تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل ششم)



بوی سیگار زد تو بینیم. ای خدا نکشتت رکسان زحمت چهار ماهت رو یک شبه به باد دادی که. به روی خودم نیوردم. با بغض گفتم:
- نه نداری.
- واقعا؟
- فعلا که من هیچ نسبتی باهاتون ندارم.
- چرا داری.
- خودت الان گفتی.
- خب از نظر دیگران آره ولی خودمون چی؟
- میشه بگید چیه؟
خندید و گفت:
- باز چشات چپ شد؟
- این جواب سوالم نیست.
- جناب عالی عشق منی. این نسبت نیست؟
از آغوشش بیرون اومدم و سر جام دراز کشیدم در حالی که پتو رو می کشیدم رو خودم گفتم:
- دیشب که یکی بودم مثل همه. مگه آدم چند تا عشق داره؟
خندید و کنارم دراز کشید. دست هاشو رو به آسمون گرفت و گفت:
- خدایا. هزار بار بهش گفتم با همه فرق می کنی به روی خودش هم نیورد یک بار گفتم مثل همه ای حالا تا آخر عمرم میزنتش تو سرم.
- جناب عالی لازم نیست تا آخر عمرت من رو تحمل کنی.
روم خم شد و با شیطانت گفت:
- مگه دست توست؟
با عصبانیت گفتم:
- نه خیر دست عمه ی جنابعالیه.
و پتو رو کشیدم رو سرم.
خندید و یکم رفت اون طرف تر.
- حالا برای عمل رها چقدری می خوای؟
- فضولیش به شما نیمده.
- پتو رو بردار از رو سرت نمی فهمم چی میگی.
پتو رو زدم کنار که صورتش رو تو دو میلیمتری صورتم دیدم. غیر منتظره بود.ناخداگاه دهنم رو باز شد تا جیغ بکشم که لبام رو بوسید و نذاشت.هولش دادم عقب و گفتم:
- اه. فرهاد ولم کن دیگه.
- اِ؟ خدا رو شکر چپی چشاتون برطرف شد؟
- نه مثل این که واقعا شب ها تو آب نمک می خوابی تازگی ها.
لبخندی زد و گفت:
- دوباره می خوای دعوا راه بندازی؟
چیزی نگفتم. نگاهم رو ازش دزدیدم و دور اتاق دنبال یک چیز جالب گشتم که نگاهش کنم ولی جالب ترین چیز برای چشم هام چشم های اون بود. بی اراده بعد از چند لحظه بهشون خیره شدم. خندید. خم شد و چشم هام رو بوسید.آروم گفتم:
- چرا دوباره سیگار کشیدی؟
آهی کشید و گفت:
- من میرم یکم استراحت کن.
نمی دونستم خوش حال بشم یا ناراحت! از طرفی حوصله فرهاد رو نداشتم و از طرفی اگر می رفت می نشستم و اونقدر فکر می کردم که مخم می ترکید. بدون این که نگاهش کنم همون طور که با انگشت هام بازی می کردم گفتم:
- نمی خوام تا حالا داشتم استراحت می کردم.
- این یعنی من نرم دیگه؟
قربونم بره چقدر هم زود پر رو می شد! روم رو برگردوندم و چشم هام رو بستم.با لحن بی حوصله ای گفتم:
- در از اون طرفه.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- عصر بهت سر می زنم.
حس کردم از رو تخت بلند شد. چند لحظه بعد هم صدای بسته شدن در اومد.

چند لحظه بعد هم صدای بسته شدن در اومد. انتظار نداشتم بره. دلم می خواست به حرفم گوش نمی کرد. ولی از طرفی اونقدر از دستش عصبانی بودم که احساس پشیمونی نکنم.دیگه داشتم دچار دوگانگی شخصیت می شدم جدی جدی. وقتی مطمئن شدم از خونه خارج شد از جام بلند شدم و از تخت پایین اومدم. سرم بد جور درد می کرد. خدایا دانشگاه رو چی کار می کردم؟ اون روز صبح رو هم که از دست داده بودم. کارم چی؟ به سمت پنجره رفتم. پرده رو کنار زدم و بیرون رو نگاه کردم. فقط ساختمون جلوم بود و ساختمون. دلم می خواست یک پتک بردارم کل ساختمون ها رو خراب کنم تا وقتی پنجره رو باز می کنم یادم بیاد هنوز خورشیدی هست که بتابه. سرم رو به شیشه ی سرد تکیه دادم و زمزمه وار گفتم:
- خدایا همون روزی که کارم درست بشه فرهاد رو ترک می کنم. دیگه باهاش بازی نمی کنم فقط یک راهی پیش روم بذار.
صدای مجهولی از پشت سرم گفت:
- با کی حرف می زنی؟
برگشتم و پونه رو با یک لبخند گنده رو لبش در آستانه ی در دیدم. بهش حسودیم میشد. کاش من هم می تونستم بخندم. از همون روزی که رها جلوی دانشگاه حالش بد شده بود از ته دل نخندیده بودم.
- هیچ کس.
هیچ کس! خدا هیچ کس نبود؟ خدا کی بود؟ خدا کجا بود؟ خدا چرا من رو نمی دید؟ خدا چشم داشت؟ خدا حس می کرد؟ خدا می دونست بدبختی چیه؟ خدا می دونست غم یعنی چی؟ خدا عاشق بود؟ خدا کی بود؟
لبخند پونه پررنگ تر شد و گفت:
- یکی اومده دیدنت.
و از جلوی در کنار رفت.هنوز تو افکارم غوطه ور بودم و وقتی پشت سرش شیرین با مانتو و مقنعه ظاهر شد یکم طول کشید تا تشخیص دادم اون دختر با مانتوی قهوه ای چشم های سبز. مقنعه ی مشکی. پوست بی نهایت سفید و موهای فندقی دوست منه. آه از نهادم برخاست. می دونستم کار فرهاده. اصلا حال و حوصله ی حرف های شیرین رو نداشتم.نمی خواستم بدونم اون روز تو دانشگاه چه اتفاقی افتاده. زیر لب سلام بلند و بالاش رو جواب دادم و لبه ی تخت نشستمکنارم نشست و صورتم رو بوسید.
- چه طوری؟
بدون این که جوابش رو بدم یا حتی نگاهش کنم گفتم:
- فرهاد چقدر حالم رو بد توصیف کرده که از دانشگاه یک راست اومدی اینجا؟
آهی کشید و گفت:
- خیلی بد.
- با چی اومدی؟
- پدرام.
- این بیچاره هم که شده راننده شخصی. رفت؟
- آره.
- زنگ بزن بگو بیاد دنبالت.
با چشم های گرد شده نگاهم کرد.
- چی کار کنم؟
از جام بلند شدم و همون طور که بیرون می رفتم گفتم:
- بگو بیاد دنبالت به فرهاد هم بگو من نیاز به وسیله برای سرگرمی ندارم.
از اتاق بیرون اومدم و داد زدم.
- پونه جون؟
شیرین هم دنبالم اومد.
- حالا من شدم اسباب بازی دیگه؟
- هرچی. خودم می تونم سر خودم رو گرم کنم. می خوام تنها باشم.
- آخه عقلت می رسید که لازم نبود فرهاد من رو بفرسته به قول تو.
- اصلا من ناقص العقل زندگی منه به شما ها چه؟
و دوباره پونه رو صدا زدم. پونه از یک اتاق دیگه بیرون اومد و گفت:
- جانم؟
- لباس های من کجان؟
- خونی شدن. فرهاد بردشون.
از حرص نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- می خوام برم خونه.
شیرین- رکسانا.
- ساکت باش شیرین.
- خدایا فقط همین مونده بود که بهم بگه اسباب بازی.
- آره راست میگی من بچه ام چرا به عقلم نرسید که تو هم یکی دیگه از بادیگارد هایی نه یک اسباب بازی. ای خدا مگه تو به من عقل ندادی چرا اینا به جای من تصمیم میگیرند؟
شیرین- رکسان؟
- ها؟
و سرم رو بین دست هام گرفتم. صدای مرتعش پونه بعد از لحظاتی به گوشم رسید.
پونه- خونه؟ چرا؟
با کمی تاخیر دست هام رو پایین آوردم و گفتم:
- چرا نداره می خوام برم به کار و زندگیم برسم.
- امکان نداره. فرهاد کله ی من رو می کنه.
- فرهاد با من شما یک لباس به من بده.خواهش می کنم. باید برم.
- آخه فرهاد...
- گفتم که اون با من. چیزی گفت بگو خودش اصرار کرد.
- آخه بری حالت بد بشه چی؟ تو یک روز دوبار از هوش رفتی. خونریزی داشتی. خیلی ضعیفی. تنها کجا بری؟

دهن باز کردم حرف بزنم که شیرین دستش رو به علامت سکوت جلو صورتم گرفت و رو به پونه گفت:
- پونه جون این مشکلش منم. من هم میریم که رکسان راحت باشه. فقط کاش می فهمیدم چه هیزم تری بهش فروختم.
نیم نگاهی به من انداخت و بعد از گفتن خداحافظ به سمت در رفت.پونه هم در حالی که می گفت«شیرین جون کجا؟» به دنبالش راه افتاد. از خودم بدم اومد. از دست اون فرهاد عصبی ام سر شیرین بیچاره چرا خالی می کنم؟ تقصیر خودشه. سی صد بار بهش گفتم تو کار های من دخالت نکن. از اول هم هیچی از زندگیم بهش نگفتم از ترس همین دخالت های بی جاش.رو به پونه که تازه از بدریقه ی شیرین برگشته بود گفتم:
- مشکلم شیرین نبود. توهم زده. می خوام برم خونه.
پونه جلو اومد و لبخند مهرآمیزی به روم زد.
- من نمی تونم اجازه بدم بری. نگرانتم. نه به عنوان دختر دایی فرهاد به عنوان پرستارت. فکر کن اینجا بیمارستانه تا فردا هم نمی تونی ازش خارج بشی. فرهاد می گفت فردا دانشگاه نداری.
- نه پس فردا.
- خب. پس...دلیلی نداره بری.
نگاه ناامیدم به زمین خیره شد. واقعا دلم خونه ی خودم رو می خواست.دلم می خواست یک محیط آروم برای فکر کردن داشته باشم. واقعا برام سخت بود تحمل اون وضعیت بلاتکلیفی. حس می کردم بین زمین و هوا معلقم. دلم می خوست دلم می خواست....دلم چی می خواست؟ تو اون لحظه فقط دلم می خواست فارغ از همه چی سرم رو بذارم زمین بمیرم. ولی چه اهمیتی داره دل من چی می خواد. کی دنیا به دل من بوده؟
پونه دستش رو روی شونه ام گذاشت و در حالی که به سمت اتاق راهنماییم می کرد گفت:
- راستی من خیلی کنجکاو بودم تو رو ببینم ها. فرهاد که خیلی تعریفت رو می کرد. البته فقط پیش من و پژمان. بیچاره جلو باباش اینا اسمی غیر مهرنوش بیاره روزگارش سیاهه.
با بی خیالی گفتم:
- مثلا چی کارش می کنند؟
- خب... اول حمایت مالی رو قطع می کنند بعد هم میان سراغ دختره و یک جوری پاش رو از زندگی فرهاد می برن.
- خب پس من هیچ آینده ای با فرهاد ندارم.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- فرهاد عاشقته رکسانا.
رو تخت نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم. با لحن سردی که برای خودم هم عجیب بود گفتم:
- عشق فرهاد به چه دردم می خوره؟ عشق فرهاد برا من آینده نمیشه. زندگی نمیشه. امنیت نمیشه. وقتی جرئت نداره اسم من رو جلو خانواده اش بیاره چه طوری می خواد من عضوی از اون خانواده باشم؟ فرهاد بی عرضه است. ذاتا بی عرضه است. همیشه هم جلو من کم میاره. تو سری خوره. یک مرد باید اونقدر اقتدار داشته باشه که اگه حمایت مالی باباش قطع شد بتونه حداقل از پس خودش بر بیاد.
- از پس خودش آره ولی تو چی؟ اون نگران توست. برای تو بهترین چیز ها رو می خواد. فرهاد حتی تا یک دوره هم بدون حمایت مالی پدرش زندگی می کرد. من یادمه. ولی به این جریانات انحرافی که کشیده شد دید با پول باباش بیشتر می خوانش. این بود که دوباره برگشت تو اون خونه. از اونجایی که تنها وارث هم هست در اون خونه همیشه بازه به روش. جلوی تو هم کم نمیاره. رعایتت رو می کنه. اون....واقعا عاشقته رکسان چه طوری بگم بهت؟ فرهاد خیلی با من نزدیکه حرف هاش رو به من و پژمان میزنه از بعد از فوت مادرش خصوصا شاید اگر ما حواسمون بیشتر بهش بود این طوری نمیشد.
- ولی شد. اون بی اراده است.
- اگر بی اراده بود تو چهار ماه روزی یک بسته سیگار رو نمیذاشت کنار. باور کن این یک چیز غیر ممکنه به هر کس بگی شاخ درمیاره اون وقت تو بهش میگی بی اراده. می دونی ترک سیگار چقدر اعصاب خردی داره می دونی چقدر فشار رو این بدبخت بود؟ تا حالا چند بار دعوای جدی داشتی باهاش؟
به ارومی گفتم:
- فقط دیشب.
- خب. این یعنی چی؟ یعنی اون کنارت اونقدر آرومه اونقدر براش ارزش داری که اعصاب خردی هاش رو به خاطر آرامش خیال تو فراموش کنه.
نفس عمیقی کشیدم. تا حالا این طوری بهش فکر نکرده بودم. با این که دوستش داشتم ولی ته قلبم حس می کردم از بقیه مرد ها یک چیزی کم داره. یک چیزی مثل...عرضه...شاید تعصب...شاید جذبه؟ ولی من این طوری دوستش داشتم. وقتی هیچ وقت کنارش حس نمی کردم من برده ام. یک مطیعم حسی که کنار همه ی مرد ها داشتم و ازش بیزار بودم. برای همین همیشه دلم می خواست پسر باشم. پسرونه می پوشیدم. خوب یادمه تو شونزده سالگی پیرهن های عمو رو کش می رفتم و تو خونه می پوشیدم. عاشق مدل موی پسرونه بودم که بابام هیچ وقت نذاشت احتمانش کنم چون موهام رو دوست داشت. چقدر به خاطر این موضوع ناراحت بودم. موهای من بود. چرا من نباید براش تصمیم می گرفتم؟ به خوبی یادمه. حتی کارن از همون بچگی برای من غیرت بازی در می آورد. برای همین من کلی عکس با تفنگ و شمشیر دارم برای همین هنوز هم عروسک ها و چیز های دخترونه ام رو قایم می کنم. از برده بودن متنفر بودم. نمی خواستم مطیع باشم. فرهاد مثل اون ها نبود. شاید به خاطر همین بود که دوستش داشتم به خاطر احترام و اعتماد بیش از حدی که بهم داشت. گاهی اوقات زورگویی های خاص خودش رو داشت ولی وقتی با بقیه مقایسه اش می کردم میدیدم که شخصیت فرهاد شاید از دید خیلی ها بی غیرت هم باشه ولی دید من مهم بود. واقعا این در ذاتش بود یا چون من رو شناخته بود سعی می کرد یک راه بی جدال و تعصب رو پیش بگیره؟ یاد اون روز تو اوتوبوس افتادم. رفتار بدی نشون نداد. حتی یک درگیری لفظی ولی می تونستم حس کنم که به غیرتش برخورده. فقط کافی بود اون روز تو اوتوبوس مثل لات های چاله میدون با اون جوجه فکلی دعوا کنه تا برای همیشه این پروژه ی فارس منش رو ببوسم و بذارم کنار. واقعا داشتم به چی ایراد می گرفتم؟ به خصوصیتی که خودم ندونسته عاشقش شده بودم؟
واقعا داشتم به چی ایراد می گرفتم؟ به خصوصیتی که خودم ندونسته عاشقش شده بودم؟ با صدای بغض دار پونه از تو افکارم پرتاب شدم بیرون.
- تو نمی دونی چند تا آدم دلشون می خواد جای تو باشن.
سرم رو بلند کردم و با ناباوری چشم هاش رو که بر اثر اشک برق می زد نگاه کردم. چرا گریه می کرد؟ کی می خواست جای من باشه که پونه براش غصه می خورد؟ پونه؟ پونه؟ فرهاد با پونه چه جوری رفتار می کرد؟ مثل من یا مثل همه؟ با تردید چند بار دهنم و باز و بسته کردم و دست آخر به زور تونستم بگم:
- پونه تو...
کنارم نشست و سرش رو تکون داد:
- از وقتی خودم رو شناختم دوستش داشتم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- تو اصلا می دونی اون کیه؟ می دونی چی کار ها کرده؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- این طوری نبود. من یادمه فرهاد سالم ترین پسری بود که می شناختم. همش تقصیر باباشه. بعد از مرگ عمه ام خیلی ضربه خورد. تا مدت ها افسرده بود. حتی درسش رو هم داشت ول می کرد. کاوه به دادش رسید. کاوه خواستگارم بود. من ازش خواستم. وقتی هم که بهش جواب رد دادم با کمال نامردی رابطه اش رو با فرهاد کمرنگ کرد و اجازه داد این بلاها سرش بیاد. بره با چهار تا آدم خلاف و منفی. بره تو این مهمونی های کوفتی. تا دو قدمی اعتیاد بره. الکلی بشه. روزی دو بسته سیگار بکشه. عصبی بشه. تا باهاش حرف می زنی بهت بپره. چند وقت پیش فهمیدم. کاوه نامرد آمار فرهاد رو میذاره کفش دست شوهر عمه ام.فرهادی که من می شناختم تقریبا مرد.
بغضش شکست. صورتش رو با دست هاش پنهان کرد و شروع کرد گریه کردن. دستم رو دور شونه هاش انداختم و گفتم:
- قبول دارم که تقصیر خودش نبود ولی اون بالاخره یک کار هایی کرده...
سرش رو بالا آورد و گفت:
- تاوانش هم پس داده. به خدا پس داده. همه چیز رو برای من تعریف کرد. راجع به تو. میگفت وقتی کنارته یک حسی داره که مجبروه خودش رو کنترل کنه. مجبوره داد نزنه. مجبوره با میلش برای سیگار کشیدن مبارزه کنه چون نمی خواد تو رو ناراحت کنه. بودن تو کنارش باعث میشه که اون برای خوب بودن تلاش کنه رکسانا. بعد از عمه ام تو اولین نفری که میبینم فرهاد اینقدر دوستش داره. مصرف سیگارش از دو بسته رسیده به دو نخ. حتی می گفت چند روز شده که نکشیده اگر هم کشیده باز به اثر فشار های عصبی ای بوده که پدرش بهش وارد کرده. خواهش می کنم رکسان نذار دوباره نابود بشه. فرهاد واقعی تازه داره زنده میشه.
اشک تو چشم هام حلقه زد. من اون رو به بازی گرفته بودم. با یک نقشه بهش نزدیک شده بودم. به چهل میلیون فروخته بودمش. ده میلیونش هم همین چند وقت پیش فرستاده بودم برای خشایار که البته نمی دونم به دستش رسید یا نه به جبران اون ده تومنی که از اون پول برداشته بودم. کارم رو درست انجام داده بودم. فرهاد دیگه فرهاد چند ماه پیش نبود. یک آدم سالم بود. ولی اگر می رفتم؟ نه. نمی تونستم بمونم. نمی تونستم. اگر می موندم باید همه چیز رو بهش می گفتم. نمی خواستم بدونه. چقدر دلم می خواست از من یک تصویر خوب تو ذهنش بمونه. چقدر بد بود که می دونستم فریبرز همه چیز رو بهش میگه. کاش بهش بگه من مردم ولی نگه باهاش چی کار کردم. سرم دوباره درد گرفته بود. چشم هام رو بستم. من فقط یک چیز می دونستم. این که چه اون پول رو بگیرم و چه نگیرم نمی تونم با فرهاد بمونم. چون هر وقت که صورتش رو میبینم یادم میاد که چقدر پستم که عشقم رو فروختم
×××
پونه اون روز به خواست خودم به فرهاد زنگ زد و گفت بهم سر نزنه.فرداش هم خود پونه رسوندم خونه ی خودم. نمی خواستم فعلا فرهاد رو ببینم. باید یک فکر درست حسابی می کردم. هرچی فکر می کردم میدیدم طوری خرابش کردم که نمی تونم بسازمش. نمی تونستم هم رها رو نجات بدم هم فرهاد رو داشته باشم. هنوز تکلیف کارم مشخص نبود. با شیرین هم که میونه ام خراب شده بود. از اون روز جواب تلفن هام رو نمی داد. تو عصبانیت چیزی گفته بودم و نمی تونستم درستش کنم. کاش یکم به اعصابم مسلط تر بودم. رها چند بار تماس گرفته بود. از وقتی رسیده بودم جواب تلفن هاش رو نداده بودم و اون هم بدجور نگران شده بود و سرزنش بارونم کرد. مانی می گفت وضع جسمی رها زیاد خوب نیست. میگفت ضعیف شده. امکان داره بچه رو هفت ماهه به دنیا بیارن. هفت ماهه یعنی حدود یک ماه دیگه. و من باید اون ده میلیونی رو که از اون بیست میلیون خشایار نگه داشته بودم می فرستادم براش ولی من حساب خشایار رو با پولی که فریبرز داده بوود تصویه کرده بودم. در واقع اون پول، پولی بود که به خاطر فریب دادن فرهاد گرفته بودم. سعی می کردم بهش فکر نکنم. گاهی فکر می کردم این همه آدم کار خلاف می کنند واقعا همه شون به هر چیزی که می دزدند فکر می کنند؟ یعنی مانی نمی گفت این همه رو از کجا آوردی؟ دلم شور می زد. مانی گفته بود معلوم نیست شاید تا نه ماهگش هم صبر کنند. از این بلاتکلیفی بی پایان خسته شده بودم. نه وضعیت رها مشخص بود نه رابطه ام با فرهاد و نه کارم. هر روز منتظر یک تلفن بودم. منتظر یک خبر. ولی دریغ.
یک هفته از اتفاقاتی که برام افتاده بود می گذشت.تو این مدت فرهاد رو ندیده بودم. زنگ هم نزده بودم. ولی پونه زنگ می زد. فکر هم می کرد نمی فهمم فرهاد کنارش ایستاده و مکالمه مون رو گوش می کنه! ولی یک روز صبح که داشتم می رفتم دانشگاه از کوچه که خارج شدم ماشینش رو دیدم. اثری از تصادف روش نبود. کاش می دونستم چقدر خرج انداختم رو دستش.از ماشین پیاده شد و نزدیکم اومد. عینک آفتابیش رو از صورتش برداشت و سلام کرد. جوابش رو دادم.
- حالت خوبه؟
- تا به چی بگی خوب.
نفس عمیقی کشید و با اشاره به پیشونیم گفت:
- سرت چه طوره؟
- سر جاشه فعلا.
سرش رو تکون داد و گفت:
- بشین میرسونمت.
- تاکسی گیرم میاد.
پوفی کشید و گفت:
- رکسان با کی داری لج میکنی؟
- من با کسی لج نمی کنم. اگر تمام این مدت کنارت بودم برای این بود که فکر می کردم برات مهم ام.
- آهان ولی چی باعث شده فکر کنی برای من مهم نیستی؟
نفی عمیقی کشیدم گفتم:
- ببین فرهاد من دیگه نمی تونم به این رابطه ادامه بدم. ما حداقل هفته ای یک بار با هم دعوا داریم. تا حالا سر سیگار تو بود از این به بعد هم لابد سر سهرابه.تازه سیگار رو باز شروع کردی.
- اولا فشار روم بود. داشتم دیوونه می شدم. د آخه تو چه می دونی اعتیاد چیه؟ من تا آخر عمرم حسرت سیگار رو دلمه به خاطر تو تحمل می کنم. اون یک بارم که کشیدم گفتم خیلی عصبی بودم. بعدش هم تو این یک هفته دو سه تا دیگه کشیدم و دوباره گذاشتم کنار. قضیه ی تو و سهراب هم به من هیچ ربطی نداره رکسان.اون قبل از من بوده. حتی قبل از این که منو ببینی تو زندگیت بوده. اگر اون روز عصبی شدم به خاطر این بود که تو ر.وی مهرنوشی که من هیچ وقت حسی بهش نداشتم حساسی و از من می خوای نسبت به مردی که یک روز می خواستی باهاش ازدواج کنی بی تفاوت باشم.تازه ازم پنهانش هم کرده بودی.
- اون مرد آخر این هفته داره ازدواج میکنه. ماه هاست که میونه امون تموم شده. می فهمی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- باشه. من دیگه راجع به اون حرف نمی زنم. تو هم مهرنوش رو تو سرم نزن.
- اگه شوخی های بی نمک تو نبود من هیچ وقت فکرم رو با یاد مهرنوش خسته نمی کنم.
- باشه دیگه از این شوخی های بی نمک هم نمی کنم. آشتی؟
- نه.
- دیگه چرا؟
- فرهاد من فقط...نمی تونم...
نفس عمیقی کشیدم. تو یک لحظه تصمیمم رو گرفتم. باید بهش بگم. بهش می گم که تمام این مدت چه اتفاقی افتاده. دیگه عشق هم برام مهم نیست. من و فرهاد آینده ای نداشتیم. پول هم از یک جایی میرسید.هرچند من کاری که فارس منش خواسته بود رو انجام داده بودم ولی هنوز یک موضوع بود که حل نشده بود.تنفر فرهاد نسبت به پدرش.اما دیگه نبودم. نمی کشیدم. دهن باز کردم تا همه چیز رو لو بدم که گوشیم زنگ خورد.خروس بی محل. جواب دادم.
- بله؟
- خانم مسیحا؟
- بله خودم هستم. بفرمایید.
- سلام. خانم. از کانون ریاضی تماس میگیرم خدمتتون.
هیجان زده گفتم:
- بله بله. بفرمایید.
- خواسم به اطلاعتون برسونم کانون به دلیل مشکلات مالی تعطیل شده خانم.
- یعنی چی؟
- یعنی این که دیگه کلاسی تشکیل نمیشه. کلا جمعش کردند. ظاهرا کسی حاضر نیست مدیریت یک کانون در حال برشکستگی رو به عهده بگیره. حتی دختر خود مرحومه قربانی که دبیر آموزش و پرورش هستند هم قبول نکردند. تصمیم گرفتن کانون رو تعطیل کنند.
دنیا رو سرم آوار شد. مثل کره ی آب شده وا رفتم. با صدایی مرتعش تشکر کرده و گوشی رو قطع کردم.مدام نفس عمیق می کشدم تا بغضم نشکنه. مات شده بودم به رو به روم. چشمم فقط کلاغی رو میدید که رو لبه ی سطل آشغال غول پیکری نشسته بود و کله ی سیاهش رو این ور اون ور می چرخوند. چونه ام می لرزید. شانس بود داشتم؟ فرهاد با کنجکاوی نگاهم می کرد.
- چی شد؟
به آرومی گفتم:
- کارم رو از دست دادم. تعطیل شد.
- خب چرا این طوری وا رفتی. فدای سرت.
با همون حالت انگار که تو یک خلصه فرور فته باشم گفتم:
- دختر رها یک ماه دیگه به دنیا میاد.
- جور میشه غصه نخور. حالا چی داشتی می گفتی؟
اصلا حواسم نبود. حالم بدجور خراب بود. تازه یکم امید پیدا کرده بودم. اه. مثل این که پول در آوردن از راه حلال به ما نیمده. ببین خدا خودت خواستی ها. ولی من نمی ذارم رها رو ببری. پولش رو جور می کنم هر طور شده. حتی اگر شده دزدی کنم جورش می کنم. بچه اش که به دنیا بیاد زمان زیادی نمیگذره که عملش کنند. چه طوری جور کنم آخه؟ تو فکر بودم که دست فرهاد جلو چشم هام تکون خورد.
- کجایی رکسان؟ میگم چی داشتی میگفتی؟
فرهاد! فقط باید رابطه اش رو با پدرش درست می کردم. بعد هم با سی میلیون پول میزدم به چاک. خب من که قراره ولش کنم بذار یک ماه دیگه.
- هیچی. داشتم فکر می کردم می تونم به خودمون یک شانس دوباره بدم.
لبخندی زد و دستم رو گرفت و به سمت ماشین راهنماییم کرد. بغض داشتم ولی همه ی انرژیم رو به کار گرفته بودم تا اشکم سرازیر نشه. هیچ وقت برق شادی چشم هاش رو وقتی اون جمله رو گفتم یادم نمیره. هنوز هم اون صحنه جلوی چشممه. اون لحظه به اندازه ی ثانیه های عمرم از خودم و نامردی دنیا و بی توجهی خدا متنفر بودم. خدایی که مدتی بود به وجودش شک کرده بودم
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم مدام سعی می کردم صحنه های دعوامون رو جلوی چشمم مجسم کنم تا یادم نیاد چقدر عاشقشم. تا انقدر فکر نکنم. تا به مرز جنون نرسم. نمی خواستم. نمی خواستم. نمی خواستم... به کی می گفتم دلم وسط راه کار دستم داده؟ .
نمی دونستم اسمش رو چی بذارم. عذاب وجدان؟ اگر وجدان داشتم که آخر هفته من باید می نشستم سر سفره عقد نه فرزانه.؟ انسانیت؟ اون رو ک
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , عاشقان رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , داستان و رمان های عاشقانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51418

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا