تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل پنجم)


همون طور ایستاده بودم دیدم آژانس از کوچه خارج شد. ای خدا شکرت من رو ندید. ولی من دیدمش با یک من عسل هم نمی شد خوردش. کتکه رو خورده بودم.همون طور که از تو آیینه به پژو آردی که مانی نشسته بود داخلش نگاه می کردم یک فکری به ذهنم رسید. لبخند شیطانت باری زدم و سوییچ رو چرخوندم. ماشین یهو پرید. یکی با دست زدم تو پیشونیم. باز یادم رفت این دنده رو خلاص کنم. دنده رو خلاص کردم و راه افتادم. حالا که قراره کتک بخورم بذار حداقل قبلش یکم تفریح کنم ببینم این آقا مانی برای کی اینقدر تیپ زده. کوچه رو دور زدم و افتادم دنبال پژو آردی. چشمم خورد به عینک آفتابی مانی که روی صندلی بغلیم افتاده بود. برش داشتم و نگاهی بهش انداختم. مردونه بود ولی خب کاچی به از هیچی. عینک رو به چشمم زدم و شالم رو جلو کشیدم. فقط خدا کنه پلاک رو نبینه. ای خدا ماشین خودش رو برداشته بودم داشتم تعقیبش می کردم. مطمئن بودم اون شب مانی نمیذاره من سرم راحت به بالش برسه. بعد از رد کردن دو سه تا چهارراه و چراغ قرمز های استرس زا برای من بالاخره ماشین نگه داشت. من هم چند متر عقب تر ایستادم و نگاه کردم. مانی پیاده شد و ماشین رفت. یکم بیشتر تو صندلیم فرو رفتم تا یک وقت نبینتم. داشت این ور اون ور رو نگاه می کرد. وای اگه پلاک رو میدید...داشتم خدا خدا می کردم که همون موقع یک ماشین شاسی بلند اومد جلوم ایستاد. حالا خر بیار و باقالی بار کن. عمرا دیگه می تونستم مانی رو ببینم. ماشین خوب استتار شده بود ولی خودم هم متاسفانه تو ماشین بودم. خودم رو سپردم دست خدا و سوییچ رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. دزدگیر رو زدم. ماشین با صدا قفل شد. مثل بچه ها خندیم. چه کیفی می داد. مانی رو دیدم که رفت اون سمت خیابون و وارد یک کافی شاپ شد. من هم دنبالش. سرم رو انداخته بودم پایین تا اگر دیدم نشناستم. کل صورتم زیر عینک آفتابی بزرگ مانی و شالم که کشیده بودمش جلو پنهان شده بود. به زور جلوم رو میدیدم. وارد که شدم از بخت بدم کافی شاپ زیاد شلوغ نبود. مانی به سمت یک میز شلوغ رفت. میزی که چهار تا دختر و سه تا پسر دورش نشسته بودند. با دیدن مانی با سر و صدا سلام کردم. مانی بین یک پسر و دختر نشست. من هم رفتم در دور ترین نقطه ای که به اون ها دید داشت ایستادم. می تونستم صورت مانی رو ببینم.خب پس با دوست هاش قرار داشته. بی معرفت یک تعارف هم به من نزد. دیگه حس کنجکاویم ارضا شده بود. دیگه بهانه ای برای اونجا موندن نداشتم. شاید بهتر بود می رفتم خونه ولی قبلش باید یک بهانه ای برای بردن ماشین مانی جور می کردم. خاله نباید می فهمید از رو لجبازی این کار رو کردم. ترجیح دادم بشینم تو کافی شاپ و راجع بهش فکر کنم. همون جایی که ایستاده بودم یک میز دو نفره ی خالی بود. نشستم و شروع کردم نقشه ریزی. انواع راه ها اومد تو ذهنم ولی همه شون یک جایی با شکست مواجه میشدن. در حال دو دو تا چهار تا بودم که یک صدایی کل افکارم رو متلاشی کرد.
- ببخشید خانم می تونم اینجا بشینم.
سرم رو اوردم بالا. یک پسر هم سن و سال خودم بود. شلوار جین آبی پوشیده بود با تی شرت سفید و یک کت سرمه ای هم روش. صداش رو مثل این دوبلر ها یکم بم کرده بود. از همون حالت هایی که شیرین همیشه مسخره شون می کرد. یک بار که با پدارم بحثش بود پدارم لو داده بود که این نوع حرف زدن از نظر خود پسر ها بسی دختر کشه. یاد قیافه ی پدرام وقتی که این حرف از دهنش پرید بیرون افتادم و خنده ام گرفت. این یارو هم به خودش گرفت. داشت صندلی مقابلم رو می کشید بیرون که بشینه که اخم هام رو در هم کشیدم و گفتم:
- من به شما اجازه دادم بشینید؟
با همون لحن ادامه داد:
- ولی نگفتید نشین.
- خب حالا میگم. نشین.
- میشه بپرسم چرا؟
ای خدا هیچ کس رو گرفتار آدم سیریش نکن. شونه بالا انداختم و از جام بلند شدم. کیفم رو برداشتم و همون طور که از میز فاصله می گرفتم گفتم:
- خب بشین به من چه؟
دنبالم اومد و گفت:
- تنهایید؟
می خواستم برگردم یکی بزنم تو دهنش ها. آره تنهام. همیشه تنها بودم. تنها بودن جرمه؟ یاد اون روز هایی افتادم که تا می رفتم برای مصاحبه می گفتم تنهام یک جور دیگه نگاهم می کردند. یاد رها که از وقتی فهمیدند دختر تنهاست تو اون شرکت هزار جور پیشنهاد بهش شد. بغض کرده بودم. من تنهام. چرا بقیه به خودشون اجازه میدن مزاحم یک آدم تنها بشن؟ قدم هام رو محکم تر و بلند تر برداشتم که بازوم رو گرفت و خواست نگهم داره که برگشتم و یکی خوابوندم تو گوشش. شوکه فقط نگاهم می کرد. بعد از چند لحظه قرمز شد. رگ های گردنش رو به وضوح میدیدم. دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه که صدای مانی رو از پشت سرش شنیدم.
- رکسانا؟
برگشتم نگاهی کردم. وااای. ماشین کم بود این هم اضافه شد. مانی با عصبانیت اومد جلو و گفت:
- چی شده؟
زبونم بند اومده بود. نمی دونم چرا یک لحظه تمام عذاب هایی که کشیده بودم اومد جلو چشمم یک لحظه فکر کردم تا آخر عمرم باید به عنوان یک دختر تنها این چیز ها رو تحمل کنم و جوش آوردم. اون به خودش اجازه داد بازوم رو بگیره چون تنها بودم. چرا این طوری بود؟ تنها چیزی که اون لحظه می خواستم یک گوشه ی دنج و خالی برای گریه کردن بود. مانی دوباره سوالش رو تکرار کرد که اون پسر مزاحم شروع کرد حرف زدن. اون لحظات فقط می خواستم دهنش رو گل بگیرم.
- من و دوست دخترم یک مشکل جزئی داریم فکر نمی کنم به شما مربوط باشه.
مانی با چشم های گرد شده برگشت سمت من.
- این چی میگه.
اون یارو هم با پررویی برگشت سمت من و گفت:
- اِ؟ شما همدیگه رو میشناسید؟
مانی با بهت نگاهم می کرد بالاخره زبونم باز شد.
- مانی این چرت و پرت میگه این مزاحم منه.
پسره پوزخندی زد و گفت:
- حالا شدم مزاحم دیگه؟
نزدیک بود گریه ام بگیر.
- چرا چرت و پرت میگی یارو من دو روز نیست اومدم بابلسر اونوقت چه جوری دوست دختر تو ام؟
برگشت با پررویی گفت:
- مگه همین دو ساعت پیش قبول نکردی.
فقط با التماس مانی رو نگاه کردم که مانی هم برگشت با عصبانیت بهش گفت:
- این خانم یک ساعت پیش تو خونه من بودند. کمتر دروغ بگو دماغت دراز مشه. یک لطف دیگه هم بکن.همین الان گورت رو از انیجا گم کن و دیگه تو کافی شاپ من پیدات نشه وگرنه می دونم چی کارت کنم.
و دست من رو گرفت و کشید سمت دوست هاش که همه داشتند به ما نگاه می کردند. خب کتک های اون شبم چند برابر شده بود این رو میشد از رو چهره ی سرخ مانی فهمید. مانی یک لحظه از دوست هاش معذرت خواست و من رو دنبال خودش کشید تو محوطه پشت کافی شاپ که فضای باز بود. من رو نشوند روی یک از تخت ها و خودش جلو پام زانو زد و با خشم بهم خیره شد.
- خب...توضیح بده.
سرم رو انداختم پایین و همون طور که با بند کیفم بازی می کردم گفتم:
- چی رو؟ به خدا مزاحم بود.
- اون رو خودم فهمیدم. من که تو رو میشناسم.
- آره جون خودت حرفش رو باور کرده بودی اولش.
- یک لحظه آره. ولی بعدش...
حرف شرو نیمه تموم گذاشت. بلند شد و کنارم نشست.
- وقتی یکهو غیبت می زنه بعد تو کافی شاپ با یک پسر ظاهر میشی چه انتظاری از آدم داری؟ واسه چی ماشینم رو برداشتی؟
با صداقت گفتم:
- لج و لج بازی.
- دلت خنک شد؟
- آره.
- حالا میشه سوییچش رو بدی؟
دست بردم داخل کیفم و سوییچش رو با بی میلی گذاشتم کف دستش. بعد هم بغضم شکست. کاش از خونه نمی اومدم بیرون. مانی همون طور که سوییچ رو تو دست هاش می چرخوند گفت:
- چرا پا شدی بی خبر از خونه اومدی بیرون؟ نگفتی گم میشی؟
- خاله و رها می دونستند.
- اون ها فکر می کردند پیاده میری تا پارک سر کوچه و برمیگردی.
با هق هق گفتم:
- تقصیر توست.
با خنده پرسید:
- من؟
- آره دیگه اگه ماشینت رو میدادی به من هم لج نمی کردم قایمکی برش دارم. تازه اگر بادکنک رو نمی تکوندی اصلا اتفاقی نمی افتاد که من بخوام از خونه بیام بیرون.
- خب حالا برا چی تعقیبم کردی؟
- خب جایی رو بلد نبودم. بیکار بودم.
خندید و گفت:
- دوست هام رو دیدی؟
- نه بابا وقت نکردم همه رو دید بزنم. داشتم فکر می کردم چه جوری برم خونه که کتکتم نزنی که اون یارو نمی دونم از کجا پیداش شد.
گریه ام هر لحظه بیشتر میشد.صورتم رو با دست هام پشوندم و آرنج هام رو گذاشتم رو زانو هام و ستونشون کردم. حس کردم مانی بهم نزدیک شد. دستش رو انداخت دور شونه هام.
- خب حالا گریه ات برای چیه؟
سرم رو آوردم بالا و به مانی نگاه کردم.
- مانی؟
- جانم؟
- تو...اگر یک دختر تنهایی رو ببینی، مزاحمش میشی؟
یکم مکث کرد و گفت:
- من نه. ولی خیلی ها میشن. براشون تنها و غیر تنها هم فرق نمی کنه ولی خب مزاحم یک آدم تنها شدن راحت تره.
- تو چرا مزاحم نمیشی؟
- چون تربیت و شخصیتم با اون ها فرق می کنه. همه که مثل هم بزرگ نمیشن. همه باور هاشون مثل هم نیست.
- من دلم نمی خواد تنها باشم.
- نیستی. رها رو داری...فرهاد رو داری... منو داری... مامانم رو داری...
با کنجکاوی نگاهش کردم.
- تو فرهاد رو از کجا میشناسي؟
خندید و گفت:
- رازه.
- مانی تو رو خدا.
- شب بهت میگم.
- مانی...
- راه نداره.
با حرص نفسم رو دادم بیرون دستش رو از رو شونه هام برداشتم. خندید و گفت:
- تو جز قهر کردن کار دیگه هم بلدی.
- نوچ.
بلند تر خندید.
- راستی این کافی شاپ جدی مال خودته؟
- یک هشتمش.
- چی؟
- با اون هفت نفری که اون بیرون دیدی دو سال پیش پول گذاشتیم و این جا رو زدیم. هم کلاسی هام اند. از سال اول باهاشون بودم. می خوای باهاشون آشنا بشی؟
سرم رو تکون دادم.
- پس پاشو.
بلند شدم و همراه مانی به سالن رفتیم. همزمان با ورودمون هفت جفت چشم کنجکاو به سمتمون برگشتند. مانی دستم رو گرفت و به میز نزدیک کرد.
- خب رکسان بیا با بچه ها آشنا شو.
و شروع کرد یکی یکی معرفی کردن. لاله و سپیده و سارا و مریم دختر های گروهشون بودند. مریم شبیه خانم دکتر ها بود واقعا. نمی دونم چرا ولی از قیافه اش معلوم بود پزشکه!. سارا هم یک دختر چشم سبز و به نظرم آروم بود. ولی سپیده و لاله جفتشون از اون شلوغ های پر حرف و با نمک بودند. مثل شیرین. بعد هم اشکان و ماهان و سینا رو بهم معرفی کرد. اشکان نامزد مریم بود. ماهان هم طبق گفته ی بقیه یک سال از همه کوچکتر بود. یک سال رو جهش زده بود. سینا هم مثل مانی یکی از دلقک های جمع بود. کلا از جمعشون خوشم اومد. محیط دوستانه و گرمی داشتند. با همشون دست دادم. به مانی حسودیم میشد که چنین دوست هایی داره. بعد از جریان رها من هم کمتر وقت کرده بودم با دوست هام وقت بگذرونم ولی یک روزی عضو چنین گروهی بودم. در آخر مانی رو به همه من رو معرفی کرد.
- بچه ها رکسانا دختر یکی از دوست های قدیمی مامان منه. یک جورایی خواهر رها.
لاله با ذوق گفت:
- خواهر رها شمایی پس؟
با کنجکاوی مانی رو نگاه کردم که گفت:
- رها براشون یک چیز هایی تعریف کرده.
لاله از جاش بلند شد و رفت از اون سمت یک صندلی آورد و بین خودش و سپیده گذاشت.
- بیا عزیزم. بیا بشین غریبی هم نکن رها گفته مثل خودم و سپیده زلزله ای.
خندیدم و کنارشون نشستم.
- اون طور که رها گفته نه ولی خب یکم.
مانی هم بین سارا و سینا نشست و شروع کردند به بحث ها مختلف. لاله که من رو ول نمی کرد یک ریز باهام حرف میزد . البته از این بابت ممنونش بودم باعث میشد حس غریبی نکنم. آخه از همه کوچکتر بودم. هی لاله حرف میزد و من ساکت بودم که آخرش گفت:
- اینقدر ساکت نباش آخر به کوچکترین بودت تو جمع عادت میکنی مثل ماهان.
صدای ماهان بلند شد.
- بزرگی به سال نیست به اینجاست.
و با انگشت ضربه ای به پیشانی اش زد. لاله خندید و گفت:
- خب در این صورت هر طوری بخوایم حساب کنیم تو باز کوچکترینی.
خندیدم و گفتم:
- شما ها همتون پزشکی می خونید؟
سپیده- آره. تو چی می خونی راستی؟
- معماری.
سپیده تریبا رو میز ولو شد.
- خوش به حالت. من عاشق معماری ام. اینقدر این مامانم دم گوشم خوند که دیپلم ریاضی رو ول کردم اومدم چسبیدم به خون و رگ و معده و روده و مثانه و...
صدای مانی در اومد.
- سپی....جان مادرت داریم قهوه می خوریم ها.
لاله یکهو داد زد.
- وااای دیدی چی شد یادم رفت برای رکسان قهوه بیارم.
و از جاش بلند شد. خواستم بگم زحمت نکشید که ماهان گفت:
- زحمت نکش رکسان جان این یک کاری بخواد بکنه خدا بیاد پایین نمیشه جلوش رو گرفت.
صدای غر غر های نا مفهوم لاله از دور اومد و جمع از خنده روده بر شد.
دو ساعت بعد همراه مانی از بچه ها خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. لاله و سپیده هم شماره هاشون رو بهم دادند و شماره ام رو گرفتند تا تو این مدتی که بابلسرم باهاشون در ارتباط باشم. تو ماشین که نشستیم فکر کردم اگه اون یارو مزاحمم نشده بود الان باید خودم رو برای کتک جانانه آماده می کردم از این فکر خنده ام گرفت. مانی پرسید:
- چیه؟ چرا می خندی؟
- هیچی. مانی؟
- بله؟
- خیلی خوش حالم که تو پیش رهایی.
بخندی زد و دنده رو عوض کرد.
- من هم خوش حالم که رها پیشمه.
چشم هام رو ریز کردم و به خطوط در هم رفته ی چهره اش نگاه کردم
.- مانی؟
- بله؟
- نکنه...
خندید و گفت:
- چیه؟ به من تریپ مجنونیت نیمده؟
- دیوونه.
- ما رو چه به عشق و عاشقی خواهر من.
- آخه حرفت دو پهلو بود ها.
- خداییش من رها رو دوست دارم رکسان ولی فکر کردن به رها...یک جورایی خیانت به جفتمونه.
- منظورت خودت و رهاست؟
- آره...مامانم عاشق رهاست ولی می دونم هیچ وقت به عنوان عروس قبولش نمیکنه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- هیچ کس رها رو قبول نمی کنه.
- چرا. این طوری نیست که هیچکس قبولش نکنه ولی خب خیلی ها با شرایطش کنار نمیان.
آهی کشیدم و گفتم:
- کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند. اگه میشد...هیچ وقت نمیذاشتم خشایار همین طوری رها رو ول کنه و بره.
- چرا نمیگی جلوی رها رو می گرفتم؟
- چون یکسری چیز ها دست من نیست. من اصلا نفهمیدم درد اون چیه. ولی...خشایار حقش نبود. باید میایستاد و تاوان تک تک کاراش رو می داد. اون اصلا...آب شده رفته زیر زمین. اگر می تونستم برگردم عقب...هیچ وقت نمی ذاشتم از زبون لال شده ام بپره بریم پیش مانی...
بغض کردم. مانی با تعجب برگشت و نگاهم کرد. با همون بغض ادامه دادم:
- همیشه خودم رو مقصر می دونم. ما هیچ وقت عید مسافرت نمی رفتیم. نمی دونم چه مرگم شد اون سال پیله کردم بیایم پیش شما. آخه بچه هم سن و سالم فقط رها بود. فامیلی نداشتیم.می خواستم بیام پیش شما با تو بازی کنم. میشه گفت تنها کس و کارمون شما بودید. هرچی گفتم بابام گفت نه. من هم رفتم رها رو شیر کردم. بهش گفتم بریم پیش مانی خوش میگذره اون هم رفت مخ مامان باباش رو زد. باباش هم به بابای من پیشنهاد داد که بریم...
بغضم شکست. با صدای بلند زدم زیر گریه. هیچ وقت نه به روی خودم آورده بودم که اصرار من بوده و نه به روی رها. چون می خواستم فراموش بشه . می خواستم خودم رو تبرئه کنم. با هق هق ادامه دادم:
- هیچ وقت خودم رو نمی بخشم. همش تقصیر من بود.
با دست جلوی دهنم رو گرفتم تا هق هقم یکم بند بیاد. اشک کرد هام رو پاک کردم ولی سریع جاشون پر شد. مانی هم با تعجب فقط دیوونه بازی من رو نگاه می کرد. بعد از چند دقیقه هم ماشین رو پارک گوشه و برگشت من رو نگاه کرد. دستش رو گذاشت رو شونه ام و همون طور که نگاه تاسف بارش روم ثابت بود یک برگ دستمال کاغذی برداشت و اشک هام رو پاک کرد.
- بسه رکسان انقدر امروز گریه کردی چشم هات باد کرده.
هق هقم کمتر شده بود ولی هنوز اشکم می اومد. مانی هم چیزی نگفت گذاشت تو حال خودم باشم. به یک تخلیه ی درست حسابی نیاز داشتم. ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. یکم که آروم شدم گفت:
- خب...اخر سالی یک دل تکونی کردی نه؟
بین گریه خندیدم. یک دستمال کاغذی از رو داشبور برداشتم که مانی گفت:
- راستی قرار بود یک چیزی رو شب بهت بگم.
با کنجکاوی برگشتم سمتش.یک نفس عمیق کشید و گفت:
- نه ولش کن الان نمی گم.
- وای مانی جان من....
-نچ.
- مانی...
- زبون به دهن بگیر دختر الان می برمت یک جای خوب قشنگ برات تعریف می کنم.
با کلافگی پوفی کشیدم و تو صندلی فرو رفتم. می دونستم تا نخواد من خودم رو هم بکشم حرفی نمی زند. زل زدم به چراغ های خیابون که یکی یکی عقب می رفتند. متوجه نشدم دراه کجا میره. به خودم که اومدم دیدم تو ساحلیم. ماشین رو پارک کرد و گفت پیاده شو. کمربندم رو باز کردم که گوشیم زنگ خورد.
- بله؟
- الو رسکانا؟ کجایی؟
- رسکانا عمته.
- خیلی خب بد اخلاق کجایی؟ یکهویی قهر کردی رفتی. الان بچه ام میگه چه خاله ی لوسی دارم من. وای.
نفس عمیقی کشیدم که تبدیل به آه شد. حالم گرفته بود اصولا. روز خوبی نبود.
- با مانی ام.
- راستی ماشینش رو کجا برداشتی بردی؟
ای نامرد پس لو داده بود.
- برای خودش توضیح دادم. کار ضروری پیش اومد.
- خیلی خب حالا ما شدیم غریبه؟
از ماشین پیاده شدم و همون طور که به طرف آب می رفتم گفتم:
- حالا اومدم برات توضیح میدم.
- باشه. زنگ زدم فقط ببینم کجایی. نگران شدم. حدس می زدم با مانی باشی.
- نگران نباش. یکی دو ساعت دیگه میایم.
- باشه خوش بگذره. خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم. داشتم می رفتم سمت مانی که یک نفر از پشت دستاش رو دورم حلقه کرد و جلوم رو گرفت. خواستم جیغ بزنم که با دست جلوی دهنم رو گرفت. هیچ کس تو ساحل نبود جز من و مانی و اون یک نفر که هنوز موفق نشده بودم ببینم کیه. تو بغلش داشتم دست و پا می زدم و از طرفی هم منتظر بودم مانی بیاد کمکم که با شنیدن صدای خنده های آشناش دست از تقلا برداشتم. دستش از رو دهنم برداشته شد و روی چشم هام قرار گرفت. نمی تونستم اون چیزی که تو ذهنم بود رو باور کنم. حلقه ی دست هاش دورم تنگ تر شد. بوی ادکلن همیشگیش به مشامم خورد. خندیدم و دستم رو گذاشتم رو دستش که روی چشمام بود.
- این چه وضع اعلام حضور کردنه؟ زهره ترکم کردی.
خندید و زیر گوشم رو بوسید. نا خودآگار خودم رو جمع کردم. رو این تیکه حساس بودم. انگشت کسی بهش می خورد نیم متر می پریدم هوا. دستاش هنوز رو چشم هام بود.
- نمی خوای دستت رو برداری؟
باز خندید و آروم دم گوشم گفت:
- نه.
من هم خندیدم.
- دیوونه ای چون.
- مگه شک داشتی؟
شروع کردم دست و پا زدن.
- آره. ولی الان مطمئن شدم. ولم کن دیوونه ببینمت.
- نمیشه.
- چرا خب؟
- نبینیم بهتره.
- برای چی؟ ولم کن.
- اخه داشتم میومدم مهرنوش بوسم کرد فکر کنم جای رژش مونده باشه رو لپم.
به رگ غیرتم بدجور برخورد. با یک حرکت خودم رو از چنگش بیرون آوردم و برگشتم زل زدم به صورتش. تغریبا جیغ زدم.
- فرهااااد...
خندید و گفت:
- گفتم که نبینی بهتره.
- چرا این شکلی شدی دیوونه؟
- همین چهار ساعت پیش از کیش پریدم.آفتاب اون جا هم که خودت میدونی چیه.
- نه. نمی دونم تا حالا نرفتم. کیش چی کار داشتی؟
- مسافرت دیگه.
- با کی؟
- خانواده ی محترم. به زور برداشتند من رو با خودشون بردند.
- خانواده یعنی بابات و عمه ات و مهرنوش دیگه.
- پژمان هم خودش رو آویزون ما کرد.
خندیدم و تازه یادم اومد که مانی هم اونجا ایستاده بود برگشتم سمتی که ایستاده بود رو نگاه کردم که دیدم نیست. فرهاد خندید و در حالی که دستم رو می کشید گفت:
- بیا اون ماموریتش رو انجام داد رفت دنبال کار و بار خودش.
با چشم های گرد شده دنبالش راه افتادم.
- شما همدیگه رو از کجا میشناسید دیگه؟
- نمیشناختیم. شیرین گفت اون می تونه کمک کنه من یک جوری ببینمت. گفتم شاید دوست نداشته باشی خاله ات بدونه.
- پس کار شیرینه. اون شماره مانی رو از کجا آورد.
- رها.
- چشمم روشن پس فقط خاله نمی دونه.
- آره دیگه.
رو شن ها نشست و من رو هم کنار خودش نشوند و تکیه ام رو داد به خودش.دستم رو گرفت و همون طور که با انگشت هام بازی می کرد گفت:
- بابا تو این مدت از هیچ کاری برای این که من رو یک جوری بشونه کنار مهرنوش دریغ نکرد. مهرنوش هم بدتر از اون. تا جایی که تونستم در رفتم. این دو روز آخر هم که تو نبودی من بیشتر خونه بودم و اوضاع بدتر بود. بابا دیشب بی مقدمه گفت چمدونت رو ببند داریم میریم کیش. لج کردم گفتم نمیام بابام هم داشت بدتر لج می کرد که پژمان سپر بلای من شد. گفت بیا برو من هوات رو دارم اینقدر هم با بابات بحث نکن بهش نیاز داری. به محض رسیدنم دور از چشم بابا رفتم یک بلیط گرفتم. امروز ظهر هم بدون وسیله و چیزی شناسنامه و بلیطم رو برداشتم با کوله ام اومدم اینجا. صبحم که زنگ زدم کیش بودم.اگه شیرین نبود نمی تونستم پیدات کنم.
سرم رو از رو شونه اش برداشتم و گذاشتم رو سینه اش.امن ترین جایی که سراغ داشتم. آروم گفتم:
- از این جور سورپرایز ها خوشم میاد.
خندید و شالم رو از رو موهام برداشت و انداخت دور گردنم. موهام رو باز کرد. باد زد هر شاخه اش رو یک طرف برد. شروع کرد بازی با موهام. یک جورایی وقتی این کار ها رو می کرد خجالت می کشیدم. برای این که حواس خودم و اون رو پرت کنم گفتم:
- تو این یک روز که کیش بودی این طوری سوختی؟
- صبح پژمان زد به سرش به زور بردم شنا.
خندیدم که سرش رو خم کرد آروم دم گوشم گفت:
- خوش تیپ تر شدم؟
با بدجنسی گفتم:
- ای آره...تازه میشه یکم نگات کرد.
آروم مو هام رو کشید و گفت:
- می دونستی خیلی ضد حالی؟
خندیدم.
- اشکال نداره. تو دروغ بگو. من که می دونم همون روز که جلو دانشگاه نزدیک بود زیر بگیرم جلو ماشین خشکت زده بود تو کف قیافه ی من بودی.
دهنم باز شد که اعتراض کنم که لباش رو گذاشت رو لبام و اجازه ی این کار رو بهم نداد.دلم می خواست همون موقع ازش جدا شم و خفه اش کنم. قلبم محکم می زد. ولی اون موقع هیچ اراده ای از خودم نداشتم. نمی دونم چقدر گذشت که ازش جدا شدم. با سگرمه های درهم نگاهش کردم که گفت:
- باز چیه؟
- گفته بودم از سورپرایز خوشم نمیاد.نه؟
با خنده رو شن ها دراز کشید و من رو هم کنار خودش خوابوند.
- کیفش به سورپرایزشه.
با قهر روم رو برگردوندم و به پهلو دراز کشیدم. روم به دریا بود. از پشت دست هاش رو انداخت دورم. محو تماشای منظره رو رو به روم بودم. آسمون صاف صاف بود و نور ماه روی دریا افتاده بود. دریا هم آروم بود.
- دریا خیلی قشنگه.
- آره.
- دفعه ی اولمه دریای آروم رو میبینم.
- جدی؟
- آره. فقط یک بار اومدم شمال که اونم زمستون بود. دریا طوفانی بود. تازه می فهمم چقدر قشنگه.
- آره قشنگه.
- فرهاد؟
- جانم؟
- فکر کن چه حالی میده یک روز از خواب بلند شی ببینی تو یک قایق سفیدی وسط دریا.
خندید و مسخره ام کرد:
- آره. خیلی حال میده. مخصوصا اگر بعدش بفهمی توسط قاچاقچی ها دزدیده شدی.
- اه تو ام. فقط بلده رویا های کودکانه ی من رو تخریب کنه.
خندید و گفت: این کودک درونت و رویا هاش تو حلقم.
با تعجب ابرو هام رو انداختم بالا و گفتم:
- با کی گشتی این دو روز.ها؟
همون طور که می خندید صورتش رو تو موهام پنهان کرد و گفت:
- آخه آرزوهات خیلی دور و درازه1 خب این همه قایق یکیش رو میگیریم میر
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , عاشقان رمان , داستان و رمان های عاشقانه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51420

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا