تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل چهارم)



نا امید از روی صندلی پایین اومدم. و نگاهی به آیدا که روی تخت نشسته بود و طلبکارانه نگاهم می کرد انداختم.
- خاله دستم بهش نمی رسه.
اخم هاش رو در هم کشید و با لج گفت: من...دلم...عروسک می خواد.
درد بزنه اون دلت رو. ای تو روحت صلوات شیرین که برداشتی این رو آوردی. خیر سرش اومده بود کمک من. انگار اون خونه مهدکودک بود برداشته برادرزاده اش رو با خودش آورده. حالا باید از بین اون خرت و پرت ها که سر خر توشون پیدا نمی شد. برا خانم عروسک پیدا می کردیم. یک عروسک درب و داغون بالای کتابخونه رها بود ولی من حتی با رفتن رو صندلی و کلی پا بلندی و اهرم و هزار تا راه مبتکرانه دیگه دستم بهش نمی رسید. اون ته افتاده بود. آیدا هم با اون نگاه طلبکارانه اش انگار می خواست قورتم بده. شیرین هم این برادر زاده لوسش رو گذاشته بود و رفته بود ناهار بگیره. آیدا مشتش رو به تخت کوبید و گفت:
- من عروسک می خوام.
ای خدا اینقدر بدم می اومد از این بچه های لوس که هرچی می خواد باید بهشون بدی. وقت تربیت آیدا رو نداشتم.از اون جایی که شیرین صبحش بهم گفته بود که این نیم وجبی رو سپردند دستش و باهاش میاد من هم هر چی عروسک نفیس اعم از خرس بزرگ و سفیدم که شیرین بهش می گفت شاسخین و شب ها بغلش می کردم و سگ قهوه ای عزیزم و یک خرگوش صورتی که هدیه رها بود رو در دور از ذهن ترین نقطه پنهان کرده بودم. دلم نمی خواست با قیچی تیکه تیکه بشن. داشتم با عجز آیدا رو نگاه می کردم که با دیدن صندل های صورتی اش فکری به سرم زد. به سمت کمدم رفتم. یادمه یک بار رها یک جفت کفش پاشنه بلند رو به زور برام خرید. از این پاشته شش سانتی ها. یک بار هم نپوشیدمش. حیف پول. آخه چرا وقتی آدم می تونه راحت با کتونی راه بره باید پاشنه بلند بپوشه و پاهاش میخچه بزنه؟ حالا بیا و پیداش کن. کمدم مثل کمد آقای ووپی بود. ای خدا....چرا من مثل رها مرتب نیستم؟ تا کمر رفته بودم تو کمد و داشتم دنبال کفش هام می گشتم. که زنگ در رو زدند. سرم رو با عجله آوردم بالا که خورد به قفسه داخل کمد. آیدا روده بر شد از خنده. کوفت. همش تقصیر توست نیم وجبی زبون دراز. از اتاق بیرون اومدم و در رو باز کردم شیرین بود.
- وای بگیر این ها رو دستم شکست.
نگاهی به خرید های توی دستش انداختم.
- رفتی ناهار بگیری نه؟
- یکسریش سفارش های مامی جونه. یکسری هم برای تو که از گشنگی داری میمیری.این چیپس و پفک ها رو هم خریدم که بدیم آیدا کمتر اذیت کنه.
خرید ها رو ازش گرفتم. اومد و ولو شد رو مبل.
- هی! بلند شو. هزار تا کار داریم. این برادرزاده ات رو هم یکم سرگرم کن کله من رو کنده این یک ساعت.
شیرین نگاهی دقیق بهم انداخت و خیلی جدی گفت:
- کله ات که سر جاشه؟ کند دوباره چسبوندیش؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و پرسیدم
- در پایین باز بود؟
- نه همزمان با این همسایتون رسیدم. این پیرزنه. اقدس خانم اینه؟
- من چه می دونم تو کی رو دیدی؟
- همین که موهاش رو رنگ کرده زرده.
- آره همون.
- خدا بهت صبر بده.
خندیدم و رفتم سمت اتاق. آیدا نشسته بود رو تخت. وقتی رها رفته بود شیرین هم جای اضافی گیرش اومده بود و وسایل قدیمی شون رو از تو انباری آورده بود چیده بود تو اتاق رها. یک تخت و یک میز قدیمی بود. من هم بدم نمی اومد چون بیشتر اوقات پیش من بود خودش این طوری راحت تر بود. حالا رفتم تو اتاق دیدم آیدا داره رو اون تخت زوار در رفته بپر بپر می کنه. جیغ زدم.
- آیداااااا.
بچه کپ کرد و یکهو نشست سر جاش. شیرین از جیغ من پرید تو اتاق.
- وای چی شد قلبم افتاد کف پام.
- وای شیرین این چی بود برداشتی با خودت آوردی؟ چند ریشتره؟
- بیچاره بچم به این مظلومی نشسته اون جا چی کار تو داره؟
- داشت می پرید رو تخت با این هیکلش.
- اوووه مگه چقدره هیکلش.
- این کم کم بیست و پنج کیلوهه.
- تختی که من شصت کیلویی رو تحمل می کنه بیست و پنج کیلو رو هم تحمل می کنه.
- عقل کل میگم داشت می پرید روش. مگه تو رشته ات ریاضی نبوده؟ فیزیک نخوندی؟
شیرین با اخم رو به آیدا گفت:
- راست میگه عمه؟ می پریدی رو تخت؟
آیدا سرش رو تکون داد و با قیافه ی عاقلی که اصلا بهش نمی اومد گفت:
- نه عمه. بپر بپر رو تخت کار بچه های بده. من که از این کار ها نمی کنم.
شیرین مشتش رو به سینه کوبید و گفت:
- آ. قربون تو بشه عمه ات.
و رو به من گفت:
- برو برو پشت سر برادرزاده من صفحه نذار.
- آره جون عمش نپریده رو تخت.
- هووی.
- چیه؟ جونت اینقدر عزیزه؟
- برو به کارت برس تو.
- اگه این گیس گلابتون می ذاشت می رسیدم.
و از اتاق اومدم بیرون. نگاهی به هال انداختم. بعد از قرنی مرتب می دیدمش. فقط اتاق من و رها مونده بود از صبح خونه رو برق انداخته بودیم البته ناگفته نماند که آیدا خانم هم آشپزخونه رو به گند کشید و ظرف چایی و لپه رو چپه کرد. دو تا چینی شکست و لامپ رو هم سوزوند. رفتم تو آشپزخونه بخت برگشته. بین کیسه های خرید یک لامپ پیدا کردم چه عجب عقل شیرینِ این دختره یکم کار کرد. لامپ شکسته رو در آوردم و با یک سالمش عوضش کردم. چشمم خورد به توپی که مسبب تمام این خراب کاری ها بود ولش کرده بود کنار کابینت. برش داشتم و گذاشتمش تو کابینت تا دوباره چشمش بهش نیفته و بخواد خسارت بزنه. این رو چه طوری تو خونه نگه می دارند؟ همون موقع شیرین هم اومد تو آشپزخونه.
- این زلزله رو تنها نذار تو اتاق سقف رو میاره پایین.
- نه بابا اون عروسک بالا کتابخونه رو بهش دادم حالا حالا ها سرگرمه.
آهی کشیدم و موهای تو صورتم رو کنار زدم.
- کس دیگه نبود که گذاشتنش پیش تو.
- نه من فقط حوصله مجلس ختم نداشتم که شرطش نگهداری این زلزله بود.
- خدا به خسرو صبر بده.
- خسرو و زنش که صبح تا عصر سر کار اند بعدش هم که میان این میگیره می خوابه بعدم می برنش بیرون. بیچاره پرستارش و مامان من.
خندیدم و گفتم:
- شیرین؟
- ها؟
- من خیلی وقته مامانت اینا رو ندیدم.
آهی کشید و گفت:
- می دونی من به مامانم نگفتم که چی شده که رها رفته. یعنی یک بهانه براش جور کردم که فکر کنم شک کرد. از اون موقع...یکمی رو تو سختگیر شده.
با تعجب نگاهش کردم که خندید و گفت:
- فکر نکن. راجع بهت فکر بدی نمی کنه ولی خب مادره دیگه. نگرانه. می دونی که نمیشه به کسی راحت اعتماد کرد.
سرم رو تکون دادم. باز خوبه میذاشت بیاد پیش من. شاید نمی گفت که میاد پیش من.وای این طوری که نمی تونم چیزی ازشون قرض کنم.یعنی باز هم حاضر اند بهم کمک کنند؟ خواستم ازش بپرسم که یکهو زمین شروع کرد لرزیدن و لحظاتی بعد آیدا بدو بدو کنان اومد و خودش رو در بغل شیرین انداخت و با داد و جیغ گفت:
- عمههههه. من گوشنمه.
- عمه قربونت بره. بیا بریم کباب گرفتم.
آیدا لب برچید و گفت:
- من کباب دوست ندارم.
این دفعه داد شیرین هم دراومد.
- وااای. می شه بپرسی شما چی دوست داری؟ اون دفعه مامانت قیمه درست کرده بود نخوردی. مامان جون قرمه سبزی درست کرد نخوردی. رفتیم رستوران ماهی و جوجه نخوردی. حالا هم میگه کباب نمی خورم. تو چی می خوری؟
- من موکورانی دوست دارم.
- موکورانی نه و ماکارونی. بعد هم الان ماکارونی نداریم.
- خب من پلو خالی می خوام.
شیرین که حوصله سر و کله زدن نداشت نشوندش رو صندلی و گفت:
- باشه پلو خالی بخور.
حالا همون پلو خالی خوردنش هم مصیبت بود. کلی ایراد به ماست گرفت گفت من ماست خامه ای می خورم فقط. دوغش هم نخورد گفت باید لیوانم میکی موسی باشه. منم که رو لیوانم حساس بودم رو نکردم که میکی موسی دارم. به جهنم گشنه بمونه. بچه هم اینقدر لوس میشه. ما کوفت هم میذاشتند جلومون می خوردیم. در نهایت هم در حالی که نصف برنجش ریخته بود دور بشقابش و چند تا دونه چسبیده بود به لپ ها شو کف دست و پاش مثل فشنگ از رو صندلی پایین پرید و داشت هجوم می برد به سمت اتاق که شیرین تو یک حرکت یقه لباسش رو گرفت و کشید سمت خودش.
- بیا این جا ببینم.
- آیی. آی ولم کن عمه.
- بیا این جا نیم وجبی از صبح کمرم خشک شد تا این جا رو جارو زدم. کف پات برنج چسبیده بری تو هال همه جا رو برنجی می کنی.
و بعد با کلی سر و صدا و جیغ آیدا و فریادي «آروم بشین یک دقیقه بچه» ی شیرین، آیدا کاملا برنج زدایی شده به سمت اتاق دوید. حالا من نشسته بودم و فقط به این صحنه ها می خندیدم. شیرین برگشت طرفم و تشر زد.
- کوفت. انشالله بچه رها هم این جوری بشه.
- رها هم خودش هم خانواده اش انسان های سایلنتی بودن.بچه اش این طوری نمیشه. این ولی به تو رفته.
- خب رها اینا شلوغ نبودن خشایار اینا چی؟
دلم گرفت با صدای آرومی گفتم: اون ها پست بودن.
شیرین پوفی کرد و بشقابش رو برداشت تا بذاره تو ظرف شویی. بعد از قرنی ظرف شویی هم خالی از ظرف شده بود. تازه داشتم به این مسئله که چقدر خونه مرتب کیف میده پی می بردم. سر و صدا و جیغ آیدا از اتاق می اومد یک لحظه فکر کردم اگر کارن بود الان بچه اش هم سن و سال آیدا بود. اگر اون هم به من می رفت شیطون می شد. مثل خود آیدا.
- شیرین؟
- بله؟
- آیدا چند سالشه؟
- سه سال و نیم. نزدیک چهار.
- کارن خیلی اسم آیدا رو دوست داشت.
بی حواس پرسید- کارن کیه؟
با چشم های گرد شده برگشتم طرفش که دوزاریش افتاد. ساکت بود. چیزی نمی گفت.
- اگه بود الان بچه اش هم سن و سال آیدا بود. فکر کنم اگر اون هم به عمه اش می رفت شیطون می شد.
شیرین فقط لبخند تلخی زد. آه حسرت باری کشیدم. کاش من هم برادرزاده داشتم حتی اگر یک زلزله ای مثل آیدا بود.
- راستی شیرین؟
- ها؟
- الان با این اوضاع و احوال خانواده ات حاضر اند به ما کمک کنند؟
شیرین آهی کشید و گفت:
- این فسقلی آیدا رو میبینی؟
- خب؟
- دو ماه پیش خونه ما بودند. سر سفره خون بالا آورد.
- وای چرا؟
- بردیمش دکتر گفت خونریزی معده. زخم معده داشت. مامان من هم نذر کرد اگر چیزیش نشه به یک بیمار کمک کنه. خب رها هم یک بیماره. می تونم راضیش کنم. این که اون مبتلا به یک بیماری مادرزادیه هیج ربطی به اتفاقی که براش افتاده نداره.
آهی کشیدم و به رومیزی رو به روم خیره شدم. چه خوب میشه اگر کار پیدا کنم. تو خیالات سیر می کردم که آیفون به صدا در اومد. شیرین به تقلید از فیلم ها گفت:
- هه. یعنی کی می تونه باشه این موقع روز؟
- مسخره.
و از جا بلند شدم و رفتم آیفون رو جواب دادم.
- بله؟
- رکسان خونه ای؟ کشتیم از نگرانی.
فرهاد بود یخ کردم. از پریروز جواب تلفن هاش رو نداده بودم. عصبی بودم از دستش می رفت گم و گور می شد یک خبر هم نمی داد من هم نگران می شدم، می شدم دیگه به جهنم. شیرین به سمتم اومد و آیفون رو که بین انگشت هام مونده بود رو بیرون کشید و گفت:
- بفرمایید بالا آقا فرهاد.
و در رو باز کرد و دست من رو کشید و انداختم تو اتاق.
- یکم به خودت برسس شکل کزت شدی.
و از اتاق رفت بیرون نگاهی در آینه به خودم انداختم راست می گفت. موهام رو با کیلیپس بالا سرم جمع کردم. یک شلوار گشاد مشکی و تی شرت رنگ و رو رفته ی آبی نفتی تنم بود. خنده ام گرفت مثل کارگرها شده بودم. موهام رو باز کردم و شونه اشون کردم. لباسم رو با شلوار جین و تی شرت پرتقالی عوض کردم و با یک آرایش ملایم یکم رنگ و روی پریده ام رو استتار کردم با ادکلن دوش گرفتم و در رو باز کردم تا از اتاق برم بیرون که با چهره ی سرخ و عصبی فرهاد مواجه شدم. نذاشت بیام بیرون هلم داد داخل و در رو بست.
- چی کار می کنی دیوونه شیرین متلک بارونم میکنه.
با صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت:
- به جهنم. خودش میدونه چی کار کردی. چرا جواب تلفن هام رو نمیدی؟
حق به جانب گفتم:
- ها نه که تو خیلی جواب میدی.
- آها چون من جواب نمی دم تو هم نباید جواب بدی دیگه. بابا شاید گوشی من رو ازم زدن. گوشیت هیچی چند بار اومدم دم خونه نبودی. دانشگاه رو هم که این روزا درگیر بودم نرسیدم سر بزنم. تو فکر من رو نکردی.
- آخی...نگران شدی؟ می دونی چیه عزیزم؟ به جهنم. اصلا اهمیت نداره. این به اون بیست تا میسد کالی که من انداختم رو گوشیت در.
- میسد کال هات بی جواب موند مگه؟
- نه. فقط جوابش بعد از بیست ساعت رسید.
- خب نباید جواب میدادی؟من دیر دیدم.
وقتی زنگ زد پیش خودم گفتم یعنی زنده است. بذار جواب ندم تنبیه بشه. چه فکر احمقانه ای گاهی ایدم می رفت بزرگ شدم. جند تا فحظ آبدار خودم رو مهمون کردم ولی فرهاد نباید این رو می فهمید. جلو این کم بیارم رکسانا نیستم. وجدانم تز داد: نه که تا حالا هیچ کم نیوردی! نفس عمیقی کشیدم و حرف آخرم رو زدم.
- فرهاد کجا بودی که یک روز کامل گوشیت رو جواب ندادی. دو روزم اصلا ازت خبری نبود انگار تهران نبودی.
پوزخندی زد و گفت:
-آها پس مسئله اینه. خانم بعد از دو ماه هنوز به من شک دارن.
- آره شک دارم. تو به من یک قول هایی داده بودی. فکر نکن نفهمیدم آخرین باری که دیده بودمت سیگار کشیده بودی.
داد زد:
- ولی سه هفته بود نکشیده بودم. به خاطر تو دیوونه. یک دختر خودخواه بی احساس که تا حالا سیگار دستش نگرفته که بخواد بدونه ترک سیگار یعنی چی. به خاطر تو سوءاستفاده گر که از وقتی فهمیدی دوستت دارم داری همین طوری من رو دنبال خودت می کشونی و هزار تا شرط میذاری بدون این که یک لحظه خودت رو جای من بذاری.
صدای من هم مثل خودش رفت بالا.
- تو چه انتظاری از من داری؟ من یک دختر تنهام فرهاد. به چشم هام اعتماد ندارم چه برسه به یک ادم الکلی خوش گذرونی مثل تو.
- من یک الکلی خوش گذرون نیستم. بودم. ولی دیگه نیستم. چون تو خواستی همه اش رو گذاشتم کنار. وقتی بهت گفتم هستم. یعنی هستم تا آخرش. وقتی قول دادم یعنی رو حرفم می ایستم. تو هم اینقدر من رو نذار لای منگنه. این چیز ها زمان می خواد رکسانا. من هم داشتم خوب پیش می رفتم فقط هفته پیش مهرنوش پیداش شد. فهمیده بود با یکی دوستم. بلند شد اومد برای من خط و نشون کشید که اگر خودم ولت نکنم داغت رو به دلم میذاره. هارت و پورت بود ولی مطمئن بودم میاد سراغت. من هم چند روزی نیمدم سراغت تا تعقیبم نکنه و پیدات نکنه. فکر نمی کردم این طوری بشه. برای این که بابام هم سوال پیچم نکنه دو روزی رفتم ویلای کاوه تو لواسون. که باز به خاطر جنابعالی که گوشیت رو جواب نمیدادی مجبور شدم برگردم.
حرف هاش که تموم شد در حالی که نفس نفس می زد نشست رو تختم و سرش رو بین دست هاش گرفت. باز بچه بازی کار دستم داد. راست میگفت یکم زیاده روی کرده بودم. خاک تو سرت دیونه که هنوز به عمق فاجعه پی نبردی. به این میگی یکم؟ بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بودم و مثل سگ از رفتار بچگانه ام پشیمون بودم. نمی دونستم چه جوری باید اشتباهم رو جبران کنم که در اتاق یکهو باز شد و شیرین کله اش رو از لای در آورد تو.
- دِ تو چرا ایستادی اون وسط؟
گنگ نگاهش کردم. که به فرهاد اشاره کرد. برگشتم دیدم اون هم یک تای ابروش رو داده بالا داره شیرین رو نگاه می کنه. دوباره برگشتم طرف شیرین و با گیجی نگاهش کردم.
- ای خدا نکشتت که دو ساله با من دوستی هنوز این چیز ها رو نمی دونی. الان تو باید بری بوسش کنی. خودت رو لوس کنی از دلش در بیاری.
یک لحظه حس کردم حالت تهوع بهم دست داد. دستم رو به کمرم زدم و گفتم:
- آیدا یک وقت چیزی نشکنه.
- اتفاقا به خاطر اون اومده بودم. بچه ترسیده اومدم بگم اینقدر هوار نکشید که یکهو هوار ها فروکش کرد. فکر کردم دارید آشتی می کنید گفتم مزاحم نشم ولی بعد به مخم خطور کرد که نه رکسان گاگول تر از این حرف هاست که پنج دقیقه ای آشتی کنند. گفتم میام تو یا آشتیتون میدم یا این که یک فیلم صحنه دار مفت و مجانی نصیبم میشه...
همون جا ایستاده بود و چرت و پرت می گفت من هم نامردی نکردم و دمپاییم رو در آوردم و پرت کردم طرفش تا بیشتر از این آبرومون رو جلو فرهاد نبرده که اونم جا خالی داد و رفت بیرون و در رو بست. رفتم سمت در و قفلش کردم که از اون ور صداش اومد:
- چرا قفلش می کنی؟ نترس سرزده نمیام تو. اگر اومدم هم اشکال نداره هجده سالم تموم شده.
- شیرین من و تو بالاخره تنها میشیم دیگه.
- تو برو فعلا به گرفتاری در لحظه ات برس.
زیر لب گفتم: دارم برات.
و برگشتم سمت فرهاد که همون جور که نشسته بود رو تخت داشت می خندید. اخم کردم:
- همیشه آبروی من رو میبره این شیرین عقل.
چیزی نگفت. همچنان لبخند می زد. مثل این که این دخالت های شیرین همیشه هم بد نیست یکسری نکات مثبت هم داره. مطمئن شدم که از نقطه جوشش اومده پایین تر و به دمای معمولی رسیده! رفتم کنارش رو تخت نشستم و سرم رو انداختم پایین. از ببخشید گفتن متنفر بودم.به نظرم ببخشید کار آدم ها احمق بود. خب آدم عاقل که اشتباه نمی کنه که بخواد بگه ببخشید. باز وجدان من شروع کرد تز دادن: کار تو هم احمقانه بود قبول کن.
برگشتم و به فرهاد نگاه کردم. بی خیال نشسته بود و زل زده بود به من. نفس عمیقی کشیدم. داشتم کلمات رو تو ذهنم مرتب می کردم که البته تلاش بیهوده ای بیش نبود و طبق معمول اون سکوت رو شکست:
- تو کی می خوای دست از این شکت برداری؟ها؟
چیزی نگفتم:
- رکسانا من دوستت دارم ولی با این وضع...
حرفش رو با آهی نیمه تموم گذاشت. با وحشت نگاهش کردم. نگاهش به سرامیک کف اتاق بود. جدی بود. نه فیلمه می خواد ببینه من چی میگم. رکسانا لال میشی منتش رو هم نمی کشی. منتظر بودم هر لحظه سرش رو بیاره بالا و بگه با این وضع همه چیز تمومه. اون موقع شاید می تونستم با اعتماد به نفس التماسش رو بکنم! ولی این طوری که جمله اش رو بلا تکلیف گذاشته بود عذاب آور بود. نه...لعنتی جمله ات رو تموم کن. با بغض گفتم:
- با این وضع چی؟
برگشت نگاهم کرد با سر انگشت گونه ام رو نوازش کرد و گفت:
- تو می تونی با کسی که بهش شک داری باشی؟ نمی تونی.
اخم کردم و گفتم:
- تو جای من تصمیم نگیر لطفا. من رو هم بهانه نکن. اگه خسته شدی یک کلمه بگو تو هم شدی برام مثل بقیه و خلاص.
و از جام بلند شدم و با ابرو های گره خورده جلوش ایستادم. لبخند تلخی زد و گفت:
- میبینی؟ این مسئله که بهم شک داری تو همه حرف هات مشخصه. اگه عشقم رو باور داشتی به این سادگی این حرف رو نمی زدی. این رو باور کن رکسانا تو به من و عشقم شک داری.
اختیار خودم رو نداشتم. آره شک داشتم. معلومه که داشتم. چرا فرهاد اون همه دختر رو که براش می مردند ول کرده بود اومده بود سراغ من.یک آدم بیچاره که تنها امیدش به مدرکیه که دو سال دیگه آیا بگیره آیا نگیره. نه مثل اون پولدار بودم نه زیبایی افسانه ای داشتم.نه اصلا کس و کاری داشتم. اون بدون این که حتی اسمم رو بدونه از من خوشش اومده بود. با اون سابقه ی درخشانش و شرایط من و بی کسیم چرا نباید شک داشته باشم.ولی اون هر بار بهم ثابت کرده بود. بار ها با من تنها بود و از حریمش تجاوز نکرد. هیچ وقت نذاشت احساس نا امنی کنم حتی اون موقعی ه دو تایی تو ویلای اطراف لواسون بودیم. تو راه شک کردم ولی اون مطمئنم کرد. به خودم که شک نداشتم. عاشقش بودم. از این یکی مطمئن بودم.نباید از دستش بدم. به هر قیمتی حتی غرورم. بهش نزدیک شدم و نشستم رو پاهاش دستش رو شل انداخت دورم. صورتش رو با دست هام قاب کردم و خیره شدم به چشم های خوش رنگش.بغضم ترکید در حالی که صدای ترک خوردن غرورم رو می شنیدم گفتم:
- ندارم. دیگه شک ندارم. باورت دارم فرهاد. خواهش می کنم تنهام نذار.
نگاهش نرم شد محکم بغلم کرد. گریه ام شدید شد. سرم رو گذاشتم رو شونه اش. من اون کلمه رو به زبون آورده بودم«خواهش می کنم» در عمرم فقط از عمو و رها خواهش کرده بودم اون هم در اوج عجز که حال نداشتم از جام بلند شدم یک لیوان آب بخورم. خدایا داری چه بلایی سرم میاری؟ نمی دونم چقدر سرم رو شونه اش بود که آروم من رو از خودش جدا کرد و خوابوند رو تخت. روم خم شد و لب هام رو سریع و کوتاه بوسید. بعد همون جور که موهام رو ناز می کرد آروم پرسید:
- مطمئنی می تونی؟
نفس عمیقی کشیدم تا هق هقم بند بیاد.
- اگه بری نمی تونم.
گونه ام رو بوسید و گفت:
- قربونت برم. تا تو نخوای نمیرم. قول میدم بهت.
همون موقع در کوبیده شد. از جا پریدم.نزدیک بود کله ام بخوره به بینی فرهاد. مثل بچه ها با آستینم اشک هام رو پاک کردم. که فرهاد به خنده افتاد. صدای شیرین از اون ور در اومد.
- بله باید هم بخندی آقا من رو با یک زلزله گذاشتید این بیرون خودتون معلوم نیست دارید چی کار می کنید. رکسان کارتون تموم نشد؟ حوصله ام سر رفت.
قیافه ی بدبخت بیچاره ها رو به خودم گرفت و به فرهاد نگاه کردم که بلند تر خندید و سرم رو گذاشت رو سینه اش. ای تو روحت شیرین که همیشه ی خدا پارازیتی

دست هام رو گذاشتم رو دسته های صندلی و تکیه دادم. لحظه ای چشم هام رو بستم و اون چه خونده بودم رو دوره کردم. بعد از دو دقیقه چشم هام رو باز کردم و با سر انگشت شقیقه هام رو فشار دادم. ای خدا مخم داغ کرد بس درس خوندم. از جام بلند شدم تا یک چیزی بخورم چهار ساعت بود یک کله نشسته بودم پای درس. به آشپزخونه رفتم و در فریزر رو باز کردم. بخشکی شانس بستنی هام تموم شده بود. در حالی که در فریزر رو می بستم داشتم فکر می کردم چی بخورم که تلفن زنگ خورد. از اون جایی که خونه رو مرتب کرده بودم و به خودم قول داده بودم مرتب بمونه سریع تر از قبل گوشی رو جواب دادم چون سر جاش بود.
- بله؟
صدای شاد و سر حال شیرین تو گوشی پیچید.
- سلاااام. رکسان مژده بده یک خبر خوب.
- چیه؟ مادرشوهرت مرده؟
- مرده شورت رو ببرن این که نشد خبر خوب اون بمیره عروسی ما که تابستونه کنسل میشه. نه خبر مربوط به توست.
- خودت داری میمیری من و دنیا رو راحت کنی؟
- ای بابا. از قبرستون اومدی مگه؟
خندیدم و گفتم:
- خب بگو مخم داغ کرده قوه حدساییم از کار افتاده.
- یعنی من مرده ی اون قوه ی لغت سازتم. مگه تو مخ هم داری که داغ کنه؟
- بسه هر چی چرت و پرت گفتی خبر خوبت چیه؟
- نمی گم بمون تو خماری.
- شیرین...
- خب خبر خوب رو که مفت و مجانی نمیدن.
- خب مژدگانیت هم محفوظه.
- قول؟
- قول.
- ببین من شیشلیک می خوام ها. پشیمون نشی.
سنگینی دو تا شاخ رو روی سرم حس می کردم.
- سردیت نکنه. بچه من پول شیشلیک از کجا بیارم؟
- نترس اونقدر حقوق میدن که یک شیشلیک ازش دربیاد.
- حقوق چیه؟ حالت خوبه تو...
حرفم رو خوردم و گفتم:
- شیرین جان من سر کارم یا جدی جور شده؟
- سرکاار...سرکار...سرکار...سرکا� �...
- شیرین...
- نیستی!
جیغ کشیدم.
- آی بچه من این گوش ها رو لازم دارم.
- نه پدرام زبون اشاره بلده خودش بهم گفت.
- پدرام بلده تو حوصله ات سر رفت می خوای تو گوش کدوم بیچاره ای ور ور کنی؟
- دیگه حالا پررو نشو.
خندید. گفتم:
- خب حالا درست توضیح بده ببینم چی شد.
- هیچی دیگه به مامانم گفته بودم دوستم دنبال کاره. دیپلم ریاضی دانشگاه سراسری رشته معماری. خلاصه کلی تعریفت رو کردم. مامانم هم گفت باید ببینه. امروز اومد گفت که یکی از همکار هاش یک کانون ریاضی زده
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , عاشقان رمان , داستان و رمان های عاشقانه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51423

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا