تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پایان بازی (فصل اول)



توی ماشين نشستم و بی حوصله نگاهم رو از شيشه ماشين به خيابون دوختم. چقدر روز کسل کننده ايه! مثل همه روزهايی که اين روزا درگيرشم.
با انگشتم روی فرمون ضرب گرفتم و آهنگی که از ضبط ماشين پخش می شه رو همراهی می کنم. نگاهم رو دوباره به ساعت می اندازم. 10 دقيقه بيشتره که جلوی در خونه اش منتظرم گذاشته. عادتشه! گوشی موبايلم زنگ می خوره، بدون اينکه نگاهش کنم، بی رغبت جواب می دم:
- بله؟
- تارا جون هنوز پايينی؟
صدایپرناز و کشدار پريناز توی گوشی می پيچه. از لحن خونسردش حرصم می گيره و در حاليکه سعی می کنم عصبانيتم رو از انتظار 10 دقيقه بروز ندم، شمرده و آروم می گم:
- پس می خوای کجا باشم؟
برای جواب من من می کنه. انگار در گفتن چيزی که می خواد بگه ترديد داره. با صدای جدی و ولی محکمم می کم:
- چيزی می خوای بگی؟
- راستش عزيزم، ناراحت نشيا... اما چيزه، بابک زنگ زد گفت می خواد بياد پيشم... گفتم که با تو قرار دارما.. اما خوب اصرار کرد... توروخدا ببخشيدا..
گوشی رو با حرص توی دستم فشار میدم: - مهم نيست...
بدون کلمه ای اضافی تر گوشی رو قطع می کنم . بی وقفه ترمز دستی رو می خوابونم و با عوض کردن دنده پاروی گاز می گذارم و پرصدا به راه می افتم. صدای زنگ موبايلم بلند می شه. پرينازه! توجهی نمی کنم. اونقدرها از نيومدن پريناز ناراحت نيستم. اما به هيچ وجه نمی تونم از 10 دقيقه ای که بی جهت جلوی خونش منتظر نشستم بگذرم. هنوز زنگ اول قطع نشده دوباره صدای گوشی بلند می شه. کلافه دست می برم و گوشی رو خاموش می کنم. فعلا حوصله پريناز رو ندارم. حتی حوصله ميتينگ مسخره امشب رو هم ندارم. شايد اگه امشب بچه ها مهمون من نبودند اصلا از خونه بيرون نمی اومدم.
به ساعت نگاه می کنم.8 شبه. قرارمون 8 شب خيابون جردن، نبش کوچه ناهيده. ديرم شده. حوصله مواخذه بچه ها رو ندارم. نگاهی به خيابون خلوت و بی صدای سئول می اندازم. تو تصميم آخر پام رو روی پدال گاز فشار میدم و با سرعت سرسام آوری وارد بزرگراه چمران میشم.
خوشبختانه به خاطر تعطيلات نوروز تهران خلوته. از ماشين های جلوم به راحتی سبقت می گيرم. به پل پارک وی می رسم. همزمان به عقربه سرعت سنج ماشين نگاه می کنم. 140 تا. لبخند روی لبم می شينه. هميشه سرعت رو دوست داشتم. رانندگی با سرعت بالا تنها چيزيه که حتی تو اوج کسالت منو به وجد مياره. احساس اين رو پيدا می کنم که حس و حالم رو به بهبوده. به خيابون جردن که می رسم سرعتم رو کمتر می کنم و با احتياط بيشتری وارد خيابون می شم.
از اينه داخل ماشين، ماشين سياه رنگی رو می بينم که برام چراغ می زنه. حتما می خواد سبقت بگيره. ماشين رو به سمت چپ هدايت می کنم و با اين کار راه رو براش باز نگه می دارم. اما راننده اش جلو می کشه و سرعتش رو با ماشين من هماهنگ می کنه. توجهی نمی کنم.صدای سلامش رو می شنوم اما باز هم بی توجهم. امروز اصلا حوصله اين بازی ها رو ندارم. تک بوقی می زنه که من باز هم بی توجهم. اينبار بوق ممتد و کشدارش بدون اينکه قطع بشه اعصابم رو تحريک می کنه. عصبی به سمتش برمیگردم تا اعتراض کنم اما با ديدن راننده دهانم بسته می شه...
می شناسمش. شايد هم نه! اما چهره اش برام زيادی آشناست. به هرحال مهم نيست.امشب اصلا حال و حوصله آدم جديد ندارم. نگاهم رو از صورتش که حالا لبخند مکش مرگ مايي روش نشسته می گيرم و بی خيال سرعتم رو زيادتر می کنم. در يک حرکت می پيچم جلوش و با سرعت بيشتری می رونم و از بين ماشين ها مارپيچ عبور می کنم، که صدای بوق ماشين های اطرافم بلند میشه. از اينه ماشين به پشت سر نگاه می کنم. توی ترافيک ماشين هايی که از ترس تصادف ايستاده اند گمش می کنم. شانه هام رو با بی خيالی بالا می اندازم .
به خيابون ناهيد نزديک شدم. 7- 8 تا ماشين مدل بالا پشت سرم پارک شدند. همه رسيده بودند. زير لب با خودم غر غر می کنم. اکثر بچه ها از ماشياشون پياده شدند و کنار BMW سياه رنگ مدل جديد مسعود گرم صحبتند. از کنارشون رد می شم و با بوق کوتاهی بهشون سلام می کنم. جلوتر از اونها پارک می کنم اما از ماشيم پياده نمی شم. از آينه حسام رو می بينم که قدم تند کرده و به سمتم مياد. به من که می رسه به شيشه کنار راننده ضربه می زنه. شيشه رو پايين می کشم و به صورت بشاش و خندونش خيره می شم.مثل هميشه سرحال و پرانرژی.
- چطوری بداخلاق؟ باز که سگرمه هات تو همه؟
- چيزی نيست. برنامه امشب چيه؟ کجا بايد بريم.
- نمی خوای پياده شی با بچه ها يه حال و احوال کنی.
با بی حوصلگی نگامو ازش می گيرم و به روبروم خيره میشم. امشب حتی حوصله حسام رو هم ندارم!
انگار متوجه بی حوصلگیيم میشه که می گه:
- اوه اوه، خانوم حسابی توپش پره که! چيه باز رفتی تو مود پريود روحیت... !
دوباره نگاهش می کنم. به چشم های شيطونش خيره می شم. با خودم فکر می کنم: با اينکه 28 سالشه اما واقعا شيطنت و سرزندگی يه بچه 6-7 ساله رو داره. همين روحيه شوخ و شيطونش باعث شده که توی گروه دوستيمون با حسام نسبت به بقيه احساس راحت تری کنم. شايد بهتر باشه بگم که به خاطر اونه که تا الان توی گروه موندم.
صداش منو از فکر خارج میکنه: چی شد پُ؟
صدام رو ملايم و آروم میکنم و در حاليکه گردنم رو کج میکنم میگم: - حسام من امشب حوصله ندارم.
با همون لحن هميشگيش می گه : ای جان! خودم سرکيفت ميارم جيگر.
بدون هيچ معطلی سوار ماشين می شه و گوشيش رو از توی جيبش در مياره. بعد از شماره گرفتن شروع به صحبت کردن می کنه. صدای گوشيش بلنده و بدون اونکه بخوام به راحتی صدای پشت خط رو می شنوم. از گوش دادن تماس ديگران بدم مياد. برای همين صدای آروم ضبط رو بلند میکنم. اونقدر که ديگه حتی صدای حرف زدن حسام رو هم نمی شنوم.
چشمام رو می بندمو در حاليکه دستامو روی سينه ام حلقه کردم، سرم رو به پشتی صندلی تکيه میدم. اين آهنگ رو خيلی دوست دارم. منو ياد يه خاطره نه چندان دور می ندازه. با اينکه زمان زيادی ازش نگذشته اما هنوز لحظه به لحظه اون روز توی ذهنمه. يه روز خوب. يه خاطره شيرين‼!
غرق توی خاطراتم هستم که صدای ضبط کم می شه و جاش رو صدای اعتراض حسام می گيره.
- چيکار می کنی بابا؟ مثلا داشتم با تلفن حرف می زدما! حالا من و اون بدبختی که پشت خط بود هيچی. خودت کر نمی شی؟ به خودتم رحم نمی کنی...ماشاا... از پريروز تا حالا واسه خودت يه پا ديوونه شدی...
از حرص خوردنش لذت می برم. با صدای نه چندان محکمی می پرسم: نگفتی؟
با ابروهای بالا داده نگام می کنه. – چيو؟
- با کدوم بدبخت حرف می زدی؟ منظورم با کدوم يکيشون بود.
نگاه سر سری به من میيندازه. چشمکی حوالم می کنه و همزمان با بالا انداختن شونه هاش می گه.
- نه بابا ما که شانس نداريم ... امير بود. گفتم ما امشب نميايم. يه جورايی پيچيوندمش. البته به سختی. حالا سرفرمون و کج کن راه بيفت.

به صورت مهربونش لبخند می زنم. ازش ممنونم که من رو از اين ميتينگ اجباری فراری داده. نگام می کنه: - نمی خوای راه بيوفتی خانوم؟ الان قوم تاتار خراب می شن رو سرمونا؟
سرم رو کج می کنم. لبخند می زنم و پام رو روی گاز می گذارم: حالا کجا با اين عجله؟ گفتم بريم نگفتم پرواز کنيم.
زير چشمی نگاهش می کنم که خونسرد روی صندلی نشسته و داره با آرامش کامل کمربند صندليشو می بنده. دلم می خواد اذيتش کنم.
- توکه ترسو نبودی حسام ؟
با همون آرامش ساختگيش نگام می کنه و می گه: نترسيدم. احتياط می کنم. شرط عقله مگه نه؟ تازه تو ترمز بريدی از زندگيت سير شدی. من که نشدم. در ضمن می دونی اگه اتفاقی واسه من بيوفته تکليف اون همه بچه ناخواسته و يه شهر دختر چشم انتظار چی می شه...
چشمکی واسم می زنه و می گه: درک می کنی که...
زير چشمی نگاش می کنم و می گم: بدجنس..
سرخوش می خنده: - خوب حالا کجا ما رو می خوای ببری؟
- تو نقشه فرارو کشيدی من بگم کجا بريم.
دستش رو جلو مياره و درحاليکه با ضبط ور می ره می گه: اين مضخرفات چيه گوش می دی؟ آهنگ باحال نداری؟
- چی کار اون داری. عوضش نکن. خوشم مياد ازش. با توام می گم کجا برم؟
به حرفم توجه نمی کنه و مشغول پيدا کردن آهنگ دلخواهش می شه...
- چه می دونم بابا. تو عرضه نداری يه شب مارو سوپرايز کنی؟
همون موقع گوشيش زنگ می خوره. گوشی رو بر میداره و به شماره اش که روی اسکرين صفحه افتاده نگاه می کنه. لبخند روی لبش می شينه. چشماش برق می زنه و می گه:
- تارا جون حسام تا من اين تماسو جواب می دم تو خفه شو . فقط 10 دقيقه.
بدون اينکه منتظر جوابم باشه گوشی رو بر میداره.
- جونم نفس من‼‼
از لب و لوچه آب افتاده و لحنش خندم می گيره. پوفی می کشم و رو ازش می گيرم و به جلو خيره می شم. بی هدف رانندگی می کنم. نمی دونم کجا می خوام برم. به خودم که ميام می بينم جلوی رستوران جام جم ايستادم... به ساختمون نگاهی می ندازم. خيلی وقته اينجا نيومدم. اما دلم خيلی هواش رو کرده. ترجيح می دم برای آخرين بار سری به پاتوق هميشگیم بزنم. هرچند که هنوز نرفته حالم دگرگون می شه. هجوم خاطره ها به ذهنم آزارم می ده. اما نمی تونم از اينجا دست بکشم. برای بار آخر.
پارک می کنم. نگاهی به حسام که هنوز مشغول حرف زدنه ميندازم: - من می رم حرفت تموم شد بيا.
نگاه متعجبش بين من و رستوران رد و بدل می شه. خيلی سريع خداحافطی و قطع می کنه با لحن متعجبی می پرسه: - اينجا؟‼! فکر می کردم ديگه نخوای بيای اينجا.
سرم رو به زير می اندازم و سعی می کنم بغضم رو قورت بدم. اشک هايی که توی چشم آماده ريختن هستند رو با دستم پاک می کنم. به سختی می گم: - بار آخره. وقتی از اينجا برم دلتنگش می شم.
دستش رو جلو مياره. چونم رو می گيره و سرم رو به سمت خودش می چرخونه: - با خودت اينکارو نکن تارا. حالا که می خوای بری، بهتره همه چيزو فراموش کنی. اگه بخوای به اين کارات ادامه بدی، رفتنت بی فايدست.
نگاهی که از صورتش دزديده بودم رو به چشماش می دوزم. قطره اشک بازيگوشی از گوشه چشمم سر می خوره : فقط يه بار حسام...
سکوت می کنه. صدادار نفس می کشه. نگاهش رو به چهره غمزده من می دوزه و دست آخر دستم رو میکشه ومن روتوی بغلش جا میده: هرچی توبخوای.
آغوش و گرم و مهربونش مثل هميشه تکيه گاهم می شه. سرم رو از روی شونه پهنش که خيلی وقته برام بزرگترين تکيه گاهه جدا می کنم. قطره های اشکم کتش رو تر کرده. متوجه می شه و با شيطنت هميشگيش می گه: نمی شد حالا دماغتو با لباس من پاک نمی کردی. بابا اين همه دستمال.
پشت چشم نازک می کنم و با گفتن ايشی از ماشين پياده می شم.

حسام در حاليکه مدام سر به سرم میذاره پشت سرم راه می افته. از در داخل کوچه وارد می شم. فقط يک قدم به داخل فضای ساختمان می گذارم که خاطره ها و لحظه های پر از شور و حالم مثل يه فيلم ضبط شده به مغزم هجوم ميارن. عطر تنش رو حس می کنم.دلم می لرزه. از ذهنم می گذره که بعد از 6 ماه هنوز نتونستم حتی ذره ای فراموشش کنم... به احساس خودم پوزخند می زنم. از چی فرار می کنم؟ از خاطره هايی که لحظه به لحظه اش مال منه. از وجودم که با يادش عجين شده. اين روزها يه فکر مثل خوره افتاده به جونم و ذره ذره آبم می کنه... احساس اينکه با رفتنم هم نتونم از اين همه خاطره و ياد فاصله بگيرم...اين دوری و فاصله گرفتن از خاطره هاش قلبم رو بيشتر از هميشه تحت فشار میذاره...
صدای حسام منو به خودش مياره: تارا، مطمئنی می خوای بريم تو؟ می خوای برگرديم.
نگاهش می کنم. از چشماش نگرانی موج می زنه. لبخندی کم رنگ به همه مهربوني نگاهش می زنم و بی هيچ حرفی قدم بر میدارم.
روبروی پله گرد وسط سالن می ايستم. نگاهم روی پله ها ثابت می مونه.. دستم رو به ديواره سفيد و کوتاه کنار پله می گيرم. و آروم آروم از پله ها بالا می رم. از پله ها که بالا می رم، خاطره ها قدم به قدم برام ملموس تر می شه. همون حس خوشی و بيقراریي قرارهام به سراغم مياد. حس می کنم هنوز هم منتظر روی صندلی روبرو به پله ها کنار پنجره نشسته. قدم هام رو تندتر می کنم. انگار از زمان و موقعيتم فاصله گرفتم. پله های آخر نفسهام به شماره می افته. لبخند روی لبام می شينه، آخرين پله و... جای خالی که مدت هاست به من دهن کجی می کنی. دوباره به خودم و روزهای تلخی که با اون دست و پنجه نرم می کنم بر می گردم. دستی منو با خودش به سمت صندلی های حصيری کنار پنجره می کشه. نگاهم هنوز روی صندلی چوبی ثابت مونده. دختر و پسر جوونی درست دور ميز محبوب من می شينند. نگاهم به صندليه که دختر روش می شينه و آه از نهادم بلند می شه. نگاه دلخورم رو از دختر می گيرم و به حسام که مشغول پيدا کردن جای مناسبه می دوزم. با دست به ميز خالی که کنج رستورانه اشاره می کنه: - اين خوبه؟ گيج و گنگ نگاهش می کنم. متوجه حال خرابم می شه که بدون هيچ پاسخی باز هم دستم رو می کشه و به سمت صندلی هدايت می کنه. کنار صندلی می ايستم. باز هم نگاهم بی اونکه بخوام به پشت سرم و جايگاه هميشگیم کشيده می شه. حسام صندلی رو برام عقب می کشه و من رو با فشار دست به شونه هام روی صندلی می شونه. – چی می خوری سفارش بدم؟
به صورتش نگاه سر سری می اندازم: - نمی دونم هرچی...
کلافه پوفی می کشه و ازم فاصله می گيره. بارون ريری که می باره روی پنجره رد خودش رو به جا می ذاره و منو به ياد اولين ديدارمون می ندازه. لبخند تلخی می زنم و سرم رو روی دستام به روی ميز می گذارم. نگاهم هنوز هم به پنجره است. چشمام رو روی هم میذارم و سعی می کنم اولين قرارمون رو به ياد بيارم. چهره مردونه و جديش دوباره توی ذهنم جون می گيره. به صورت زيباش لبخند می زنم. اما همه چيز با تلنگر بوق ممتد و کشدار ماشين خارج از رستوران از نظرم محو می شه. بی اختيار چشمام رو باز می کنم. اما دوباره چشمام روی هم میره و صحنه تلخ تصادف تو نظرم زنده می شه...
کم کم خاطره ی اون روز توی ذهنم جون می گيره و تمام تلاش من برای پس زدن اون همه تلخی بی فايده می شه...

---------------------
با عجله پله ها رو دو تا يکی می کنم و ازشون بالا می رم. همه راه و از ماشين که خيلی دور تر از رستوران پارک کردم تا اينجا يه نفس دويدم. روز خيلی خوبيه و مهمتر از اون خبر خوشيه که می خوام حامد رو باهاش سوپرايز کنم. می دونم که حتما منتظرم جای هميشگی نشسته. با اين تفاوت که اين بار من درست سر وقت بدون حتی 1 ثانيه تاخير می رسم...
خوشحالم و لبخندم از صبح تا حالا حتی يه لحظه از لبام جدا نشده. يعنی دقيق تر از اون، درست از وقتی که مامان لبخند رضايتش رو از پسنديدن حامد به صورتم پاشيد و بابا برای تبريک پيشونيم رو با همون مهر پدرانه بوسه زد. آثار خوشحالی به و ضوح روی صورتم نشسته و چهرمو بيش از هميشه زيبا نشون می ده.
به بالای پله ها که می رسم جای خالی حامد خوشيم رو زايل می کنه. نا خواسته لبخند از روی لبام جمع می شه. با قيافه آويزون به اطراف رستوران نگاه میندازم. اما از حامد خبری نيست‼!
به ساعتم نگاه می کنم. هنوز 2 دقيقه به ساعت 6 بعد از ظهر وقت هست.. دوباره لبخند به لبام بر می گرده و برای اولين بار حس می کنم که زودتر از حامد به قرار روزانمون رسيدم. به سمت ميز هميشگيمون می رم. شاخه گل رز قرمز رنگی رو که از دسته گل ديشبش جدا کردم هنوز توی دستمه و باهاش بازی می کنم. روی صندلی می شينم و در حاليکه يکی از پاهام رو روی اون يکی می اندازم ترانه ای رو سرخوشانه زير لب زمزمه می کنم.
از پنجره به خيابون نگاه می کنم. هوا صاف و کمی تاريکه...هرچند که هنوز خورشيد زورهای آخرش رو می زنه اما از آفتاب مستقيم بعد از ظهر خبری نيست. روز اول پاييزه و آغاز فصليه که با تمام وجودم دوستش دارم. به ياد حرف مامان می افتم که می گه همه عاشقانه های زندگيه من توی پاييز اتفاق افتاده.. با يادآوری حرفش لبخندم پر رنگ تر می شه. گل رز رو به بينيم نزديک می کنم و برای بار هزارم با تمام وجود می بويمش...
به حامد که فکر می کنم وجودم مالامال از خوشی می شه. می دونم که ديوونه وار دوستش دارم و با تمام وجودم می خوام که تمام زندگيم رو کنار اون سر کنم.
- خيلی خوشحال؟
از دنيای خوشی هام فاصله می گيرم و به علی کارمند رستوران که جلوم ايستاده نگاه می کنم. خنده پهنی روی لبام می شينه و می گم: انقدر تابلوه...
- يه خورده بيشتر از چيزی که فکرشو می کنی.
بازم می خندم...: امروز روز خوبيه... يعنی فوق العادست..
از خنده و خوشيم خنده اش می گيره و می گه: همه روزای خدا خوبن اما فک کنم امروز واست خاطره انگيزه.
باز هم می خندم. مستانه و عاشقانه... از آشکار کردن خوشی امروزم هيچ عبايی ندارم. دوست دارم همه اطرافيانم رو توی خوشيم شريک کنم.
- البته فک می کنم بيشتر از اينکه يه روز خوب باشه بيشتر عجيبه...
بعد به جای خالی حامد اشاره می کنه و می گه: سابقه نداشته ديرتر از تو برسه...
حرفش برای يک لحظه دلم رو به شور می اندازه...لبخند از روی لبام جمع می شه. نگاهم از صورت مهربون علی به جای خالیه حامد و بعد هم به ساعت روی ديوار کشيده می شه. 10 دقيقه از 6 هم گذشته و اين يعنی حامد برای اولين بار دير به قرارش می رسه.
احساس می کنم دلم به لرزه افتاده... برای اولين بار...اون هم درست روزی که قراره بزرگترين جواب زندگيم رو بهش بدم.
همون لحظه موبايلم زنگ می خوره.. شوکه شدم برای همين از جا می پرم... بعد از ثانيه ای دست می برم و موبايلم رو از داخل کيف شلوغ و پر از وسيله ام در ميارم. شماره حامد روی گوشی افتاده. لبخند می زنم. اين يعنی پايان همه دلشوره ها..
گوشی رو برمیدارم توی هوا و رو به علی تکون می دم و می گم: خودشه.
و بلافاصله دکمه برقراری تماس گوشی رو لمس میکنم.سکوت می کنم تا با لحن گرم و مردونش صدام کنه.
- الو...
وا می رم. اينکه صدای حامد نيست. نگاهم رو به علی که هنوز روبروم ايستاده می دوزم. نامطمئن جواب می دم : - بفرماييد.
- ببخشيد می تونم بپرسم شما با صاحب اين خط چه نسبتی دارين؟
ته دلم چيزی فرو می ريزه با صدايی که همه اضطراب و دلواپسيم رو نشون میده می پرسم: شما کی هستید آقا؟ حامد خودش کجاست؟ گوشيش...
نميذاره حرفم رو تموم کنم. بی رحمانه به ميان صحبتم می پره و می گه: متاسفام خانوم.. ايشون تصادف کردن... تسليت می گم...
صداش رو ديگه نمی شنوم. احساس می کنم فضای رستوران هر لحظه سرد و سردتر می شه. می لرزم. گوشی از دستم سر می خوره. نگاه ماتم به روبرو تار و کم رنگ می شه. صدای سرد و بی رحم مرد توی ذهنم دوباره تکرار می شه. بغض به گلوم چنگ می زنه. احساس خفگی می کنم. دستم رو به سمت گلم می برم. گلوم رو فشار می دم بی فايده است. احتياج به هوا دارم. هوايی که تو توش نفس کشيده باشی. اينجارو که تو توش نيستی و نفس نمی کشی منو خفه می کنه. به سختی بلند می شم. سالن دور سرم می چرخه. صدای علی تو گوشم زنگ می زنه: تارا... چی شده؟ واسه حامد اتفاقی افتاده؟ نگام روی صورتش می افته. می خوام حرف بزنم. می خوام بگم نه... دروغه... يه شوخيه...يه شوخيه مسخره و بيمزه، اما بغض نمی ذاره. راه گلوم بسته می شه. سرم در حال انفجاره. سالن پيش چشمام تاب می خوره. با دستم دنبال تکيه گاهی برای تکيه زدن می گردم. بی فايده است. نتيجه تلاشم واژگون شدن صندليه. صدای زنگ موبايلم دوباره بلند می شه... و هم زمان صدای الو گفتن علی توی سرم می پيچه. حلقه اشک رو که توی چشمای علی می بينم تمام باورم برای کذب بودن خبری که شنيدم رنگ می بازه. پلکام سنگين میشن و بدون اونکه بخوام همه چيز اطرافم سياه میشه. آخرين صدا، صدای برخورد سرم به پايه های صندلیه که منو از اين همه تلخی جدا می کنه...
به پا خسته نشی... بگير اينو از دستم.
صدای حسامه که منو از خاطراتم جدا می کنه. دوباره به سينی که دستشه اشاره می کنه. :
- د بگير بابا، دستم افتاد.
با حرفش تکونی می خورم و دستم رو برای گرفتن سينی جلو می برم.
می شينه و گونم رو با دو انگشتش می کشه و می گه:
- بخورم غمتو...
لحنش انقدر خنده دار و در عين حال چندشه که بدون اونکه بخوام لبخند می زنم. با لخند من خيالش راحت می شه و دست می بره داخل سينی. ليوان چای و کيک من رو جلوم میذاره و ميگه: - شما زحمت نکش. خسته میشی.
شيطنت خوابيده درون وجودم بيدار می شه و جواب حسام رو می ده: - وظيفته. آدم واسه انجام وظيفش انقدر غر نمی زنه.
- که اينطور! پس وظيفمه آره؟ خيلی پررويی به خدا. آخه بچه پررو من اگه يه سوت بزنم کل دخترای تهرون واسم صف می شن تا خدمت رسانی کنن. اونوقت تويه نيم وجب بچه می گی وظيفته.
- اگه انقدر يه سينی چايی اينور اونور کردن واست سخته چرا يدونه سوت از همون معروفاش نمی زنی تا لازم نباشه انقد اين ور اون ور کنی...مگه نمی گی کلی سينه چاک داری خوب رو کن...
- د نشد ديگه. مثل اينکه يادت رفته الان جنابعالی مثل هند جيگر خوار کنار ما نشستی. هر کی قيافتو ببينه از 20 فرسخی ما هم رد نمی شه. چه برسه به دوست دخترای من که انقدر روحيه شون لطيفه.
ايشی می گم و با دلخوری ظاهری روم رو ازش می گيرم و به طرف ديگه نگاه میندازم: - دلتم بخواد با توی چلغوز اومدم بيرون...
صداش رو به لحن چندش هميشگی در مياره و می گه: - دل ما که خيلی ميخواد...
باز هم خندم می گيره. به بينيم چينی ميندازم و به چشماش خيره می شم و می گم: چندش‼!
بلند می خنده که چند ميز اطرافمون بر می گردنو ما رو نگاه می کنن.
از خنده با مزه و پر صداش خندم میگيره. من هم می خندم. نه به بلندی حسام اما مثل اون از ته دل... به اين فکر می کنم که وجود برادرانه اش کنارم چقدر مفيده. اونم توی اين روزا که تحملم برای ديگرون انقدر سخت شده. حس شيرينی که از کنار حسام بودن توی وجودم شکل می گيره درست مثل حس شناخته شده و مطمئنيه که به پدرم دارم. تکيه گاه محکمی که اين روزها ازش فاصله گرفتم...
تمام ساعت باقی مونده رو توی رستوران با شوخی و مسخره بازی حسام ، حتی فرصت فکر کردن به گذشته نزديکم رو پيدا نکردم. وقتی هم دوش و هم قدم با حسام از رستوران خارج میشيم به اين فکر می کنم که وجود يه دوست خوب می تونه حتی تلخ ترين لحظه ها رو برات به شيرين ترين لحظه های زندگيت تبديل کنه. به صورت مهربون حسام که کمی دورتر از من مشغول صحبت با يکی ديگه از هزار دوست دختر رنگ و وارنگشه لبخند می زنم. برمی گرده. نگاهم رو که روی خودش می بينه، دستش رو روی دهنه گوشی میذاره و با چشمکی اغراق آميز می گه: - عجب هلويی بابا. شماره بدم؟ اخم ساختگی می کنم و در حال گفتن: تو آدم نمی شی ازش فاصله می گيرم و به سمت ماشين می رم.
توی ماشين که می شينم لبخند رضايتی می زنم و زمزمه می کنم : شب خوبی بود..
***
حسام رو جلوی ماشينش رسونده ام و به طرف خونه رانندگی می کنم. هوای مطبوع بهاری حالا کمی خنکتر شده. شيشه ماشين رو پايين می کشم و اجازه می دم که باد از لابلای موهای آزادم گردش کنه. شالم کمی عقب تر کشيده می شه. از خنکی هوا لرز می گيرم و شيشه رو بالا می کشم. تمام رخوت و
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه پایان بازی | mahtab26 کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان خوانها , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمانی ها - 5- رمان پايان بازی - Blogfa , دنیای رمان - رمان بازی تمومه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 36. رمان خواب بازی , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ایرانی و عاشقانه پایان بازی | mahtab26 کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان خوانها , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمانی ها - 5- رمان پايان بازی - Blogfa , دنیای رمان - رمان بازی تمومه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 36. رمان خواب بازی , دوسـ ـتـ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/19 تاریخ
کد :50759

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا