با پسري كه نزديك بود چند بار من رو بكشه يا همون فرهاد!

بيمارستان خارج شدم. رها رو منتقل كرده بودند بخش. رفته بودم از دور ديده بودمش. اون روز اعصاب درست حسابي نداشتم نمي خواستم باهاش دعوا كنم تصميم گرفتم فردا بيام ملاقاتش. امروز هم براي اين كه تنبيه بشه و ديگه بهم دروغ نگه. داشتم مي رفتم سمت ايستگاه اوتوبوس كه متوجه شدم ماشين فرهاد پشت سرمه. دعواي اون روزش باهام اومد تو ذهنم...
اون روز از هميشه سرحالتر بودم سهراب دوباره داشت ميومد دانشگاه.كمتر احساس تنهايي مي كردم ولي باز هم وقتي فكر مي كردم همين روز ها بايد همه چيز رو تموم كنم غم عالم مي ريخت تو دلم. بعد از سهراب كلاس داشتم تو حياط داشتيم قدم مي زديم بايد مي رفت سركار و نمي تونست منتظرم بمونه. تو حياط ازم خداحافظي كرد و رفت به محض خارج شدنش فرهاد ظاهر شد كه چند وقتي بود زياد دور و بر من مي پلكيد.حضورش هم در دانشگاه پررنگ تر شده بود. همه مدام راجع بهش کنجکاوی می کردن. این که دانشجو نبود برای چی می اومد؟سري برايش تكان دادم و داشتم مي رفتم سمت كلاس كه صدام كرد:
- رکسانا وايسا.
ايستادم. كاش فاميليش رو مي دونستم و ضايعش مي كردم.
- كاري داريد با من؟
یکم من و من کرد و داشت چرت و پرت می بافید که گفتم:
- سریع تر من کار دارم
- راستش...چه طوري بگم من...دلم مي خواد بيشتر باهات آشنا بشم.
پر رو. یک مقدمه چینی ای چیزی. خل و چل یک کاره از راه رسیده میگه می خوام باهات آشنا بشم.از اول بايد مي دونستم اين براي چي اينقدر سر راه من سبز ميشه. فكر كرده فيلم هنديه اول با من تصادف كنه بعد با هم آشنا بشيم و عاشق هم بشيم. مسخره. راجع به من چي فكر كرده بود.
- من ضرورتي براي آشنايي بيشتر نمي بينم.
كارتي رو از جيبش در آورد و به دستم داد.
- شايد خواستي بيشتر فكر كني به هر حال من ازت خوشم مياد.
كارت رو با خشم جلوي چشم هاش پاره كردم و ريز ريز شده اش رو توي صورتش پرت كردم.
- من كوچكترين علاقه اي به ديدن روي مبارك شما ندارم چه برسه آشنايي بيشتر. لطف كنيد اين گفت و گو رو از تو مموري پاك كنيد آقاي مثلا محترم
عصبي بود ولي با خونسردي حرص دراري گفت:
- كاش از الانت فيلم مي گرفتم و فردا كه به پام افتادي نشونت مي دادم.
پوزخندي زدم و ازش دور شدم هر چي فحش بلد بودم در دل نثارش كردم بچه پررو خيلي از ريختش خوشم مياد مياد به من شماره هم ميده اون هم بعد از دو تا برخورد آبكي. بي جنبه. خدا رو شكر من قيافه ي آنچناني ندارم وگرنه همون روزي كه نزديك بود زيرم كنه شماره رو ميداد بچه خرپول پر رو.
با يادآوري صفاتي كه به فرهاد نسبت داده بودم لبخند پت و پهني اومد روي لبم. به ايستگاه رسيدم فرهاد هم ماشين رو نگه داشت. نگاهش نكردم. اوتوبوس اومد. سوار شدم. به زور خودم رو از ميان جمعيت رد كردم. جاي خالي نبود كنار پنجره ايستادم. ماشينش رو ديدم كه كنار اوتوبوس حركت مي كرد. توجهي نكردم. تا موقع رسيدن چشمام رو دوخته بودم به كفش هام و يك لحظه هم سرم رو بلند نكردم تا به طور اتفاقي هم چشمم بهش نيفته وقتي هم كه رسيديم پياده شدم و بليط رو دادم. انگار نه انگار كه فرهاد وجود داره راه افتادم سمت كوچمون. راه زيادي نبود. فرهاد هم پشت من ميومد. يك لحظه ترسيدم.پيش خودم گفتم اين جا خيابون اصليه برم تو كوچه چي كار كنم؟ خلوته اگر بلايي به سرم بیاره چي؟ ولي از اون جايي كه انتخاب ديگه اي نداشتم رفتم داخل كوچه و در كمال تعجب اون تا سر كوچه بيشتر نيومد. نفس راحتي كشيدم باز خوبه عقلش مي رسه فكر آبروي من رو مي كنه. با كليد سريع در آپارتمان رو باز كردم و رفتم داخل. خدا رو شكري به خير گذشت.
رفتم داخل. خونه اونقدر ساكت بود كه صداي قدم هام اكو پيدا مي كرد. دلم مي خواست رها باشه و بهم بگه شالت رو ننداز رو مبل. دلم ضعف رفت از گشنگي ولي وقتي رها نبود شاهانه ترين غذا براي من تخم مرغ بود. هميشه برنجم شفته مي شد. خورشتم ته مي گرفت. سيب زميني هام مي سوخت. ولي رها هميشه آشپزيش عالي بود. با بغض در يخچال رو باز كردم و يك تخم مرغ براي خودم سرخ كردم و به زور خوردمش تا معده ام سوراخ نشه بعد هم بي خيال سلامت دندان ها گشته و بدون مسواك افتادم رو تخت. فردا دانشگاه نداشتم و خيالم راحت بود مي خواستم برم ديدن رها. دلم براش تنگ شده بود كاش باهاش قهر نمي كردم ولي واقعا از دستش دلخور بودم. باز هم خشایار رو لعنت كردم و خوابيدم
***
به دسته گل بي ريخت توي دستم نگاهي انداختم. حيف پول. چه بد تزئينش كرده بود. ولي نه وقتش رو داشتم و نه پولش رو كه از يك جاي ديگه دسته گل بهتري بگيرم. به در بيمارستان رسيدم. شيرين جلوي در منتظرم بود. چه تيپي هم زده بود. دسته گل رو طرفش گرفتم.
- وااااي عزيزم مرسي ولي ولنتاين هنوز نرسيده ها.
-گم شو براي رهاست.
دسته گل رو انداخت تو بغلم.
- لياقتت همون رهاست. حالا چرا ميديش به من؟
- تو بده بهش.
-آها قهري؟
- اوهوم.
- قهر كردنشون هم به آدم نرفته. قهره بعد براش گل ميخره.
شيرين رو كه هنوز غر مي زد دنبال خودم كشيدم داخل. از حياط رد شديم و رفتيم داخل بيمارستان. به اتاق رها رفتيم آروم روي تخت دراز كشيده بود همين كه چشمش به ما افتاد لبخند قشنگي زد و با شوق گفت:
- اومديد؟
دلم كباب شد. بميرم كه تنها بودي از ديروز. شيرين با ذوق رفت جلو و گونه ي رها رو بوسيد.و من فقط گفتم:
- خوش حالم سالمي.
سرش رو پايين انداخت.
- مطمئني؟
نفسم رو با صدا بيرون دادم و در حالي كه مي گفتم« من ميرم دنبال دكتر» از اتاق خارج شدم. دلم مي خواست باهاش بهتر باشم. تقصير اون بيچاره كه نبود. ولي باز حق نداشت دروغ بگه. رفتم سراغ دكتر. مرد قد بلندي بود با موهاي جوگندمي من رو ياد بابا مي انداخت. با لبخند پدرانه اش مرا به دفترش راهنمایی کرد. یادمه مامان همیشه دلش می خواست من دکتر بشم ولی من چشمم به خون می افتاد حالم بد می شد. روی مبل چرم دفترش نشستم و با خودم فکر کردم چقدر راحته. دکتر هم پشت میزش نشست و با همان لبخندی که من یک عمر حسرتش رو داشتم نگاهم کرد:
- خب...دخترم. چه خبر ها؟
- خبر که... دست شماست دکتر. حال رها چه طوره؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- همون طور که پیش بینی کرده بودم بیماریش در حال پیشرفته. اگر عمل نشه. براش مشکل پیش میاد. ما خیلی شانس آوردیم که سکته نکرده.
- بهش گفتید داره مادر میشه؟
- نه. از اون جایی که رسما ازدواج نکرده فکر کردیم شاید براش شوک بزرگی باشد. خواستیم خودت بهش بگی.
سرم رو تکون دادم.
- می تونه بچه رو نگه داره؟
دکتر لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:
- اجازه بدید من یک توضیح مختصری از شرایط فعلی بدم. ببیند خانم مسیحا قلب رها ضعیفه. اون دچار یک بیماری مادرزادیه که من متعجبم چرا تا حالا اقدامی براش نشده. رها یکی از بیمار های نادریه که من در طول طبابتم داشتم. خیلی عجیبه که تا حالا علائم شدید نداشته. رها باید عمل بشه. هر چه زودتر بهتر و از اون جایی که بیمه شامل حال افراد سالم میشه و رها عضو اون دسته نیست هزینه ی درمانش خیلی بالاست.
-حالا تکلیف بچه اش چیه؟
- این که بدنش تا بیست سالگی بدون علائم خاصی دووم آو
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان به خاطر رها | Frost کاربر انجمن - نودهشتیا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمانی ها - 91-رمان به خاطر عشق - Blogfa , رمانی ها - 177-رمان قرعه به نام 3 نفر , رمانی ها - 181-رمان دختری به نام سیوا , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و سوم - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51426

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا