تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل هفتم)



در عرض پنج دقیقه پروش کرد و وقتی گفتم خوبه بی تردید خریدش و رفتیم سراغ کفش! خریدش تقریبا یک پنجم مال من طول کشید! خدایا چی میشد مرد و زن رو برابر می آفریدی قربونت برم؟
اول رفتیم برای من کفش بگیریم. فرهاد به زور مجبورم کرد یک جفت کفش پاشنه دار مشکی بادمجونی رو بخرم. تصور راه رفتن با اون پاشنه های هفت سانتی هم وحشتناک بود. حداقل از من یکی بر نمی اومد. خدا می دونه چقدر فک زدم آخرش بی نتیجه موند.گیر هشت پیچ داده بود ول هم نمی کرد! یعنی خاک بر سر شیرین که از پدرام به خاطر شرکت نکردن در خرید شکایت می کرد! نمی دونست چقدر خوش بخته! آخه مرد ها رو چه به خرید؟
فرهاد خودش کفش نخرید چون من باهاش قهر کردم گفتم عمرا بیام اگر بیام هم نظر نمی دم. اون هم به این نتیجه رسید که کفش هاش مثل کت شلوارش خراب نشده اند و کفش لازم نداره.کلی هم اوقات تلخی شد این وسط. بعد از نیم ساعت هم آشتی کردیم و رفتیم رستوران! یکی از چهار رستوران همون پاساژ رو انتخاب کردیم.رو یک میز دو نفره یک گوشه کنار پنجره نشستیم.اصولا میونه ی خوبی با پنجره داشتم. فرهاد منو رو باز کرد و گفت:
- چی می خوري؟
همون طور که نگاهم رو از پنجره می گرفتم و به او می دوختم گفتم:
- فرق نداره من همه چی دوست دارم.
- پپرونی؟
- عاشقشم.
گارسن رو صدا زد و دو تا پیتزا پپرونی سفارش داد.یکم که گذشت گفت:
- می خوام زندگیم رو کلا از بابا اینا جدا کنم.
آهی کشیدم و گفتم:
- که چی بشه؟
- که یاد بگیرم رو پای خودم بیاستم.
- که بعدش چی بشه؟
با شیطانت نگاهم کرد و گفت:
- لازمه مقدمات یک زندگی رو فراهم کنم.
لبخندی زدم و سرم رو انداختم پایین و مشغول بازی با جعبه دستمال کاغذی شدم.
- بدون جدا شدن از پدرت هم می تونی رو پای خودت بیاستی.
- نمی ذاره. همش کنترلم می کنه. به چشم هام دیگه نمی تونم اعتماد کنم. تنها کسانی که مطمئنم بهش راپورت نمی دن پونه و خانواده اش اند.
- پس اگر جدا بشی باز هم کنترلت می کنه.
- آره ولی حداقل منتش رو سرم نیست. از زنش هم خوشم نمیاد با هم نمیسازیم.
- چرا؟
- از اول رابطه اش با من خوب نبود.
تلخ خندید و با تمسخر ادامه داد:
- احساس می کنه من جاش رو تنگ کردم.
- تو به زنش چی کار داری؟ یک غریبه نباید روابط تو و پدرت رو سرد کنه. رابطه ی پدر و پسری فراتر از این حرف هاست.
آهی کشید و گفت:
- چنین رابطه ای خیلی وقته که بین ما وجود نداره رکسانا.
- به خاطرش احساس کمبود نمی کنی؟
نگاه کنجکاوش بهم می گفت بیشتر توضیح بده..
- منظورم اینه که اون پدرته. تو و اون یک خانواده اید. چرا باید یک غریبه...یک اتفاق شما رو از هم دور کنه. چرا هیچ کدومتون به هم نزدیک نمی شید هیچ کدومتون گذشت ندارید. شاید اگر تو باهاش حرف بزنی شاید اگر تو خواسته هات رو بهش بگی اون هم متقابلا انتظار هاش رو بگه بتونید به یک نتیجه مطلوب برسید تو انقدر در مقابلش گارد نگیر اون هم کم کم استبدادش رو کنار میذاره. تو ازش بپرس اون جواب میده. تو ازش بخواه اون در اختیارت میذاره. تو پسرشی. تنها چیزی که از همسرش براش مونده مگه اون عاشق مادرت نبود؟ مطمئنا عاشق تو هم هست. تو هم اون رو دوست داری. تو فقط یک پدر داری اون هم جز تو بچه ی دیگه نداره پس با وجود چنین روابط عاطفی که جفتتون پنهانش کردید...جفتتون باید یک خلا بزرگ رو تو زندگیتون حس کنید.
سرش رو متفکرانه تکون داد و گفت:
- درست میگی. ولی من واقعا خسته شدم انقدر که خواسته هام رو بهش گفتم.
- چه طوری گفتی؟ با داد و قال. با چه لحنی؟ طلبکارانه؟ شده غیر از مشکلات و داد و قال راجع به چیز دیگه ای با هم حرف بزنید؟ تو می دونی اون چی دوست داره؟ اون می دونه تو از زندگی چی می خوای؟ اصلا اندازه یک غریبه همدیگه رو میشناسید؟ شده حتی برای یک بار اون رو به عنوان پدرت نگاه کنی نه کسی که تو رو دعوا می کنه یا برات تصمیم میگیره یا کنترلت می کنه و سرت منت میذاره؟ اگر می خوای اون برات پدری کنه...تو هم پسرش باش.
چشم هاش رو با درد بست و گفت:
- تو نمی تونی تصور کنی اون چه رفتاری با من داشت.
- قبول دارم. اون اشتباه کرد. اون یک مرد داغ دیده بود که اشتباه کرد ولی الان شما هر دوتون دارید این اشتباه رو کش میدید. بعضی وقت ها گذشت لازمه.
چشم هاش رو باز کرد. چشم هاش برق می زدند. فقط من که تو اون فاصله ازش نشسته بودم می تونستم بفهمم که برق اشکه. سعی کردم لبخند بزنم. دوست نداشتم ناراحت ببینمش. آروم گفت:
- این جمله ی آخرت شعار مادرم بود.
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- پس به خاطر مادرت بهش عمل کن.
آهی کشید و دیگه چیزی نگفت تا غذامون رو آوردند. حس می کردم تو خودشه. سعی کردم یک جورایی از اون حال خارجش کنم.
- میگم پنج شنبه میای دنبالم؟
سرش رو بلند کرد و گفت:
- اگه نیام پس با چی می خوای بیای؟
لبم رو گاز گرفتم سوال مسخره ای بود. مسخره ترین سوال ممکن. در صدد ماست مالی برآمدم:
- منظورم اینه که ساعت چند؟
- هشت خوبه؟
لبخندی زدم و گفتم:
- آره. هشت عالیه.
- شیرین میاد؟
دستی به چتری های فرق کجم کشیدم و گفتم:
- نمی دونم...باهاش صحبت نکردم. فکر کنم میاد اون از نون شبش بزنه مهمونیش رو میره.
اخمی کرد و گفت:
- قهرید هنوز؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم.
-چرا؟
- چه می دونم اون دفعه بهش پریدم اینم به دل گرفته.
- می دونم منظورم اینه که چرا آشتی نمی کنید؟.
شونه بالا انداختم. با این که تنها علتش این بود که نمی خواستم شیرین رو بیش از این وارد مسائل خصوصیم کنم گفتم:
- یکم زمان می خواد. برای جفتمون پیش قدم شدن سخته.
پوزخند معنی داری زد که معنیش رو فهمیدم. ابرو هام رو بالا دادم و در حالی که با چنگالم بازی می کردم گفتم:
- ما همش یک هفته است که قهریم...
سری تکون داد و مشغول خوردن ادامه ی پیتزاش شد و من خیره به پنج قاچ باقیمانده در ظرفم به این فکر می کردم که چه طوری با هفت سانت پاشنه راه برم؟!

دستم رو از قفسه جدا کردم و نفس عمیقی کشدم. با احتیاط یک قدم برداشتم. به خیر گذشت. یک قدم دیگه. باز هم سالم موندم. قدم سوم...هنوز پام به زمین نرسیده تعادلم بهم خورد و افتادم. یک لحظه چشم هام سیاهی رفت. از بالا تا پایین کمرم تیر می کشید. چند تا فحش آبدار نثار اون هفت سانت پاشنه کردم و سر جام نشستم. کفش هم رو در آوردم و نگاهشون کردم. الحق خیلی خوش گل بودند. مرده شورش رو ببرند. تحفه ی خوش سلیقه. فکر پای من رو نکرده که تا حالا پاشنه بلند به خودش ندیده. از جام بلند شدم. این طوری نمی شد. یک درصد فکر کن من تو عروسی سهراب در کمال آبرو ریزی بیفتم زمین. عمرا. چه طوری می خواستم برقصم با این کفش ها. اصلا من خیلی وقته عروسی نرفتم چه جوری باید باشم؟ کلافه جلوی آینه ایستادم. موهام بدجور درهم و برهم بود. نگاهم به ابرو هام افتاد. از اول عید دستشون نزده بودم. یکم خم شدم جلو. وایی. قیافه ام داغون بود این همه مو رو صورتم بود من متوجه نشده بودم؟ حالا این ها بخوره تو سرم من با این پاشنه میخی ها چه طوری برقصم؟ نزدیک بود بزنم زیر گریه. کاش شیرین بود ازش کمک می گرفتم. اه مرده شورت رو ببرند الان وقت قهر کردن بود؟ دیگه غیر شیرین از کی می شه کمک گرفت خب؟ یکهو یادم اومد. مثل این کارتون ها حس کردم یک لامپ بالای سرم روشن شد. به سمت گوشیم یورش بردم و شماره ی پونه رو گرفتم.چند لحظه بعد صدای ناز خودش تو گوشی پیچید الحق صداش خیلی ناز و دخترونه بود.
- بله بفرمایید؟
- سلام پونه جون رکسانا ام.
- به به رکسانا خانم. چه عجب یادی از ما کردی. خوبی؟
- مرسی. ممنون. شما خوبی؟
- من هم خوبم مرسی. چه خبر؟
- راستش یک کمکی ازت می خواستم.
- طوری شده؟
- طوری که نه فقط فردا قراره با فرهاد بریم عروسی یکی از بچه ها.
- واقعا؟ چه خوب. خب؟
- خب من می دونی...
یکم من و من کردم. چی بگم بهش؟ باید رک و راست می گفتم دیگه پونه که غریبه نبود. واقعا نبود؟ دل رو زدم به دریا و راست رفتم سر اصل مطلب.
- تا حالا تو چنین جشنی نبودم. آخرین بار که رفتیم عروسی چهارده پونزده سالم بود. با این عروسی هم فرق می کرد هتل بود. خب می خواستم. می خواستم...
پونه وسط حرفم زد زیر خنده و گفت:
- ای بابا این که اینقدر من و من نداره. کجا می تونم ببینمت؟
نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- هر جا. فرق نداره برا من.
- خب پس... بیا خونه ما.
- چی؟ نه...مزاحم نمی شم.
- مزاحم چیه بابا ؟ اتفاقا مامانم هم خیلی دلش می خواد ببنتت.
- من رو ببینه؟
- آره. نگران نباش. مامانم از مخالف های سرسخت عمو فریبرزه!
و خودش زد زیر خنده و با همون خنده ی نمکیش ادامه داد:
- وقتی بهش گفتم فرهاد یکی رو دوست داره خیلی خوش حال شد. بیا این جا ناهار پیش ما باش.
همون طور که با پوست کنده شده ی کنار ناخنم ور می رفتم گفتم:
- ناهار نه. ممنون. فکر نمی کنم برسم. بعد از ظهر سر می زنم بهتون. فقط آدرس رو اگه میشه بده.
- باشه. یاد داشت کن...
آدرس رو یاداشت کردم یکی از محله های هایکلاس تهران بود.
- راستی رکسان لباست رو هم بیار می خوام ببینمش. فرهاد دیشب اینجا بود گفت رفتید لباس خریدید.
- باشه. میارم. کاری نداری؟
- نه خداحافظ.
×××
ظهر نخوابیدم تا برای بعد از ظهر خواب نمونم و بدقول نشم.راس ساعت پنج مثل یک دختر خوب و آن تایم وسایلم رو جمع کردم و با یک آژانس به خونه پونه اینا رفتم. وقتی پیاده شدم فکر کردم اشتباه اومدم. خونه ای که جلوم بود خونه نبود. قصر بود. داخلش چی بود خدا می دونست. رفتم جلو و با تردید زنگ زدم. در باز شد. با قدم های سست و فاقد اعتماد به نفس وارد شدم. با یک باغ به جای حیاط مواجه شدم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:«خودت رو نباز دختر» و با قدم های نسبتا محکم تر وارد شدم. ده قدمی که رفتم نوک ساختمان سفید و شیک وسط باغ پیدا شد.کمی جلوتر هم کل نمای شیکش که واقعا زیر نور آفتاب می درخشید. در اشرافی و بزرگ چوبی خونه باز شد و پونه با شلوار جین و تاپ صورتی بیرون اومد. به سمتم دوید و با خنده در آغوشم گرفت.
- سلام. خوش اومدی.
- سلام. ممنون. چه باغ خوش گلی دارید.
- مرسی. بیا داخل.
پشت سر پونه وارد کاخ تجملیشون شدم.قدم هام سست و آروم شده بود. به خودم لعنت فرستدم با چه چیز های ساده ای دست و پام رو گم می کردم.ساده؟ زیارت بزرگترین خونه ای که در عمرم دیدم شاید خیلی هم موضوع کوچیکی نبود. واقعا نمی تونستم بهش به چشم خونه نگاه کنم. آدم حس می کرد وارد یک موزه شده و نباید به مجسمه های قیمتیش دست بزنه یا اگر زیادی به تابلفرش های بزرگش نگاه کنی امکان داره رنگشون بپره! احساس راحتی یک خونه رو به آدم القا نمی کرد. پونه همون طور که به سمت راه پله می رفت گفت:
- مامانم نیست. رفته خونه خاله ام. این دو تا هیچ وقت همدیگه رو ول نمی کنند. بیا اتاقم بالاست.
و از رو پله های مرمر سفید خونه یا بهتر بگم کاخ داد زد:
- مرضی خانم؟
چند لحظه بعد زن میانسال لاغر اندامی با پیرهن بلند و روسری از آشپزخونه خارج شد.
- جانم خانم؟
- مهمون دارم. تو اتاقم هستیم.
- چشم خانم.
پونه سری براش تکون داد و با دست به من تعارف کرد که جلوتر برم. لبخند کم جونی زدم و پله ها رو بالا رفتم. پیش خودم فکر کردم مدرکم رو که گرفتم شاید بتونم یکی از این خونه ها بسازم.بسازم! مگر حتی خواب نقشه کشی چنین خونه ای رو میدیدم. پله ها رو که رد کردیم به یک سالن بزرگ صدفی رنگ رسیدیم. شکل دو تا دایره ی متحدالمرکز بود. دایره ی داخلی تو خالی بود و دور تا دورش با نرده های سنگی سفید محصور شده بود.و اگر نزدیک نرده ها می رفتی سالن پایین رو میدید. در اتاق ها هم دور تا دور دایره ی بزرگ تر و خارجی قرار داشتند. اونقدر محو اطراف بودم که نفهمیدم اتاق پونه دقیقا چندمین اتاقه ولی وسط های سالن یکی از حدود ده تا در دو سالن رو باز کرد و تعارف کرد داخل بشم. اتاقش برخلاف کل خونه ساده و شیک بود ولی مشخص بود پول زیادی خرج ساختن و دکورش شده. اتاقش نارنجی و کرم بود بعضی جا ها هم رگه های گلبهی دیده می شد.یک گوشه هایی قرمز به کار برده شده بود که تنها نقاط شاد و پررنگ اتاق محسوب می شدند. فکر کردم پونه با پوست سفید و رنگ پریده اش و گون های گلبهی با اتاقش سته! وسایلم رو یک گوشه گذاشتم و گفتم:
- اتاقت خیلی نازه.
لبخندی زد و گفت:
- مرسی.
- سلیقه خودته؟
- یکمی هم از دختر عموم کمک گرفتم دکوراتوره.
- خیلی شیکه.
پونه لبه ی تخت نشست و گفت:
- خب...چه کمکی از من ساخته است؟
لبام رو با زبونم تر کردم و دست هام رو به کمرم زدم و گفتم:
- راستش...
چرخیدم و سراغ وسایلم رفتم. کفش های آبرو بر لعنتی ام رو در آوردم و گرفتمشون تو هوا و گفتم:
- مشکلم یک همچین چیزیه...
××××
- صاف تر. صاف تر. راست بیاست دیگه.
- بابا از این راست تر؟
- آره. راست. آها.
نفسم داشت بند می اومد انقدر راست ایستاده بودم.
- شونه هات رو یکم بده عقب. سر بالا. سینه جلو.
- پونه نمی خوام رژه برم که.
- نه باید راست بیاستی.
- وااای.
- وای و آی نکن وقتی از من کمک می خوای باید از تمامی امور اطاعت کنی.
- چشم علیا حضرت. دیگه؟
- خب. این از ایستادنت. بیا کفش هات رو بپوش ببینم راه رفتنت چه جوریه.
بعد از چند دقیقه یک نفس راحت کشیدم و کفش هام رو پوشیدم.ده دقیقه بود فقط داشت روش های ایستادن در موقعیت های مختلف رو یادم می داد. یاد کلاس های آموزشی سیندرلا افتادم. پونه نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
- چه دراز شدی یکهو.
- تازه شدم تا شونه فرهاد.
خندید و رفت ده قدم دور تر از من ایستاد.
- خب حالا بیا جلو ببینم چه جوری میای.
نفس عمیقی کشیدم و برای آبرو ریزی آماده شدم. یک قدم. دو قدم....طبق معمول سر قدم سوم سکندری خوردم.برای این که پرت نشم نشستم رو زمین. پونه پقی زد زیر خنده. با نا امیدی آمیخته به خجالت مثل یک بچه همون طوری رو زمین نشسته بودم و نگاهش می کردم. به سمتم اومد و کمکم کرد بیاستم بعد هم گفت:
- خب حالا راست بیاست بعد هم آروم تر بیا قدم هات رو هم محکم بذار قدمت شل باشه میفتی.
یک لحظه مکث کردم و بعد همون طور که گفته بود قدم برداشتم.
- آفرین. خوبه. فقط...
رفت سمت کتابخونه اش و یک کتاب نسبتا سنگین برداشت و به سمتم اومد و گذاشتش رو سرم.
- این چه کاریه؟
- یاد بگیر صاف راه بری خیلی شونه هات افتاده اند.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صاف و محکم راه برم. فکر کنم نیم ساعت تمرین کردم تا تونستم رضایت پونه و جلب کنم. وقتی خوب تونستم راه برم لباسم رو هم پوشیدم. حالا یک مرحله سخت دیگه داشتم. فکر کنم کلا یک ساعت وقت گرفت تا پونه موفق شد راه رفتن رو یاد من بده! مدام دامنم زیر پام گیر می کرد پونه یادم اومد جه طوری حرکت لباسم رو با دامنم تنظیم کنم. واقعا برام سوال بود جه طوری مردم بدون آموزش با کفش پونزده سانتی خیلی راحت تو مرکز خرید قدم می زنند!؟ به قول شیرین این هم یکی دیگه از استعداد های زنونه بود که من ازش بی بهره بودم. یادش بخی بابام خدابیامرز همش می گفت رکسان باید پسر می شد.
بعد از یک ساعت پونه رضایت داد کفش هام رو در بیارم و لباسم رو عوض کنم. خسته از یک تمرین طاقت فرسا روی زمین ولو شدم و تکیه ام رو به تخت سلطنتی اش دادم. با خنده رو کاناپه ی رو به روم لم داد و گفت:
- خسته نباشی. کوه نکندی که این طوری وا رفتی.
- جون پونه از کوه کندن هم سخت تر بود.
- تازه اصل کاری مونده.
وحشت زده نگاهش کردم و گفتم:
- جان؟ چی مونده دیگه.
از جاش بلند شد و رو به روم ایستاد.
- تو رقص بلدی؟
- چی چی؟
- رقص. رقص دو نفره؟
عمرا تا اون روز دو نفره نرقصیده بودم. ولی واقعا توان یادگرفتنش رو در خودم نمی دیدم. پیش خودم گفتم بی خیال میرم اونجا نمی رقصم. جهت بی خیال شدن پونه گفتم:
- آره یک چیزایی بلدم.
- پاشو ببینم چه طوری می رقصی.
- بلدم دیگه. بیخیال.
- نه باید ببینم.
یک نفس عمیق کشیدم تا به اعصابم مسلط باشم و سرش داد نزنم. در نهایت بیچارگی گفتم:
- پاشم با کی برقصم؟
- من.
- نه نمیشه تو هم قد منی نمی تونم راحت برقصم.
خلاصه به هر چون کندنی بود راضیش کردم. اون هم انقدر ازش چونه گرفتم بیخیال شد و به مرضی خانم گفت برامون شربت بیاره
خلاصه به هر چون کندنی بود راضیش کردم. اون هم انقدر ازش چونه گرفتم بیخیال شد و به مرضی خانم گفت برامون شربت بیاره. مثل قحطی زده ها از فرط تشنگی تقریبا به لیوان شربت حمله کردم. پونه خندید و گفت:
- انقدر تشنه ات بود؟
لیوان شربت رو که یک نفس سرکشیده بودم داخل شینی گذاشتم و گفتم:
- آخ...خیلی.
رو زمین نشستم و تکیه ام رو دادم به تخت پونه. اون هم چهارزانو جلوم نشست. همون طور که شربتش رو مزه مزه می کرد و چشمش بین خطوط پارکت در کند و کاو بود گفت:
- رکسان؟ تنهایی سخت نیست؟
ابرو هام رو دادم بالا و با تعجب نگاهش کردم. سوالش خیلی بی موقع و یکهویی و بی مقدمه بود. سرش رو بالا آورد و وقتی دید اون طوری نگاهش می کنم لبخندی زد و همون طور که موهاش رو میداد پشت گوشش گفت:
- ببخشید نباید می پرسیدم.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- نه نه مسئله ای نیست. فقط...چی شد که پرسیدی؟
- منظورم اینه که من...با این که این همه دور و برم شلوغه. این همه هوام رو دارند این همه امکانات دارم باز هم خیلی اوقات اذیت میشم. احساس کمبود می کنم. نمی تونم تصور کنم یک نفری زندگی کردن چیه...منظورم اینه که. برای یک آدم تنها. بهتر بگم یک دختر تنها...میدونی که خیلی مشکل ها پیش میاد... ببخشید ناراحتت کردم با این سوالم....
لبخندی زدم و گفتم:
- یک چیزی که زندگی به من یاد داد این بود که از واقعیت ها ناراحت نشو.
نفس عمیقی کشیدم و مون طور که لیوارن خالی رو با سر انگشت تو سینی می چرخوندم ادامه دادم:
- حتما آسون نیست ولی...خصوصیت آدم اینه که به همه چیز عادت می کنه. خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کنی می تونی عادت کنی. اولش سخت بود. تو ده سالگی یتیم شدن...واقعا سخت بود ولی من ده ساله یاد گرفتم بدون پدر و مادرم زندگی کنم. عموم بود ولی پدر و مادرم که نمی شد. دو سال پیش هم اون رفت. حالا هم...دارم به تنهایی عادت می کنم. سخته.خیلی سخته وقتی تو خیابون یکی اذیتت می کنه می دونی که پشتت به هیچ جا گرم نیست.وقتی مریض میشی کسی نیست که برات سوپ درست کنه. شب ها که با کابوس از خواب میپری هیچ شونه ای نیست که سرت رو بذاری روش. اگر کسی چپ نگات کرد نمی تونی بهش بگی دفعه بعد با بابام طرفی. وقتی خسته و کوفته می رسی خونه هیچ کس نیست یک لیوان آب دستت بده. هیچ کس نیست که اگر دیر کردی نگرانت بشه. هیچ کس نیست. خودتی و خودت و خودت و تنهایی هات. کابوس هات. خستگی هات...می دونی که هیچ کس نیست که اگر یک بلایی سرت اومد...
بغض نذاشت حرفم رو تموم کنم. همه مدتی که تو خیابون راه می رفتم این حس تو ضمیر ناخوداگاهم فعال بود. یک ترس که از ده سالگی با من بود.و حالا با رفتن رها شدت پیدا کرده بود. یک ترس دو بخشی. شاید سه بخشی. یک پیشوند. یک کلمه. یک پسوند...بی پناهی...
پونه با تاسف سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد. از رو پا تختی اش یک بسته دستمال کاغذی برداشت و به سمتم گرفت. با تشکر یک برگ برداشتم و اشک هام رو که هنوز رو گونه ام نرسیده بود پاک کردم.دستمالش طرح دار بود. طحرش هم خیلی قشنگ بود. خیلی دلم می خواست برا خونه بخرم ولی به خاطر صرفه جویی همون ساده اش رو هم که می خریدم دلم نمی اومد بی خودی مصرفش کنم.
پونه کنارم نشست و دستم رو گرفت.
- واقعا متاسفم ناراحتت کردم.
دلم نمی خواست کسی برام متاسف باشه. من با همه ی تنهایی هام یک آدم بودم که رو پای خودش بود چرا کسی باید برام تاسف بخوره؟ از این مسئله نفرت داشتم ولی عادت مردم این بود برای کسی که چیز هایی که اون ها داشتند رو نداشت تاسف می خوردند و فکر نمی کردند اون فرد چه چیز های دیگه ای داره...
اون روز تا حدود ساعت 8 پیش پونه موندم. ساعت 8 هم با کلی گله و تعارف و این که مامانم ناراحت میشه شام نمی مونی برام آژانس گرفت و رفتم خونه.دم در که داشت بدرقه ام می کرد گفت:
- راستی رکسان این مهمونیتون رو که رفتید یک برنامه بذارید با پژمان و من بریم بیرون. پژمان هم خیلی کنجکاو بود ببینتت. خوش میگذره.
لبخندی زدم و گفتم:
- حتما. به فرهاد میگم یک وقتی براش بذاره. راستی مگه داداشت با شما ها زندگی نمی کنه؟
پوفی کشید و گفت:
- به نحوی نه...هیچ وقت خونه نیست همش خونه این رفیق مفیق هاش پلاسه.
خندیدم و گفتم:
- کاری نداری؟
پونه لبخندی زد و گفت:
- نه عزیزم برو به سلامت.
- خداحافظ.
و سوار آژانس شدم و رفتم خونه.تو کل مدتی که تو راه بودم داشتم به پیشنهاد پونه فکر می کردم واقعا خوش می گذشت اگر چهارتایی می رفتیم بیرون. راستی پژمان چه شکلی می تونست باشه؟کجا می رفتیم خوب بود؟ اگر مثل پونه باشه که خیلی خوبه. واقعا پونه رو دوست داشتم. با این که دو سه سال ازم بزرگتر بود ولی اصلا این تفاوت سنی رو حس نمی کردم. بس که شیرین و خونگرم بود. انقدر به این جور چیز ها فکر کردم که نفهمیدم چند ساعت طول کشید تا رسیدیم خونه. پشت در با بدبختی و دست پر سعی داشتم کلیدم رو از کیفم بیرون بکشم که صدای کسی رو از پشت سرم شنیدم
- خانم مسیحا؟
برگشتم و به صورت غریبه ای در تاریک و روشن کوچه نگاه کردم.
- خودم هستم.
- یک بسته دارید. از طرف اقای فرهاد فارس منش.
بسته های کفش و لباسم رو زمین گذاشتم و بسته رو که نسبتا بزرگ هم بود از غریبه تحویل گرفتم. کاغذی جلوم آورد که امضا کردم بعد هم سوار موتورش شد و از کوچه خارج شد. بسته رو کنار بقیه وسایلم گذاشتم. کلیدم رو در آوردم و در رو باز کردم. بعد هم با بدبختی وسایلم رو برداشتم و از پله ها رفتم بالا. جونم در اومد تا به خونه رسیدم از طرفی داشتم می مردم از فضولی تا ببینم داخل بسته چیه.خودم رو با نهایت سرعت به اتاقم رسوندم بسته ی صدفی رنگ که دورش یک روبان سفید پیچیده شده بود رو روی تخت گذاشتم و بازی کردم. برای یک لحظه خشک شدم. فرهاد اینقدر تیز بود و من نمی دونستم!؟ دستم رو جلو بردم و شئ سفید رنگ بافتنی رو بیرون آوردم. خودش بود. یک شنل سفید رنگ با بافت ظریف، و یک سنجاق سینه ی قشنگ دایره شکل در قسمت جلوش که دو طرف اون رو به هم متصل می کرد و جلوش رو بسته نگه می داشت. اون شب که رفته بودیم برای خرید پشت یکی از ویترین ها دیده بودمش و خیلی خوشم اومده بود ولی چشمم که به قیمتش خورده بود بی خیالش شده بودم. فرهاد چه طوری فهمیده بود؟ با صدای زنگ تلفن به خودم اومدم. شنل رو مثل یک شئ گران بها با احتیاط سر جاش گذاشتم. بعد هم از اتاق خارج شدم و تلفن رو جواب دادم می دونستم کیه.
- الو سلام.
- سلام...سفارش ما رسید؟
با لحنی که سعی داشتم عصبی نشونش بدم گفتم:
- بله. همین یک دقیقه پیش هم تشریفش رو از پنجره برد بیرون.
زد زیر خنده و گفت:
- تو خودت رو یک دکتر نشون بده. سادیسم دار
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , عاشقان رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , داستان و رمان های عاشقانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51414

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا