تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروغ شیرین (فصل یازدهم)



آرتام با اخم گفت:
- خوبه... پس میدونی خرید کردن باهاش چه لذتی داره.
کاوه چیزی نگفت و بجاش رفت تو فکر... شام رو تو محیطی دوستانه خوردیم... همیشه بخاطر تک فرزند بودنم از اینکه بین یه جمعیت زیاد باشم خوشحال میشدم حالا برام فرقی نمیکرد که تو اون لحظه از کدومشون بدم میاد... بعد از شام چند ساعتی دور هم بودیم و بابا بیژن از جاهای دیدنی این دور و بر برامون گفت... تصمیم بر این شد که فردا بریم بازار توی شهر و یه کم خرید کنیم. البته پیرترهای جمع خستگی و بی حوصله بودن رو بهونه کردن و گفتن نمیان... عمه هم اول ادعا کرد که جوونه و میخواد بیاد ولی وقتی دید حتی شوهرشم فردا همراهیش نمیکنه منصرف شد...
قبل از خواب بحث این پیش اومد که کی کجا بخوابه... آرتامم بدون خجالت گفت:
- هر جوری میخواین تقسیم بندی کنین ولی اناهید پیش خودم میخوابه.
این حرفش باعث شد نیمچه لبخندی روی لبای بعضی ها و اخمی هم روی پیشونی بعضی های دیگه بشینه... میدونستم آرتام میخواست جلوی کاوه رژه قدرت بره... هرچند که منم از حرفش بدم نیومد چون یه بار خوابیدن تو بغلشو تجربه کرده بودم که فوق العاده بود.
قرار بر این شد که خانواده ی عمه تو یه اتاق برن... خانواده ی منم تو یه اتاق به جز بابا که میرفت پیش بابا بیژن تا تنها نباشه...
من و آرتامم همراه پری و هیراد میرفتیم تو یه اتاق... با اصرار ما پری هیراد رو تخت خوابیدن، من و آرتامم روی زمین... همین که کنارش دراز کشیدم بدون هیچ رودروایستی منو کشید تو بغلشو چشماشو بست... منم مخالفتی نکردم و خوابیدم. فقط نگران دامنم بودم که یادم رفته بود عوضش کنم و الانم دیگه نمیشد کاری کرد. پس بهترین راه بی خیالی طی کردن بود چون مطمئنم از اون دسته آدما نیستم که بتونم درست بخوابم... 800 باری تکون میخورم.


*********************


صبح با تکون های پری از خواب بیدار شدم. تا چشم باز کردم با اخم گفت:
- اووف. پاشو دیگه.
- پری بذار بخوابم.
- پاشو همه بیدارن دختر...
- مگه ساعت چنده؟
- نزدیکه 10
- پس چرا زودتر بیدارم نکردی؟
- زودتر؟ خیلی پررویی بابا... من تقریبا یه ساعته که بالا سرتم و دارم تکونت میدم... ماشالله نمیخوابی که میمیری. تازه آبروی شوهر جونتم رفت.
کنارم دراز کشید و گفت:
- پشت سرتون میگن معلوم نیست تا صبح داشتن چیکار میکردن...
- چرت و پرت نگو پری.
- برو چشمای قرمز و پف کرده ی شوهرتو که از سر بیخوابی اونطوری شده ببین. اگر بدونی چقدر پشت سرتون حرف زدن... همه فکر میکنن تا صبح بین شما دوتا... تو هم که تا الان خواب بودی مهر تایید و رو حرفاشون زدی.
بعد بلند بلند زد زیر خنده. منم خندیدم و گفتم:
- آخه دختره ی دیوانه با وجود تو و اون شوهر مزاحمت مگه ما میتونستیم کاری بکنیم؟
- اونش دیگه به من ربطی نداره...
- آرتام بیچاره انقدر خسته بود که همون لحظه ی اول خوابش برد.
پری با هیجان به نگاه کرد و گفت:
- نوچ
نگاه پر سوالمو بهش دوختم که ادامه داد:
- من نصفه شب بخاطر چکی که هیراد تو خواب زد تو گوشم بیدار شدم.
دستی روی گونش کشید و با اخم گفت:
- پسره ی بیشعور هنوز بلد نیست بخوابه...
هر کاری کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرمو بلند زدم زیر خنده. پری هم خندید:
- زهر مار... اینارو ولش کن من سر فرصت اون هیراد و ادم میکنم... بگذریم... از ترس اینکه چک دومو نخورم رومو برگردوندم که دیدم ای دل غافل...
ساکت شد و با چشمای خندونش که معلوم بود میخواد اذیتم کنه بهم خیره شد.
- خب؟
- دیدم روی دستش تکیه داده بود وداشت نگات میکرد، البته یه کوچولو هم نازت میکرد.
- جدی میگی یا داری شوخی میکنی؟
- قیافه ی من شبیه آدمای شوخه؟
به صورتش نگاه کردم و گفتم:
- خودت چی فکر میکنی؟
- من حرفام راسته حالا قیافم هر چی میگه دست من نیست. خدا خواسته من این شکلی بشم... تازه مواظب بود با اون خر قلت هایی که میزدی و پاهاتو میریختی بیرون پتو روت بمونه تا سرما نخوری... آخ، جون میده تو و هیراد رو تو خواب بذارن کنار هم... رینگ بوکسی میشه واسه ی خودش.
- معلومه دلت پره ها؟؟؟
- والا هر شب زیر پوستی داره منو کتک میزنه.
تقه ایی به در خورد و باز شد. مامان بود:
- پاشو دختر... چقدر میخوابی.
- من خیلی وقته بیدارم تهمینه جوون. ولی این پری با پرحرفیاش نمیذاره من از جام بلند شم...
- دروغ میگه تهمینه جوون...
ضربه ایی زد تو پهلوم. پری نمیتونست زیاد از خودش دفاع کنه چون همین که کنارم دراز کشیده بود خودش گواه بر درستی حرفام بود... مامان با اخم ساختگی رو به من گفت:
- پاشو زودتر بیا بیرون.
چشم کشیده ایی گفتم و از جام بلند شدم... به پری گفتم بره بیرون تا لباس عوض کنم ولی مخالفت کرد و گفت:
- دکتر به همه محرمه از جنین گرفته تا میت.
- اوهوو... نیست که تو هم دکتری
- حالا هر چی...
دیدم محاله بره بی تفاوت مشغول به عوض کردن لباسام شدم. با فکر کردن به حرفای پری ته دلم یه جوری میشد... یه لذت شیرین... من فکر کردم خوابیده بود. دوست داشتم امروز خیلی خوشتیپ کنم... یه شلوار لیه مشکی تنگ و چسبون رو همراه یه بلیز خفاشی یشمی که آستین سه ربع و گشاد یود پوشیدم... دور آستیناش و پایین بلیز کش داشت و یقه ش هم دور گردنم کیپ میشد... تصمیم گرفتم موهامو با اتو لخت کنم... یرای اینکه زیاد وقت نگیره از پری خواستم با اتوی لباس این کارو برام بکنه... بعدم موهامو با کش پشت سرم بستم و چتر هامو ریختم تو صورتم. خط چشمی کشیدم و توی چشمام هم مداد سفید کشیدم تا درشت تر بنظر بیاد، رژ قرمزم هم تکمیل کننده ی کارم بود... از تو آینه نگاهی به پری انداختم و پرسیدم:
- چطوره؟ میپسندی؟
- مطمئنم که برای یکی دیگه اینکارو کردی که امیدوارم با دیدنت از خود بی خود نشه.
لبخندی زدم و با هم از اتاق رفتیم بیرون... از سرو صدا پیدا بود همه طبقه ی پایین جمع شدن... همینطور که از پله ها میرفتیم پایین با چشم دنبال ارتام گشتم تا عکس العملشو ببینم... داشت با لب تابش کار میکرد.
- مامانی: بالاخره این دختر تنبل ما هم بیدار شد.
لبخندی به مامانی زدم و دوباره به آرتام نگاه کردم که حالا متوجه من شده بود... چند ثانیه خیره نگاهم کرد ولی یهو یه اخم کوچیک روی پیشونیش پیدا شد و سرشو انداخت پایین. حسابی تعجب کرده بودم. به پری نگاه کردم، اونم دست کمی از من نداشت... شونه ایی بالا انداخت. دیگه از خوشحالیه چند دقیقه پیش خبری نبود. منو بگو واسه ی کی خودمو خوشگل کردم.
سریع رفتم تو آشپزخونه تا همه متوجه ناراحتیم نشدن... داشتم برای خودم چایی میریختم که یه نفر اومد کنارم وایستاد. با فکر اینکه آرتامه رومو برگردوندم ولی در کمال تعجب کاوه رو دیدم. یه جور خاصی بهم زل زده بود. یه کم ازش فاصله گرفتم و منتظر شدم تا بگه چی کار داره...
- خیلی خوشگل شدی...
- کاری داشتی اومدی اینجا؟
یه قدم اومد جلوتر و گفت:
- آناهید باید باهات حرف بزنم.
- من حرفی با تو ندارم. الانم برو بیرون. نمیخوام کسی من و تو رو باهم ببینه.
پوزخندی زد و گفت:
- چرا؟ نامزدت بهت شک داره... یا شایدم میدونه هنوز به من فکر میکنی.
دستی به کمر زدم و با اخم گفتم:
- خیلی خودتو دست بالا گرفتی... من خیلی وقته که بهت فکر نمیکنم. آرتام به من اعتماد داره... از مادرت میترسم که دوباره رویا بافی کنه و همه جا بگه من چشمم دنبال دردونشه...
اخمی کرد و گفت:
- ما باید با هم حرف بزنیم.
لیوان چاییمو برداشتم و در حالی که از کنارش رد میشدم گفتم:
- منم گفتم که حرفی با تو ندارم.
و از آشپزخونه خارج شدم... رفتم روی مبل نشستم و با اخم زل زدم به صفحه ی تلویزیون... چشمام به تلویزیون بود و فکرم پیش کاوه... فیلش یاد هندستون کرده... اون حرفا رو باید چند ماه پیش میزد نه الان... انگار نمیبینه هر دوتامون تو چه شرایطی هستیم... خیر سرش داره بابا میشه. دست پری که روی دستم قرار گرفت منو به خودم آورد:
- چاییت یخ کرد بده برم عوضش کنم.
یه قلپ خوردم و گفتم:
- نه خوبه...
- کاوه چی بهت گفت؟
- گفتم که میخواد باهام حرف بزنه...
پری اشاره کرد بریم تو حیاط، منم از خدا خواسته قبول کردم...

چن دقیقه ایی تو هوای آزاد نفس کشیدم تا یه ذره آروم بشم... دیگه این سفرو دوست ندارم... پری اومد روبروم وایستاد و پرسید:
- تو بهش چی گفتی؟ نمیخوای که باهاش حرف بزنی؟
- معلومه که نمیخوام... برای حرف زدن خیلی دیر شده اونم الان که من فقط به آرتام...
- پس آرتامو دوست داری؟
یه ذره مکث کردم :
- پری دیروز که کاوه رو کنار مهری دیدم اصلا ناراحت نشدم... یعنی خیلی وقته که با دیدنشون ناراحت نمیشم اما بعضی وقتا یه سری از خاطراتم جلوی چشمام رژه میره... همین. اگر دودلم... اگر حرفی نمیزنم... بخاطر خود آرتامه... چون اونم شک داره... شک داره که من هنوزم به کاوه فکر میکنم... من اینو از رفتاراش و حرفاش متوجه میشم... شاید اگر مطمئن بود تو این دو روز که تنها بودیم یه اتفاقایی میوفتاد...
پری با خنده گفت:
- مثلا خاله میشدم؟
- بی ادب...
- خوب مطمئنش کن. تو این چند روز تلاشتو بکن.
- فکر میکنی دلم نمیخواد اینکارو بکنم؟ همین الان اخمشو ندیدی؟ من برای اون این همه به خودم رسیدم ولی اون گذاشت به حساب بودن کاوه... مشکل اینجاست که من هرکاری بکنم اون اول به این فکر میکنه که من برای در آوردن حرص اون دو تا اینکارا رو انجام میدم. شایدم اصلا براش مهم نیست و من دارم خودمو اذیت میکنم؟
این تیکه آخرو با خودم بودم... شاید من بیخودی دارم تلاش میکنم.
- مهم که هست... وقتی کاوه اومد تو آشپزخونه خیلی عصبی بود... حتی یه بارم به قصد اومدن تو آشپزخونه از جاش نیم خیز شد ولی منصرف شد و دوباره نشست... حواستو جمع کن تا تو این چند روز تنها نمونی.
صدای آرتام اجازه ی ادامه ی حرفامون و نداد:
- عزیزم حاضر شو که بریم بازار... پری خانم شما هم مینطور.


*********************

- بنظرت این خوشگله؟
- نه پری... این چیه؟
- بی سلیقه... به این خوشگلی.
گوشواره رو چند باری تکون داد و گفت:
- تازه ببین صدا هم میده.
عین بچه کوچولو ها شده بود. خندیدم و گفتم:
- من که میگم خوشگل نیست.
- تو بیخود میکنی.
صدای کلافه ی هیراد باعث شد بی خیال بحث بشیم و بهش نگاه کنیم...
- خانما لطفا بریم... اگر سر هر مغازه انقدر توقف کنین که تا شب اینجاییم.
پری طلبکارانه گفت:
- خب بمونیم... خرید کردن یعنی همین... اگر حوصله ندارین میتونین برگردین.
هیراد رو به آرتام که شرایط مشابهی داشت گفت:
- بیا ... یه چیزیم بدهکار شدیم.
حق با هیراد بود... نیم ساعتی میشد که منو پری اومده بودیم تا پری یه جفت گوشواره انتخاب کنه. پشت ویترین یه چیزی چشمشو گرفت و توی مغازه همه شون... خودشم نمیدونست چی میخواد... اما بهش حق میدادم بیشتر اجناسش خوشگل بود. بالاخره بعد از 40 دقیقه از اون مغازه دل کندیم و رفتیم بیرون... بازارش بخاطر اینکه مسافر زیاد اومده بود خیلی شلوغ بود... منم بخاطر تجربه ی بد قبلی از کنار آرتام تکون نمیخوردم... خیلی پکر بود... انگار حوصله نداشت. تو ماشینم خیلی ساکت بود. مهری که از همون اول فقط دنبال خوردن بود... البته هر چی میدید میگفت ویار داره و ما رو علاف میکرد تا کاوه بره و براش یکی از ویارونه هاشو بخره...
داشتم به مغازه ها نگاه میکردم که لباس های بساط یه دست فروشِ کنار خیابون، توجه مو جلب کرد... لباس هاش خیلی ناز بود. رفتم تا از نزدیک یه نگاهی بهشون بندازم... انقدر خوشگل بودن که نمیدونستم کدومو بردارم... یه پیراهن صدری خوشرنگ چشممو گرفت. خواستم برش دارم که دستی زودتر از من اونو برداشت. سرمو که بلند کردم کاوه رو کنار خودم دیدم:
- میدونستم اینو برمیداری...
خودمو از تک و تا ننداختم. بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم:
- آفرین به تو که انقدر باهوشی.
رومو برگردوندم تا یه لباس دیگه انتخاب کنم... دوباره صداشو شنیدم که گفت:
- همینو بردار. به رنگ پوست میاد.
- ولی من از رنگش خوشم نمیاد...
- آناهید؟
صدای آرتام بود که کنارم وایستاده بود... خوبه حالا وسط جفتشون بودم... اینم از شانس من. نگاهی به کاوه کرد و پرسید:
- چیزی چشمت و گرفته؟
کاوه زودتر گفت:
- از این لباس خوشش اومده.
- نه... بنظرم خوشرنگ نیست.
آرتام بدون نگاه کردن به لباس گفت:
- بنظر منم بدرنگه...
با اشاره جایی گفت:
- من میگم اون رنگ بیشتر بهت میاد... هوم؟
به لباسی که اشاره کرده بوده نگاه کردم... یه پیراهن کوتاه تا سر زانو، البته تنگ و آستین حلقه ایی با یه کمر بند نازک مشکی بالای کمرش... رنگش فوق العاده بود... یه چیزی بین نارنجی و صورتی.... رنگش جیغ بود. لبخندی از سر رضایت زدم و گفتم:
- عالیه. همون و برمیدارم.
آرتامم با ژستی پیروزمندانه لباس و خرید. کاوه هم برای اینکه کم نیاره اون لباس و برای مهری خرید. حالا آرتام یه ذره اخماش باز شده بود... پری راست میگفت چشماش هنوزم پف داشت و معلوم بود که خوابش میاد. خریدمون چند ساعتی طول کشید و اگر بخاطر گرسنگی نبود من و پری از اونجا دل نمیکندیم.
موقع ناهار آرتام از همه پرسید چی میخورن. من و پری زودتر جوجه کباب و پیشنهاد دادیم که همه موافقت کردن الی مهری... به بهونه ی اینکه ویار پیتذا کرده رای همه رو زد و حرف خودشو به کرسی نشوند... راست و دروغش پای خودش ولی همه بخاطر شرایطش قبول کردیم و رفتیم توی فست فود.
مهری شروع کرد به غر زدن که دلش یه چیز ترش میخواد و کاوه رو مجبور کرد بره براش لواشک بخره... وقتی کاوه برگشت مهری سریع لواشک رو باز کرد و گذاشت تو دهنش. تو همون حالت گفت:
- اوووم... مرسی عشقم... داشتم تلف میشدم.
بعد دست کاوه رو گرفت و گذاشت رو شکم بالا نیومده شو گفت:
- از بابا تشکر کن...
این دختر واقعا خل بود. نگاهی به پری انداختم که با اشاره به مغزش بی صدا گفت « تعطیله»
دوباره بهشون نگاه کردم اما اینبار نگاهم روی دست کاوه که توسط مهری روی شکمش نگه داشته شده بود خیره موند... داشتم خودم رو همراه آرتام بجای اون دو تا تصور میکردم... آرتام بابای مهربون تری میشه... اونم بخاطر اینه که وجودش پر از مهربونیه... ایکاش حرف بزنه... ایکاش بجای کاوه آرتام بخواد باهام حرف بزنه... ناخودآگاه آهی کشیدم.
با سقلمه ایی که پری بهم زد به خودم اومدم ونگاهی بهش انداختم. با اخم به آرتام اشاره کرد. نگاهی به آرتام انداختم که با اخم وحشتناکی به بیرون خیره شده بود...
از دیدن اخمای آرتام ذوق کردم... این یعنی اینکه داره حسودی میکنه. این رفتاراش باعث میشه تا نتیجه های خوبی پیش خودم بگیرم. هرچند به درست بودنشون شک دارم ولی بالاخره یه ذره آرومم میکنه و روزنه ی امیدیه برای تلاش بیشتر.
پری آروم زیر گوشم گفت:
- چرا نیشت بازه؟ رو اعصاب پسر مردم راه میری و بعد میخندی.
- حسودی میکنه.
پری اول متوجه منظورم نشد اما بعد از چند لحظه لبخند گل و گشادی زد و گفت:
- دیدی گفتم از تو خوشش میاد.
تمام مدت ناهار آرتام ساکت بود و چیز زیادی هم نخورد... همه ش تو فکر بود و این منو خوشحال میکرد. برای اولین بار از وجود کاوه بعد از بهم خوردن رابطه مون خوشحالم... شاید حکمت بودن کاوه تو اینه که ارتام یه تصمیم اساسی بگیره... البته منم باید کمکش کنم.

وقتی از فست فود اومدیم بیرون ساعت نزدیک 6 بود... بیشتر شبیه این بود که عصرونه خورده باشیم. به پیشنهاد هیراد قرار شد بریم لب ساحل... از جایی که بودیم تا یه شهر ساحلی یک ساعت راه بود ولی می ارزید که تا اونجا بریم.
نزدیک های غروب خورشید رسیدیم. جایی که بودیم خیلی خلوت بود. پری ذوق زده گفت:
- چه موقع خوبی رسیدیم... خورشید داره غروب میکنه.
دستمو کشید و برد لب ساحل. صدای خندون هیراد و از پشت سرمون شنیدیم که گفت:
- پری خانم شما الان باید دست منو که یارتم بگیری با خودت ببری.
- پری: اتفاقا دست یارمو گرفتم و دارم با خودم میبرم.
- هیراد: خیلی خب، منم الان میرم یکی دیگه رو پیدا میکنم.
- پری: هر کاری جرات میخواد عزیزم. اگر جراتشو داری برو.
روشو برگردوند و با هم رفتیم لب ساحل... پاچه ی شلوارامون رو زدیم بالا و پامون رو کردیم تو آب... چقدر دلم میخواست شنا کنم. تمام دریا نارنجی شده بود... تقریبا دور و برمون ساکت بود و صدای امواج میشنیدیم. هوا بس ناجوانمردانه دو نفری بود. الان جای آرتام کنارم خالیه...به اطرافم نگاه کردم تا پیداش کنم. چند متر اونطرفتر تنها با فاصله از آب وایستاده بود. به پری گفتم میرم کنار آرتام...
- چرا تنها وایستادی؟
نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
- همینطوری... داشتم فکر میکرد.
- اونو که از صبح فهمیدم... ولی به چی، خدا داند؟
- هیچی...
- اووم... پس هیچی انقدر فکرتو درگیر کرده؟
بعد از چند لحظه سکوت یهو روشو برگردوند طرفمو گفت:
- دیشب وکیل بابا برام یه ایمیل فرستاد که در واقع برای بابا بود.
- خب؟
از طرز نگاه کردنش کاملا پیدا بود که برای زدن حرفش تردید داره. کلافه روشو برگردوند و دوباره به دریا خیره شد... چشماش بخاطر نور خورشید جمع شده بود و اخمی هم روی پیشونیش بود اما من مطمئنم این اخم یه دلیل دیگه داشت. یه چیزی داشت اذیتش میکرد که بهم نگفت... دوست نداشتم اینطوری ببینمش. دستمو دور بازوش حلقه کردم و ناخودآگاه از دهنم پرید و گفتم:
- عزیزم
نگام کرد... اول به دستم و بعد به چشمام... چقدر خوشگل شده بود. مدل نگاه کردنش یه طوری بود... یه طوری که دووم نیاوردم و دستشو ول کردم تا برم اما اون سریع بازوم و گرفت و سرجام نگهم داشت.
- گیجم نکن آناهید...
پرسشگرانه نگاهش کردم که ادامه داد:
- دارم اذیت میشم.
یه ذره رفتم جلوتر و گفتم:
- پس باهام حرف بزن... بگو چی ناراحتت کرده؟
چند لحظه ایی تو سکوت نگام کرد و همین که دهن باز کرد تا چیزی بگه هیراد مزاحم داد زد:
- آرتام بهتره برگردیم... هوا داره تاریک میشه.
آرتام نفسشو پرصدا بیرون فرستاد و گفت:
- بعدا بهت میگم.
دستمو گرفت و رفتیم کنار بچه ها...


********************************


امروز با بچه ها قرار گذاشتیم که بریم شنا... البته فقط ما خانما، که متاسفانه شامل مهری هم میشد. هر چی به مامان اصرار کردیم بیاد زیر بار نرفت، اونم مامان من که عشق شنا بود. ساعت 9 رسیدیم اونجا... کلی هم تیکه شنیدیم که بخاطر دریا از خوابمون زدیم و از این حرفا. مهری و پری که میخواستن برنزه کنن از همون اول که رسیدیم دو تا زیر انداز پهن کردن و شروع کردن به روغن مالیدن به تنشون اما من میخواستم برم تو آب.
نمیدونم چقدر تو آب بودم ولی با اشاره ی پری رفتم کنارشون.
- وایستا منم الان میام تو آب... دیگه زیادی تو آفتاب خوابیدم.
- مهری: وا تو که هنوز رنگ نگرفتی
- پری: برای من همینقدر کافیه... نمیخوام خودمو خفه کنم.
رو به مهری گفتم:
- بد نیست تو هم یه تنی به آب بزنی اون بچه تو شکمت پخت.
- خدا نکنه... راستش تو عروسیمون برنزه کردم کاوه میگفت خیلی خوشگل شدم و نمیتونست چشم ازم برداره... حالا میخوام دوباره اینکارو بکنم چون دوست داره...
بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه پرسید:
- راستی تو چرا عروسیمون نیومدی؟
پررو تر از مهری آدم تو زندگیم ندیدم... یه ذره نگاش کردم شاید خجالت بکشه ولی با وقاحت تمام ادامه داد:
- نمیدونی چه مراسمی بود... یه باغ گرفتیم که یه دریاچه مصنوعی کوچولو داشت... باید عکسامونو ببینی. بهترین شام و بهترین فیلم بردار... پیانوی زنده... شعری که کاوه برام خوند. واقعا که جات خالی بود...
بیشتر چیزایی که تعریف کرد پیشنهادهایی بود که بعضی وقتا که با مهری بیکار بودیم در مورد عروسیم میدادم تا نظرشو بدونم. توقع داشت ناراحت بشم اینو از نگاه بدجنسش که روی صورتم خیره مونده بود فهمیدم ولی من با خونسردیه تمام که برای خودمم عجیب بود گفتم:
- چه جالب... خوشحال میشم فیلم عروسیتون و ببینم. مطمئنا فیلم برداره کارشو خوب بلد بوده و چیزی از اون شب جا ننداخته.
مهری مات موند ولی بعد از چند لحظه با دستپاچگی گفت:
- خب فیلم... هنوز حاظر نیست... اگر حاضر شد برات میارم. البته اگر ایران بودیم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- ان شالله که هستین
بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم. پری هم همراهم اومد:
- آفرین. میبینم که اهل مبارزه شدی...
- داشت بلوف میزد.
- من هنوز موندم تو چطوری با این تحفه دوست شدی... خیلی بچه ست.
- به ظاهرش نگاه نکن به موقع عقلش قد صد تا آدم بزرگ کار میکنه.

ساعت نزدیکه دو بود که سوار ماشین شدیم تا برگردیم... وقتی رسیدیم خونه فقط پسرها اونجا بودن و خبری از بزرگتر ها نبود. وقتی سراغشون و گرفتیم آرتام با خنده گفت:
- رفتن گردش و ما رو هم نبردن. وقتی هم پرسیدیم چرا گفتن چون ما دیروز بدون اونا رفتیم ساحل و میخوان جبران کنن.
- هیراد: شنیده بودم آدما وقتی پیر میشن بچه تر میشن ولی باورم نمیشد!!
به پیشنهاد بچه ها رفتیم تا یه ذره بخوابیم... تنم کوفته بود... فکر کنم اولین نفری بودم که خوابم برد.

مهری با سر و صدا من و پری رو از خواب بیدار کرد و گفت:
- پاشین دیگه حوصلم سر رفت.
چشمام از تعجب گرد شد... این چه زود صمیمی شد؟ پری بی توجه بهش روشو برگردوند و گفت:
- به من چه؟ غصه ی حوصله ی سر رفته ی تو رو من نباید بخورم؟
مهری ایشی گفت و از اتاق رفت بیرون. نگاهی به ساعت انداختم. 5 بود. پس زیادم نخوابیده بودیم. تو جام نیم خیز شدم و چند تا ضربه ی آروم به پای پری زدم..
- هووم؟
- پاشو پری...
- کار که نداریم بذار بخوابم دیگه.
- مگه باید کار داشته باشی تا بیدار بمونی؟ مثلا اومدیم مسافرتااا.
پری هم تو جاش نشست. چشمای پف کردشو بهم دوخت ولی نمیدونم تو صورتم چی دید که یهو چشماش درشت شد...
- وای تو چقدر بامزه شدی.
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:
- منظورم صورتته. تو آفتاب سوخته...
سریع رفتم جلوی آینه و نگاهی به صورتم انداختم...با دیدن قیافم یه لبخند گل و گشاد رو لبم ظاهر شد، پری راست میگفت صورتم سوخته بود ولی خوشرنگ... اما لپای گل انداختم بود که صورتمو بامزه کرده بود و از بی روحی درش آورده بود... شبیه این آدمایی شده بودم که از خجالت سرخ میشن... امروز از اون روزا بود که از قیافم خیلی خوشم میومد. صدای پری رو شنیدم که گفت:
- کلک... واسه ی همین رفتی تو آب.
شونه ایی بالا انداختم. پری از جاش بلند شد تا زودتر آماده بشیم... توی یه تصمیم ناگهانی لباسی رو که دیروز آرتام برام خریده بود و پوشیدم... خیلی خوشرنگ بود فقط ایکاش موهامو رنگ نکرده بودم... موی مشکی با صورتی چه شود... ولی خب اشکال نداره.
موهامو اول صاف کردم و بعد از یه طرف سرم شل گیس کردم. دستی به لباسم کشیدم و با اخرین نگاه تو آینه همراه پری از اتاق رفتیم بیرون. قبلش به پری گفتم یه چیزی برای خوردن با خودمون ببریم. پری چایی ریخت و منم یه سری تنقلات مثل چیپس و پفک ریختم تو ظرف و بردم تو حال. چری زودتر از من رفت بیرون. صدای آرتام و شنیدم که پرسید:
- پس آناهید کو؟
- مهری: حتما دوباره خوابید.
پری اشاره ایی بهم کرد و گ
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , دنیای رمان - رمان دروغ شیرین sparrow+saghar , رمان دروغ شیرین - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمانی ها - 119-رمان استاد - Blogfa , رمانی ها - 33-رمان نرگس , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50767

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا