تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروغ شیرین (فصل دوازدهم)



سریع یه قدم رفتم عقب و بازمو از بین دستاش که حالا فشارشون کمتر شده بود، کشیدم بیرون... آرتام چند قدم اومد جلوتر و رو به کاوه گفت:
- میشه بگی دقیقا با زن من چیکار داری؟
قبل از کاوه من زودتر رفتم طرفش و گفتم:
- چیر مهمی نبود... بیا بریم پیش بقیه.
آرتام نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره به کاوه نگاه کرد... خیلی عصبانی بود:
- اگر یه بار دیگه دور و بر آناهید ببینمت مطمئن باش رعایت هیچی رو نمیکنم.
کاوه پوزخندی زد و گفت:
- چیه میترسی بخاطر علاقه ایی که به من داره ولت کنه؟ خوبه خودتم می دونی که آناهید دوسـ
مشتی که آرتام حواله ی فکش کرد نذاشت ادامه بده... از اتفاق پیش اومده هنگ کردم...کاوه با مکث صورتشو که بخاطر شدت ضربه به سمت راست خم شده بود برگردوند طرفمون... بعد از چند لحظه نگاه کردن تو چشم های هم جواب کار آرتام و با یه مشت زیر چشمش داد... جای انگشترش روی صورت آرتام خراش کوچیکی ایجاد کرد... همین کافی بود که آرتامو عصبانی تر بکنه... یقه شو گرفت و کوبیدش به یکی از ستون های اتاقک که صدای وحشتناکی ایجاد کرد و باعث شد شیحه ی اسبی بلند بشه...
الان وقت ترسیدن نبود... باید قبل از اینکه آبرو ریزی بشه از هم جداشون میکردم... سریع رفتم طرفشون. بازوی آرتامو کشیدم و گفتم:
- ولش کن... خواهش میکنم ادامه ندین.
آرتام هیچ حرفی نزد و فقط برای لحظه ی کوتاهی نگام کرد... از عصبانیت نفس نفس میزد... با دیدن زخم کوچیک روی گونش دلم گرفت و بغض کردم... نگاهش پر از رنجش بود... کاوه از فرصت استفاده کرد و یقه شو از بین دستای آرتام کشید بیرون... رومو برگردوندم و به کاوه که زیر چونش قرمز شده بو، گفتم:
- برو بیرون.
در حالی که به آرتام نگاه میکرد گفت:
- چرا برم؟ چرا بهش نمیگی که هنوزم منو دوست داری
آرتام دوبار خواست بهش حمله کنه که رفتم روبه روش و با دستی که روی قفسه ی سینه ش گذاشتم مانعش شدم... قلبش چقدر تند میزد... از بین دندونای بهم چسبیده ش گفت:
- دهنتو ببند عوضی...
- کاوه: حقیقت تلخه... تا کی میخواین خودتونو گول بزنین؟ آناهید هر کاری بکنه بازم نمیتونه منو فراموش کنه...
- خفه شو کاوه... برو بیرون.
کاوه لبخند زد و کمی سرشو کج کرد:
- چشم... تو امر کن...
رفت سمت در... قبل از اینکه بره بیرون گفت:
- فرصت خوبیه برای خداحافظی کردن...
بعد از رفتنش به آرتام نگاه کردم... از عصبانیت تند تند نفس میکشید... روی گونش دو تا زخم کوچیک کنار هم بود که یکیش خونریزی بیشتری داشت... دستمالی از تو جیبم در آوردم و خواستم بذارم روی زخمش که صورتشو کنار کشید
- صورتت زخم شده...
سرشو برد عقب و بجاش دستمال رو از دستم کشید و گذاشت روی زخمش... چشماش از درد جمع شد... روشو برگردوند و رفت سمت اتاقک و وزنشو انداخت روی دستش که لبه اتاقک گذاشته بود... هنوزم نفس هاش نا منظم بود...
رفتم کنارش... چشمش به کره اسب بود و حواسش جای دیگه... زیر چشمش قرمز شده بود... اگر کمپرس یخ نذاره کبود میشه... احساس یه گناهکار و داشتم... واقعا چرا اجازه دادم کاوه بغلم کنه؟ با اینکه ازش خجالت میکشیدم ولی دلم طاقت نیاورد و دستمو روی بازوش گذاشتم:
- بیا بریم روی زخمت یخ بذارم...
هیچی نگفت...
میخوای از اینجا بریم؟
- ....
- آخه چرا باهاش درگیر شدی؟
پوزخندی زد و گفت:
- ناراحتی؟
- معلومه که ناراحتم... ببین چه بلایی سر صورتت آوردی... حالا راضی شدی؟ از تو توقع ندارم اینطوری رفتار کنی...
عصبی نگام کرد و گفت:
- به من نگاه کن... بهم میاد اهل دعوا باشم؟ ولی آدم یه ظرفیتی داره... چه معنی داره تا تنها میشی اون بدو بدو بیاد سراغت؟
یه ذره نگام کرد و پرسید:
- اصلا چی بهت میگفت؟
با یادآوری حرفاش اخمی روی پیشونیم نشست:
- هیچی...
- بخاطر هیچی اونطوری بهت چسبیده بود و تو هم مخالفتی نداشتی؟
شوکه نگاش کردم... معلوم بود از حرفی که زد، پشیمونه...کلافه گفت:
- درسته من با فرهنگ دیگه ایی تربیت شدم ولی نمیتونم ببینم کسی با منظور بهت دست میزنه... اون حتی نگاهاشم منظور داره...
- خیلی خب... آروم باش.
- چطور آروم باشم؟... پسره تو روی من نگاه میکنه و میگه تو...
بهش حق میدم عصبانی باشه... کاوه دیگه شورشو درآورده... سرشو چند باری عصبی تکون داد و گفت:
- شایدم حق با اونه...
دلخور گفتم:
- میفهمی چی میگی؟
زل زد تو چشمام و با صدایی که سعی میکرد پایین نگه ش داره گفت:
- آره میفهمم... این توایی که خودتو زدی به ندونستن...کم آوردم... خسته شدم... میفهمی؟ خسته... از این رفتارهای پرتناقضت که آدمو گیج میکنه و نمیدونم کدومش درسته خسته شدم... از نگاهات که هر لحظه یه مدله... از بلاتکلیفیه خودم... نباید از اول این نمایش و راه مینداختیم.... نباید میذاشتم کار به اینجا بکشه... تو هر دفعه داری منو با اون مقایسه میکنی... شاید به زبون نیاری ولی من نگاهاتو به اون میبینم... درسته حرفی نمیزنم ولی برام خیلی سخته... من دوست دارم... اینو بفهم... حالام این توایی که باید تکلیفتو مشخص کنی چون من خیلی وقته با خودم رو راست شدم... میدونم از زندگیم چی میخوام...
زل زد تو چشمام و گفت:
- تو رو میخوام...
امروز چه خبر بود... شوکه شده بودم ولی ازخوشحالی... باورم نمیشد این حرفا رو بزنه... فقط به چشماش نگاه میکردم تا مطمئن بشم حرفاش راسته... وقتی دید هیچ عکس العملی نشون نمیدم، سرشو برد بالا و چند لحظه ایی به سقف خیره شد... نفسشو پر صدا فرستاد بیرون... و دوباره بهم نگاه کرد... یه ذره آرومتر شده بود:
- اما اینم میدونم که دوست داشتن یه طرفه نمیشه... تو حق انتخاب داری و بهت حق میدم هنوزم کاوه رو دوست داشته باشی... این یه بازی بود که من قواعدشو زیر پا گذاشتم... نباد علاقه ایی بوجود میومد ولی...
دهنم باز کردم تا چیزی بگم که انگشتشو گذاشت روی لبم:
- درسته گفته بودم تنهام ولی نگفته بودم که بهش عادت نکردم... یادت نره که از ترحم متنفرم... باید یه چیزی رو بدونی... یادته اونروز لب ساحل میخواستم یه چیزی بهت بگم؟... چند روز پیش وکیل خانوادگیمون بهم ایمیل زد... گفت بابام تمام زندگیشو اونور فروخته و نمیخواد برگرده... دیگه مجبور نیستی به این بازی ادامه بدی... خیلی راحت میتونیم همه چیز و بهم بزنیم...
خشکم زد... اینکه چند دقیقه پیش گفت دوستم داره ولی الان میگه همه چی تمومه... انگشتشو روی لبم کشید... معلوم بود فکرش جای دیگه ست... مثل من... یهو به خودش اومد... بی هیچ حرفی رفت سمت در اما قبل از بیرون رفتن گفت:
- هر تصمیمی بگیری بهش احترام میذارم ولی اینو بدون که اگر مهری زندگیه یه نفر و خراب کرد تو با رفتنت با کاوه دو نفر و از بین میبری...
و رفت...
مثل منگ ها وایستاده بودم و به در اصطبل نگاه میکردم... چند تا شوک تو یه ساعت... و بدترینش هم حرفای آخر آرتام بود...
با صدای alarm گوشیم از خواب بیدار شدم... باید میرفتم سرکار... زنگ گوشی رو که قطع کردم متوجه sms از طرف آرتام شدم... چقدر تو این سه روز که ندیده بودمش دلم براش تنگ شده بود... ذوق زده بازش کردم:
- سلام... من دو هفته بخاطر یه عمل میرم آلمان... ببخش که زودتر بهت نگفتم... یه دفعه پیش اومد.... فکر کنم اینطوری برای هر دومون بهتره باشه تا بتونیم تصمیم درستی بگیریم... مواظب خودت باش.
یخ کردم... یعنی چی رفته مسافرت؟ اونم دوهفته... با خوندن sms حسابی پکر شدم. از فکر اینکه دو هفته نمی بینمش دلم گرفت... دیگه حوصله نداشتم حاضر شم و اگر مجبور نبودم از جام تکون نمیخوردم... خیلی از دستش عصبانی بودم... میتونست زودتر بهم بگه... اصلا میتونست زنگ بزنه و ازم خداحافظی کنه...نه اینطوری...
یاد اون روز تو خونه ی عمه افتادم... وقتی برگشتم تو ویلا تصمیم داشتم با آرتام حرف بزنم ولی جو توی ویلا، سکوت و اخم های معنی دار نشون از این بود که همه متوجه مشاجره ی بین آرتام و کاوه شدن... کما اینکه زخم روی صورت آرتام و کبودیه فک کاوه تابلو بود... به نیم ساعت نکشید که بابا دستور رفتن و صادر کرد و همه برگشتیم جز خانواده ی عمه... بخاطر بودن بابا بیژن تو ماشین ما نتونستم با آرتام حرف بزنم... احساس میکردم چون من و آرتام هم خیلی ساکت بودیم همه فکر کردن که ما هم دعوا کردیم و نگران بودن که اوضاع بدتر نشه... بماند که کل راه به سکوت گذشت... بدتر از اون این بود که از لحظه ایی که منو دم در خونه رسوندن تا همین الان ندیدمش... دلم واقعا براش تنگ شده بود... انقدر بد اخلاق شده بودم که مامان و بابا هم فهمیده بودن و کمتر به پر و پام میپیچیدن... تمام این مدت به این فکر میکردم تو بیمارستان میبینمش که با sms امروزش نا امیدم کرد... دلم میخواست گوشیمو پرت کنم تو دیوار... با بی حالی از جام بلند شدم و لباس پوشیدم...
تمام مدت، سر کار انقدر عصبی بودم که نزدیک بود چند باری اشتباه کنم که خدا رو شکر زود متوجه شدم... از فکر اینکه الان توی بیمارستان نیست ناراحت میشدم... همیشه همین که میدونستم هست کلی بهم روحیه میداد ولی حالا... حوصله ی کار کردنم نداشتم... ایکاش شیفتمو عوض نکرده بودم... اگر از همون اول شبکاری میموندم الان انقدر به بودنش عادت نمیکردم...


********


هر روز که می گذشت دلتنگیه منم بیشتر میشد... بی حوصله شده بودم و تا بیکار میشدم میرفتم تو فکر...الان 5 روزه که ازش بی خبرم... تا حالا پیش نیومده بود چند روز نبینمش و فکر نمیکردم انقدر به بودنش عادت کرده باشم... همه ش احساس میکردم یه چیزی سرجاش نیست... بذار بیاد من میدونم و اون... بی معرفت حتی یه بارم بهم زنگ نزد حالمو بپرسه... فقط دو روز پیش که با بابا بیژن حرف زدم تونستم از بین حرفاش بفهمم که حسابی درگیره... تازه برای اینکه بابا بیژن به اتفاق بینمون شک نکنه کلی دروغم گفتم که بهم زنگ زده و حالمو پرسیده... نمی تونستم هم ازش بخوام شماره تماسی از آرتام بده... باز همین که فهمیدم حالش خوبه خودش خیلیه...
صبح تو بیمارستان مجبور شدم بخاطر اینکه با دکتر کشاورزی کار داشتم برم سراغش... با دانشجوهاش کلاس داشت... همه شون دور یه پیرزن که منو یاد شخصیت پسته خانم تو مدرسه ی مادربزرگ ها می انداخت، جمع شده بودن... یه گوشه ایستادم تا توضیحات دکتر تموم بشه... رو به پیرزن که خیلی هم با مزه بود گفت:
- خب مادر جان... چند تا سرفه کن...
- پیرزن یه ذره نگاهش کرد و گفت:
- سرفم نمیاد.
همه خندیدن... دکتر دوباره گفت:
- الکی سرفه کنه...
پیرزن خجالت زده خندید و سرشو انداخت پایین:
- روم نمیشه...
چقدر با نمک بود... دکتر رو به دانشجوهاش گفت:
- هرکی بتونه کاری کنه که ایشون سرفه کنه بهش نمره میدم... بالاخره بعد از تلاش چند تا از بچه ها پیرزن یا همون پسته خانم دو تا سرفه کرد... یکی از دانشجوها رو به من گفت:
- جای دکتر مهرزاد خالیه...
دکتر کشاورزی چند باری سرشو برای تایید تکون داد و گفت:
- اون وقت میشد مریض مورد علاقه ش...
لبخندی زدم و سریع کارمو انجام دادم... انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا اگر خودم هم نخوام آرتامو یادم بیارن... تازه بچه ها هم مدام از من حالشو می پرسیدن... سوار آسانسور شدم تا برم بخش ولی وقتی خواستم دکمه رو بزنم یه چیزی وادارم کرد تا دکمه ی کناری رو فشار بدم...
مهراوه با دیدنم از جاش بلند شد و با لبخند گفت:
- به به... ببین کی اینجاست...
- سلام عزیزم
- سلام به روی ماه بی معرفتت...
واقعا دختر مهربون و شیرینی بود... لبخند زدم و گفتم:
- میدونم بی معرفتم... تو دیگه به روم نیار.
- خوبی؟ چه خبر از دکتر مهرزاد؟ نیست اینجا خیلی سوت و کور... اگر کارهای تلنبار شده نداشتم نمی اومدم...
از کی هم داشت سراغ آرتامو میگرفت... من خودم تو بی خبری دارم دست و پا میزنم... بازم باید دروغ میگفتم...
- ممنون. اونم خوبه...
- کی میاد؟
- نمیدونم... فعلا که خیلی درگیره.
- امیدوارم موفق باشه... خوب. من منتظرم؟ مطمئنم که نیومدی منو ببینی...
- ای بابا... من چیکار کنم که یادت بره بی معرفتم؟
خندید و گفت:
- هیچی عزیزم... امرتو بگو.
- راستش کلید اتاق آرتام می خواستم...
منشی دکتر وزیری زودتر گفت:
- وا عزیزم درست نیست در غیابشون کلید اتاقو بگیرین... اگر میخواستن خودشون بهتون میدادن...
مهراوه نگاهی بهش کرد و گفت:
- عزیزم میشه وقتی در مورد چیزی اطلاع نداری حرفی نزنی؟ خود دکتر قبلا بهم گفتن که ورود دکتر زند به اتاقشون ایرادی نداره... چه باشن چه نباشن..
خندم گرفت... عزیزم گفتنشون از صد تا فحش بدتر بود...
- به هر حال من وظیفم بود بگم... امیدوارم بعدا برات دردسر نشه...
- شما نگران نباش...
و کلید یدکی که دستش بود رو داد بهم... ازش تشکر کردم و رفتم تو اتاق...
نمیدونم چرا فکر میکردم روی وسایل باید خاک نشسته باشه...شاید بخاطر اینه که احساس میکنم مدته طولانیه ندیدمش... هرچند بچه های خدمات نمیذارن اینجا کثیف بمونه... خوش بحالشون... اونا بیشتر از من حق پا گذاشتن به قلمرو آرتامو دارن...در حالی که به دور تا دور اتاق با دقت نگاه میکردم با قدم های کوتاه و نامنظم رفتم سمت میزش... تا به حال چند باری اومده بودم اینجا ولی با دقت به اطرافم نگاه نکرده بودم... روی صندلی نشستم... هوم... خیلی نرمه... روی میزش همه چیز مرتب قرار گرفته بود... تقویمی چرم که یه استوانه جهت نگه داری خودکار کنارش بود... یه سری کاغذ های مربوط به بیمارها... یه تلفن مشکی... دستمو جلو بردم و چند تا از کاغذ ها رو زیر و رو کردم... بی هدف چشم چرخوندم که نگاهم افتاد به کشوهای میزش... هر کاری کردم نتونستم جلوی حس کنجکاویمو بگیرم... اولین کشوی سمت راست رو باز کردم... توش یه عالمه پرونده بود... اولین پرونده رو در آوردم و نگاهی بهش انداختم و دوباره گذاشتمش سرجاشو کشو رو بستم... توی کشوی دوم یه شیشه ادکلن بود... درشو باز کردم چشمامو بستم و با اشتیاق بوی تلخش رو فرستادم توی ریه هام... چقدر دلم براش تنگ شده... بغضمو همراه با آب دهنم قورت دادم... ادکلنو گذاشتم سرجاش... یه پاکت کرم رنگ هم توی کشو بود... در پاکت و باز کردم... انگار عکس بود. با خوشحالی کشیدمش بیرون... با دیدن عکس دسته جمعیمون که اونروز برفی توی حیاطشون انداخته بودیم لبخندی روی لبم نشست... چه روز خوبی بود... از دیدن قیافم با اون صورت قرمز و موهای خیس خندم گرفت... از بالای عکس به توی کشو نگاه کردم یه سری خرده ریز مثل جاسوییچی، روان نویس، منگنه، مهر ، چند تا cd و یه بسته سوزن ته گرد... عکس و سرجاش گذاشتم وکشو رو بستم... حالا نوبت دو تا کشوی سمت چپ میز بود... بالایی رو باز کردم...
اولین چیزی که توجه مو جلب کرد یه جعبه کادوی صورتی رنگ بود که اتفاقا خیلی هم برام اشنا بود اما هر چی به مغزم فشار آوردم یادم نیومد کجا دیدمش... بی معطلی برش داشتم و بازش کردم... یه ساعت گرون قیمت بود... داشتم از فضولی میمردم که کی اینو بهش هدیه داده... ساعت و دراوردم و جعبه رو زیر و رو کردم ولی کارتی توش نبود... احساس خوبی نداشتم و به فرستنده که حتی نمیدونستم زنه یا مرد حسادت کردم... حدسم میگفت مرد نمیتونه باشه... اه... وقتی جنبه ندارم چرا فضولی میکنم... دوباره به ساعت نگاه کردم... شیک بود... ولی چرا دستش نمی انداخت؟ نا امید ساعت و برگردوندم تو جعبه و خواستم سر جای اولش بذارمش که تازه متوجه کارت پستالی شدم که مچاله شده گوشه ی کشو افتاده بود... بازش کردم:
« انقدر برام ارزش داری که نمیتونم با کادو به این کوچیکی نشونش بدم... با این حال این ساعت ناقابل و خریدم تا هر وقت دیدیش یاد من بیفتی که هر لحظه به یادتم...
دوست دارم
طناز»

اَی... حالمو بهم زد... آها... حالا یادم اومد. اون روز تو راهرو... این کادو دستش بود. دختره ی سبکه جلف... اصلا حالیش نیست که آرتام نامزد داره... تقصیر خودمه... اگر یه بار تو روش در بیام دیگه دور و بر آرتام آفتابی نمیشه. ببین چه راحتم ابراز علاقه کرده... اگر همه چی تموم بشه کلی ذوق میکنه. اونوقت هرکاری میکنه تا آرتامو بکشه طرف خودش. کاغد و پرت کردم رو میز.. همون بهتر که مچاله شده... از فکر اینکه آرتام از این کار طناز خوشش نیومده و کارت و مچاله کرده لبخند زدم... اما چرا کادوش رو دور ننداخته؟ لابد از ساعت خوشش اومده و ملاحضه ی منو کرده... شایدم نخواسته کسی بو ببره تا سر فرصت ازش استفاده کنه... سرفرصت... یعنی بعد از بهم زدن نامزدی... سرمو تکون دادم تا این فکرای مالیخولیایی از کله م بره بیرون... هر چند که به مالیخولیایی بودنش شک دارم.
دوباره نگاهی به توی کشو انداختم... یه سری کاغذ بود که دسته دسته بهم منگنه شده بود... یکی شو کشیدم بیرون... لیست وسایل اتاق عمل بود... بعدی رو نگاه کردم... لیست پرسنل جدید بود... به تاریخش نگاه کردم...مال دو ماه پیش بود...حتما لیست ورودی های هم زمان با منم اینجا هست... فضولیم گل کرد ببینم چند نفر با من اینجا مشغول شدن... با یه ذره گشتن پیداش کردم... به اسامی نگاه کردم... با دیدن اسم بعضی ها تعجب میکردم... چند ماه پیش انقدر از نظر روحی داغون بودم که به دور و برم توجهی نداشتم... فکر میکردم بعضی ها که با من اومدن سابقه ی بیشتری دارن... روی اسم بعضی ها خط کشیده شده بود... حالا واسه ی چی نمی دونم... خیلی ها رو هم اصلا نمیشناختم... رفتم صفحه ی بعدی و متوجه اسم خودم شدم که دورش خط کشیده بود و جلوش هم نوشته بود « اخمویِ بد اخلاق»
لبخند تلخی نشست روی لبم... یاد اولین دیدارامون افتادم... حق داشت... حالت ابروهام طوریه که صورتمو جدی نشون میده و بغیر از اونم همیشه یه نیمچه اخمی روی پیشونیم هست... کشو رو به حالت اولش در آوردم و بستمش... کشوی بعدی قفل بود... هر کاری کردم باز نشد... حالا دیگه کادوی طناز و فراموش کردم و فکرم درگیر کشوی قفل شده بود... شاید وسایل کاریه.. شایدم پرونده های مهم... آره همینطوره... با فکرای بی خود خودتو اذیت نکن دختر. نفس عمیقی کشیدم و دوباره به دور تا دور اتاق نگاهی انداختم... اسم تایپ شده ش روی یکی از برگه های رو به روم توجهم رو جلب کرد... آرتام مهرزاد... فامیلیش واقعا برازندشه... تو وجودش پر از مهربونیه... انگشتمو روی اسمش کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:
- کجا رفتی؟
فکر نمیکردم انقدر دوسش داشته باشم... یعنی تا حالا بهش فکر نکرده بودم... همیشه کنارم بود و اینکه یه روز بره برام دور از تصور بود... جالبه... خوبه از اول گفته بودیم همه چی صوریه...
یاد حرفای اون روزش افتادم... گفت دوستم داره... نیشم تا بنگوش باز شد... تو عالم خودم بودم که با صدای در یه متر از جام پریدم... قلبم مثل گنجشگ میزد... چته دختر... نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- بفرمایید...
با دیدن یکی از نظافتچی های بیمارستان لبخند زدم...
دکتر زند؟
- بله؟
- پایین تو محوطه یه نفر کارتون داره...
- با من؟ کیه؟
- منم ندیدمش... خانم رضوانی گفت بهتون بگم...
سری از روی تشکر تکون دادم... سریع کارمو تموم کردم و رفتم پایین... نمیدونستم کیه که میخواد منو ببینه... البته یه حدس داشتم اونم کاوه بود... امکان داشت اومده باشه تا باز همون حرفای تکراری رو بزنه... تو این چند روز مرتب sms میده و زنگ میزنه که جوابشو نمیدم...
جلوی در ایستادم و سر چرخوندم تا کسی رو که کارم داره پیدا کنم... در کمال ناباوری مهری رو دیدم که روی یکی از نیمکت ها نشسته بود و اشاره کرد که برم پیشش... چه پررو... یه لحظه خواستم برگردم و ضایعش کنم ولی حس فضولیم مانعم شد... رفتم تا ببینم برای چی تا اینجا اومده... این اولین باریه که بعد از بهم خوردن دوستیمون با هم تنها صحبت میکنیم... تازه من یه تسویه حسابم باهاش دارم... هر قدم که بهش نزدیکتر میشدم به این فکر میکردم که چه حرفایی بزنم تا دلم یه کم خنک شه... شاید اگر حرفایی که کاوه بهم زده رو بگم، بفهمه که زندگیش روی هواست...
تا رسیدم بهش سریع از جاش بلند شد... ابروهام از تعجب رفت بالا... مهری و ادب... دستشو آورد جلو و با ناز گفت:
- سلام آناهید جان...
چشمامو ریز کردم... یه نگاهم به دستش بود و یه نگاهم به چشماش... وقتی دید دستامو از تو جیبم در نمیارم دستشو کشید عقب و گفت:
- ببخشید مزاحمت شدم... راستش نمیخواستم بیام تو محیط کارت
حرفشو نیمه کاره قطع کرد و با اشاره به نیمکت کنارمون گفت:
- میشه بشینیم؟
- راحتم
- آخه حرفام طولانیه...
- گفتم راحتم...
- خواهش میکنم... من اونطوری راحت تر میتونم حرفامو بزنم...
چشم غره ایی بهش رفتم و نشستم... اما بجای نگاه کردن به مهری، زل زدم به آدمای روبروم که در حال رفت و آمد بودن. صدای مهری رو شنیدم:
- داشتم میگفتم... اگر چاره داشتم اینجا مزاحمت نمیشدم... میدونستم حاضر نمی شی جای دیگه منو ببینی و باید تو عمل انجام شده قرارت بدم...
با شنیدن حرفاش و مودب حرف زدنش پوزخندی روی لبام نقش بست که مهری دید و سریع گفت:
- البته حق داری...
باز خوبه میدونست... ولی من مهری رو میشناسم... الکی با کسی مهربون نمیشه... چپ چپی نگاش کردم که سرشو انداخت پایین:
- چی میبینم؟ تو و خجالت؟ فکر نمیکنی زیادی عجیبی؟
چیزی نگفت...
- برای چی اومدی اینجا؟
سرشو آورد بالا و گفت:
- میگم... ولی حرفام یه ذره طولانیه...
- من زیاد وقت ندارم
- خواهش میکنم...
مهری اون موقع هایی که با هم صمیمی بودیم خیلی قربون و صدقم میرفت که می دونستم همه ش الکیه و برای تملق و چاپلوسی اون حرفا رو میزنه ولی الان...
- بگو... فقط سریع
- در مورد زندگیمو و خانوادم همه چی رو میدونی... قبلا بهت گفته بودم که پدرم مارو وقتی بچه بودم ترک کرد...
قبلا ازش شنیده بودم که پدرش اونا رو بخاطر خیانت مادرش ترک کرده بود... البته پسرشو با خودش برده بود و مهری رو گذاشته بود برای زنش... مثلا بچه ها رو تقسیم کرده بودن... مادره هم انقدر سرگرم بود که توجهی به تنها دخترش نداشت...
- مادرم که اصلا حواسش بهم نبود و فکر میکرد همین که کلی پول بهم میده کافیه... اصلا نمیدونست من از صبح تا شب چیکار میکنم... با کی میگردم... چی احتیاج دارم... میفهمی این برای یه دختر مثل من که تو سن بلوغ بودم و باید خط قرمزها رو میشناختم یعنی چی؟ من حتی نمیدونسم کدوم کارم درسته و کدوم غلط... میدونی در آنِ واحد با چند تا پسر دوست بودم... میدونی چند بار نزدیک بود از سر بچگی خودمو به یه پسر تسلیم کنم؟؟؟ یکیش هم همون رضا بود که تو جلومو گرفتی... یادته؟ اگر با تو آشنا نشده بودم معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد... بابامم که بین من و مهیار اونو انتخاب کرد و با خودش برد... انگار نه انگار که منم بچه ش بودم... همیشه به این فکر میکردم که چرا بابام منو انتخاب نکرد؟ چرا مهیار؟... احساس میکردم زیادیم... تا از مامانم درخواست میکردم بریم بیرون میگفت اینهمه پول تو دست و بالته خودت برو بیرون کیف کن... از اینکه پولدار بودیم متنفر بودم... یه دختر بودم پر از عقده... عقده ی اینکه یه نفر بهم توجه کنه... بهم محبت کنه... ولی اخلاق خوبی نداشتمو و ندارم... بالاخره بچه ی همون زنیم که به زمین و زمان فخر میفروشه... وقتی داشتم رشد میکردم همیشه یه چشمم به مامانم بود... اون موقع که هر روز با یه دوست پسر تازه میدیدمش... یا کادوهایی که براش میفرستادن...وقتی محبتاشون و میدیم... حتی وقتی چند باری چند تا از دوست پ
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , دنیای رمان - رمان دروغ شیرین sparrow+saghar , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمان ایرانی و عاشقانه دروغ شیرین | *saghar و sparrow کاربران انجمن ... , رمان مرداب قسمت چهلم - میهن رمان , رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمانی ها - 27-رمان لاله ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50764

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا