تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (ادامه ی فصل پنجم)



ویدئو که تموم شد یک خداحافظ بزرگ رو صفحه ظاهر شد و بعد سیاهی مطلق. با صدای بلند زدم زیر گریه. در واقع داشتم زجه میزدم.طوری که صدام داشت گوش خودم رو هم کرد می کرد. کم مونده بود سرم رو بکوبونم به دیوار. خدایا با من چی کار کردی؟ چی رو از من گرفتی؟ من عشق نمی خوام. سهراب رو می خوام. کی گفته عشق بهتر از دوست داشتنه؟ من عشق رو نمی خوام. این حس جنون وار رو نمی خوام. سهراب رو می خوام و دوست داشتن ساده ی خودم رو. وقتی مطمئن بودم هیچ کس به اندازه ی اون درکم نمی کنه و حالا می فهمم که درست فکر می کردم. اون که عاشق من بود چه اهمیتی داره من چه حسی داشتم؟ شیرین بغلم کرد. سرم رو روی شونه اش گذاشتم و گریه کردم. شونه های اون هم می لرزید.تو دلم گفتم: خدایا چرا من؟ چرا من؟ چرا من؟ من الان نباید اینجا باشم. باید توی خونمون می بودم. و یواشکی با سهراب رجع به آیندمون حرف می زدم و مدام مضطرب بودم که نکنه بابام سر برسه و بگه دختر تو نصف شبی هم دست از سر کچل این نامزدت برنمیداری. نه این طوری اینجا تو بغل شیرین به حال سهراب از دست رفته ام زجه بزنم. خوش به حال فرزانه. اصلا نفهمیدم کیه. فرزانه. چند تا فرزانه می شناختم. کدوم فرزانه؟ وای خدایا همه از قضیه ی ما خبر داشتند. تو دانشگاه مشهور بودیم. حالا چی میگن وقتی کارت عروسیش رو ببین وقتی که توش نوشته فرزانه و سهراب.
شیرین همون طور که مو هام رو ناز می کرد گفت:
- رکسان آروم تو رو خدا داری خودت رو می کشی.
ولی من همچنان با صدای بلند گریه می کردم. ازش جدا شدم. دست هاش رو گرفتم و تو چشم هاش نگاه کردم بریده بریده گفتم:
- شیرین...شیرین تو... بگو من چی کار کردم؟ چی کار... کردم که تو ده سالگی خدا خانواده ام رو ازم... گرفت؟ چی کار کردم که عمو رفت؟ چی کار کردم که تنها... کسم... مریضه؟ چی کار... کردم که باید سهراب... رو از دست می دادم. امید هام رو از دست دادم... همه چیزم رو... از دست دادم. بخدا.... به خدا دیونه شدم بس فکر کردم. دیگه...نمی تونم. طاقت... ندارم. خسته شدم بس... هر روز از ...خدا پرسیدم خدایا گناه... من چی بود که.... اینقدر عذابم میدی خب بکش راحتم کن. کاش... حداقل جرئت خودکشی... داشتم. ولی باز میگم... به خاطر رها... باید زنده بمونم. ولی میبینم... دارم... به خاطر رها همه چیزم رو... میبازم. همه رو باختم...تموم شد... سهراب که.... داره عروسی میکنه. من هم که تنها شدم. از اون ...ور کسی که بهش... وابسته شدم...و ... فکر می کنم عاشقشم... رو قراره چند وقت.... بعد ول کنم برم باباش نمیذاره بیاد دنبالم. من میدونم... تازه نصفش مونده. حالا حالا ها باید بکشم. تو به من بگو چی کار کردم.... شیرین تو رو خدا بگو... چی کار کردم؟ دارم دیونه میشم... شیرین...اصلا خدا من رو میبینه؟...اصلا خدا...وجود داره؟...شیرین.
نمی دونم چقدر حرف زدم و ازش سوال پرسیدم. در تمام مدت حرف زدنم با نگرانی ازم می خواست آروم باشم. آخرش هم مجبور شد برای این که به خودم بیام یکی بخوابونه دم گوشم. تازه فهمیدم نیم ساعته دارم حرف میزنم و ساکت شدم. سرم رو گذاشتم رو پای شیرین و اونقدر زار زدم تا خوابم برد.
×××

به قرص گرد و سفید بین انگشت هام نگاهی انداختم و بعد از لحظه ای گذاشتمش تو دهنم و با یک لیوان آب قورتش دادم صدای فریاد شیرین از جلو در شنیده شد.
- رکسان بدو دیگه دیرمون شد.
کلیدم رو از رو اوپن قاپیدم و رفتم سمت در. کفش هام رو پوشیدم و خارج شدم. در رو بستم و همون طور که قفلش می کردم فکر کردم چقدر سرم درد می کنه. سنگینی نگاه شیرین رو روی خودم حس می کردم. همون طور که با قفل در ور می رفتم گفتم:
- چیه؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- کی می خوای درستش کنی.
- من چیزی رو خراب نکردم.
- خب من خراب کردم.
با عصبانیت برگشتم سمتش.
- شیرین حوصله نصیحت ندارم خب؟
شانه بالا انداخت و گفت:
- وا به من چه. تا آخر عمرت با در کشتی بگیر و منتظر بشین که هرکی خرابش کرده بیاد درستش کنه. دیوونه.
و از پله ها پایین رفت. آخ. از دیشب همش فکرم دور و بر سهراب می چرخید هر چیزی رو به اون ربط می دادم. کلافه از پله ها پایین رفتم. از شب قبل یکسره رو نرو شیرین بودم. بدجور از دستم شکار بود. صبح به زور یک لقمه صبحونه خورده بودم تا بتونم مسکن بخورم. دیشب هم تا ساعت چهار صبح بیدار بودم و گریه می کردم. طفلکی شیرین ساعت نزدیک به سه بود که بیهوش شد. هرچی بهش گفتم برو تو اتاق بخواب من خوابم نمی بره گوش نکرد. باید از دلش در می آوردم. در پارکینگ باز بود. رفتم بیرون و در رو بستم. چشمم به ماشین پدرام افتاد. شیرین با اخم تو ماشین نشسته بود و با پدرام حرف می زد. اون هم سرش رو تکیه داده بود به پشتی صندلیش و چشم هاش رو بسته بود و گوش می کرد. لابد قضیه ی دیشب رو داشته تعریف می کرده. چشم هام رو برای لحظه ای بستم تا به اعصابم مسلط باشم. بعد هم با قدم های بلند خودم رو به ماشین رسوندم. در رو باز کردم و نشستم.
- سلام.
شیرین ساکت شد و پدارم چشم هاش رو باز کرد.
- سلام رکسان چه طوری؟
- بد نیستم.
دروغ بزرگی بود از بد هم اونور تر بودم. کسی دیگه حرفی نزد. پدرام هم ماشین رو روشن کرد و راه افتاد سمت دانشگاه. دلم گرفته بود. هنوز می خواستم گریه کنم. دیشب سه ساعت تمام گریه کرده بودم.بعد از دیدن اون فیلم خوابم برده بود. ولی یک ربع بیست دقیقه بعدش بر اثر کابوس بیدار شده بودم. شیرین خواب بود من هم لپ تاپ رو برداشتم رفتم بیرون و دو باره و سه باره اون فیلم رو دیدم و گریه کردم. شیرین بیچاره هم از سر و صدای من بیدار شد و دیگه تا ساعت سه خوابش نبرد ولی من تا نزدیک های چهار،پنج بیدار بودم. اون لحظه هم داشتم می مردم از خواب.مدام مقاومت می کردم که خوابم نبره. آخر هاش دیگه پلک هام داشت رو هم می افتاد که رسیدیم دانشگاه. پیاده شدم. از پدرام تشکر کردم و همراه شیرین رفتیم سمت دانشکده ی خودمون. تو حیاط بازوی شیرین رو گرفتم و وایسوندمش.
- شیرینی؟
- چی میگی قند؟
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- ببخشید دیشب خیلی اذیتت کردم.
به شوخی یکی زد پس سرم و گفت:
- دفعه آخرت باشه اینقدر من رو بیدار نگه میداری ها. حالا امروز باید مدام سر کلاس ها چرت بزنیم دو تایی.
خندیدم که گفت:
- یک چیزی رو میدونی رکسان؟
با کنجکاوی نگاهش کردم گه گفت:
- حس می کنم داری شبیه به رها میشی.
باز با خنده شونه بالا انداختم. راست می گفت. مثل رها به همه چیز فقط می خندیدم. شاید چون رها هم اون موقع ها یک حالی مثل الان من داشت.با یک درون پر از درد که نمی خواست درد هاش باعث ناراحتی دیگران بشن.
همراه شیرین وارد کلاس شدیم. همه وسط کلاس حلقه زده بودند. فکر کردم شاید بعد از عید همدیگه رو دیدند دارند سلام و احوال پرسی می کنند. با شیرین به سمتشون رفتیم که حلقه شون باز شد و همه به من خیره شدند. در مرکز جمع چشمم به دختر بور با موهای فندقی افتاد که چشم های قهوه ای و درشتش روی من متمرکز شده بود. حس می کردم دارم زیر سنگینی نگاه بیست جفت چشم خرد میشم. به بازوی شیرین چنگ انداختم. حس خوبی نداشتم.چرا اینطوری نگاهم می کنند. سعی کرد به یاد بیارم این دختر کیه. اسمش چی بود خدایا فرناز؟ فرحناز؟ فروزان؟ چرا یادم نمی اومد.چهار ترم همکلاسیم بود چرا اسمش رو نمی دونستم؟ به حواس پرت خودم لعنت فرستادم. نگاهم سر خورد روی دست هاش که چند تا پاکت سفید با حاشیه های فیروزه ای رو نگه داشته بودند و همزمان اسمش تو ذهنم اکو پیدا کرد«فرازنه فیروزآذر» دختری که همیشه با تندی باهام برخورد می کرد و من هیچ وقت نمی فهمیدم چرا. نگاهم هنوز روی پاکت های توی دستش ثابت بود که صدای آشنایی رو از پشت سرم شنیدم.
- ببخشید اجازه میدید؟
برگشتم و چشم تو چشم سهراب شدم. خشک شده بودم نمی دوسنتم چی کار کنم. برخلاف من اون خیلی ریلکس منتظر بود تا راه رو براش باز کنم. از خودم اراده ای نداشتم. توسط شیرین عقب کشیده شدم و سهراب تونست رد بشه. جو بدی بود همه به من نگاه می کردند. سهراب به سمت فرزانه رفت.
- کارت ها رو اگه تموم شدند بقیه اش رو بده لطفا بدم به همکلاسی هام.
فرزانه لبخندی زد و کارت ها رو به سمت سهراب گرفت.
- آره عزیزم بیا.
فقط خودم می دونم و خدا که چه حرصی خوردم وقتی بهش گفت عزیزم. به رعشه افتاده بودم. دلم می خواست از اون کلاس فرار کنم. سهراب نگاهی به کارت ها کرد و کارت رویی رو برداشت و به سمت من اومد. کارت رو به سمتم گرفت.
- خوش حال میشیم تشریف بیارید خانم مسیحا.
صدای پچ پچ یک سری از میان جمع بلند شد. با دست های لرزان پاکت رو ازش گرفتم. هیچی نداشتم بگم. سهراب یک کارت دیگه به سمت شیرین گرفت.
- کارت شما و پدرام رو با هم نوشتم.
شیرین لبخندی زد و کارت رو گرفت و تبریک گفت. ولی زبون من به هیچی نمی چرخید. سهراب بعد از لحظه ای از کلاس بیرون رفت. حتی نگاهی هم به من ننداخت. سرم رو به سمت بچه ها چرخوندم. همه بدون استثنا زل زده بودند به من. نگاه دختر ها تحقیر آمیز و نگاه پسر ها دلسوزانه بود. یکسریشون هم به چشم یک آشغال نگاهم می کردند. خیلی هاشون می دونستند بعد از سهراب با فرهاد دوست شدم. کسی نمی دونست فرهاد کیه فقط همه می گفتند آره رکسانا سهراب رو ول کرد رفت با یک بچه خرپول میگن پسره چند سال پیش از همین دانشگاه اخراج شده. نگاهم افتاد به فرزانه از همه بیشتر تحقیر رو میشد تو چشم های اون خوند. پس چشمش سهراب رو گرفته بود که از همون اول با من بد بود. دیگه نمی تونستم اونجا بیاستم. نفس کم آورده بودم. سریع رو پاشنه پا چرخیدم و از کلاس خارج شدم. صدای فریاد شیرین که اسمم رو صدا می زد و صدای ماهان یکی از پسر های کلاس رو که می گفت بذار یکم تنها باشه رو شنیدم و سرعتم رو بیشتر کردم. همه نگاهم می کردند. در حالی که سعی در حفظ بغضم داشتم دویدم تو حیاط. سمت همون نیمکت همیشگی که همه ی روز های زمستون خیس بود ونمی تونستم روش بشینم. شاید هم چون سهراب نبود سراغش نمی رفتم. شاید هم چون رها نبود که بخواد بره کتابخونه و من بیکار باشم. به نیمکت رسیدم بغضم شکست. رفتم و آروم روش نشستم. سرم رو بلند کردم. درخت کنار نیمکت جوونه زده بود. بهار پارسال اومد تو ذهنم....
- سهراب این جوونه ها رو نگاه کن چه فینگیلی اند.
خندید و گفت:- فینگیلی چیه دیگه؟
- فینگیلی یعنی...فسقلی کوچولوی با نمک...اصلا من نباید به تو بگم فینگیلی چیه که. تو باید خودت بفهمی.
- شرمنده. من فرهنگ لغات رو هم حفظ کنم باز فکر نکنم این واژه هایی که تو استفاده می کنی رو بفهمم.
- بله. واژه هایی که من استفاده می کنم تو فرهنگ لغات نیست ولی تو باید بفهمیشون.
- چه طوری ببخشید؟
- مگه نمیگی عاشقی؟ آدم عاشق احتیاج به فرهنگ لغت نداره برای درک عشقش.
- تو که میگفتی به عشق اعتقاد نداری.
- من ندارم تو که ادعا می کنی داری چی؟
- قبول. ولی تو که به عشق اعتقاد نداری چه جوری میدونی آدم عاشق چه جوریه؟
- تو کتاب ها خوندم.
و زدم زیر خنده...
اون موقع ها چه بی خود و بی جهت می خندیدم. راحت. بی دقدقه. بلند بلند می خندیدم و نمی ترسیدم که غم صدای خنده ام رو بشنوه و بیاد خوشی هام رو ازم بگیره. کاش یکم آروم تر می خندیدم. دوباره برگشتم به اون روز...
- سهراب؟
- جونم؟
- اگه بهت بگن چه چیزی رو بیشتر دوست داری چی میگی؟
- میگم رکسانا.
- اون رو خودم می دونم. منظورم شخصیت نبود گفتم چه چیزی رو.
لپم رو کشید و گفت:
- بچه پر رو.
- حالا جواب بده.
- خب...این نیمکت رو.
- چیز دیگه نبود تو دنیا تو دل بستی به نیمکت دانشگاه؟
- این باز برمیگرده به عشق و عاشقی که جنابعالی چیزی ازش نمی دونی.
من شروع کردم غر غر کردن و سهراب زد زیر خنده...
نگاهی به جای خالی سهراب کنارم انداختم. دستم رو روی بدنه ی فلزی و سرد نیمکت کشیدم و زمزمه کردم.
نیمکت کنار فواره ی نور ،
یک بهانه واسه از تو گفتنه
جای خالی تو گریه آوره.
مرگ لحظه های شیرین منه
یادته به روی اون نیمکت نور
از تو واژه ها غمو خط می زدیم
دست من به دور گردن تو بود
وقتی که تکیه به نیمکت می زدیم
دورمون پرنده ها بودن و
عشق، با نگاه من و تو یکی میشد
من می خواستم با تو پرواز کنم و
برسم به عاشقی اما نشد
دورمون پرنده ها بودن و عشق
با نگاه من و تو یکی میشد
من می خواستم با تو پرواز کنم و
برسم به عاشقی اما نشد
یه سبد خاطره داره یاد تو
وقتی که تنها رو نیمکت میشینم
شکر رویا که هنوزم میتونم
توی رویا روی ماهتو ببینم
از خدا می خوام که عطر دلخوشی
هرجا باشی به مشامت برسه
ممنونم از شب رویا که بازم
وقت دلتنگی به دادم میرسه
نیمکت کنار فواره ی نور
یک بهانه واسه از تو گفتنه
جای خالی تو گریه آوره.
مرگ لحظه های شیرین منه.
دستم رو روی گونه هام کشیدم. خیس شده بودند. از جام بلند شدم باید می رفتم سر کلاس. خودم خواستم. خودم این کار رو با زندگیم کردم. ولی نه...این کار رو خودم کردم ولی خودم نخواستم. کاش شیرین یکم زودتر اون کار رو برام پیدا می کرد. کاش اصلا قبل از این که این کار رو بکنم و با سهراب بهم بزنم و پیشنهاد فارس منش رو قبول کنم با شیرین مشورت می کردم. اونقدر کاش کاش کردم تا رسیدم به در کلاس. در بسته بود. وای نه. حوصله جواب پس دادن به استاد رو نداشتم. پشت در کلاس رو زمین نشستم و تکیه ام رو دادم به دیوار به انتهای راهروی دراز و خالی و ساکت دانشگاه نگاه کردم. اونقدر به آخرش خیره شدم تا شروع کرد به چرخیدن و دیگه هیچی نفهمیدم.
چشم که باز کردم چشمم به ساعت آشنای رو به روی تختم افتاد. تو اتاق خودم بودم. تمام بدنم یخ کرده بود به جز دست چپم. سرم رو به زور برگردوندم و فرهاد رو کنارم دیدم که دستم رو گرفته و سرش رو گذاشته روش و خوابیده. دستم رو از دستش بیرون کشیدم تا موهاش رو ناز کنم که بیدار شد. با دیدنم از روی زمین بلند شدم و لبه ی تخت نشست.
- بیدار شدی؟
گلوم خشک شده بود و صدام در نمی اومد به زور و با صدایی خش دار گفتم:
- چی شده؟
- شیرین میگفت تو دانشگاه از حال رفتی.
- آب...
از جاش بلند شد و از روی پا تختی یک لیوان و پارچ برداشت و لیوان رو پر آب کرد و داد دستم. کمکم کرد نشستم و آب رو خوردم. گلوم یکم نرم تر شد. تازه یادم اومد چی شده. آخ. چه آبرور ریزی ای شده بود تو دانشگاه. به فرهاد نگاه کردم که به ملحفه زل زده بود و نگاهم نمی کرد.
- فرهاد؟
سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد.نگاهش با همیشه فرق می کرد. فهمیده بود. همین یکی رو کم داشتم. با سستی به پشت تختم تکیه دادم. اون هم صاف تر نشست و گفت:
- چرا بهم نگفتی؟
- چی رو باید می گفتم؟
- رکسان من احمق نیستم.
- فکر نکردم احمقی.
- پس چرا نگفتی که دوست پسر نداشتی؟
- من گفتم؟
- نه...ولی نگفتی که داشتی.
- مگه تو پرسیدی؟
با صدایی که سر در کنترلش داشت گفت:
- تو هم نپرسیدی ولی من همه چیز رو بهت گفتم. من فکر می کردم ...
نذاشتم حرفش رو تموم کنه.
- فکر کردی چی؟ من چیم؟ ما فقط دوست بودیم. یک دوستی سالم. حتی بهم درخواست ازدواج داد ولی من دیدم نمی تونم. چون اونقدر که باید دوستش نداشتم برای همین جدا شدیم.
حالم از خودم و دروغ هایی که بهش می گفتم بهم می خورد. گاهی وقتی به خودم فکر می کردم و میدیدم که چقدر پستم میل به خودکشی رو در تک تک سلول های بدنم حس می کردم.اگر به خاطر رها نبود خیلی وقت پیش خودم رو خلاص کرده بودم. تمام بدنم داشت می لرزید. متوجه حالم شد. نگاهش نرم تر شد. نزدیک تر اومد من هم از خدا خواسته آغوشش فرو رفتم. سرم رو گذاشتم رو سینه اش و چشم هام رو بستم. تازه یادم اومد دو هفته است ندیدمش و چقدر دلم براش تنگ شده بود.با بغض گفتم:
- به خدا من نمی خواستم چیزی رو ازت مخفی کنم.
موهام رو بوسید و گفت:
- می دونم عزیزم. می دونم.
- فرهاد؟
- جانم.
- تو مثل سهراب نباش.حتی اگر یک روز گفتم نمی خوامت قبول نکن. مطمئنم از ته دلم نیست.
خندید و به شوخی گفت:
- یعنی از ته دلت با سهراب بهم نزدی؟
با وحشت سرم رو بلند کردم و گفتم:
- به خدا منظورم اون نبود. تو با سهراب فرق داری من از اولم رابطه ام با سهراب خیلی جدی نبود. این اواخر فقط اون بحث ازدواج رو پیش کشید ولی تو فرق داری می دونم اگر یک روز ازت جدا بشم فرداش مردم.
با خنده سرم رو روی شونه هاش گذاشت و گفت:
- قسم نخور دیونه شوخی کردم.
نفس راحتی کشیدم. و با بغض گفتم:
- به نظرت الان من رو مد شوخی ام؟
- ببخشید.
یکمی ازش فصله گرفتم تا بتونم صورتش رو ببینم.
- من رو بردید بیمارستان؟
- نه. شیرین زنگ زد به من. نذاشت ببرنت بیمارستان.
- چرا؟
- می گفت چیزی نیست. آوردمت اینجا برات دکتر آوردم خونه. چیزی هم نبود. فشارت افتاده بود. ضعیف شده بودی.
- آره خب از وقتی سوار اوتوبوس شدم چیز درست حسابی نخوردم.
ابرو در هم کشید و گفت:
- تو آخر خودت رو می کشی با این غذا خوردنت.
و از جاش بلند شد.
- کجا؟
- برم یک چیزی بیارم بخوری.
- هیچی ندارم تو خونه.
با تعجب نگاهم کرد که گفتم:
- می خواستم امروز بعد از دانشگاه بخرم خب.
آهی کشید و گفت:
- میرم یک چیزی بخرم میام.
پتو رو از روم کنار زدم و رو تخت نشتم.
- منم میام.
- بی خود.
با لجاجت از جام بلند شدم که سرم گیج رفت اگه فرهاد نگرفته بودم مرگم حتمی بود! با اولین قدم افتادم تو بغلش. خنده ام گرفت. با عصبانیت به چهره ی خندونم نگاه کرد و گفت:
- نگاش کن. جون نداره سر جاش بیاسته اونوقت می خواد بیاد بیرون.
مثل بچه ها از گردنش آویزون شدم و گفتم:
- حوصله ام سر میره خب. بعد هم تو بری بیرون من رو که میشناسی یک جا نمی مونم بلند میشم راه میفتم بعد می خورم زمین ضربه مغزی میشم اونوقت تو بی رکسانا میشی بعد به خودت میگی کاش...
لبام رو با خنده بوسید و حرفم رو قطع کرد.
- بپوش بیا زودتر. اینقدر حرف نزن این یک ذره انرژی ای که برات مونده هم صرف میشه.
و از اتاق بیرون رفت. با خنده و کمال احتیاط به سمت کمدم رفتم و لباسم رو عوض کردم. دو برابر حد معمول طول کشید. خیلی ضعیف شده بودم. اونقدر گرسنه ام بود که فکر می کردم می تونم یک دیگ بزرگ رو نیم ساعته خالی کنم. لباس هام رو که عوض کردم گوشیم رو برداشتم و گذاشتم داخل جیبم. حال و حوصله کیف دنبال خود راه انداختن نداشتم.
همراه فرهاد از خونه خارج شدیم. دم در هرچی چشم چرخوندم ماشینش رو ندیدم. با کنجکاوی برگشتم و نگاهش کردم که دکمه ی ریموت رو فشار داد و دو متر پایین تر یک لکسوز سفید صدا داد و چراغ زد...

همراه فرهاد از خونه خارج شدیم. دم در هرچی چشم چرخوندم ماشینش رو ندیدم. با کنجکاوی برگشتم و نگاهش کردم که دکمه ی ریموت رو فشار داد و دو متر پایین تر یک لکسوز سفید صدا زد و چراغ زد.
- اِ؟ مبارکه.چه بی خبر؟
دستم رو گرفت و همون طور که به سمت ماشین می رفتیم گفت:
- یکی از هدایای بابا برای خر کردن منه!
خندیدم. دوباره سرم گیج رفت. فرهاد سریع نگهم داشت و با عصبانیت نگاهم کرد.
- برو خونه زنگ میزنم شیرین بیاد پیشت.
- وای نه تو رو خدا این شیرین بیاد من بیشتر حالم بد میشه. میشینم تو ماشین دیگه اذیت نکن.
کلافه سری تکون داد و در جلو رو برام باز کرد. به قول کارن خدا بیامرز هیچیم به آدم نرفته. یک ساعت نبود به هوش اومده بودم و با فرهاد اومده بودم بیرون! تو راه دیگه جدا حس می کردم دارم از حال میرم. فرهاد هم انقدر عصبی بود از کارم که کارد میزدی خونش در نمی اومد. به زور چشم هام رو باز نگه داشته بودم که فکر نکنه مردم! با نهایت سرعت روند تا هرچی سریع تر به یک سوپر مارکت رسیدیم.از ماشین پیاده شد و دوید رفت داخل مغازه. از شدت ضعف رو به موت بودم. حالت تهوع هم بهش اضافه شده بود. آخ خدا کاش می موندم خونه. اه. شروع کردم فحش دادن به خودم که فرهاد از مغازه بیرون اومد و نشست کنار من. در حالی که آبمیوه ای رو از پاکت در می آورد و نیش رو می ذاشت داخلش سرم غر می زد:
- آخه من چی بگم به تو دختر؟ کی نیم ساعت بعد از این که از زیر سرم در اومد میاد بیرون؟ دق میدی من رو تو آخر.
با ضعف خندیدم. نگاهش خشمگینی بهم انداخت و گفت:
- کوفت. به چی می خندی؟
- به قیافه تو.
با عصبانیت آبمیوه رو داد دستم و بهم چشم غره رفت. با همون صدای ضعیفم گفتم:
- عصبانی میشی خیلی باحال میشی.
با چشم به آبمیوه ام اشاره کرد و گفت:
- بخورش الان باز غش میکنی.
شروع کردم به خوردن آبمیوه ام. شیرین بود. یکم حالم بهتر شد. فرهاد هم که خیالش راحت شد که دیگه از حال نمیرم یک پاکت پر آبمیوه و شکلات گذاشت جلوم و خواست تا حالم بد شد بخورمشون و بهش زنگ بزنم.خودش هم رفت تا مایحتاج زندگی من رو بخره. من هم تو این مدت مثل جنازه افتاده بودم رو صندلی. به دو دقیقه نکشیده حوصله ام سر رفت. به سوییچ نگاه کردم که رو ماشین بود. یاد ماشین دزدی بابلسرم افتادم. چه حالی داد! ولی تو اون شرایط جون سر به سر فرهاد گذاشتن رو نداشتم. دستم رو جلو بردم و ضبط رو روشن کردم. تا موقع اومدنش آهنگ گوش کردم.یک آهنگ انگلیسی بود تا اون روز نشنیده بودمش.صداش رو بلند تر کردم تا بفهمم چی میگه.
I’m not a perfect person
من انسان کاملی نیستم
There's many things I wish I didn't do
خیلی کارها رو انجام دادم که ای کاش انجام نمیدادم
But I continue learning
ولی باز سعی می کنم که یاد بگیرم
I never meant to do those things to you
هیچ وقت نمیخواستم اون کارها رو با تو انجام بدم
And so I have to say before I go
و خیلی چیز ها دارم که باید قبل از رفتنم بهت بگم
That I just want you to know
که میخوام فقط بدونی
I've found a reason for me
دلیلی برای خودم پیدا کردم
To change who I used to be
که کسی رو که بودم رو تغییر بدم
A reason to start over new
تا از نو شروع کنم
and the reason is you
و اون دلیل تو هستی
I'm sorry that I hurt you
ببخشید که آزارت دادم
It's something I must live with everyday
و این اون عذابی هست که باید هر روز باهاش زندگی کنم
And all the pain I put you through
و تمام دردهایی که باعث شدم دچارشون بشی
I wish that I could take it all away
ای کاش میشد همشون رو از تو دور کنم
And be the one who catches all your tears
و کسی باشم که تمام اشکهات رو پاک می کنه
That’s why I need you to hear
به همین خاطر هست که میخوام بشنوی
I've found a reason for me
دلیلی برای خودم پیدا کردم
To change who I used to be
که کسی رو که بودم رو تغییر بدم
A reason to start over new
تا از نو شروع کنم
and the reason is you
و اون دلیل تو هستی
and the reason is you
و اون دلیل تو هستی
and the reason is you
و اون دلیل تو هستی
and the reason is you
و اون دلیل تو هستی
I'm not a perfect person
من انسان کاملی نیستم
I never meant to do those things to you
هیچ وقت نمیخواستم اون کارها رو با تو انجام بدم
And so I have to say before I go
وخیلی چیز ها دارم که باید قبل از رفتنم بهت بگم
That I just want you to know
که میخوام فقط بدونی
I've found a reason for me
دلیلی برای خودم پیدا کردم
To change who I used to be
که کسی رو که بودم رو تغییر بدم
A reason to start over new
تا از نو شروع کنم
and the reason is you
و اون دلیل تو هستی
I've found a reason to show
دلیلی پدا کردم تا بهت نشون بدم
A side of me you didn't know
اون نیمه ای از خودمو که تو نمیشناختی
A reason for all that I do
دلیلی برای تمام کارهایی که کردم
And the reason is you
و اون دلیل تو هستی
نا خودآگاه بعد از ت
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , دنیای رمان , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51419

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا