تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (ادامه ی فصل چهارم)



 حالا دلم برات سوخت ماست رو خودم می کشم.
کاسه رو جلوم گذاشت من هم توش ماست ریختم.بعد هم منتظر شدم فرهاد بقیه سفره رو بچینه. سردم شده بود یک آستین کوتاه تنم بود فقط.
- فرهاد؟
- جانم؟
- این جا لباس داری؟
- سردته؟
- آره.
- تو کمدم یک چیز هایی هست ولی برات مثل مانتوهه.
- اشکال نداره. اتفاقا من همیشه پیرهن های عموم رو کش می رفتم.
خندید و گفت:
- هرکدوم خواستی بردار.
رفتم تو اتاق و در کمد رو باز کردم. چهار پنج تا پیرهن آویزون بود. یک دونه آبی آسمانیش رو که به نظرم از بقیه کوچکتر بود رو برداشتم. قدش تا پایین باسنم بود. و سرشونه هاش هم سه برابر شونه های خودم. کلا فکر کنم دو تای من راحت توش جا می شد. ولی خوشم میومد ازش. اون هم بوی ادکلن همیشگی فرهاد رو میداد. آستین هاش رو که برام بلند بود تا زدم و نگاهی تو آینه به خوم انداختم. خنده ام گرفت. مثل این بچه ها شده بودم که لباس باباشون رو می پوشند. صدای فرهاد از بیرون اومد.
- رکسانا؟ بیا خانمی.
همیشه از لفض خانمی خوشم میومد. یادمه بابام همیشه به مامانم می گفت. آخی خدا می دونه چقدر دلم براشون تنگ شده بود. رفتم تو هال. فرهاد پشت میز نشسته بود با دیدنم خندید.
- چقدر بهت میاد.
مثل مانکن ها ژست گرفتم و گفتم:
- فقط یک کوچولو گریه می کنه تو تنم.
چشمکی زد و گفت: فقط یک کوچولو.
پشت میز نشستم.
- اینم شام شب عید.
در حالی که تکه ای نون جدا می کرد گفت:
- آره چشم هامون رو می بندیم فکر می کنیم. سبزی پلو ماهیه.
خندیدم و مشغول شدم. اون شب با فرهاد تخم مرغ خوردیم. غذایی که هر شب می خوردم.ولی اون شب از سبزی پلو با ماهی هم برام خوش مزه تر بود. شام که تموم شد با کمک هم ظرف ها رو جمع کردیم. یک لحظه فکر کردم مثل دوست دختر دوست پسر ها نیستیم. تو ذهنم گذشت که اگر ازدواج کرده بودیم هم این طوری بود. با هم تو خونه خودمون. شام می خوردیم بدون این که برامون مهم باشه چیزی که داریم می خوریم سبزی پلوست یا تخم مرغ سرخ شده.همون طور که ظرف ها رو تو ظرفشویی می ذاشتم گفتم:
- میگم فرهاد؟
- بله؟
- تو زیاد میای این جا؟
- چه طور؟
- آخه یخچالت پر بود.
- ماهی چند بار سر می زنم.
- بدجنس تنها؟
خندید و گفت:
- نه که تو میای. خدایی امشب اگه عصبی نبودم مثل آدمیزاد بهت پیشنهاد میدادم بیایم این جا قبول می کردی؟
خندیدم و گفتم:
- خدایی نه.
بعد از جمع و جور میز خمیازه هام شروع شد. دستم رو به میز تکیه دادم و با اون یکی دستم پشت گردنم رو ماساژ دادم. فرهاد از پشت بغلم کرد.
- خوابت گرفته؟
- آره. کی میریم؟
- بریم دیگه کم کم. فقط من باید برم یکم پایین تر یک ویلا هست یک پیرزن پیر مرد هستن هر سال بهار برای خودشون که می خوان گل بکارند برای اینجا هم می کارند.کلا وقتی من نمی تونم بیام میان یک سر می زنند این جا. باید یک سر بهشون بزنم. تو میای؟
اونقدر خوابم می مود که سرم رو گذاشته بودم رو سینه اش و چشم هام رو بسته بودم.
- نه من می مونم یک چرت می زنم تا تو بیای.
- نمی ترسی؟
- نه بابا.
سرم رو بوسید و گفت:
- باشه. زود میام.
همون طور که چشم هام بسته بود لبخند زدم. سرم رو برداشتم خواستم ازش جدا بشم که دستش رو انداخت زیر پاهام و بلندم کرد. من هم از خدا خواسته فقط یکم تو بغلش جا به جا شدم تا راحت تر بخوابم! من رو برد تو اتاق و گذاشت رو تخت. سرم رو بوسید و پتو رو کشید روم و در حالی که می گفت:«در رو قفل می کنم» رفت.
از شدت سرما از خواب بیدار شدم. یخ کرده بودم. سر جام نشستم و چشم هام رو مالیدم تا درست رو به روم رو ببینم. بعد از چند بار پلک زدن تاری دیدم از بین رفت. یکم طول کشید تا تشخیص بدم تو ویلای لواسونم. به اسپلیت نگاه کردم خاموش بود. به چراغ نگاه کردم اون هم خاموش بود. پس چرا هوا اینقدر روشنه؟ وای صبح شده بود ولی مگه قرار نبود بریم؟ فرهاد کجا بود؟ از جام بلند شدم.دستم رو بردم و کلید چراغ رو فشار دادم. ولی روشن نشد. برق رفته بود. لباس فرهاد هنوز تنم بود ولی باز سرد بود. چشمم به شالم افتاد انداختمش رو شونه هام و اومدم بیرون.با صدایی خش دار صداش زدم. جوابی نیمد. چشمم افتاد به کاناپه رو اون خوابیده بود. یک ملاحفه ی نازک هم بیشتر روش نبود. حال گرم تر از اتاق بود. شومینه روشن بود ولی باز یک ملحفه کم بود.چه خرس های قطبی ای هستند این مرد ها. رفتم جلو و گوشه کاناپه نشستم.به ساعتم نگاه کردم. هشت صبح بود.دستم رو گذاشتم رو شونه اش.
- فرهاد؟ فرهاد پاشو.
چشم هاش رو به زور باز کرد و نگاهم کرد.
- چی شده؟
- نمی دونم ما چرا نرفتیم؟
- دیروز که رفتم دیدن آقای محسنی گفت که کوه ریزش کرده تا امروز بعد از ظهر هم راه بسته است.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- وای. تا عصر دیگه بلیط نمیمونه برای من.
خندید و من رو کشید سمت خودش. کنارش دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم رو شونه اش. همون طور که موهام رو نوازش می کرد گفت:
- آقا فرهادت فکر همه جا رو کرده پیشی. دیروز تلفنی هماهنگ کردم.
اونقدر ذوق کردم که نگو. وای دلم برای رها یک ذره شده بود. آروم گونه اش رو بوسیدم و گفتم: عاشقتم.
چشم هاش کامل باز شد.
- چی گفتی؟
- هیچی گفتم آفرین پسر خوب.
- یک چیز دیگه گفتی ها.
- آهان. گفتم خوابم میاد.
- نه یک چیز دیگه گفتی.
- آره گفتم چقدر بده وقتی می خوای بخوابی یکی سریش بشه.
لپم رو کشید:
- پیشی پررو.
- من آخر نفهمیدم. پیشی ام؟ موشی ام؟
- فرق نداره هر کدوم باشی مال منی.
- مگه من لباسم؟
- نه تو پیشی منی.
خندیدم و خمیازه کشیدم.
- فرهادی؟
- جان؟ باز چی می خوای این طوری صدام می کنی.
خندیدم:
- امروز دلم می خواست برم سر خاک خانواده ام.
سرم رو بوسید و گفت:
- چشم میریم. حالا بگیر بخواب جون داشته باشیم بریم.
چشم هام رو بستم. طولی نکشید که با صدای ضربان قلبش به خواب رفتم.
در حالی که سرم رو به شیشه ی سرد اوتوبوس تکیه داده بودم و به جاده خیره بودم خاطره های دیروزم رو مرور می کردم و فکر می کردم چقدر نرفته دلم براش تنگ شده. من چه طوری می خوام بذارمش و برم؟ گوشیم رو در آوردم و به عکس دو نفره مون که گذاشته بودمش برای والپیپر نگاه کردم. خدایا خودت کمکمون کن. کاش جرئت این رو داشتم که حقیقت رو بهش بگم. کاش می شد بزنم زیر همه چیز. کاش دوباره ده سالم می شد و از بابا می خواستم عید رو تهران بمونیم. کاش رها سالم بود. کاش کاش. همون طور که به عکسش زل زده بودم تو دلم گفتم:« کاش این طور که میگی عاشقم باشی و درکم کنی.».دیروز با هم رفتیم سر خاک خانوده ام و مادرش.باز کلی گریه کردم. دو ساعت تو شهر گردوندم تا حالم بهتر شد. بعد هم اومدیم خونه نصف شب شده بود و اونقدر خسته بودم که عذا گرفته بودم چه طوری وسیله جمع کنم اون بیچاره هم باهام اومد و کمکم کرد تا وسایلم رو جمع کنم. اصلا حال روحی خوبی نداشتم. صبح هم که از رو دنده چپ بلند شده بودم. می دونستم به خاطر اینه که دارم ازش دور میشم. مثل بچه ها بد اخلاق شده بودم و اخم هام باز نمی شد. تو ترمینال هم باز گریه ام گرفت. از خودم بدم میومد اینقدر گریه می کردم. بیچاره فرهاد هم مجبور بود اخلاق گند من رو تحمل کنه. خدایی فکر کنم باباش صبح ها مغر خر به خوردش میده. همون موقع یک پیامک اومد برام. با ذوق بازش کردم خود حلال زاده اش بود.
- هنوز نرسیدی؟
براش نوشتم:
- نه. ولی نزدیکم.
- دلم برات تنگ شده.
- من هم.
- تو هم چی؟
- من هم دلم برا رها تنگ شده!
- شیطون.
- خودتی.کجایی؟
- در جوار عمه ی محترم و خانواده. به خدا حاضرم هر چی تو جیبم دارم بذارم جلوشون فقط اجازه بدن من برم خونه.
یک شکلک گریه هم گذاشته بود. براش نوشتم.
- حقته یکم سختی بکش بچه پولدار چیزی نمیشه.
- ولی مهرنوش خوش گل شده امشب ها...
ای کوفت این مهرنوش عین نخودآش همه جای حرف های ما هست.
- فرهاد به خدا از اوتوبوس پیاده میشم پیاده میام یک کتکت مفصل میزنمت برمیگردم ها.
- تو زحمت نکش تا برسی این مهرنوش با اون چشم های ورقلمبیده اش فرهادت رو خورده.
بلند زدم زیر خنده که چند نفر برگشتند نگاهم کردم. لبم رو گاز گرفتم وسرم رو انداتم پایین که یک اس ام اس دیگه اومد.
- مهرنوش می پرسه با کی اس ام اس بازی می کنی.
- بگو با فضول سنج.
- گفتم.
- جدی؟
- نه.
- ای دختر عمه ذلیل.
انیمیشن خنده گذاشت. براش نوشتم.
- برو آقای خوش خنده در کنار خانواده ی محترم خوش بگذره من یک چرت بخوابم که رها امشب تا صبح می خواد باهام حرف بزنه.شب به خیر.
- شب به خیر عزیزم.
گوشیم رو گذاشتم تو جیبم و سرم رو به پشتی صندلی زهوار در رفته اوتوبوس تکیه دادم. حس می کردم از دلتنگی ام یکم کم شده. چشم هام رو بستم و راحت خوابیدم.
با صدای خانمی که کنارم نشسته بود چشم هام رو باز کردم.
- دخترم پاشو رسیدیم.
چند بار پلک زدم و سرم رو به اطراف چرخوندم. هوا تاریک شده بود از اون خانم تشکر کردم و از جام بلند شدم. ساک دستی ام رو از قفسه بالا سرم برداشتم و راه افتادم از اوتوبوس که پیاده شدم هوای خنکی به صورتم خورد و خواب رو از سرم پروند. نفس عمیقی کشیدم و هواس تمیز بابلسر رو وارد ریه هام کردم. چمدونم رو تحویل گرفتم و وارد سالن ترمینال شدم. چقدر هم شلوغ بود. داشتم این ور و اون ور رو نگاه می کردم که صدای دوست داشتنی و آشنایی رو از پشت سرم شنیدم.
- رکسانا.
برگشتم.
- واااای. رها.
دویدم سمتش و در آغوشش گرفتم.سرم رو گذاشتم رو شونه اش و محکم به خودم فشردمش که آخش در اومد.
- چند ماهته دختر؟
- چاق شدم نه؟
- با نمک شدی.
نیشگونی ازم گرفت.
- دلداریم نده. خودم می دونم چقدر چاق شدم.
خندیدم و محکم تر فشارش دادم.
- دلم برات یک ذره شده بود. چه طوری؟
- من هم همین طور. خیلی خوش حالم این جایی.
خندیدم و قبل از این که فرصت کنم بگم من هم همین طور صدای آقای نیمچه دکتر آمد. از روی شونه ی رها میدیدمش که داره به سمتمون میاد.
- وااای رکسانا چقدر بزرگ شدی... چند وقته همدیگه رو ندیدید شما ها؟
از آغوش رها بیرون اومدم و با مانی دست دادم.
- تو هم بزرگ شدی آقای دکتر ولی هنوز دلقکی.
خندید و خواست چیزی بگه که خاله نسرین بدو بدو اومد سمتم.
- پیداش کردید؟ قربونت برم خاله جون اومدی بالاخره.
و بدون این که به من فرصت حرف زدن بده همون طور که قربون صدقه ام می رفت در آغوشم گرفت. مانی هم از اون ور شروع کرد.
- نه نیمده مامان من هنوز تو راهه این هم پیش صحنه اشه.
برای مانی زبون در آوردم و گفتم:
- خاله لهجه رها روتون اثر گذاشته ها.
همون طور که می خندید ازم جدا شد و گفت:
- لهجه ما هم ظاهرا رو رها اثر گذاشته.
مانی- آره آره. دیروز یک شمالی ای حرف می زد از من بهتر.
خندیدم و گفتم: بله خودم پشت تلفن متوجه شدم.
چمدونم رو بلند کردم. وای چدقر سنگین بود. مانی از دستم گرفتش.
- بده من بچه خودت رو نکش.
- باز تو سوپرمن شدی.
- بودم.
- اوووی. سر این همه راهی که داری میری برای خودت یک دسته گل هم بخر.
رها نفس عمیقی کشید و رو به خاله گفت:
- باز شروع شد.
خندیدم و با بدجنسی به مانی گفتم:
- خیلی خب جناب سوپرمن بیا مسابقه
و خودم دویدم از پشت سرم صدای خنده هاشون میومد. تا خود پارکنیگ رو دویدم. تازه بارون زده بود و بوی بارون همه جا رو پر کرده بود. عاشق این هوا بودم. به پارکینگ که رسیدم کمی ایستادم و نفس عمیق کشیدم. آخیش. مردم تو اون خوای تهران. همون موقع گوشیم زنگ خورد.
- بله؟
- سلام بی معرفت بی فرهنگ.
- علیک سلام شیرین عقل من. کجایی؟
- والله ما که جایی رو نداریم بریم. ولی مثل این که بچه های بالا شما رو فرستادن دیدن خواهر محترم. حالا اون بلیطی که مجانی فرهاد برات خرید به جهنم. نمی گم کوفتت بشه ولی تو ده شما موقع رفتن خداحافظی نمی کنند؟
خندیدم و گفتم:
- چه از جزئیات هم خبر داره.
- بله دیگه شما خاله سوسکه رو دست کم گرفتی.
- خب خانم شاخک در هوا باید خدمتتون بگم که به دلیل بسته بودن راه لواسون من ساعت دوازده رسیدم و ساعت نه فرداش هم باید فرودگاه می بودم به همین خاطر خیلی خاطرم مکدر بوده و به دلیل تاخیر اوتوبوس و پنچری تو راهش هم کلی فشار برم مستولی شد و کلا جنابعالی رو یادم رفت. حالا شما به بزرگی خودت ببخش.
- روت رو برم هی. ولی خب چه کنم که بزرگیم بی حد و اندازه است و می بخشمت.
خندیدم. صدای مانی اومد که می گفت:
- بخند رکسان خانم. بخند. شما که مجبور نیستی با مدرک دکتری بشی حمال یک دختر لوس و بعد به ریشت بخندند.
رها یکی زد به بازوش و گفت:
- به خواهر من توهین نکن ها. تازه تو کجا مدرک دکتری داری؟ یک سال مونده هنوز.
مانی اشاره ای به رها کرد و گفت:
- میبینی جای دستت درد نکنه است.
داشتم به اون دو تا می خندیدم که صدای شیرین از پشت تلفن بلند شد.
- رکِس؟ چه خبر اون جا.
- رکس عمه اته. هیچی من باید برم کاری نداری؟
- نه ولی از الان خودت رو مرده فرض کن.
- زُرت. کاری نداری.
- تو کلات خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و به سمت ماشین رفتم و به مانی گفتم.
- چقدر غر میزنی خودت گرفتی من که مجبورت نکردم.
بعد هم با کمال پررویی در جلو رو باز کردم و نشستم چون می دونستم خاله رعنا از کمربند خوشش نمیاد و جلو نمیشینه. مانی هم با حرص چمدونم رو گذاشت صندوق عقب و خودش نشست و تغریبا در رو کوبید که رها جیغ کشید.
مانی- ببخشید محکم خورد.
در حالی که با ناخن شصتم زیر یکی دیگه از ناخن هام رو تمیز می کردم گفتم:
- محکم نخورد محکم زدیش.
برگشت طرفم و در حالی که نگاهم می کرد گفت:
- رها ببخشید که محکم خورد.
- گفتم که محکم نخورد محکم کوبوندیش. بعد هم من رکسانام. دو دقیقه هم بیشتر نیست رسیدم هیچ هم شبیه رها نیستم که قاطیمون کردی.
نفسش رو با حرص بیرون داد و ماشین رو روشن کرد.آخ حال می کنم حرص می خوره. یکم که رفتیم شیشه رو دادم پایین و سرم رو بردم نزدیک پنجره و نفس عمیق کشیدم. مانی تشر زد.
- شیشه رو بده پایین.
- چرا؟
- باد میزنه داخل.
- خب بزنه. مشکلش چیه؟
بعد سرم رو یکم به عقب متمایل کردم.
- رها؟ خاله شما اذیت میشید؟
جفتشون در حالی که داشتند خنده اشون رو می خوردند گفتند: نه.
من هم حق به جانب برگشتم سمت مانی.
- کسی اذیت نمیشه.
و دوباره سرم رو نزدیک پنجره کردم. یک نفس سر و صدا دار کشید که یعنی این کارات بی جواب نمی مونه رکسانا خانم. به خونه که رسیدیم مانی بدون حرف چمدون من رو برداشت و رفت داخل. رو به رها گفتم:
- این یعنی خیلی عصبانیه؟
رها همون طور که چشمش به مسیری بود که مانی طی کرده بود گفت:
- نه بابا مانی عصبانی شدن بلد نیست.
- اِ! چه جالب. این هم یکی دیگه از مورد های مانی که به آدم نرفته.
خاله دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:
- داری راجع به پسر من حرف میزنی دیگه؟
- آره خاله جون به قول شاعر مگه فرشته هم بده؟
خاله خندید و سری تکان داد:
- از دست تو رکسانا.
کفش هام رو در آوردم و بعد از تعارف به خاله و رها وارد شدم. خاله بهم گفت که اتاق رها رو اوردند پایین پیش خودش تا راحت تر باشه و من می تونم تو اتاق سابق رها طبقه بالا بمونم. ازش تشکر کردم و رفتم تا لباس هام رو عوض کنم. مانی تو اتاق ایستاده بود. چمدونم هم کنار تخت گذاشته بود و داشت به عکس رها و من که به دیوار آویزون بود نگاه می کرد.دکور اتاق مثل قبل بود ظاهرا تخت و کمدش رو پایین نبرده بود. چه عکس قشنگی بود خودم ازش نداشتم. سرفه ای کردم تا متوجه حضورم بشه. برگشت و نگاهم کرد.شالم رو در آوردم و همون طور که تاش می کردم به چمدون اشاره کردم و گفتم:
- ممنون.
لبخندی زد و گفت:
- تو تشکر هم بلدی؟
- پ ن پ فقط تو بلدی.
لبخندی زد و فقط نگاهم کرد که پرسیدم.
- راستی مگه نگفتی اتاق رها رو بردید پایین؟
- چرا ولی پایین یک اتاق بیشتر نداشت. این ها جا نمی شد اونجا. تخت مامان دو نفره است. کمد هم بود. برای همین این ها رو نبردی.
- آهان. چه تحویل بازاریه اینجا. میگم رها استثناست یا من هم بیام این جوری تحویلم میگیرید؟
خندید و همون طور که از اتاق می رفت بیرون طبق عادت همیشگیش موهام رو بهم ریخت و در حالی که در رو می بست گفت:
- زودتر بیا شام یخ نکنه.
- چشم قربان.
سریع وسایلم رو برداشتم و در حمام طبقه بالا یک دوش جانانه اما سریع گرفتم و اومدم بیرون. لباس پوشیدم و موهای خیسم رو بستم و داشتم می رفتم پایین که صدای اس ام اس موبایلم بلند شد. فرهاد بود می خواست ببینه رسیدم یا نه. جوابش رو دادم و رفتم پایین. همه دور سفره نشسته بودند. کنار رها نشستم و دستم رو انداختم دور گردنش و لپش رو یک ماچ گنده کردم.
- کپل من چه طوره؟
- بی حال.
- بی خود. من این جام چرا بی حال؟
- از من به تو نصیحت هیچ وقت بچه دار نشو اگه خیلی به بچه علاقه داری یکدونه از همین بی سرپرست هاشون رو به فرزندی بگیر. یک خیری هم کردی بی درد و دردسر هم هست.
- باشه چشم تو دفترچه ام می نویسم راستی یادم رفت حال جوجه ات رو بپرسم...
- ای خدا خسته شدم بس جوجه صداش کردم.
- من رو لطفا از این وضیفه مواف کنید من شرطم رو پس میگیرم خیلی کار سختیه برا بچه اسم گذاشتن.
مانی همون طور که لقمه اش رو قورت میداد گفت:
- کاری نداره که این همه اسم.
- مثلا؟
- مثلا...کبری.
رها- اِ...مانی...
مانی- خب ضغری
رها- مانی...
- خب اوسط
این بار رها جیغ کشید: مانی...
دست رها رو گرفتم: ای بابا چرا جیغ میکشی شوخی کرد باهات.
رهابا دلخوری لب برچید- بچه ی من شوخی بردار نیست. یک اسم اصیل خوش گل بذارید به پرنسس من بیاد.
- وااای. یکی تو رو بگیره.
رها - پ چند تا؟ جز این نمی تونه باشه.
پوفی کردم و گفتم:
- کتاب اسم خریدی.
مانی با دهن پر گفت:- آره بابا دو تا.
خاله تشر زد: من بیست و پنج سال خودم رو کشتم تو یاد نگرفتی با دهن پر حرف نزنی؟
خندیدم و به رها گفتم: بدجنس من قرار بود انتخاب کنم تو چرا گشت؟.
اخم کرد و گفت: ببخشید ها حق نداریم برا بچه خودمون دنبال اسم بگردیم؟
- مگه تو چند نفری؟
- اِاِاِ. تو معنی حرفم رو بچسب چی کار داری؟
- باشه بابا چرا دعوا داری؟
کل طول شام رو راجع به اسم جوجه ی رها حرف زدیم. خاله هم پنجاه و سه بار به مانی گفت با دهن پر صحبت نکن. سی و هفت بار هم به من گوشزد کرد که غذا سرد شد و ده بار هم به رها توصیه کرد که زیتون بخوره و خلاصه شام پرهیاهویی رو کنار هم زدیم تو رگ و بعد از این که به کمک هم سفره رو جمع کردیم هر کی رفت اتاق خودش تا بخوابه. رها هم با کلی خواهش التماس خاله رو راضی کرد که امشب رو بیاد پیش من طبقه بالا بخوابه. که سر همین مسئله کلی بساط داشتیم. خلاصه که رفتیم تو اتاق من. تخت رو دادم به رها و پایین برای خودم رخت خواب پهن کردم. همون طور که بالشم رو صاف می کردم پرسیدم:
- رها این عکس رو از کجا آوردی؟ من ازش ندارم.
آهی کشید و گفت:
- سیزده به در پارسال یادته؟
- آره.
- سهراب با موبایل من این رو ازمون گرفت.
دلم گرفت. راست میگه به لباس هامون و محیط که دقت کردم یادم اومد. رها پرسید:
- راستی از سهراب چه خبر؟ قرار نیست سر و سامون بگیرید؟
وای خدا حالا چی بهش بگم تمام این مدت خوش حال بودم که اونقدر سرش شلوغه که حواسش نیست حال سهراب رو بپرسه.
- راستش...ما خیلی فکر کردیم و فهمیدیم که...به درد هم نمی خوریم.
شوکه شد. کمی به سمتم متمایل شد و پرسید.
- چی؟
- ما جدا شدیم.
- وای باورم نمیشه.
شانه بالا انداختم: خودم هم همین طور.
- تو خواستی یا اون؟
- جفتمون.
- چی شد آخه یکهو شما که خیلی همدیگه رو دوست داشتید.
- شاید ولی اون عشقی که برای ازدواج لازم بود رو نداشتیم. حداقل من نداشتم.
آهی کشیدم و به عکس رو دیوار خیره شدم.رها پرسید:
- حالا دیگه خبری نداری ازش؟
بدون این که چشم از عکس بردارم گفتم:
- نه. ولی همین روز ها ازدواج می کنه.
- چی؟ با کی؟
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
- نمی دونم.
رها هم که دید من نارات شدم سریع حرف رو عوض کرد و بحث رو کشوند به مانی و خاله و کلا خاطرات این چند وقتی که از هم دور بودیم
_________________________صدای آهنگ Love story تو گوشم می پیچید. اه چرا اینقدر این آهنگ آشناست؟ صدای چیه؟ طاق باز خوابیدم تا گوش هام رو بالش نباشه و راحت بشنوم. چشم هام رو به زور باز کردم. خودم رو تو یک محیط غریبه دیدم. یکم به در و دیوار نگاه کردم. هنوز صدای آهنگ می اومد. چند بار پلک زدم. تازه یادم اومد اومدم بابلسر. بعد هم کم کم مغزم روشن شد و تشخیص دادم که این صدای زنگ موبایلمه. آهی کشیدم و دستم رو کشیدم بالا سرم فکر کنم دیشب گذاشتمش بالا سرم خوابیدم. چیزی پیدا نکردم. هنوز زنگ می زد. خواب آلود تر از اونی بودم که بفهمم از کجا داره صداش میاد. نفس عمیقی کشیدم و از جام کنده شدم. رو شکم خوابیدم و به بالا تشکم نگاه کردم هیچی نبود. روم رو برگردوندم سمت پاتختی که چشمم به رها خورد که با ناباوری لبه تخت نشسته بود و به صفحه موبایلم که هنوز زنگ می زد خیره بود.
- سلام. میشه گوشیم رو بدی؟
یک نگاه به من و یک نگاه به صفحه گوشی انداخت بعد دوباره به من نگاه کرد.
- رکسان فرهاد کیه؟
ای خدا. پس فرهاده داره خودش رو می کشه.
- یکی از بچه های دانشگاست. تازه انتقالی گرفته.
سری تکون داد و گوشی رو پرت کرد جلوم. گوشی صاف فرود آمد و من تونستم عکس خودم و فرهاد رو ببینم که رو صفحه همراه اسم فرهاد چشمک می زد و خبر می داد که اون پشت خطه. ای میمردی عکس تکی اش رو میذاشتی. یک عکس دو نفره که تو ویلا لواسون انداخته بودیم رو گذاشته بودم. گوشی بالاخره قطع شد. به رها نگاه کردم. متظر توضیح بود. رها که گاگول نبود باید بهش می گفتم. ولی آخه چه طوری ای خدا. نمیگه تو چه دختری هستی شش ماه نیست از سهراب جدا شدی با یکی دیگه ریختی رو هم؟ تو که ادعا داشتی سهراب اولی و آخریه چرا؟ لابد می خوای این رو هم بعد از یک سال ول کنی و دو ماه بعد بری سراغ یکی دیگه. اه ای کاش اصلا راستش رو از اول می گفتم الان کلی سوال پیچم می کنه که چرا دورغ میگی که یکهو یک فکری به سرم زد. سر جام نشستم و به رها نگاه کردم. نمی دونستم از کجا شروع کنم. همون طور بر و بر نگاهش می کردم که گفت:
- من منتظرم.
- چی بگم؟ خودت که فهمیدی.
- رکسانا خیلی رو داری. چرا به من نگفتی؟ فکر می کردم سنگ صبورتم. در حالی که نه قضیه ی سهراب رو بهم گفتی و نه این یکی. اسمش چی بود؟ ...آها فرهاد.چرا؟
تو دلم گفتم تو هیچ وقت سنگ صبور من نبودی همیشه من بودم که به حرفات گوش میدادم. همیشه تو بودی که تو بغلم گریه می کردی. این هم به همه ی اون چیز هایی که بهم نگفتی در.با این حال گفتم:
- خودم هم تو شوک بودم. راستش بعد از جدایی از سهراب خیلی ضربه خوردم حالم خوب نبود. از طرفی نگران تو هم بودم. دنبال کار هم بودم که گیرم نمی اومد. افت تحصیلی داشتم. از چند تا کلاس اخراج شدم. همون روز هایی بود که تو هم متوجه ش
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , دنیای رمان , رمان خوانها , رمان ...... رمان ...... رمان , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51421

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا