تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پایان بازی (فصل پانزدهم)



- سرم توی پروژه و درس و کتابام بود... راه خودم رو می رفتم و می اومدم... نفهميدم چه طور بيتا توی زندگيم پيدا شد... همه ی روزها و تنهايیهام رو پر کرد و شد خاص ترين آدم زندگيم...! - اونقدر وابسته اش شدم که ديگه زندگيم بدون اون معنا نداشت... - به خودم که اومدم ديدم اين يه وابستگیه ساده نيست و من عاشق شدم و بيتا شده همه کسم...! - درسم داشت تموم می شد... به فکر ازدواج بودم... به فکر يه خانواده ی گرم، خانواده ای که ازم دريغ شده بود... می دونستم خانواده ی خودم مخالفتی ندارند... يعنی بابام اونقدر توی کارخونه اش غرق بود و مامانم اونقدر خودش رو با مهمونی و ميتينگ های دوست و آشناش سرگرم کرده بود که توجهی به بچه هاشون نداشتند... بهداد همون موقعی که 17 – 18 ساله اش بود نتونست اين وضعيت رو تحمل کنه و از ايران رفت... منم اگه عشقم به ايران و درسم نبود خيلی وقت بود که رفته بودم... - پيشنهادم رو که با بيتا مطرح کردم، اونم استقبال کرد... کم کم به بهانه ی آشنايی های بيشتر، پای من به خونه و مهمونی های پدرش باز شد... از خانواده ی بيتا خوشم ميومد... محبتی که پدر و مادرم ازم دريغ می کردند اونها بی کم و کاست نصيبم می کردن... هر چی می گذشت از انتخابی که کرده بودم بيشتر مطمئن می شدم... - همون موقع ها بود که دفاع کردم و تصميم گرفتم واسه ی دکترا اقدام کنم... قبولیم راحت بود... اونقدر مقاله چاپ شده تو مجالات معتبر علمی- پژوهشی داخلی و خارجی داشتم که تقريبا همه ی اساتيد منو دانشجوی دکترای پرديس می دونستند.. می موند اسکيس و کنکور مرحله ی اولش که با اونا هم مشکلی نداشتم... اما از وقتی تصميمم واسه دکترا جدی شد، بهونه های بيتا هم شروع شد، مدام بهونه می گرفت و می گفت علاقه ای به ايران موندن نداره... - ازم می خواست برای ادامه ی تحصيل از ايران بريم... می گفت حيفم و ايرانی ها قدر منو نمی دونند...می گفت با اينجا موندن عمر خودمون رو تلف می کنيم...اما واسه منی که عاشقانه وطنم رو دوست داشتم و تمام سختی ها رو به خاطرش تحمل کرده بودم، سخت بود که از ايران دل بکنم... - بازهم بيتا کوتاه نمی اومد. می گفت اگه اون رو می خوام بايد همراهش از ايران برم... آخه بيتا اقامت انگليس داشت... تو موقعيت سختی بودم. از يه طرف ايران رو دوست داشتم و می خواستم بمونم از يه طرف ديگه عاشق بيتا بودم و به خاطر عشقم مجبور به رفتن... - اونقدر توی تصميمم تعلل کردم تا بالاخره بيتا به سطوح اومد. يه شب که داشتم از محل کارم می رفتم خونه بهم زنگ زد ... گفت تصميمش رو گرفته و می خواد بره... گفت بايد زودتر تصميم بگيرم وگرنه منتظر من نمی مونه... - واقعا شوکه شده بودم... می دونستم بايد دير يا زود انتخاب کنم اما... اصلا فکر نمی کردم مجبور باشم انقدر زود تصميم آخر رو بگيرم... - همون شب رفتم خونه ی بيتا...در رو برام زد و ازم خواست توی حياط منتظرش بشم. - همون موقعی که منتظرش بودم، صدای ناواضح و گنگی از يه مشاجره رو شنيدم... کنجکاو شدم، دنبال صدا رو گرفتم و از شيشه های نورگير زيرزمين، متوجه مساله شدم...! - پدر و برادر بيتا، با يه نفر که نمی شناختمش... در حال بحث و جدل بودند... از حرفاشون چيزی سردر نمی آوردم... بحث سر به هم خوردن يه نقشه بود... يه نقشه که به خاطر يه نيروی نفوذی لو رفته بود...! - برای سردرآوردن از ماجرا کنجکاو شدم، تمام حواسم رو به زيرزمين دادم... کار داشت بالا می گرفت... پدر بيتا با مرد دست به يقه شده بود...وسط اون درگيری برادر بيتا غيبش زد و وقتی که پيداش شد، با اسلحه ی توی دستش پيشونیه مرد رو نشونه گرفت و خيلی راحت شليک کرد...! به همين راحتی...جلوی چشمهای ناباور من يه ادم کشته شد...! - اونقدر وحشت زده شده بودم که نمی تونستم چيزی رو که با چشمهای خودم ديدم باور کنم... - همون موقع صدای بيتا رو از پشت سرم شنيدم... به سمتش که برگشتم، خونسرد ايستاده بود و نگاهم می کرد، فکر کردم، متوجه ماجرا نشده اما، وقتی بهت زدگی من رو ديد جلو کشيد، از شيشه های نورگير به زيرزمين و مرد نقش زمين شده نگاهی انداخت و دوباره به صورت وحشت زده ی من لبخند زد...! - باورم نمی شد... اون دختر با اون همه احساسات رقيق بتونه انقدر راحت از کنار قتلی که برادرش انجام داده بگذره... اين بيتا رو نمی شناختم... يعنی انگار اصلا نمی شناختمش... اصلا اون دختری نبود که به خاطر يه عصبانيت پيش و پا افتاده ی من بغض و برای کوچکترين اتفاقت و ناملايمات احساسات خرج می کرد...از لبخند وقيحانه ی روی لبش بيزار شدم... - موندن جايز نبود... بايد می رفتم... بايد از آدمهای نفرت انگيز اونجا فاصله می گرفتم... - به تهديد و داد و بيداد بيتا اهميتی ندادم و قبل از اينکه دير بشه از اون خونه خارج شدم...! - مدام تصوير مرد و اثر گلوله ی روی پيشونيش، توی چشمام جون می گرفت... می خواستم برم و به پليس خبر بدم اما... می ترسيدم...! از اينکه توی دردسر بيفتم می ترسيدم...! بايد فکر می کردم... ذهنم اونقدر بهم ريخته بود که نمی تونستم تصميم درست بگيرم... تمام محاسباتم در رابطه با بيتا و خانواده اش به وحشتناک ترين وضع ممکن غلط از آب در اومده بود...! - تمام اون شب نتونستم حتی يه لحظه پلک روی هم بذارم... فردا صبح، بيتا باهام تماس گرفت... جوابش رو ندادم... اما اونقدر زنگ و اس ام اس زد تا بالاخره راضی به جواب دادن شدم... پشت خط مدام گريه می کرد... ترسيده بودم... با همه ی اتفاقات پيش اومده هنوز به بيتا احساس داشتم... همه ی اميدم اين بود که بيتا تو مسئله ی قتل دست نداشته باشه... پشت خط فقط گريه و التماس می کرد که ببينمش... می گفت توی دردسر افتاده ... می گفت پدر و برادرش تهديدش کردند...دوباره شده بود همونی که می شناختمش... همون بيتايی که عاشقش بودم... همونی که حاضر بودم تمام عمرم رو بدم اما ناراحتی شو حتی يه لحظه هم نبينم.... نمی دونم... اونقدر گيج بودم که حتی نتونستم به حرفهاش شک کنم... چی کار بايد می کردم...!؟ بهم پناه آورده بود! - به خودم که اومدم تو کوچه های الهيه، پشت فرمون کنار بيتا نشسته بودم... بيتايی که کنارم نشسته بود، اصلا اونی نبود که پشت تلفن گريه و بیتابی می کرد...از اين رنگ عوض کردن لحظه به لحظه اش شوکه شده بودم... دوباره پيشنهادش رو تکرار کرد... ازم خواست، همراهش برم... می گفت اگه نرم به خاطر چيزی که ديدم زنده ام نمی ذارن... اما من نمی تونستم به اونها که انقدر راحت ادم کشته بودن اعتماد کنم... نمی خواستم با طنابشون توی چاه برم... - التماس که تاثير نکرد، تهديدم کرد... باز هم بی فايده بود... بهم گفت پشيمون می شم... برام مهم نبود... مطمئن بودم از بيتا که جدا بشم يه راست می رم سراغ پليس و هرچيزی رو که ديدم براشون گزارش می کنم... - اما خيلی دير به اين نتيجه رسيدم... به محض پياده شدن بيتا، سرو کله ی ماشين پليس هم پياده شد...! - باقیش رو هم می دونی... - همون داستانی که در مورد حسام بهت گفتم... با اين تفاوت که بيتا باعث بدبختی من بود نه حسام! - می بينی... من اونقدرها هم دروغگو نبودم...! - نقشه شون انقدر حساب شده و دقيق بود که حتی يه بار بازجويی نشدم و رنگ بازجو رو هم نديدم... می دونستم يه جای کار می لنگه... می دونستم يه کاسه ای زير نيم کاسه است... به من حتی اجازه ندادن با خانوادم تماس بگيرن...حتی توی بازداشتگاه رنگ يه متهم و بازداشتیه ديگه رو هم نديدم...از ترس اينکه حرفهام رو به کس ديگه ای انتقال بدم، توی بازداشتگاه انفرادی حبس شدم... تنها کسی که ديدم بيتا بود.. دوباره سراغم اومد و پيشنهادش رو تکرار کرد... اما من تصميمم رو گرفته بودم... نمی خواستم تسليمشون بشم...! - فردای اون روز بدون اين که کوچکترين بازجويی از من بشه به دادسرا فرستاده شدم... دلم بدجور شور می زد... می دونستم داره يه اتفاقاتی می افته... مطمئن بودم نمیذارن پام به دادسرا برسه، که اگه می رسيد و بازپرس کوچکترین سوالی ازم می کرد، سير تا پياز ماجرا رو براشون تعريف می کردم...پس... انتقال من به دادسرا با هيچ کدوم از معيارها و منطق عقلی جور در نمی اومد! - اما اتفاقی که قرار بود بيفته وحشتناک تر از چيزی بود که انتظار می رفت...به خودم که اومدم، ديدم پشت ون نشستم و با ضربه ای که به سرم خورده گيجم و بی اونکه جونی برای فرار و مقاومت داشته باشم دارم از پنجره ی ماشين، صحنه ی تير خلاص زدن به سرباز ی رو که توی ماشين پليس کنار دستم بود رو نگاه می کنم...! - بازی تموم شده بود..! من باخته بودم....! نه فقط اتهام حمل و نگهداریه مواد، اتهام فرار و دست داشتن توی کشتن يه پليس درجه دار و يه سرباز وظيفه هم به پرونده ی سياهم اضافه شده بود... اين وسط، اثر انگشت به جا مونده روی اسلحه که به زور و توی همون حالت گيجی ازم گرفته بودن، دليل محکمی برای اثبات گناهکاریم بود...! - می بينی تارا... من ناخواسته... درگير شدم...! زندگی خودم رو می کردم...بيتا... خانواده ام... حتی پليس هايی که هيچ وجدانی نداشتند و با شل شدن سرکيسه تمام تعهداتشون رو زير پا گذاشتن شدن عامل بدبختيم... - تا آخرين لحظه برای پاک موندن تلاش کردم...اونا خوب می دونستن اگه من رو بازور و تهديد با خودشون ببرن از هر فرصتی برای برگشتن استفاده می کنم... اما با نقشه ی تميزی که کشيدن، دهن من رو واسه هميشه بستن... شدم يه متهم فراری، يه جنايتکار که زمين تا آسمون از زندگیه آروم قبليش فاصله گرفته بود... ديگه حتی جرائت قدم زدن تو خيابون ها و کوچه پس کوچه های شهر رو نداشتم... زندگی بی دغدغه ی گذشته ام واسم شده بود آرزو... - از همه بيزار شده بودم... از خانواده ام... از دورو وريهام...از مردمم...اصلا از همه ی آدمها...! همه ی آدمهایی که نشستن و غرق شدن من رو تماشا کردن... همه ی اونايی که دست و پا زدن من رو ديدن اما دستم رو نگرفتن...! دلم... احساسم... قلبم... همه شون رو توی خودم کشتم... همه ی وجودم پر شد از کينه...من عوض شده بودم...! - وقتی به صورت قاچاق از ايران خارج شدم، تازه فهميدم تک تک اعضای خانواده ی دلسوز و پرمحبت بيتا، اعضای سازمان بودند و جز همکار بودن هيچ نسبتی باهم نداشتن... تمام هدفشون دام پهن کردن برای من و امثال من بود... اگه می تونستن با پول و وعده ی ادامه ی تحصيل خارج از کشور و يه زندگیه ايده آل، جذبشون کنن که هيچ، اگه نه به روش خودشون عمل می کردند...اون مرد هم که توی زير زمين کشته شد، نيروی نفوذی وزرات اطلاعات بود که شناسايی شده بود...! - اونجا 3 سال آموزش ديدم...هرآموزشی که فکرش رو بکنی... با آموزشهای جورواجور و سختی که ديدم و اون همه نفرت و کينه ای که توی دلم بود، شدم گرگ بارون ديده... - اونقدر توی مخمون کار کرده بودند که ديگه کم کم باورم شد، اونايی که توی ايران زندگی می کنند يه مشت تروريست آشغالن که لياقت زندگی کردن ندارن... هر چند، بغض و کينه ای که از دورووريهام به دل گرفته بودم، بيشترين تاثير رو داشت... - به خودم که اومدم... تا خرخره توی لجن فرو رفته بودم... غرق شده بودم تارا... غرق شده بودم و از اين غرق شدن ناراضی نبودم...از اينکه می ديدم اونقدر قدرت دارم که می تونم انتقام بگيرم... از آدمهايی که من رو رها کردند و اجازه دادن غرق بشم... خوشحال بودم... از اينکه خوشبختیشون رو تيره و تار می کردم، قلبم آروم می شد...صدای ضجه ها و التماساشون، روحمو تازه می کرد...از آدم بودن و آدميت فاصله گرفته بودم... چشمام فقط انتقام رو می ديد... مهم نبود بی گناه باشن... مهم اين بود که چون خوشبختیم از من گرفته شده، پس نبايد خوشبخت زندگی کنن...! زندگی خوب و بی دغدغه شون... صدای خنده هاشون، خانواده های محکم و گرمشون ... ديوونه ام می کرد... عذابم می داد... - آخرين ماموريتم، بهانه ی آشنا شدن با تو بود... با تو که آشنا شدم، تازه فهميدم، هنوز آدمم... هنوز دل دارم... هنوز می تونم عاشق بشم...! هنوز می تونم که خوب باشم! - تارا می فهمی... من می تونستم عاشق بشم... و به پای اين تونستن و خواستن، عاشق شدم... عاشق تو... ! - عاشق که شدم، زندگیم عوض شد...زندگيم خوب شد... حالم خوب شد تارا...! - کاش می فهميدی و می ديدی که به خاطر توئه که الان اينجام... همه ی خطرها رو به جون خريدم و اومدم نشستم جلوت تا بلايی سرت نياد... تارا... به خدا دوستت دارم... بفهم...! - کاش می فهميدی و می ديدی که به خاطر توئه که الان اينجام... همه ی خطرها رو به جون خريدم و اومدم نشستم جلوت تا بلايی سرت نياد... تارا... به خدا دوستت دارم... بفهم...! بفهمم؟ چی رو بفهمم؟ عاشق شدنت رو... يا حال و روزم رو...! شايد هم پدری که می خوای از من بگيری...! چرا من بايد حال خوش و ناخوش همه رو بفهمم اما هيچ کس پیدا نمی شه حال خراب من رو بفهمه... چرا بايد حامد رو بفهمم... حسام رو بفهمم... رهام رو بفهمم... خدايا همه ی آدمهای اطرافم رو بهفهمم... اما هيچ کس... هيچ کس محض رضای خدا... من رو ، حالم رو ... دلم رو نفهمه... نخونه! نگاهم رو از حامد می گيرم... از حامدی که نمی شناسمش... نمی فهممش...! توی سرم غوغا برپاست...! درد پهلو و سنگينی سينه ی به درد نشسته که هيچ... تمام درد و مرض های دنيا هم نمی تونه هم پای غم به دل نشسته ام آزارم بده...! درد دارم... دلم... قلبم... روحم... همه ی وجودم... ذره ذره احساسم... با درد غريبه ام عجين می شه... کاش می شد، اين نفس های نصف و نيمه، اين قلب زخمی و تکيده، اين جسم دردآشنای از پاافتاده، برای هميشه خاموش بشه و از اين همه بی رحمی فاصله بگيره... - می دونم ازم بدت میاد... می دونم حالت ازم بهم میخوره... اما... می خوام خودخواه باشم... اگه هميشه به خاطر ديگرون کشتم... سفارشی کشتم... سفارشی نامرد شدم و ويرون کردم... می خوام اين بار به خاطر دل خودم، به سفارش دل خودم... برای هميشه نگهت دارم... نمیذارم ازم بگيرنت... نميذارم از دستم بری... صداش توی سرم می پيچه و برای بغض سنگين روی گلوم بار سفارشی می شه... صدای قدمهاش رو می شنوم... کنارم می ايسته... دستش رو روی پيشونيم می کشه: - دوست دارم... بفهم! سرم رو از زير دستش عقب می کشم... برای دوست داشتن و عاشق شدن توی دنيای حامد، هنوز بچه ام... هنوز نمی تونم توی دنيای اين آدم بزرگها، برای عشق و عاشقی خودخواه باشم... آدم بکشم... نامرد باشم.... پس هنوز اندازه ی عاشق شدن نيستم...! سنگينیه نگاهش حتی نمی تونه من رو مجبور به پذيرش تلاقی نگاهمون کنه... چشمهام رو با سماجت روی ديوار ميخ می کنم... حالا... با اين نگاه خيره شده... می تونم رد تمام ترک های نصف و نيمه و گاهی عميق روی ديوار رو از بر کنم...! از من فاصله می گيره... صدایی توی دلم فرياد می زنه... وقت ها رو از دست می دم... فرصت ها هدر می رن... باز شدن در که با ناليدن لولای روغن کاری نشده اش همراهه، زنگ خطری برای پايان سکوتم می شه... لبم رو گاز می گيرم... چشمهام رو روی هم فشار می دم... بايد از اين بازی بچه گانه ی سکوت دور بشم...: - حامد...! می ايسته... اين رو از صدای خاموش شده ی قدمهاش متوجه می شم... نگاهم رو روی سقف قفل می کنم... همين حالا... تنها پدرم، توی نگاهم جون می گيره و ديگر هيچ... لبام بی اجازه، نافرمان... باز می شن: - اگه... بابام... طوريش بشه، من... ميميرم! در اتاق که بهم کوبيده می شه... صدای آوار شدن همه ی باورهام توی سرم می پيچه... بايد برای نجات بابا کاری کنم... نمیذارم به همين اسونی بابام رو از من بگيرن... نميشينم و مرگش رو انتظار نمی کشم... من از اينجا فرار می کنم... بايد فرار کنم...! دستم رو به ديوار می گيرم و بی خيال درد پهلو، روی تخت می شينم... نگاهم رو توی اتاق می چرخونم... بايد از اين قفس تنگ و نفرت انگيز خلاص بشم... بايد که خلاص بشم...! خودم رو روی تخت می کشم و پاهام رو به زمين بند می کنم... خيلی زود از اين خونه و آدمهای سياهش، فرار می کنم... مطمئنم که فرار می کنم... نفسم رو توی سينه حبس می کنم... دستم رو به پهلوم می گيرم... دندونهام رو روی هم فشار می دم و با يک حرکت، روی پاهام می ايستم... برای قدم اول بد نيست... هنوز می تونم سرپا باشم...! هنوز پاهايی برای دويدن و چشمهايی برای ديدن دارم... هنوز اميدم نااميد نشده...! با قدمهای کوتاه به پنجره نزديک می شم... درد دارم اما... فکر فرار ... فکر آزادی... فکر بابا... انرژیم رو مضاعف می کنه ... بی خيال تمام دردهای دنيا...! به پنجره می رسم... دستم رو به پرده بند می کنم... سرم رو به ديوار تکيه می زنم و نفس های عميق می کشم... نفس که تازه می کنم، دستم رو به مقوای کارتنی می کشم و با حرص اون رو از قاب پنجره جدا می کنم... نور غروب کرده ی خورشيد، چشمهام رو می زنه... نگاهم رو می دزدم و با احتياط و از لای چشمهای نيمه باز، به حياط خيره می شم... هنوز ماشين ها زير روکش برزنتی مخفی شدند... هنوز سکوت مرگبار، بين تن خشک و بی جون درختای حياط می پيچه... نگاهم رو دوباره و برای بار هزارم تو حياط می چرخونم... بايد دنبال راه فرار بگردم... بايد پيداش کنم... می دونم که پيداش می کنم...! ------------------------
- کاش می فهميدی و می ديدی که به خاطر توئه که الان اينجام... همه ی خطرها رو به جون خريدم و اومدم نشستم جلوت تا بلايی سرت نياد... تارا... به خدا دوستت دارم... بفهم...! بفهمم؟ چی رو بفهمم؟ عاشق شدنت رو... يا حال و روزم رو...! شايد هم پدری که می خوای از من بگيری...! چرا من بايد حال خوش و ناخوش همه رو بفهمم اما هيچ کس پیدا نمی شه حال خراب من رو بفهمه... چرا بايد حامد رو بفهمم... حسام رو بفهمم... رهام رو بفهمم... خدايا همه ی آدمهای اطرافم رو بهفهمم... اما هيچ کس... هيچ کس محض رضای خدا... من رو ، حالم رو ... دلم رو نفهمه... نخونه! نگاهم رو از حامد می گيرم... از حامدی که نمی شناسمش... نمی فهممش...! توی سرم غوغا برپاست...! درد پهلو و سنگينی سينه ی به درد نشسته که هيچ... تمام درد و مرض های دنيا هم نمی تونه هم پای غم به دل نشسته ام آزارم بده...! درد دارم... دلم... قلبم... روحم... همه ی وجودم... ذره ذره احساسم... با درد غريبه ام عجين می شه... کاش می شد، اين نفس های نصف و نيمه، اين قلب زخمی و تکيده، اين جسم دردآشنای از پاافتاده، برای هميشه خاموش بشه و از اين همه بی رحمی فاصله بگيره... - می دونم ازم بدت میاد... می دونم حالت ازم بهم میخوره... اما... می خوام خودخواه باشم... اگه هميشه به خاطر ديگرون کشتم... سفارشی کشتم... سفارشی نامرد شدم و ويرون کردم... می خوام اين بار به خاطر دل خودم، به سفارش دل خودم... برای هميشه نگهت دارم... نمیذارم ازم بگيرنت... نميذارم از دستم بری... صداش توی سرم می پيچه و برای بغض سنگين روی گلوم بار سفارشی می شه... صدای قدمهاش رو می شنوم... کنارم می ايسته... دستش رو روی پيشونيم می کشه: - دوست دارم... بفهم! سرم رو از زير دستش عقب می کشم... برای دوست داشتن و عاشق شدن توی دنيای حامد، هنوز بچه ام... هنوز نمی تونم توی دنيای اين آدم بزرگها، برای عشق و عاشقی خودخواه باشم... آدم بکشم... نامرد باشم.... پس هنوز اندازه ی عاشق شدن نيستم...! سنگينیه نگاهش حتی نمی تونه من رو مجبور به پذيرش تلاقی نگاهمون کنه... چشمهام رو با سماجت روی ديوار ميخ می کنم... حالا... با اين نگاه خيره شده... می تونم رد تمام ترک های نصف و نيمه و گاهی عميق روی ديوار رو از بر کنم...! از من فاصله می گيره... صدایی توی دلم فرياد می زنه... وقت ها رو از دست می دم... فرصت ها هدر می رن... باز شدن در که با ناليدن لولای روغن کاری نشده اش همراهه، زنگ خطری برای پايان سکوتم می شه... لبم رو گاز می گيرم... چشمهام رو روی هم فشار می دم... بايد از اين بازی بچه گانه ی سکوت دور بشم...: - حامد...! می ايسته... اين رو از صدای خاموش شده ی قدمهاش متوجه می شم... نگاهم رو روی سقف قفل می کنم... همين حالا... تنها پدرم، توی نگاهم جون می گيره و ديگر هيچ... لبام بی اجازه، نافرمان... باز می شن: - اگه... بابام... طوريش بشه، من... ميميرم! در اتاق که بهم کوبيده می شه... صدای آوار شدن همه ی باورهام توی سرم می پيچه... بايد برای نجات بابا کاری کنم... نمیذارم به همين اسونی بابام رو از من بگيرن... نميشينم و مرگش رو انتظار نمی کشم... من از اينجا فرار می کنم... بايد فرار کنم...! دستم رو به ديوار می گيرم و بی خيال درد پهلو، روی تخت می شينم... نگاهم رو توی اتاق می چرخونم... بايد از اين قفس تنگ و نفرت انگيز خلاص بشم... بايد که خلاص بشم...! خودم رو روی تخت می کشم و پاهام رو به زمين بند می کنم... خيلی زود از اين خونه و آدمهای سياهش، فرار می کنم... مطمئنم که فرار می کنم... نفسم رو توی سينه حبس می کنم... دستم رو به پهلوم می گيرم... دندونهام رو روی هم فشار می دم و با يک حرکت، روی پاهام می ايستم... برای قدم اول بد نيست... هنوز می تونم سرپا باشم...! هنوز پاهايی برای دويدن و چشمهايی برای ديدن دارم... هنوز اميدم نااميد نشده...! با قدمهای کوتاه به پنجره نزديک می شم... درد دارم اما... فکر فرار ... فکر آزادی... فکر بابا... انرژیم رو مضاعف می کنه ... بی خيال تمام دردهای دنيا...! به پنجره می رسم... دستم رو به پرده بند می کنم... سرم رو به ديوار تکيه می زنم و نفس های عميق می کشم... نفس که تازه می کنم، دستم رو به مقوای کارتنی می کشم و با حرص اون رو از قاب پنجره جدا می کنم... نور غروب کرده ی خورشيد، چشمهام رو می زنه... نگاهم رو می دزدم و با احتياط و از لای چشمهای نيمه باز، به حياط خيره می شم... هنوز ماشين ها زير روکش برزنتی مخفی شدند... هنوز سکوت مرگبار، بين تن خشک و بی جون درختای حياط می پيچه... نگاهم رو دوباره و برای بار هزارم تو حياط می چرخونم... بايد دنبال راه فرار بگردم... بايد پيداش کنم... می دونم که پيداش می کنم...! ------------------------از ديد زدن و کلنجار رفتن با حياط و ديوار آجريش خسته می شم... دستهام رو با حرص به دور ميله های حفاظ روبروی پنجره حلقه می کنم و سرم رو به ميله ها تکيه می زنم... چشمهام رو می بندم و سعی می کنم تمرکز کنم.... چه طور می تونم از اين اتاق در بسته و اين پنجره ی محافظت شده با اين حفاظهای آهنی خلاص بشم... سرم رو از حفاظ فاصله می دم و دوباره آروم به ميله ها ضربه می زنم: - چه جوری می تونم... خدايا چی کار کنم...؟ با اين ضربات آروم و اما بی وقفه ی سرم به حفاظ، کم کم پيشونيمم به درد می شيينه و ضعف بدنی ام خودش رو به رخ می کشه... از پنجره و از حفاظ فاصله می گيرم... می چرخم و روی زمين و پايين پنجره، کنار شيشه خرده ها، روی تکه مقوایی که قرار بود، شيشه ی زندانم باشه و مانع ديد زدنم، می شينم... پاهام رو داخل شکمم جمع می کنم و دستهام رو به دور پام حلقه می زنم... چونه ام رو روی زانوهام محکم می کنم و نگاهم رو به روبرو خيره... فکرم به سمت حامد و حرفهاش کشيده می شه... سرم رو تکون می دم و سعی می کنم از افکار پراکنده فاصله بگيرم... بايد ذهنم رو متمرکز کنم... اما... گرسنگی شديدی که به سراغم اومده... درد پهلو و ضعفی که به شدت آزارم می ده، بهانه های خوبی برای فکر نکردن می شه... سرم رو به ديوار تکيه می دم... حس می کنم سردم شده... از خنکای هوای بهاری و نسيم غروب هنگامش، از لای شيشه ی شکسته ی اتاق، لرز خفيفی به تنم می شينه... خودم رو بيشتر جمع می کنم... فشاری که به پهلوم وارد می شه، دليل در هم کشيده شدن ابروهامه اما، هنوز در برابر سرمايی که خوب می دونم نتيجه ی ضعف و افت فشاره ناتوانم... سرم گيج می ره و تصوير اتاق، پيش نگاهم می لرزه... تازه می فهمم، آخرين رمق و توانم رو پای ايستادن کنار پنجره خرج کردم و حالا... از هر تلاشی برای ادامه مقاومت و سرپا بودن، پاک پاکم‼! بی اختيار روی ديوار سر می خورم و سرم ، روی فرش خاکخورده ی اتاق ثاب
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 5- رمان پايان بازی - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان خوانها , دنیای رمان - رمان بازی تمومه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , تاریخ پخش فصل جدید «بازی تاج و تخت» مشخص شد - خبرآنلاین ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50790

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا