تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروغ شیرین (فصل ششم)



صبح که از خواب بیدار شدم آرتام تو اتاق نبود....با تعجب به جایی که دیشب خوابیده بود نگاه کردم...ساعت 8:10 بود...کجا رفته بود؟
بی خیال شدم و کش و قوسی به بدنم دادم...دلم نمی خواست از تختش بیام پایین....زیادی نرم و راحت بود. نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم. توی اتاقش یه در بود که منتهی میشد به سرویس بهداشتی. بعد از شستن دست و صورتم از اتاق اومدم بیرون که آرتام و دیدم داشت از پله ها میومد بالا...لباس ورزشی تنش بود و نفساش طبیعی نبود. تا من و دید لبخندی زد و گفت:
- صبح پاییزیتون بخیر خانوم دکتر...
لبخندی زدم و گفتم:
- صبح بخیر... رفته بودی ورزش؟
با سر تایید کرد. پلیورشو در آورد و اومد جلوتر....چشمم افتاد به سینه ی ستبرش که حالا با شتاب کمتری نسبت به چند دقیقه ی قبل بالا و پایین می رفت....پوست خوشرنگی داشت...تگاهمو به سختی از بدنش گرفتم و به چشمای شیطونش که حالا میخندید دوختم. پرسیدم:
- همه بیدارن؟
- بابا همین چند دقیقه پیش رفت پایین...تو برو پایین منم یه دوش میگیرم و میام.
سری تکون دادم و رفتم پایین...آقا بیژن که پشت میز صبحونه نشسته بود تا من و دید لبخند مهربونی زد و گفت:
- بیا اینجا باباجوون...بیا صبحونه آماده س.
رفتم روی صندلی سمت راستش نشستم. به دو تا قوری ایی که روی میز بود اشاره کرد و پرسید:
- چایی یا قهوه؟
به سرم زد یه ذره ادای دخترای عاشق پیشه رو در بیارم. لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون...منتظر می مونم تا آرتام بیاد.
آقا بیژنم لبخندی زد و گفت:
- خوش به حال آرتام....دیشب خوب خوابیدی بابا جوون؟
با یاد آوری تخت گرم و نرم آرتام لبخندی زدم و گفتم:
- بله. عالی بود....
یکی از ابروهاش مثل آرتام بالا رفت و آروم خندید...اولش از خندش تعجب کردم ولی با فکر اینکه منظورم و بد متوجه شده گونه هام قرمز شد....نمی دونستم چی بگم...حتما فکر کرده...آه ...
بعد از چند دقیقه آقا بیژن همینطور که چاییش و هم میزد، پرسید:
- آرتام که اذیتت نمیکنه؟
- نه...خیلی مهربونه.
- خوبه...اگر کاری کرد کافیه به خودم بگی تا ادبش کنم.
صدای آرتام باعث شد هر دومون به راه پله ها نگاه کنیم:
- پشت سر دکتر مملکت غیبت نکنین.
آقا بیژن روشو برگردوند ولی من همچنان بهش نگاه میکردم.... یه شلوار راحتیه مشکی همراه با یه تیشرت آستین کوتاه و تنگ قهوه ایی پوشیده بود که اندام ورزشکارانشو خوب به نمایش گذاشته بود. موهاشو که هنوز خیس بود، مرتب داده بود بالا. اومد صندلی روبروایی منو که سمت چپ باباش میشد کشید کنار...ولی قبل از نشستن با دیدن فنجون خالیه روبروم نگاهی با تعجب بهم کرد و پرسید:
- چرا چیزی نخوردی؟
شونه ایی بالا انداختم و خیلی عادی گفتم:
- منتظر بودم تا تو بیای.
لبخندی زد و نگاه قدر شناسانه ایی بهم انداخت...بعد برای هر دومون چایی ریخت و هر دفعه با نگاه مهربونش یه چیزی بهم تعارف میکرد و بعد یواشکی نیم نگاهی به پدرش میکرد تا عکس العملش و ببینه. البته منم همراهیش میکردم....توی بعضی از تکوناش صورتش مچاله میشد که نشون از درد بود...انگار باباشم اینو فهمید و پرسید:
- کمرت درد میکنه؟
- نه
- پس چرا یه دستت به کمرته؟
آرتام نگاهی به من که خجالت زده با فنجون چاییم بازی میکردم کرد و گفت:
- صبح لباس کم پوشیدم...بیرونم سرد بود...پهلوهام درد گرفت.
نگاهش کردم که جوابمو با یکی از اون لبخندای خونه خراب کنش داد...آقا شاپور از آشپزخونه اومده بود بیرون با دیدن ما سلامی کرد و رو به آرتام گفت:
- چه عجب آرتام خان...یه جمعه شما رو تو خونه دیدیم.
- شاید بخاطر اینه که تنها نیستم.
وقتی شاپور رفت آقا بیژن پرسید:
- تو جمعه ها کجا میری؟
آرتام لبخند بامزه ایی زد و گفت:
- حالا....
آقا بیژن نگاهی به من کرد که شونه هامو به نشونه ی ندونستن بالا انداختم...آقا بیژنم با عصبانیتی ساختگی و لحن بامزه ایی ادامه داد:
- سرکِش شدی....البته تقصیر تو نیست مادر بالای سرت نبوده. دیشب خیلی فکر کردم...بهتره یه مامان خوشگل برات پیدا کنم...
یه ذره چونشو خاروند و با لبخند پرسید:
- فردا کی میری بیمارستان؟
آرتام چیزی نگفت و فقط با لبخند به باباش نگاه میکرد...آقا بیژن از جاش بلند شد و گفت:
- چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟ باید ببینم پسرم کجا کار میکنه؟ از محیطش راضی هست یا نه؟
و رفت...آرتام چند باری سرشو به دو طرف تکون داد و مشغول خوردن شد...هنوزم لبخند میزد...البته منم دست کمی از اون نداشتم ولی یه ذره فکرم درگیر این بود که آرتام جمعه ها کجا میره؟
صبحونه که تموم شد از جام بلند شدم و گفتم:
- خب دیگه من میرم خونه...
- چه عجله ایی داری؟
- برم بهتره...باید درس بخونم. فکر نمی کردم دیشب اینجا بمونم واسه ی همینم کتابامو نیاوردم.
سری تکون داد و از جاش بلند شد. لباسامو که پوشیدم رفتم و از باباش خداحافظی کردم...آرتام تا دم در همراهم اومد. فریبرز ماشینم و جلوی در آماده کرده بود...همونطور که میرفتیم سمت ماشین با نگاهی به لباس نازکش گفتم:
- سرما میخوری..
- عمرا...مگه دکترام مریض میشن.
با سر نه ایی گفتم....هر دو خندیدیم... پرسید:
- استرست از بین رفت.
سری تکون دادم و بعد از یاد آوری حرفای باباش سر میز بلند خندیدم...وقتی نگاه متعجبشو دیدم، گفتم:
- می دونی تا دیروز همه ش فکر میکردم که تو چرا انقدر شیطونی...اما با دیدن پدرت به یه مثل اعتقاد پیدا کردم که میگه « پسر کو ندارد نشان از پدر »
- یعنی چی؟
- یعنی رفتارت کاملا مثل باباته.
- نفرمایید...من انگشت کوچیکه ی بابامم نمیشم.
- یعنی انقدر شیطونه؟
- حالا خودت کم کم متوجه میشی.
رسیده بودیم به ماشین...گفتم:
- ممنون بابت همه چی...و معذرت به خاطر دیشب که مجبور شدی رو زمین بخوابی.
- دیگه حرفشم نزن...
و قبل از اینکه چیزی بگم منو کشید تو بقلش...از تعجب نمی دونستم چی بگم که خودش آروم زیر گوشم گفت:
- بابام داره نگامون میکنه.
بر خلاف آرتام روش سمت در بود، من صورتم به سمت ساختمون بود.... راست میگفت پرده ی یکی از اتاقای بالا کنار رفته بود.... از منم یکی از دستامو بالا آوردم و گذاشتم روی کمرش ....سرم روی سینه ش بود که از صبح تا حالا رو اعصابم بود...صدای ضربان قلبش آروم تو گوشم پیچید...یه حس خیلی خوب که خیلی زود گذر بود...چون آرتام خودشو کشید عقب و شیطون نگام کرد....دیگه موندن جایز نبود...سری تکون دادم و سریع سوار ماشین شدم و حواسم بود که به خاطر هیجان زیادم خرابکاری نکنم...نفس عمیقی کشیدم و استارت زدم و راه افتادم.... از توی آینه نگاش کردم...در حالی که دستاشو توی جیبش کرده بود وایستاده بود... من آدمی نبودم که زود به دیگران وابسته بشم ولی در مورد آرتام....
نباید بذارم زیاد بهم نزدیک بشم...

یه هفته ایی از اومدن بابای آرتام میگذره. تو این مدت مامانم یه شب برای شام دعوتشون کرد. مثل اینکه همه چیز بینشون خوب پیش میرفت. من و آرتامم ترجیح دادیم بدون توجه به بحثاشون که بیشر در مورد ازداج ما بود به بحث خودمون که بیشتر حرفامون حول و حوش بیمارستان بود بپردازیم. دلم خیلی برای پری و شیما تنگ شده بود و دوست داشتم برگردم پیششون... تو این مدت از تیکه های گاه و بی گاه طنازم دور نبود. جوابشو نمیدادم چون دنبال شر نمیگشتم.
امروز یه عمل داشتیم که خیلی طولانی بود و 5 ساعتی توی اتاق عمل بودیم. وقتی دکتریزدانی گفت خسته نباشید انگار دنیا بهم داده بودن. پاهام خیلی درد میکرد. لباسامو عوض کردم و رفتم تو بخش. ولی از شانس بدم اونجام شلوغ بود. بالاخره ساعت ملاقات بود... از یه طرف صدای خانواده ی مریضا، مخصوصا بچه کوچولو های همراهشون که یا گریه میکردن یا توی راهرو میدویدن و در حین بازی کردن جیغای بنفش میکشیدن و از یه طرف دیگه هم صدای سوپروایزر بداخلاق بخش که مدام سر همه بخصوص پرستارای بدبخت غر میزد. من دلم براشون میسوخت. دستی روی سرم کشیدم و رفتم تو اتاق رست.
اما مثل اینکه امروز روز بدشانسیم بود. طناز و مهدیه هم اونجا بودن...نگاهمو بی تفاوت ازشون گرفتم و رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم و دستمو گذاشتم روی چشمام و فشارشون دادم. بعد از چند دقیقه صدای طناز و شنیدم که گفت:
- چقدر از آدمای آبزیرکا برم میاد.
میدونستم با منه...ولی توجهی نکردم و به همون حالت موندم. صدای کشیده شدن پایه ی صندلی روی زمین نشون از این بود که یکیشون از جاش بلند شد. سکوت حکم فرما بود که یک دفعه صدای طناز رو با فاصله ی کمی از خودم شنیدم که میگفت:
-چه جوری دلبری کردی؟ خودتو زدی به موش مردگی؟ هان....چه جوری تورش کردی؟
دیگه داشت کلافه ام میکرد. حالم از این حرفای خاله زنکیه مسخره به هم میخورد برای همین سرمو بلند کردم و با عصبانیت به چشماش خیره شدم. از چشماش خوندم که یه لحظه از حرکت ناگهانیم ترسید. بلند گفتم:
- سعی کن دهنتو ببندی...
دستشو زد به کمرشو با قیافه ی حق به جانبی ادامه داد:
- چیه؟ چرا بهت بر میخوره؟ مگه دروغ میگم؟
بعد به مهدیه نگاهی کرد و گفت:
- میبینی قیافشو...اولا که اومد انقدر ادای دخترای پاک و بی تفاوت و در آورد تا رد گم کنه...ما هم که ساده گفتیم اهل این حرفا نیست. نگو خانوم زیر زیرکی داشته دلبریشو میکرده.
- من احتیاجی به دلبری کردن ندارم.
در اتاق باز شد و گلاره اومد تو. نگاه متعجبی به من که از عصبانیت صورتم قرمز شده بود انداخت. راهمو کج کردم و به سمت در رفتم اما طناز بازومو کشید و منو متوقف کرد و گفت:
- چرا قهر میکنی؟ مگه دروغ میگم؟ حالا معلوم نیست تو اون مدت که باهاش بودی چطوری خودتو در اختیارش قرار دادی که آرتام بیچاره مجبور شد بگیرتت. وگرنه همه میدونن که اهل ازدواج نبود.
گلاره که تا اون موقع ساکت بود نگاهی بهم کرد و پرسید:
-اینجا چه خبره؟
بازومو از دستش کشیدم بیرون.بدون توجه به گلاره گفتم:
-اولا آرتام نه و دکتر مهرزاد. دوما اگه آرتام از عشوه های خرکیتون خوشش میومد زود تر برای شما اقدام میکرد... کاری کردی که همه ی بیمارستان میدونن تو دیوونشی...ولی اینو مطمئن باش من آرتامو دوست دارم و نمیذارم دستت بهش برسه. حالا هر چقدر که دوست داری خودتو بکش.
طناز از شنیدن حرفام آتیشی شد و گلاره اومد جلو دستمو کشید تا بحث و تموم کنم. قبل از اینکه بغضم بترکه از اتاق اومدم بیرون و سریع سمت دستشویی رفتم. خاک بر سر من. ببین کارم به کجا کشیده که این طناز چلغوزم بهم تیکه میندازه.. زدم زیر گریه. نمیدونم چند درصد از حرفایی که تو اتاق به طناز زدم درست باشه ولی حس عجیبی از اون حرفا داشتم. نمیتونستم احساسمو درک کنم.
آب رو باز کردم چند باری آب روی صورتم پاچیدم. گلاره اومد تو و با هیجان و ترس نگاهم کرد و گفت:
-تو حالت خوبه؟
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم. گفتم:
- آره
- چی شد بحثتون شد؟
- فکر میکنی چه موضوعی برای طناز خیلی جالبه؟
-دکتر مهرزاد؟
- آره.
- ای بابا این دختر یه سور به سیریش زده...
- ولش کن. نمیخوام دیگه در موردش فکر کنم.
وقتی رفتم بیرون از دیدن آرتام که توی راهرو وایستاده بود تعجب کردم. گلاره یه ذره ازمون فاصله گرفت تا راحت صحبت کنیم.
- سلام اینجا چی کار میکنی؟
موشکافانه نگاهم کرد و بدون اینکه جواب سلاممو بده پرسید:
- گریه کردی؟
- نه
- پس چشمات الکی قرمز شده؟
دستی به چشمام کشیدمو رومو برگردونم، گفتم:
-یه ذره سرم درد میکنه....فکر کنم قرمزیه چشام بخاطر همینه.
با دست صورتمو برگردوند طرف خودش و دقیق نگام کرد:
- چی شده؟
از حرکتش جلوی گلاره خجالت کشیدم و سرمو کشیدم عقب:
- گفتم که هیچی.
- پس چرا اونطوری دویدی تو دستشویی؟ چند بارم صدات کردم ولی نشنیدی.
ساکت موندم، وقتی دید چیزی نمیگم گلاره رو صدا کرد و گفت:
- ببخشید خانم سعادتی...میشه شما بگین چی شده؟
با چشم و ابرو به گلاره اشاره کردم که ساکت بمونه گلاره اول طفره رفت ولی وقتی قیافه ی برزخیهِ آرتام و دید، نگاه درمونده ایی بهم کرد و همه ماجرا رو تعریف کرد. آرتامم با گفتن حالیش میکنم رفت. با دهنی باز نگاهی به گلاره کردم و گفتم:
-چرا بهش گفتی؟
- چرا نگم...بذار حقشو بذاره کف دستش...دختره ی عوضی رو.
با عصبانیت گفتم:
-خدا بگم چیکارت نکنه گلاره.
همینم کم مونده بود که به عنوان یه دختر بچه ننه به چشم بیام. رفتم سمت اتاق رست که آرتام و دیدم که روبروی طناز ایستاده. حالت عصبانیه آرتام نگرانم میکرد. رفتم سمتشون.فقط این حرف آرتام شنیدم که داشت به طناز میگفت:
- بهتره بار آخرت باشه چون سری بعد بدون توجه به پدرت یه تصمیم اساسی در موردت میگیرم. فهمیدی؟
بازوشو گرفتم و گفتم:
- آرتام خواهش میکنم.
آرتا نگاهی بهم کرد و دوباره رو به طناز گفت:
- بهتره همین الان معذرت خواهی کنی.
طناز نگاه وحشتناکی بهم کرد و با صدای آروم و از بین دندونای چفت شدش یه چیزی گفت که فکر نکنم کسی غیر از خودش صداشو شنیده باشه. آرتام گفت:
- با خودت حرف میزنی؟
این بار ادای آدمای مظلوم ودر آورد و گفت:
- معذرت میخوام.
و منتظر جواب من نموند و رفت بیرون و مهدیم دنبالش. نمیدونستم طناز چه حالی داره ولی دلم براش سوخت. نگاهی به گلاره انداختم که با لبخندی از روی خوشحال داشت بهمون نگاه میکرد و رفت بیرون. گفتم:
- چرا باهاش اینطوری حرف زدی؟
- بد کردم طرفتو گرفتم؟
- بهتر بود دخالت نمی کردی...من که بچه نیستم، خودم جوابشو دادم. گلاره نباید...
-یعنی چی؟؟؟ چرا نباید میفهمیدم؟
جدی تر از قبل شده بود رگ های پیشونیشو میتونستم ببینم. در حالی که سعی می کرد صداش بالا نره، گفت:
- من نگفتم تو بچه ایی. اون دیگه خیلی پررو شده و از موقعیت پدرش سو استفاده میکنه....در ضمن من اجازه نمیدم کسی به خانوادم توهین کنه...
و رفت...
ولی من سر جام خشکم رده بود و به جمله ی آخرش فکر میکردم....
امروزم مثل روزای دیگه بخش خیلی شلوغ بود و یه عمل هم داشتیم. طناز و از صبح تا حالا ندیدم ولی گلاره میگفت که دیروز اون و مهدیه جلوش و گرفتن و تهدیدش کردن که اگر کسی از ماجرای دیروز بویی ببره کاری میکنن که اخراج بشه. تازه یه پیغامم برای من فرستاده و گفته که منتظر باشم و ببینم آخرش آرتام کی رو انتخاب میکنه. گلاره میگفت حواسم و جمع کنم ولی برام مهم نبود چون آرتام و میشناختم و میدونستم زمانی که نامزدیمون بهم بخوره بازم سراغ طناز نمیره.
آخر های ساعت کاریم بودم که گوشیم زنگ خورد...آرتام بود.
- سلام خانوم دکتر
- سلام. خوبی؟
- دارم میمیرم از خستگی...زنگ زدم بگم من کارم یه ذره طول میکشه. اگر میخوای به خونه خبر بده دیر تر میری که نگران نشن.
- من مزاحمت نمیشم. خودم میرم.
- باز شیطون شدی؟ گفتم که کارم تموم شه خودم میرسونمت. من باید برم. فعلا.
نذاشت مخالفتی کنم و گوشی قطع کرد. با تعجب یه نگاهی به گوشی کرد. جدیدا خیلی امر و نهی میکردا.خوبیش این بود که پری و شیما رو میدیدم... شونه ایی بالا انداختم و رفتم پیش بچه ها. دو ساعتی گذشت که بالاخره سر و کله ی پری و شیما پیدا شد. پری که از دیدن من تعجب کرده بود جیغ آرومی کشید و اومد بغلم کرد. بعدم نوبت شیما بود. وقتی از بغل شیما بیرون امدم گفتم:
- نمیدونستم انقدر دوسم دارین.
- شیما: از بس بی معرفتی...از وقتی نامزد کردی رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی...
- پری: از بس که شوهر ندیده س.
- شیما: خوبه خودتم دست کمی ازش نداری... باز این شیفتشو عوض کرده که زیاد نمیبینمش تو چی؟
و رو به من ادامه داد:
- باورت میشه من اصلا شبا اینو پیدا نمیکنم؟ همه ش ور دل جناب گوهریه.
پری دستی به کمر زد و گفت:
- خب باید در مورد آینده صحبت کنیم؟ من که جای دیگه ایی نمی بینمش.
-شیما: والا اگر بحث ازدواج و بچه و آیندشون و دوران پیری هم که بود تا الان تموم شده بود.
پری قری به سر و گردنش داد و گفت:
- چیه ؟ حسودیت میشه تنهایی؟
- من؟ عمرا.
با لبخند داشتم به بحثشون گوش میدادم. پری نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چیه خنده داره؟ من هیچی حالیم نیست...هر چی زودتر شیفتتو عوض میکنی وگرنه ما دیگه باهات کاری نداریم.
شیما معترض گفت:
- از خودت مایه بذار.
- پری: خب عزیزم میدونم که تو هم باهام موافقی
شیما رو به من اشاره ایی به پری کرد و گفت:
- میبینی...الان شدم عزیزش
پری خندید و لپ شیما رو کشید:
- تو همیشه عزیز منی.
شیما ایشششی گفت و رو به من ادامه داد:
- پری راست میگه شیفتتو عوض کن دیگه.
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:
- اصلا تو این ساعت اینجا چی کار میکنی؟ وایستا ببینم، نکنه شیفتتو عوض کردی.
- چه عجب یادتون اومد منم هستم.
پری خوشحال دستاشو بهم کوبید و گفت:
- شیفتتو عوض کردی؟
- نه بابا...آرتام کار داشت گفت منتظر بمونم.
هر دو تاشون پنچر شدن. لبخندی زدم و گفتم:
- این چه قیافه اییه؟ خودمم دلم براتون تنگ شده و دوست دارم برگردم. میخوام با آرتام صحبت کنم.
شیما خوشحال گفت:
- تو رو خدا زودتر برگرد. این پری که همه ش پیش شوهرشه. حداقل تو بیا تا از تنهایی در بیام.
پری اخم بامزه ایی کرد ولی قبل از اینکه بتونه جوابی بده، گفتم:
- خیلی خب..تو رو خدا کل کل نکنین.
صدای خانم دواچی که شیما رو صدا میکرد مانع از ادامه ی صحبتمون شد. بعد از رفتن شیما پری با صدای آرم تری پرسید:
- اوضاع با آرتام چطوره؟
- معمولی. مگه قرار چطور باشه؟
- منظورم اینه که علاقه ایی، نشونه ایی، حرف خاصی؟
- گمشو. پری تو که همه چی رو میدونی دیگه چرا اینو میگی؟
- یعنی یه اتفاق کوچولو هم نیفتاده؟
- نه. بیا بریم پیش بقیه.
پری دیگه چیزی نگفت ولی من داشتم به اتفاقایی که تو این مدت افتاده بود فکر میکردم. داشتم دنبال یه نشونه میگشتم ولی چرا؟ چرا برام مهم شده که بیشتر آرتام بشناسم؟ چرا دارم دنبال یه نشونه میگردم؟ سرمو تکون دادم تا دیگه بهش فکر نکنم و مشغول حرف زدن با پری شدم. ماجرای دیروزم براشون تعریف کردم و اونام مثل گلاره ذوق مرگ شدن. البته قول دادن که به کسی نگن چون زنده نمیذاشتمشون.
آرتام sms داد که برم پایین. از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم تو پارکینگ. به ماشینش تکیه داده بود و به یه کاغذ نگاه میکرد. با صدای سلام کردنم نگام کرد و لبخندی زد. چشماش قرمز بود و خستگی از قیافش معلوم بود. پرسیدم:
- خیلی خسته ایی؟
- دارم میمیرم...خیلی خوابم میاد. و بعد سوییچ و گرفت طرفم و گفت:
- میشه تو برونی؟
- یعنی تا خونمون من رانندگی کنم؟
- نخیر...یعنی امشب بیای خونه ی ما و تا اونجام شما برونی.
- ولی من نمیتونم اونجا بمونم. سری قبل که دیدی چه بلایی سر کمرت اومد.
- من مشکلی با روی زمین خوابیدن ندارم. اگر نیای ممکنه تصادف کنما.
یه ذره نگاش کردم. واقعا خوابش میومد.
- به رانندگیه من اعتباری نیست، میزنم داغونش میکنما.
- فدای سرت. میشینی؟
هیچ وقت دوست نداشتم ماشین کسی رو غیر از خودم سوار شم چون حادثه خبر نمیکنه ولی گذشتن از همچین عروسکی....تازه من که یه بار اونجا خوابیدم. لبخندی زدم و سوییچ و گرفتم. دکمه ی استارت و زدم و راه افتادم. آرتام ساکت بود نیم نگاهی بهش انداختم که دیدم سعی میکنه چشماشو باز نگه داره. لبخندی زدم و گفتم:
- پس بخاطر اینکه راننده میخواستی گفتی من بمونم.
نگاه دلخوری بهم انداخت و گفت:
- دستت درد نکنه.
- شوخی کردم. تا برسیم بگیر بخواب. رسیدیم بیدارت میکنم.
از خدا خواسته قبول کرد ولی قبلش ضبط و روشن کرد و گفت:
- پس تو هم آهنگ گوش کن تا حوصله ت سر نره.
سوشو تکیه داد به صندلی و چشماش و بست. صدای آهنگ که نوای ملایم پیانو بود و کم کردم تا راحت بخوابه. تمام راه داشتم به آرامشی که کنار آرتام پیدا میکردم فکر میکردم. چند باری که پشت چراغ قرمز مونده بودیم نگاهش کردم. بر خلاف قیافه و نگاه های شیطونش، تو خواب خیلی معصوم میشد. شک ندارم که هر دختری که باهاش باشه رو خوشبخت میکنه. ای کاش هیچ وقت کاوه ایی وجود نداشت و ما با علاقه اینطور کنار هم نشسته بودیم. انقدر تو افکارم غرق شده بودم که متوجه سبز شدن چراغ نشدم و با تک بوق ماشین پشتیم به خودم اومدم و حرکت کردم.
رسیدیم دم در. دلم نیومد بوق بزنم. از ماشین پیاده شدم و زنگ و زدم و منتظر موندم تا فریبرز بیاد و در و باز کنه. بخاطر آرتام ماشین و تا نزدیکی ورودی ساختمون بردم. هرچند اینطوری برای خودمم بهتر بود. تکون آرومی به شونه ش دادم که چشماشو باز کرد و با دیدن خونه گفت:
- چه زود رسیدیم.
- معلومه خیلی خوابت میومد.
لبخندی زد و رفتیم تو . با بابا بیژن حال و احوال کردم. بخاطر آرتام میز شام و زودتر چیدن و آرتامم به احترام بقیه تا آخر نشست ولی از قیافش معلوم بود خوابش میاد...حتی چند باری که بهش گفتم بره بخوابه مخالفت کرد. اما زودتر از همه رفت تا بخوابه. من و بابا بیژنم یه ساعتی کنار هم نشستیم و صحبت کردیم. وقتی رفتم تو اتاق آرتام دیدم که مثل اونشب روی زمین خوابیده بود. یه ذره نگاهش کردم و لبخند ناخواسته ایی روی لبام نشست. تازه یادم اومد که من فردا دانشگاه دارم. چون کلاسم دیرتر شروع میشد، یه قلم و کاغذ برداشتم و براش نوشتم که صبح بره بیمارستان و من خودم میرم دانشگاه. کاغذ و گذاشتم بالا سرش. ولی همچنان کنارش نشسته بودم و نگاهش میکردم. نمی دونم امشب چه مرگم شده. خیلی جلوی خودم و گرفتم تا دستمو بین موهای قهوه اییه خوشحالتش نکنم. از جام بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم ولی تا نزدیکای صبح بیدار بودم....
صبح که از خواب بیدار شدم آرتام نبود...هر چند این بار می دونستم که رفته بیمارستان. ساعت 8:30 بود. دلم نمیخواست از جام بلند شم، هنوز خوابم میومد. دم دمای صبح بود که تونستم بخوابم.....تو جام نشستم و دستامو از دو طرف باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم. خواستم از روی تخت بلند شم که چشمم خورد به یه کاغذ که روی عسلی کنار تختم بود. مطمئنا خط آرتام بود.
« من با آژانس میرم. ماشین دستت باشه فقط اگر تونستی شب بیا دنبالم.... بابت دیشبم ممنونم »
تازه چشمم به سوییچ افتاد که کنار نامه گذاشته بود. فکرشم نمیکردم بخاطر من بدون ماشین بره....از این کارش یه حس خوبی بهم دست داد و لبخندی روی لبم نشست.
- مهربون.
با انرژی بیسشتری از جام بلند شدم و بعد شستن دست و صورتم از اتاق رفتم بیرون که فریبا رو دیدم. با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- صبح بخیر. داشتم میومدم صداتون کنم.
-صبح تو هم بخیر.... خیلی خوابیدم؟ همه بیدارن؟
- کلا تو این خونه همه زود بیدار میشن. ولی آقا بیژن گفتن حالا که آقا آرتام خونه نیست بیاین پایین تا یه تصمیمی واسه ی هفته ی آینده بگیریم.
هفته ی آینده؟ مگه چه خبر بود که به آرتام ربط داشت. چشمام و ریز کردم و پرسیدم:
- در مورد ؟
-فریبا با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- بخاطر 8 دی دیگه.
از قیافه ی متعجب فریبا میشد فهمید که یه گندی دارم میزنم. برای ای
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , دنیای رمان - رمان دروغ شیرین sparrow+saghar , رمان ایرانی و عاشقانه دروغ شیرین | *saghar و sparrow کاربران انجمن ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان دروغ شیرین - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , دوسـ ـتـداران رمـان , رمانی ها , رمانی ها - 16-رمان باورم کن - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50780

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا