تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروغ شیرین (فصل هشتم)



نگاهمو از روی سقف سفید اتاق مامانی برداشتم و با بی حالی از جام بلند شدم... دیشب بعد از رفتن آرتام خواب از سرم پرید... از دست خودم شاکی بودم که ناراحتش کردم... دمدمای صبح بود خوابم برد. با نگاهی به ساعت تنبلی رو کنار گذاشتم و رفتم سمت در اما با یاد آوری اینکه باز با کاوه روبرو میشم پاهام از حرکت ایستاد... بالاخره که چی؟ تا کی ازش فرار کنم؟ دستی به صورتم کشیدمو رفتم بیرون.
قبل از اینکه برم تو آشپزخونه دست و صورتمو شستم. با ورودم به آشپزخونه مامانی و زینت خانم حرفشون و قطع کردن. بهشون صبح بخیر گفتم و برای خودم چایی ریختم. مامانی لبخندی زد و گفت:
- صبح تو هم بخیر عزیزم... خوب خوابیدی؟
به صندلی خالی روبروم نگاه کردم و گفتم:
- اوهووم.
مامانی که متوجه نگاهم شده بود گفت:
- دیگه زینت میخواست بیاد بیدارت کنه... کاوه از تو سحرخیز تره. نیم ساعت پیش صبحونه خورد و رفت.
نفسی از سر آسودگی کشیدم که از چشم مامانی دور نموند و در جوابم لبخندی زد. برای اینکه دیر نرسم تند تند شروع کردم به خوردن صبحونه. مامانی نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
- آرومتر مادر.
با دهن پر گفتم:
- دیرم میشه.
- اشکالی نداره... بخاطر آرتامم شده چیزی بهت نمیگن.
یه قلپ چایی خوردم تا بتونم لقمه مو قورت بدم و همونطور که لقمه ی بعدی رو آماده میکردم گفتم:
- اولا که بیمارستان قانون داره، دوما نمیخوام دیر برم تا آتو دست همکارا ندم. نباید از موقعیت آرتام سو استفاده کنم.
مامانی با قیافه ایی که معلوم بود سعی در بخاطر آوردن موضوعی داره پرسید:
- ببینم دیشب آرتام اومده بود اینجا یا من خواب میدیم.
لبخندی زدمو گفتم:
- خواب نمیدیدی توران جوون. اومده بود... منم رفتم دم در... یادتون اومد؟
زینت که انگار کشف بزرگی کرده بود با هیجان گفت:
- آها... پس تو بودی که دیشب در و باز کردی؟
با سر حرفشو تایید کردم که ادامه داد:
- منو بگو فکر کردم اشتباه شنیدم. پس گوشام هنوز خوب کار میکنه.
نگاهی دوباره به ساعتم انداختم... قلپ دیگه از چاییم خوردم و از جام بلند شدم... قبل از اینکه مامانی اعتراضی بکنه بوسیدمشو گفتم:
- دیرم میشه.
از هر دوشون خداحافظی کردم و رفتم سمت بیمارستان. از اینکه خدا صدامو شنیده بود و امروز کاوه رو ندیدم خیلی خوشحال بودم. اما از یه طرف ناراحت بودم که دیشب ناخواسته آرتامُ رنجوندم.... نمیدونستم امروز برخوردش باهام چطوریه... هرچند که آرتام آدم مهربونیه اما بازم نگران بودم.... از اینکه دیشب بغلش کردم احساس بدی ندارم برعکس خیلی هم خوب بود چون آرومم کرد... مطمئنم که آرتامم درکم میکنه...


*************************


داشتم از جلوی پذیرش رد میشدم که صدای مرد جوونی رو شنیدم که با التماس از مسئول پذیرش چیزی میخواست... اول خواستم بی تفاوت از کنارشون رد شم ولی با دیدن گریه ی مرد طاقت نیاوردم و رفتم جلو. از خانم کرمانی، مسئول پذیرش پرسیدم:
- چی شده؟
خانم کرمانی هم با قیافه ایی درهم که انگار تحت تاثیر گریه های مرد قرار گرفته بود گفت:
- سلام دکتر، ایشون اصرار دارن که خانومشون رو بستری کنیم ولی پولی برای اینکار ندارن.
نگاهی به مرد جوون کردم که تازه متوجه دختر کم سن و سال و لاغری شدم که پشتش وایستاده بود و آستین کت همسرشو میکشید تا از اینجا ببرتش... معلوم بود حالش زیاد خوب نیست... صورتش رنگ پریده بود... با چشمایی گود افتاده ... و تنگی نفس....چشمای اونم قرمز بود... معلوم بود که گریه کرده. لبخندی بهش زدم تا آروم بشه. مرد جوون که فهمید منم یکی از پرسنل بیمارستانم سریع اومد طرفم و گفت:
- خانم دکتر تو رو جوون بچه ت بگو کار منو راه بندازن... حال زنم خوب نیست... باید زودتر بستری بشه... اگر بستری نشه میمیره... تو رو جوون عزیزت... اگر براش اتفاقی بیفته من میمیرم.
انقدر پشت سر هم این حرفا رو میزد که اصلا اجازه نمیداد من چیزی بگم. با تکون دادن دستام سعی کردم آرومش کنم و گفتم:
- آرومتر... یه نگاه به خانمت بنداز... تو که داری با به گریه انداختنش حالشو بدتر میکنی.
با این حرفم مرد جوون به همسرش که داشت گریه میکرد نگاهی انداخت... سریع رفت کنارش و گفت:
- گریه نکن... تو رو جون من گریه نکن میترا.
لبهای دختر تکونی خورد... نشنیدم چی گفت ولی مرد جوون گفت:
- باشه تو دیگه گریه نکن همین الان میریم.
و دوباره با التماس بهم نگاه کرد... از گریه هاش معلوم بود که چقدر دختره رو دوست داره... نگاهی به چهره ی دختر معصوم انداختم که از خجالت سرشو پایین انداخته بود... حالش زیاد خوب نبود... نمیخواستم براش اتفاقی بیفته. نهایت این بود که خودم پول عملشو جور میکردم... رفتم نزدیکشون و پرسیدم:
- بیماریه خانمت چی هست؟
- دریچه ی قلبش مشکل داره.
با این امید که آرتام میتونه کمکم کنه و دختره رو عمل کنه گفتم:
- خیلی خب دنبالم بیایین. اول باید یکی از دکترامون میترا خانمو ببینه.
چند قدم رفتم که دیدم اونا همچنان سر جاشون وایستادن... و مرد جوون با تعجب بهم نگاه میکرد، پرسیدم:
- چیه؟ مگه نمیخوای خانومتو عمل کنیم؟
از بهت بیرون اومد، سرشو با عجله تکون داد و دنبالم راه افتادن. تو راه داشتم به این فکر میکردم که اگر آرتام قبول نکرد عملش کنه از دکتر یزدانی کمک بگیرم... اون مرد خوبیه. هرچند که فکر نمی کنم آرتام قبول نکنه. پول عملم خودم جور میکنم.
مهراوه با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- به به... خام دکتر. مگر اینکه با دکتر مهرزاد کار داشته باشی و بیای به ما سر بزنی.
در جوابش لبخندی زدم و گفتم:
- باور کن سرم شلوغه...
و با اشاره به در اتاق آرتام پرسیدم:
- تو اتاقشه؟
- آره ولی باید بره اتاق عمل... نیم ساعت دیگه عمل داره.
سری تکون دادم و به زن و شوهر جوون گفتم که همونجا بشینن تا برگردم... رفتم سمت اتاقش. تقه ایی به در زدمو رفتم تو. بدون اینکه سرشو از پرونده ی روبروش بلند کنه گفت:
- ممنون چایی نمیخورم...
- سلام
آرتام که از دیدنم تعجب کرده بود، یه لنگه ابروشو بالا انداخت و گفت:
- سلام خانم دکتر... چی شد صبح به این زودی یادی از ما کردی؟
- یعنی انقدر عجیبه که من یه روز صبح بیام اینجا حالتو بپرسم؟
چند دقیقه ایی با دقت نگام کرد و درحالی که لخند مرموزی میزد گفت:
- به قیافه ات که نمیاد برای پرسیدن حالم اومده باشی.
- راستش...
- دیدی گفتم!!!!
- کارم واجبه...
- چه کاری واجب تر از پرسیدن حال من؟
- اون که بله....
به حالت شوخی ژشت پیروزی رو به خودش گرفت و گفت:
- میدونستم... حالا بگو اون کاری که پرسیدن حال من ازش واجبتره چیه؟
- راستش...داشتم میومدم... یه آقای رو دیدم که زنشو آورده برای بستری کردن... ولی پول کافی نداره. دختره هم احتیاج به عمل داره. عمل قلب... گفتم اگه میتونی... تو ...
چشماشو ریز کرده بود با دقت بهم نگاه میکرد. برای اینکه فکر نکنه دارم از موقعیتش سو استفاده میکنم سریع گفتم:
- من حاضرم خودم پول عملشو بدم...
با گفتن این جمله چشماشو ریز تر کرد و گفت:
- کی حرفه پولو زد؟
- پس چرا اونجوری نگام میکردی؟
- مگه هر کی با دقت به حرفات گوش میده ازت پول میخواد؟
- آخه...
از جاش بلند شد و به سمتم اومد... لبخندی زد و گفت:
- مگه میشه شما چیزی از من بخوای من نه بگم؟؟؟
این حرفش خیلی شیرین بود... از اینکه از دهنش یه همچین حرفی میشنیدم خوشحال بودم.... لبخندی زدم و گفتم:
- شما لطف دارین...
دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت:
- برو بهشون بگو بیان تو...
لبخدی از روی خوشحال زدم و گفتم:
- چشم... خیلی ممنون که کمک میکنی... پس من میرم صداشون کنم و خودمم میرم سر شیفتم.
خوشحال از اتاق اومدم بیرون. آرتام همیشه کمکم میکنه... نمیدونم چرا بیشتر از اینکه از کمک کردن به اونها خوشحال بشم از اینکه آرتام جواب نه بهم نداد خوشحالم... لبخندی زدم و رفتم سمت مردی که کنار زنش نشسته بود و دست زنش رو نوازش میکرد. التماس رو از توی چشماش میخوندم. لبخندی زدم و گفتم:
- میتونی برین توی اتاق دکتر...
با این حرف من مرد لبخند گل و گشادی زد و گفت:
- خیلی ممنون... لطفتونو جبران میکنم... مرسی...
بعد از کلی تشکر کردن دست زنشو گرفت و با احتیاط به سمت اتاق آرتام برد.
سریع لباسامو عوض کردم و رفتم توی بخش تا عرض اندامی کرده باشم که بقیه ببینن من اومدم. تمام حواسم پیش آرتام بود که بدونم کاری براشون کرده یا نه. به چند تا از خرده کارام رسیدم تا وقت تلف کنم . به ساعت نگاه کردم. هنوز 5 دقیقه به عمل آرتام مونده بود... خودمو سریع رسوندم به اتاق عمل و ارتام دم در ایستاده بود. داشت با دکتر زرافشان حرف میزد . متوجه من شد که با فاصله ی نسبتا زیادی ته راهرو ایستاده بودم. لبخند مهربونی زد و گفت:
- گفتم بسریش کنن... نگران نباش...
امروز از زمانی که چشمام و باز کردم استرس داشتم... سه روزی از بستری کردن میترا میگذره... شوهرش که فهمیدم اسمش فرهادِ خیلی نگرانه و مدام میاد از آرتام در مورد عمل میپرسه، البته حق داره اما انقدر رفته و اومده که منم دچار استرس شدم... مثل پروانه، دور میترا میچرخید... همه ی بخش بهشون لقب شیرین و فرهاد.... داده بودن و برای میترا دعا میکردن... اصلا نفهمیدم این سه روز چطور گذشت... فقط دعا میکنم که سالم از زیر عمل بیرون بیاد...
بخاطر کارای زیاد آرتام، این هفته بیرون رفتن همراه فامیلاشون و کنسل کردیم. اینطوری برای آرتامم بهتر بود... این چند وقت خیلی کار داشت و درستو حسابی نخوابیده بود...
دوباره به ساعت نگاه کردم... نیم ساعتی تا شروع عمل میترا مونده بود... تصمیم گرفتم برم و قبل از عمل ببینمش... فرهاد کنارش نشسته بود و دستاشو گرفته بود... با دیدن من سریع از جاش بلند شد و گفت:
- سلام دکتر...
- سلام.
و رو به میترا پرسیدم:
- برای عمل آماده ایی؟
میترا لبخند ملیحی زد و با صدای کم جوون و آرومی گفت:
- آره... آماده م ... اما
قبل از اینکه بتونه چیزی بگه دو تا از همکارامون اومدن تا ببرنش تو اتاق عمل... منم همراهشون رفتم... همینطور که به سمت اتاق میرفتیم رو به شوهرش گفت:
- حرفایی که بهت زدم فراموش نکن... اگر برام اتفاقی افتـ ...
فرهاد اخمی کرد و گفت:
- مگه نگفتم دیگه از این حرفا نزن..
- ببخشید... نمیخواستم ناراحتت کنم.
فرهاد چیزی نگفت. میترا ادامه داد:
- نذار با دیدن این قیافت برم زیر عمل.
دیگه رسیده بودیم به در اتاق عمل و فرهاد نمیتونست بیاد تو... لبخندی زد و سر میترا رو بوسید... زیر گوشش چیزی گفت که میترا هم خندید. به همکارا اشاره کردم تا میترا رو ببرن و رو به فرهاد گفتم:
- نگران نباش... دکتر مهرزاد کارشو بلده... فقط براش دعا کن.
فکر نکنم زیاد تو دادن روحیه بهش موفق شده باشم چون خودمم خیلی نگران بودم... آرتام و دیدم که از ته راهرو به سمتمون میومد. وقتی بهمون رسید سلامی کرد... فرهاد سریع گفت:
- تو رو خدا نذار اتفاقی براش بیفته... باشه؟
آرتام لبخندی زد و گفت:
- آروم برادر من... مگه میشه من دکتر جراح بیماری باشم و برای بیمارم اتفاقی بیفته؟
نگاهی به من کرد و پرسید:
- میایی تو؟
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم... قبل از اینکه بریم تو آرتام رو به فرهاد گفت:
- نگران نباش...
با هم رفتیم تو... داشتن میترا رو آماده میکردن که ببرنش تو اتاق. آرتام رفت بالای سرش، سلامی کرد و گفت:
- خب... بیمار ما چطوره؟
- میترا: خوبم.
- استرس که نداری؟
میترا با سر نه ایی گفت. آرتام گفت:
- آفرین... همین خوبه... چیه اون شوهرت به همه استرس وارد کرده... از صبح که اومدم تو بخش به هر کی سلام میکنم با نگرانی ازم میخواد کارمو درست انجام بدم... چی کارش کردی انقدر دوست داره؟ از اینجا که مرخص شدی دستشو بگیر و ببرش... پشت سرتونم نگاه نکنین... خبر موثق دارم که همسرای خانمای بخش به خونِش تشنه هستن... از بس که خانماشون تو خونه شوهر تو رو چماغ کردن زدن تو سرشون.. خلاصه از من گفتن بود.
میترا فقط میخندید... یکی از همکارا اومد و میترا و رو برد تو اتاق تا متخصص بیهوشی کارشو انجام بده... از استرس مشغول کندن پوست لبم شدم... آرتام نگاهی بهم کرد و گفت:
- نکن اون کارو... چیزی از اون لب بیچاره باقی نموند..
- خوب میشه؟
- به کار من شک داری؟
سری به علامت نه بالا انداختم که گفت:
- میخوای بیای سر عمل؟
- نه...
به عادت همیشه ضربه ایی روی بینیم زد و گفت:
- پس برو و نگران نباش خانووم دکتر... یه پارچ ، آب قندم برای فرهاد کوه کن درست کن... میترسم تا تموم شدن عمل کار دست خودش بده.
از حرفش خندم گرفت... چشمکی زد و رفت... قبل از اینکه بره تو اتاق دوباره نگاهم کرد و با دیدن من که دوباره لبمو می جویدم با اخم اشاره ایی به لبام کرد و رفت...
کجا میری؟
برگشتم و به خانوم دواچی نگاه کردم. گفتم:
- میرم سمت اتاق عمل...
سری تکون داد . خندید و گفت:
- تو خسته نشدی انقدر رفتی اونجا؟
- نه... نگرانم...
- برو... بعدش بیا به منم خبر بده.
چشمی گفتم و با عجله راه طولانیه راهرورو طی کردم... فرهاد روی صندلی نسشته و بود و گیجگاهشو ماساژ میداد. نزدیکش شدم...انگار متوجه حضور من شد چون سرشو بلند کرد. لبخند عصبی ایی زد و گفت:
- سه ساعت گذشته..
نگران بود... برای آروم کردنش گفتم:
- یه ساعت دیگه تموم میشه...
- خیلی دیر میگذره... کاش ساعت هیچوقت اختراع نشده بود.
خندیدم و گفتم:
- چرا ساعتتو در نمیاری؟
به ساعتش نگاه کرد و شروع کرد به به بازی کردن با بندش... انگار که داشت با خودش حرف میزد گفت:
- این انتظارو دوست دارم...
با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد:
- انتظاری که آخرش به سلامتی میترا ختم میشه برام قشنگه.
حرفاش برام جالب بود... مامانی همیشه میگفت عشقای که دور از تجملات باشه صاف و ساده تره.
- خیلی دوستش داری؟
- مگه میشه فرهاد شیرینشو دوست نداشته باشه؟
- خیلی خوبه که اینقدر دوستش داری... نگرانش نباش... حالش خوب میشه... مثل روز اول...
ساکت شده بود... حرف نمیزد... منم حرفی برای گفتن نداشتم... برای همین ساکت شدم... بعد از چند لحظه سرشو گرفت تو دستاش... لرزش شونه هاشو میدیدم... گفت:
- دوست ندارم مثل روز اول بشه...
بی پروا گریه میکرد... خیلی زیر فشار بود.
تازه متوجه سوتیم شدم. مشکل میترا مادر زادی بود. نمیدونستم چی بگم. سرشو بعد چند لحظه بالا آورد. انگار آروم شده بود. بینیشو بالا کشید و گفت:
- ببخشید... دیگه کنترل اشکام دست خودم نیست. وقتی رو تخت بیمارستان میبینمش دگرگون میشم... تحمل دیدنش تو این وضعیتو ندارم.
لبمو به دنون گرفتم. انگشتامو تو هم گره کردم و گذاشتم رو پام... بعد از چند لحظه بدون مقدمه پرسید:
- دوستش داری؟
- بله؟
- همسرتو میگم
دیدم نگاهش روی حلقه ام ثابت مونده... تازه منظورشو فهمیدم... نمیدونستم چی بگم... دوباره پرسید:
- عاشق شدی؟
همین یه جمله کافی بود که منو برگردونه به گذشته... بغض بدی راه گلومو بست. با سر آره ایی بهش که هنوز منتظر جوابم بود گفتم.
- پس حالمو میفهمی
سکوت کردم... دوباره پرسید:
- امیدوارم همسرت هیچوقت مریض نشه.
لبخند زدم و گفتم:
- مریضم بشه خودش از پس خودش بر میاد... دکتره.
لبخند بی جونی زد و گفت:
- جدی، چه خوب.
- آره... دکتر مهرزاد نامزدمه.
ابروهاش از تعجب بالا رفت:
- جدی!!!! آدم مهربونیه... تو بیمارستان با هم آشنا شدین؟
با سر تایید کردم. کلافه نگاهی به ساعت انداخت. برای اینکه حواسش پرت بشه پرسیدم:
- شما کجا با هم آشنا شدین؟
به نقطه ایی خیره شد و رفت تو فکر، انگار خاطرات گذشته شو مرور میکرد. بعد از چند دقیقه گفت:
- پدر منو میترا دوستای قدیمی بودن. دو تا معلم که توی یه مدرسه کار میکردن. بخاطر دوستی اون دوتا زیاد خونه ی همدیگه رفت و آمد داشتیم...
برای چند لحظه ایی با قیافه ایی درهم ادامه داد:
- هنوز اولین باری که میترا رو دیدم یادمه... یه دختر لاغر و رنگ پریده. خیلی سخت نفس میکشید. اون موقع 12 سالم بود... اون روز اصلا با من حرف نزد. همیشه تنها بود چون اجازه ی فعالیت زیاد و نداشت... البته اگر هم میخواست نمی تونست بازی کنه چون خیلی ضعیف بود. اولا دلم براش میسوخت ولی هر چی بیشتر شناختمش، بیشتر ازش خوشم اومد. خیلی خاص بود. باید شعرهاشو بخونی تا بفهمی چی میگم. سکوتش خیلی برام جالب بود و تمام فکرمو درگیر کرده بود... یهو به خودم اومدم دیدم تمام ذهنم پرشده از میترا... عاشقش شده بودم، به همین راحتی... پدور مادرم به خاطر مریضیش زیاد راضی نبودن ولی بخاطر اصرارهام حاضر شدن بریم خواستگاریش... بالاخره اونام میترا رو دوست داشتن. ذوق زده رفتم خواستگاری و منم همه چی رو تموم شده میدونستم. انتظار هر چیزی رو داشتم جز جواب رد میترا رو... باورم نمیشد. فکر میکردم چون دارم با مریضیش کنار میام کلی قربون صدقم هم میره ولی...
لبخند محوی زد و ادامه داد:
- اولش خیلی بهم برخورد طوری که با خودم عهد کردم دیگه نبینمش ولی فقط دو روز تونستم سر حرفم بمونم... دیدم نمیتونم ازش دل بکنم واسه ی همینم تمام تلاشمو کردم تا توجه شو به خودم جلب کنم... خیلی کارا انجام دادم که اگر بخوام بگم تا شب طول میکشه. آخرین دلیل مخالفتش این بود که شاید نتونیم بچه دار بشیم، وقتی بهش ثابت کردم برام مهم نیست رضایت داد...
- چند سال از ازدواجتون میگذره؟
- یک سال و نیم.
لبخند آرامش بخشی زدمو و گفتم:
- ایشالله میترا خیلی زود از اینجا مرخص میشه و چند وقت دیگه هم بابا میشی.
نگاهی به ساعتم کرد. نزدیک به یک ساعت و نیم بود که اینجا نشسته بودم... اگر منو از اینجا بیرون نکردن. دلشوره داشتم. از جام بلند شدم تا برم تو ببینم چه خبره، چون باید بر میگشتم بخش.
وقتی رفتم تو آرتام و دیدم که از اتاق عمل اومد بیرون. نگران رفتم طرفش. از قیافه ی جدیش نمتونستم حدس بزنم چی شده اما جرات اینکه سوالی بپرسم رو هم نداشتم... آرتام چند لحظه ایی نگاهم کرد و وقتی دید حرف نمیزنم گفت:
- احیانا الان نمیخوای بهم خسته نباشید بگی؟
قلبم داشت از دهنم میزد بیرون... هنوز منتظر نگاهش میکردم که لبخندی زد و گفت:
- نگران نباش حالش خوبه.
انقدر خوشحال شدم که زمان و مکان رو فراموش کردمو به عادت بچگیم صورتشو بوسیدم و پریدم بغلش کردم... چند لحظه طول کشید تا به خودم بیام... سریع از بغلش اومدم بیرون . متوجه دو تا از رزیدنتا شدم که با لبخند از کنارمون گذشتن... تازه فهمییدم چه گندی زدم... با خجالت به آرتام نگاه کردم که دیدم اونم داره میخنده... دستی روی لپش کشید و گفت:
- هووم... شنیده بودم پاداش کار نیک خیلی خوبه... اگر بازم از این مورد ها دیدی رو کمک من حساب کن...
و بعد انگشتشو به حالت اخطار جلوی من گرف و گفت:
- فقط روی کمک من...
و رفت.
به میترا که داشتن میبردنش ریکاوری نگاه کردم و تو دلم از خدا تشکر کردم... چقدر دادن خبر خوب لذت بخشه... با یاد آوری فرهاد لبخندی زدم و رفتم بیرون...
آرتام کلید و تو قفل چرخوند و در باز کرد...
فقط چند تا آباژور روشن بود... عادت نداشتم اینجا رو انقدر سوت و کور ببینم. به آرتام نگاه کردم، اونم مثل من داشت به دور و برش نگاه میکرد. بعد از چند لحظه گفت:
- خب مثل اینکه فقط خودم و خودت موندیم.
با سر حرفشو تایید کردم. همه چیز یهویی شد... دو روز پیش یکی از دوست های خانوادگی آقا بیژن از شیراز تماس گرفت، آقا بیژن و خانواده ی بی بی رو برای عروسیه پسرش دعوت کرد. تازه وقتی فهمید آرتام نامزد کرده خانواده ی ما رو هم دعوت کرد... منو آرتام بخاطر کارمون نتونستیم بریم اما به اصرار بابا بیژن، پدر و مادرم به همراه مامانی و زینت خانم هم باهاشون رفتن... از اونجایی که آرتام اجازه نمیداد من تنها تو خونه بمونم امشب با هم اومدیم اینجا... ولی خب اینجام بخاطر سوت و کور بودنش خیلی دلگیر شده.
آرتامم روی مبل نشست و گوشه ی چشمامو ماساژ میداد. منم مشغول در آوردن پالتوم شدم. بعد از چند لحظه چشماشو باز کرد ولی هنوز ساکت بود... پرسیدم:
- چرا بغ کردی؟
- خونه ساکته اعصابم خورد میشه...
لبخندی زدمو با هیجان گفتم:
- خب شلوغش میکنیم. من همیشه عاشق وقتایی بودم که مامان و بابام میرفتن مسافرت و من تنها تو خونه میموندم... تا برگردن خونه کویتی بود واسه ی خودش.
آرتام با شنیدن حرفام لبخند زد. دوباره گفتم:
- پاشو اونطوری قنبرک نزن ... ببین ما الان یه خونه ی بزرگ داریم که تا یه هفته میتونیم توش خوش بگذرونیم. تازه دو نفرم هستیم بیشتر خوش میگذره.
موزیانه خندید و گفت:
- خوشگذرونی.
- یه چیزی تو همین مایه ها. کسل بودن و تنبلی هم تعطیله، قبول؟
- قبول.
- خب اول پاشو بریم یه چیزی بخوریم تا بعد یه برنامه ریزی اساسی بکنیم.
و خودم زودتر رفتم تو آشپزخونه که طبقه ی پایین بود. روی در یخچال یه کاغذ چسبونده بودن . آرتام اومد تو آشپزخونه و به کاغذ توی دستم نگاه کرد:
- اون چیه؟
- نوشتن که برای این چند روزمون غذا درست کردن و تو یخچاله.
- چه خوب... خیلی گشنمه.
در یخچال و باز کردم. چند تا ظرف غذا بود... بعد یه مشورت کوتاه تصمیم گرفتیم کُتلتو گرم کنیم و بخوریم. سریع دست به کار شدم... آرتام کتلت و گذاشت تو ماکرو ویو، منم سالاد درست کردم. البته آرتامم بیکار نموند و در حین حرف زدن هی ناخنک میزد. بار آخر زدم رو دستشو گفتم:
- همه شو تموم کردی.
- چرا میزنی؟
- بجای ناخنک زدن میزو بچین.
چون آشپزخونه بزرگ بود یه دست میز ناهارخوری 6 نفره اون تو بود. آرتام میز و چید. نشستیم پشت میز، براش سالاد ریختم و گفتم:
- حالا میل بفرمایین.
یه ذره از سالادشو خورد و گفت:
- حالا تو این یه هفته چی کار کنیم؟
- خب... ببین تو این مدت دوست داشتی چه کاری رو انجام بدی؟ یعنی کاری رو که همه ش به خودت میگفتی اگر تنها بشم انجامش میدم...
یه ذره فکر کرد و گفت:
- خیلی دلم میخواست یه شب همه ی چراغا رو خاموش کنم و با صدای بلند فیلم ترسناک ببینم
- هووممم... بد نیست. من پایه م اما به شرط اینکه پاپ کورنم داشته باشیم.
- دو دقیقه ایی امادش میکنم... راستش یکی از بزرگترین آرزوهام این بود که تنها تو یه خونه، بدون اینکه کسی به کثیف کاریام گیر بده زندگی میکردم
- مگه موقعی که اروپا بودی تنها تو یه خونه زندگی نمی کردی؟
- نه... بردیا و یکی دیگه از دوستامم باهام بودن. از شانس من هر دوتاشونم خیلی به تمیزی اهمیت میدادن... هر دو روز در میون باید خونه رو تمیز میکردیم...
- به دکتر زرافشان میاد که خیلی منظم باشه... فکر نکنم اصلا شیطونی کرده باشه.
- بردیا رو اینطوری نگاه نکن اگر رو دور شوخی و خنده بیوفته از منم جلو میزنه.
ابروهام از روی تعجب بالا رفتن و گفتم:
- باورم نمیشه.
- خب این بخاطر اینه که تو همیشه تو محیط کار دیدیش... هر چند که ذاتا آدم آرومیه ولی خب اگر بخواد میتونه شیطونم بشه
شاممون و خوردیم... من مشغول درست کردن پاپ کورن شدمو آرتام رفت تا فیلمو انتخاب کنه. کارم که تموم شد با یه کاسه پر از پاپ کورن رفتم توی هال. آ
برچسب ها: دنیای رمان - رمان دروغ شیرین sparrow+saghar , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان ایرانی و عاشقانه دروغ شیرین | *saghar و sparrow کاربران انجمن ... , رمان دروغ شیرین - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 27-رمان لاله , رمانی ها , رمانی ها - 16-رمان باورم کن - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50771

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا