تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پایان بازی (فصل شانزدهم)



صدای مهربون و دوست داشتنی من رو از سياهیه محيط شده ام، جدا می کنه...
حس می کنم دلم به هوای شنيدنش پر می کشه... حرکت آروم انگشت دستم، با صدای فرياد به شادی نشسته ی همون صدای دوست داشتنی همراهه...
دوست دارم چشمهام رو باز کنم و صاحب اين صدای دوست داشتنی رو از نزديک ببينم اما، پلک ها و مژه های هر دو چشمم به طرز عجيبی به هم گره خوردن و هيچ همراهی برای باز شدن و فاصله گرفتن از هم نمی کنن...
لبهام رو به آرومی باز می کنم... خيلی سخت، عطش دارم... دلم برای قطره ای آب ضعف می ره... اما، سوزش و سنگينی قفسه ی سينه ام، نايی برای طلب کردن آب برام نمیذاره.
راحت تر نفس می کشم انگار... اکسيژن خالص رو با ولع به ريه هام راه می دم و بازدم ريتم گرفته و آرومم رو با دی اکسيد کربن خارج می کنم...
جز تشنگیه و سينه ی سوخته ام... بدنم به سختی و سکون و بی حرکت موندن، عجيب عادت زده شده.
صدای دوست داشتنی و گنگ اطرافم، همراه نوازشی می شه که دست بی جون و بی حرکتم رو به آغوش می کشه... و من از اين به آغوش کشيده شدن دست و تماس لبی که به روش حس می کنم، خروار خروار آرامش و گرما می گيرم ...
تمايلم برای باز کردن چشمهام بی نهايت می شه...
صدای جدی و مردونه ای توی سرم می پيچه اما، من از تکرار لغات نامفهمومش هيچ چيز جز آهنگ يکنواخت و خشکیه کلامش نمی گيرم...
زور بی نتيجه ام برای باز کردن چشمهام رو می زنم اما اين بار، انگشتهایی بی خيال، به کمک نيروی تحليل رفته ام پاپيش ميذاره ...
چشم راستم باز می شه اما هجوم زيادی از نور، به چشمم می دوه و مردمک گشاد شده اش رو حسابی تنگ می کنه و من از زور این بی رحمیه نور دويده به چشمم، حسابی دلخور می شم...
صدای مهربون و دوست داشتنی ام باز توی سرم می پيچه و خيلی زود از همون صدای خشک مردونه جواب می گيره...
بيشتر از اين تاب و توانی برای خبر گرفتن از محيط اطرافم ندارم... گوشهام همراه با پلکهای بسته ام، خاموش می شه و من اين بار غرق توی رويای شيرين می شم...
--------------
از خوابيدن و بی خبری دل می کنم... سير می شم از سکوت کردن و چشم بستن و نديدن دنيای اطرافم...
اين بار قبل از اينکه گوشهام فعال بشن برای شنيدن و بلعيدن صداهای اطراف، چشمهام با نيرویی که نمی دونم از کجا به سراغم اومده، سنگين و آهسته باز می شن و من از موج نور دويده به راه چشمهام، دوباره پلک می زنم و دريچه چشمم رو فقط برای لحظه ای کوتاه به اندازه ی خو گرفتن به نور می بندم...
دوباره برای باز کردن پلکم تلاش می کنم... آهسته و با احتياط ...
پلکهایی که می زنم، مردمک چشمهام رو به نور عادت می دن.. تصوير تار و نامفهموی از منظر روبروم پيش چشمم نقش می گيره... پلک می زنم... باز هم پلک می زنم... اونقدر پلک می زنم تا چشمهام از چيزی که روبرومه تصوير مشخص و قابل درکی بگيره...
تلاشم بی نتيجه نمی مونه و من از پشت اين پرده ی ضخيم توری ديده ام، مهتابی های رديف شده ی سقف رو می بينم...
غرق شادی از تلاش به ثمر نشسته ام، نگاهم رو از سقف می گيرم و به راست متمايل می کنم...
چشمهام کم کم اين لايه های ضخيم رو کنار می زنه و تصوير واضح تری از زن روبروم که سر روی تخت گذاشته و دستم رو بين انگشتهاش نگه داشته، به رخ می کشه...
چشمهام به تصوير زن لبخند می زنه... نگاهم روی موهای قهوه ای رنگ بيرون زده از زير روسری مامان لبخند می زنه... چشمهام، صورت دوست داشتنیش رو نوازش می کنه...
دقيق تر که می شم، سايه ی محوی از چين و شکن رو کنار چشمهای بسته ی مامان می بينم..
نفس عميق تری می کشم و هم پای اين نفس عميق، سينه ام گر می گيره...
چهره ام در هم فشرده می شه... اما هيچ چيز نمی تونه حال خوشم رو از ديدن دوباره ی مامان خراب کنه..
برای لب باز کردن تلاش می کنم اما از پشت اين ماسک سبزرنگ اکسيژن، هيچ صدایی خارج نمی شه... برای حرف زدن، از زبان دستهام استفاده می کنم...
بار ديگه دست به دامن انگشتهام می شم و تکون شديدتری نسبت به تکون خفيف اولين بار می دم...
از حرکت آروم انگشتهای دستم زير دستش ، مامان تکونی می خوره... چشمهاش رو باز می کنه و به دست بندشده ام زير دستش نگاهی می کنه... دوباره انگشت اشاره ام رو تکون می دم...
انگار متوجه هوشياریم می شه... بلافاصله از تخت جدا می شه و نگاه مستقيمش رو رونه ی چشمهای نيمه باز من ثابت می کنه...
نگاهم با نگاه مهربون مامان گره می خوره... چشمهای گشاد شده ی مامان کم کم خيس می شه...
جلو می کشه و توی يه حرکت خودش رو روی من خم می کنه و غرق بوسه ام می کنه...
از تماس لبهای مامان به روی گونه و پيشونی ام، حس آرامشی عميق به قلبم سرريز می شه...
وقتی که از بوسيدنم سير می شه... از من فاصله می گيره و دستم رو بين دستهاش نگه میداره و لب باز می کنه: - بالاخره بيدار شدی مامان؟ ... چقدر نگرانت بودم دخترم... هزار بار مردم و زنده شدم...
دستم رو همراه دستهاش به سمت آسمون می گيره و رد اشک روی صورتش پرآب تر می شه: - خدایا شکرت...
چيزی زير لب زمزمه می کنه و دوباره دستم رو روی تخت میذاره و دستش رو به نوزاش موهام بند می کنه...: - تو که مادرت رو کشتی، تو اين چند روز...
بغض بيشتر از اين اجازه ی حرف زدن به مامان رو نمی ده و اشکهاش سريعتر از قبل راه چونه اش رو ازروی گونه های برجسته اش، طی می کنند و هق هق گريه اش هرچند آروم و خفه اما بلند می شه...
دلم برای اشکهای مامان ضعف می ره... چشمهای من هم به پای اشک نشسته به چشمهای مامان پرآب می شه ...
دستم رو به انگشت اشاره ی مامان بند می کنم و فشار خفيفی می دم..
نگاهم توی نگاه مامان ثابت می شه و من با تمام وجود برای اين لحظه می خوام که حرف دلم رو از نگاهم بخونه: - دوستت دارم مامان...
--------------
نگاهم توی نگاه مامان ثابت مونده که صدای ضربه ای توی اتاق بلند می شه و بعد از اون صدای مردونه ای توی اتاق می پيچه... سرم رو به سمت صدای مردونه ی آشنام می چرخونم...
- مريم جان، من ...
صدای بابا قطع می شه... نگاه متعجبش بين دست مهار شده و چشمهای نيمه بازم رفت و برگشت می کنه... تصوير مات برده ی بابا پيش چشمام می لرزه... از پس اين ديده ی لرزون و آب ديده، فاصله ی کوتاهم تا بابا، کوتاهتر می شه...
صدای بهت زده و غرق خوشی بابا، گوشهام رو نوازش می ده: - خدايا هزار مرتبه شکرت...
و من هم هم پای اين بندگیه و شکرهزار باره ی بابا، هزاران بار شکر می کنم و خدا رو برای داشتن بابای خوب و دوست داشتنیم کنارم بنده می شم...
کنار مامان و بابا، حس می کنم، آرامش بی بديلی به قلبم سر ريز شده... به ضعف راه گرفته به چشمهام و بیحالی رگه دار از خواب خيلی سخت غلبه می کنم تا فرصتی بيشتر کنار اين جمع دوست داشتنی هوشيار بمونم اما... چشمهای نيازمدم، مصرانه برای استراحت روی هم می رن و من بی رغبت از پدر و مادر دوست داشتنی ام فاصله می گيرم...
---------------
اين بار که چشم باز می کنم، کسی رو توی اتاق نمی بينم. بی اغراق دلم منتظر به راهش نشسته و از دوريش بی تابی می کنه.
صدای پيچيده توی سکوت اتاق با نفس های آروم و يکنواخت من شکسته می شه... چشمهام به تاريکی اتاق خيلی زود خو می گيره...
نگاه از در و از نور راه گرفته از پنجره ی شيشه ایه کوچيک روی در، فاصله می گيره و به سمت پنجره های کرکره خورده ی اتاق چرخ می خوره...
توی تاريکی اتاق، نگاهم روی سايه ی چارشونه ای ثابت می مونه... دقيق تر می شم...
چشمهام رو ريز می کنم و نگاهم با وسواس، قد بلندش رو بالا و پايين می کنه...
از ديدنش لبخند بی بهونه روی لبهام پخش می شه...
نفس آسوده ای می کشم... عمر انتظارم به سر رسيده...
برای صدا زدنش بی طاقت می شم ... اما لب که باز می کنم، صدایی جز آهنگ آرومی که ردی از اسم حسام داره توی اتاق می پيچه...
بی معطلی برمی گرده... دستش رو از ديوار جدا می کنه و با قدمهای بلند خودش رو به من می رسونه....
غرق نگاهم می شه... تو سکوت...
غرق نگاهش می شم... تو سکوت...
چشمهاش صورتم رو از بر می کنه...
چشمهام روی صورتش چرخ می خوره...
کمی که می گذره خوب که از ديدنم سير می شه... يک دل سير که نگاهش می کنم، لبهاش باز می شه و شيطنتش رو دوباره به رخم می کشه: - آخه تو...توی بی فکر... فکر حال منو نکردی...بااين يه وجب قدت خجالت نمی کشی...
- نه به من بگو خجالت نمی کشی... می دونی چه به روز من آوردی...
- بگو من با تو چی کار کنم... اونجوری نگام نکن اصلا خر نمی شم...
- نمی گی با دل من چیکار کردی.... روزی صدبار مردم و زنده شدم نامرد...
- خانوم حواست باشه، کم کاریه اين مدت رو با اضافه کاريات بايد جبران کنی... فک نکنی من به همين سادگی می گذرم... فعلا نقدا يه بوس بده بابا ببينم...
از لحنش خندم می گيرم... می دونم که بغض کلامش رو پشت اين حرفهای پشت سرهم پنهان می کنه...
منتظر جواب من نمی مونه... لبهاش رو خيلی زود به پيشونيم می رسونه و بی حرکت می شه..
توی اين ثانيه های کش اومده، از تماس لبهای دوست داشتنیش دلم گرم می شه...
دلم می خواد، زمان بايسته و من توی اين حال خوشم غرق بشم...
چشمهام رو می بندم... حالا که کنارش هستم... حالا که پيشونيم به گرمیه لبهاش گرم شده... حس می کنم، چقدر دلتنگ بودم... خيلی بيشتر از بی نهايتی که ذهنم به اندازه اش قد می ده...
خيسیه ناگهانی که روی گونه ام حس می کنم، چشم بی اختيار باز می شه و نگاهم روی مژه های تر حسام ثابت می مونه...
خيرگیه نگاهم رو که می بينه، دل از بوسه ی طولانیه پيشونيم می گيره و فقط به اندازه ی يک فاصله ی نفس تا نفس، از من دور می شه: - ديگه با من از اين بازیها نکن...
به مهربونيش دلگرم می شم.
چه خوبه که حسام رو دارم. کنار مامان و بابا... با وجود حسام حس می کنم خوشبخترين آدم روی زمينم...
- طاقچه بالا گذاشتی جواب نمی دی...؟
با چشمهام به صورتش لبخند می زنم و نگاهم رو به ماسک روی دهانم رفت و برگشت می کنم... منظورم رو می خونه... روی صندليه کنارم می شينه و با پشت انگشت اشاره اش به نوازش گونه ام مشغول می شه: - می بينم که خداروشکر، ابزار شکنجه ی ما هم جور شد و امشب تا دلم می خواد می تونم اذيتت کنم بی اونکه بتونی سرم غرغر کنی...
ابروهام رو در هم می کشم...تو سکوت نگاهم می کنه و با انشگتش رد اخم بين ابروهام رو باز می کنه: - چقدر بگم نکن زشت می شی...
و دوباره تو سکوت نگاهم می کنه...
سکوتش که طولانی می شه، لبهاش رو باز می کنه، حرکت انگشتهاش به موهام کشيده می شه...نگاهش روی موهای پريشونم روی بالش، حرکت می کنه: - بهتری دماغو..
پلکهام رو می بندم و باز می کنم...
نفس عميقی می کشه و بازدمش رو پر صدا بيرون می ده: - خداروشکر... نمی دونی وقتی با اون وضع ديدمت چه حالی شدم تارا... راستی راستی مرده بودی...‼! نمی دونم خدا به حال من رحم کرد، يا دلش واسه جوونیه تو سوخت هرچی بود، واقعا حيف بود همچين لعبتی دست نخورده بره زير خاک...
دوست دارم جيغ بزنم و با دستم به بازوش ضربه بزنم... نمی تونم... فقط باز هم پای اخم رو به وسط می کشم...
می خنده و می گه: - می بينم که خلع سلاح شدی... ای ول ... همينه... هميشه اينجوری باش... اينجوری خواستنی تر شدی...
نگاهش روی تخت سر می خوره و نگاه متعجب من همراهيش می کنه: - شانس ما رو می بينی، همين يه امشب که تو نمی تونی هوار بکشی، اندازه ی اين تخت لعنتی بايد انقدر کوچيک باشه...
ابروهام به اندازه ی يک تعجب و يک خدا به دادت برسه حسام، بالا می ره... لبهاش به شيطنت باز می شه و لبخند می زنه: - چی کار کنم بابا... مگه می شه همچين شبی که انقدر خواستنی شدی و لام تا کام حرف نمی زنی از خيرت گذشت... اصلا تو بهت نمی خوره ولی واقعا از اين شکنجه گرای حرفه ای هستی... هميشه سخت ترين راه رو انتخاب می کنی...
شروع شد... لودگی ها و شيطنتش از نو شروع شد... چقدر دلم برای اين شيطنت تنگ شده بود... چقدر هوای اين لودگی رو کرده بودم...
دسته ای از موهام رو روی پيشوينم می ريزه و با شيطنت نگاهم می کنه: - اينجوری خوشگل تری می شی...!
نگاهش می کنم... دستش رو توی موهام فرو می بره و بی هوا بهم می ريزه: - ای من به ريش خودم بخندم که همچين شبی که دست و پام بسته است ( باسر اشاره به تخت می کنه) دنبال خوشگل کردنه تو باشم...
ابروهام دوباره بالا می ره...نگاهش روی پتوی آبی رنگ انداخته شده روم، سر می خوره و به روبرو خيره می مونه: - دلم هواتو کرده بود بچه جون... ديگه حق نداری از کنارم جم بخوری... فهميدی...
نگاهش رو از روبرو می گيره و به چشمهام خيره می کنه... برای نگاه منتظرش، پلکهام رو باز و بسته می کنم...
به چشمام مات می ره و از اتاق فاصله می گيره...
لبهام که باز می شه کم کم علت اين فاصله گرفتن رو می فهمم:
- گفته بودم بهت که دورو ورم پر بود از دخترای رنگاورانگ، دروغ نگفتم تارا... اما انگار از بين اون همه دختر، تو بايد پيدا می شدی و تمام فکر و ذهن و زندگیم رو پر می کردی...
- ديگه نمیذارم از دستم بری...
سرش رو تکون می ده و نگاهش رو دوباره به چشمام می دوزه: - پاک خل و چلمون کردی رفت...!
چشمهام رو به نشونه ی لبخند ريز می کنم...
- حامد با همه ی نامردیش اين یه بار مردی نشون داد...
نفسش رو عميق بيرون می ده و نوازش موهام رو از سر می گيره... و من رو با يک دنيا سوال بی جواب برای خبر دار شدن از حامد و باقيه آدمهای توی اون خونه کنجکاو باقی ميذاره...
اونقدر موهام رو نوازش می کنه که کم کم چشمهام گرم خواب می شن و روی هم می رن...
مست خوابم اما، خوب می تونم لمس لبهای گرمش رو روی گونه ام احساس کنم....
------------
- به جون تارا گيرم... نمی تونم بيام..
گوشی رو توی دستم جابجا می کنم: - خيله خوب پس تنهایی می رم...
به ميان حرفم می پره و بی اجازه حرفم رو قطع می کنه: - لازم نکرده... هنوز 2 ماه بيشتر از اون اتفاق نگذشته...
بی حوصله خودم رو به عقب و روی تخت پرت می کنم: - حسام اذيت نکن... مگه نمی گی همشون رو گرفتيد...
بی حوصله تر از من جواب می ده: - همشون به غير از حامد رو...
ذهنم اس ام اسی رو که چند روز پيش گرفته مرور می کنه... همون که از حسام مخفی نگه داشته شده... همون که به نشونه ی حامد، از يه شماره ی ناشناس فرستاده شده: - نمی تونم فراموشت کنم..
همين...
همين اس ام اس ساده ای که برای ساعت ها ذهن من رو درگير و ترس بی نهایتی رو به وجودم سرريز کرده بود.
- با توام تارا...
از خيالم فاصله می گيرم... روی تخت غلت می زنم و جواب می دم: - هوم؟ چيزی گفتی؟
نفسش رو پرصدا بيرون می ده: - من اگه بدونم تو اونجا داری چیکار می کنی که انقدر حواس پرت شدی بزرگترين کشف دنيا رو کردم...می گم بيرون نمی ری تا خودم بيام... سعی می کنم تا 1 ساعت ديگه خودم رو برسونم...
باشه ی کشداری می گم و برای آماده شدن زود خداحافظی می کنم...
خداحافظیم رو بی جواب میذاره: - کجا با اين عجله...
گوشی رو دوباره به گوشم نزديک می کنم: - حسام قطع کن می خوام برم حموم اماده بشم...
می خنده و صداش رو به حد بی نهايتی برای من پر شيطنت می کنم: - قربونت برم عزيزم... نيازی نيست بری حموم کيسه بکشی... ما تورو همين طور سيا سوخته قبول کرديم خوردنی ...
جيغ می کشم...: - کوفت...
منتظر نمی مونم و قطع می کنم... از تخت جدا می شم و گوشی رو روی تخت پرت می کنم...
صدای مامان از طبقه ی پايين بلند می شه: - تارا؟
از اتاق بيرون میزنم و از نرده های بالای پله ها آويزون می شم: - جووووووووونم؟
از لحنم خندم می گيره... بيش از حد شبيه حسام شدم...
مامان خودش رو توی هال جلو می کشه و دستش رو تو هوا تکون می ده: - برو عقب بچه... يه وقت سرت گيج می ره می افتی پايين...
خودم رو عقب می کشم : - چشم مريم جون... امرتون رو بفرماييد...
مامان دستش رو به کمرش بند می کنه : - بابات لپ تاپش رو توی اتاق جا گذاشته، بپر بيارش مامان که ديگه بابات اين پله ها رو بالا نياد...
چشم کشداری می گم و به سمت اتاق کار بابا می رم و کيف لپ تاپش رو از روی ميز بلند می کنم...
سلانه سلانه مسير پله ها رو پايين می رم... نگاهم به مامان که لباس پوشيده جلوی در منتظرم شده ثابت می مونه: - جايی می ری مامان؟
لپ تا پ رو از دستم می گيره: - آره مادر... يه سر می خوام برم خريد... واسه نذری که کردم بايد خريد کنم...
دستم رو به ديوار می گيرم و يک پام رو به زانوی پای ديگه ام تکيه می زنم: - نذر چی؟
در رو باز می کنه: - نذر سلامتی تو...
لبخند گشادی روی لبم پهن می شه: - مهم شدم...
مامان جلو می کشه و به گونه ام بوسه می زنه: - مهم بودی خانوووووم...
لبخندم عميق تر می شه: - بيام کمک؟
مامان پا از خونه بيرون می ذاره: - نه مادر... بابات تا سر خيابون می رسونتم...
شونه هام رو بالا میندازم: - هرجور راحتی...
دست مامان به بستن در پشت سرش به دستگيره بند می شه که صداش می زنم: - مامان...
در رو دوباره باز می کنه: - جانم...
- مامانی من يه ساعت ديگه با حسام می رم خريد... گفتم برگشتی نبودم، نگران نباشی...
لبخند می زنه: - با حسام که هستی، خيالم راحته مامان...
سرم رو به نشونه ی تائيد تکون می دم...
در رو می بنده و صدای خداحافظش توی خونه می پيچه...
از در فاصله می گيرم... به سمت پله ها می رم... نگاهم روی کيف پول مامان، روی مبل هال ثابت می مونه...
زير لب غر می زنم: - ای بابا... باز کيفش رو جا گذاشت...
کيف رو برميدارم و برای تحويل دادنش قدم تند می کنم...
پرعجله در رو باز می کنم و از لای در سر می کشم... نگاهم روی ماشين بابا ثابت می مونه... مامان رو صدا می زنم... صدام رو نمی شنوه... غرق صحبت با باباست...
نگاهم رو توی کوچه می چرخونم... کسی توی کوچه نيست... از در بيرون میرم و پا روی اولين پله ميذارم...
دوباره صدا می زنم: - مامان...
مامان به سمتم برمیگرده...
صدای گاز و کر کننده ی موتور توی کوچه می پيچه...
نگاهم از مامان دور می شه و روی موتور که سرعت گرفته ثابت می مونه...
مامان شيشه پايين می کشه...: - تارا؟!
لحظه ای به مامان نگاه می کنم اما چشمهام دوباره بی طافت روی موتور و سوار سياه پوشش ثابت می مونه...
- تارا...؟
فاصله ی موتور تا ماشين بابا صفر می شه... سرعتش کم می شه... سرعتش کنار درب سمت بابا صفر می شه...
حالا به جز من نگاه مامان و بابا هم مات موتور سوار می مونه...
خيلی زود موتورسوار دور می شه... چيزی ته دلم می لرزه... ابروهام در هم کشيده می شه...
صدای هراسون بابا توی سرم می پيچه: - پياده شو مريم...!بمب...!
پاهام شل می شه... قلبم از حرکت می ايسته ...و خيلی زود، صدای بی نهايت شده ی انفجار توی سرم می پيچه...!

پايان..

 


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمانی ها - 5- رمان پايان بازی - Blogfa , رمان خوانها , دنیای رمان - رمان بازی تمومه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , تاریخ پخش فصل جدید «بازی تاج و تخت» مشخص شد - خبرآنلاین ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50789

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا