تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (ادامه ی فصل سوم)



صورتی رو کنار گذاشتم و فکر کردم با بنفش یک گل کنارش بکشم ولی قبل از این که دستم بره سمت بنفش شیرین تمام خودکار هام رو از روی میزم چنگ زد...
- شیرین بدشون.
- میز بدبخت چه گناهی کرده؟
با کلافگی گفتم:
- تو مگه عضو انجمن حمایت از میز هایی؟ بدشون.
- حمایت از میز ها نه ولی شدیدا طرفدار انجمن همایت از اعصابم. صدا میده مثل سوهان روح می مونه.
- بده می خوام جزوه بنویسم.
دستش رو برد جلوی بینیش یعنی صدام داشت بالا می رفت و گفت:
- من که می دونم تو جزوه بنویس نیستی. خودم مینویسم برات کپی می گیرم.
و روش رو از من گرفت و زل زد به استاد که مدام راه می رفت و روی تخته چیز میز می نوشت. عادتم بود به مباحثی که دوست نداشتم گوش نمی کردم. همیشه هم با حداقل نمره پاسشون می کردم. بیخیال بحث با شیرین شدم. پشت گوشم رو میدیدم خودکار هام رو هم قبل از پایان کلاس میدیدم. به پشتی صندلیم تکیه دادم اف قرمز و بزرگ وسط میز بهم دهنکجی می کرد. کلاسورم رو گذاشتم روش. چرا این روز ها اینقدر به فکرش بودم؟ چرا اصلا بهش فکر می کنم. اینقدر شدید. طوری که به هیچ کس فکر نکرده بودم. چشم می بستم خوابش رو می دیدم و چشم باز می کردم عکسش خود به خود میامد جلو چشمم. هرجا میرفتم حس می کردم پیشمه. با بقیه مقایسه اش می کردم. رو ظاهرم حساس شده بودم. وقتی پیشش بودم یک جوری بودم. یک حس ناشناخته داشتم. دوباره به میز نگاه کردم. این چه حسی بود؟ علاقه نبود. اگر بود چرا در مورد سهراب این طوری نبود؟ من اون رو دوست داشتم ولی هیچ وقت وسط میزم اس نکشیدم. خوابش رو میدیدم ولی به ندرت در واقع خواب همون روز هایی رو که با هم گذرونده بودیم رو میدیدم مثل تکرار یک فیلم ولی فرهاد...صحنه های خوابم تکراری نبود حتی یکیشون. حسم به فرهاد کاملا از حسم نسبت به سهراب متفاوت بود. اگر حسم نسبت به سهراب علاقه بود پس فرهاد کی بود؟ برای چی بود؟ بود تا رها بمونه. همه کس من بموند. من تو زندگیش کجا بودم؟
قبل از این که بخوام در این مورد نتیجه گیری کنم کلاس تموم شد. شیرین خودکار هام رو توی کیفم ریخت و کلاسورم رو هم کنار اون ها پرت کرد. بازوم رو گرفت و بلندم کرد. مطیعانه دنبالش می رفتم. رفت کافه. نمی دونم چرا برعکس همیشه نرفت حیاط شاید می خواست تمرین کند که تو کافه تریا چه جوری صداش رو کنترل کند پشت میز نشستم . کیفم رو انداخت تو بغلم. رو به روم نشست. با نگاه عصبی آمیخته به نگرانی خواهرانه ای نگاهم می کرد.
- خب؟ من منتظرم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- تو برداشتی من رو دنبال خودت کشیدی اینجا. من چی بگم؟
- رکسان؟ خری یا خودت رو زدی به خریت؟ تو آینه نگاه خودت کردی؟ حواست به درست هست؟ اصلا سر کلاس ها هستی. باهات که حرف می زنند اصلا معلوم نیست کجایی. نیستی. چی شده؟ تو هیچی رو از من پنهون نکردی حداقل از اولین باری که رها رفت بیمارستان.
با یادآوری اون روز ها واقعا حس کردم سرم درد گرفت. چقدر تلخ بود. چقدر سخت بود که عزیزترین کست. تنها کست در نوزده سالگی به خاطر مشکل قلبی بیفته گوشه بیمارستان. صدای شیرین دوباره در گوشم پیچید.
- رکسانا چی شده؟
با بغضی که سعی در مهارش داشتم گفتم:
- نمی دونم شیرین. نمی دونم چی داره به سرم میاد. همه فکر و ذکرم شده اون فرهاد فلان فلان شده در حالی که نمی دونم چرا. هر وقت پیششم یک حس خوبی دارم ولی از این حس بیزارم. چرا باید حس خوبی داشته باشم؟ اصلا این یعنی چی؟ من...گیج شدم نمی دونم.
شیرین لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت.سرم رو بین دست هام گرفتم تا از ترکیدن احتمالیش جلوگیری کنم.
- خودت هم می دونی چت شده رکسان فقط نمی خوای اعتراف کنی.
- نه. اعتراف نمی کنم. تا عمر دارم این کار رو نمی کنم. هنوز اونقدر بدبخت نشدم که عاشق فرهاد بشم.
و آرام تر زمزمه کردم: هیچکی هم نه فرهاد.مسخره است.
مسخره بود. زندگیم مسخره بود. اون از رها که به با حماقت خودش رو تباه کرد.اون از خشایار که معلوم نبود کجا غیبش زد. اون از سهراب که من با بی رحمی تمام همه ی امید هاش رو برباد دادم. اون از فرهاد که یک شکست خورده ی لا و بالی نادم بود که به من پناه آورده بود و من قرار بود بعد از این که به زندگی برش گردونم با چهل میلیون پول بی زبون برم تا رها رو از مرگ حتمی نجات بدم. اون از بچه ی رها که معلوم نبود چه جوری می خوایم بزرگش کنیم و خودم که نمی دونستم کجا ایستادم. کی ام؟ یک سنگ یخ که سهراب رو خرد کرد؟ یک انسان فداکار و پول پرست که می خواد فرهاد رو به زندگی برگردونه و بعد به اضای مبلغی که زندگیش رو متحول می کنه اون رو شوت کند کنار؟ یک خواهر دلسوز و از جان گذشه که به خاطر رها و دخترش داره خودش رو به باد میده؟ کی ام؟ اصلا این حسم به فرهاد چیه؟ چرا عقلم پسش میزنه در حالی که قلبم میدونه چه مرگشه؟ حس می کردم اونقدر بزرگ نیستم که بتونم تحمل کنم. حس می کردم دارم زیر بار فشار خم میشم حس می کردم این همه مشکل برام زیاده. دارم میشکنم. داشتم دیونه می شدم. شیرین با مهربونی خواهرانه ای گفت:
- رکسانا یکم به فکر خودت باش داری نابود میشی.
- فعلا فقط رها مهمه و اگر مهمه من نباید به اون لعنتی وابسطه بشم. باید هرچه زودتر کاری کنم سیگار رو بذاره کنار. میگه الکل رو گذاشته کنار. دوست دختر هاشم که رد کرده. روحیه اش هم کم و بیش بهتره. فقط باید سیگار رو ترک کند.
- اگر ترک کنه فایده نداره.
با کنجکاوی نگاهش کردم:چرا؟
- اون به خاطر کمبود هایی که داشت به سیگار پناه آورد وقتی دید داره نابود میشه به تو. حالا اگه تو بری باز تنها راهی که براش می مونه سیگاره و زندگی قبلیش.
- می دونم. ولی اون سیگار رو ترک نمی کنه چون من می خوام. ترک می کنه چون از چیزی که بود خسته شده. من فقط یک بهانه ام. یک کمکم که به خودش بیاد. وقتی به خودش بیاد دیگه به چیزی که بود برنمی گرده.
- در این صورت کارت طولانی تر میشه. باید چند ماه بگذره.از قدیم گفتن ترک عادت موجب مرض است. سخته که اون چیزی که بوده رو کلا بذاره کنار. حتی ممکنه دوباره وسوسه بشه برای پارتی و الکل و کلا هرچی که قبلا بوده.
شیرین راست می گفت ولی اهمیتش چی بود؟ من اون رو سالم و مثل بچه ی آدم به پدرش تحویل می دادم و پولم رو می گرفتم و بعد هم فلنگ رو می بستم.بعدش هر چی می خواد سر فرهاد بیاد مهم نیست. من باید کارم رو می کردم و رها رو نجات می دادم.فعلا رها در الویت بود بعد احساسات مسخره ی من و اون بچه پولدار!

همراه شیرین از در دانشکده خارج شدم. ترجیح می داد ثانیه ای تنهام نگذارد. فکر می کرد نمی دونستم همش سفارش های رهای همیشه نگران است. مدام پیشم بود به حدی که حس می کردم دارد تبدیل به یک دم زائد میشه. از خودم بدم اومد. اون دوستم بود و داشت بهم کمک می کرد و من بهش می گفتم دم! ولی من که ازش نخواسته بودم کمکم کند.رها خواسته بود. حتی اون هم از پشت تلفن فهمیده بود رکسانای همیشگی نیستم. درگیرم. نمی دونستم با کی. با خودم؟ احساساتم؟ فرهاد؟ هرچی بود کاری از دست شیرین برنمی آمد. خودش هم این رو می دونست اگر هم کنارم بود به خاطر این بود که نگران بود هر لحظه نقش بر زمین بشم. حق داشت. خودم هم با دیدن خودم تو آینه وحشت می کردم فرهاد بدجور نگرانم بود ولی نمی دونست همه یی این فشار های عصبی. همه ی کابوس ها و رویاهای شبانه ام که برام بدتر از صد تا کابوس اند. این بی اشتهایی و زیادی در دنیای خود غرق بودنم را مدیون خودش هستم.
با دیدن پدرام که تو حیاط دور خودش می چرخید ذوق کردم. بالاخره شیرین برای دو ساعت هم که شده سرش گرمه و من یکم برای خودم هستم. هرچند محال بود. برای خود بودن با وجود شیرین و رها و فرهاد ممکن نبود. برای اولین بار خدا رو شکر کردم که تعداد آدمهای دور و برم کمه. اگر زیاد بود که مجبور بودم برم تو اتاق و قرنطینه اعلام کنم. شیرین با دیدن پدارم کلا من رو یادش رفت. پله ها رو دو تا یکی کرد طوری که نگران بودم زمین بخورد. خودش رو به پدرام رسوند. قبل از این که فرصت سرزنش و سفارش به من رو پیدا کند جیم شدم. با سرعت نور خودم رو به در اصلی دانشگاه رسوندم و خارج شدم. انگار از زندان آزاد شده بودم. این روز ها تحمل نگاه پر از ترحم و نگرانی شیرین برام سخت بود. قبلا ها از خدام بود که شب تا صبح پیشش باشم. چرت و پرت بگیم. بخندیم. همدیگر و بقیه رو دست بندازیم. تازه رها هم بود. بود تا به ما غر بزنه بخوابیم. بود تا بگه به درستون برسید ولی حالا نه رها بود نه حوصله ی اون کار ها.
مسیر همیشگی ام را در پیش گرفتم. برای این که شیرین در قبال مسئولیتی که رها به عهده اش گذاشته بود به خودش فحش ندهد برای یک اس ام اس فرستادم و گفتم دارم میرم خونه. داشتم می پیچیدم تو خیابون اصلی که یک نفر برام بوق زد. فکر کردم فرهاده ولی وقتی برگشتم همزمان با این که یادم می آمد فرهاد الان سر کلاسه آه از نهادم برخاست. سهراب بود. سوار یک دویست و شش دودی. از همان هایی که آرزویش را داشتم. از ظاهر ماشین می شد تشخیص داد که صفره. حوصله این یکی رو نداشتم. یعنی توانش رو نداشتم. تحملش رو نداشتم. نداشتم... کمی جلو تر آمد تا جایی که درست جلوی شیشه ی راننده قرارگرفتم. شیشه رو پایین داد و با آرامش خاص همیشگی اش گفت:
- بیا سوار شو کارت دارم.
- سهراب نمی تونم.
نفس عمیقی کشید که بیشتر شبیه یک آه خانمانسوز بود.
- خواهش می کنم رکسان. فقط این بار.
و بعد از مکثی افزود:
- برای آخرین بار.
بغض کردم. چقدر دلم براش تنگ شده بود. هیچ وقت منکر این نمیشم که دوستش دارم. او برای من اولین بود. اولین مردی که روش حس مالکیت داشتم. اون روزی برای من بود. دوست من بود و در رویاهاش همسر من بود. ماشین رو دور زدم و در جلو را باز کردم و نشستم. ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود. اوایل اسفند بود و باران نم نمی می آمد. هوا ابری بود.دلگیر ترین روزی بود که می تونستم تصورش رو بکنم. دو روزی میشد که از خورشید خبری نبود. سکوت سنگینی بود. سعیی برای شکستنش نمی کردم. چرا باید می شکستمش وقتی نهایتش به شکستن یک بغض ختم می شد. کاش این جاده ها انتها نداشت. کاش من و سهراب تا ابدیت در سکوت به اون جاده ادامه می دادیم. ولی ظاهرا سهراب این رو نمی خواست.
- چه خبر ها؟
- چه خبر هایی دوست داری باشه؟
آهی کشید و دنده رو عوض کرد.
- خوش حالی؟
برگشتم سمتش.
- از چی؟
- از زندگی الانت.
لبخندی زدم و گفتم:
- فقط دو ماه گذشته.
- می دونم. ولی ظاهرا آدم های تازه ای اومدند تو زندگیت.
می دونستم منظورش چیه. چقدر احمق بودم که فکر می کردم به روم نمیاره. چرا نباید بیاره. اصلا اومده دنبالم که همین ها رو بگه. چرا فکر می کردم سهراب با بقیه فرق داره. عصبی بودم. دلم پر بود. از همه. از خودم. شیرین. فرهاد. سهراب. دنیا. همه چیز. دم دست ترین کس هم اون موقع سهراب بود. مثل همیشه.
- مطمئنی تازه اند؟
برگشت و با تعجب نگاهم کرد. حق به جانب گفتم:
- چیه؟ مطمئنی فکر نمی کنی که به خاطر اون ولت کردم؟ مطمئنی که هم زمان با جفتتون نبودم؟ به من شک نداری؟
صدام بالا رفته بود. ولی اون مثل همیشه خونسرد بود. داد و بیدادم که تموم شد گفت:
- آره مطمئنم. حتی اگر اون رکسانایی نباشی که من تو ذهنم ساخته بودم. مطمئنم خیانت کار نیستی.
دلم می خواست از ماشین بپرم بیرون. تازه داشتم می فهمیدم چه جفتکی به بخت خودم زدم. روم رو برگردوندم و گفتم:
- کارت چی بود حالا سوارم کردی؟
آهی کشید و بعد از مکثی بدون این که نگاهم کنه گفت:
- از اون شبی که زیر بارون من رو گذاشتی رفتی تا حالا به فکرتم. نمی تونم فراموشت کنم. ولی ظاهرا باید این کار رو بکنم. مامان پاش رو کرده تو یک کفش که باید زن بگیرم. فکر کردم بیام دنبالت. اون پایان تلخ رو از ذهن جفتمون پاک کنم. یک پایان مسالمت آمیز داشته باشیم.
با تعجب و گنگی نگاهش می کردم. گفت:
- امشب باید برم خواستگاری. نمی خوام وقتی دارم با یک دختر دیگه راجع به آینده و زندگی حرف می زنم، تو رو جاش ببینم. بذار فکر کنم توافقی بهم زدیم.
می خواستم سرش داد بزنم. بهش بگم خودخواه تو نمی دونی من چقدر جون کندم تا دیگه خوابت رو نبینم. وقتی کنار فرهادم چقدر با خودم کلنجار میرم که از دهنم نپره سهراب. نمی دونی من تو این مدت چی کشیدم. نمی دونی تازه داشتم با خودم کنار می اومدم. اومدی این جا که چی بشه. ولی از طرفی فکر می کردم بهش مدیونم. من هم اون پایان تلخ رو دوست نداشتم. من بهش دروغ گفتم. رویاهاش رو خراب کردم.برای همین چیزی نگفتم. با خودم فکر کردم اشکال نداره. بذار جفتمون خودمون رو گول بزنیم.
یکم که گذشت فهمیدم داره میره طرف دربند. جایی که همیشه می رفتیم. پاتوق همیشگی. نیم ساعت بعد رسیدیم. ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم. راه افتاد. منم بدون حرف دنبالش. یکم که گذشت سکوت رو شکستم و گفتم:
- چرا؟
- چرا چی؟
- چرا اون شب هیچی نگفتی. تو این مدت یک بار هم سراغم نیمدی. حالا هم بعد از این مدت اومدی که اون پایان رو پاک کنی و یک مسالمت آمیزش رو بذاری جاش. بدون این که بپرسی چرا.
- خب فکر کردم حتما دلیل قاطعی برای خاتمه به اون رابطه داری. چون مطمئن بودم به من و عشقم شک نداری از طرفی من هم به عشقت شک نداشتم. پس حتما مشکلی داشتی. لابد یک دلیلی داشتی که دروغ گفتی و یک دلیل داشتی که بدون این که من چیزی بگم فکر کردی خانواده ام قبولت ندارن و اون شب حتما با دلیل دروغت رو بهونه کردی و همه چیز رو تموم کردی.
نگاهم نمی کرد. و این برام خیلی سخت بود.پس فهمیده بود. کاش شعور این بشر رو نصف مردم داشتند. همون طور که نگاهش به رو به رو بود پرسید:
- آب انار می خوری؟
سرم رو تکون دادم.با این که نگاهم نکر ولی فهمید که جوابم مثبته. چون می دونست هیچ وقت به آب انار نه نمیگم.اون هم تو دربند. رفتیم از مغازه دو تا آب انار گرفتیم و رفتیم کنار رودخونه همونجایی که همیشه می رفتیم. تک تک خاطره هامون مثل فیلم داشت از جلو چشمام رد می شد. اولین برخوردمون. اولین باری که بهم گفت دوستت دارم. اولین قرارمون. چهارشنبه سوری. اولین عید. آخرین عیدی. سیزده بدر. تابستون های دربند. تولدم. آخرین قرار. داشتم تک تکشون رو مرور می کردم. برای آخرین بار. باید با سهراب و خاطره هاش خداحافظی می کردم. اون قرار بود برای یکی دیگه باشه. خدایا چقدر ساده تمام رویاهام نابود شد. چقدر تلخ. آب انارم تموم شد. لیوانش رو گوشه ای گذاشتم. باز ترش کرده بودم. چهره ام درهم رفت و دستم رو گذاشتم رو دلم. سهراب در حالی که نگاهش به لیوان خالی آب انار بود گفت:
- باز ترش کردی؟
- خوب میشم.
چیزی نگفت. سرم رو برگروندم. تقریبا پشتم به سهراب بود. خط کمرنگی از نور نارنجی و قرمز میان ابر ها خبر از غروب خورشید پشت ابر ها می داد. هنوز بارون میومد. کم کم داشت شدید می شد. سردم بود. داشتم می لرزیدم. تازه فهمیدم کاپشنم رو تو دانشگاه جاگذاشتم. با مانتو و ژاکت نشسته بودم زیر بارون و می لرزیدم. یک روز بارونی، هنگام یک غروب زمستونی، بین یک سال خاطره، من با سهراب در سکوت نشسته بودیم. اصلا چرا اونجا بودم؟ چرا باید با سهراب اینقدر غریبه باشم. گوشیم زنگ خورد. فرهاد بود. ریجکت کردم و گذاشتمش تو کیفم. حوصله این یکی رو اصلا نداشتم. یک لحظه حس کردم شونه هام گرم شد. برگشتم دیدم سهراب کتش رو انداخته رو شونه هام.در حالی که باز هم تو چشم هام نگاه نمی کرد گفت:
- بلندشو بریم یخ میزنی.
بدون حرفی بلند شدم و کتش رو به دستش دادم و جلوتر از اون راه افتادم. دنبالم اومد.
- رکسان؟ رکسان وایسا. چه کاریه دختر داری میلرزی.
به سرعت قدم هام افزودم. دنبالم می اومد. شروع کردم دویدن. زمین لیز بود. شیب هم داشت. هر آن ممکن بود سر بخورم. نمی دونم چم بود. با خودم هم لج کرده بودم.همه مغازه ها رو رد کردم.رسیدم به پاده روهای خلوت اول دربند. گریه ام گرفته بود درست جلوم رو نمی دیدم. سرم داشت گیج می رفت.زمین هنوز شیب داشت. دستم رو گرفتم به دیوارو ایستادم. سهراب هم بهم رسید. پیشونیم رو تکیه دادم به دیوار. فکم رو فشار می دادم تا هق هقم رو خفه کنم. اشک هام بی صدا می اومد. دست های مشت شده ام رو زدم به دیوار. سهراب بازوم رو گرفت و برم گردوند. محکم در آغوشم گرفت.
- رکسان چی کار داری می کنی با خودت؟
- خسته شدم سهراب خسته شدم. بسمه دیگه....
حلقه دست هاش دورم محکمتر شد. اون لحظه به این فکر نمی کردم که مردم با دیدنمون چی میگن یا بارون داره جفتمون رو خیس می کنه یا هر لحظه ممکنه کمیته سر برسه. فقط به این فکر می کردم که این آخرین باره. آروم زیر گوشم گفت:
- نمی خوای به من بگی؟
هق هق کنان گفتم:
- کاری نمیتونی بکنی.
- شاید بتونم کمکت کنم.
- نمی تونی.
- به عنوان سنگ صبور هم نمیتونی روم حساب کنی؟
سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم.لبخند زد. مثل اون موقع ها.
- قول بده که می بخشیم.
لبخندی زد و گفت:
- چی رو ببخشم؟ مگه کاری کردی؟
این یعنی درکت می کنم. یعنی بهت شک ندارم. یعنی اگه اشتباه کردی لابد مجبور بودی. و من چقدر این استدلال و منطقش رو دوست داشتم. حس می کردم از چند لحظه پیش یکم آروم ترم. آروم ازش جدا شدم و راه افتادم. چند لحظه بعد کتش رو شونه هام فرود آمد. چیزی نگفتم....به ماشین رسیدیم. کتش رو دادم دستش و نشستم. اون هم کنارم نشست.
- خب؟
- خب چی؟
- نمی خوای تعریف کنی؟
دو دل بودم. بعد از کمی من و من گفتم:
- راستش... رها رو که میشناسی.
- آره.
- من تمام این مدت با اون زندگی می کردم. اون هم خانواده اش رو با من از دست داد.
- خب؟
- بیماری قلبی داره...مادرزادی...بیمه نیست.
- خب؟
- خب من باید برای عملش پول جور کنم.
برگشت نگاهم کرد.
- از چه راهی؟
سرم رو انداختم پایین.روم نمی شد راستش رو بگم.
- خب...میخوام وام بگیرم ولی باید یک کاری پیدا کنم که بتونم حقوق بگیرم.
- یعنی دنبال کاری؟
- آره.
- چرا از اولش بهم نگفتی؟
- چون اون طوری باید خیلی چیز های دیگه رو هم می گفتم. من...نمی تونم ازدواج کنم سهراب. همه فکر و ذکرم رهاست. نمی تونستم تو رو هم وارد این ماجرا کنم. تو خودت مسئولیت خانواده ی خودت رو داری. من اضافی بودم.
- خودت هم می دونی که نبودی.
ساکت شدم. بعد از چند لحظه ماشین رو روشن کرد و گفت:
- دنبال چه کاری هستی؟
- هرچی. راستش هر جا میرم میگن دختر تنها و مجرد قبول نمی کنیم.
- من شاید بتونم سفارشت رو به یکی بکنم.
برشگتم با ذوق نگاهش کردم.
- واقعا؟
- آره خب اگر بتونم چرا که نه.
اون لحظه نیاز به کار نداشتم.یعنی این کار سهراب چیزی رو عوض نمی کرد. این راه رو رها امتحان کرده بود. پدرام جایی براش کار پیدا کرده بود با هزار بدبختی ولی به یک ماه نکشیده اینقدر پیشنهاد های قشنگ قشنگ بهش شد که استفا داد. برای این خوش حال نشدم. خوش حال بودم که سهراب من رو بخشیده. خوش حال بودم که اینقدر فهمیده است. همون بهتر که همه چیز تموم شد حق سهراب یک زندگی آروم بود نه من. یکم که رفتیم پرسیدم:
- میشه ضبط رو روشن کنم؟
- آهنگ هام همه غمگینه.
لبخندی زدم و گفتم:
- می دونم از اول هم خدای آهنگ های غمگین بودی
و دکمه ی پلی رو زدم. کاش این کار رو نمی کردم.آهنگ مازیار فلاحی بود که من عاشقش بودم. ولی تو اون لحظه اصلا دلم نمی خواست بشنومش.
دلم بشکنه حرفی نیست....
حقیقت رو ازت می خوام
بهم راحت بگو میری
حالا که سرده رویاهام
نمی دونم کجا بود که دلت رو دادی دست اون
خودت خورشید شدی بی من. منم دلتنگی بارون.
یک وقت فکر منم کن که دلم داغون داغونه
تو میری عاقبت با اون که دستام خالی میمونه
دلم بشکنه حرفی نیست
فقط کاش لایقت باشه
میرم از قلب تو بیرون
که عشقش تو دلت جا شه
دلم بشکنه حرفی نیست...
اگه تو یار و همراشی
ولی میشد بمونی و
کمی هم عاشقم باشی
نمی دونم کجا بود که دلت رو دادی دست اون
خودت خورشید شدی بی من. منم دلتنگی بارون
×
همه فکرش شده چشمات
گاهی دستات رو میگیره
یکوقت تنهاش نذاری که
مثل من میشه میمیره
دلم بشکنه حرفی نیست
فقط کاش لایقت باشه
میرم از قلب تو بیرون
که عشقش تو دلت جا شه.
چشم هام رو بسته بودم و فشار میدادم تا گریه ام نگیره. برای اولین بار آرزو کردم کاش مثل چند ماه پیش اونقدر قوی بودم که گریه ام نگیره. همون موقع با صدای سهراب چشم هام رو باز کردم.
- رسیدیم.
نگاهی به اطراف انداختم. دم خونه بودیم. قبل از این که پیاده بشم گفتم:
- ممنون. بهتر از قبلی بود.
لبخند زد. من هم میون بغض لبخند زورکی زدم و پرسیدم.
- راستی ماشینت مبارک.
خندید. یک خنده تلخ.
- کی خریدی؟
- همون شبی که من رو کشوندی پارک یادته؟ صبحش رفتم این رو ثبت نام کردم. فروش ویژه بود یک ماهه می دادند. رفته بودم سفید ثبت نام کنم ولی پیش خودم فکر کردم رکسان دودی دوست داره...
ای خدا من چی کار کردم که این همه فشار روحی رو باید تحمل کنم.آدم هم کشته بودم این همه سختی حقم نبود. یک لحظه مکث کرد قبل از این که ادامه بده گفتم:
- خداحافظ.
و در رو باز کردم و پیاده شدم.در واقع خودم رو از ماشین پرت کردم بیرون. پشت سرم رو نگاه نکردم. سریع در رو باز کردم و پریدم داخل. در رو که بستم صدای دور شدن ماشینش رو شنیدم. بغضم ترکید. پله ها رو با نهایت سرعت بالا رفتم تا صدای هق هقم تو راهرو نپیچه. در رو باز کردم و همون جا پشت در نشستم. یک شب بارونی بعد از یک غروب بی جون زمستونی من با یک دنبا خاطره، بی سهراب پشت در نشسته بودم...
×××

×××
با حس پارچه ی نمناکی روی پیشونیم چشم هام رو باز کردم. پارچه رو گوشه ای انداختم و با بدخلقی گفتم:
- شیرین تبم بالا نیست اینقدر اذیت نکن.
- د آخه خودت که نمی فهمی چقدر داغی. آدم میسوزه بهت دست میزنه. چت شده؟ تو سرما بیرون بودی؟
شب قبل که با سهراب بیورن بودیم لباس هام خیس شده بود وقتی اومدم خونه با همون ها خوابیده بودم و صبح با گلو درد بلند شده بودم. دانشگاه نرفته بودم و شیرین هم به دستور رها بعد از ظهر روی سرم خراب شده بود و اصرار داشت که حالم خیلی بده. این رها هم که خفه کرد من رو با این نگرانی هاش.بی حوصله گفتم:
- آره دیروز کاپشنم رو جا گذاشته بودم.
و رفتم تو اتاقم. مثل همه روز هایی که شیرین می اومد پیشم. می رفتم تو اتاق تا خودش حوصله اش سر بره و زحمت رو کم کنه ولی اون بدون این که بیاد سراغم می نشست جلو تلویزیون و صبح با هم میرفتیم دانشگاه. حتی اتاق سابق رها رو رسما اشغال کرده بود. رخت خواب پهن کرده بود و بعضی شب ها اون جا می موند.قصد داشت یک تخت هم برا خودش بیاره.کم مونده بود اجاره خونه هم ازش بگیرم.
نمی دونم چقدر گذشته بود. رو تختم دمر دراز کشیده بودم و داشتم چرت می زدم که صدای در اومد. باز اومده شربت به خوردم بده. خوب شد این دکتر نشد. خودم رو زدم به خواب چند لحظه بعد گونه ام از قبلش هم داغ تر
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51422

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا