تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پایان بازی (فصل چهاردهم)



با Take offای که می کشم، صدای جيغ لاستيکهام بلند می شه... جلوی چشم حيرتزده ی پليس سر چهاراه، با سرعت نور، به خيابون ياسمی می پيچم و توی يک لحظه از راننده ی بی عرضه ی 206 نقره ای رنگ سبقت می گيرم... خيابون ياسمی جاش رو به آرارات می ده... از آرارات، وارد آفتاب و از آفتاب وارد خدامی می شم... توی خدامی گوشه ی خيابون می ايستم و بلافاصله روی آخرين شماره تماس می گيرم... ،جوابم رو نمی ده... بلافاصله اس ام اس می زنم: - کجايی حامد؟ من ونکم... اس ام اس رو می فرستم و منتظر جواب، به صفحه خيره می مونم... به دقيقه نرسيده جواب اس ام اس می رسه: - عزيزم.. بيا همونجای هميشگی... بلافاصله از ماشين پياده می شم و همونطور که دزدگير رو به سمت ماشين می گيرم، از عرض خيابون رد می شم.. اونقدر عجله دارم، که متوجه خيابون و ماشينهای سرعت گرفته نيستم... با بوق پرايدی که با فاصله ی مويي از کنارم رد می شه، از جا می پرم... از خيابون که فاصله می گيرم، صدای فرياد راننده ی پرايد تو هياهوی بوق ماشينها گم می شه... برای رسيدن به مرکز خريد ونک قدم تند می کنم... قدم زدنم توی خيابون، بی شباهت به دويدن نيست...آدمهايی که توی پياده رو مشغول تماشای ويترين مغازه ها ثابت ايستاده اند يا با خيال راحت و بی دغدغه پياده روی میکنن، راه گرفتن رو برام سخت می کنن... توی حرکات مارپيچ از کنارشون رد می شم و برای ورود به مرکز خريد، در شيشه ای الکترونيکی رو به سرعت رد می کنم... به سمت انتهای پاساژ، مغازه ی home modaقدم تند می کنم، شتابی که به خرج دادم، نگاه متعجب آدمهای اطرافم رو دنبال خودش می کشه... از اين نگاه های حريص و متعجب، آزرده می شم... مغازه رو که از فاصله ی دور می بينم، برای پيدا کردن حامد، چشمهام رو توی راهروی پاساژ می چرخونم.. با قدمهای آهسته شده و با احتياط به مغازه نزديک می شم... اثری از حامد نمی بينم... بيرون مغازه می ايستم و سعی می کنم، از پشت ويترين، داخلش رو ببينم... برای ديد زدن، از پشت مانتو و کيف های آويزی قدم رو بلند و کوتاه می کنم... نگاهم روی مشتری دختر و پسر جوون و فروشنده ی آشناش ثابت می مونه... - خانوم تارا؟ از شنيدن اسمم از صدای غريبه، دست از ديد زدن مغازه می کشم و به سمت صدا می چرخم... - نه... برنگرديد... شما رو تعقيب می کنن.... با حرفش، ضربان قلبم تندتر می شه، تمام شتابم، رنگ استرس می گيره و به وجودم سرريز می شه... سعی می کنم از انعکاس تصوير مرد کنارم توی شيشه ی مغازه، ببينمش.. - شما کی هستيد؟ من چرا دارم تعقيب می شم... پس حامد کجاست؟ - حامد همين دورو وره... نتونست بياد جلو... اومدم ببرمتون پيشش.. از ديدن تصوير کم رنگ و نصف و نيمه ی مرد توی شيشه خسته می شم.. بی اختيار سرم رو به سمتش می چرخونم: - شما کی هستيد... اين بازیا واسه چیه... با داد خفه شدش، دوباره سرم به روبرو ثابت می شه: - برنگرديد خانوم... از فريادش دلخور می شم... اما شوری که به دلم افتاده، فرصت، فکر کردن به رفتار مرد رو از من می گيره... - خانوم متوجه نيستيد... شما تحت تعقيبيد... اگه از توی شيشه می تونيد ببينيد، اون آقايی که تی شرت مشکی و شلوار جين پوشيده، خيلی وقته داره تعقيبتون می کنه... نگاهم رو توی شيشه دقيق می کنم... مردی رو پشت سرم ، ايستاده کنار چند رديف مغازه دورتر می بينم... - من که رفتم، بدون اينکه جلب توجه کنيد، بريد سمت سرويس بهداشتی... يه پاکت دست، نظافت کننده ی اونجا گذاشتم، بگيريد و چادر داخلش رو سرتون کنيد... وقتی مطمئن شديد، رد گم کرديد، از در داخل کوچه ی پاساژ خارج شيد... من تویه زانتيای مشکی منتظرتون هستم... بدون اينکه منتظر جوابم بمونه... از من فاصله می گيره: - بريم عزيزم... من که چيزی چشمم رو نگرفت... زير چشمی که نگاهش می کنم، تازه متوجه دختر جوون همراهش می شم... چند ثانيه که به اندازه ی تمام ساعت های عمرم طول می کشه، منتظر می مونم ... وقتی که بيشتر از اين نمی تونم، تحمل کنم، به سمت سرويس بهداشتی، قدم تند می کنم... با حضور مردی که تعقيبم می کنه، تمام اعتماد به نفسم رو از دست می دم... از شدت، استرس، حس می کنم فشار خونم به زير صفر می رسه... پاهام شل می شن و به زحمت سنگينی وزنم رو تحمل می کنند... توی نگاهم،اين فاصله ی کوتاه مغازه تا سرويس بهداشتی، به اندازه ی طول خيابون ونک طولانی و کش اومده می شه... لبم رو به دندون می گيرم و سعی می کنم، اضطراب نگاهم رو پنهان کنم... به سرويس که می رسم، خودم رو داخلش پرت می کنم و در رو پشت سرم می بندم... نگاهم روی زن مسنی که پشت ميز چهار گوش سفيد رنگ نشسته ثابت می شه.. چشمهام رو توی سرويس می چرخونم و یعد از مطمئن شدن از خالی بودن سرويس لب باز می کنم: - من ... تارا هستم... زن خيره نگاه می کنه و واکنشی نشون نمی ده... دستم رو به پيشونيم بند می کنم: - به من گفتن يه بسته پيش شما گذاشتن... زن که انگار تازه متوجه من شده، سرش رو به نشونه ی تائيد تکون می ده و هان بلند و بالايی می کشه... بسته رو از زير ميز به سمتم ميگيره و شروع به غر زدن می کنه: - ببين دختر جون.. مااصلا از اين کارا نمی کنيم... اصلا واسه ما خلافه... اگه بفهمن، واسم دردسر می شه... منظورش رو می فهمم... دستم رو به سمت کيفم می برم... جای خالی کيف روی دوشم، تازه متوجه ام می کنه که اصلا کيف رو همراه خودم نيوردم... دستم رو داخل پاکت می کنم و چادر مشکی رو از توش بيرون می کشم: - متاسفام خانوم... الان کيفم همراهم نيست... برگشتم براتون میارم... صدای غرغر زن ، اعصابم رو تحريک می کنه... سعی می کنم به حرفهای تحريک کننده ی اعصابش، بی توجه باشم... چادر رو باز می کنم و روی سرم می کشم،... خودم رو توی آينه برانداز می کنم... رو که می گيرم، کاملا با ظاهر چند دقيقه قبلم متفاوت می شم... برای برداشتن پاکت دست می برم که سنگينی چيزی رو توش احساس می کنم... دوباره پاکت رو باز می کنم... نگاهم به کفشهای کتونی مشکی رنگ ثابت می شه... خيلی سريع کفشهام رو در ميارم و با کتونی عوض می کنم... قبل از جا زدن کفشهام داخل پاکت، سنگينیه نگاه زن رو احساس می کنم... رد نگاهش رو می گيرم و به کفشهای جفت شده ی کلارک توی دستم می رسم... نفسم رو پرصدا بيرون می دم و کفش ها رو به سمت زن می گيرم: - ماله شما... من احتياجی ندارم... چشمهای زن برق می زنه و کفشها رو از دستم پرشتاب می قاپه... معطل نمی کنم... رو می گيرم و از دستشويی بيرون می زنم... زير چشمی و از زير نقاب چادر، همون مرد تعقيقیب کننده ام رو که صاف ايستاده و به در دستشويی خيره مونده از نظر می گذرونم... پرشتاب از کنارش رد می شم و به نگاه کنجکاوش، بی توجه می شم... از تيررس نگاهش که خارج می شم، تقريبا فاصله ی باقی مونده تا در خروجی رو با قدمهای بلند می دوم.. از بين در چرخون پاساژ که خارج می شم، چشمهام خيابون رو پی رانتيای سياه پارک شده بالا و پايين می کنه... چند مغازه دورتر، پارک شده می بينمش... اين فاصله ی کوتاه رو تا ماشين، پرواز می کنم... خودم رو که توی صندلیه ماشين میندازم... فقط صدای جيغ لاستيکها توی سرم می پيچه.... و فرياد مرد : - بخواب رو صندلیه عقب...‼! مغزم بی سوال فرمان می بره.... با دور زدن ماشين، به سمت در پرت می شم... سرم به شدت به دستگيره ی در برخورد می کنه... با سرعتی که ماشين داره، خيلی زود خودم رو توی بزرگراه کردستان می بينم... هنوز به سختی، نگاهم رو از لبه ی پايينی شيشه، به بزرگراه دوختم که صدای زنگ موبايلم بلند می شه... باز هم شماره ی غريبه... اين بار از تلفن ثابت... جواب می دم: - الو حامد؟ - معلوم هست چه غلطی می کنی؟ ... کجا غيبت زد تارا... صدای حسام تمام اعتماد به نفسم رو از من می گيره... خشک می شم... گند زدم‼! مات به گوشیه توی دستم، نگاه می کنم... هنوز مات گوشی هستم، که مرد، از فاصله بين دو صندلی عقب می کشه و گوشی رو از دستم می قاپه و به بزرگراه پرت می کنه... گيج... گنگ... مات... نگاهش می کنم....‼! -----------------------------
هنوز مات گوشی هستم، که مرد، از فاصله بين دو صندلی عقب می کشه و گوشی رو از دستم می قاپه و به بزرگراه پرت می کنه... گيج... گنگ... مات... نگاهش می کنم....‼! - ديوونه شدی، می خوای ردتو بزنن‼! چشمهام متعجب و درشت شده، روی نيم رخ مرد ، ثابت می شه... از اين همه پليس بازی و تعقيب و گريز مات می مونم... وقتی مسافتی که قرار بود، کوتاه باشه طولانی می شه، جرائتم رو توی صدام جمع می کنم و با صدای لرزون می پرسم: - کجا داريم می ريم...مگه نگفتی حامد همين نزديکيه؟ جوابم رو نمی ده... با سرعتی که می پيچه، جز صدای جيغ لاستيکها و ضریه ای که برای بار دوم به سرم می خوره، جوابی نمی گيرم ... دستم رو به سرم بند می کنم و جای ضربه رو میمالم.. از شدت ضربه چشمهام سياهی می ره... اون سرعت بالا، بلافاصله و توی يک لحظه به صفر می رسه و من از روی صندلی به کف ماشين پرت می شم... هنوز نتونستم خودم رو از بين صندلی جلو و عقب بيرون بکشم، که در ماشين باز می شه و دست مرد، به بازوم بند.. از بين صندلی، چهره ی درهمش رو می بينم و اضطرابی که بد توی ذوق می زنه... با کشيدن دستم، از جا کنده می شم و تقريبا توی بغل مرد می افتم... برای حفظ تعادلم تمام نيروم رو به کار می گيرم، که همين نيروی کم به کار رفته هم با شتابی که برای حرکت می گيره، پوچ می شه.. روی زمين می افتم و سعی می کنم هم پای مرد بلند شم و از ماشين فاصله بگيرم... جلوی چشمهای حيرتزده ی من، دزدگير ماشين 407 رو می زنه و در صندوق رو باز می کنه... با دست من رو به جلو هل می ده: - برو تو... نگاه مرددم بين مرد و صندوق رد و بدل می شه: - اينجا... ؟ اخمهاش رو تو هم می کشه : - زود باش، وقت نداريم... هرآن ممکنه برسن‼ يک قدم به عقب قدم برميدارم: - نه... من از جاهای تنگ و تاريک می ترسم... کلافه سرش رو تکون می ده: - بازی در نيار تارا... مگه نمی خوای حامد رو ببينی...بجنب ديگه... نگاه مستاصلم رو به چهره ی مرد می دوزم... دستش رو جلو می کشه و به بازوم بند می کنه... هم زمان با کشيدن بازوم صداش بلند می شه: - فقط چند دقيقه...قول می دم زود بيارمت بيرون.. باشه؟ التماس می کنم: نه... توروخدا... من رو همون صندلیه عقب می شينم... اصلا می شينم کف ماشين... باشه؟‼ نفسش رو پر حرص بيرون می ده: - تارا ما وقت نداريم... سعی می کنم، بازوم رو از دستش آزاد کنم: - نمی خوام... اصلا اين بازیا واسه چيه.... حرفم رو قطع می کنه: - ببين دختر خوب ... من اصراری ندارم ببرمت.. اگه می خوای همراه من بيای و حامد رو ببينی بايد بری اين تو... من نمی تونم، همين طور که تو روی صندلی عقب ماشينم نشستی، تو خيابونا ويراژ بدم... حامد بهترين دوستمه.. نمی خوام به خاطر حماقت تو، جون اون رو به خطر بندازم... خيله خوب... مات نگاهش می کنم...حرفهاش متقاعدم می کنه اما.. هنوز هم همون ترس و احساس خفگی از محيط کوچيک و بسته ی صندوق، مانع از تسليم شدنم می شه... - تارا بجنب... فرياد بلند مرد کافيه تا توی يک لحظه تسليم بشم.. با کمکش، وارد صندوق عقب ماشين می شم و دراز می کشم... وقتی که دستش رو برای بستن در بالا می بره، قلبم از سياهیی که به زودی دچارش می شم می گيره.. چشمهام رو می بندم و سعی می کنم تمام ذهنم رو روی حامد متمرکز کنم... با صدای بسته شدن در صندوق، چشمهام خودکار باز می شن... توی اين تاريکی، احساس خفگی و کمبود اکسيژن می کنم،... پاهای مچاله شدم، ضعف می ره... بدنم خشک می شه... سرم به دوران می افته... هرچند هنوز، ماشين حرکت نکرده و پشت صندوق عقب اين 407 سفيدرنگ، بی حرکت شدم، اما... همين وحشتی که دامن گيرم شده، کافيه تا مغلوب تاريکی باشم و خودم رو ببازم... دستم رو به گلوم می برم و سعی می کنم برای اين ريه های حريص شده، نفس های عميق بکشم... از حرکت ماشين، تکون می خورم و وحشتم بيشتر می شه... توی ذهنم هرآن صحنه ی تصادف قريب الوقوع ماشين و مچاله شدن صندوق عقب، مرور می شه... سرم رو تکون می دم و افکار مزاحم رو پس می زنم... اما... نمی تونم در برابر اين احساس کمبود اکسيژن مقاومت کنم... هر لحظه که می گذره، حس می کنم، هوای صندوق کم و کمتر می شه... با دستم به مانتو چنگ می زنم و پارچه ی مانتو رو توی مشت عرق کردم، مچاله می کنم... صدای لاستيک ها، بوی تند لنت ترمز... بوق های ممتد و کشيده... بهانه های تازه ای برای خرابتر شدن حالم می شه... چشمهام رو روی هم فشار می دم و سعی می کنم، دووم بيارم... اونقدر به مانتو چنگ می زنم و گلو رو فشار می دم، تا کم کم بی جون و بی رمق، احساس ضعف و سرگيجه می کنم... حالم رو نمی فهمم.... سرم سنگين می شه و احساس می کنم، قفسه ی سينه ام به سختی بالا و پايين می ره... بيشتر که می گذره، ديگه صدای اطراف رو هم نمی شنوم... کم کم حس می کنم، دارم از ماشين و اين فضای تنگ و تاريک فاصله می گيرم... حتی تکونهای شديد ماشين هم نمی تونه من رو از اين خلسه ی بی حسی که دچارش شدم، خارج کنه... تسليم اين حال و هوای جديد، توی عالم بی خبری فرو می رم.... --------------------------صدايی مثل صدای جرو بحث دو نفر، توی سرم می پيچه ... چشمهام رو خيلی کم باز می کنم و از لای اين چشمهای نيمه باز، نگاهم رو روی ديوار سفيد و دود زده ی روبروم ثابت می کنم... صدای جروبحث بالاتر می شه اما، من هنوز الفاظ گنگ و نامفهمومی رو می شنوم که مثل پتکی روی سر به درد نشسته ام کوبيده می شه... نگاهم رو از روی ديوار سر می دم و توی فضاي چارديواری اطرافم می چرخوم... تنها روزنه ی اتاق با پرده ی ضخميی پوشيده شده و از لای باز مونده ی پرده، باريکه نور کم جونی به داخل اتاق راه گرفته و روی پاهای من ثابت شده... صداهای مبهم و بلند اطراف، به شدت آزارم می ده و من هنوز موقعيت خودم رو نمی دونم... چشمهام که به دنبال باريکه ی نور ، روی پاهام ثابت شده، روی تخت فلزی و ملحفه ی سفيد رنگ روی تشک، کشيده می شه... با ديدن، ملحف ی سفيد چرک مورد، همون احساس بيزاری از خوابيدن توی رختخواب های عمومی به سراغم مياد... خودم رو جمع می کنم و سعی می کنم با کمک ميله ی تخت، بشينم... روی تخت که می شينم، تمام اتاق دور سرم می چرخه... از شدت حالت تهوع، معدم به هم می پيچه... دستام رو به دو طرف سرم می گيرم و چشمهام رو روی هم فشار می دم... کمی که حالم بهتر می شه و درد آرومتر، پاهام رو از روی تخت به سمت زمين سر می دم... حالا که نشسته ام راحت تر می تونم، کهنگی وسايل داخل اتاق رو تشخيص بدم... فرش رنگ و رورفته و خاکی رنگ کف اتاق، که جای گلی کفشهای مردونه رو ، روی تنش داره، با ديوارهای دود خورده و تخت زهواردررفته ی که حالا روش نشستم، عجيب... همخونی داره... روی تخت که تکون می خورم، صدای قيژ قيژش بلند می شه و اعصابم رو به هم می ريزه... هنوز نتونستم فکرم رو متمرکز کنم... : - من کجام ... اينجا چی کار می کنم؟! سروصدای بيرون از اتاق قصد تموم شدن نداره... سعی می کنم، گوشهام رو تيز کنم تاشايد از بين اين همه بحث و جدل چيزی عايدم بشه... صداها ناواضحتر و گنگتر از اونيه که چيزی دستگيرم و من رو متوجه موقعيتم کنه...تمام سعیم رو به کار می گيرم تا فکرم رو متمرکز کنم و جايگاهم رو به ياد بيارم... چشمهام رو می بندم و دو طرف پيشونيم، گيجگاهم رو با انگشتهای کشيده دستم، ماساژ می دم... کم کم تاريکی و احساس خفگی توی صندوق و وحشتی که به سراغم اومده بود رو به ياد ميارم... ماشين 407 و زانتيای مشکی رنگ... مرد تعقيب کننده ی توی پاساژ... فرارم به کمک مرد جوون و راننده ی ماشينها... و... قراری ملاقاتی که با حامد داشتم...! نگاهم رو دور اتاق می چرخونم اما نه از حامد اثری می بينم نه از مرد راننده... کم کم استرس به سراغم ميآد... اين که کجا هستم و چه بلايی سرم اومده... سعی می کنم برای خبر گرفتن از اوضاع بيرون، از اتاق خارج بشم... دستم رو به ديوار می گيرم ... با برداشتن وزنم از روی تخت، صدای جير جير بلندی توی اتاق می پيچه... برمی گردم و نگاه پرنفرتم رو به تخت ميندازم... با قدمهای کوتاه به در نزديک می شم و دستم رو به دستگيره اش بند می کنم... با فشار کمی که به دستگيره وارد می کنم، لای در باز می شه... قبل از اينکه برای باز کردن کامل در تلاشی کنم، صدای محکم حامد رو از پشت در تشخيص می دم : - تو بیخود کردی که سرخود، تصميم گرفتی... بيا اينه نتيجه ی حماقتت... حرف حامد هنوز تموم نشده، صدای غريبه ای توی اتاق می پيچه: - چيکار کنم، توی اون موقعيت اين تنها راه بود... - خفه شو... خفه شو و يه کلمه ديگه حرف نزن... فهميدی... اين گندی که تو بالا آوردی دامن همه رو می گيره... خفه شو... خفه شو و يه کلمه ديگه حرف نزن... فهميدی... اين گندی که تو بالا آوردی دامن همه رو می گيره... از فرياد حامد، دستگيره توی دستم شل می شه... - دِ لعنتی چرا نمی فهمی... چندبار برات توضيح بدم...تو اون موقعيت اين بهترين تصميم بود... نمی تونستم سرصبر باهات تماس بگيرم و راه چاره بخوام... بفهم بابا...من راه ديگه ای نداشتم... صدای عصبی حامد اينبار بلندتر و پرخاشگر می شه... - دهنتو ببند مرتيکه و ديگه به من نگو نفهم... اين کار رو به هر احمق ديگه ای داده بودم، نتيجه اش بهتر از اين می شد... يه مدت برو يه قبرستونی، گم و گور شو... نمی خوام اين ورا آفتابی بشی و با حماقتات، گند بزنی به تمام برنامه هام... نمی تونم، جلوی ميل سرکش شده ام رو برای فهميدن ماجرای پيش اومده کنترل کنم... متعجب از تغيير فرهنگ واژگان حامد، از جلوی در کنار می رم و با يک حرکت دستگيره در رو به عقب هل می دم... با باز شدن در، نگاهم روی قامت چهارشونه ی حامد که پشت به من ايستاده و دستهاش صورتش رو پوشونده ميخکوب می مونه... از برخورد در با ديوار کناری، صدای خفيفی ايجاد میشه.. همون صدا کافيه تا بلافاصله به سمتم برگرده و نگاه غافلگيرش روی من ثابت بشه... توی اين لباس اسپرت و آرايش متفاوت موها ... با اين عينک فريم کائوچويي ... کاملا متفاوت از هميشه به چشم مياد...از اين ظاهر متفاوت حس می کنم نگاهم با حامد غريبگی می کنه...‼ تلاقی نگاه هامون که طولانی می شه...خيلی زود به خودش مياد و برای به هم زدن جو غير عادی ايجادشده، بلافاصله لبخند ساختگی می زنه همزمان دستهاش رو به سمتم می گيره: - بيدار شدی عزيزم...؟ جواب توی دهانم با شنيدن صدای آشنا و مردونه ی خارج از هال می ماسه....چشمهامون هماهنگ به سمت در کشيده میشه... - شهاب بيا بالاخره گرفتمش... پشت خطه... بالاخره انتظارم به سر میاد و نگاه ماتم روی رهام برادر حامد که از در نيمه باز کناری وارد هال میشه و تلفن همراه توی دستش رو به سمت حامد می گيره ثابت می مونه... ذهنم به طور خودکار، به کار می افته... شهاب؟‼ دوباره نگاهم از تماشای رهام دست می کشه و گيج زده به سمت حامد برمیگرده... ناخواسته اسمی که چند لحظه ی پيش از زبون رهام شنيدم، زير لب تکرار می کنم : - شهاب...‼ حامد کلافه، گوشی رو از دست رهام می قاپه و با قطع کردنش به سمت مبل پرت می کنه... نگاهم همراه گوشی روی مبل پرت می شه...! از تکون خوردن هاله ی تصوير حامد روبروم، به خودم ميام... دست از تماشای گوشی می کشم و به حامد خيره می مونم... همقدم با قدمهايی که به من نزديک می شه... پاهام به صورت خودکار به عقب راه می گيره... قبل از اينکه فاصله ی بينمون با اون قدمهای بلند به هيچ برسه، دستم رو جلوی بدنم حائل می کنم و صدای غريبه ام از دهان خارج می شه : - اينجا چه خبره؟ روبروم بی حرکت می ايسته و سعی می کنه تا به خودش مسلط باشه... تلاش بی ثمرش رو برای حفظ آرامش می خونم... اين خوندن بیتابی رو از عادت کلافگیه بند شدن دستش به پشت گردن، خوب می فهمم... نگاه ملتمسم رو به حامد می دوزم... هنوز گيج گيجم... هنوز نتونستم اتفاقات اطرافم رو حلاجی کنم... به خودم مياد... انگار تمام واقعيت های زندگیم زير و رو می شه... چشمهام رنگ خواهش می گيره... لحنم ملتمس می شه : - حامد... بهم بگو اينجا چه خبره؟ با سرم به رهام و به مرد ناآشنا اشاره می زنم: - اينا کين؟‼... مگه نگفتی از خانواده ات هيچ کس از زنده بودنت خبر نداره... پس اين کيه...؟ هنوز حرفم تموم نشده، رهام پوزخند صداداری می زنه و خودش رو روی مبل پخش می کنه: - آره شهاب جوون... زودتر بهش بگو و ملتفتش کن... بيچاره الان سنگوپ می کنه می افته رو دستت...! نگاه تند حامد به سمت رهام کشيده می شه: - می شه خفه شی بهداد... از بين تمام حرفهای رد و بدل شده ی حامد و رهام فقط دو کلمه رو خوب می فهمم... بهداد... شهاب...‼! باز هم اين اسم لعنتی توی سرم تکرار می شه... شهاب..‼! از بيتابیه انعکاس شدت گرفته ی اين اسم توی سرم، فرياد می زنم: - چی داره می گه حامد...؟! شهاب ديگه کيه..؟! دستش رو با احتياط به سمتم جلو می کشه : - آروم باش تارا جان... همه چی رو برات توضيح می دم... دستش رو پس می زنم ...صدام بالاتر می ره: - به من دست نزن...‼! بلافاصله دستش رو عقب می کشه و جلوی من ثابت می کنه : - باشه خيله خوب...!... فقط داد نزن.. باشه؟ از احساس تلخ بازی خوردن... از باور به اشتباه اين عشق دروغي... از اين همه سادگی و اعتماد بی چون و چرا... تمام تنم از خشم می لرزه... نفسهام طولانی و عميق می شه...چشمهام رو روی هم فشار می دم و از بين دندونهای کليد شدم تکرار می کنم: - بهم بگو اينجا چه خبره...؟ صدای تک ضرب دستهای رهام، که آرنج روی زانو بند کرده و انگشتهاش رو به هم گره زده... و همزمان با هيکل جلو کشيده اش روی مبل... نگاه مشتاقش بين من و حامد رد و بدل می شه ... ديوونه ترم می کنه! - خيلی خوبه...داره جالب می شه...‼! با حرص نگاهم رو از رهام می گيرم و دوباره فرياد می زنم: - گفتم اينجا چه خبره؟ سرش رو از سمت رهام به طرف من می چرخونه و سعی می کنه با لحن ملايمتری آرومم کنه: - تارا جان مگه نمی خوای بدونی، چه خبره... بيا اينجا روی مبل بشين... همه چيز رو واست توضيح می دم... خيلی خوب...؟! دستش رو هم زمان محتاطانه به سمتم نزديک می کنه، چشمهام روی دستش ثابت می مونه... برای همراه شدن با دستهاش، مردد می شم... نگاهش دوباره رنگ همون آشنای دوست داشتنیم رو می گيره... با اينکه می دونم، دروغ ديگه ای در راهه... اما دلم می خواد که خام اين مرد و دروغهای محضش بشم و باز هم فريب خورده ی احساسم باشم... توی ذهن خسته ام، برای اثبات حامد، اصرار می کنم... شايد چيزی نباشه... شايد بیخود مشکوک شدم... احتمالا زيادی بدبينم... بايد حرفهاش رو بشنوم... بايد بهش فرصت بدم... بايد به خودم و زندگیم فرصت بدم... ذهنم توی اين بايدها و نبايدها دست و پا می زنه که باز هم صدای بی خيال رهام تمام ترديدم رو پس می زنه : - چی رو می خوای واسش توضيح بدی شهاب جون... بهش بگو همش يه بازی بوده و خلاص! از قطع شدن اميدم... وا می رم... نگاه خشمگينم روی رهام ثابت می مونه... - می شه خفه شی بهداد... صدای اعتراض حامد تلنگر ديگه ای برای اشتباه بودن خوش باوريم می شه... بهداد‼! ... نشونه ی ديگه ی بازی خوردن من‼! از اين هويت های دروغی بيزار می شم... دستهام رو مشت می کنم... حس می کنم سرم از شدت درد به مرز انفجار می رسه... دندونهام از حرص روی هم فشرده می شه... حالم رو نمی فهمم... فقط دوست دارم از آدمهای نفرت انگيز روبروم دور بشم... از زور نفسهای عميقی که می کشم، سينه ام با شدت بالا و پايين می شه... کف دستهام، از شدت عرق و فشار ناخونهام به شدت می سوزه... بی اعتنا به حال خرابم، برای آخرين بار نگاهم رو روی صورت مستاصل حامد می کشونم... از نگاه ملتمسش هيچ احساسی به جز نفرت نصيبم نمی شه... جواب من به خواهش چشمهاش پوزخندی می شه و برای فرار از اي
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 5- رمان پايان بازی - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان خوانها , دنیای رمان - رمان بازی تمومه , تاریخ پخش فصل جدید «بازی تاج و تخت» مشخص شد - خبرآنلاین , رمان بازی آخر بانو در نهایت یک رمان خواندنی است - انتشارات ققنوس ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50791

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا