تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروغ شیرین (فصل چهارم)



نمی دونم الان دقیقا چند ساعته که بی حرکت کف اتاقم نشستم و زل زدم به انگشتای پام....قیافه ی پری و همکارام یادم نمیره ولی از همه بدتر قیافه ی مهری با اون لبخند مسخرشه که از جلوی چشام کنار نمیره.... از خودم بدم میاد که مثل بی عرضه ها وایستادم تا هر کاری که دلش می خواد بکنه. من واقعا بی عرضم...اگر نبودم که نمی ذاشتم انقدر راحت عشقمو ازم بگیره و حالام پرو پرو بیاد جلوم رژه بره....نمی دونم چه بدی در حقش کردم که انقدر اذیتم می کنه؟ نمی دونم چرا از ناراحت بودن من لذت میبره...
ضربه ایی به در خورد و باز شد اما من هنوزم بی حرکت نشسته بودم. صدای بابام و شنیدم که در حالی که کنارم نشست، گفت:-چه صابخونه ی بد اخلاقی، حتی نمی بینی مهمونت کیه؟بهش نگاه کردم و لبخند زدم. اونم جوابم و با لبخند داد و گفت:-چرا نمیای بیرون کنار من و مادرت بشینی؟-الان حالم خوب نیست.-پری نیم ساعت پیش زنگ زد تا حالت بپرسه ولی وقتی تهمینه بهش گفت صبر کنه تا گوشی رو برات بیاره مخالفت کرد و بعدم قطع کرد. ببینم با پری دعوا کردی؟-نه.-پس چرا انقدر تو خودتی بابا جون؟لبخندی زدم و گفتم:-چیز مهمی نیست.-اگر چیز مهمی نیست پس چرا یه هفته س که سر کار نمیری؟ چرا همه ش تو خودتی و با کسی حرف نمیزنی؟ من و مادرت همه ی تمام تلاشمو کردیم که تو رو یه دختر خود ساخته و قوی بار بیاریم. درسته، قبول دارم که کاوه بهت بد کرد ولی تنها خودتی که می تونی از زندگیت پاکش کنی...تو این مدتی که میرفتی سر کار و سرحال بودی من و مادرت کلی خوشحال بودیم که با این قضیه کنار اومدی...به دخترم افتخار می کردم که از یکی از امتحانای زندگیش سربلند بیرون اومده ولی بازم با یه اتفاق دیگه اومدی خودتو تو اتاق قایم شدی....هیچ به مادرت فکر کردی؟ از نگرانی تو دو شبه که راحت نمی خوابه...ای کاش با ما حرف میزدی تا کمکت کنیم...-حق با شماست...من یه دختر بی دست و پا و ضعیفم.بابا دستی روی سرم کشید و گفت:-اتفاقا به نظر من تو خیلی هم قوی و محکمی...چون دختر منیو بعد چشمکی زد و ادامه داد:-حالام تا جلوی تهمینه ضایع نشدم بیا بریم نهار بخوریم. آخه بهش قول دادم که تو رو از این حالت در بیارم.خندیدم و گفتم:-شما برین منم سریع یه دوش میگیرم و میام.-فقط زود باش که خیلی گشنمه...-چشمهمینطور که بیرون رفتن بابا رو تماشا می کردم تو این فکر بودم که چقدر دوسشون دارم ولی هیچ وقت دختر خوبی براشون نبودم.بابا راست می گفت...چرا تقی به توقی می خورد خودم تو اتاقم حبس می کردم؟چرا ساده ترین راهو انتخاب می کردم؟ حالا که مهری این کارو کرد منم کوتاه نمیام و حالیش می کنم.از جام بلند شدم. حولمو برداشتم و خواستم از اتاق برم بیرون که با شنیدن صدای زنگ گوشیم متوقف شدم...شماره آشنا بود.-بله؟-سلام. خوبی؟-مرسی...شما؟-آرتامم.تعجب کردم. مهرزاد که دید ساکتم گفت:-الو....خانم زند؟؟؟؟هنوز هستی؟-بله.... بفرمایید؟-ببخشید مزاحمت شدم ولی باید باهات حرف بزنم.-خواهش می کنم. در چه مورد؟-پای تلفن نمی تونم بگم. باید ببینمت.-خیلی واجبه؟-برای من آره...میشه همو ببینیم؟-اگه مهمه که حرفی ندارم...کی و کجا؟-من ساعت ۶ کارم تموم میشه و میام دنبالت.-من خودم میام فقط بگین کجا بیام؟-همون کافی شاپی که دفعه ی قبل رفتیم خوبه؟-آره...فقط آدرسشو بگین تا یادداشت کنم چون سری قبل اصلا حواسم نبود.بعد از گفتن آدرس تلفن و قطع کرد ولی ذهن منو حسابی درگیر کرده بود که چی کارم داره؟ حتما راجع به ماجرای اون شبه...**************************وقتی رسیدم اونجا ماشین مهرزاد و دیدم که پارک شده بود. رفتم تو و همون پسر جوونی که سری قبلم دیده بودمش اومد طرفم و بعد از سلام و احوال پرسی به پله ها اشاره کرد و گفت مهرزاد طبقه ی بالا منتظرمه. ازش تشکر کردم رفتم طبقه ی بالا و مهرزاد و در حال حرف زدن با یه دختر جوون دیدم. تا من و دید به احترامم از جاش بلند شد که باعث شد دختره هم که پشتش به من بود برگرده و تونستم قیافشو ببینم...صورت ملوس و با نمکی داشت. حتما دوست دخترش بود. رفتم جلو سلام کردم. هر دوتاشون جوابمو دادن و دختر رو به مهرزاد گفت:-خب دکتر با اجازتون من دیگه میرم...ممنون از راهنماییتون.-مهرزاد: خواهش می کنم....بازم اگر مشکلی بود من در خدمتم.دختر با عشوه خندید و رفت. مهرزاد با اشاره به صندلی گفت:-خواهش می کنم بشین.تا نشستیم گفتم:-خب بفرمایید.چیزی شده؟یه ابروی مهرزاد بالا رفت و گفت:-چقدر عجولی...یه دقیقه بشین بعد...-ببخشید. آخه یه ذره نگران شدم.-نگران نباش، اتفاقی نیوفتاده...اول بگو چی میخوری؟-فرقی نمی کنه...مهرزاد به پیشخدمت اشاره ایی کرد و سفارش کیک و قهوه داد. وقتی پسره رفت، گفتم:-قبل از هر چیزی بابت اون شب معذرت می خوام....من از کاوه خواستم که جلوی مهری رو بگیره ولی ...-حالا چرا بیمارستان نمیای؟-با چه رو ایی بیام... نگاه اون شب بچه ها رو که دیدین.-واقعا برات مهمه؟-نمی تونم نسبت بهش بی تفاوت باشم، حتی پریم مثل اونا فکر میکنه.-مگه پری ماجرای تو و کاوه رو نمی دونه؟-نه...وقتی پری و دوباره دیدم همه چی بین منو کاوه تموم شده بود و منم ترجیح دادم راجع بهش چیزی به پری نگم ولی نمی دونستم اینطوری میشه...توی بیمارستان اوضاع خوبه؟-اگر منظورت رفتار همکاراست، بعضیاشون پشت سرمون یه چیزایی گفتن که به گوشم رسیده ولی جلوی خودم جرأت نکردن چیزی بگن...اما به هر حال برای من مهم نیست.-واقعا متاسفم...همه ش تقصیر منه، اگر اونروز تو نمایشگاه اون چرت و پرتارو نمی گفتم الان اینطوری نمیشد. ای کاش شما کمکم نمی کردین.-لازم به عذر خواهی نیست...سفارشمون و آوردن. هر دوتامون ساکت بودیم. به مهرزاد نگاه کردم که غرق در افکار خودش بود...بعد از چند دقیقه گفت:-راستش یه خواهشی ازت دارم ولی قبلش ازت می خوام که اول به حرفام گوش بدی و بعدم هر تصمیمی که خواستی بگیری .از حرفش تعجب کردم ولی ساکت موندم تا ادامه بده. یه جرعه از قهوش خورد و گفت:-مادرم یه دانشجوی امریکایی بود که خیلی سال پیش برای ادامه ی تحصیل تو رشته ی ادبیات پارسی میاد ایران و پدرمم به واسطه ی یکی از دوستاش مامانم و میبینه و یه دل نه صد دل عاشقش میشه و بخاطرش قبول میکنه که بعد از ازدواجشون از ایران برن. زندگیشون خوب بود و عاشق همدیگه بودن. تا اینکه من به دنیا اومدم. همه چیز خوب بود و بابامم مثل پروانه دور مادرم می چرخید که زندگی روی بدشو نشونمون داد...۶ سالم بود که مادرم توی یه تصادف از دنیا رفت. حال اون روزای بابامو خوب یادمه...تا یه مدت مشکل روحی پبدا کرده بود و فکر می کرد مادرم زندست .... منم که دیگه میتونی حدس بزنی چه حالی داشتم....فقط ۶ سالم بود...بابام هر شب مست میومد خونه. صدای گریه هاش هنوز تو گوشمه....خیلی عذاب کشید...یه جورایی میشه گفت دست از زندگی کشیده بود تا اینکه یه شب حالش خیلی بد شد و مجبور شدیم ببریمش بیمارستان ....تمام مدت که داشتن بابامو معاینه می کردن گریه می کردم و از خدا می خواستم که بابامو ازم نگیره... وقتی دکتر اومد بیرون و گفت حالش خوبه انگار دنیا رو بهم دادن....دکتر دوست بابام بود و ازم خواست که شب برم خونشون که مخالفت کردم و همونجا موندم....بعد از یکی دو ساعت که پرستار رفت تو اتاق صدای داد و فریاد بابام بلند شدو چند تا پرستار دیگم رفتن تو اتاق....بابام از اینکه نجاتش داده بودن ناراضی بود...دوست بابام رفت تو اتاق و از همه خواست که برن بیرون...حتی منم بیرون کرد....صدای دادایی که سر بابام میزد و میشنیدم، داشت در مودر من حرف میزد.... وقتی از اتاق اومد بیرون من که خیلی نگران بابام بودم رفتم تو....بابام داشت گریه میکرد و تا منو دید پرید و بغلم کرد...انگار تازه منو دید.خلاصه از اون روز به بعد بابام شد همون آدم سابق ولی بیشتر به من توجه می کرد و میگفت من تنها دلیل زندگیشم....زیاد نمیداشت ازش جدا بشم. منم که حسابی سرم به درسام گرم بود و کارم فقط درس خوندن بود. تا اینکه برای ادامه ی تحصیل رفتم اروپا....بابام اول خیلی مخالفت می کرد ولی بالاخره عموم راضیش کرد...من تا اون موقع اصلا ایران نرفته بودم ولی عکساشو دیده بودم....چون زبان پارسیم خیلی خوب بود دوستای ایرانیه زیادی پیدا کردم...مثل همین بردیا....اولین بار اون بود که منو برای تعطیلات برد ایران....خیلی برام جالب بود و حس خیلی خوبی داشتم....وقتی دوباره برگشتیم دلم عجیب گرفته بود....بردیا که علاقم و دید پیشنهاد داد که بعد از درسم برگردم ایران و اینجا کار کنم... روش فکر کردم و دیدم بیراه نمیگه...اما وقتی بابامو در جریان گذاشتم مخالفت کرد. خودشم راضی به اومدن نبود. البته بهش حق میدادم، بعد این همه سال زندگی با امکانات خوب براش سخت بود برگرده...اما من تصمیم خودمو گرفته بودم و بابامم که دید کاری نمی تونه بکنه قبول کرد که بیام اما ازم قول گرفت که هر وقت که ازم خواست بلافاصله و بدون هیچ حرفی برگردم...منم چون نمی خواستم ناراحتش کنم قبول کردم و با سرمایه ایی که بابام بهم داد تو این بیمارستان شریک شدم....یه لحظه ساکت شد. احساس کردم نسبت به حرفی که می خواد بزنه دودله...بالاخره گفت:-دو روز بعد از اون مهمونی بابام بهم زنگ زد و ازم در مورد تو سوال کرد...با تعجب پرسیدم:-پدرتون از کجا فهمیده؟-مثل اینکه طناز زنگ زده و جریان و برای بابام گفته....پدرش هم دوره ی بابام بوده....حتما میدونی که طناز از من خوشش میاد و آرزوشه که از ایران بره اما چون تک فرزنده خانوادش مخالقن. بعد اون شب گویا احساس خطر کرده و زنگ زده تا بوسیله ی بابام جلوی مارو بگیره که موفقم بود چون بابام ازم خواست برگردم...منم که دیدم خیلی جدیه، چون می دونستم یه زمانی عاشق بوده مجبورشدم بگم که عاشق تو شدم و حتی چون می دونستم مخالفه خواستگاریتم اومدم. حرفم و باور نکرد و منم با عموم هماهنگ کردم و ازش خواستم که به بابام زنگ بزنه و بگه که اونم باهام اومده. حالام بابام می خواد بیاد ایران تا تو رو ببینه...از حرفاش خشکم زده بود. همینطوری زل زده بودم بهش که گفت:-میدونم کار اشتباهی کردم ولی مجبور شدم.-آخه...-من گفتم بیای تا بهت یه پیشنهاد بدم و اگر خواستی می تونی قبول کنی...اگر موافقت کنی من میام خواستگاریت و ما با هم نامزد می کنیم تا بابام بیاد ایران و تو رو ببینه و وقتی مطمئن شد خودم یه راه خوب پیدا می کنم که نامزدی رو بهم بزنیم.اینطوری جو توی بیمارستانم درست میشه. در عوض منم تو این مدت قول میدم کمکت کنم که حال مهری رو بگیری. یاد حرفی که امروز مامانم سر نهار زد و باعث تعجبم شد افتادم. گفتم:-مادرم امروز گفت که شنیده کاوه تا کمتر از یکسال دیگه میره آلمان و شاید دیگه برنگرده پس زیاد برام فرقی نمی کنه که حالشو بگیرم. در ضمن ،شما به این موضوع فکر کردین که اگر نامزدیم بهم بخوره تو فامیل برام چقدر بد میشه؟اونم بعد از جریان کاوه.-من کاری می کنم که همه فکر کنن مشکل از من بوده. حتی شده منقل و بساط میارم وسط پذیرایی خونتون مواد میکشم...چطوره؟خندم گرفت. یه ذره فکر کردم و گفتم:-خوب اگر نامزدی رو بهم بزنیم که باز باباتون اصرار می کنه برین چه فرقی می کنه؟-تا اون موقع یه فکری می کنم.من الان با این نامزدی یه ذره زمان می خرم. اما با همه ی این حرفا هر تصمیمی که بگیری من بهش احترام میذارم-نمی تونستم منکر محبتاش بشم ولی اگر این اتفاق میوفتاد برام توی فامیل بد میشد. ولی این فکر که مهری رو اذیت کنمم قلقلکم میداد. گفتم:-الان باید جواب بدم؟-نه می تونی فکر کنی ولی فقط تا پس فردا...سری تکون دادم. از جام بلند شدم و گفتم:-تا فردا شب بهتون خبر میدم.مهرزادم بلند شد و گفت:-اگر مخالف بودی راحت بگو و تو رو دروایستی من نمون. من اصلا ناراحت نمیشم. مرسی از اینکه اومدی.-خواهش می کنم. خداحافظ.همینطور که از میز دور میشدم به پیشنهاد مهرزاد فکر می کردم....اون دوبار کمکم کرده بود و خیلی دلم می خواست که جبران کنم ولی اگر این کارو می کردم شاید مامان و بابامم ضربه می خوردن. همه ش تقصیر مهریه...بازم قیافش اومد جلوی چشمم که داشت بهم می خندید...پاهام از حرکت وایستاد و برگشتم. مهرزاد با تعجب بهم نگاه کرد و پرسید:-چیزی شده؟مگه نمی خواستم از مهری انتقام بگیرم....چرا اون باید راحت زندگیشو بکنه و با این حال بازم اذیتمم بکنم....چرا باید این اجازه رو بهش بدم؟مهرزاد هنوز منتظر نگاهم می کرد. تردید و کنار گذاشتم و گفتم:-قبول می کنم.
ای که بی تو خودمو، تک و تنها میبینمهر جا که پا میذارم، تو رو اونجا میبینمیادمه چشمای تو، پر درد و غصه بودقصه ی غربت تو، قد صدتا قصه بودیاد تو هر جا که هستم با منهداره عمر منو آتیش میزنهتو برام خورشید بودی تو این دنیای سردگونه های خیسمو دستای تو پاک میکردحالا اون دستا کجاست...اون دوتا دستای خوبچرا بی صدا شده...لب قصه های خوبمن که باور ندارم اون همه خاطره مردعاشق آسمونا پشت یک پنجره مردآسمون سنگی ش...با ضربه ایی که روی شونم خورد، ترسیدم. مامان بود. نفسمو بیرون دادم و دستمو روی قلبم که تند تند میزد گذاشتم . وقتی آروم تر شدم هندزفری هامو از گوشم در آوردم و گفتم:-ترسیدم مامان جان.مامان خندید و گفت:من در زدم ولی از صدای آهنگ زیاد بود نشنیدی.-چی کار کنم دیگه...جوونم و جاهل.-وقت داری چند دقیقه باهات حرف بزنم؟با دست به تختم اشاره کردم و گفتم:-من همیشه برای شما وقت دارم، بفرمایید.مامان نشست و پرسید:-میدونی الان کی زنگ زد؟معلومه که میدونستم ولی خودمو زدم به کوجه ی علی چپ و گفتم:-سوالی میپرسی مامان. من از کجا بدونم؟-همین الان یه خانمی زنگ زد و ازم اجازه گرفت که برای آخر هفته بیان خواستگاری.-خواستگاریه من؟ اونوقت شما چی گفتین؟-قبول کردم چون فکر کردم که تو در جریانی.-وا...چرا همچین فکری کردی؟-چون تو رو برای مهرزاد همون دکتری که با هم رفته بودین بیرون خواستگاری کرد.سعی کردم قیافه ی متعجبی بخودم بگیرم، گفتم: شوخی میکنی.مامان مشکوک نگاهم کرد و گفت:-یعنی تو نمیدونستی؟-نه والا...راستش تا حالا کاری نکرده که بفهمم از من خوشش میاد. زیادی باهام رسمی برخورد میکنه.( اره جون خودم)-اگر با هم صنمی ندارین پس چرا اونروز باهاش رفتی بیرون؟مثل اینکه این مامانه ما تا تهتو قضیه رو در نیاره ول کن ماجرا نمیشه. گفتم:-اون فرق میکرد. یه بار من باهاش بد حرف زدم برای اینکه از دلش در بیارم رفتیم بیرون...همین.مامان که انگار هنوز قانع نشده بود پرسید:-خب حالا نظرت در موردش چیه؟ پسر خوبی هست؟خندیدم و گفتم:-فعلا که نمی تونم نظری بدم ولی در کل آدم خوبیه و خیلیم مهربونه.مامان نگران نگاهم کرد. پرسیدم:-از چی نگرانی قربونت برم؟-ما هیچی از این پسره نمیدونیم... ولی چیزی که خیلی برام عجیبه اینه که در مورد این برخلاف بقیه ی خواستگارایی که بعد از بهم خوردن رابطت با کاوه پیدا شدن سخت گیری نمیکنی و اجازه میدی که بیان...نمیدونم....میترسم از سر لج و لجبازی داری این کارو میکنی که اگر دلیلت همینه باید بگم که کارت اشتباهه. احساس خوبی ندارم.شاید حق با مامانه و من نباید این کارو بکنم. چشمام و بستمو دوباره تو ذهنم کاری رو که اونا باهام کردن و مرور کردم. من تصمیمو گرفتم. به مامان نگاه کردم و گفتم:-نگران نباش عزیزم. هنوز که چیزی معلوم نیست، شاید اصلا ازش خوشم نیومد.-نمیدونم چی بگم...به هر حال اخر هفته میان. شب که بابات بیاد خودم بهش میگم.-باشه.مامان از اتاق رفت بیرون اما من هنوز دارم به حرفاش فکر میکنم. دوست ندارم ناراحتشون کنم ولی نمی تونم از تلافی کردن کارای مهری هم بگذرم. باید بهشون نشون بدم که خوشحالمو از زندگیمم راضیم. حداقل با این کار به ذره خودم آرومتر میشم. اگر مهری خبر نامزدی من و مهرزاد و بشنوه سکته میکنه. من خوب میشناسمش، هر چند که اون شب گفت که برام من یه موقعیت ازدواج جور کرده ولی مطمئنم که از ته دل نگفت و هدفش فقط بردن آبروی من بود چون مهرزاد هم از نظر موقعیت و هم از نظر تیپ و قیافه از کاوه سر تره و این برای مهری که دوست داره همیشه تو چشم باشه ناراحت کننده ست. هر چی بیشتر به اون دوتا فکر میکنم از تصمیمی که گرفتم مطمئن تر میشم. یه نمایش عاشقانه ایی جلوشون راه بندازم که با خاطره خوب برن....نفس عمیقی کشیدم و دوباره هندزفری هامو تو گوشم گذاشتم.***************************برای آخرین بار خودمو تو آینه نگاه کردم.همه چیز خوب بود. یه پیراهن سبز یشمی تا روی زانو پوشیده بودم که از زیر سینه گشاد میشد و آستین سه ربع بود. موهامم بالای سرم جمع کرده بودم و ارایشمم کم بود. خودم راضی بودم. به ساعت نگاه کردم... الاناست که دیگه برسن. حسابی رو خودم عطر خالی کردم و از اتاق رفتم بیرون. مامان تا منو دید، چند تا ضربه به میز زد و گفت:-ماشالله...مثل ماه شدی. بذار تا نیومدن یه اسپند دود کنم.بابا خندید و گفت:-نکن این کارا رو تهمینه...بوی اسپند میمونه بعد میان میگی اینا چقدر خودشونو تحویل میگیرن.-خب بگن، مهم اینه که بچم چشم نخوره.رفتم کنار بابا نشستم و گفتم:-حالا من همچین تحفه اییم نیستم که ملت بیکار باشن و بخوان منو چشم بزنن. تو رو خدا انقدر خرافاتی نباش.-تو هیچی نمیدونی پس چیزی نگو...بعدم مگه کجات ایراد داره؟ مثل دسته ی گل می مونی.بابا آروم گفت:-ولش کن.... رو حرف مادرت نمیشه حرف زد. اون کار خودشو میکنه.هر دو تا خندیدیم و به مامان نگاه کردیم که ظرف اسپند و بالای سرمون و می چرخوند. سنگینی نگاه بابا رو روی خودم احساس کردم. زل زده بود بهم و وقتی خوب نگام کرد، گفت:-دیگه برای خودت خانمی شدی...اصلا فکرشو نمیکردم که یه روزی یکی بیاد تا تو رو از ما جدا کنه.سرمو گذاشتم روی شونشو گفتم:-هنوز که چیزی معلوم نیست...با این اخلاق گندی که من دارم تا آخر عمر بیخ ریش خودتونم.باب سرمو بوسید و گفت:-خیای هم دلشون بخواد. مثل دختر من هیچ جای دیگه پیدا نمیکنن.-با تعریفای شما و مامان یواش یواش دارم اعتماد به نفس کاذب پیدا میکنمااا.هر دو تامون خندیدیم. زنگ آیفون به صدا در اومد. بابا از جاش بلند شد تا در و باز کنه و من و مامانم بعد از چک کردم همه چی برای آخرین بار، رفتیم کنار بابا تا ازشون استقبال کنیم. اول از همه یه خانم میانسال و دیدم که قیافه ی خیلی زیبایی داشت که با یه لبخند مهربون کاملش کرده بود. پشت سرشم مهرزاد همراه عموش که یکمی تپل بود اومد. زن عموش بعد از روبوسی با مادرم روبروی من وایستاد و آروم گفت:-میدونستم سلیقه ی آرتام تکه.تشکری کردم و به عموشم سلام کردم. مامان راهنماییشون کرد که برن تو پذیرایی. همه رفتن و منو مهرزاد و تنها گداشتن. حالا میتونستم خوب ببینمش. یه کت و شلوار مشکی شیک پوشیده بود که خیلی بهش میومد. دسته گلی رو که دستش بود به طرفم گرفت و گفت:-سلام...خوبی؟-مرسی، خیلی خوش اومدین.با دست راهو نشونش دادم و گفتم: بفرمایید.تشکری کرد و اشاره کرد من اول برم. صحبت از آب و هوا و وضعیت اقتصادی و نوع زندگیه مردم شروع شد تا اینکه بالاخره رسید به خواستگاری. عموی مهرزاد که خیلی خوش صحبت بود، مجلس و گرفته بود تو دستش و با شوخیاش یخ جمع و آب کرد.بعد از چند دقیقه زن عموش رو به بابام گفت:-آقای زند اگر اجازه میدین تا ما داریم بیشتر با هم اشنا بشیم این دو تا جوون برن سنگاشون و وا بکنن.با موافقت بابا از جامون بلند شدیم و رفتیم توی اتاقم. مهرزاد حسابی سرگرم تماشای اتاقم بود که پرسیدم:-می خواین بریم توی بالکن یا همینجا خوبه؟مهرزاد یه ذره فکر کرد و گفت: فکر کنم بالکن با صفاتره.رفتیم تو بالکن...هر دوتا ساکت بودیم و داشتیم به نمای شهر نگاه میکردیم. مهرزاد بود که سکوت و از بین برد و گفت:-وقتی به پدر و مادرت نگاه می کردم از خودم بدم اومد که این پیشنهاد و بهت دادم. میدونم کارم درست نیست. نمی خوام کسی رو ناراحت کنم.-بهش فکر نکنین. منم همین کارو میکنم چون هر چی بیشتر بهش فکر کنین بیشتر اذیت میشین.-شاید حق با تو باشه ولی تو از کاری که میکنیم پشیمون نمیشی؟-نمی دونم. دوست ندارم حالا که اونا، اون بیرون بخاطر ما جمع شدن به این موضوع فکر کنممهرزاد لبخندی زد و گفت:-میبینی تو رو خدا...دو نفر آدم دو تا خانواده رو گذاشتیم سر کار.-عمو و زن عموی خیلی مهربونی دارین....ازشون خوشم اومد.-این عموم خیلی مهربونه، برخلاف اون یکی عموم که زیادی جدی و عصبیه....راستش بچه دار نمیشن واسه ی همینم ازشون کمک خواستم چون منو دوست دارن...وقتی اون روز بهش گفتم به بابام زنگ بزنه قبول نمیکرد چون میدونست که من اهل زن گرفتن نیستم ولی انقدر اصرار کردم که باورش شد که من واقعا عاشق تو شدم و راضی شد برای قرار دادن بابام تو عمل انجام شده همراهم بیاد.-راستی دکتر...مهرزاد میون حرفم پرید و گفت:-سعی کن دیگه بهم نگی دکتر، مخصوصا توی بیمارستان. -سخته.-فکر کن که منم یکی از دوستاتم...باهام راحت باش.با سر باشه ایی گفتم. مهرزاد گفت:-حالا چی می خواستی بگی؟-پدرتون کی میان؟-تاریخ دقیقی نگفته...فقط گفت یه کار ضروری داره که باید انجامش بده و بعد اون میاد...اینطوری به نفع من شد تا وقت داشته باشم که بیام خواستگاری. تو کی بر میگردی سر کارت؟ از الان گفته باشما من کارمند تنبل نمیخوام حتی اکر نامزدم باشه.لبخندی زدم و گفتم:-بعد از رسمی شدن نامزدیمون میام.-اگر موافقی آخر هفته ی دیگه مراسم نامزدی رو بگیریم.-قبول ولی فقط خانواده های خودمون. یه مراسم جمع و جور.-باشه هر طور راحتی. خب دیگه بریم بیرون ببینیم چه خبره...در و باز کرد و منتظر شد تا من اول از بالکن برم بیرون. دستگیره ی در و گرفتم اما قبل از اینکه بازش کنم و مهرزاد صدام کرد.-بله؟-از تصمیمت مطمئنی؟ اگر پشیمونی همین الان بگو...-تنها چیزی که الان می خوام سر گرفتن این نامزدی و ضایع کردن مهریه...تازه این برام یه فرصته تا غرور و آبروی ریختمو دوباره جمع کنم. پس نگران نباشین.لبخندی زد و گفت:-مرسی...مطمئن باش که کمکت میکنم. امروز زن عموی آرتام زنگ زد و ازمون جواب می خواست. مامانم اعلام کرد که موافقیم، هرچند که هنوزم نگرانه و مشکوک نگاهم می کنه. تو این سه روز که از خواستگاریم میگذره کلی باهاش حرف زدم و سعی کردم خودم و خوشحال نشون بدم تا مطمئنشون کنم ولی چه میشه کرد مادره دیگه.... به پیشنهاد زن عموی آرتام قرار شد پنج شنبه یه مراسم ساده بگیریم تا من و اون بهم محرم بشیم. مامان یه ذره دو دل بود و میگفت زوده اما از یه طرف مثل اینکه از آرتام خوشش اومده بود و می گفت پسر خوبیه...به هر حال اونم موافقت کرد.قرار شد مراسم خونه ی ما بگیریم. من فعلا دلم نمی خواست همه ی فامیل بدونن و ترجیح میدادم غافلگیرشون کنم. فقط به عموم گفتم و کلی ازش خواهش کردم به کسی نگه...مادر بزرگمم که جای خود داشت. وقتی صحبتم با عموم پای تلفن تموم شد وقطع کردم، مامان پرسید:-حالا تو چرا انقدر اصرار داری کسی ندونه؟ بعدا از دستمون دلخور میشن.-مادر من این فقط یه مراسم کوچیکه و بعدا تو یه مراسم بزرگتر همه رو دعوت میکنیم. در ضمن می خوام قیافه
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , دنیای رمان - رمان دروغ شیرین sparrow+saghar , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه دروغ شیرین | *saghar و sparrow کاربران انجمن ... , رمان دروغ شیرین - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمانی ها - 16-رمان باورم کن - Blogfa , رمانی ها , رمانی ها - 27-رمان لاله ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50788

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا