تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل هشتم)



فرهاد هنوز تو ماشینش نشسته بود. یکم که گذشت دنده عقب اومد و شیشه اش رو پایین داد گفت:
- سوارشو.
بدون این که نگاهش کنم گفتم:
- شیشه رو بده بالا کولر روشنه.
- رکسان اذیت نکن سوار شو.
با پوزخند نگاهش کردم و گفتم:
- من اذیت نکنم؟
چشم هاش رو آروم بست و گفت:
- بیا بشین صحبت کنیم.
- خودت پیاده ام کردی.
- رکسانا خواهش می کنم حالم خوب نیست.
نفسم رو فوت کردم. معلومه. نمی گفت هم می فهمیدم. آدم نرمال که سر ÷نج دقیقه دیر کردن این طوری دعوا راه نمی اندازه. مثل این که قرار نبود اون شب تاکسی گیر ما بیاد. ماشین رو دور زدم و در جلو رو باز کردم وسوار شدم. فرهاد هم شیشه اش رو داد بالا و بی حرف راه افتاد.راستش یکم می ترسیدم ازش ولی بالاخره که چی؟ حالا که باید تا آخرشب اخلاق گندش رو تحمل کنم بذار حداقل دلیلش رو بدونم.
- می شنوم.
- چی رو؟
- همون دلیلی رو که به خاطرش داری شبم رو خراب می کنی.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- معذرت می خوام.
- و عذرت چیه؟
- با فریبرز دعوام شده.
- منظورت پدرته؟
- اون شایسته ی این اسم نیست.
- خب حالا چی شده؟
- زنش حامله است.
با تعجب نگاهش کردم. قرمز شده بود. با این حالت شهر بازی اومدنت چی بود آخه؟ سعی کردم طوری جلوه بدم که این قضیه چندان اهمیت نداره که اون بخواد به خاطرش انقدر عصبی باشه. خودم هم می دونستم چقدر کارم احمقانه است ولی مغزم هیچ فرمان دیگه ای صادر نمی کرد.
- خب؟ مشکلش چیه؟
- مشکلش چیه؟ رکسانا مشکلش چیه؟ بابای من چهل و هشت سالشه. بچه می خواد چی کار؟
- می خوان نگهش دارند؟
- بابام نمی خواد ولی از پس زنش برنمیاد. نباید هم بیاد مگه زنش مغز خر خورده باشه که اون بچه رو بندازه... بدجور چشمش دنبال پول ماست. از اول هم به خاطر اون زنش شد وگرنه کدوم دختر بیست پنج ساله ای زن یک مرد زن مرده ی چهل ساله میشه؟ هرچند این زن بیوه بود. ولی باز هم. شونزده هفده سال اختلاف سنی داشند. با نقشه وارد زندگیش شد. با نفشه زنش شد با نقشه کلی ملک و املاک به نام خودش کرد الا هم با نقشه داره بچه دار میشه که بچه اش ارث ببره.
با حرص همه ی این جمله ها رو ادا می کرد یکی محکم زد رو فرمون. و داد زد:
- لعنتی.
بعد نفس نفس زنان ادامه داد:
- حق مادر من این نبود حقش نبود چنین کسی بیاد جاش رو بگیره. زنیکه هرزه باورت نمیشه اگر بهت بگم به دوست های من نخ میداد وقتی میومدند خونه مون من هم که فهمیدم دیگه کسی رو نبردم. حق مادر من این نبود.
انگار داشت با خودش حرف می زد حالش خوب نبود.
- فرهاد...
- حقش نبود.
- فرهاد تو روخدا الان سکته می کنی.
سرش رو تکون داد انگار اصلا حرف های من رو نمی شنید. همون موقع یک پژو پیچید جلومون. جیغم رفت هوا.
- فرهاد....
محکم زد رو ترمز.من هم که ا زوقتی دوباره سوار شده بودم کمربند نبسته بودم پرت شدم جلو و سرم محکم خورد به شیشه. صدای بوق ماشین های عقب و جلومون بلند شد.سرم به شدت درد می کرد. حس می کردم که ماشین داره حرکت می کنه صدای فرهاد رو هم میشنیدم.
- رکسان؟ رکسانا خوبی؟
صداش رو میشنیدم ولی سرم خیلی درد می کرد. احساس کردم ماشین یک لحظه ایستاد. دست های فرهاد رو شونه ام قرار گرفت و کشیدم عقب. تکیه ام رو به صندلی داد. سر انگشتش رو روی پیشونیم که احتمالا به زودی ورم می کرد می کشید و اسمم رو با نگرانی صدا می زد. پیش خودم فکر کردم همیشه صداش انقدر قشنگه یا فقط وقتی نگران میشه تن صداش انقدر آروم و دوست داشتنی میشه؟ آروم چشم هام رو باز کردم و صورت مهربونش رو دیدم که بدون هیچ اثری از عصبانیت چند لحظه پیش بهم زل زده.سرم خیلی درد می کرد. می دونستم مقصره ولی نمی دونم چرا اصلا دلم نمی خواست کله اش رو بکنم. از دستش هم دلخور نبودم. مطمئنا هر وقت دیگه ای بود تا یک هفته باهم قهر می کردیم ولی اون شب فرهاد...فرهاد همیشگی نبود. آروم یک لبخند بهش زدم و گفتم:
- خوبم.
- مطمئنی؟
- آره.
- الان میرم بیمارستان.
بازوش رو گرفتم و گفتم:
- نه نمیخواد بابا. بریم پونه اینا منتظر اند.
- ضربه خورده سرت.
- چیزی نیست الان نه سرگیجه دارم و نه درد اونطوری بریم خوب میشم.
- رکسان الان بریم شهر بازی میمیری.
با مشت به بازوش زدم.
- دور از جونم....راه بیفت دیگه تو ذوقم که زدی حالا ببرم.
با ندامت نگاهم کرد و گفت:
- ببخشید.
- به یک شرط می بخشم.
- چی؟
- دو تا پشمک برام میگیری خودت هم هیچی نمیگیری میشینی خوردن من رو نگاه می کنی.
برای اولین بار تو اون ساعت لبخند زد و پیشوینم رو بوسید. با این که دردم گرفت چیزی نگفتم فرهاد هم ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم

راس ساعت هفت به شهر بازی رسیدیم فرهاد به پژمان زنگ زد. اون ها هم رسیده بودند. دم رنجر قرار گذاشتیم. وقتی رسیدیم. پونه رو دیدم که کنار یک پسر جوون و قد بلند کنار کیوسک بلیط فروشی ایستاده بود و می گفت و می خندید. بهشون نزدیک شدیم و سلام کردیم. فرهاد هنوز هم گرفته بود. پونه دستم رو گرفت و رو به پژمان گفت:
- این هم از رکسانای قصه ی ما هی فرهاد بدبخت رو سین جیم می کردی که رکسان کیه رکسان کیه.
پژمان لبخندی زد و باهام دست داد گفت:
- خوش بختم رکسانا خانم.
- همچنین.
پژمان بی اندازه به پونه شبیه بود چشم های طوسی پررنگ که به مشکی می زد. موهای لخت قهوه ای خیلی تیره. قدش بلند بود ولی نه به اندازه فرهاد. هنوز اندر حوالات معرفی و خوش و بش به سر می بردیم که پونه شروع کرد پیشنهاد ها قشنگ قشنگ دادن.
- بریم رنجر سوار شیم!
پژمان- رنجر چیه؟ همه دل و روده آدم میاد تو دهنش...
پونه- خیلی باحاله که...
فرهاد- نه پونه. راست میگه پژمان. مگر آدم ماژوخیسم داشته باشه این همه وسیله تو هم گیر دادی ها.
پونه که با دو رای منفی مواجه شده بود مثل بچه ها با التماس به من نگاه کرد. نمی خواستم جلو پسر ها ضایعش کنم برا همین با لبخند گفتم:
- این بی ذوق ها رو ول کن عزیزم خودم باهات میام.
پونه با ذوق خندید فرهاد بازوم رو گرفت و زیر گوشم آروم گفت:
- تو رنجر سوار شی قطعا میمیری.
- دور از جونم تو نگران نباش.
- قرار بود بیایم یک بطری یخ بگیرم بذاری رو پیشونیت بیا بریم پژمان خودش قا نعش می کنه.
- یک درصد فکر کن من بطری یخ بذارم رو پیشونیم بین مردم راه برم!
پونه- چی پچ پچ می کنید شما دو تا؟
- هیچی بیا بریم بلیط بگیریم.
فرهاد- رکسانا؟
پونه با خنده آروم دم گوشم گفت: چیه اقاتون اجازه نمیدند؟
فکر نمی کردم گوش های فرهاد تیز باشه ولی بود!
فرهاد- حالش بد میشه این خودش حالیش نیست.
پونه لبش رو گاز گرفت من هم زیر لب گفتم:
- دختر عمه ات حالیش نیست.
خودش رو به نشنیدن که همون کوچه علی چپ خودمون باشه زد و با چشم و ابرو به پونه اشاره کرد که بی خیال بشه قبل از این که پونه بتونه عکس العمل نشون بده دستش رو گرفتم و بردمش سمت کیوسک و خم شدم و گفتم:
- دو تا رنجر...
بلیط ها رو جلوم گذاشت و حساب کردم. یکیش رو هم دادم دست پونه.
- اِ؟ رکسانا تو چرا؟
چشمکی زدم و گفتم:
- خیلی وقته رنجر سوار نشدم.
فرهاد در حالی که دود از کله اش بلند می شد به سمتمون اومد و بلیط من رو از دستم کشید و گفت:
- تو سوار این نمیشی.
با اخم به پونه و پژمان اشاره کردم و آروم گفتم:
- من بخوام بمیرم کی رو باید ببینم؟
نفسش رو با عصبانیت فوت کرد بیرون و به پونه گفت:
- بریم یک چیز دیگه سوار شین بلیط ها رو من پس میدم.
- من خریدم تو نمی تونی پس بدی.
- با من لج نکن رکسانا هنوز مطمئن نیستم که ضربه ای که به سرت خورده بی خطر باشه بیمارستان که نمیای حداقل الان حرف گوش کن.
- من خودم قدرت تصمیم گیری برای خودم رو دارم بچه هم نیستم. حالم خوبه.
فرهاد با عصبانیت نگاهم کرد.از اون دسته آدم هایی بود که به ندرت عصبی می شد ولی وقتی عصبی میشد واقعا ترسناک می شد. اون روز هم که از اولش حالش خوش نبود حالا من هم داشتم پا رو دمش می ذاشتم. . فرهاد که هیچی کلا در عمرم هیچ آدمی رو انقدر عصبی ندیده بودم با این که ازش یکم ترسیده بودم ولی باز سعی می کردم نشون بدم نظرش برام اهمیت نداره.فکر کن من سرتق جلو پسرجماعت موش بشم! عمرا. بابام هم همیشه سر این قضیه نگران بود می گفت تو رو سر یک هفته پست میارن! آروم بهش گفتم:
- گناه داره پونه.
همون طور که نگاه ترسناکش رو من بود خطاب به پونه گفت:
- خودم باهات میام.
آخی چه داداش فداکاری...خوش به حال بچه ی زن باباش. پونه بیچاره حرفی نزد فقط ما رو با عذاب وجدان نگاه می کرد. ترجیح دادم حرف دیگه نزنم که شهربازی کوفتمون نشه با این اخلاق قشنگ فرهاد. پونه و فرهاد به سمت رنجررفتند من هم یک گوشه همراه پژمان نشستم و به اون وسیله ی غول پیکر مخصوص افراد مبتلا به ماژوخیسم خفیف نگاه کردم.

یک گوشه همراه پژمان نشستم و به اون وسیله ی غول پیکر مخصوص افراد مبتلا به ماژوخیسم خفیف نگاه کردم. چند دقیقه بعد چراغ های رنگی و بزرگش همه روشن شدند و با صدای بیغ گوش خراشی شروع به تاب خوردن کرد. هر لحظه به سرعتش اضافه می شد و بیشتر بالا می رفت از همون موقع صدای جیغ و داد مردم هوا بود چه برسه به وقتی کاملا برگرده.صدای جیغ های ریز پونه رو می تونستم تشخیص بدم. بیچاره گوش های فرهاد. رنجر یک بار دیگه رفت بالا اونقدر بالا که گفتم الان برمیگرده ولی دوباره برگشت پایین. صدای جیغ ها هر لحظه بیشتر می شد. اه مرده شورت رو نبرند فرهاد نذاشتی من سوار بشم. این هم شده آقا بالا سر من...لحظاتی بعد رنجر یک چرخش سیصد و شصت کامل زد. صدای فحش هایی که فرهاد تو دلش بهم می داد رو میشنیدم...خودش هم رفته بود جزء ماژوخسیمی ها...به این فکرم خندیدم که باعث شد توجه پژمان جلب بشه.
- بگید من هم بخندم.
با همون خنده گفتم:
- فکر کنم فرهاد داره هرچی فحش از بدو تودلش یادگرفته تو دلش مرور می کنه.
پژمان هم خندید و گفت:
- یعنی به شما بگه؟ فکر نکنم.
- چرا؟ من فرستادمش اون تو.
- خودش با پای خودش رفت شما ازش نخواستید. اتفاقا برای من هم عجیبه آخرین باری که سوار همچین چیزی شد پشت دستش رو داغ کرد دیگه سوار نشه.
- چرا؟
شونه بالا انداخت و گفت:
- آخه یک هفته افتاد بیمارستان. حالش بد شد.
با وحشت نگاهش کردم. که خندید و گفت:
- شوخی کردم یک هفته نه ولی حالش بد شد.
با نگرانی به رنجر نگاه کردم و گفتم:
- حالا دوباره حالش بد نشه.
- بعید نیست.
و باز خندید دلم می خواست خفه اش کنم چه با خونسردی این حرف ها رو می زد. خنده های مسخره اش که تموم شد گفت:
- جفتتون عاشقید ها.
و بعد از یک خنده ی مسخره ی دیگه ادامه داد:
-فرهاد بالاخره سر عقل اومده؟
با گنگی نگاهش کردم گه گفت:
- یعنی تو و اون می خواین ازدواج کنید یا باز یک رابطه است مثل روابط قبلی؟
چشم هام چهار تا شد. جانم؟ تو و اون؟ تو و اون؟ چه زود تو شدم. مردیکه فضول به تو چه؟ در واقع پاسخ پرسشش یک نه ی کلی بود نه می خوایم ازدواج کنیم و نه مثل روابط قبلیشه. شونه بالا انداختم و گفتم:
- فعلا تصمیم قطعی نگرفتیم.
سرش رو تکون داد و گفت:
- حیف شد. پونه دوستت داره بدش نمیاد فامیل بشیم.
لحنش کنایه آمیز بود. سعی کردم حرفش رو تفسیر نکنم. لبخندی زدم و نگاهم رو به سمت رنجر که کم کم داشت از حرکت می ایستاد معطوف کردم. سنگینی نگاهش روم بود حس می کردم سنگینیش بیشتر روی پیشونیمه و داره اون قسمت ضرب دیده رو دردناک می کنه. بعد از چند لحظه حس فضولیش طاقت نیورد و پرسید:
- سرت چی شده؟
دستی به پیشونیم کشیدم حس می کردم یکم باد کرده.
- یک ضرب دیدگیه چیز خاصی نیست.
- کجا خورده؟
با صدایی که تلاش می کردم حرصی نباشه گفتم:
- خوردم زمین.
دقیق تر نگاه کرد و گفت:
- چه طوری خوردی زمین که انقدر باد کرده؟
شونه بالا انداختم و هیچی نگفتم. با خنده گفت:
- فرهاد زدتت؟
برگشتم و عاقل اندر سفیه نگاهش کردم ولی روش رو کم نکرد.
- نمی دونستم دست بزن داره.
همچنان نگاهش می کردم. که در کمال پررویی و تعجب دستش رو بالا آورد و خواست پیشونیم رو لمس کنه که خودم رو عقب کشیدم و با صدای ضعیفی گفتم:
- دست نزنید درد می کنه.
خندید و گفت:
- انقدر بدجور زده؟
لبخند کمرنگ و زورکی ای تحویلش دادم و همون طور که زیر نگاه خیره اش معضب بودم با سر انگشت پیشونیم رو لمس کردم دردم گرفت و چهره ام یکم تو هم رفت. پژمان همچنان خیره خیره نگاهم می کرد صدای نه چندان مهربان فرهاد توجهم رو جلب کرد. یا خدا.....
پژمان همچنان خیره خیره نگاهم می کرد صدای نه چندان مهربان فرهاد توجهم رو جلب کرد. یا خدا.....از گوش هاش چرا داره دود میزنه بیرون؟
- چی شده رکسان؟
برگشتم سمتش و بدون توچه به پرسشش گفتم:
- چه طور بود؟
پونه در حالی که لپ هاش از هیجان گل انداخته بود پشت سر فرهاد ظاهر شد و گفت:
- وای معرکه بود خیلی حال داد. البته این دوست پسر بی ذوقت عین آدم آهنی ور دست من نشسته بود نه جیغی نه چیزی.
فرهاد- در عوض پونه جبران کرد.
پژمان- آره صدای بچه گربه میومد تا اینجا.
پونه اخم ظریفی کرد و به شوخی گفت:بچه گربه عمه ته.
خندیدم و به فرهاد نگاه کردم که نگاهش هنوز کلافه و عصبی بود و هر از گاهی با غیط به پژمان خیره میشد.اهک منو بگو دلم خوش بود این یادش رفته! سنگینی نگاه پژمان رو هم حس می کردم. نگاهش نمی کردم ولی می دونستم دارم دید زده میشم ولی خیلی حس بدی بود در حالی که سعی می کردم حواسم رو به پونه و حرف های هیجانیش راجع به رنجر و بی ذوقی فرهاد گوش بدم یک قدم به فرهاد نزدیک شدم و دستش رو گرفتم. نمی دونم از روی حمایت بود یا عصبانیت که دستم رو محکم فشار داد!
همراه بچه ها راه افتادیم سمت ترن. سگرمه های فرهاد تو هم بود. پونه محو تماشای آدم ها و وسایل بازی بود. پژمان هم سعی داشت با حرف های بی مزه اش مخ منو به کار بگیره. من هم برای رعایت ادب باهاش می گفتم و می خندیدم.
تو صف ترن به ترتیب از جلو به عقب پژمان من پونه و فرهاد ایستاده بودیم اصلا نمی دونم چه طوری موقع ایستادن بین من و فرهاد فاصله افتاد ترجیح میدادم وقتی مجبورم به مزخرفات پژمان گوش کنم نزدیک فرهاد باشم. ولی تو صف پونه مشغول بگو بخند با فرهاد شد پژمان همچنان داشت ور می زد. کلافه شده بودم. برخلاف پونه ی شیرین و دوست داشتنی پژمان شدیدا رو نرو بود. بالاخره نوبتمون شد. پژمان که هنوز حرف هاش نیمه کاره بود رو صندلی جلو نشست و به من هم اشاره کرد بشینم کنارش تو شش و بش بودم که فرهاد همون طور که به حرف های پونه گوش میداد باهاش رفت نشست صندلی عقب. حرصم گرفت هنوز یادم نرفته بود که پونه فرهاد رو دوست داره! جهت در آوردن حرص فرهاد هم که شده لبخندی زدم و در حالی که رضایت از چهره ام می بارید کنار پژمان نشستم. پژمان میله رو پایین داد. دو دستی به میله چسبیدم. سرش رو جلو آورد و دم گوشم گفت:
- می ترسی؟
یکمی دست هام رو شل کردم و گفتم:
- نه مگه ترس داره؟
خندید و صاف سر جاش نشست. جرات نداشتم برگردم و به صورت فرهاد نگاه کنم! ترن راه افتاد. برخلاف چیزی که گفته بودم باز محکم میله رو چسبیدم. اولش آروم با صدای تر تر می رفت بالا به شیب رسید و اون رو هم آروم رفت بالا بعد روی یک نیم دایره با سرعت کمی بیشتر جلو رفت و بد رسید به قسمت ترسناک ماجرا...سر پایینی.
با تمام وجود جیغ می زدم صدای جیغ های پونه که پشت سرم بود و خنده های پژمان تو گوشم زنگ می زد و مغزم همش یک پرسش رو مثل یک ارور تکرار می کرد: فرهاد چرا نمی خنده؟ ترن داشت به جای اولش نزدیک میشد و دوباره سرعتش کم شده بود دور دوم هم همین طور گذشت آروم آروم رفت بالا و با سرعت اومد پایین و بعد روی چند تا دایره پیچید. واقعا حال میداد همه چیز های اطرافت در صدم ثانیه از کنار چشمت بگذرند و تو فقط سایه های رنگی محوی از اون همه چیز ببینی.این یکی از صحنه های هیجان انگیز زندگیم بود که حاضر نبودم با چیزی عوضش کنم. ترن به جای اولش رسید و از حرکت ایستاد من و پونه هن و هن کنان در حالی که ریز ریز می خندیدیم از ترن پیاده شدیم و پشت سرمون پسر ها. چهارتایی درحالی که صحنه های چند لحظه پیش رو برای هم تعریف می کردیم البته به استثنای فرهاد به سمت خروجی راه افتادیم. همچنان داشتم با پونه می خندیدم که فرهاد زیر گوشم گفت:
- حس نمی کنی یک چیز کمه؟
حواسم رو جمع کردم و سر تا پام رو چک کردم کیفم که سر جاش بود دکمه های مانتوم که بسته بود...هی وای من شالم...برای این انقدر آتیشی بود؟ سریع اون رو از رو گردنم برداشتم و انداختم رو موهام.نفسش رو عصبی بیرون داد و گفت:
- صدای خنده هات رو هم بیاری پایین به جایی بر نمی خوره.
بهم برخورد. بابام بهم این طوری می گفت ناراحت می شدم چه برسه به فرهاد. ولی لحنش اونقدر محکم بود که نخوام سرتق بازی در بیارم با لحن آرومی گفتم:
- مگه فقط منم؟ پونه هم می خنده.
- پونه حرکات جلف زیاد داره تازه اون داداشش اینجاست ربطی به من نداره.
وا...دیوونه پونه کجاش جلفه؟ باز این قات زد...با همون لحن مظلومم ادامه دادم:
- کی گفته هر دختری به یک مرد ربط داره که براش تصمیم بگیره؟
- با من یکی به دو نکن رکسان اعصاب ندارم میگم آروم تر بخند بگو چشم.
با تعجب ابرو هام رو دادم بالا و نگاهش کردم. خب شهر بازی بود همه می گفتند و می خندیدند تازه فقط من نبودم پونه هم می خندید. همه می خندیدند. جز این مجسمه ی ابوالهول.هیچی نگفتم. فرهاد هم سری تکون داد و جلوتر از من راه افتاد دنبال پونه و پژمان. عادت نداشتم این طوری بی حوصله و عصبی ببینمش. حالش خوب نبود هیچ وقت به این چیز ها گیر نمی داد حتی وقتی یک بار تو رستوران حواسم نبود و بلند خندیدم با این که خودم فهمیدم کارم خوب نبوده فرهاد چیزی رو به روم نیورد تازه قربون صدقه ام هم رفت! برای شیرین که تعریف کرده بودم یک کلمه گفته بود: چه بی غیرت!
پیش خودم فکر کردم فرهاد بی غیرت رو به این فرهاد عبوس و غیر قابل تحمل ترجیح میدم. دنبالشون راه افتادم و با قدم های بلند خودم رو به فرهاد رسوندم و دستش رو گرفتم
دنبالشون راه افتادم و با قدم های بلند خودم رو به فرهاد رسوندم و دستش رو گرفتم. هیچ تلاشی برای نگه داشتن دستم نمی کرد من هم محکم تر دستش رو فشار دادم و گفتم:
- فرهادی؟ قهری مثلا؟
جوابم رو نداد. پوف...همین مونده بود ناز آقا رو هم بکشم.
- فرهاد؟
دستش رو از دست من بیرون آورد و با پرخاش گفت:
- چیه؟
با نگرانی یک نگاه به پژمان و پونه انداختم حواسشون به ما نبود داشتند سر این که چی سوار بشند بحث می کردند. دستم رو رو بازوی فرهاد گذاشتم و گفتم:
- بیا بریم یک جایی حرف بزنیم وسط جمعیت دعوا راه ننداز لطفا.
اون هم یک نگاه به پونه اینا انداخت و راهش رو کج کرد و رفت یک گوشه که کسی نبود ایستاد. من هم دنبالش رفتم. در حالی که اخم هاش به شدت در هم بود گفت:
- یک دقیقه من رنجر سوار شدم چه غلطی داشتید می کردید با پژمان؟
چشم هام رو گرد کردم و گفتم:
- یعنی چی؟
تن صداش رفت بالا:
- رکسان من کورم؟ نمی بینم؟ از وقتی اومدیم همش ور دست این پژمان لندهور داری میگی می خندی. تو ترن میری میشینی کنارش. تو به پژمان گفتی من زدمت؟
- نه به خدا...
- پس چی میگه این؟
- خودش برای خودش قضاوت کرد من هم...
- تو هم چی؟ تو هم گذاشتی هرجور دلش می خواد فکر کنه آره؟ بهتر بذار دلش بسوزه تو رو از دست من نجات بده آره؟
- فرهاد به خدا...
- قسم نخور برای من.اصلا اون به کنار...دم گوشت چی وزوز می کرد تو ترن؟
با ناباوری نگاهش می کردم داد زد:
- جواب بده.
تا اون روز باهام این طوری برخورد نشده بود تحملش برام سخت بود. دروغ چرا قبول داشتم کارم اشتباه بوده ولی وقتی اون به قول فرهاد لندهور داشت باهام حرف می زد که نمی تونستم بگم ببخشید با من حرف نزنید دوست پسرم گفته! داد فرهاد دوباره بلند شد.
- مگه با تو نیستم لعنتی جواب من رو بده.
دهنم خشک شده بود از خودم بدم میومد یعنی چی که جلوش کم می آوردم؟ پدیده حساب بردن این بود؟ خدا بگم چی کارت کنه شیرین با اون سق سیاهت...بیا...چشمش زدی. صدای پر غیط فرهاد دوباره بلند شد:
- مگه من شما دختر ها رو نشناسم...
به زور سه تا کلمه از حلقم خارج شد.
- هیچی باور کن...
به طرز وحشتناکی نگاهم می کرد. آب دهنم رو قورت دادم و سعی می کردم تو چشم هاش نگاه نکنم. دلم می خواست برگردم خونه. کوفتم کرد با این اخلاقش. یکی دیگه بچه پس انداخته من باید تحمل کنم! پیش خودم گفتم عیب نداره عصبیه چیزی بهش نگو. آروم گفتم:
- معذرت می خوام.
- برای چی؟
- برای اینکه...برای اینکه...خب...
خودم هم نمی دونستم دقیقا کجای کارم اشتباه بود! همش؟ سرش؟ تهش؟ نظر فرهاد چی بود؟ شاید بهتر بود بهم می گفت دقیقا دلش می خواد پی به کدوم عمل زشتم ببرم تا به خاطر همون عذر بخوام. با کمی من و من گفتم:
- خب...به خاطر این که جهت رعایت ادب مجبور شدم چرت و پرت های پسرداییت رو تحمل کنم. به خاطر این که وقتی تو رفتی پیش پونه نشستی جای دیگه نبود و کنار پژمان نشستم به خاطر این که وقتی می خواستم برم رنجر یکی دیگه مجبورم کرد بمونم پیش این به قول تو لندهور...
بغض کرده بودم. به زور حرف می زدم. با این حال ادامه دادم:
- به خاطر این که بعد از مدت ها اونقدر بهم خوش گذشت که متوجه نبودم شالم افتاده. به خاطر این که مثل هزار تا آدم دیگه تو شهر بازی خندیدم. و به خاطر این که باعث شدم تو عصبی بشی و شهر بازیت کوفتت بشه.
دیگه نگاهش نکردم. سرم رو انداختم پایین. نمی تونستم بیاستم دلم نمی خواست جلوش بغضم بترکه. نباید می فهمید که موفق شده اشکم رو در بیاره. بعد از چند لحظه راه افتادم سمت دستشویی. درش جک داشت. چقدر سفت بود. خاک بر سرت رکسانا انقدر ضعیف شدی در مقابلش تازگی ها.... یک دستمال از تو کیفم در آوردم و اشک هام رو پاک کردم. تو آیینه ی دست شویی به صورتم نگاه کردم. چشم هام یکم قرمز بود.اصلا حواسم نبود که کل این مدت داشتم لبم رو می گزیدم. بدجور پوست پوست شده بود. یک نفس عمیق کشیدم و رژم رو از کیفم خارج کردم و یک درو رو لب هام کشیدم. بهتر شد. کیفم رو برداشتم رژم رو تو جیب کنارش سر دادم از دست شویی خارج شدم. از آب خوری کنارش یکم آب خوردم و کم ایستادم تا قرمزی چشم ها برطرف بشه. همون موقع گوشیم زنگ خورد. ناشناس بود. در حالی که سعی می کردم صدام بغض دار نباشه پاسخ دادم.
- بله؟
- الو رکسان کجا غیب شدید شما؟
- پونه تویی؟
- آره گوشیم شارژ نداشت با گوشی پژمان زنگ زدم.کجایید؟
- ما چیزه... گمتون کردیم.
صداش از اون ور خط اومد.
- اِ پژمان اون فرهاده...
و خطاب به من ادامه داد:
- فرهاد که اینجاست تو کجا رفتی؟
ای بر ذاتت فرهاد گند زدی به شبم. پوفی کردم و گفتم:
- من اومدم دست شویی به فرهاد گفتم بیاد دنبال شما.
- آهان...ما جلو یکی از غرفه هاییم می خوایم بریم سورتمه.

برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , رمان به خاطر رها | Frost کاربر انجمن - نودهشتیا , دانلود رمان به خاطر نیلا | cosin27 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل ... , عاشقان رمان , داستان و رمان های عاشقانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51413

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا