تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروغ شیرین (فصل پنجم)


مطمئنی که نمی خواین با ما بیایین؟ ما بریم؟
-آره. شما برین...من هنوز حاضر نیستم، آرتامم که نرسیده.
-پس ما رفتیم باباجوون...زیاد دیر نکنین.
-نگران نباشین، ما تا یه ساعت دیگه راه میوفتیم.


بعد از رفتن مامان و بابا سریع رفتم تو اتاقم تا حاضر بشم...از ظهر رفته بودم آرایشگاه و موهامو یه ذره مرتب کردم، این مدت اصلا بهشون نرسیدم. موهای مشکیمو پایین سرم، سمت راست برام جمع کرده بودن و جلوشم شل بین موهام محکم کرده بودن و تا توی صورتم نیاد. لباسمو پوشیدم....یه لباس سفید یونانیِ دو بنده....بندهاش گیس بافتهای طلایی بود و دور کمرشم دو دور از همین گیس بافت استفاده شده بود....ماکسی بود و دامنش چند لایه بود که لخت میوفتاد روی تنم...رنگ مشکیِ موهام با توجه به رنگ لباسم خوب به چشم میومد. یه دور جلوی آینه زدم، همه چیز خوب بود و فقط آرایشم مونده بود که ترجیح میدادم کم باشه...سریع دست به کار شدم....چند دقیقه گذشت که صدای زنگ آیفون بلند شد...آرتام بود در و زدم و بعد از باز کردن در حال برگشتم تو اتاق.
صدای آرتام و شنیدم:
-آناهید
-بیا من تو اتاقمم.
اومد تو و با دیدنم چند ثانیه ایی با دقت نگاهم کرد، هر چند منم دست کمی از اون نداشتم...خیلی خوشتیپ کرده بود...کت و شلوار مشکی و خوش دوختی fit تنش پوشیده بود...پیراهن سفید...کروات و دستمال جیبی آبی که به رنگ چشماش میومد و سر آستین هاش که تکمیل کننده بود. موهای قهوه ایی خوش رنگشم مرتب داده بود بالا. مطمئنم که امشب دخترای زیادی رو دور خودش جمع می کرد.اون بود که اول به حرف اومد:
-چقدر خوشگل شدی
-بودم
-اون که بله ولی خوشگل تر تر شدی.
-منم هر چی بیشتر دقت میکنم میبینم که چشمای سالم و خوبی داری...
لبخند بامزه ایی زد و گفت:
-فقط خوب میبینه دیگه؟
-خب خوشرنگم هست، خوبه؟
-بهتر از هیچیِ.
فرچه ی رژ گونم روی میز گذاشتم و گفتم:
-من آماده م...بنظرت خوبم؟
-عالی...پدر و مادرت کجان؟
-اونا زودتر رفتن.
چشماشو ریز کرد و گفت:
-زودتر فرستادیشون که همه فکر کنن نمیری؟
-آفرین.
-خیلی بدجنسی....من موندم چرا میگن زنا فرشته ن؟ راستی امشب فرشته تو مراسم هست؟
-اوه...تا دلت بخواد. خانواده ی پدری من کلا دختر زا هستن.
-چه خانواده ی فهمیده ایی. بریم که بیشتر از این فرصت آشنا شدن باهاشون و از دست ندم.
کل راه بحث سر این بود که من بهترم یا اون تا جایی که کار به سنگ،کاغذ،قیچی رسید...بخاطر شوخیاش کلی خندیدم که باعث شد استرسم کمتر بشه. عروسی توی پارکینگ ویلاشون توی کرج بود. وقتی رسیدیم جلوی در خیلی شلوغ بود. آرتام در ماشین و برام باز کرد و کمکم کرد تا پیاده شم. با نگاهی بهم بازوشو جلو آورد و گفت:
-آماده ایی عزیزم؟
بازوشو گرفتم و لبخندی زدم. با ورودمون همه ی کسایی که منو میشناختن اول با شک و بعد با تعجب بهمون نگاه میکردن. آرتام سرشو آورد کنار گوشم و آروم گفت:
-تا حالا این همه چشم یه جا بهم زل نزده بودن.
لحنش بوی خنده میداد ولی قیافش کاملا جدی بود....راست میگفت، خیلی ها با چشم همراهیمون میکردن ولی من فقط منتظر یه جفت چشم بودم

-ببین کی اینجاست؟
هما با ذوق از جاش بلند شد و در حالی که بغلم میکرد، گفت:
-وای آناهید...باورم نمیشه که امشب اومدی. ازت قطع امید کرده بودم.
لبخندی زدم و گفتم:
-یعنی انقدر بی معرفتم؟
-خیلی رو داری دختر... چند ماهه که خبری ازت نیست تازه میپرسی بی معرفتم.
مهرداد دستشو روی شونه ی هما گذاشت و گفت:
-خیلی خب عزیزم...گلایه باشه واسه ی یه وقت دیگه.
و رو به من ادامه داد:
-خیلی خوش اومدین.
برای اولین بار بود که میدیدمش و جز اسم توی کارت عروسی چیزی ازش نمیدونستم. خواستم جوابشو بدم که هما با نگاهی به آرتام پرسید:
-نمی خوای معرفی کنی.
-آرتام نامزدم.
هما با حالتی گنگ به من و آرتام نگاه کرد. این مهرداد بود که سکوت بوجود اومده رو از بین برد و در حال دست دادن به آرتام گفت:
-خوشبختم.
-آرتام: منم همینطور...تبریک میگم.
هما که هنوز از شوک بیرون نیومده بود گفت:
-تو کی نامزد کردی؟
از حالت قیافش خنده ام گرفته بود و گفتم:
-اینقدر شوک بر انگیز بود؟ از نامزدیمون زیاد نمیگذره.
-پس چرا مارو خبر نکردی بی معرفت؟؟؟
خواستم جواب بدم ولی آرتام زود تر گفت:
-خب من عجله داشتم...یهویی شد.
هما گفت:
-چرا عجله؟
آرتام همونطور که به من نگاه میکرد گفت: نمیخواستم همچین جواهری رو از دست بدم.
آرتام کارشو خوب بلده، از این بابت خوشحالم. مهرداد گفت: امیدوارم خوشبخت شین. خیلی به هم میاین.
هما که انگار دوباره ذوق رفته ش برگشته بود گفت: منم همینطور. مهرداد راست میگه. خیلی به هم میاین.
-مثلا ما اومدیم تا به شما تبریک بگیم ولی همه چیز برعکس شد
-آرتام:مرسی، ما هم براتون آرزوی خوشبختی میکنیم.
و رو به من ادامه داد:
بهتره دیگه بریم پیش مامان اینا. عروس دامادم یه کم با هم تنها باشن.
به دنبال حرف مهرزاد از بچه ها جدا شدیم و رفتیم کنار مامان و بابام که با خانواده ی عموم و مامانی دور یه میز نشسته بودن تا بهشون سلام کنیم. همه اومده بودن و پارکینگ پر شده بود. با اینکه سعی میکردم خودمو بی تفاوت نشون بدم ولی هر لحظه به این فکر میکردم که چرا مهری و کاوه نیستن. حتی عمه هم نبود. با آرتام پشت یه میز نشستیم که هیچ کس دورو برش نبود. اونجا راحت بودم. به خاطر دور بودن میز از جمع راحت میتونستم کل سالن و ببینم. چشمام داشت توی سالن میچرخید که آرتام پرسید:
-اون دختره کیه؟؟؟
-کدوم؟
-همون که لباس صورتی پوشیده.
-آها نگار؟؟؟ دختر خاله ی مامانمه. چطور؟
-خیلی بد نگات میکنه.
از حرفاش خنده ام گرفت. با خنده گفتم:
-زیاد از من خوشش نمیاد ولی چشمات خوب کار میکنه ها.
-ما اینیم دیگه.
-دیگه چیا ازش کشف کردی؟؟؟
به صندلی تکیه داد و دستشو زیر چونش گذاشت و چشماشو ریز کرد و نگاه خریدارانه ای بهش انداخت. همونطور که چونشو میخاروند گفت:
-هیکل خوبی داره... اوووووومممممم.... قیافش بد نیست....اگه رنگ لباسش مشکی بود صورتشو جذاب تر میکرد.
خنده ام شدید تر شد اونم از خنده ی من خندید و گفتم:
-نه خوبه... خوشم اومد. خیلی دقیقی. هر وقت همه چی بهم خورد میتونی روش سرمایه گذاری کنی...
خنده اش آروم آروم قطع شد و بهم نگاه کرد:
-تو چرا نسبت به همه چی اینقدر بی احساسی؟
نمیدونستم تو سرش چی میگذشت برای همین گفتم:
-چطور؟؟؟
-آخه هر دختر دیگه ای بود حتی اگه هیچ رابطه ای هم بینمون نبود حسادت میکرد.
با قیافه ی حق به جانب گفتم:
-اولا همه عین هم نیستن. راجع به همه مثل هم فکر نکن. دوما (پکرشدم) بعد کاوه همه ی احساساتم مرد.
-پس با یه رباط سرو کار دارم.
-یه جورایی.
-تو عجیبی.
-منظورتو نمیفهمم!!!
-تو مثل بقیه نیستی. اینو از روز اول توی بیمارستان فهمیدم.
-چه جوریم؟؟؟؟
-تو مغروری.
-مگه بقیه نیستن؟؟؟
-نه به اندازه ی تو. تو حتی برای برگردوندن غرورت حاضر شدی خونوادتو قربونی کنی.
با این حرف آینده رو تصور کردم. زمانی که غرورم برگشته و خانوادم هستن که دوباره فضای سنگینو تحمل کنن. برای بیرون اومدن از این جو گفتم: بهتره این بحثو ادامه ندیم.
-بریم سراغ چشم چرونی؟؟؟؟
-هر جور تو راحتی. اون دختره چطوره؟؟؟
-همون که داره میرقصه؟
-نه بقلیش.
-خیلی بدجنسی آناهید.
-چیه مگه؟؟؟
-یه نگاه به من بنداز...دلت میاد؟؟؟
دوباره خنده ام گرفت... اما ایندفعه بلند تر. از خنده ی زیاد سرفه ام گرفت: آرتام سریع برام یه لیوان آب پرتقال آورد و داد دستم. صدایی از پشت سرمون گفت:
-صدای خنددتون تا اونور سالن میاد.
با شنیدن صدای مهری شوکه شدم. طوری که سرفه ام بند اومد. آرتام گفت: سلام مهری خانوم.
-سلام آقای دکتر... مثل اینکه مزاحم خندتون شدم.
با صدای گرفته گفتم:
-اگه میدونی مزاحمی چرا میای؟؟؟
آرتام نگام کردو گفت: آناهید جان...
مهری پرید وسط حرفشو گفت:
-اشکالی نداره، خب به هر حال ناراحتی هم داره.
با تعجب گفتم: چی؟؟؟؟
پری با بدجنسی گفت: ولش کن.
آرتام پرسید: تنها اومدین؟؟؟
مهری: نه... کاوه رفته پیش مامان...
آرتام که انگار میخواست منو از ناراحتی در بیاره سریع گفت:
-به هر حال خوشحال شدیم از دیدنتون.
مهری که انگار قصد نداشت بی خیال بشه اومد بغل من نشست و گفت: ببخشید جا نیست... سالن پره. الان به کاوه هم میگم بیاد اینجا.
از پررو بودنش حرصم گرفت. صدای آهنگ رفت بالا اما هنوز کاوه نیومده بود. تا اینکه مهری بلند شد تا صداش کنه. تا رفت گفتم:
-این دختر چرا اینقدر پررواِ؟؟؟؟
-اتفاقا الان موقعیت خوبیه. کم نیار.
-آره راست میگی...این همه دردسر نکشیدم که الان کم بیارم.
با دلخوری نگام کردو گفت: منظورت از دردسر من که نبودم؟؟؟
-نه...نه... منظورم سختی و اینا بود.....بیخیال تورو خدا ...من الان نمیفهمم چی میگم.
دیگه چیزی نگفت. مهری اومد پیش ما اما تنها بود . سریع گفت: کاوه پیش فامیلاست.
منو آرتام هیچی نگفتیم. آرتام دستمو که روی میز بود تو دستش گرفت و کلی با هم حرفای عاشقونه زدیم. نفرتو کاملا توی چهره ی مهری میدیدم. از اینکه کاوه نیومده بود کلافه بود. مهری بی مقدمه گفت:
-مثل اینکه خیلی با هم خوشبختن.
-آرتام: نباید باشیم؟
-چرا.... ولی اینا همه واسه آناهید گذراست.
آرتام: منظورتونو نمیفهمم.
مهری: آخه آناهید همین کارایی که با شما میکنه با کاوه هم میکرد. ولی خب همه چی رو بهم زد.
از حرفش شوکه شدم با چشمای گشاد بهش نگاه کردم. خیلی عوضیِ که این حرفا رو میزنه....ولی آرتام مثل همیشه با خونسردی گفت:
-هر کسی یه گذشته ایی داره. برای من الانه آناهید مهمه. برای کاوه هم متاسفم که برای به دست اوردن فرشته ایی مثل آناهید یه ذره تلاش نکرد.
مهری از جواب آرتام جا خورد. اینقدر با این جوابش حال کردم که اگه تنها بودیم ماچش میکردم. مهری که انگار ضایع شده بود با اکراه گفت:
-امیدوارم خوشبخت شین، ولی آناهید بنظر من آقای دکتر از تو خیلی سر تره هااا؟؟؟
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم:
-نظرتو بنداز تو صندوق پیشنهادات و انتقادات تا بعدا بهش بهش رسیدگی کنم.
با این حرفم آرتام روشو کرد یه طرف دیگه و با دست جلوی دهنشو گرفت تا خنده شو پنهون کنه....آهنگ ملایم شروع شد برای رقص تانگو که آرتام دستشو جلو آورد و گفت:
-بانو افتخار به دور رقص و به من میدن؟
جلوی چشمای بخ خون نشسته ی مهری دستشو گرفتم و رفتیم وسط. ۵،۶ تا زوج بیشر وسط نبودن. نگاه خیلی ها روی ما ثابت شده بود. بین این همه نگاه، نگاه کاوه رو دیدم که عصبانی بهمون زل زده بود...

آرتام دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو کشید سمت خودش. با این کارش چند ثانیه ایی تو چشماش خیره شدم که پر بود از شیطنت. نمیدونم چرا ولی برای اولین بار ازش خجالت کشیدم. خودمو یه ذره عقب کشیدم، سرمو انداختم پایین، آروم گفتم:
-میشه اونطوری نگام نکنی؟
-چطوری؟
لحنش بوی خندیدن میداد....انگار از حالت پیش اومده لذت میبرد. بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:
-همین طوری که نگام میکنی دیگه....معذبم میکنه.
دوباره منو به سمت خودش کشید و گونه شو چسبوند به پیشونیم و گفت:
-اینطوری خوبه؟
-اوهوم.
-ولی مگه نمیخوای کاوه رو عصبانی کنی.
با آوردن اسم کاوه نگاهی بهش انداختم. هرچند نور ها رو کم کرده بودن ولی بازم میتونستم عصبانیت و تو صورتش ببینم. لبخندی روی لبام نشست و گفتم:
-لازم نیست کاری بکنم اون همین الانشم عصبانیِ.
-فقط اون نیست که این شرایط و داره...خیلی ها دارن بد نگامون میکنن.
-خب این به خاطر اینه که من میونه ی خوبی با فامیل های پدریم ندارم....از اونجاییم که مامانی بین نوه ها منو بیشتر دوست داره همیشه بهم حسادت میکردن. به جز کاوه و بچه های عمو کامیار و کسی باهام خوب نبود.
-بچه های عمو کامیارت کجان؟
-از ایران رفتن. پسرش ازدواج کرد و دخترشم داره درس میخونه.
-پس امشب همه طرف کاوه هستن.
-همه بغیر از یکی از پسرای عمو کامبیز....اسمش پدرامِ
-عمت کجاست؟ خیلی دلم میخواد ببینمش.
-نمیدونم، منم هنوز ندیدمش ولی مطمئنم که همین دور و براست. عمم از مهمونیِ آدمای پولدار نمیگذره چون خودش و همرتبه ی اونا میدونه.
آرتام سرشو کشید عقب بهم نگاه کرد، قبل از اینکه اعتراضی بکنم گفت:
-هر چی فکر میکنم نمیفهمم که کاوه چطور مهری رو به تو ترجیح داد.
-میدونی اگر کاوه رو نمیشناختم میگفتم که قبل از اینکه من همه چی رو بهم بزنم با هم رابطه داشتن
با نگاهی به مهری که با حرص بهمون نگاه میکرد نفصمو بیرون دادم وگفتم:
-هرچند فکر کنم که من هیچ وقت نشناختمش.
آرتام نگاهی به قیافه ی پکرم انداخت و گفت:
-بهتره بریم بشینیم تا همه متوجه ناراحتیت نشدن.
با اعلام موافقتم رفتیم سر میزمون و نشستیم. خدا رو شکر که مهری نبود و رفته بود کنار کاره. لعنت به من که نمیتونم دو دقیقه جلوی خودمو بگیرم....چرا هر بار که بهشون فکر میکنم انقدر بهم میریزم. با فشاری که ارتام به دستم آورد نگاهی بهش کردم که گفت:
-بهتره از این حالت در بیای، هنوزم دارن نگات میکنن.
بدون نگاه کردن به اطرافم لبخندی بهش زدم. کسی صندلی کناریمو عقب کشید و نشست. نگاهش کردم، پدرام بود که همراه پریناز و دو تا دختر دیگه دور میز ما نشستن. با دیدن پریناز یکی از ابروهام از روی تعجب بالا رفت. صدای پدرام باعث شد تا بهش نگاه کنم.
-پارسال دوست امسال آشنا بی معرفت. سال به دوازده ماه سراغی از پسر عموی خوشگلت نمیگیری و حالام که بعد از قرن ها دیدیمت فهمیدیم نامزد کردی اونم بی خبر
و رو به آرتام گفت:
-البته خیلی خوشبختمااا.
آرتام جوابشو با لبخندی داد. گفتم:
-تو که خیلی ادعای معرفت داری چرا نیومدی یه سر بهم بزنی. من خونمون بودم و هیچ جایی نرفته بودم که نتونی پیدام کنی.
-من اومدم خونتون ولی تو سر کار بودی.
-خدا پدر گراهامبل بیامرزه....تلفن خیلی وقته اختراع شده.
پدرام یه ذره سرشو خاروند و گفت:
-حرف حساب جواب نداره.
و رو به آرتام ادامه داد:
-بیچاره شدی....اصلا نمی تونی بهش دروغ بگی.
-آرتام: مگه آدم به کسی که دوستش داره دروغ میگه.
-پدرام: نه والا....
پریناز پرید میون حرفش و بدون نگاه کردن به من در حالی که داشت با چشاش آرتام و قورت میداد، گفت:
-آناهید جان نمیخوای نامزدتو بهمون معرفی کنی؟
از تعجب شاخام داشت میزد بیرون. پریناز در حالت عادی اصلا اسممو صدا نمیزد چه برسه به این که بخواد یه جانم بذاره تنگش. به پدرام نگاه کردم که دیدم اونم دست کمی از من نداره و به پریناز گفت:
-چی شده امروز خواهر ما مهربون شده.
پریناز چشم غره ایی به پدرام رفت. با اینکه دوست نداشتم جوابش و بدم ولی گفتم:
-آرتام نامزدم.
پریناز لبخند پرعشوه ایی زد و دستشو به طرف آرتام دراز کرد و گفت:
-خیلی خوشبختم.
آرتام نگاهی به دست پریناز که تو هوا مونده بود کرد و خیلی جدی گفت:
-منم همینطور.
و بعد دستمو گرفت و گذاشت روی پاش. پریناز که انتظار این حرکت و بعد از اون همه لوندی نداشت یه ذره به دور و برش نگاه کرد و گفت:
-اِ....شادیم اومد. من برم بیارمشون اینجا.
-پدرام: وای نه تو رو خدا اون دختره ی منگول و نیار اینطرف.
پریناز چشم غره ی دیگه ایی به پدرام رفت و از میزمون دور شد. اما دو تا دختر دیگه که نمی شناختمشون هنوز نشسته بودن و به آرتام نگاه میکردن. پدرام گفت:
- شما نمیخواین برین؟ فکر کنم پریناز رفتااااا.
یکی از دخترا با عشوه گفت:
-برمیگرده.
نگاهی به آرتام انداختم که بی توجه به اونا به رقصنده ها نگاه میکرد و وقتی سنگینی نگاهمو احساس کرد لبخندی بهم زد.خیلی ازش ممنون بودم. با صدای یکی از دخترا به خودمون اومدیم که رو به من گفت:
-میشه این دور رقص نامزدتو ازت قرض بگیرم؟
قبل از من آرتام گفت:
-با کمال احترام پیشنهادتون و رد میکنم. ترجیح میدم همین جا کنار اناهید بمونم و مواظبش باشم تا کسی قاپش و ندزده.
پدرام سرشو آورد نزدیک و آروم گفت:
-معلومه گربه رو دم حجله کشتیااا.
جوابم فقط لبخند بود. یکی از دخترا آروم گفت: خدا بده شانس
ولی چون اهنگ قطع شده بود همه صداشو شنیدیم. پدرام گفت:
-خوب دیدی که داده...بهتر نیست برین پیش دوستتون. ما میخوایم خانوادگی اختلات کنیم.
فکر کنم اگر یه ذره دیگه اینا اینجا میموندن، پدرام با لدرم شده بلندشون میکرد و می بردشون. دخترام که دیگه موندن و جایز ندونستن بلند شدن و رفتن. بعد از رفتن اونا بابا اومد سر میزمون و رو به آرتام گفت:
-آرتام جان بیا میخوام تو رو به یکی از دوستام معرفی کنم.
آرتام نگاهی بهم کرد و گفتم:
-برو عزیزم.
-زود برمیگردم.
بعد از رفتنشون پدرام گفت:
-معلومه اینم مثل کاوه دوست داره...یه دقیقه نمیذاره تنها باشی. کاوه هم اینطوری بود.
-میشه انقدر اسم اونو جلوی من نیاری؟
-خیلی خب...چرا عصبانی میشی...مگه دروغ میگم...یادت نیست همون اسمش و نبر نمیذاشت تو زیاد با من همکلام بشی؟
با این حرفش یاد گذشته افتادم...راست میگفت، کاوه نمیذاشت من زیاد با پسرا دمخور بشم. مخصوصا پدرام. همیشه میگفت پدرام از من خوشش میاد. ولی اینطوری نبود چون پدرام ادم بی شیله وپیله ایی بود و اگر چیزی تو دلش بود میگفت. خودش بهم گفته بود که از یکی از دخترای دانشگاهشون خوشش میاد. کاوه یه خصلت بد داشت و اونم این بود که خیلی حسود بود. نباید بهش فکر کنم. برای عوض کردن بحث گفتم:
-تو چی کار میکنی؟ بالاخره تونستی دل هم دانشگاهیتو ببری؟
-اووو. خیلی وقته که بله رو ازش گرفتم. تازه تصمیم دارم بهش پیشنهاد ازدواجم بدم.
-آفرین...تبریک میگم. پس یه عروسی افتادیم؟
-نه بابا....اول باید مامان اینارو راضی کنم. آخه خانواده ی دختره وضع مالیشون زیاد خوب نیست...فکر نکنم مامان اینا موافقت کنن.
-خب میخوای چی کار کنی؟
پوفی کرد و گفت:
-نمیدونم. انقدر بهش فکر کردم که دارم دیوونه میشم ولی حاضر نیستم بخاطر فکرای مسخره ی خانوادم از اون دختر بگذرم، باید ببینیش تا بفهمی چی میگم. فرشته س...
از دیدن قیافه ی پکرش دلم گرفت...منم درد دوست داشتن و کشیده بودم....دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم:
-غصه نخور عزیزم. من همه جوره پشتتم...در ضمن خیلیم دوست دارم کسی که تو رو به این حال و روز انداخته رو ببینم. نا سلامتی من خواهر شوهرشما.
-هر وقت که بخوای میارمش تا ببینیش.
با صدای کاوه لبخند روی لبام خشک شد:
-مثل اینکه امشب به همه داره خوش میگذره.
و در حالی که می نشست با اخم به دستم که روی شونه ی پدرام بود نگاه میکرد ولی من به روی خودم نیاوردم و دستمو برنداشتم. هنوزم حسادت میکرد.مهری هم اومد کنار کاوه نشست که آرتامم از راه رسید و در حالی که کنارم نشست گفت:
-معذرت میخوام که تنهات گذاشتم عزیزم.
لبخندی به روش زدم و گفتم:
-فکر میکنی بتونی یه روز مرخصی بگیری؟ پدرام میخواد یه نفر و بهم نشون بده.
-هر وقت که بخوای عزیزم.
دستشو گرفتم و گفتم:
-ممنون.
مهری رو به کاوه گفت:
-کاوه جان بیا بریم پیش کتایون جوون تنها نشسته.
کاوه بدون نگاه کردن به مهری گفت:
-همین جا خوبه. میخوام بیشتر با آقای دکتر آشنا بشم.
مهری نگاه وحشتناکی به کاوه انداخت و چیزی نگفت. نگاهی به آرتام انداختم که خیلی خونسرد به کاوه ی در حال انفجار از عصبانیت نگاه میکرد.پدرام آروم زیر گوشم گفت:
-فکر کنم امشب یه دعوای حسابی داریم.
اما من بی توجه به حرفش فقط به آرتام نگاه کردم که همونطور خونسرد گفت:
-منم همینطور.

همه ساکت به آرتام و کاوه که یکی با خونسردی و یکی با عصبانیت به همدیگه زل زده بودن، نگاه میکردیم..... بالاخره کاوه سکوت و شکست و گفت:
-شب نامزدی هیراد خیلی دوست داشتم باهات بیشتر آشنا بشم ولی خب دور و برت خیلی شلوغ بود....طوری که اصلا حواست به هیچکس( نگاهی به من کرد) نبود.
با این حرف آرتام نگاهی به من کرد و گفت:
-بهت نمیاد حافظه ی ضعیفی داشته باشی....اگر زیاد به آناهید توجه نکردم واسه این بود که خودش از من خواسته بود تا کسی متوجه رابطمون نشه...همونطور که از شما هم خواست...یادت هست که؟
کاوه نیم نگاهی همراه با اخم به مهری انداخت و گفت:
-من نمیخواستم اینطوری بشه.
مهری که انگار انتظار این برخورد و از کاوه اونم جلوی من نداشت، با لب و لوچه ی آویزون گفت:
-وا چرا اینطوری نگام میکنی؟ به من چه اصلا؟
قبل از اینکه کاوه چیزی بگه آرتام گفت:
-به هر حال همه چی تموم شده....در ضمن من میخواستم تو یه فرصت مناسب ازتون تشکر کنم....حرفای اون شب خانمتون باعث شد که آناهید یه ذره جدی تر به من فکر کنه...یه جورایی میتونم بگم ازدواج با آناهید و مدیون مهری خانم هستم.
مهری که انگار از حرفای آرتام راضی نبود، پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
-خواهش میکنم.
کاوه در حالی که به من نگاه میکرد، گفت:
-ولی من نمیتونم باور کنم که دختر داییم یهویی تصمیم به ازدواج گرفت....حتما در مورد گذشته ش بهت گفته؟
بجای آرتام من جوابشو دادم:
-دلیلی برای پنهون کاری وجود نداشت...اگر باور نمیکنین مشکل خودتونه.
-کاوه: یعنی انقدر زود کسی رو که دوست داشتی فراموش کردی؟
لحنش دلخور بود...حتما توقع داشت بگم هنوزم بهش فکر میکنم.
-بعد از آشنا شدن با آرتام فهمیدم تعریفم از دوست داشتن غلط بوده. من بیشتر به اون طرف عادت کرده بودم اونم بخاطر اینکه همیشه کنارم بود.
اخمای کاوه با این حرفم بیشتر رفت تو هم و میتونستم رگای روی پیشونیش و ببینم که از عصبانیت زده بود بیرون. با اینکه دروغ گفته بودم ولی احساس خوبی داشتم....کاوه گفت:
-اونشب از بچه های بیمارستان شنیدم که نامزدت خیلی دنیا دیده ست.
ارتام با شنیدن این حرف نیمچه اخمی کرد و قیافش مثل اون روز تو بیمارستان جدی شد، گفت:
-من ادعای پاکی نکردم...همونطور که من همه چیز و در مورد آناهید میدونم اونم از همه ی کارای من خبر داره و با همه ی بدی هام قبولم کرده. ولی چیزی که برام خیلی جالبه اینه که تو چرا ناراحتی؟
کاوه کلافه نگاهی به من انداخت و گفت:
-خب من نگران دختر داییم هستم.
آرتام ابرویی از تعجب بالا انداخت و گفت:
-جداََ؟؟؟؟
-کاوه: خب آره...با اون سابقه شک دارم که بتونی خوشبختش کنی.
جو خوبی نبود. کاوه میخواست آرتام و عصبانی کنه...شاید بدش نمیومد کتک کاری راه بندازه. نگاهی به پدرام انداختم تا کاوه رو از اینجا ببره. پدرام که منظورم و فهمید سریع گفت:
-کاوه مثل اینکه عمه داره صدات میکنه.
با این حرف مهری سریع به یه سمت که مطمئنا عمه کتایون اونجا نشسته بود نگاه کرد ولی کاوه بدون هیچ حرکتی، گفت:
-حالا وقت زیاده....میرم پیشش.
پدرام نگاهم کرد و شونه ایی بالا انداخت...به آرتام نگاه کردم که هنو
برچسب ها: رمان , رمان عاشقانه جدید , رمان دروغ شیرین , دروغ , دانلود رمان دروغ شیرین ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50784

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا