تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل سوم)



کفش هام رو در آوردم و تو جا کفشی گذاشتم. با افتخار لبخندی زدم و فکر کردم اگر رها بود سور می داد! رفتم داخل. مقنعه ی خیسم رو در آوردم. سردم بود. رفتم دم پنجره. فرهاد زل زده بود به پنجره. من رو که دید لبخندی زد و سرش رو انداخت پایین و راه افتاد به سمت سر کوچه. از اون روز یک هفته گذشته بود و تو این یک هفته کارش شده بود من رو از دانشگاه تا خونه اسکورت کردن. مجبور بودم یکم دنبال خودم بکشونمش نمی شد که یکهو بهش زنگ بزنم بگم نظرم عوض شد که. لو می رفتم. همون جور کنار پنجره خشکم زده بود و رفتنش رو نظاره می کردم. نمی دونستم چرا اینقدر دنبالم راه می افته. مگه من چی داشتم. خودش باید تو این مدت فهمیده باشه که بی کس و کارم. قیافه ی اونجوری هم که نداشتم. تو این چند وقت هم که اونقدر باهاش با اخلاق گندم پذیرایی کرده بودم که فکر می کردم بره و تا آخر عمرش ازم به گنداخلاقی یاد کنه. هرچی تو خودم می گشتم نکته ی خیلی جالبی نمی دیدم که بخواد فرهاد رو از کار و زندگیش بندازه و دنبالم بکشونه. با صدای زنگ تلفن به خودم اومدم. فرهاد رفته بود و من هنوز داشتم به کوچه نگاه می کردم. رفتم سمت تلفن.
- بله؟- سلام رکی چه طوری؟- خوبم. تو چه طوری؟- من...دارم میمیرم. بابا. یک هفته مونده تا سونوگرافی. خندیدم و گفتم: بچه ندیده.- ببخشید من تا حالا چند تا زاییدم یا ننه ام خدابیامرز چند بار بعد از من زایید؟ خب جالبه واسم.- خودت چی فکر می کنی؟- من میگم پسر.- ولی من میگم دختر.- هستی شرط ببندم؟- شرط چی؟- اگر دختر شد تو اسمش رو بذار اگر پسر شد من. - وااای چه هدیه بزرگی.- مسخره دلت هم بخواد واسه همچین آدم مهمی اسم بذاری. - آره حتما اسمم میره تو تاریخ به عنوان منتخب اسم دختر رها آزاد.- ها. پَ چی؟خندیدم. رها با ترس گفت:- رکسان دیروز رفته بودیم دکتر یک زنه بود تازه زایمان کرده بود. اونقدر از درد نالید که دارم افسردگی می گیرم.زدم زیر خنده.- خل چل چند ماه مونده از الان عذا گرفتی. تازه کی گفته بی درده؟- اخه خیلی ترسناکه. خندیدم. تا نیم ساعت سر به سر رها گذاشتم. در آخر پرسیدم:- راستی کارت هنوز پا بر جاست؟- آره. دیگه از هفت ماهگی باید بشینم خونه. خاله اینا نمیذارن کار کنم.- اون ها هم بذارن خودت نمیتونی.راستی الان چند وقتته؟- تازه رفتم تو چهارماهگی. شانس ما رو میبینی؟ دکترم رفته سفر دو هفته سونو رو انداخته عقب.- خب برو یک جا دیگه.- نه دیگه بیاد پیش خودش میرم.- خب چیزی کم و کسر نداری اون جا؟- اووو همچین میگه انگار ما تو دهکوره ایم و خانم تو هتل کالیفورنیا.خندیدم. اون هم خندید. خوش حال بودم که اینقدر راحت میخنده. تلفن رو که قطع کردم پیش خودم گفتم نزدیک به دو ماهه که رها رفته. فقط پنج شش ماه مونده تازه اگر بچه به موقع به دنیا بیاد. یعنی چقدر طول میکشید تا فرهاد رو آدم کنم و تحویل باباش بدم؟ از فکر خودم خنده ام گرفت. یک لحظه قیافه ی شیطون فرهاد اومد تو ذهنم. یاد اون روز افتادم که تو دانشکده عمران باهاش برخورد کردم. خندیدم. با صدای بلند. رفتم سمت تلفن. خب رکسانا خانم یک هفته براش ناز کردی بسه دیگه. پای تلفن مردد بودم. چی بهش بگم؟ حالا یک چیزی میشه دیگه. شماره اش رو گرفتم. هفت هشت تا بوق خورد داشتم نا امید می شدم که برداشت.- الو؟از اون ور خط سر و صدا میومد. هر گاگولی بود اولین چیزی که به ذهنش می رسید پارتی بود. ماشالله این پسر چقدر درس میخونه یا دنبال منه یا مهمونی.با کمی مکث گفتم- فرهاد منم.- چه جالب من هم منم. تو هم تویی؟مسخره دلقک فکر کنم شب ها بعد از پارتی میره تو آبنمک می خوابه. - رکسانام.- حدس زدم از طرز معرفیت. از هیچ کس جز تو برنمیاد.تازه به این پی بردم که تنها کسی که جلوش چپ و راست سوتی میدم همین فرهاده. بذار آدمت میکنم. - خیلی خب. حالا که فهمیدی کارت رو بگو.- تو زنگ زدی.- تو می خواستی زنگ بزنم.از اون ور خط صداش می کردند. صدای یک دختر جیغ جیغی بود: فرهاد چرا نمیای بابا؟بی خودی حرصم گرفت و گوشی رو قطع کردم و پرتش کردم رو مبل کناری. مردک خل و چل دو ماهه داره التماس میکه زنگ بزنم حالا این طوری می کنه. بز. از فکر خودم خنده ام گرفت. مثل دیونه ها با صدای بلند زدم زیر خنده. بز! چقدر مناسبه واسه این بشر. آی که اگر کارم گیرت نبود به جرم مزاحمت برا نوامیس مردم میفرستادمت هلفدونی. مثل قبل ازش نفرت نداشتم ولی باز هم چشم دیدنش رو نداشتم نمی دونم چرا. ای خدا. چی میشد این رو یکم قابل تحمل تر می آفریدی من مجبور نباشم اینقدر حرص بخورم فکر کنم وقتی میخوام برم دیدن رها نصف موهام ریخته باشه. با وحشت دستم هام رو روی موهام گذاشتم. وای فرهاد اگه بلایی سر موهای نازنینم بیاد کله ات رو می کنم. حیف موهای مشکی خوشگلم که در راه آدم شدن تو بریزه. نه راه نداره من حداقلش اینه که در راه فیلسوف شدن موهام رو از دست میدم.تلفن زنگ خورد. آقا بزه بود. قطع کردم و سیمش رو کشیدم تا دیگه مزاحم اوقات عالی نشه بعد هم سری تکون دادم و از جام بلند شدم. قبل از این که خل بشم نشستم پای درس هام که اون ترم حسابی سنگین شده بود.×××روز بعد بلند شدم و با ذوق لباس پوشیدم. قدم اول نقشه ام بود باید به فرهاد می گفتم اگه من رو می خوای پارتی ممنوع! رفتم بیرون و کفش هام رو از جا کفشی در آوردم و پوشیدم در رو بستم و داشتم پله ها رو میومدم پایین که خدا یک انسان ملکوتی رو انداخت جلوم. قربونت خدا آخه الان وقتش بود؟ اقدس خانم بود همسایه پایینی. به جز من بقیه مستجر اون بودند و این خانم ملکوتی خیلی حرصش می گرفتم که نمیتونه به من امر و نهی کنه برای همین تا می تونست به چشم مادری بهم گیر میداد! البته تا رها بیچاره هم بود به اون هم گیر میداد. اصلا یکی از دلیل ها اساسی مهاجرت رها همین اقدس جون و امثال اقدس جون بود. یا دیدنم چشم هاش رو ریز کرد و گفت:- کجا میری مادر؟با دست به سر و وضعم اشاره کردم.- با اجازتون دانشگاه.سری تکون داد و چپید تو خونه اش. وای آخه زنیکه فضول این موقع صبح مردم با مقنعه و کیف و کتاب کجا رو دارند برن؟ تازه شانس آوردم اون ساعتی که برمی گردم همیشه پیش دخترشه وگرنه فرهاد رو میدید واویلا بود. اه بدم میاد از هر چی آدم فضوله. زن های بیکار که کاری جز صفحه گذاشتن پشت مردم ندارن. وای خدا مرسی که من جز اون دسته نیستم. به دانشگاه رسیدم داشتم می رفتم داخل که فرهاد اول با صدا و بعد تصویر حضور به نظر رسوند.- رکسان وایسا.برگشتم سمتش.- بهتون یاد ندادند اسم یک دختر رو تو محیط عمومی داد نزنید؟- ببخشید حالا وایسا کارت دارم.- من کاری با شما ندارم.راهم رو گرفتم داشتم می رفتم که بازوم رو گرفت.- خواهش می کنم دیشب حالم خوب نبود نفهمیدم چی میگفتم.سرم رو برگردوندم. بوی سیگار زد تو دماغم همیشه اونقدر ادکن می زد که بوی سیگارش معلوم نباشه ولی معلوم بود اونقدر کشیده که ادکلن از رو رفته.- باشه ولم کن. زشته بقیه میبینند. الان که کلاس دارم. بعدا.. بازوم رو آزاد کردم و رفتم سمت دانشگاه. وای که چقدر از این طرز برخورد خودم حال کردم. چقدر من متین و عاقل بودم خدا واسه رها نگهم داره. به کلاس رسیدم. طبق معمول شاخک های خاله سوسکه اخبار رو به صورت تصویری دریافت کرده بود و منتظر صوتش بود. رفتم براش همه رو تعریف کردم که معلومات بچه نصفه نمونه بعد هم استاد اومد و خودم رو مشغول درس کردم. بعد از کلاس دیگه حیاط نرفتم.می دونستنم فرهاد اون جاست اون روز دو تا کلاس دیگه هم داشتم رفتم یکراست تو یک کلاس دیگه هم نشستم حتی صدای شکمم رو هم خفه کردم و با شیرین نرفتم تریا خودم رو با دوره درس ها مشغول کردم تا اون کلاس هم شروع بشه. خدا کنه اونقدر آ»رو حالیش بشه که نیاد تو دانشکده. چند دقیقه بعد شیرین عصبی وارد کلاس شد دهن باز کرد تا احتمالا هرچی بلده بارم کنه که استاد اومد و شخصیت من رو حفظ کرد آخه اگر شیرین دهن باز کنه دیگه نمیشه دهنش رو بست هیچی شخصیت جفتمون رو هم جلو بچه ها به باد می داد. هرچند داشتم می مردم از فضولی که از چی اینقدر جوش اورده ولی ترجیح دادم جای بهتری به کنجکاویم جواب بدم. بعد از کلاس شیرین دستم رو گرفت و از کلاس کشید بیرون و بدون توجه به سوال ها و آخ و اوخ های من بردم حیاط. فرهاد گوشه حیاط به یک درخت تکیه داده بود. شیرین من رو به سمتش هل داد چنان سکندری ای خوردم که اگر فرهاد نگرفته بودٰم، پدرام باید دنبال رضایت رها می بود برای عدم اعدام شیرین! فرهاد ازش تشکر کرد و شیرین در حالی که لبخند حرص دراری برام میزد راهش رو گرفت و رفت. با چشم هام براش خط و نشون کشیدم ولی اون روش رو برگردوند.- حالا من رو دور میزنی؟برگشتم سمتش.- تو هم خودت زورت نمیرسه بزرگترت رو میفرستی؟- مگه نگفتی بعد از کلاست؟- آره ولی فکر که می کنم میبینم هیچ دلیل موجهی برای رفتار دیشبت وجود نداره. چی زده بودی که حرف هات دست خودت نبود ها؟با غم خاصی نگاهم کرد. با این نگاهش باید یک تجدید نظری رو لقب بز می کردم. مثلا...گوساله...آره نگاه گوساله یکم معصومه به این نگاهش میخوره. - چی انتظار داشتی خورده باشم؟ وتکا. ویسکی. - و این بوی سیگار؟...- نه این یکی دیگه سیگار معمولیه.- سیگار سیگاره معمولی یا غیرمعمولیش چیزی رو عوض نمیکنه. فرهاد من تازه دارم متوجه میشم تمام این مدت که تا خونه دنبالم می کردی چه خطری تهددیم میکرده. من نیستم. دیشب زنگ زدم چون خودت خواستی و دیگه زنگ نمیزنم چون باز هم خودت خواستی. لطفا هم دیگه دنبال من راه نیفت. من تو اون محل و دانشگاه آبرو دارم.و داشتم ازش فاصله می گرفتم که بازوم رو گرفت و من رو برگردوند سمت خودش.دستش رو که گوشی توش بود به حالت تهدید جلوم گرفت.- تو با خودت چی فکر کردی ها؟ دفعه اولم بود اینقدر منت یک دختر رو کشیده بودم. فکر می کردم بالاخره سر عقل میای ولی اشتباه می کردم. یکسری چیز ها لیاقت میخواد. منم بهت اجازه نمیدم وایسی این جا هر چی از دهنت در میاد بگی روشنه؟صداش ترسناک بود ولی من نترسیدم. فرهاد برای من فقط یک وسیله بود تا پول در بیارم. پس نباید می ذاشتم بپره ولی این وسط چیزی بود که حاضر نبودم بشکنمش. غرورم. خواستم جوابش رو بدم که گوشیش زنگ خورد. قبل از این که بکشتش کنار اسم هانی رو روی گوشیش دیدم. پوزخندی زدم و نگاهش کردم که گوشیش رو جواب می داد.- چیه؟- ...- به تو مربوط نیست.-...- هر وقت خواستم هرجوری خواستم حرف می زنم. حالام زرت رو بزن کار دارم.صدای جیغ جیغ نا مفهوم از اون طرف خط میومد. فرهاد هم گوشش رو از گوشی کمی دور کرده بود لابد هانی جون داشت فحش خواهر مادر بارش می کرد که قیافه اش این طوری شده بود.حقته. بکش. بز. ببخشید...گوساله. نه اصلا الان با این قیافه اش شبیه بوفالو شده. داره نفس نفس میزنه. گوشی رو با عصبانیت قطع کرد و نگاه من کرد که با تمسخر نگاهش می کردم. دهن جفتمون باز شد که دوباره جنگ راه بیفته که یکهو صدای پرعشوه و البته کلاغ واری از پشت سرمون شنیده شد.- فرهاد جون... کجایی بابا تو آسمون ها دنبالت بودم عزیزم. با انزجار برگشتم و چشمم به پرستو افتاد. انقدر بدم میومد دختر پسر ها این طوری با هم حرف می زنند. بی خود نبود با شنیدن صداش عکس کلاغ اومد تو ذهنم آخه اون هم پرنده است دیگه. باید به مامانش پیشنهاد بدم به جای پرستو کلاغ صداش کنند با این صداش. نکبت. زبونم رو گاز گرفتم از وقتی با این فرهاد معاشرت می کنم خیلی بی تربیت شدم. چشم رها روشن. تو افکارم بودم که دست فرهاد دورم حلقه شد. چشم هام چهار تا شد. برگشتم نگاهش کردم که یک نگاه ترسناک بهم انداخت که یعنی خفه شو بذار کارم رو بکنم. پرستو رو میدیدم که سرخ شده بود.فرهاد- کاری با من داشتید؟پرستو در حالی که به دست فرهاد که دور من بود خیره شده بود گفت:- نه می خواستم به مهمونی فری دعوتت کنم. کار خاصی نبود. ولی مثل این که سرت شلوغه.و با لبخند مسخره ای گفت:- خداحافظ عزیزم.و در حالی که با چشم های ورقلمبیده اش برام خط و نشون می کشید رفت. فکر کنم یک دقیقه دیگه می ایستاد می تونستیم کلاغ کباب شده نذری بدیم به ملت. با دور شدن کلاغ سیاه دست فرهاد رو با خشونت پس زدم.از خودم بدم اومد باید همون موقع جلو خانم کلاغه میزدم تو دهنش تا دیگه از من برای پروندن مگس های دور و برش استفاده نکنه. اون هم با خشم نگاهم کرد.- اگه واسه دک کردنش نبود این کار رو نمی کردم تو دلت قند آب نشه.آمپرم بدجور زد بالا. با دست محکم زدم به سینه اش و هولش دادم عقب. یکم تلو تلو خورد. ماشالله عجب زوری دارم. داد زدم:- من مگس کش نیستم خب؟ این رو تو گوش هات فرو کن از این به بعدم قبل از این که دنبال کسی راه بیفتی اول قبلی ها رو دک کن برن تا جمع نشن رو هم دیگه کارت زیاد بشه.بعد هم با عصبانیت راه افتادم سمت کلاس.نمی خواستم این طوری بشه ولی خوب خودش رو نشون داد. اصلا این که مال اینجا نبود پرستو چی کاره اش بود؟ اه اصلا به من چه؟ مرتیکه بی کار. شیرین تو کلاس نشسته بود و با لبخند تلخی نگاهم می کرد. می دونستم همه چیز رو دیده یعنی اگر ندیده بود تعجب می کردم. بدون این که باهاش حرف بزنم از کنارش رد شدم و پیش یکی دیگه نشستم. اون هم چیزی نگفت. شاید فکر می کرد خودم مثل همیشه زود همه چیز یادم میره××××××××××××××××××××××××× ××××××××
کردن نیازمندی ها به تلفن خیره شدم. باید به فارس منش زنگ می زدم و می گفتم نمی تونم. قرار بود تا همین هفته با فرهاد دوست بشم و اون بیست تومن بریزه به حسابم.یاد دیروز افتادم که فهمیدم خیلی وقت ندارم...تازه از دانشگاه اومده بودم ساعت نزدیک دو بود. داشتم بند کفش هام رو باز می کردم که تلفن زنگ خورد. هل شدم سریع بند هاش رو باز کردم نزدیک بود بخورم زمین ولی به خیر گذشت. کفش هام رو ول کردم و رفتم داخل. اونقدر با هیجان رفتم که در بهم کوبیده شد. وای الان این ملکوت میاد بالا. نفس نفس زنان گوشی رو برداشتم.- بله؟- الو سلام. کی رسیدی؟- پیش پای شما چه خبر؟با ذوق گفت:- امروز دوباره رفتیم سونوگرفی.با هیجان گفتم:- خب؟ ایندفعه تشخیص دادند؟ کی شرط رو برد؟با ناراحتی ساختگی گفت:- تو....جیغ کشیدم.- وای رها باورم نمیشه گفتم تو میگی پسره لابد یک چیزی حس می کنی که میگی. .ای خدا.- برو بگرد دنبال اسم خسته شدم بس بچه صداش کردم.- مگه صداش هم میکنی؟- آره بابا. مانی از سر کار میاد از همون دم در داد میزنه. بچه کجایی؟ بچه مامان رو که اذیت نکردی.زدم زیر خنده.- وای دلم برای همتون تنگ شده مخصوصا اون دلقک.- منظورت مانیه؟- مگه دلقک دیگه ای هم اونجا هست؟رها خندید. ذوق داشتیم. جفتمون- خب دیگه من قطع کنم برم تو اینترنت یکم دنبال اسم بگردم.- بی معرفت یک تعارف هم نمی زنه.- نه دیگه رها خانم شرط بستی باید پاش وایسی.- راستی تاریخ زایمان رو تیر معلوم کردن.- آخ جون. فقط پنج ماه دارم تا خاله شدن.- پنج ماه و نیم.- خب حالا چه فرقی داره.- خیلی خب برو خداحافظ- خداحافظ مواظب اون جوجه ی خاله باش.بعد از خداحافظی مثل فشنگ نشستم پای کامپیوتر و شروع کردم دنبال اسم گشتن. پدرم در اومد با سرعت اینترنت. بذار این پروژه فرهاد رو به ثمر برسونم یک اینترنت پرسرعت خودم رو مهمون می کنم. تازه یادم اومد دو هفته است از فرهاد خبری نیست. نه دانشگاه میاد نه خبرش تو دانشگاه هست. من هم که اگر بهش زنگ می زدم سه بود.پنج ماه و نیم. تو پنج ماه و نیم من چه طوری این همه پول جور می کردم. حتی خرج زایمان رها هم نمی تونستم بدم چه برسه به عملش... حالا هم زل زده بودم به گوشی که یکهو زنگ خورد. از جام پریدم. دستم رو گذاشتم رو قلبم. شماره آشنا بود. جواب دادم.- بله؟- رکسانا؟...فرهاد بود. نفسم حبس شد. از آخرین برخوردمون یک جوری بودم. نمی خواستم اعتراف کنم ولی دلم برای این آقا بزه که هی تغییر هویت میداد تنگ شده بود. خاک تو سرت رکسانا با این دلتنگیت.- بله؟ بفرمایید.- فرهادم.- شناختم.- میخوام باهات حرف بزنم.- گوش میدم.- این طوری نمیشه. بیا پایین.- چی؟- پایین.رفتم از پنجره بیرون رو نگاه کردم. فرهاد ایستاده بود زیر بارون و به پنجره ی من نگاه می کرد. موهاش خیس شده بود و چسبیده بود به پیشونیش.نازی تو دختر بودی چی می شدی. یاد این فیلم ها افتادم. خنده ام گرفت. پسره ی خر.- سرما میخوری.- من آب از سرم گذشته بیا پایین.- برو سر کوچه میام. همسایمون گیره.با التماس گفت:- رکسانا دوباره قالم نذاری قندیل می بندم.خنده ام گرفت ولی خنده ام رو خوردم.- میام قول می دم.گوشی رو قطع کرد و نگاهش رو ازم گرفت و رفت. من هم سریع لباس پوشیدم نمی تونستم بذارم تنها راه نجات رها قندیل ببنده! چتر نداشتم. یعنی یکی داشتیم که رها برده بود من از چتر بدم میومد. دوست داشتم بارون خیسم کنه. برا همین هم پاییز که میشد همیشه سرما خورده بودم. لباس گرم پوشیدم. وسط بهمن بود. بعید نبود بارونش تبدیل به برف بشه. سر کوچه تکیه داده بود به دیوار با دیدنم تکیه اش رو از دیوار برداشت و نگاهم کرد.- کاری داشتی اومدی؟خواست جواب بده که گوشیش زنگ زد. نگاهی به صفحش کرد و قطعش کرد.- راستش اومدم معذرت بخوام. باور کن من...واقعا اولین نفری برام.پوزخندی زدم. دوباره گوشیش زنگ خورد. - کاملا معلومه.گوشی رو به سمتم گرفت.- تو جواب بده.- من وسیله نیستم خودت دکش کن.آهی کشید و گوشی رو باز کرد و سیم کارت داخلش رو در آورد و پرت کرد تو جوب.- دیوونه چه کاریه؟شانه بالا انداخت.- این طوری از دست همشون راحت میشم.- خوب کاری می کنی ولی الان من نمی دونم چرا اینجایی.- برای معذرت خواهی.- معذرت برای چی؟ برای چیزی که هستی؟ می دونی چرا اون روز رفتم؟ چون دلم نمی خواد پس فردا یکی بشم مثل هانی یا پرستو. من بازیچه نیستم. نمی خوام باشم.- یک فرصت بهم بده.- برای چی؟کلافه دستی به موهای خیسش کشید و به دیوار پشتش تکیه داد. سیگاری روشن کرد و تکیه داد به دیوار پشتش. داشت سیگار رو به لبش نزدیک می کرد که از بین انگشت هاش کشیدم و انداختم کنار.- جلو من نکش لطفا بدم میاد.- چرا؟- مگه چیز خوبیه؟- آره بعضی اوقات خیلی کمک می کنه و درد هات رو تسکین میده.- آدم باید خیلی بی اراده باشه که برای تسکین در هاش به یک ماده مخدر پناه ببره.نگاهی بهم انداخت و جعبه ی سیگارش رو از جیبش در آورد و اون رو هم پرت کرد تو جوب.- هر چیزی بخوای رو میذارم کنار فقط یک فرصت بهم بده. نگاهش کردم. تو دلم عروسی بود. وای خدا راست میگن روزی رسونی. این دیوونه رو تا حالا کجا قایم کرده بودی؟ ناز اومدن بس بود. سرم رو انداختم پایین و گفتم:- فقط یک فرصت.چشم هاش برق زد. تو دلم از خودم بدم اومد ولی خب چی کار کنم من که دوستش ندارم اون اصرار داره. - ممنونم.لبخندی زدم و در حالی که با گوشه ی شالم ور می رفتم مدامدنبال یک نقطه بودم که نگاهم رو بهش بدوزم. یک جایی غیر از چشم های فرهاد.- برگرد خونه. سردت میشه امشب بهت زنگ می زنم. شماره ات رو میدی؟شماره رو بهش دادم و گفتم:- چرا؟- چرا چی؟- چرا من؟ به قول خودت همه دنبالت اند. لازم نیست تو بارون منتظرشون بایستی.لبخند زد و گفت:- الان بخوام توضیح بدم جفتمون می چاهیم. باشه برای بعد.لبخندی زدم و گفتم:- خداحافظ.- به سلامت عزیزم.برگشتم سمت خونه. تا موقعی که در رو باز کردم و رفتم داخل از دور نگاهم کرد و بعد رفت. ×××شب با همون لباس بیرون رو مبل نشسته بودم و داشتم تام و جری میدیدم. رها راست می گفت هیچ وقت بزرگ نمی شدم. مطمئن بودم تا آخر عمرم عاشق در بست جری خواهم ماند! داشتم همونجور که چیپس می خوردم می خندیدم که یکهو یک چیزی تو جیبم شروع کرد بندری رقصیدن. گوشیم رو در آوردم و به شماره اش نگاه کردم. اه خروس بی محل.با دهن پر جواب دادم. - بله؟- سلام.- سلام.در حالی که خنده تو صداش معلوم بود گفت:- چی داری می خوری؟بالاخره قورتش دادم.- چیپس.خندید.- چی کار می کنی؟- کارتون میبینم.- کارتون؟- آره خب.- چی اونوقت؟دهنم باز شد که بگم تام و جری که گفتم اگه بگم تا آخرین لحظه ای که مجلبورم قیافه اش رو تحمل کنم می زندش تو سرم.- اسمش رو نمی دونم همینجوری بی کار بودم تلویزیون رو روشن کردم دیدم دیگه.از این جدید هاست.- خیلی خب. راستش زنگ زدم بگم فردا میام دنبالت.تقریبا داد زدم.- نه.....- چرا؟- به خدا این همسایمون گیره.خندید و گفت:- رکسانا یک چیزی بپرسم؟- بپرس.- تو تنها زندگی می کنی؟یک لحظه ساکت شدم. چی بهش بگم. یعنی اگه بگم آره چه فکر می کنه؟ ولی نمی خواستم مثل سهراب بشه و همش دلم شرو بزنه که اگه بفهمه...- آره خب. اشکالی داره؟- نه ولی...نمی ترسی؟آهی کشیدم- عادت کردم.- خب...فردا سر کوچه که می تونم سوارت کنم. نه؟- قول بده تو کوچه نیای.- اصلا من سر کوچه هم نمیام. ایستگاه اوتوبوس منتظرتم خب؟- باشه.عالیه. کاری نداری؟- نه مواظب خودت باش.- خداحافظ.- خداحافظ عزیزم.قطع کردم. صداش تو مغزم اکو شد.«مواظب خودت باش.» «خداحافظ عزیزم» سریع سرم رو تکون دادم. نباید گول این حرف هاش رو می خوردم. ولی چه جوری؟ من یک دختر تنها و تشنه ی محبت بودم. فقط کافی بود کسی دوستم داشته باشه و بهم محبت کنه تا زندگیم رو به پاش بریزم. ولی باور این که فرهاد کسی رو دوست داشته باشه یکم سخت بود.×××- رها مطمئنی خوبی؟- آره...من خوبم. چند بار می پرسی؟- یک جورایی مضطربی به نظرم. چیزی شده؟- نه چیز خاصی نیست.فهمیدم حتما یک چیزی شده.- رها به من دروغ نگو.- پس چیزی نپرس رکسان خودم هم دلم نمی خواد دروغ بگم.درکش می کردم همون طور که من نمی خواستم اون چیزی از فرهاد بدونه.- ببینم به بیماریت و بچه که ربطی نداره؟- نه...نه. نگران نباش. اصلا خودم بهت می گم چند وقت دیگه. الان هیچی معلوم نیست فقط فکرم مشغوله. جای نگرانی نیست. هیچی نیست.و بعد با صدای شوخی گفت:- راستی اسم این جوجه ی ما چی شد؟- دارم روش فکر می کنم.- می تونم یک خواهشی بکنم؟- آره حتما.- یک اسمی بذار که یک ربطی به ایران داشته باشه. یا تاریخی باشه. همیشه دلم می خواست چنین اسم هایی رو بچه ام بذارم. همیشه اسم تو رو دوست داشتم.دیوونه بیا اسم عوضی. این بشر عادت داشت از اول هیچ کدوم از محاسن خودش رو نمی دید. - اممم. باید فکر کنم. اگه دختر خوبی بودی چشم.- دیوونه. - خیلی خب من باز می گردم ببینم چی پیدا می کنم.- باش. خداحافظ.- خداحافظ.گوشی رو قطع کردم. نگران رها بودم حس می کردم چیزی شده و اون بهم نمیگه. حسم که درست بود ولی این که کی بخواد بهم بگه با اوستا کریمه. داشتم از جام بلند می شدم که با صدای تلفن دوباره سر جام نشستم. شماره نیفتاده بود.- بله؟سکوت.- بله؟ بفرمایید.باز هم سکوت.شانه ای بالا انداختم و گوشی رو قطع کردم. هر کی باشه خودش زنگ می زنه. داشتم دوباره از جام بلند می شدم که دوباره با صدای تلفن نشستم سر جام. - بله؟- سلام عزیزم.خوبی؟فرهاد بود. تقریبا یک هفته از دوستی نوپامون می گذشت.- خوبم ممنون. تو چه طوری؟- من هم خوبم. ممنون. می خواستم ببینم امروز عصر چه کاره ای.نگاهی به ساعت انداختم. سه بعد از ظهر بود. تازه ناهار خورده بودم و چشمام داشت می رفت برای خواب. - بیکار.- خب پس...میتونم ببینمت.تو دلم به حال خودم مرثیه خونی راه انداختم. - آره حتما. - پس ساعت 5
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , عاشقان رمان , داستان و رمان های عاشقانه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51424

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا