تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (ادامه ی فصل دوم)


- آی آی رکسانا خدا بگم چی کارت کنه درست بگیر دیگه.
- بابا دست من داره می شکنه.
- تو که همه سنگینیش رو انداختی طرف من.
- نه تو رو خدا بذار سنگینیش بیاد طرف من. بچه پر رو من زورم نصف توست.
بالاخره به اتاق رسیدیم و میز رو زمین گذاشتیم. مانی کمرش رو راست کرد و گفت:
- آی خدا. تموم شد.
- نگاش کن. یک میز بلند کرده. چقدر شما مرد ها جهودید.
مثل مادر مرده ها نگاهم کرد. زدم زیر خنده و رو قالیچه ی وسط اتاق ولو شدم. همون موقع رها در حالی که سیب سرخی را گاز می زد وارد شد.
- تموم شد؟
- بله سرورم.
- دستتون درد نکنه.
- فقط رخت خواب مونده برای روی تختت.
- ممنون ولی کاش آقا مانی اجازه می دادند کارگر می گرفتیم.
یک تیکه کاغذ رو زمین افتاده بود گلوله اش کردم و پرتش کردم سمت مانی که نیشش نمی دونم برا چی تا بنا گوش باز بود.
- این آقا مانی احساس هرکولی بهش دست داده فکر من رو هم نکرده. از این به بعد خواستی سوپرمن بازی در بیاری نگاه کن ببین شنلت گم نشده باشه.
مانی گلوگه ی کاغذی رو به سمت خودم پرت کرد.
- رکسان می دونستی با این اخلاقت شوهر گیرت نمیاد.
- تو برو به فکر خودت باش که خاله مجبور نباشه تدارک ببینه برای دبه.آخه قدت هم درازه دبه ی اندازه تو سخت گیر میاد.
- دبه که مخصوص دختر هاست.
- آره باید برای شما گونی ببافن عین کاه و ینجه بندازنتون گوشه انبار کاه.
یک هفته از اقامتمون در بابلسر می گذشت و شیرین وسایل رها رو برامون فرستاده بود. اون روز هم داشتیم می بردیمشون تو اتاق رها.همون موقع صدای خاله از پایین اومد و ما هم بلند شدیم رفتیم پیشش. برامون میوه پوست کنده بود.
- آخ جون نیروی کمکی. خاله کجایی این پسرت کشت ما رو من نمی دونم کارگر برای چی می فرستند؟
مانی- ای بابا چهارتا تیکه وسیله که کارگر نمی خواست. دیدی که خودمون بردیم.
- روت رو برم هی.
عین قحطی زده ها میوه ها رو زدیم تو رگ و بعد همراه رها رفتیم تا دکور اتاقش رو درست کنیم و رخت خواب بذاریم رو تختش. ساعت نزدیک دو بود که خاله صدامون کرد برای ناهار. کارمون هم همون موقع تموم شد. طبق معمول ناهار با جر و بحث و شوخی من و مانی و خنده های خاله و رها گذشت. بعد از ناهار جناب سوپر من رفت شارژ کنه یعنی بخوابه رها هم رفت برای من و خاله و خودش چای ریخت و روی رخت خواب جلو تلویزیون پیک نیک خونگی زدیم! یکم که گذشت خاله گفت:
- خب این هم از وسایل رها خانم. کار بعدی چیه؟
قندی از تو قندون برداشتم و گفتم:
- اممم. ثبت نام دانشگاه رو که انجام دادیم. وسایلش رو هم که انتقال دادیم...دیگه...
رها- فکر نکنم کاری باشه.
- آره. فکر کنم باید همین موقع ها برگردم.
خاله- وا رکسان مگه فقط برای کار های رها اومده بودی؟
- نه خاله جون ولی یک هفته است اینجام باید برم به کار های دانشگام برسم کلی کار عقب مونده دارم که نرسیدم بهشون. امروز فردا زحمت رو کم می کنم ولی نگران نباشید. زود زود میام سر می زنم. دنبال کار انتقالیم هم هستم. احتمالا ترم دیگه بهم انتقالی بدن.
- رها رو چه طور این ترم گذاشتند؟
- رها هم امتحان های دانشگاه خودمون رو میده این ترم.آنلاین. از ترم بعد رسما میشه دانشجوی بابلسر. برای ترم بعد که فعلا جا نیست. اگر بود. میام. نترسید من هم طاقت تنها موندن ندارم. بیست چهار ساعته دو تا گوش نیاز دارم براشون حرف بزنم.
خاله سری تکون داد و چشم هایش را به صفحه تلویزیون دوخت. تازه نگران شده بودم. تازه داشتم فکر می کردم وقتی برم چقدر تنها میشم. تنها تو اون خونه. خیلی سخت بود ولی باید تحمل می کردم. به خاطر رها.
×××
نگاهی به دریا ی طوفانی و خشمگین انداختم. هیچیش درست معلوم نبود. فقط یک سری امواج خاکستری و خشمگین رو بین ابر غلظی از بخار آب میدیدم. دلم بدتر گرفت خاله گفت که دریا الان تعریفی نداره باید یک روز که هوا آروم و صافه بیای ولی خب من روز آخری بود که اون جا بودم و قبلش هم که وقت نشده بود بیام. دلم می خواست یک بار دریا رو ببینم. صدای رها رو شنیدم که می گفت باید بریم. چشم از دریای عصبانی برداشتم فکر کنم اون هم خسته بود از نامردی دنیا. از بی خورشیدی. از وجود ابر هایی که خودش باعث بوجود آمدنشون شده بود و حالا اون ها رنگ فیروزه ای و قشنگش رو خاکستری کرده بودند. به سمت بقیه رفتم. با ماشین مانی راه افتادیم سمت ترمینال. تو راه همه ساکت بودند و فقط صدای خواننده بود که سکوت ماشین رو می شکست. نیم ساعت بعد رسیدیم. خاله تندی رفت سمت مغازه و با یک پلاستیک پر از خرت و پرت برگشت و آن را به زور در ساک دستی ام چپاند.خدایی من تو فرزی این زن مونده بودم.
- خاله آخه من مگه چقدر می خورم؟ صبح هم که کلی میوه دادید بهم.
- ببر تو راه نخوردی رسیدی بخور. خسته ای دیگه من می دونم حوصله ی شام نداری برات کوکو گذاشتم.
با سپاس نگاهش کردم. صدای داد کمک راننده بلند شد که می گفت همه سوار شن. رو به رها کردم و گفتم:
- خب فکر کنم باید برم.
در آغوشم کشید من هم محکم بغلش کردم.
- خیلی مواظب خودت باش خوب؟
- تو هم همین طور. هوای جوجه ات رو هم داشته باش.
رها با بغض خندید و ازم جدا شد. می دیدم که اشک تو چشم هاش حلقه زده ولی نمی خواست گریه کنه تا برای من هم سخت نشه. می دونستم من که برم خونه خاله اینا یک آبغوره گیری حسابی راه می ندازه. بعد از رها جلوی خاله ایستادم و بغلش کردم.
- به خاطر همه چیز ممون.
- وظیفه ام بود دخترم. من رو مثل مادرت بدون. دختر سمانه دختر من هم هست.
لبخندی زدم و رفتم سمت مانی. باهاش دست دادم.
- ببخشید این مدت اذیت کردم.
- نه بابا. من بیشتر اذیت کردم. عادت کرده بودم بهت.
لبخندی زدم و با اشاره به رها گفتم:
- مواظبش باش.
چشم هایش را اروم بست و باز کرد.
- هستم.
- خداحافظ.
- خداحافظ.
یک بار دیگه با همه خداحافظی کردم و رفتم سمت اوتوبوس. بغض کرده بودم. یک جدایی دیگه. یک رفتن دیگه. از هر چی رفتن بود نفرت داشتم. رو صندلی اوتوبوس افتادم و از شیشه زل زدم به چشم های خیس رها. خدایا چقدر دوستش داشتم. داشتم می رفتم پول جور کنم برای عمل اون. فکرش هم حالم رو بد می کرد. هنوز هم باور نمی کردم. چرا رها. این همه آدم چرا همه بلا ها سر این دختر میومد. دختری که آزارش به مورچه هم نرسیده بود. اوتوبوس راه افتاد و چشم های رها از جلو چشم هام دور شد. چشم هام رو بستم و سعی کردم کمی بخوابم چون وقتی می رسیدم دیگه وقتش رو نداشتم فقط باید درس می خوندم تا عقب موندگی این مدت جبران بشه.
چشم هام رو که باز کردم نزدیک ترمینال بودیم باور نمی کردم تمام راه رو خواب بودم. یعنی اینقدر خسته بودم؟ نگاهی به خیابون های شلوغ انداختم و آهی کشیدم. مطمئنا دلم برای هوای تمیز و خیابون های خلوت و مسیر های کوتاه بابلسر تنگ می شد.
از اوتوبوس پیاده شدم. خاله به زور یکم بهم پول داده بود گفته بود پیشم باشه تا کار پیدا کنم و بهش برگردونم. یک تاکسی گرفتم و خودم رو رسوندم خونه. اولین کاری که کردم به رها و سهراب زنگ زدم و آمار دادم تا بعدا بازخواست نشم. بعد هم نشستم و با ولع کوکو های خاله رو خوردم یک لحظه فکر کردم دیگه از غذای حاضر آماده و گرم خبری نیست و بغض کردم. بعد هم بغضم رو با نوشابه قورت دادم و یک قرص خواب خوردم تا خیلی به تنهاییم فکر نکنم چون در این صورت همون شب دق می کردم. خیلی طول نکشید که خوابم برد. خدا پدر مکتشف قرص خواب رو بیامرزه چه لطفی در حق بشریت کرده.
صبح که بلند شدم اول یک صبحونه ی شاهانه خودم رو مهمون کردم چون باید حسابی گلوکز می سوزوندم. بعد هم یک تخته وایت برد برداشتم و شروع کردم نوشتن کار هام و تقسیم بندی درس هام. بعد هم نشستم پای درس تا ظهر. ظهر یک ناهار خوردم و رفتم پای تخته ام و نگاهی بهش انداختم. یک مبحث دیگه رو باید امروز تموم می کردم. برای هر روز چهار تا مبحث گذاشته بودم این طوری تموم می شد. خب اولین کارم این بود که یک کار پیدا کنم فرق نمی کرد چی. نمی شد خاله خرج رها رو بده باید براش پول می فرستادم به علاوه باید جمع می کردم برای زایمانش و عملش. وسایل بچه هم که به کنار خودش یک خرج جداست. بعد از اونم باید خشایار رو گیر میاوردم و پولش رو پس می دادم. یکم از پولش برداشته بودم برای خرج بیمارستان رها و مهاجرتش به بابلسر ولی خب تقصیر خشایار بود این اتفاق ها باید هم پولش رو می داد.حساب کتاب هام که تموم شد با خودم فکر کردم: خب امروز می شینم دو تا مبحث اضافه می خونم و فردا میرم دنبال کار بیشتر می گردم. خوبه.

سر کوچه از تاکسی پیاده شدم.سومین امتحانم رو تموم کرده بودم هنوز از دست خودم عصبی بودم. پنج دقیقه زودتر از دانشگاه زده بودم بیرون از اوتوبوس جا نمی موندم. اوتوبوس بعدی هم که اومدنش با خدا بود. من اگه یک کاره ای بودم تو این مملکت...اول از همه پنج دقیقه به پنج دقیقه اوتوبوس می فرستادم ایستگاه تا مردم مجبور نشن با تاکسی برن و بعد عذاب وجدان بگیرند.
ده روزی از رفتن رها می گذشت و هنوز کار پیدا نکرده بودم. وسط های کوچه بودم که یکی از پشت کلاه کاپشنم رو گرفت و کشید و تکیه ام داد به دیوار قلبم داشت میومد تو دهنم می خواستم بگم به خدا من چیزی ندارم که بخوای بدزدی که چشمم به صورت نفرت انگیز خشایار افتاد. ترسم یادم رفت. همه ی چیز هایی که تو این مدت کشیده بودم یادم اومد. محکم با مشت کوبیدم به سینه اش.
- ولم کن لعنتی چی می خوای دیگه از جونم رها رو بدبخت کردی بس نبود.
دستاش شل شد رفت عقب و گفت:
- رها چی شده؟
خندیدم. یک خنده ی تلخ.
- یادت رفته کجا ولش کردی؟ سی سی یو.
- مگه نیومده خونه؟
- تو از کجا می دونی؟
- خودم نبودم آمارش رو دارم.
یخ کردم نکنه فهمیده رها بارداره.نکنه فهمیده رها رو کجا بردم.
- خب؟ اصلا به چه حقی زاغ سیاه ما رو چوب زدی؟
- به این حق که رها زن منه.
- آره تا آخر این ماه. یکم مسخره است که شما رو زن و شوهر بدونیم.
- رکسانا اینقدر با اعصاب من بازی نکن. رها کجاست؟ چند روزه جلو در این خونه کشیک می دم ولی خبری ازش نیست.
- می خوایش چی کار؟ پولت رو می خوای؟ شماره حساب بده همین فردا میریزم برات.
- من پول لازم ندارم. من بابت رها پول دادم.
یک کشیده محکم تر از اون دفعه خوابوندم کنار گوشش. با تحقیر نگاهم کرد و گفت
- یک بار این کار رو کردی جوابش رو هم گرفتی.
- برام مهم نیست. هر وقت دیگه که به رها به چشم یک کالا نگاه کنی جوابت همینه.
- اگه کالا نیست پس چرا خودش رو فروخت؟ ها؟ خودتون یک کاری می کنید که بهتون به چشم کالا نگاه کنند. باور کن. تازه این شما بودید که سر من رو کلاه گذاشتید.
با ناباوری تقریبا داد زدم:چی ؟
- من از بیماری رها خبر نداشتم.
با گیجی پرسیدم: کدوم بیماری.
- آخه آدم سالم یکهو تو این سن میره سی سی یو؟
- وای خشایار خیلی رو داری. تو و رها سر من رو کلاه گذاشتید. به من دروغ گفتید. من فکر می کردم عقد کردید. پا شدی بابا مامان و بابات اومدی و اون نمایش مسخره رو راه انداختی بعد رفتید محظر و صیغه موقت خوندید. من خر هم که اصلا حواسم نبود عاقد چی داره میگه وگرنه مطمئن باش همون روز همه چیز رو بهم می زدم. نمی ذاشتم رها به این روز بیفته.
- ببین مهم نیست چی شده. من زنم رو می خوام این رو بفهم.
- این همه دختر چرا رها؟ اون که شرایطش هم خاص بود. برای تو کار سخت شد.
از قبل عصبی تر شد.- ببین جوجه تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن. فقط بگو اون دوست دودره بازت کجاست؟
- در باره رها درست حرف بزن. فرض کن همون موقع که فرستادیش بیمارستان مرده. برو فکر کن رهایی نبوده.
پوزخندی زد و گفت:
- بالاخره که من اون بیست میلیون رو از حلقوم جفتتون می کشم بیرون. من پول دادم رها رو می خوام.
- بهت گفتم...
با داد حرفم رو قطع کرد.
- رها کالاست رکسانا این رو بفهم. رها خودش رو فروخت. خودش هم این رو خواست. به بیست میلیون خودش رو فروخت. پس یک کالای بیست میلیونیه.
چیزی نداشتم بگم. رها اشتباه کرد و ما داشتیم تاوان اون اشتباه رو پس می دادیم. خشایار هم نمی دونم حالم رو چه طوری ارزیابی کرد ولی فقط یک شماره خط جدید گذاشت کف دستم و رفت.شماره رو مچاله کردم و با حرس پرتش کردم تو جوب. به دیوار تکیه دادم و آروم آروم سر خوردم و نشستم رو زمین خیس. دیگه نمی دونستم باید کی رو نفرین کنم. خشایار رو؟ اون فقط یک مهره بود. هر کسی می تونست جاش باشه. ساره رو؟ اون فقط پیشنهاد داد. رها رو؟ اون که به خاطر من این کار رو کرد. خودم رو به خاطر سهل انگاری هام؟ ولی مگه رها چند بار بهم دروغ گفته بود؟مگه چند بار شاهد عقد بودم که فرق صیغه ی دائم و موقت رو تشخیص بدم. اصلا وقتی از هیچی خبر نداشتم چرا باید دقت می کردم.زدم زیر گریه. دیگه طاقتش رو نداشتم. نهایت آرزوم مرگ بود.
با بدبختی خودم رو به خونه رسوندم و روی کاناپه افتادم. اختیار اشک هام رو نداشتم. همین طور گریه می کردم و از روزگار گله می کردم. راه می رفتم و به در و دیوار می گفتم:
-آخه چرا؟ مگه من چند سالمه؟ مگه چقدر تحمل دارم خدا فرق من با بقیه چیه چرا نمی تونم یک زندگی آروم و معمولی داشته باشم؟
اونقدر به زمین و زمان فحش دادم که خسته شدم. روی کاناپه نشستم و سرم رو گرفتم تو دست هام. چند لحظه بعد تلفن زنگ زد. به ساعت نگاه کردم حتما رها بود هر روز این موقع زنگ می زد و گزارش کار می گرفت کلی هم سفارش خواب و خوراکم رو می کرد. مثل مامان ها! نفس عمیقی کشیدم و گوشی رو برداشتم.
- الو؟
- الو رکی؟ خونه ای؟ چرا اینقدر دیر برداشتی. کی رسیدی چرا زنگ نزدی نگران شدم. گفتم چیزیت شده. امتحان داشتی امروز؟ خوب بود؟
خنده ام گرفت انگار خودش جواب همه سوال هاش رو می دونست.
- آره خوب بود. تو چی؟
- من هم بد ندادم. چه خبر؟
- خبر خاصی نیست.
- صدات چرا این جوریه؟
به دروغ گفتم- چیزی نیست سرما خوردم.
- ای بابا. مگه نگفتم خوب بپوش چشم من رو دور دیدی؟ تیپت مهم تره یا سلامتیت؟
خندیدم که گفت:
- خب اشکال نداره یک سوپ درست کن بخور خوب میشی. راستی یک خبر خوب.
- چی؟
- مانی برام کار پیدا کرده.
- کار؟
- آره تو شرکت دوستش. والله ما هم تو تهران پارتی داشتیم تا حالا ده جا کار کرده بودیم.
- به عنوان چی؟
- ابدارچی
- چی؟!
خندید و گفت
- شوخی کردم بابا منشی. قرار شد تا چند ماه دیگه کار کنم آخه حوصله ام تو خونه سر می رفت این طوری پول عمو هم میمونه برای تو و راحت زندگیت رو میکنی مدیون خاله هم نمیشم. وای رکسان خیلی خوش حالم.
- خب مبارک. فقط زیاد به خودت فشار نیار می دونی که.
- وای رکسانا تو دیگه نگو. خاله از صبح تا شب مدام سفارشم می کنه.
یک ربعی رها از عوارض حاملگی حرف زد و حسابی من رو ترسوند. می گفت فردا وقت سونوگرافی داره. خیلی هیجان زده بود.صداش شادابی وشادی گذشته رو گرفته بود و من خوش حال بودم. بعد از صحبت با رها مثل این که انرژی تازه گرفته بودم. روزنامه رو از کیفم در آوردم و با دقت بیشتری صفحه نیازمندی ها رو زیر و رو کردم.
***
سرم درد می کرد از همه جا نا امید بودم. پونزده میلیون پول بی زبون رو صبح همراه یک نامه دادم به باغبون خونه ی رادان تا بده به خشایار. ازش خواسته بودم بی خیال رها بشه چون اون دیگه اینجا نیست. بعد هم رفته بودم چند جا برای مصاحبه که به خاطر دختر جوون بی تجربه ی مجرد بودنم قبلولم نکردند. ساعت پنج غروب بود و چیزی به تاریکی هوا نمونده بود. داشتم می رفتم خونه تا برای امتحان فردام آماده بشم. خسته بودم. بی حوصله و نا امید. تا کی باید دنبال کار سگدو می زدم؟بر فرض هم کار پیدا می کردم. چه جوری می خواستم پول عمل رو جور کنم؟ با حقوق ماهانه ام؟ آره تما اون طوری می تونستم بعد از ده سال رها رو عمل کنم. تنها راهم وام بود. همین و بس ولی چه طوری؟ با کدوم ضامن؟ داشتم دیوونه می شدم خدایا کاش عمو بیاد ایران. چی با خودش فکر کرد که دو تا دختر تنها رو گذاشت و رفت؟ ما پشتوانه نمی خواستیم؟ هرچند بیچاره وقتی از کار بی کارش کردند چاره ی دیگه ای نداشت. اگر می موند به گدایی می افتاد.
صدای بوق های ماشینی رو پشت سرم می شنیدم. محل نذاشتم. یک مزاحم دیگه... داشتم راهم رو می رفتم که یک نفر از پشت سر صدام زد.
- خانم مسیحا؟
برگشتم سمتش. یک مرد حدودا پنجاه ساله. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد چشم های آبیش بود.
- بله؟
- می تونم وقتتون رو بگیرم؟
- ببخشید به جا نمی آرم؟
- فریبرز فارس منش هستم. پدر فرهاد...

چشمام می سوخت.نای راه رفتن نداشتم. با بدبختی بدن خسته ام رو از پله ها بالا بردم. در رو باز کردم و رفتم تو.تکیه ام رو دادم
به در کم کم سر خوردم و همون جا پشت در نشستم رو زمین. به گوشیم نگاه کردم. یک پیام آماده که ساعت ها بود با خودم کلنجار می رفتم که بفرستمش. ولی حرف خشایار تو سرم می پیچید.« خودتون یک کاری می کنید که به چشم کالا بهتون نگاه کنند» چشم هام رو بستم این یکی فرق دارد. دکمه ی ارسال رو زدم و چشم هام رو باز کردم. همه چیز تموم شده بود. پیام رفته بود. حالا باید مرحله ی بعدی رو عملی می کردم.دستم رو رو شماره ی یک نگه داشتم. لحظاتی بعد صدای سهراب تو گوشم پیچید.
- جانم؟
- سلام سهراب.
- سلام عزیزم خوبی؟
- بد نیستم. سهراب باید ببینمت.
متوجه صدای بغض دارم شد. با نگرانی پرسید.
- کی؟
- الان.
- ساعت نه شبه!
- مهمه سهراب. بیا همون پارک همیشگی.
- باشه خداحافظ.
گوشیم رو قطع کردم و بلند شدم. آبی به صورتم زدم و از خونه زدم بیرون. وقتی رسیدم سهراب اون جا بود. حال زارم رو که دید نگران به سمتم اومد.
- رکسان چی شده؟
نگاهش کردم ای خدا چقدر دلم برای رکسان گفتن هاش تنگ میشه.
- باید حرف بزنیم.
در حالی که با نگرانی اجزای صورتم رو می کاوید گفت
- گوش می کنم
کنار هم رو یک نیمکت نشستیم. دهنم خشک شده بود شدیدا نیاز به آب داشتم. از طرفی هم بغض داشت خفه ام می کرد. تمام توانم رو جمع کردم تا چهار تا کلمه از دهنم در اومد.
- می خوام به پیشنهادت جواب بدم.
با کنجکاوی نگاهم کرد. هرکس بود می فهمید که وقتی دختری که ازش خواستگاری کردی ساعت نه شب می کشوندت پارک با رنگ و روی پریده و بغض جلوت میشینه و میگه می خوام به پیشنهادت جواب بدم یعنی چی. نفس عمیقی کشید و با نا امیدی گفت:
- خب؟
آخرش بود باید می گفتم. می گفتم و آرزوی با سهراب بودن رو به گور می بردم. سهراب. تجربه ی اولم بود. دوستش داشتم. باید می ذاشتمش کنار. باز از ته دل داد زدم خدایا آخه چرا من؟ ولی باز جز خودم کسی نشنید. شک دارم خدا هم شنیده باشد. با هزار جون کندن گفتم:
- جوابم منفیه.
چشم هاش رو بست وآهی کشید. لحظه ای بعد بازشون کرد و نگاه غمگینش رو به چشم هام دوخت و گفت:
- چرا؟
نگاهم رو دزدیدم و فکر کردم چقدر بهش بد کردم. چقدر در حق خودم ظلم کردم که حقیقت رو بهش نگفتم؟ با صدای لرزانی گفتم:
- چون لیاقت تو رو ندارم. من...اونی که فکر می کنی نیستم. دروغ نگفتم ولی یک حقیقت بزرگ رو ازت مخفی کردم.من...پدر و مادر ندارم. خانواده ام رو وقتی ده سالم بود از دست دادم. بعدش عموم بزرگم کرد و دو سال پیش هم براش یک کار خوب گیر اومد و رفت خارج. حالا هم با دوستم زندگی می کنم کسی که خانواده اش رو با من از دست داد. البته زندگی می کردم چند روز پیش انتقالی گرفت رفت یک شهر دیگه. الان هم تنهام. کسی رو ندارم. خیلی چیز ها رو ازت پنهان کردم. در به در دنبال کارم و اونقدر گرفتارم که شاید تا آخر عمرم نتونم با کسی ازدواج کنم.
برگشتم و نگاهش کردم با ناباوری نگاهم می کرد.نباید هم باور می کرد. با بغض گفت:
- دروغ میگی رکسان.
سرم رو به نشانه ی منفی تکون دادم.
- رکسانا؟ خودتی؟ امکان نداره من...من باور نمی کنم.
- ولی حقیقت داره.
داد زد:
- دختری که من عاشقش شدم به پاکی آب بود. صاف صاف هیچ وقت هم چیزی برای پنهون کردن نداشت.
نفس نفس می زد باورش نمی شد چنین دروغی بهش گفته باشم. مقصر خودش بود. بدون این که چیزی رو براش بگم از من برای خودش یک فرشته ی افسانه ای همه چیز تموم ساخته بود. تمام تلاشم رو کردم تا بغضم نشکنه. فقط خدا می دونه چی کشیدم. تو اون چند دقیقه به اندازه کل نوزده سال زندگیم عذاب کشیدم.
- نه خیر آقا این دختری که عاشقش شدی وجود خارجی نداره. یک دروغ گوی احمق بود که تو رو دوست داشت و نمی خواست از دستت بده ولی الان خانواده ات قبولش ندارن چون لیاقتت رو نداره.چون یک دختر بی کس و کاره.چون دروغ گفته. حالا هم همین جا اون دختری که تو ذهنت ساختی رو بریز دور. ماسک صورت من رو هم از رو صورتش بردار اون وقت میبینی که هیچی وجود نداره.
دیگه طاقت اون جا نشستن و تماشای چهره ی شکست خورده ی سهراب رو نداشتم. حس می کردم قلبم مثل جیگر ذلیخا سوراخ سوراخ شده. نمی خواستم جلو سهراب بغضم بشکنه. نمی خواستم جلوش حالم بد بشه. باید می رفتم. همون موقع. از جام بلند شدم و به سمت خروجی پارک دویدم. دنبالم نیومد. انتظار نداشتم بیاد. می دونستم چیزی که در من دوست داره سادگیمه ولی من با بی رحمی بهش کلک زدم. دلم می خواست یک جور دیگه این ها رو می گفتم طوری که بتونه ببخشه ولی عمدا کاری کردم که ازم بدش بیاد. دیگه جایی تو زندگی هیچ کدوم از ما برای دیگری وجود نداشت. هر قدمی که از سهراب دور می شدم دلم فریاد می زد برگرد. ولی از اون ور عقلم فریاد می زد« به خاطر رها» دستم رو بلند کردم یک تاکسی نگه داشت. برگشتم و سهراب رو نگاه کردم بی حرکت ایستاده بود و نظاره گر رفتنم بود.کاش صدام می کرد کاش میزد تو دهنم کاش سرم داد می زد کاش باهام دعوا می کرد کاش می پرسید جرا بهش دروغ گفتم ولی این جوری در سکوت و بی خیالی رفتنم رو نگاه نمی کرد. سوار شدم و در رو بستم. راننده راه افتاد. پخشش روشن بود. تو اون گیر و دار همین یک آهنگ رو کم داشتم تا سرم رو بکوبم به دیوار...
صدام کن این دم آخر...
آخه فردا دیگه دیره
آخه فردا دیگه نیستم
کسی جامو...
خداحافظ که دلگیرم
سراغت رو نه...نمیگیرم
ببین گفتم:خداحافظ
یک کاری کن، دارم میرم
یک کاری کن بذار حتی بمونم تو بهم بد کن
پشیمون می شم از رفتن،بیا رها منو سد کن
واسه رفتن بگو دیره بگو شب دست و پا گیره
دارم راهی میشم جونم چرا گریت نمیگیره؟
چرا با چشم های گریون می خوای باشم یک سرگردون؟
پاشو این لحظه حساسه یک جوری من رو برگردون
برگردون
برگردون...
***

- رکسان تو چه غلطی کردی؟
- شیرین تو رو خدا حوصله نصیحت ندارم.
- آخه دیوونه یک شب عین این جنی ها زنگ زدی بهش بدبخت رو کشوندی پارک باهاش بهم زدی بعد هم گذاشتی رفتی به خاطر چی؟ به خاطر کی؟ پول؟
- هه. پول. انگار می خوام پول بگیرم برم دنیا گردی. بابا پول رو به خاطر رها می خوام. اگر من این پول رو تا چند ماه دیگه جور نکنم رها میمیره. بچه اش آواره میشه. کارش میکشه به پیوند که دیگه عمرا از پس اون بر بیام. می فهمی این رو؟
نفس نفس می زدم. شیرین با بهت نگاهم کرد و بعد از چند لحظه بهم نزدی
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمانی ها , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان , جلد دوم - ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان , رمان ...... رمان ...... رمان , دنیای رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51425

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا