تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان به خاطر رها (فصل نهم)



نسیم خنک بهاری گونه هام رو قلقلک میداد. از پشت پلک های بسته ام هم می تونستم روشنی هوا رو حس کنم. خودم رو لای پتو پیچیده شده بودم.عاشق این بودم که هوا خنک باشه و من برم زیر پتو. حس خوبی بود که دلم نمی خواست از دستش بده. یک جور حس ارامش خیال. حس می کردم همه ی خستگی هام از تنم بیرون رفتند.
همون طوری بین خواب و بیداری بودم که حس کردم یکی از پشت بغلم کرد و گونه ام رو بوسید. خودم رو زدم به خواب. دوباره محکم گونه ام رو بوسید و گفت:
- پاشو خواب آلو مگه گرسنت نبود؟صبحونه گرفتم برات.
اسم صبحونه اومد چشم هام رو باز کردم. فرهاد خندید تو جام غلت زدم و رو بهش دراز کشیدم.
- سلام خوش خواب من..
- سلام...ساعت چنده؟
- هفت و نیم.
کش و قوسی اومدم و دستی رو پیشونیم کشیدم.
- سرم درد می کنه.
- بلند شو صبحونه ات رو بخور یک مسکن میدم بهت خوب میشی.
لبخندی زدم ولی اصلا دلم نمی خواست بلند شم جام خوب بود! فرهاد موهام رو آروم داد پشت گوشم و گفت:
- می دونستی تو خواب خیلی ناز میشی؟
خندیدم و با یک غلت رفتم تو بغلش. اوخ خفه شدم چرا اینقدر زیاد ادکلن زده بود. بین بوی تلخ و تند ادکلنش یک بوی دیگه رو هم حس کردم. با جیغ سر جام نشستم.
- فرهاد تو سیگار کشیدی؟
پوفی کشید و از رو تخت بلند شد.یکم سخت این کار رو انجام داد. آخی یادم رفته بود دیشب زخمی شده بود. بچم!
- امیدوار بودم نفهمی.
- مرسی که انقدر به شعورم احترام میذاری.
- اعصابم خرد بود بابا درک کن دیگه.
- من دیشب این همه داد و هوار تحمل کردم که تو سیگار نکشی.
گونه ام رو بوسید و گفت:
- ببخشید. خودت که دیشب دیدی. حالم واقعا بد بود. از زمین و زمان برام می بارید.
پتو رو کنار زدم و در حالی که از تخت می رفتم پایین گفتم:
- بار آخرت باشه. تازه به جای دو تا باید چهارتا پشمک بگیری برام.
خندید و گفت:
- پشمک لقمه ای خریدم برات.
در حالی که موهام رو تو آیینه با دست درست می کردم گفتم:
- پشمک لقمه ای! این قرتی بازی ها چیه؟ من از اون پشمک واقعی ها می خوام دور چوبه. آدم پدرش در میاد تا بخوره.
در حالی که سرش رو تکون میداد به سمت در رفت و گفت:
- حالا این رو پیش قسط داشته باش باز می خرّم برات. یکم هم بجنب مگه تو امروز دانشگاه نداری.
اسم دانشگاه که اومد محکم زدم تو صورتم.
- ا؟ این چه کاری بود؟
- فرهاد بدبخت شدم. بیچاره شدم زندگیم فنا شد امروز مین ترم دارم.
- چی؟
- دیروز داشتم می خوندم این پونه خدا بگم چی کارش نکنه زنگ زد اون پیشنهاد قشنگش رو داد. خدایا کلا یادم رفته بود.
از اتاق بیرون اومدم و پریدم تو دست شویی.
- ساعت چنده امتحانت؟
از همون جا گفتم:
- یازده.
- هیچی نخوندی؟
- بیشتر از نصفش رو.
- خب سریع بیا یک چیزی بخور می رسونمت خونه یکم بخون.
به حرفش گوش کردم با سرعت نور دو لقمه صبحونه خوردم نفهمیدم چی خوردم ولی ته دنت رو با تمرکز کامل در آوردم. فرهاد رسوندم خونه. گفت یک سر میره پیش پونه و پژمان تا از ابهام درشون بیاره. یکم پول هم بهم داد و خواست با آژانس برم دانشگاه. من هم بی تعارف و رودربایستی پول ها رو گرفتم و تند تند خودم رو به جزوه ام رسوندم. قبل از این که درسم رو شروع کنم به رها زنگ زدم و خیالم رو از جانب اون و جوجه اش راحت کردم بعد هم با خودم عهد کردم یک اسم برای دخترش پیدا کنم.
امتحانم رو گند زدم. بدون گرفتن نتایج هم می دونستم که گند زدم. کل روز فکرم درگیر اون مسئله بود ولی با ورود به اون سه شنبه ی آفتابی مسئله ی دیگه ای ذهنم رو درگیر کرد. مسئله ای که یک بار به خاطرش یک قهر نیم ساعته با فرهاد داشتم. نمی دونستم قراره فردا با کی همسفر بشم. دلم شور می زد. فرهاد هم باز بحث این که بهش اعتماد ندارم رو آورد وسط و باز دعوا شد. نمی دونستم کی می خواد بفهمه که من دلم می خواد از یک ثانیه ی بعدم هم اطلاع داشته باشم.گاهی با خودم فکر می کردم خدا رو شکر که این با هم بودنمون موقتیه. وگرنه من دیوونه میشدم با این زیر یک سقف. چه سخته که یکی رو تا سر حد مرگ دوست داشته باشی ولی هیچ کدومتون نتونید همدیگه رو درک کنید. گاهی به حال شیرین و پدرام غبطه می خوردم. اون ها بی دغدغه ترین زوج هایی بودند که تو عمرم دیده بودم. شیرین غر می زد. پدرام تحمل می کرد. شیرین حرف می زد پدرام گوش می کرد.شیرین درد و دل می کرد پدرام درک می کرد. همدیگه رو دوست داشتند موضوعی برای بحث نداشتند. گاهی فکر می کردم اون ها بدون هماهنگی قبلی از کوچک ترین حرکات همدیگه خبر دارند. انگار شیرین می دونست پدارم از حرف هاش خسته نمیشه و اون هم می دونست شیرین حرف نزنه می میره! ولی من و فرهاد هر روز با یک پدیده ی جدید در همدیگه مواجه می شدیم. سر عقیده هامون جنگ می شد. گذشته اش من رو می ترسوند و آینده اون رو. هر وقت که می خواست حرف از آینده بزنه می پیچوندم. هر وقت گذشته اش رو یادآور می شدم یا دعوا می شد یا سریع حواسم رو پرت چیز دیگه ای می کرد. جفتمون نمی دونم چرا اما حاضر به پایان این رابطه نبودیم هیچ اون رو دوست هم داشتیم. اگر یک روز دعوا نمی کردیم امورات نمی گذشت از اون ور اگر یک روز همدیگه رو نمیدیدیم دلمون اونقدر تنگ میشد که هیچ کدوم دل و دماغ هیچ چیز رو نداشتیم. گاهی حس می کردم با فکر کردن به این جور چیز ها چیزی جز دیوونگی عایدم نمیشه.
صبح چهارشنبه با استرس بیدار شدم. هر ثانیه دلم می خواست فرهاد جلوم بود و هرچی جیغ ناشی از استرس تو وجودم جمع شده بود رو بر سرش آوار می کردم. نزدیک به پنج بار بی اختیار با رها تماس گرفتم هر بار یادم می رفت که بهش گفتم که دارم با یکسری از بچه ها میرم شمال. بار آخر دیگه نگرانم شده بود. مانی گوشی رو ازش گرفت و خواست که به اون ها هم سر بزنم ولی گفتم که نمی تونم. وسایلم رو جمع کردم و بیست دقیقه زودتر از قراری که با فرهاد داشتم چمدون بسته ام دم در بود و خودم حاضر و آماده رو مبل ولو شده بودم و در حالی که زوایای تکراری خونه ی تازه تمیز شده ام رو دید می زدم منتظر رسیدن فرهاد بودم. پنج دقیقه زودتر از همیشه اومد. آیفون رو برداشتم و گفتم که الان می رم پایین. تو این یک ربع اونقدر وسایل مورد نیازم رو مرور کرده بودم که نیاز نبود دوباره چک کنم که کاری از قلم افتاده یا نه. سریع در رو بستم قفل کردم و با چمدونم رفتم پایین. بر اثر سر و صدا ی چمدون کله ی همیشه فضول اقدس خانم چون غاز وسط راهرو دراز شد. با آه جگرسوزی ایستادم و مثل مادر مرده ها نگاهش کردم.
- خیر باشه مادر سفر میری؟
- با اجازتون.
- تا کی؟
- جمعه برمی گردم اگه خدا بخواد.
- کجا به سلامتی؟
خواستم بگم به تو چه زنیکه فضول که یک نفر از پله ها بالا اومد. یک پسر چشم ذاغ قد بلند بود با موهای قهوه ای روشن خیلی خوش رنگ. ته ریشش به صورت گندمی اش میومد. هی وای من برد پیت نبود؟ خدایی باید اعتراف کنم که نمردم و یک پسر خوش گل هم دیدم. به نظرم پسر جماعت خوش گل نمی شد. چشم های پدرام آبی بود ولی خوش گل نبود. فرهاد هم جذاب بود ولی خوش گل نبود. این یکی واقعا خوش گل بود. وجدانم یک خاک بر سرم کرد و گفت نیشت رو ببند. پسره کنار اقدس خانم ایستاد. هی خدا تو که در و تخته رو خوب با هم جور می کردی قبلا ها... پسره یک نگاه به من و یک نگاه به اقدس خانم انداخت و گفت:
- سلام....معرفی نمی کنید خاله؟
آخیش خاله اشه وگرنه من تا دو روز حرص می خوردم که جوون مردم حیف و میل شده. باز وجدانم گفت خاک بر سرت با این تشخیص هات. چه صدایی داره طرف...این گوینده رادیو نیست؟ خاله اقدسش یکی از اون قر های معروف به سر و گردنش داد و گفت:
- همسایه طبقه بالا رکسانا خانم. ایشون هم خواهر زاده ام ساسان.
اقدس داشتیم؟ از کی تا حالا همسایه ها رو به اسم کوچیک معرفی می کنند؟ ولی اسمش هم قشنگه آخه. ولی نه به قشنگی فرهاد! نه خیر عمرا هیچی فرهاد خودم نمیشه. عمرا عمرا عمرا. ساسان لبخند زد و گفت:
- خوش بختم رکسانا خانم.
از لبخندش خوشم نیمد. از نگاهش هم همین طور. یک جوری بود. اصلا خوش گلیش تو سرش بخوره. خیلی هم زشته. وای دارم دیوونه میشم!صدام رو صاف کردم و گفتم:
- مسیحا هستم...
جا خورد ولی چیزی نگفت. من هم جمله ام رو با گفتن همچنین کامل کردم. اقدس خانم باز برگشت سر خونه اول:
- نگفتی مادر؟ میری پیش رها؟
دلم می خواست زبونش رو از حلقومش در بیارم تا دیگه فضولی نکنه. اوه چقدر خشن شدم من تازگی ها... اونقدر ناخن هام رو با حرص و محکم تو دست هام فشار می دادم که هر لحظه منتظر بودم خون بیاد. می ترسیدم فرهاد بیاد بالا و سوژه درست بشه برای همین سریع یک بله گفتم و خداحافظی کردم و جهت رهایی از سفارشات و زرت و پرت های اضافیش و همچنین نگاه غیر عادی ساسان و در نهایت خلو چلی خودم. با حداکثر سرعت خودم و چمدونم رو تقریبا از پله ها پرت کردم پایین. تو پارکینگ به فرهاد برخوردم سلام کرد و چمدونم رو از دستم گرفت.
- داشتم میومدم بالا چمدونت رو بیارم برات چه سریع اومدی.
نسبت به ساسان حس خوبی درم ایجاد نشده بود. حس می کردم هنوز داره با نگاهش من رو قورت میده.با عصابی متشنج به سمت در هلش دادم و از ساختمون خارجش کردم.
- یک بار دیر کردم برا هفت پشتم بسه. برو برو ظهر شد.
- چرا انقدر هولی حالا؟
در صندوق رو باز کردم و چمدونم رو گذاشت داخل. چشمم به یک چمدون نفره ی دیگه و سبد پیک نیک و فلاسک و دو سه دست پتو و یک بالش مسافرتی هم افتاد. ابرو بالا انداختم و گفتم:
- مجهز هم که هستی.
در صندوق رو بست و گفت:
- پس چی؟ دست کم گرفتی آقات رو. بشین بریم.
قربون اقام برم من به صد تا چشم ذاغ می ارزه.نشستم تو ماشین و حرکت کردیم یکم که رفتیم باز یاد همسفر های مجهولمون افتادم. با التماس نگاهش کردم و گفتم:
- فرهاد....
تا گفتم فرهاد دستش اومد قضیه چیه.
- نچ...انقدر التماسی نگو فرهاد بهت نمیگم.
- فرهاد...
- نه.
- جون من.
- راه نداره.
- چه نامردی دارم میگم جون من.
- نچ.
- چقدر ارزش داشتم خودم خبر نداشتم.
و با قهر روم رو برگردوندم. لپم رو کشید و گفت:
- قهر نکن پیشی سه چهار ساعت دندون رو جیگر بذاری می فهمی.
با وحشت تقریبا فریاد زدم:
- سه چهار ساعت؟
قهقهه ای زد و به سرعتش افزود من هم با ابرو های گره خورده تو صندلیم فرو رفتم اونقدر تو دلم به فرهاد بد و بیراه گفتم که خوابم برد
بین خواب و بیداری بودم که حس کردم یکی گونه ام رو بوسید. چشم هام رو که باز کردم چشمم به چشم های مهربون فرهاد افتاد. خندیدم و در حالی که از جام بلند می شدم پاسخ بوسه اش رو دادم.
- سلام علیکم خانم خوش اخلاق.
کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:
- سلام.
- چی میشد تو هر روز از خواب بیدار میشدی این طوری خوش اخلاق می بودی؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
- تو درست بیدارم کن تا من هم خوش اخلاق باشم. معلومه وقتی با زنگ تلفن بیدارم می کنی فحشت میدم.
با خنده گفت:
- خب پس کلید خونه ات رو بده صبح ها بیام درست بیدارت کنم.
با شوخی یک مشت به بازوش کوبیدم.(با اینکه شوخی بود ولی با قصد قبلی تا می تونستم محکم کوبیدم!) نگاهم به دور و برم افتاد. وسط جنگل بودیم دستی به گردنم کشیدم و گفتم:
- ساعت چنده؟
- یک.
- چهار ساعته تو راهیم؟
- آره. چهارساعته جنابعالی خوابیدید.
- وای... چرا؟
- چه می دونم. دیشب نخوابیده بودی؟
- چرا ولی راه اینطوریه دیگه من رو میگیره همش تو راه ها خوابم.
بعد با شیطانت نگاهش کردم و گفتم:
- حوصله ات سر رفت؟
با خونسردی به صندلیش تکیه داد و گفت:
- نه اتفاقا خوش حال شدم که چهار ساعت تموم مجبور نشدم به سوال هات راجع به همسفر هامون جواب بدم.
خندیدم و گفتم:
- خیلی بدجنسی...
در رو باز کرد و در حالی که پیاده می شد گفت:
- کل راه رو که خوابیدی حداقل بلند شو یک چیزی بده بخوریم.
پیاده شدم و نگاهی به دور و برم انداختم. جای قشنگی بود. دور تا دورمون درخت بود درخت های سبز و بلند. بوی چمن تازه همه جا پیچیده بود. عاشق این بو بودم. رنگ برگ درخت ها سبز خوش رنگ و تازه ای بود.سبز شفاف و روشن اوایل بهار. اونقدر شفاف که حس می کردی مثل یک نقاشیه رنگ روغنه که هنوز خشک نشده.و اگر بهشون دست بزنی دستت رنگی میشه.طبیعت اردیبهشت رو با هیچ فصلی عوض نمی کردم. با صدای فرهاد از عالم خودم بیرون اومدم و رفتم کمکش. زیر انداز رو پهن کردیم. فرهاد یک بالش از صندوق در آورد. فلاسک و سبد پیک نیک رو هم گذاشت رو زیر انداز و خودش سریع کفش هاش رو در آورد و دراز کشید و کلاه حصیریش رو روی صورتش گذاشت. کنار سبد پیک نیک نشستم خواستم اذیتش کنم و نذارم بخوابه ولی دلم براش سوخت. کالباس آورده بود با مخلفات. باید ساندویچ درست می کردم. رفتم از تو ماشین با بدبختی یک بطری آب پیدا کردم و با صابون خمیری دست هام رو شستم. یک نفری خیلی کار سختی بود مجبور بودم از پاهام کمک بگیرم. بعد از کلی مشقت رفتم سراغ کالباس ها و ساندویچشون کردم. دو تا نوشابه هم تو سبد بود. یک پپسی با یک فانتا. زدم تو گوش پپسیه و قبل از این که فرهاد بلند بشه و مدعیش بشه یک قلپ ازش خوردم. حس کردم گرممه. شالم رو در آوردم و یک کلاه حصیری گذاشتم. بعد هم فرهاد رو صدا کردم تا ناهار بخوره. چند بار به طرق مختلف صداش کردم ولی بیدار نشد. رفتم نزدیک و دمر کنارش دراز کشیم. کلاهی رو که روی صورتش بود رو برداشتم و دوباره صداش کردم. بیدار نشد. یکم که دقت کردم فهمیدم بیداره. خودش رو زده به خواب. دستم رو آروم دراز کردم و یک برگ از رو زمین برداشتم. با بدجنسی اون رو به صورتش نزدیک کردم و روی بینیش رو قلقلک دادم. قیافه اش در هم رفت و دستم رو پس زد با خنده گفتم:
- بلند شو خودت رو نزن به خواب.
غر غر کنان ساعدش رو روچشم هاش گذاشت و گفت:
- برو تو ام بلد نیست مثل آدم بیدار کنه.
- معلومه خب فرشته را چه به آدم شدن.
- بلانسبت فرشته.
سر جام نشستم و با اعتراض گفتم:
- پاشو دیگه فرهاد گرسنمه.
- تو بخور من می خوام بخوابم.
- من تنها بهم نمی چسبه بلند شو.
- بذار بخوابم تو راه تصادف می کنیم ها...
- بلند شو غذات رو بخور بعد بخواب.
- نمی خوام.
- خودت گفتی گرسنته.
- حالا نیست.
- چرا هست.
- باباجان اگه شکم منه که میگم گرسنه اش نیست.
- پاشو لج نکن مثل بچه ها.
پشتش رو به من کرد و گفت:
- خوابم میاد.
پوفی کردم و مثل مادر مرده ها زل زدم به درخت های رو به روم. تنهایی چیزی از گلوم پایین نمی رفت نمی دونم باز چی کار کرده بودم اینطوری لج کرده بود وگرنه می دونستم داره می میره از گرسنگی. تصمیم گرفتم از روش خر کردن استفاده کنم. جلو رفتم و از پشت روش خم شدم و با لحن دلجویانه ای گفتم:
- فرهادی...پاشو دیگه جون من. گرسنمه.
حرکتی نکرد. آخ....دوره زمونه برعکس شده قبلا ها ما دختر ها ناز می کردیم. صداش تو مغزم اکو شد«تو بلد نیستی مثل آدم بیدار کنی» فهمیدم مرگش چیه! آخی بچه ام معلومه با اون باباش عقده محبت پیدا می کنه. گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
- پاشو دیگه فرهاد بدون تو از گلو من هم پایین نمیره.
چشم هاش رو باز کرد و یک نگاه به من انداخت و بعد از جاش بلند شد و گفت:
- پس مثل آدم بیدار کردن رو هم بلدی...
- لوس مسخره.
خندید و گفت:
- خودتی.
- می دونستی این رفتارت مثل دختر هاست؟
- عیب نداره قرن ها ما مرد ها ناز کشیدیم یک بار هم شما دختر ها.
و به بالا سرش نگاه کرد و گفت:
- آسمون رو نگا...سر جاشه.
پوفی کشیدم و گفتم:
- سنگ پا رو روسفید کردی.
- عزیزم اینا همش به خاطر خودته. می خوام ابراز محبت تمرین کنی یاد بگیری پس فردا تو زندگیت به دردت می خوره.
و سپس دستش رو به سمت پپسی دراز کرد که خودم برش داشتم و گفتم:
- شرمنده این مال منه.
- من فانتا دوست ندارم.
- پس چرا خریدی؟
- فکر کردم تو دوست داری.
- قیافه ی من شبیه آدم هاییه که فانتا دوست دارند؟
- چه می دونم حسم گفت هستی.
- حست خرابه یک دکتر نشون بده خودتت رو.
- خب حالا این بار رو بخور خوشت میاد.
- خودت بخور.
- نه دیگه تو خوبی تو فداکاری تو بخور.
همون طور که محکم قوطی پپسی رو بغل کرده بودم با شیطانت ابرو هام رو بالا انداختم و گفتم:
- تو تمرین از خود گذشتگی کن تو زندگیت به دردت می خوره. اون موقع که جنابعالی خر و پفت هوا بود من دو قلپ از این خوردم.پس دهنی منه خودم هم می خورمش.
فکر کردم این رو بگم دیگه عمرا نگاه پپسی هم نمیکنه برای همین گذاشتمش زمین و رفتم سراغ ساندویچم که دیدم در کمال خونسردی قوطی رو برداشت و دو سه قلپ ازش خورد. خشک شده بودم فقط نگاهش می کردم که بدون این که نگاهم کنه در حالی که ساندویچش رو گاز می زد گفت:
- چیه؟ خوش اشتهای خوش تیپِ خوش گلِ خوش...
با جیغ پریدم وسط حرفش:
- فرهاد به خدا اولین مغازه ای که رسیدیم می ایستی یک پپسی خانواده می خری فقط واسه خودم.
خندید و فانتا رو گذاشت جلوم و گفت:
- بخور کوچولو حرف نزن.
- من نمی خوام اینو من پپسی می خوام.
پپسی رو گذاشت جلوم:
- بیا.
- فکر کن یک درصد من به این لب بزنم.
و قوطی رو جلوی خودش کوبیدم. قهقه اش رفت هوا دهنش هم پر بود غذا پرید تو گلوش من هم نشستم با خونسری نگاهش کردم تا خودش دست به کار شد و با همون پپسی خودش رو نجات داد.
تا آخر ناهار هی به قوطی پپسی تو دست فرهاد نگاه کردم و حرص خودم. به فانتا لب نزدم کالباسم رو خشک دادم پایین. آخر هاش دیگه داشتم خفه می شدم که فرهاد آب رسوند بهم...
بعد از ناهار وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم. زیاد طول نکشید تا رسیدیم.یک پپسی هم موند طلب من. بعد از گذشتن از خیابون های اصلی محمود آباد وارد یک راه سنگفرش شدیم. دو طرفمون پر از نیزار های سبز بود که به جنگل منتهی می شدند. با شگفتی دور و برم رو نگاه می کردم و فرهاد از صحنه هایی بین راه می گفت که با خواب بودنم از دست داده بودمشون. آی که چقدر حرص خوردم.از فرهاد قول گرفتم برگشتن رو هم صبح راه بیفتیم تا اون جنگل ها رو بینم. بعد از طی مسافتی به انتهای راه رسیدیم. اون راه به چیزی جز در بزرگ و مشکی رنگ یک باغ منتهی نمی شد. فرهاد پیاده شد و در رو باز کرد بعد سوار شد و ماشین رو برد داخل. باز پیاده شد و در رو بست و دوباره نشست. وارد یک راه جدید شدیم. که دو طرفش رو دیوار های پوشیده شده با پیچک احاطه کرده بودند. یکم که جلوتر رفتیم یک استخر گرد نمایان شد و بعد هم یک بنای چوبی قشنگ وسط باغ. انتهای باغ پرچین جوبی بود و میشد اون سمتش رو دید که دریا بود! فرهاد ماشین رو جلوی ویلا نگه داشت و گفت:
- این هم از این بپر پایین.
مسخ شده پیاده شدم. باور نمی کردم چنین جایی وجود داشته باشه و من یک روز بتونم ببینمش چه برسه به این که واردش بشم. دور تا دور خونه درخت و گل و گیاه بودو پشتش دریا. یک ویلای فوق العاده قشنگ با نمای چوب دو طبقه. قشنگ ترین نمایی که تا اون روز دیده بودم رو داشت. یک ایون بزرگ داشت که با دو تا پله از سطح زمین جدا می شد و دو تا صندلی و یک میز چوبی روش قرار داشت. جلوی ویلا ایستاده بودم و اطراف رو نگاه می کردم که فرهاد اومد پشتم ایستاد و گفت:
- چه طوره؟
- بیرونش که خیلی خوش گله.
- مطمئنم از داخلش هم خوشت میاد.
و به سمت ویلا راهنماییم کرد. وارد ایون شدیم و بعد در چوبی رو باز کرده و داخل شدیم.برخلاف بیرونش که شکل یک کلبه ی چوبی رو داشت داخلش کاملا مدرن طراحی شده بود. کف ویلا پارکت چوبی بود. سقف هم چوبی بود. سالن بزرگی داشت که با یک دست مبل سفید و تلویزیون و یک میز و دو تا عسلی که خیلی قشنگ کنار هم چیده شده بودند پر شده بود. سمت دیگه ی سالن یک دیوار تمام شیشه بود که میشد دریا رو پشتش دید جلوش یک صندلی راک قرار داشت جلوی صندلی هم یک قالیچه قشنگ که داد می زد«من دست بافم» پهن شده بود.تو یک ضلعم شومینه ی قشنگی تعبیه شده بود. سمت دیگه هم آشپزخونه اوپن و شیکی قرار داشت که علاوه بر قشنگی فوق العاده بزرگ بود. پله های چوبی و مارپیچ وسط سالن قرار داشتند. بدون رو در بایستی و تعارف ازشون بالا رفتم وارد یک سالن دیگه شدم. اون جا از پایین هم مدرن تر بود! وسایلش به نظرم نو تر وبه روز تر از پایین میومدند. یک دست مبل استیل و شیک. یک تلویزیون دیواری بزرگ و یک فوتبال دستی گوشه ی سالن وسایل سالن بالا بودند که به اندازه سالن پایین بزرگ نبود. دور سالن در های سفید رنگ اما طرح چوب قرار داشت. فضولیم گل کرده بود داخلشون رو ببینم ولی خجالت کشیدم پس اول از در شیشه ای که تو راسته ی بقیه ی در ها نبود شروع کردم. درش تو خود سالن بود. بازش کردم. و با یک ایوان گرد و بزرگ که رو به باغ بود رو به رو شدم. یک دست میز صندلی مثل همونهایی که پایین بود هم داخل این ایوون قرار داشت. با یک باربیکیو گوشه ی دیوار که برخلاف همه ی قسمت ها نمای آجری داشت. از تراس بیرون اومدم و فرهاد رو دیدم که وسط سالن ایستاده بود و گوشه کنار رو دید میزد. با دیدنم لبخند زد و گفت:
- خیلی وقت بود نیمده بودم اینجا خودم هم یادم رفته بود چه شکلیه. می خوای اتاق ها رو ببینی؟
سرم رو تکون دادم. رفت سمت یکی از در ها و بازش کرد. کنار ایستاد تا من برم داخل. یک اتاق نسبتا بزرگ اما ساده بود. دکورش سفید و آبی بود. دیوار ها و رو تختی و قسمت هایی از پرده آبی بودند و بقیه ی چیز ها سفید. یا به ندرت رنگ چوب.
- این جا اتاق منه.
عشق آبی بود ها!
- واقعا؟
- آره. در واقع بود. خیلی وقته بهش سر نزدم.
سرم رو تکون دادم و خارج شدم. در یکی دیگه از اتاق ها رو برام باز کرد. یک تخت دو نفره توش بود. دکور این یکی کرم قهوه ای بود.
- اینجا اتاق باباست.
- قشنگه.
- سلیقه خودش نیست.
خندیدم و سرم رو تکون دادم. اون بیش از اون چیزی که فکرش رو می کردم با پدرش بد بود.
- فکر می کردم روابطتون درست شده.
- خیلی بهتر شده.
- واقعا؟
- آره ولی من نمی تونم اون کینه ای که بهش دارم رو فراموش کنم وگرنه اون رفتارش رو تغییر داده.
- مثلا چی کار کرده؟
- مثلا وقتی گفتم کلید ویلا رو میخوام بی پرسش زیادی گفت برو از تو کشوم بردار پسرم.
خندیدم و گفتم:
- برای همین میگی خوب شده؟
- آره دیگه اگه دو ماه پیش بود عمرا می داد. اگر هم میداد خودش بلند میشد دنبالم راه می افتاد. جدا از اون دیگه با هم دعوا و جدال نداریم. البته شاید دو بار در هفته ولی هر روزه نیست. با موفقیت و افتخار هم باید اعلام کنم که چند وقته با هم غذا می خوریم. با خواهر یا برادر احتمالی جدیدم هم سعی دارم کنار بیام.
براش دست زدم و گفتم:
- باریک الله. چه پیش رفت های سریعی. من چرا بی خبر موندم؟
شونه بالا انداخت و گفت:
- ولش کن بیا بقیه رو ببین.
در اتاق سوم رو باز کرد
================================================== ==
در اتاق سوم رو باز کرد. یک اتاق با دکور یاسی. دو تا تخت یک نفره که دو طرف اتاق بودند. یک کمد دیواری و یک دراور و آینه. از دو تا اتاق قبلی کوچکتر بود ولی باز بزرگ به نظر می رسید. یک قالیچه ریش ریشی بنفش هم وسط کف پارکت شده اش پهن شده بود.دیوار ها هم یاسی کمرنگ بودند پرده هم ترکیبی از یاسی و بنفش و س
برچسب ها: رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان مخصوص موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , عاشقان رمان , داستان و رمان های عاشقانه , رمان ...... رمان ...... رمان , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/20 تاریخ
کد :51412

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا